فقط فرج.مقتل
2.16K subscribers
2 photos
1 file
68 links
بسم رب المهدی
پخش مصائب امام حسین و اولاد و اصحاب گرامشان سلام الله علیهم اجمعین

ارتباط با ادمین: @smz110110

سید عبدالمحسن ذبیحی: ۰۹۱۵۳۰۴۶۱۸۸
Download Telegram
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1469
راوى گويد: «كه با حضرت امام حسين «عليه السلام» از مردان، يك امام زين العابدين ماند و بس. و او نيز بيمار بود چون پدر را تنها ديد از خيمه بيرون آمد و نيزه‌اى برداشت امّا از غايت ضعف پاى در پى مى‌كشيد و از رنجورى بدن مباركش مى‌لرزيد با چنين حالى روى به ميدان نهاد و چون چشم امام حسين بر وى افتاد، كه به مصاف مى‌رود در عقبش به تعجيل روان شد و گفت: اللّه اللّه اى پسر بازگرد كه نسل من به تو باقى مى‌ماند و تو پدر ائمه اهل بيت خواهى بود و نسل تو تا قيامت منقطع نخواهد گشت و من تو را وصىّ‌ خود ساخته عورات را به تو مى‌گذارم و امانتى كه از جدّ و پدرم مانده به تو مى‌سپارم اوّل قرآن كه كلام الهى و مجمع حقايق نامتناهى است، ديگر مصحف حضرت فاطمه و جفر ابيض و جامع و جفر احمر و علم خافت و مزبور و باقى علوم كه غير ائمه اهل بيت را بر آن اطلاع نيست. پس امام زين العابدين را به خيمه درآورد و بنشاند و امانتها بدو سپرده به تقوى و رضاى مولى وصيت كرد.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۵۹۸
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1470
امام عليه السلام مى‌خواست كه حمله كند كه ناگه، گردى و غبارى پديد آمد، چنانچه هيچ كس را نمى‌ديد مقارن اين حال شخصى مهيب با شكل عجيب بر مركبى غريب نشسته، كه سر و دستش به سر و تن اسب ميمانست و پايش به مثابۀ شير بود. پيش امام حسين «عليه السلام» آمده سلام كرد، بدين عبارت كه السلام عليك و على جدّك و على أبيك و أمّك امام حسين «عليه السلام» جواب سلام او بازداد و گفت: تو چه كسى اى نيك بخت، كه در چنين وقتى بر مظلومان بيچاره و غريبان آواره سلام مى‌كنى‌؟ گفت: يا بن رسول من مهتر پريانم و مولاى سيّد آخر الزّمانم و چاكر شاه مردانم. مرا زعفر زاهد مى‌گويند، و لشكر من در اين بيابان است. پدرت در وقتى كه به چاه بئر العلم در آمده، ديوان را به ضرب ذو الفقار مسلمان ساخت. پدر مرا بر ايشان مرتبه امارت داد و بعد از فوت پدر، همه در فرمان منند، دستورى ده تا با لشكر خود بيايم و دمار از اين قوم برآرم. حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: كه اى زعفر خدايت مزد دهد، شما را نبينند و نكشند و شما ايشان را ببينيد و بكشيد اين ظلم باشد. امّا آنكه ملائكه در حرب بدر و حنين نزديك جدّم آمده با كفّار حرب كردند آن به حكم خدا بود، تو بازگرد و به منزل و محفل خود معاودت كن. زعفر گفت: اى سيّد ما خود او را به صورت آدميان به ايشان نمائيم و حرب كنيم، اگر از قوم ما هم بكشند شهيد راه تو باشيم حضرت امام حسين عليه السلام فرمود: جزاك اللّه خيرا يا زعفر، دلم از زندگانى دنيا سير شده است و در علم المنايا ديده‌ام كه من امروز به لقاى پرودگار خود خواهم رسيد. تو براى خاطر من بازگرد و متعرّض اين قوم مشو. زعفر بازگشت و فى الحال غبار فرو نشست.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۰۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1471
آورده‌اند كه: امام حسين «عليه السلام» از لب آب تا به خيمه رسيد، چهارصد كس را افكنده بود.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۰۴
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1472
امام حسين «عليه السلام» پس امام زين العابدين «عليه السلام» را در برگرفت و روى او را بوسه داده گفت: اى پسر! چون به مدينه رسى دوستان را سلام من برسان، و بگو پدرم چنين فرمود: كه هرگاه به رنج غربت مبتلا شويد، از غريبى من ياد آريد و چون كشته‌اى بينيد، از حلق بنا حق بريدۀ من فراموش مكنيد و چون آب خوش خوريد از لب تشنه و جگر تفيدۀ من برانديشيد.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۰۴
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1473
[زمانی که امام حسین علیه السلام با اهل‌حرم وداع می‌کردند] شهربانو پيش آمد، كه اى سيّد و سرور من! در اين ملك غريبم! غمخوارى و غمگسارى ندارم، خواهران و دختران تو اولاد حضرت رسالتند. كسى را بر ايشان دستى نباشد و طريقۀ حرمت ايشان نگاهدارند. امّا من دختر يزدجرد شهريارم و غير از تو كسى ندارم. مبادا كه دشمنان بعد از تو قصد من كنند و حرمت حرم محترم تو نگاه ندارند. امام حسين «عليه السلام» فرمود: كه اى شهربانو غم مخور، كه كسى را بر تو دستى نباشد، و هميشه مكرّم و محترم خواهى بود. و روايتى آن است كه امام حسين «عليه السّلام» فرمود، كه در آن ساعت كه مرا از پشت مركب در اندازند، مركب بى‌من نزد شما خواهد آمد تو برنشين و عنان بدو سپار كه او تو را از ميان قوم بيرون برده، به جائى كه خداوند خواهد برساند امّا أصح آن است كه شهربانو همراه اهل بيت به شام رفته بود.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۰۵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‏
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‏ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1474
و روايتى هست كه چون امام حسين عليه السلام بر زمين كربلا افتاد زمين به لرزه درآمد و غريو از آسمان برآمده.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۰۹
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1475
عمر سعد چون بيك فرسخی کوفه رسید سر امام حسین علیه السلام را نزد وی آورده بودند پس سر آن سرور را با سرهای دیگر بر سر نیزه کرده روی بکوفه نهاد نساء و جواری امام حسین را در محملها نشانده میبردند و آنکه در بعضی کتب نوشته اند که سر و پای برهنه بر شتران بیجهاز نشانده میبردند قولی ضعیف است و بصحت نرسیده ولی برین وجه که میبردند آن نیز بنسب اهل بیت اهانت بود چه ایشان پردگیان حرم عصمت و ستر داران حریم عفت بودند آفتاب جهانتاب بر فرق مبارک ایشان سایه نینداخته بود.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۳۰)
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1476
بعد از چند روز ابن زیاد ملعون تهیه اسباب سفر ایشان کرده زحر بن قیس و محصن بن ثعلبه و شمر ذی الجوشن را با پنج هزار مرد مقرر کرد تا آن سرها را با اهل بیت بشام برند.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۳۵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1477
راوی گوید از آنچه در راه واقع شد یکی آن بود که چون بحران رسیدند بر سر کوه قلعه ای بود که در آنجا مردی یهودی بود که او را یحیی حرانی گفتندی باستقبال آن مردم بیرون آمد و بر آن سرها نظاره میکرد ناگاه چشمش بر سر امام حسین علیه السلام افتاد دید که لبهای او میجنبد پیشتر رفته گوش فرا داشت این کلمات شنید که وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ.
یحیی از مشاهده آنحال متعجب شده پرسید که این سر کیست گفتند از آن حسین بن علی گفت پدرش معلوم شد مادرش که بوده گفتند فاطمه بنت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله یهودی گفت اگر دین جدّ او بر حق نبودی این برهان از و پدید نیامدی پس کلمه شهادت بر زبان راند و عمامه از سر بگرفت و قطعه قطعه ساخته بخواتین اهل بیت داد و جامه خزی که پوشیده بود نزد امام زین العابدين عليه السلام آورد با هزار درم که این را در مایحتاج خود صرف کن و در وجه مؤنات خود خرج نمای جماعتی که موکل آن سرها بودند هی برو زدند که این چه کار است که پیش گرفته ای و بر دشمنان والی شام حمایت میکنی از گرد این اسیران دور شو و گرنه سرت بیندازیم یحیی را ذوق محبت دریافته بود خادمان خود را فرمود تا شمشیر وی بیاوردند و تکبیر گویان بر ایشان حمله کرده پنج تن از ایشان بکشت عاقبت بدرجه شهادت رسید و امروز تربت او بدروازه حران معروف و مشهور است و تربت یحیی شهید میگویند و در آنجا دعا مستجاب میشود.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۳۵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1478
در حوالی حلب کوهی بود و بر بالای آن کوه دهی آبادان با حصار مستحکم و آن را معموره گفتندی و گویند حالا نیز معمور است و در آنجا کو توالی بود نام او عزیز بن هارون و اهل آن حصار با مهتر ایشان همه یهودی بودند و حریر می بافتند و جامه های ایشان در حجاز و عراق و شام بنازکی مشهور بود چون بآنجا رسیدند در آن پای کوه که علف بسیار داشت فرود آمدند چون شب درآمد در خدمت شهربانو کنیزکی بود بغایت زیبا روی و او را شیرین گفتندی در لطافت شیرین زبان بود و در ملاحت لیلی دوران پیش شهربانو آمد و آغاز گریستن کرد و سبب گریه او آن بود که شهربانو را در آن روز که بمدینه آوردند صد كنيزك با او بود آن شب که بشرف زفاف امام حسين عليه السلام مشرف گشت پنجاه كنيزك را آزاد کرد و چون حضرت امام زین العابدين متولد شد چهل كنيزك دیگر را خط آزادی داده با وی ده كنيزك ماند در میانه ایشان شیرین بحسن یکتا و بجمال بی همتا بود روزی شیرین بخانه درآمد و شهربانو با امام حسین نشسته بود آنحضرت در شیرین نگریست و بمطایبه گفت ای شهربانو شیرین عجب روی بر افروخته ای دارد شهربانو گمان برد که امام حسین را میلی بوی پدید آمده گفت یا بن رسول الله او را بتو بخشیدم حضرت امام دریافت که او چه گمان برده است فی الحال گفت من هم او را آزاد کردم شهربانو برجست و سر عیبه جامه خود بگشاد و خلعتی نفیس قیمتی در شیرین پوشانید امام حسین عليه السلام فرمود که تو چندین كنيزك آزاد کردی و هیچکدام را مثل این جامه نپوشانیدی شهربانو گفت ای سید آنها آزاد کرده من بودند و شیرین آزاد کرده تو پس باید درمیان ایشان فرقی باشد امام حسین او را دعا گفت و شیرین همچنان در ملازمت شهربانو میبود تا درین شب که در پای کوه منزل گرفتند شیرین در حال شهربانو نگریست که جامه فراخور حال خود نپوشیده بود بیادش آمد از آن جامه مرصع که در نظر امام حسین بدو پوشانیده بود گریه بر وی غلبه کرد و از شهربانو اجازت طلبید که بدانقریه برود غرضش آنکه اندک پیرایه که با وی مانده بود بفروشد و از بهای آن از جامه هائی که در آنجا میبافند بخرد و برای شهربانو بیاورد اما چون شیرین دستوری خواست شهربانو گفت تو آزادی و و کسی ترا نگه ندارد و باسیری نمیگیرد هر جا که دلت میخواهد برو شیرین برخاست و بکوه بالا رفته بر در حصار آمد در بسته بودند و پاسی از شب گذشته بود در را فرو کوفت عزیز بن هرون واقعه دیده بود و در پس حصار آمده انتظار میبرد آواز داد که ای کوبنده در شیرین توئی گفت آری در حال در بگشاد و برو سلام کرد و او را بسرای خود برده بتعظیم تمام بنشاند شیرین از عزیز پرسید که نام مرا چگونه دانستی گفت اول شب بخواب شدم موسی و هارون را بخواب دیدم سرها برهنه و آب از دیده ریزان و آه زنان اثر تعزیت در ایشان پیدا و علامت مصیبت از صفحه حال ایشان هویدا گفتم ای سیدان بنی اسرائیل و برگزیدگان رب جلیل شما را چه رسیده است و سر و پای شما چون مصیبت زدگان برهنه از سبب چیست و این آه و ناله و گریه شما از برای کیست گفتند تو ندانسته ای که سبط پیغمبر آخر الزمان محمد مصطفی را صلى الله علیه و آله بظلم بکشتند و اکنون سر او و شهدا را با اهل بیتش بشام میبرند و امشب در زیر این کوه فرود آمده اند من گفتم شما محمد را میشناسید و بدو اعتقاد دارید ایشان گفتند ای عزیز چگونه نشناسیم او پیغمبر بحقست و حق سبحانه از ما درباره او پیمان فرا گرفته و ما بوی گرویده و ایمان آورده ایم هر که بدو نگرود و او را راستگو نداند جای او دوزخ باشد و ما همه پیغمبران از آن کس بیزار باشیم من گفتم مرا نشانه ای پیدا کنید و علامتی بنمائید که یقین من بیفزاید و در این کار در فتحی بر من بگشاید گفتند برخیز و برو تا بدر قلعه و چون آنجا رسی کنیزکی شیرین نام که آزاد کرده امام حسین است پیش دروازه خواهد رسید و حلقه بر در خواهد زد نام او شیرینست متابعت وی کن که او زوجه تو خواهد بود و بدین اسلام در آی و نزد سر امام حسین علیه السلام رو و سر آن سرور را از ما سلام برسان که جواب خواهی شنید پس من از خواب در آمدم و فی الحال برخاسته بدر قلعه آمدم و تو در فرو کوفتی بدین واقعه دانستم که نام تو شیرین است چون مرا گفتند که تو حلال من خواهی بود رضا میدهی که زوجه من باشی گفت روا باشد بشرط آنکه مسلمان شوی و شهربانو اجازت فرماید شیرین بازگشت و بخدمت شهربانو آمده تمام قصه بعرض رسانید شهربانو از این قضیه متحیر شده بابنات و اخرات امام حسین علیه السلام بازگفت همه متعجب گشتند اما چون خورشید جهان آرا موسی وار باید بیضا از سر کوه طلوع نموده معموره عالم را روشن گردانید.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۳۹
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1479
در کنز الغرایب آورده که مهتر و بزرگتر همه ماران در دوزخ ماریست که او را شدید گویند هر روز هفتاد بار میلرزد و از او زهر فرو میریزد و حق سبحانه و تعالی میفرماید که ای شدید چه میخواهی میگوید الهی عقوبت قاتلان امام حسین علیه السلام را بمن حواله کن تا زهرهای خود را بر ایشان ریزم و حق سبحانه با او میگوید که یا شدید ساکن باش که عقوبت ایشان حواله تست همه را بیدریغ خواهی گزید و در آن عقوبت محنتهای کلی خواهند کشید .
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۷۵
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1480
در کنز الغرایب آورده از ابو العباس که از سهل ساعدی رضی الله عنه نقل میکند که من بتجارت بولایت شام رفته بودم روزی در حوالی دمشق بدهی رسیدم مردم شادی میکردند و دهل میزدند با خود گفتم مگر این مردم را عیدی هست و رای عیدهای مقرر از یکی حال پرسیدم گفت ای شیخ مگر اعرابئی گفتم من سهل ساعدی ام مصاحب حضرت رسول آنکس آه سوزناک از سینه برآورد و گریه در گرفت و گفت عجب است که درین تعزیت از آسمان خون نمیبارد و از این مصیبت زمین اهل آنرا فرو نمیبرد گفتم کدام ماتمست گفت خبر نداری گفتم روشن تر ازین بگوی گفت این سر امام حسین علیه السلام است که اهل عراق بسوی یزید هدیه فرستاده اند و مردم شام فرح و شادی میکنند گفتم آن سر را از کدام دروازه بشهر در میآورند گفت از باب ساعات پس در پیش دویدم و بسی رنج کشیدم تا خود را بمیانه شتران اهل بیت رسانیدم بر نیزه سری دیدم که بسر مبارک حضرت رسول صلى الله عليه و آله شبیه بود گریه بر من غلبه کرد یکی از عورات با من بسخن درآمد که ای پیر چرا میگریی گفتم من انت تو کیستی گفت من سکینه ام دختر امام حسین گریه من زیادت شد گفتم ای فرزند خاتون قیامت من سهل ساعدی ام از صحابه جد بزرگوار تو هیچ حاجتی داری که بدان قیام نمایم گفت آری این نیزه داران را بگوی تا سر پدرم را با سرهای دیگر پیشتر برند تا غلبه ابصار شامیان بدیشان بود و ما اندکی از نظر خلق دور باشیم پس من پیش رفتم و حامل آن سر بزرگوار را گفتم بتو حاجتی دارم اگر قبول کنی چهارصد درم بتو دهم گفت حاجت چیست گفتم تقدیم رأس امام حسین علیه السلام آن مرد چنان کرد و من زر بوی دادم و خواستم که نزد اهل بیت بازآیم از غلیه مردم میسر نشد و ازدحام بمرتبه ای رسید که از باب ساعات در آمدن متصور نبود بازگشتند و از دروازه ثوما در آوردند.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۵۲
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1481
راوی گوید که اول روز سرها را بدروازه درآوردند از بسیاری مردم که بنظاره و تماشا آمده بودند نماز ديگر بكوشك يزید رسیدند یزید امر کرده بود که تا کوشک ویرا بیاراستند و پرده های زنبوری در آویخته و تختی از ساج و عاج موصل گردانیده و بزر و جواهر مکلل ساخته در يك صفه نهاده اند و دیبای رومی و ششتری بر وی افکنده و کرسیها بر حوالی تخت وضع کرده و امرای شام بعضی نشسته برخی ایستاده چون شمر با آن دو امیر دیگر برسید حکم شد که در آیند و سرها و اهل بیت را در آورند چون اهل بیت را درآوردند و ایشان را در یک صفه کوشک جای دادند و پرده ای از پیش صفه در آویختند و سرها را در آورده در پیش تخت بداشتند یزید سر يك يك را میدید و احوال صاحب آن سر میپرسید تا بر تمام سرهای سروران دین اطلاع یافت بعد از آن گفت سر امام حسین بیاورید.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۵۴
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1482
در کنز الغرایب آورده که یزید اهل بیت را در درون كوشك خود جای مقرر ساخته بود و امام حسین عليه السلام دختری داشت چهار ساله که بسیار او را دوست داشتی و او نیز پدر را بغایت دوست میداشت و تا پدرش شهید شده بود دایم میپرسید که این ابی کجاست پدر من میگفتند بجائی رفته است و بانواع تسلی تسلی میدادند و او را بدیدار پدر اشتیاق عظیم بود درین وقت که در کوشک یزید بودند شبی این دختر پدر را در خواب دید که او را در کنار گرفته از غایت شادی بیدار شد و پدر را ندید شوقش زیاده گشت و آغاز اضطراب کرده فغان در گرفت حال پرسیدند گفت حالی میدیدم که در کنار پدر نشسته ام چون چشم باز کردم او را نمیبینم مرا بگوئید که پدرم کجاست که مرا بیش از این طاقت فراق نمانده هرچند گفتند ای دختر صبر کن و شکیبائی پیش گیر جواب میداد که یا پدرم را پیش من آرید یا مرا نزد پدر فرستید چون اهل بیت این سخن بشنیدند بیکبار فریاد از نهاد ایشان برآمد و خروش در گرفتند یزید پلید از گریه و غوغای ایشان از خواب درآمد و کس فرستاد تا خبر گیرد که اهل بیت را چه واقع شده است ایشان صورت واقعه باز گفتند و خبر بیزید رسید که دختر امام حسین پدر را در خواب دیده و برای دیدار او بیطاقتی میکند یزید گفت بروید و سر پدرش بدو نمائید شاید تسلی یابد و یزید آن سر را در خانه خاص خود نگاه میداشت خادمان یزید پلید آنسر را در طبقی سیمین نهاده و مندیلی از سندس بر آن افکنده نزد اهل بیت آوردند و گفتند یزید میگوید که سر را بدو نمائید شاید که او را تسلی پدید آید اما چون طبق را پیش وی نهادند پرسید که این چیست گفتند آنچه میطلبی اینست چون مندیل بر گرفت سری دید در آن طبق نهاده آن سر را برداشت و نیک در آن نگریست سر پدر خود را بشناخت آهی از سینه بر کشید و روی در روی پدر مالید و لب خود بر لب وی نهاد و فی الحال جان شیرین بداد دیگر باره اهل بیت را تعزیت امام حسین تازه گشت و مصیبت شهدا سمت تجدید پذیرفت.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۶۸
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1483
در زهرة الرياض آورده که پنج نوبت در مدینه حضرت رسالت صلى الله علیه و آله جزع و فزع افتاد که مردم گمان بردند که قیامت قائم شده اول آنروز که حضرت رسول صلى الله علیه و آله در حرب احد بود و شیطان ندا داد که الا أن محمدا قد قتل خروش و فغان از زن و مرد برآمد چنانچه محرمان حجرات طاهرات و بنات هاشم و بتول عذرا بی اختیار بجانب احد روان شدند چنانچه شمه ای ازین حکایت سبق ذکر یافت و دوم روزی که حضرت رسالت ازین حجره فانی متوجه ریاض جاودانی شد هیچکس نبود از اهل مدینه الا که در غم و ماتم و غصه و الم بودند سوم وقتی که خبر شهادت امیر المؤمنین علی علیه السلام از کوفه باسماع اهل مدیه رسید فغان گرفتند و گوئیا که ماتم پیغمبر صلى الله عليه و آله تازه شد چهارم زمانی که امام حسین عزیمت مکه کرده بود و داعیه کوفه داشت و خواهران و دختران را میبرد و اهل مدینه استقبال نموده تعزیت در گرفتند اما اهل بیت که بمدینه درآمدند از گرد راه بروضه مقدس نبوی صلى الله علیه و آله رفته بآواز سوزناک و جگر چاك چاك نعره برکشیدند ... اهل بیت گریان و غریوان بودند که ام سلمه رضی الله عنها از حجره طاهره خود بیرون آمد غریوان و نالان شیشه خاک کربلا که خون شده بود در دست گرفته و دست دختر امام حسین را که بیمار بود بدست دیگر گرفته چون اهل بیت مادر مؤمنان را بدیدند و آن خاک خون شده را مشاهده کردند درد و سوز ایشان متضاعف و متزاید شد.
🍐مقتل روضة الشهدا (چاپ انتشارات علمی و فرهنگی) ۶۷۱
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1484
واعترضه علي الأكبر صلوات اللّه علیه فقال : يا عم حبيب إن أهل الكوفة قد تألبوا لقتال أبي الحسين صلوات اللّه علیه واستلوا سيوفهم عليه، ونحن أسرة قليلة لا تنهض بالدفاع عنه ولا عن سلامته، فلو إن أبي يسلم ونحن نقتل ما بالينا بالموت ، فالله في هذه النسوة والأطفال إذا جن عليهم الليل وهم من غير محام ولا كفيل ولا حمى ولا ولي . فأطرق حبيب رأسه إلى الأرض هنيئة ثم رفع رأسه وقال : ما الذي تريد يا بن سيدنا ؟ قال : أريد منك أن تشير على والدي بالرجوع إلى المدينة . فقال حبيب: هيهات يابن سيدنا قد جرى في علم الله ما تحاذر، ولأجل أبيك طلقنا حلائلنا وفارقنا أهالينا وأعرضنا عن زهرة دنيانا، أما عمك حبيب فشيخ كبير قد أعرض عنه النعيم الفاني، أفلا تحب أن يرحل إلى النعيم الباقي ؟ وما أشوقني أن أكون أول قتيل بين أيديكم ولا أسمع واعيتكم ولا أرى هاشمية تسبي . فقال علي بن الحسين أما أنت يا عم فقطب رحاها وليث وغاها وأنا إنما استعلمت خبرك بكلامي معك لأواجه به عمتي زينب ، فإنها قالت لي : يابن أخي إن أباك الحسين خطب أصحابه وأذن لهم بالتفرق والموت، يابن أخي مر وكربه مطعمه أفلا تتعرض لعمك حبيب وترى ما عنده ؟ وبقي حبيب على هذا الحال . وكان حبيب بواباً على خيمة الحسين و حاملاً لوائه يوم عاشورا. قال : ولما كان اليوم العاشر من المحرم جلس حبيب بإزاء خيمة النساء واضعاً رأسه في حجره يبكي ثم رفع رأسه وقال : آه آه لوجدك يا زينب يوم تحملين على بعير ضالع يطاف بك البلدان ورأس أخيك الحسين أمامك، وكأني برأسي هذا معلق بلبان الفرس تضربه بركبتيها. فضربت زینب رأسها بعمود الخيمة وقالت: بهذا أخبرني البارحة، لوددت أن أكون عمهاء [عمهاء : من العمه]
🍐ثمرات الاعواد 1/211
حضرت علی اکبر صلوات اللّه علیه اعتراض کرد و گفت:ای عمو حبیب، مردم کوفه برای جنگ با پدرم حسین صلوات اللّه علیه گرد آمده‌اند و شمشیرهای خود را علیه او کشیده‌اند. ما خانواده‌ای کوچک هستیم که نمی‌توانیم از او دفاع کنیم یا امنیت او را تضمین کنیم. اگر پدرم زنده می‌ماند و ما کشته می‌شدیم، مرگ برای ما مهم نبود. اما خدا به داد این زنان و کودکان برسد وقتی که شب فرا می‌رسد، بدون حامی، سرپرست یا محافظ.
حبیب لحظه‌ای سرش را پایین انداخت، سپس آن را بلند کرد و گفت:ای پسر آقای ما، چه می‌خواهی؟
او پاسخ داد:می‌خواهم پدرم را نصیحت کنی که به مدینه برگردد.
حبیب گفت:ای پسر سرور ما! آنچه از آن می‌ترسی، به علم خدا اتفاق افتاده است. ما به خاطر پدرت، همسرانمان را طلاق دادیم، از خانواده‌هایمان جدا شدیم و از لذت‌های زودگذر دنیا روی گرداندیم. اما عمویت حبیب، پیرمردی است که از این نعمت زودگذر روی گردانده است. آیا دوست نداری که او به سوی نعمت ابدی برود؟ چقدر دوست دارم اولین کسی باشم که بین دستان تو کشته ‌شوم، نه اینکه ناله‌های درد تو را بشنوم یا زن هاشمی را اسیر ببینم.
علی بن الحسین صلوات اللّه علیه فرمود:اما تو، عمویم، تو محور آسیاب آن و شیر نبرد آن هستی. من فقط از طریق گفتگویم با تو، از تو خبری خواستم تا با عمه‌ام زینب صلوات اللّه علیها روبرو شوم. زیرا او به من گفت: ای برادرزاده‌ام، پدرت حسین علیه السلام برای یارانش خطبه خواند و به آنها اجازه داد که پراکنده شوند و بمیرند. ای برادرزاده‌ام،غذایش تلخ و شکمش سفت بود. چرا به عمویت حبیب نزدیک نمی‌شوی و نمی‌بینی چه می‌گوید؟ و حبیب در همین حال ماند. حبیب دربان خیمه حسین و پرچمدار روز عاشورا بود. او گفت:وقتی دهم محرم فرا رسید، حبیب روبروی خیمه زنان نشست، سرش را در دامنش گرفت و گریه کرد. سپس سرش را بلند کرد و گفت: آه، آه، چقدر مشتاق لحظه ی هستم، زینب، روزی که تو را بر شتری لنگ سوار می‌کنند و در زمین‌ها می‌گردانند، در حالی که سر برادرت حسین پیشاپیش توست.گویا سرم را می‌بینم که از افسار اسب آویزان است و زانوهایش به آن می‌خورد. زینب صلوات اللّه علیها سرش را به تیرک خیمه کوبید و گفت:او دیشب این را به من گفت. کاش کور بودم.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1485
وكان لحبيب أولاد ثلاثة : محمد وعبدالله والقاسم أكبرهم، ولما أن سمعت زوجته بقدوم السبايا وأنهم دخلوا الكوفة دعت ولدها القاسم وقالت له ولدي إنطلق إلى السبايا وقل لهم إن أمي تقول أبي حبيب بيّض وجوهَنا أم لا ؟ فأقبل الغلام حتى قرب من السبايا فرأى رأس أبيه معلّق بلبان الفرس، فجعل يصرخ ويبكي، ثم أقبل على الموكل برأس أبيه وقال له : إدفع لي هذا الرأس وأنا أعطيك مقداراً من الدنانير . فقال اللعين : إن جائزة الأمير خير لي. ولما قاربوا دار حبيب رفع الغلام حجراً وضرب به رأسه، ودخل على أمه باكياً يصيح : أماه قومي واستقبلي رأس أبي . فخرجت امه فلما رأت رأس زوجها معلق بلبان الفرس صاحت: حبيب بيض الله وجهك كما بيضت وجهي عند الزهراء صلوات اللّه علیها.
🍐ثمرات الاعواد 1/214
حبیب سه پسر داشت: محمد، عبدالله و قاسم، پسر بزرگتر. وقتی همسرش از ورود اسیران و ورود آنها به کوفه مطلع شد، پسرش قاسم را صدا زد و به او گفت: «پسرم، نزد اسیران برو و به آنها بگو که مادرم می‌پرسد: آیا پدرم حبیب ما را گرامی داشته است یا نه؟» پسر رفت تا اینکه به اسیران نزدیک شد و سر پدرش را دید که از افسار اسب آویزان است. شروع به فریاد زدن و گریه کرد. سپس به مردی که مسئول سر پدرش بود نزدیک شد و به او گفت: «این سر را به من بده، من مبلغی دینار به تو می‌دهم.» آن ملعون پاسخ داد: «پاداش عبیدالله بن زیاد برای من بهتر است.» وقتی به خانه حبیب نزدیک شدند، پسر سنگی برداشت و با آن به سر خودش کوبید. او با گریه و زاری نزد مادرش رفت و گفت: «مادر، برخیز و سر پدرم را بگیر!» مادرش بیرون آمد و چون سر شوهرش را دید که از افسار اسب آویزان بود، فریاد زد:حبیب، خدا روی تو را گرامی بدارد، همانطور که روی مرا در برابر فاطمه صلوات اللّه علیها گرامی داشتی!.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1486
يروى أن أمير المؤمنين صلوات اللّه علیه كان جالساً في المسجد وحوله الحسن والحسين والعباس صلوات اللّه علیهم، إذ عطش الحسين فقام العباس وهو صبي صغير وجاء إلى أم البنين فقال لها : أماه إن أخي الحسين عطشان ، فقامت فاطمة أم البنين وملئت له الركوة ووضعتها على رأس العباس، فجاء بها إلى المسجد والماء يتصبّب على كتفيه حتى جاء به إلى الحسين، فلما راه أمير المؤمنين صاح: ولدي عباس أنت ساقي عطاشا كربلا فسمي عند ذلك السقاء. ويقال إن أمير المؤمنين لما عمّمه ابن ملجم العنه الله( بسيفه وحضرته الوفاة، جمع أولاده وجعل يوصيهم واحداً بعد واحد، ثم دعى العباس وأوصاه بوصية خاصة ، فقال له : ولدي أبا الفضل إذا كان يوم عاشوراء وملكت المشرعة لا تشرب الماء وأخوك الحسين عطشان .
🍐ثمرات الاعواد 1/217
روایت شده است که امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه در مسجد نشسته بود و حسن، حسین و عباس صلوات اللّه علیهم دور او جمع شده بودند که حسین تشنه شد. عباس، پسر بچه‌ای خردسال، نزد ام البنین رفت و به او گفت: «مادر، برادرم حسین تشنه است.» فاطمه ام البنین مشک آبی را پر کرد و آن را روی سر عباس گذاشت. عباس آن را به مسجد برد و آب از شانه‌هایش سرازیر می‌شد تا اینکه به حسین رسید. وقتی امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه او را دید، فریاد زد:پسرم عباس، تو کسی هستی که تشنگان کربلا را سیراب خواهی کرد!،از آن پس، او را سقای نامیدند. همچنین گفته شده است که وقتی ابن ملجم (لعنت خدا بر او) با شمشیر به امیرالمؤمنین صلوات اللّه علیه ضربه زد و مرگش نزدیک شد، پسرانش را جمع کرد و شروع به دادن آخرین وصیت‌های خود به یک یک آنها کرد. سپس حضرت عباس را فراخواند و به او دستور ویژه‌ای داد و فرمود:ای پسرم ابوالفضل، وقتی روز عاشورا فرا رسید و تو در کنار فرات بودی، در حالی که برادرت حسین تشنه است، از آب ننوش.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم‌
اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُم‌ وَ العَن أعدائهم أَجْمعين
🍎مطلب شماره 1487
ولما كتب ابن سعد إلى ابن زياد كتابه الذي يقول فيه :الحمد لله الذي أطفأ النائرة ، وجمع الكلمة، وأصلح أمر الأمة ، وهذا الحسين قد أعطاني عهداً أن يرجع إلى المكان الذي أتى منه فقام إليه شمر بن ذي الجوشن وتكلم بما ذكرنا آنفاً ، وكتب إلى ابن سعد يعرض على الحسين النزول على حكمه ... إلى آخر الكتاب . فقام إليه عبد الله بن أبي المحل بن حزام بن خالد - وكانت عمته أم البنين - فطلب من عبيد الله كتاباً فيه أماناً للعباس وإخوته ، فكتب عبيد الله له كتاباً فيه أماناً اللعباس وإخوته، وسلمه إلى الشمر فجاء به إلى كربلاء. ولما كان اليوم التاسع من المحرم ركب جواده وجاء حتى وقف أزاء خيم الحسين ، وصاح: أين این بنو أختنا، أين العباس وإخوته ؟ وكان العباس حينئذ جالساً بين يدي الحسين ، فأطرق برأسه حياء من الحسين ، فصاح الشمر ثانياً ، وثالثاً ، فالتفت الحسين إلى أخيه العباس وقال : أخي قم وانظر ما يريد هذا الفاجر ؛ فقام العباس وركب جواده وأقبل إليه فقال له : ما تريد يابن ذي الجوشن ؟ فقال : هذا كتاب من ابن زياد يذكر فيه إنك أنت الأمير على هذا الجيش ، وأنت وإخوتك آمنون ، فلا تعرض نفسك للقتل ؛ فقال له العباس : لعنك الله ولعن أمانك، أتؤمنا وابن رسول الله لا أمان له ؟! ويلك أفبالموت تخوفني ؟! وأنا المميت خوّاض المنايا ، أأترك من خلقني الله لأجله وأدخل في طاعة اللعناء وأولاد اللعناء ؟! ويلك أنا أدعوك إلى الجنة وأنت تدعوني إلى النار ؟! يابن ذي الجوشن فاقبل نصيحتي، وكن مع غريب رسول الله ولك عند جده الجائزة العظمى. فلما سمع الشمر كلام العباس لوى عنان جواده، ورجع أبوالفضل العباس يتهدرس كالأسد الغضبان استقبلته الحوراء زينب صلوات اللّه علیها وقد سمعت كلامه مع الشمر، قالت له : أخي أريد أن أحدثك بحديث ؛ قال : حدثيني يا زينب ، لقد حلا وقت الحديث . قالت : اعلم يابن والدي لما ماتت أمنا فاطمة صلوات اللّه علیها قال أبي صلوات اللّه علیه لأخيه عقيل : أريد منك أن تختار لي امرأة من ذوي البيوت والشجاعة حتى أصيب منها ولداً ينصر ولدي الحسين بطف كربلاء، وقد ادخرك أبوك لمثل هذا اليوم، فلا تقصر يا أباالفضل . فلما سمع العباس كلامها تمطى في ركاب سرجه حتى قطعهما وقال لها : أفي مثل هذا اليوم تشجعيني وأنا ابن أمير المؤمنين ، فلما سمعت كلامه سرت سروراً عظيما.
🍐ثمرات الاعواد 1/218
وقتی ابن سعد به ابن زیاد نوشت:سپاس خدایی را که شعله‌های اختلاف را خاموش کرد، کلمه را متحد ساخت و امور امت را اصلاح نمود. این حسین به من قول داده است که به جایی که از آن آمده است، بازگردد.شمر بن ذی‌الجوشن نزد او رفت و همانطور که قبلاً اشاره کردیم، صحبت کرد. او به ابن سعد نامه‌ای نوشت و به حسین پیشنهاد داد که تسلیم حکم او شود... و همینطور تا پایان نامه. سپس عبدالله بن ابی‌المحل بن حزام بن خالد - که عمه‌اش ام‌البنین بود - نزد او آمد و از عبیدالله نامه‌ای خواست که در آن برای عباس و برادرانش صلوات اللّه علیهم امان‌نامه نوشته شده باشد. عبیدالله نامه‌ای برای او نوشت که در آن برای عباس و برادرانش امان‌نامه نوشته شده بود و آن را به شمر داد که آن را به کربلا آورد. در روز نهم محرم، او سوار بر اسب خود شد و آمد تا اینکه در مقابل خیمه‌های حسین ایستاد و فریاد زد:پسران خواهر ما کجا هستند؟ عباس و برادرانش کجا هستند؟ عباس صلوات اللّه علیه در آن زمان در مقابل حسین صلوات اللّه علیه نشسته بود و از شرم سرش را پایین انداخت. شمر برای بار دوم و سوم فریاد زد، پس حسین صلوات اللّه علیه رو به برادرش عباس صلوات اللّه علیه کرد و فرمود: برادرم، برخیز و ببین این مرد پلید چه می‌خواهد. پس عباس صلوات اللّه علیه برخاست، سوار اسبش شد و به او نزدیک شد و به او گفت: ای پسر ذی‌الجوشن چه می‌خواهی؟
گفت: این نامه‌ای از ابن زیاد است که در آن آمده است که تو فرمانده این لشکر هستی و تو و برادرانت در امان هستید، پس خود را در معرض کشته شدن قرار ندهید.
عباس صلوات اللّه علیه به او گفت: خدا تو و امان تو را لعنت کند. تو به ما امان می‌دهی در حالی که پسر رسول خدا امان ندارد؟! وای بر تو! آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟! من کسی هستم که مرگ را می‌گیرد، کسی هستم که در مرگ فرو می‌رود. آیا کسی را که خدا مرا به خاطر او آفریده است، رها کنم و در اطاعت ملعونین و فرزندان ملعونین درآیم؟! وای بر تو! من تو را به بهشت می‌خوانم و تو مرا به دوزخ؟! ای پسر ذی‌الجوشن، نصیحت مرا بپذیر و با غریب رسول خدا باش که نزد جدش بزرگترین پاداش را خواهی داشت.
وقتی شمر سخنان عباس را شنید، اسب خود را برگرداند و ابوالفضل عباس صلوات اللّه علیه در حالی که مانند شیر خشمگین غرش می‌کرد، بازگشت. زینب صلوات اللّه علیها که گفتگوی او با شمر را شنیده بود، به او برخورد. گفت: «برادرم، می‌خواهم چیزی به تو بگویم.» او پاسخ داد: «به من بگو زینب، وقت گفتگو فرا رسیده است.» زینب گفت: «بدان ای پسر پدرم، وقتی مادرم فاطمه صلوات اللّه علیها درگذشت، پدرم صلوات اللّه علیه به برادرش عقیل گفت: «می‌خواهم زنی از خاندانی اصیل و شجاع برای من انتخاب کنی تا از او پسری داشته باشم که در نبرد کربلا از پسرم حسین صلوات اللّه علیه حمایت کند.» پدرت صلوات اللّه علیه تو را برای چنین روزی نگه داشته است، پس کوتاهی نکن، ابوالفضل.وقتی عباس صلوات اللّه علیه سخنان او را شنید، رکاب خود را کشید تا شکست و به او گفت: «در چنین روزی، مرا که پسر امیرالمؤمنین هستم، تشویق می‌کنی؟» با شنیدن سخنان او، زینب صلوات اللّه علیها بسیار خوشحال شد.