👨👩👧👦روز خانواده
🔻سومین دوشنبه ی فوریه در اینجا روز خانواده و تعطیل است. بر خلاف ایران که تعطیلات ملی تاریخ ثابتی دارد، اینجایی ها سعی می کنند تعطیلاتشان را یک روز قبل یا یک روز بعد از تعطیلی آخر هفته بیندازند که مشکلی برای کل هفته ایجاد نشود! برای همین تعطیلی های ملی یا استانی، تاریخ ثابت ندارند و به همین شکل( مثلا سومین دوشنبه فوریه هرسال) مشخص میشوند.
@emigrante
🔻سومین دوشنبه ی فوریه در اینجا روز خانواده و تعطیل است. بر خلاف ایران که تعطیلات ملی تاریخ ثابتی دارد، اینجایی ها سعی می کنند تعطیلاتشان را یک روز قبل یا یک روز بعد از تعطیلی آخر هفته بیندازند که مشکلی برای کل هفته ایجاد نشود! برای همین تعطیلی های ملی یا استانی، تاریخ ثابت ندارند و به همین شکل( مثلا سومین دوشنبه فوریه هرسال) مشخص میشوند.
@emigrante
🌱نرم نرمک می رسد اینک بهار...
🔻درست است که هنوز هوا یک روز درمیان برفی و سرد است اما هرجا ایرانی حضور داشته باشد، بهار و نوروز هم راه پیدا می کند. حال و هوای نوروزی ایرانی های اینجا، دست کمی از هموطنان داخل کشور ندارد🙂
@emigrante
🔻درست است که هنوز هوا یک روز درمیان برفی و سرد است اما هرجا ایرانی حضور داشته باشد، بهار و نوروز هم راه پیدا می کند. حال و هوای نوروزی ایرانی های اینجا، دست کمی از هموطنان داخل کشور ندارد🙂
@emigrante
✅مثل بقیه ی کامیونیتی ها، گروه مسلمانها هم اینجا به رسمیت شناخته می شود و احترام بهشان واجب....
@emigrante
@emigrante
🚘بنزین و قیمت و داستانهایش
🔻قیمت بنزین در اینجا مثل ایران نرخ ثابت و همگانی ندارد. به این معنا که ممکن است یک جایگاه بنزین گرانتری عرضه کند و یک جایگاه بنزین ارزانتر(بسته به مکان جایگاه سوختگیری و خدماتی که ارائه می دهد). از طرف دیگر نرخ بنزین هم روز به روز متغیر است. برای مثال در زمان گرفتن این عکس، قیمت بنزین معمولی ۱۶۶.۶ بوده و امروز به دلیل بحران جهانی ناشی از جنگ روسیه، قیمت به ۱۹۹.۹ رسیده است.
@emigrante
🔻قیمت بنزین در اینجا مثل ایران نرخ ثابت و همگانی ندارد. به این معنا که ممکن است یک جایگاه بنزین گرانتری عرضه کند و یک جایگاه بنزین ارزانتر(بسته به مکان جایگاه سوختگیری و خدماتی که ارائه می دهد). از طرف دیگر نرخ بنزین هم روز به روز متغیر است. برای مثال در زمان گرفتن این عکس، قیمت بنزین معمولی ۱۶۶.۶ بوده و امروز به دلیل بحران جهانی ناشی از جنگ روسیه، قیمت به ۱۹۹.۹ رسیده است.
@emigrante
🌪خشم طبیعت
🔻طبیعت اینجا با کسی شوخی ندارد. وقتی خشمگین می شود، انتظار هر چیزی را از آن می شود داشت. برای کمتر شدن تلفات ناشی از طوفان های سهمگین، هشدارهای پیشبینی اهمیت زیادی دارند.
🔻روز گذشته که هوا تقریبا آفتابی و صاف بود، روی گوشی های موبایل پیام هشدار طوفان و باد شدید آمد. باورکردنی نبود که آن هوای افتابی بخواهد به طوفان برسد اما ده دقیقه بعد هوا گرفت و طوفان شروع شد و ظرف چند دقیقه به بالاترین حد خود رسید.
🔻تگرگ های دانه درشت به اندازه ی دو دلاری شروع به باریدن کرد و باد هر چه دم دستش می رسید روی هوا بلند می کرد.
🔻امروز عکس ها و فیلم های خسارات این طوفان شدید منتشر شده. طبیعت اینجا شوخی ندارد...
@emigrante
🔻طبیعت اینجا با کسی شوخی ندارد. وقتی خشمگین می شود، انتظار هر چیزی را از آن می شود داشت. برای کمتر شدن تلفات ناشی از طوفان های سهمگین، هشدارهای پیشبینی اهمیت زیادی دارند.
🔻روز گذشته که هوا تقریبا آفتابی و صاف بود، روی گوشی های موبایل پیام هشدار طوفان و باد شدید آمد. باورکردنی نبود که آن هوای افتابی بخواهد به طوفان برسد اما ده دقیقه بعد هوا گرفت و طوفان شروع شد و ظرف چند دقیقه به بالاترین حد خود رسید.
🔻تگرگ های دانه درشت به اندازه ی دو دلاری شروع به باریدن کرد و باد هر چه دم دستش می رسید روی هوا بلند می کرد.
🔻امروز عکس ها و فیلم های خسارات این طوفان شدید منتشر شده. طبیعت اینجا شوخی ندارد...
@emigrante
🔻از رابرت خوشم نمی آمد. نه بخاطر این که صبح کله سحر، قبل از این که هیچ کداممان برسیم به کتابخانه، جلوی در با همسرش می نشست و منتظر باز شدن در می ماند، نه به خاطر این که همیشه توی کتابخانه سر یک جای خاص می نشستند و دو تا کامپیوتر را برای چهار پنج ساعت اشغال می کردند و اگر کسی آنجا نشسته بود، بلندش می کردند و می گفتند که این جای ماست؛ و حتی نه به خاطر این که وقتی شروع می کرد به حرف زدن، خدا می دانست کی قرار است تمام شود. به این خاطر از او بدم می آمد که فضول بود! نمی دانم چند سال است که به این کتابخانه می آید ولی قطعا زمان زیادی است چون خیلی ها را از خیلی زمان پیش می شناسد. آمار همه کارکنان کتابخانه که رفته اند یا همچنان هستند را دارد و از آن بدتر، اطلاعاتشان را به این و آن می گوید.
🔻رابرت پیرمرد قد کوتاهِ آسیاییِ عینکیِ کم مویی است که دو سال بود هر روز صبح می دیدمش. با همسر آسیایی اش، که پیرتر از خودش به نظر می رسید و قدی خمیده و ظاهری مریض احوال داشت، هر روز 9 صبح می آمدند کتابخانه و حدود یک می رفتند. زن با این که پشت کامپیوتر می نشست، ولی با آن کار نمی کرد. همیشه می رفت از بخش کتاب های غیرداستانی، یک کتاب رندم پیدا می کرد و می آورد و ورق می زد و شروع می کرد به خواندن. وسط هایش هم خوابش می برد و گاهی انقدر از کنار خم می شد که نگران می شدیم نکند یکهو بیفتد! رابرت اما از کامپیوتر استفاده می کرد. آن طور که فهمیده بودم (هم از سوال هایی که از من درباره کشورم و تاریخش و غیره می کرد و هم از سرچ های گوگل و ویکی پدیایش)، به تاریخ علاقه داشت. همیشه داشت درباره یک چیز تاریخی می خواند. آن اوایل که هنوز کفری نشده بودم و رو نشان می دادم و اجازه می دادم حرف بزند، کلی از ایران و پادشاهی اش و کلا تاریخ و زبان و غیره اش می گفت. می دانستم تا فهمیده ایرانی ام، رفته سرچ کرده و مطلب خوانده و خواسته موضوع پیدا کند برای حرف زدن! انصافا اطلاعاتی که می داد جالب بود و خیلی هایش را نمی دانستم. گاهی هم سوال می کرد و می خواست ببیند نظرم راجع به فلان چیز چیست. مثلا از حکومت فعلی ایران می پرسید و این طور که به نظر می رسید، یک جورهایی طرفدار بازگشت پهلوی ها بود. از پهلوی ها زیاد می دانست. مثلا یک بار گفت که اسم خواهر شاه زهرا بوده. من گفتم نه! محمدرضا شاه خواهری به اسم زهرا نداشته. گفت چرا داشته. دهن به دهنش نگذاشتم و بعدا سرچ کردم و دیدم اسم اصلی اشرف، زهرا بوده و درست می گفته!گاهی هم کتاب یا مقاله که ایرانی ها نوشته بودند یا درباره ایران بود را معرفی می کرد. از حرف هایم فهمیده بود که می نویسم. هر روز از این که شغل و حرفه با هم فرق دارند و آدم نباید حرفه اش را فدای شغلش کند حرف می زند و تشویق می کرد که بنویسم. گاهی هم سوژه می داد. مثلا می گفت فلان موضوع را کسی زیاد رویش کار نکرده، تو بنویس.
🔻 از زمانی که فهمیدم کارش این است که از همه اطلاعات شخصیشان را بگیرد و توی ذهنش آرشیو کند، شروع کردم از زندگی خصوصی خودش سوال پرسیدم. راحت نبود چیزی از خودش بگوید. قطره چکانی اطلاعات می داد و هر بار که می خواست جواب بدهد، می پرسید برای چه می خواهم بدانم! ولی من با این که می دیدم معذب می شود می پرسیدم. مثلا می دانستم بچه ندارد. می دانستم اهل سنگاپور است و ازاینکه به او بگویند چینی بدش می آید. فهمیدم زنش اهل ژاپن است و دست به قلم بوده و در مجله یا روزنامه ای ستون نویس بوده. فهمیدم دکترا دارد و از سوربن فارغ التحصیل شده. از او درباره زنش هم پرسیدم. چون خود زن حرف نمی زد. بیشتر لبخند می زد. لبخندی که دندان های خراب و نافرمش را نشان می داد. هیچ وقت صدایش را نشنیدم ولی گاهی از دور می دیدم که رابرت با او حرف می زند. نمی دانم او هم جواب رابرت را می داد یا نه. احوال جسمی اش و قوزی که داشت و سختی در راه رفتنش، مرا از رابرت متنفرتر می کرد؛ چون فکر می کردم نباید با این حال و روز زورش کند و هر روز نیمساعت پیاده بکشاندش به کتابخانه که زن بیچاره خسته شود و توی کتابخانه بخوابد. یک بار همین را بهش گفتم. گفت راه رفتن برایش خوب است. گفت جوان که بوده کار سختی داشته. برای شرکت سوزوکی در اینجا کار می کرده و به خاطر تفاوت زمان اینجا با ژاپن، خیلی باید بیدار می مانده و دلیل بد خوابی اش همین است. گفت شب ها درست نمی خوابد. با چیزهایی که درباره "دیمنشیا" خوانده بودم، به نظرم می رسید زن یک همچین مشکلی هم داشته باشد. رابرت گاهی هم از فقر می گفت. لباس هایشان نشان می داد اوضاع خوبی ندارند. تقریبا هر روز لباسشان همین بود. توی زمستان سگ کش اینجا، آنطور که باید و شاید لباس گرم نمی پوشیدند و همان کاپشنی که همیشه داشتند تنشان بود. یک بار گفت که وقتی جوان بوده، به خاطر این که پول غذای گران تر نداشته، همیشه سوپ ترب سفید می خورده و دلیل ورمی که توی صورتش و دست هایش دارد همین است.⬇️
🔻رابرت پیرمرد قد کوتاهِ آسیاییِ عینکیِ کم مویی است که دو سال بود هر روز صبح می دیدمش. با همسر آسیایی اش، که پیرتر از خودش به نظر می رسید و قدی خمیده و ظاهری مریض احوال داشت، هر روز 9 صبح می آمدند کتابخانه و حدود یک می رفتند. زن با این که پشت کامپیوتر می نشست، ولی با آن کار نمی کرد. همیشه می رفت از بخش کتاب های غیرداستانی، یک کتاب رندم پیدا می کرد و می آورد و ورق می زد و شروع می کرد به خواندن. وسط هایش هم خوابش می برد و گاهی انقدر از کنار خم می شد که نگران می شدیم نکند یکهو بیفتد! رابرت اما از کامپیوتر استفاده می کرد. آن طور که فهمیده بودم (هم از سوال هایی که از من درباره کشورم و تاریخش و غیره می کرد و هم از سرچ های گوگل و ویکی پدیایش)، به تاریخ علاقه داشت. همیشه داشت درباره یک چیز تاریخی می خواند. آن اوایل که هنوز کفری نشده بودم و رو نشان می دادم و اجازه می دادم حرف بزند، کلی از ایران و پادشاهی اش و کلا تاریخ و زبان و غیره اش می گفت. می دانستم تا فهمیده ایرانی ام، رفته سرچ کرده و مطلب خوانده و خواسته موضوع پیدا کند برای حرف زدن! انصافا اطلاعاتی که می داد جالب بود و خیلی هایش را نمی دانستم. گاهی هم سوال می کرد و می خواست ببیند نظرم راجع به فلان چیز چیست. مثلا از حکومت فعلی ایران می پرسید و این طور که به نظر می رسید، یک جورهایی طرفدار بازگشت پهلوی ها بود. از پهلوی ها زیاد می دانست. مثلا یک بار گفت که اسم خواهر شاه زهرا بوده. من گفتم نه! محمدرضا شاه خواهری به اسم زهرا نداشته. گفت چرا داشته. دهن به دهنش نگذاشتم و بعدا سرچ کردم و دیدم اسم اصلی اشرف، زهرا بوده و درست می گفته!گاهی هم کتاب یا مقاله که ایرانی ها نوشته بودند یا درباره ایران بود را معرفی می کرد. از حرف هایم فهمیده بود که می نویسم. هر روز از این که شغل و حرفه با هم فرق دارند و آدم نباید حرفه اش را فدای شغلش کند حرف می زند و تشویق می کرد که بنویسم. گاهی هم سوژه می داد. مثلا می گفت فلان موضوع را کسی زیاد رویش کار نکرده، تو بنویس.
🔻 از زمانی که فهمیدم کارش این است که از همه اطلاعات شخصیشان را بگیرد و توی ذهنش آرشیو کند، شروع کردم از زندگی خصوصی خودش سوال پرسیدم. راحت نبود چیزی از خودش بگوید. قطره چکانی اطلاعات می داد و هر بار که می خواست جواب بدهد، می پرسید برای چه می خواهم بدانم! ولی من با این که می دیدم معذب می شود می پرسیدم. مثلا می دانستم بچه ندارد. می دانستم اهل سنگاپور است و ازاینکه به او بگویند چینی بدش می آید. فهمیدم زنش اهل ژاپن است و دست به قلم بوده و در مجله یا روزنامه ای ستون نویس بوده. فهمیدم دکترا دارد و از سوربن فارغ التحصیل شده. از او درباره زنش هم پرسیدم. چون خود زن حرف نمی زد. بیشتر لبخند می زد. لبخندی که دندان های خراب و نافرمش را نشان می داد. هیچ وقت صدایش را نشنیدم ولی گاهی از دور می دیدم که رابرت با او حرف می زند. نمی دانم او هم جواب رابرت را می داد یا نه. احوال جسمی اش و قوزی که داشت و سختی در راه رفتنش، مرا از رابرت متنفرتر می کرد؛ چون فکر می کردم نباید با این حال و روز زورش کند و هر روز نیمساعت پیاده بکشاندش به کتابخانه که زن بیچاره خسته شود و توی کتابخانه بخوابد. یک بار همین را بهش گفتم. گفت راه رفتن برایش خوب است. گفت جوان که بوده کار سختی داشته. برای شرکت سوزوکی در اینجا کار می کرده و به خاطر تفاوت زمان اینجا با ژاپن، خیلی باید بیدار می مانده و دلیل بد خوابی اش همین است. گفت شب ها درست نمی خوابد. با چیزهایی که درباره "دیمنشیا" خوانده بودم، به نظرم می رسید زن یک همچین مشکلی هم داشته باشد. رابرت گاهی هم از فقر می گفت. لباس هایشان نشان می داد اوضاع خوبی ندارند. تقریبا هر روز لباسشان همین بود. توی زمستان سگ کش اینجا، آنطور که باید و شاید لباس گرم نمی پوشیدند و همان کاپشنی که همیشه داشتند تنشان بود. یک بار گفت که وقتی جوان بوده، به خاطر این که پول غذای گران تر نداشته، همیشه سوپ ترب سفید می خورده و دلیل ورمی که توی صورتش و دست هایش دارد همین است.⬇️
❤2
🔻دو ماه بود خبری ازشان نداشتم. نمی آمدند کتابخانه. چند روز پیش رابرت امد. اما تنها. هنوز جرات نکرده ام از او بپرسم زنش کجاست. می دانم جوابش هر چه باشد غم انگیز است. رابرت هم دیگر حال و حوصله قبل را ندارد. با کسی حرف نمی زند. می نشیند و ویکی پدیا می خواند و زودتر از ساعت دوازده می رود. حس می کنم رابرت خیلی غریب و تنهاست. غریب ها حال هم را خوب می فهمند…
❤1