The Empty Flow
104 subscribers
642 photos
48 videos
7 files
131 links
Your brain is constantly eating itself.

https://t.me/SecretPulseBot?start=9WM6ilrCQ2Qw
Download Telegram
ممبر‌های اینجا:
1👍1
۱-
یه موجی در سوشال‌مدیا وجود داشت حول محور این ادعا که «مردان منشا خشونت هستند» و چیزی که از خود این ادعا جالب‌تره بستریه که این ادعا داره توش تولید و مصرف می‌شه. چون اگه این ادعا رو بیایم بذاریم کنار ترندهای masculine energy / feminine energy، divine feminine و محتواهای مربوط به «زن واقعی بودن» و «مرد واقعی بودن»، متوجه این می‌شیم که ظاهرا کلا با دوتا گفتمان متفاوت و جداگانه طرف نیستیم؛ چونکه به نظر هر دوی اینا از یه پیش‌فرض مشترک تغذیه می‌کنند: اینکه زن و مرد اساسا دو نوع متفاوت از انسان‌اند که هر کدوم یه سری ویژگی ذاتی و طبیعی دارند. یه طرف قضیه، به زن گفته می‌شه که feminine energy یعنی softness، receptivity، intuition، nurturing و آرامش؛ یعنی زن قراره «دریافت‌کننده» باشه، نه دنبال‌کننده، قراره اجازه بده، نه اینکه خودش اعلام نیاز کنه، قراره انتخاب بشه، به جای اینکه انتخاب کنه و از اون طرف هم، masculine energy با leadership، ambition، decisiveness، rationality، aggression و action تعریف می‌شع. حتی توی بعضی از این محتواها، اگه زنی بیش از حد مستقل، جاه‌طلب، رک یا aggressive باشه، بهش برچسب «انرژی مردانه»‌می‌زنند یا طعنه‌آمیز‌ زنانگی‌ش رو زیر سوال می‌برند و مورد تمسخر قرارش می‌دن.
مسئله اینجاست که این زبات ظاهرا معنوی و self-help، در بسیاری از موارد چیزی جز gender roles با یک قالب مدرن و اینستاگرامی نیست. قبلا گفته می‌شد «زن باید نرم و مطیع باشه» حالا همون تبدیل شده به « feminine energy ت رو حفظ کن». قبلا «مرد باید نان‌آور و تصمیم‌گیرنده باشه» بود، حالا تبدیل شده به «بذارید مرد masculine energy خودشو زندگی کنه». حتی نقد این نقش‌ها هم گاهی در همون چارچوب اتفاق میوفته: مرد ذاتا aggressiveعه و زن ذاتا nurturing؛ بنابراین مرد باید یاد بگیرد خشونتشو کنترل کنه و زن باید یاد بگیرد انرژی زنانه‌اش رو کنترل کنه یا زیاد بخشنده نباشه چون سرش کلاه می‌ره. و در این نقطه ست که پاپ‌فمینیسم می‌تونه بدون اینکه متوجه باشیم، از همون چیزی استفاده کنه که قرار بوده نقدش کنه: ذات‌گرایی جنسیتی. به جای اینکه یک سوال اساسی پرسیده بشه که «چه ساختارهایی به مردان قدرت، منابع، مشروعیت و امکان استفاده از خشونت بیشتری می‌دهند؟» پرسیده می‌شه که «چرا مردها این‌قدر خشن‌اند؟» و به جای اینکه بپرسند «چرا زنان در بعضی روابط تحت سلطه قرار می‌گیرند؟» می‌گن «چون زن feminine است و مرد masculine.»
و خب اولی درباره‌ی قدرته و دومی درباره‌ی طبیعت و ذات. و وقتی یک رفتار اجتماعی رو به طبیعت یه جنسیت نسبت می‌دیم، دیگه لازم نیست درباره‌ی ساختارهایی که اون رفتارو تولید، تشویق یا مشروع می‌کنند حرف بزنیم.
1👍1
۲-
حالا برگردیم سر‌ادعای اولی. چند وقت پیش یه ویدیو توی تیک‌تاک وایرال شده بود که طرف داشت این نظریه رو می‌داد که ریشه‌ی تمام مشکلات جهان، از جنگ و شورش گرفته تا خشونت و نژادپرستی، «خشونت مردانه» ست و خیلی هم قاطعانه معتقد بود که این مشکلات و بحران‌ها هیچ ارتباطی با نژاد، جغرافیا یا اقلیت‌های خاص ندارند و ما صرفا با یک مشکل جهانی مردانه روبه‌روییم و همه توی کامنتا موافق بودند. اما این ادعا قطعا از پایه بی‌اساس و حتی خطرناکه. البته اینجا یک تفکیک مهم وجود داره. اینکه مردان در بسیاری از اشکال خشونت سازمان‌یافته، جنگ، خشونت سیاسی و خشونت جنسی بیش از حد نمایندگی شده‌اند، یک گزاره ست؛ اینکه از این واقعیت نتیجه بگیریم جنسیت مرد به خودی خود علت اصلی تمام مشکلات جهانه، گزاره‌ی کاملا متفاوتیه. اولی میتونه موضوع یک تحلیل تاریخی و آماری باشه، دومی یک ادعای ذات‌گرایانه ست و این مشکل داره. چون وقتی ما ریشه‌ی تمام مشکلات جهان رو گردن یک جنسیت خاص بندازیم، در واقع داریم به سیستم‌هایی مثل سرمایه‌داری و کلونالیزم باج میدیم و خب اینم از شاهکارهای وایت فمینیسمه. فمینیسمی که سوشال مدیا رو سرتاسر پر کرده و تنها چهره‌ای فمینیسم که عامه‌ی مردم می‌شناسند چون سرمایه‌، قدرت و قدمت بیشتری رو به خودش اختصاص داده و رسانه‌ی مین‌استریم رو هدایت می‌کنه.
1👍1
پ.ن:
و منظورم از white feminism صرفا فمینیسمی نیست که مختص زنان سفیدپوست باشه. مسئله یه فرم خاص از فمینیسم مین‌استریم و marketable عه که تجربه‌ی زن سفیدپوست، معمولا در یک جامعه‌ی غربی و با موقعیت اقتصادی و اجتماعی مشخص، رو به تجربه‌ی پیش‌فرض «زن» تبدیل می‌کنه و تفاوت‌های نژادی، طبقاتی، جغرافیایی و استعماری رو از تحلیل قدرت حذف می‌کنه. در واقع این وایت‌فمینیسم حتی نسخه‌ی معیوبی از فمینیسم که مناسب زنان سفیدپوست باشه هم نیست بلکه به معنای واقعی ابزار کلونالیسم و سرمایه‌داریه که با یک ظاهر صورتی بازتولید شده. چون اگر قرار باشه تمام مسئله‌ی قدرت به یک رابطه‌ی ساده‌ی «مرد ظالم / زن قربانی» تقلیل پیدا کنه، دیگه لازم نیست بپرسیم این مرد در چه ساختاری قدرت داره، این ساختار چطور ساخته شده، چه کسانی ازش سود می‌برند و چه زنانی هم ممکنه در بازتولیدش نقش داشته باشند.
1👍1
۳-
ایده‌ی مسخره‌ و ذات‌انگارانه‌ی مرد خشن و زن صلح‌طلب و گوگولی،باعث می‌شه نقش پررنگ زنان در پیشبرد و ادامه‌ی سیستم‌های سرکوبگر و ظالم کاملا نادیده گرفته بشه. اینطور نیست که بتونیم زنان برده‌دار رو در تاریخ آمریکا نادیده بگیریم یا زنانی که در میلیتاری‌فورس‌ها به اندازه‌ی مردان در تحقیر و آزار جنسی اسیران نقش داشتند و دارند. در طول تاریخ استعمار، از تجارت برده تا اشغال سرزمین‌های بومی و کلونالیسم انواع قبیله‌ها، تمدن‌ها و فرهنگ‌ها، زنان هم پابه‌پای مردان نقش داشتند و صدالبته از اون سود بردند. و این نکته لزوما به این معنی نیست که بگیم زنان و مردان در تمام اشکال خشونت نقش یکسانی داشتند؛ خیر. این هم خودش شکلی از ساده‌سازیه. مسئله اینه که اگه قراره درباره‌ی قدرت حرف بزنیم، باید زنان رو هم به عنوان subjectهای سیاسی ببینیم، نه فقط قربانیان بی‌اختیار قدرت مردانه. یک زن می‌تونه همزمان تحت سلطه‌ی مردسالاری باشه و از امتیازات نژادی یا طبقاتی خودش سود ببره. می‌تونه در یک ساختار قربانی باشه و در ساختاری دیگر عامل بازتولید سرکوب. می‌تونه علیه یک شکل از oppression مبارزه کنه و همزمان شکل دیگه‌ای از oppression رو بازتولید کنه. این تناقض اتفاقا زنان رو از تصویر کودکانه‌ی «زن معصوم و بی‌خشونت تاریخ» خارج می‌کنه و به عنوان انسان‌های سیاسی، دارای agency، منافع و تضاد به رسمیت می‌شناسه و این حائز اهمیته.
1👍1
۴-
همیشه محافظت از تصویر زن سفیدپوست و معصوم در برابر مردان وحشی بهانه‌ی ایده‌آلی برای توجیه خشونت‌های استعماری و قتل‌عام مردان بومی به عنوان تهدید و خطر بوده و در این روند زن غیرسفیدپوستی که دست به خشونت و اعتراض علیه سیستم می‌زده، زنانگی‌ش‌ زیر سوال می‌رفته و به عنوان یک زن شناخته نمی‌شده چون تصویر ایده‌آل یک زن سفیدپوست رو نداشته.اینجا خود مفهوم «زنانگی» تبدیل به ابزار قدرت می‌شه. اگه زن ایده‌آل زنی باشه که لطیف، بی‌دفاع، صلح‌طلب و نیازمند محافظته، زن غیرسفیدپوستی که مقاومت می‌کنه، می‌جنگه یا علیه نظم موجود شورش می‌کنه، خیلی راحت می‌تونه از این تعریف حذف بشه. در مقابل، تصویر زن سفیدپوست بی‌دفاع می‌تونه بهانه‌ای برای ساختن تصویر «مرد غیرسفیدپوست خطرناک» و مشروعیت‌بخشی به خشونت علیه‌ش بشه. درحالیکه خود این ایده‌ی سفت و سخت باینری از زن و مرد و ذاتی دانستن خشونت مردانه هم ریشه در تفکرات بیولوژی و غربی داره. مسئله این نیست که «علم» یا «زیست‌شناسی» ذاتا غربی و ذاتا سرکوبگرند. مسئله اینه که زیست‌شناسی مدرن غربی در دوره‌هایی از تاریخ برای طبیعی و ذاتی جلوه دادن تفاوت‌های جنسیتی و نژادی مورد استفاده قرار گرفته. یعنی چیزی که ممکن بود محصول یک ساختار اجتماعی، تاریخی یا اقتصادی باشه، به ویژگی طبیعی بدن انسان تبدیل می‌شد و بعد همون تفاوت طبیعی‌شده، برای توجیه سلسله‌مراتب اجتماعی استفاده می‌شد. درحالیکه جوامع بومی و آفریقایی قبل اینکه پای استعمار به زمین‌هاشون باز شه، نگاه نان‌باینری و سیال و بسیار متفاوت‌تری به جنسیت داشتند. مثلا در جوامع پیشااستعماری ایگبو در نیجریه، نقش اجتماعی پذیرفته‌شده‌ای تحت عنوان «دختران مرد» وجود داشت (این یک ترجمه‌ی تحت‌الفظیه). در این ساختار یک دختر نقش پسر خانواده رو می‌پذیرفت و می‌تونست زمین به ارث ببره و رهبری خانواده رو به دست بگیره؛ کارهایی که اروپاییا معتقد بودند زنان از پسشون برنمیان یا شایسته‌ی زنان نیست. نمی‌خوام به هیچ‌وجه جوامع پیشااستعماری آفریقایی رو به عنوان جوامعی کاملا آزاد، نان‌باینری و عاری از تبعیض جنسیتی رمنتسایز کنم. نکته فقط اینه که binary جنسیتی سخت و جهان‌شمولی که امروزه برای ما بدیهی به نظر میرسه، تنها شکل ممکن سازمان‌دهی زندگی اجتماعی انسان‌ها نبوده.
1👍1
۵-
وقتی اینستاگرام بهمون اینو غالب می‌کنه که مرد ذاتا masculine، aggressive و dominant و زن ذاتا feminine، nurturing و peacefulه، در واقع فقط به تعیین یه سری نقش در رابطه نمی‌پردازه بلکه داره یه مدل خاص از انسان و قدرت رو به عنوان یک چیز طبیعی و جهان‌شمول به ما می‌فروشه. بعد همین منطق وقتی وارد فمینیسم می‌شه، تبدیل می‌شه به این ایده که «مردان مشکل جهان‌اند» و «زنان قربانیان طبیعی جهان‌اند». در حالی که فمینیسم اگر قرار باشه واقعا درباره‌ی قدرت باشه، نباید دنبال یک جنسیت مقصر بگرده؛ باید بپرسد قدرت کجا متمرکز شده، چه ساختارهایی این قدرت رو تولید می‌کنند، چه کسایی ازش سود می‌برند و چه کسایی، فارغ از جنسیت، در بازتولیدش مشارکت می‌کنند. چون جنگ فقط از «مردان خشن» ساخته نمی‌شه. جنگ به دولت، مرز، ملی‌گرایی، منابع، سرمایه، استعمار، ارتش، ایدئولوژی و نهادهایی نیاز داره که خشونت رو سازمان‌دهی و مشروع می‌کنند. و اگر همه‌ی این‌ها رو بذاریم کنار و بگیم «مشکل مردها هستند»، دقیقا به خود ساختارهایی که خشونت رو تولید کردند راه فرار می‌دیم که ساختار دیگر مقصر نیست؛ یک جنسیت مقصره. و خب یحتمل همین دلیل محبوبیت این نوع فمینیسم در سوشال‌مدیاست. چون یک دشمن ساده و قابل‌فهم به ما می‌ده. به اندازه‌ای رادیکال هست که بگه «مردان مشکل‌اند»، اما نه اونقدر رادیکال که مجبور بشه درباره‌ی سرمایه‌داری، استعمار، طبقه، نژاد، دولت و سازوکارهای واقعی قدرت حرف بزنه. فمینیسمی که به ما می‌گه «یک زن قوی و بااعتمادبه‌نفس باش»، اما نمی‌پرسه چه کسی تعریف کرده «زن» چیست و می‌گه «مردها رو از خودت دور کن»، اما نمی‌پرسه چرا خشونت در یک ساختار اجتماعی خاص تولید و تشویق می‌شه تا ما ناچار به فاصله گرفتن از موقعیت‌های اجتماعی خاص بشیم. موجی از فمینیسم که فریاد می‌زنه «انرژی زنانه‌ت رو حفظ کن»، اما نمی‌پرسه چرا استقلال، جاه‌طلبی، عقلانیت، پرخاشگری و مراقبت باید به دو جنسیت متفاوت تقسیم بشن و در نهایت جریانی که به جای اینکه ساختار قدرت رو در موضع اتهام قرار بده، یک جنسیت رو متهم می‌کنه. این به‌هیچ‌وجه liberation نیست. فقط patriarchy با رنگ صورتیه. مهم‌ترین چیزیم که باید در مقابله با این ترندها یاد بگیریم همینه که: قرار نیست برای نقد مردسالاری، مردان رو ذاتا خشن و زنان رو ذاتا صلح‌طلب فرض کنیم. اگه با ذات‌گرایی مبارزه می‌کنیم، نمی‌تونیم فقط ذات‌گرایی‌ای رو که به ضرر زنانه رد کنیم و همون منطق رو در جهت معکوس به کار ببریم. چون لحظه‌ای که بگیم «مردان ذاتا خشن‌اند»، دیگه از تحلیل قدرت فاصله گرفتیم و وارد یه سیکل معیوب ذات‌گرایی شدیم. و قطعا دشمن ساده، همیشه برای یک سیستم پیچیده بهتر از یک پرسش پیچیده‌اس.
1👍1
شرمنده. هربار سعی می‌کنم کمتر بنویسم، بیشتر می‌نویسم.
🍓41
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
1
باتشکر از انسان عزیزی که این مطالب را می‌خواند.
💋31
راستش را بخواهید، همیشه تلاشم این بوده که در دنیای خودم زندگی کنم و کاری به کار کسی نداشته باشم. نه علاقه‌ای به تحمیل عقایدم دارم و نه می‌خواهم فضای امن کسی را به هم بریزم. همیشه سعی کرده‌ام شفاف باشم تا آدم‌ها تکلیفشان با من روشن باشد و احترامشان حفظ شود. اتفاقا وقتی آدم‌هایی را می‌بینم که رها و آزادند، حتی اگر ارزش‌هایشان زمین تا آسمان با من فرق کند، باز هم تحسینشان می‌کنم. تفاوت‌ها برایم ترسناک نیستند و از حضور انسان‌های گوناگون استقبال می‌کنم.

اما در کنار همه‌ی این‌ها، یک خط قرمز پررنگ برای خودم دارم: حریم شخصی و استقلالم. من از اینکه تحت کنترل باشم یا کسی بخواهد برایم تعیین تکلیف کند، گریزانم. نمی‌توانم و نمی‌خواهم فقط برای خوشایند جمع یا گرفتن تایید، نقشی را بازی کنم که خودم نیستم. طبیعتا اگر کسی بخواهد از این مرزها رد شود، حریمم را نادیده بگیرد یا به شعورم بی‌احترامی کند، مقاومت می‌کنم و در مقابل چیزی که آزارم می‌دهد، می‌ایستم. و دقیقا همین‌جاست که گره می‌افتد و همه‌چیز سخت می‌شود.
مدام با خودم فکر می‌کنم: «مگر من چه بدی‌ای در حق دیگران کرده‌ام؟ جز این است که فقط سعی کرده‌ام خودم باشم؟» چرا پذیرش این تفاوت، این «نه» گفتن‌ها و این مرزبندی‌ها برای آدم‌ها تا این حد سخت و گاهی غیرقابل‌تحمل است؟ وقتی من می‌توانم آدم‌ها را با تمام گوناگونی‌شان بپذیرم، چرا شخصیت و رفتار من برای آن‌ها این‌قدر سنگین و پس‌زننده است؟ آیا این بهایی است که باید در ازای «خودم بودن» بپردازم؟ و اگر بله، چرا این‌قدر گزاف و سنگین؟

وقتی سعی می‌کنم کمی از احساساتم فاصله بگیرم و از بیرون به ماجرا نگاه کنم، می‌بینم شاید همه‌چیز تقصیر آدم‌ها نیست؛ پای یک شرطی‌شدگی در میان است. روابط روزمره در جامعه‌ی ما انگار روی یک‌سری توافق‌های نانوشته می‌چرخد: «کمی باج بده، کمی سکوت کن، اندکی از موضعت کوتاه بیا تا بپذیریمت خیلی‌ها به روابطی عادت کرده‌اند که در آن مرزها مدام جابه‌جا می‌شوند و آدم‌ها برای حفظ صلح، از خواسته‌های خودشان می‌گذرند. وقتی کسی پیدا می‌شود که می‌گوید: «من به شما احترام می‌گذارم، اما از مرزهایم کوتاه نمی‌آیم»، این معادله به هم می‌خورد. شاید این صراحت برای کسی که سال‌ها یاد گرفته با کنترل‌گری یا دخالت کارش را پیش ببرد، شبیه یک تهدید به نظر برسد. شاید وقتی ما تلاش می‌کنیم بدون نقاب زندگی کنیم، ناخواسته به دیگران یادآوری می‌کنیم که خودشان چقدر برای پذیرفته شدن در این جامعه، از خود واقعی‌شان گذشته‌اند. آدم‌ها معمولا در برابر چیزی که از آن هراس دارند یا برایشان ناآشناست، گارد می‌گیرند؛ و چه چیزی ناآشناتر از یک مرز محکم است؟

بهای اصالت، بهای سنگینی است. تاوان آزاد بودن و تن ندادن به این قراردادهای نانوشته، گاهی نوعی تنهایی عمیق و فرساینده است. پرداختن این بها گاهی آن‌قدر خسته‌کننده می‌شود که آدم را به شک می‌اندازد. اما در نهایت، فکر می‌کنم این تنهایی شبیه یک «الک» عمل می‌کند؛ آدم‌هایی را که فقط نسخه‌ی مطیع و بی‌دردسر ما را می‌خواهند، دور می‌کند. هزینه‌اش سنگین است، نگاه‌های قضاوت‌گرش روان آدم را می‌خراشد و گاهی عمیقا دلگیرکننده است؛ اما وقتی شب به رخت‌خواب برمی‌گردم و با خودم خلوت می‌کنم، دست‌کم خیالم راحت است که برای جا شدن در هیچ جمع و قابی، تکه‌ای از هویتم را نبریده‌ام.
❤‍🔥63🍓2
The Empty Flow
Corey Taylor – Snuff (Acoustic Live)
So, save your breath, I will not hear
I think I made it very clear
You couldn't hate enough to love
Is that supposed to be enough?
I only wish you weren't my friend
Then I could hurt you in the end
I never claimed to be a saint
Ooh, my own was banished long ago
It took the death of hope to let you go
❤‍🔥22🍓1😭1
Night Shift
Lucy Dacus
Am I a masochist, resisting urges to punch you in the teeth
Call you a bitch and leave?
Why did I come here? To sit and watch you stare at your feet?
What was the plan? Absolve your guilt and shake hands?
2
Feel So Low
Porcupine Tree
So see how long I can last
You can pretend that I don't exist for you
And I can laugh about it now
But I hated every minute
I was waiting for your e-mail
And each day that you forgot to call
1
Smother
DAUGHTER
I sometimes wish I'd stayed inside
My mother
Never to come out
1
Poison Tree
Grouper
دفن شدن زیر مه‌آلودگی مغز، سکوت مطلق و رها کردن دنیا.
1
فکر کنم ما «هوش» رو بیش از حد شبیه به یه ویژگی مستقل و قابل‌اندازه‌گیری تصور می‌کنیم؛ انگار مثلا یه چیزی داخل مغز یا یک سیستم وجود داره که اگه فقط اون سیستم رو سریع‌تر و بزرگ‌تر کنیم، می‌تونه به شکل نامحدود رشد کنه. در حالی که حتی خود هوش انسانی هم اساسا جدا از جهان اطرافش وجود نداره. حتی اون چیزی که ما به عنوان هوش فردی می‌شناسیم، فقط حاصل مغز یک فرد نیست؛ حاصل زبان، آموزش، فرهنگ، بدن، تجربه و انباشت چند هزار ساله‌ی دانش و تکنولوژیه. ما از صفر شروع نمی‌کنیم. مغز ما روی یک کوه عظیم از چیزهایی که انسان‌های قبل از ما فهمیدند، ساخته میشه. و خب این وسط حتی تجربه‌ی حسی و حرکتی هم توی تولید هوش نقش بسزایی داره؛ ما جهان رو فقط با «فکر کردن» نمی‌شناسیم، بلکه با بدنمون داریم توش حرکت می‌کنیم، به چیزها دست می‌زنیم، باهاشون برخورد می‌کنیم، اشتباه می‌کنیم و از پیامد رفتارهامون بازخورد می‌گیریم. پس شاید هوش نه چیزی که صرفا درون یک موجوده، بلکه چیزی باشه که از رابطه‌ی اون موجود با جهان شکل می‌گیره.
👍21
حالا اینجا یک سوال جالب درباره‌ی AI ایجاد می‌شه. اگه یک سیستم بدن نداشته باشه، جهان رو به معنای واقعی حس نکنه و توش حرکت نکنه، تا کجا می‌تونه از همون جهانی که ما براش ساختیم فراتر بره؟ حتی اگه تمام دانش بشر رو در اختیارش بذاریم، این دانش خودش محصول یک تاریخ طولانی از موجودات دارای بدنه که در محیط زندگی کردند و با مسائل واقعی مواجه شدند. شاید به همین خاطر صرفا بیشتر کردن قدرت محاسباتی یا سرعت پردازش، لزوما به معنای تولید نوع جدیدی از هوش نباشه. اگه هوش برای رشد به رابطه‌ی علّی با جهان نیاز داشته باشه، AI برای اینکه واقعا از هوش انسانی عبور کنه، باید بتونه تجربه‌ای تولید کنه که صرفا بازترکیب تجربه و دانش قبلی ما نباشه؛ باید یه طورایی به جهانی دسترسی پیدا کنه که چیزی تازه برای یاد گرفتن ازش وجود داشته باشه. و اینجا به نظرم شاید یه محدودیت خیلی جالب وجود داشته باشه. شاید AI بتونه با سرعتی خیلی سریع‌تر از انسان، در جهانی که ما برایش ساختیم فکر و عمل کنه، اما برای فراتر رفتن از هوش طبیعی و اون جهان، صرفا هوش بیشتر کافی نباشه و به تجربه‌ی بیشتر و متفاوتی از جهان نیاز داشته باشه.
👍21
از طرفی، همین انباشت دانش باعث می‌شه مسئله‌ی تولید علم هم جالب‌تر شه. علم روی علم ساخته می‌شه و هرچه جلوتر می‌ریم، برای رسیدن به لبه‌ی دانش باید بخش بزرگ‌تری از اون چیزی که قبل از ما تولید شده، یاد بگیریم. پس AI اینجا برای بشریت کمک‌کننده ست اما حتی اگه AI بتونه این انباشت رو خیلی سریع‌تر از ما پردازش کنه، هنوز این سوال وجود داره که چه چیزی قراره به این انباشت اضافه کنه؟ اگه صرفا در همون داده‌ها، زبان‌ها و مفاهیمی که تمدن انسانی تولید کرده حرکت کنه، ممکنه سرعتش تصاعدی بشه، بدون اینکه جهان جدیدی برای شناختن داشته باشه. و فکر کنم احتمالا مسئله‌ی اصلی انفجار هوش اصلا این نباشه که «چقدر سریع می‌تونه فکر کنه»، بلکه این باشه که چقدر می‌تونه تجربه‌ی جدید به صورت مستقل، از جهان تولید کنه. و به نظرم این یک تفاوت مهمه: هوشی که فقط سریع‌تر از ما جهان موجود رو میتونه بخونه، الزاما هوشی نیست که بتونه از جهان شناختی ما عبور کنه. چون تا اینجا عملا با یک انسان با ضریب هوشی بسیار بالاتر از میانگین تفاوت چندانی در توانایی برای فراتر رفتن از هوش بشری نداره. شاید برای رسیدن به اون مرحله، باید نوعی رابطه‌ی علّی مستقل با جهان پیدا کنه؛ و تازه سوال اساسی دقیقا اینجاست: AI برای ساختن هوشی فراتر از هوش انسانی، دقیقا به چه نوع بدن، تجربه و دسترسی به جهان نیاز داره؟
1❤‍🔥1