#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۲
گفت و ماشینها پشت سر هم توی خیابان بوق زدند. عقب برگشت و با دیدن یک کارناوال عروسی، لبخند زد. صدای باشه گفتن پر خنده باران، از صدای گوشخراش بوقهای اتومبیلها گذشت و به جانش نشست. تماس که قطع شد، در فروشگاه را هول داد و صدای آویز بالای در، در صدای مرد طنین انداخت:
-به! هاتف خانِ خوش سلیقه! پارسال دوست، امسال آشنا!
هاتف با مردجوان که مغازه شلوغ را رها کرد و روبهروی او ایستاد، دست داد و بعد سفارشش را بین دو انگشت خودش گرفت. با لبخند گفت:
-گرفتارم دیگه! این زنجیرش زیادی بلند نیست مسعود؟
-کوتاش میکنم واسهات! تا کی میخوای؟
-همین الان!
ابروی مرد فروشنده بالا رفت و هاتف با چشمکی، خنده و چشم را روی لب مرد مقابلش برد.
***
#الناز_محمدی
#پارت۶۲
گفت و ماشینها پشت سر هم توی خیابان بوق زدند. عقب برگشت و با دیدن یک کارناوال عروسی، لبخند زد. صدای باشه گفتن پر خنده باران، از صدای گوشخراش بوقهای اتومبیلها گذشت و به جانش نشست. تماس که قطع شد، در فروشگاه را هول داد و صدای آویز بالای در، در صدای مرد طنین انداخت:
-به! هاتف خانِ خوش سلیقه! پارسال دوست، امسال آشنا!
هاتف با مردجوان که مغازه شلوغ را رها کرد و روبهروی او ایستاد، دست داد و بعد سفارشش را بین دو انگشت خودش گرفت. با لبخند گفت:
-گرفتارم دیگه! این زنجیرش زیادی بلند نیست مسعود؟
-کوتاش میکنم واسهات! تا کی میخوای؟
-همین الان!
ابروی مرد فروشنده بالا رفت و هاتف با چشمکی، خنده و چشم را روی لب مرد مقابلش برد.
***
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۳
برگههایی را که طراح برایش فرستاده بود، پرینت گرفت و پشت میزش، عینکش را به چشم زد. با ابروهایی جمع شده و دقت بالا، به ترکیب رنگها و خانههایی که پر شده بودند نگاه کرد و مشغول تصحیح کردنشان شد. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود؛ با تکضربهای که به در خورد، جانمی گفت و در اتاق متعاقب باز شد. هاله سرکی کشید و ماگ بزرگی را نشانش داد:
-بیام تو! برات قهوه درجه یک زدم!
لبخند زد و با صندلی، کامل چرخید سمت در. با دست اشاره زد که بیا تو و هاله با لبخند، فوری جلو رفت. هاتف، عینک را روی میز پرت کرد و چه خبر شدهای گفت. هاله قهوه را روی میز گذاشت و وسایل او را کمی عقب داد. خودش لب میز تکیه داد و گفت:
-مامان گفته بیام از زیر زبونت حرف بکشم چون داداش عارف که نم پس نداد!
هاتف میان خنده و تعجب به چهره پرشیطنت او نگاه کرد. هاله دو دستش را بغل گرفت و با چشمکی سمتش خم شد، همزمان موهای بلند و صافش، ریخت توی صورت هاتف:
-خب داداش کوچیکه، بگو بدونم دیگه!
هاتف با اخم سرش را عقب کشید و موهای او را کنار زد:
-اول این جنگل رو از زیر دست و پا جمع کن، کل موهات رفت توی حلقم!
هاله یکدستی موهایش را گرفت و یک طرف شانهاش جمع کرد:
-صبح میرم کوتاه میکنم.
-غلط میکنی!
با غشغش خنده هاله، شانه او را گرفت و برش گرداند.
-بشین رو پام ببینم!
هاله با ذوق، روی زانوی او نشست و خیره به قاب عکس سهتاییاشان، گفت:
-خوشگل ببافها! مدل گندمی!
هاتف، آرام پشت سر او زد و با آخ هاله مشغول جمع کردن و بافتن موهایش شد:
-خب! همینطور که این جنگل سامون میگیره، بگو ببینم مامان واسه چی فرستادت ساعت یازده شب واسه من قهوه بیاری!
-چقدرم تو این شبا میخوابی و قهوه ممکنه کلهم بیخوابت کنه! گوشی از دستت کنده نمیشه!
هاتف کمی موهای او را توی دستش کشید که با آخ بلند هاله، سرش را کنار گوشش برد:
-حقته، فضول! تو به مامان آمار دادی دیگه!
#الناز_محمدی
#پارت۶۳
برگههایی را که طراح برایش فرستاده بود، پرینت گرفت و پشت میزش، عینکش را به چشم زد. با ابروهایی جمع شده و دقت بالا، به ترکیب رنگها و خانههایی که پر شده بودند نگاه کرد و مشغول تصحیح کردنشان شد. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود؛ با تکضربهای که به در خورد، جانمی گفت و در اتاق متعاقب باز شد. هاله سرکی کشید و ماگ بزرگی را نشانش داد:
-بیام تو! برات قهوه درجه یک زدم!
لبخند زد و با صندلی، کامل چرخید سمت در. با دست اشاره زد که بیا تو و هاله با لبخند، فوری جلو رفت. هاتف، عینک را روی میز پرت کرد و چه خبر شدهای گفت. هاله قهوه را روی میز گذاشت و وسایل او را کمی عقب داد. خودش لب میز تکیه داد و گفت:
-مامان گفته بیام از زیر زبونت حرف بکشم چون داداش عارف که نم پس نداد!
هاتف میان خنده و تعجب به چهره پرشیطنت او نگاه کرد. هاله دو دستش را بغل گرفت و با چشمکی سمتش خم شد، همزمان موهای بلند و صافش، ریخت توی صورت هاتف:
-خب داداش کوچیکه، بگو بدونم دیگه!
هاتف با اخم سرش را عقب کشید و موهای او را کنار زد:
-اول این جنگل رو از زیر دست و پا جمع کن، کل موهات رفت توی حلقم!
هاله یکدستی موهایش را گرفت و یک طرف شانهاش جمع کرد:
-صبح میرم کوتاه میکنم.
-غلط میکنی!
با غشغش خنده هاله، شانه او را گرفت و برش گرداند.
-بشین رو پام ببینم!
هاله با ذوق، روی زانوی او نشست و خیره به قاب عکس سهتاییاشان، گفت:
-خوشگل ببافها! مدل گندمی!
هاتف، آرام پشت سر او زد و با آخ هاله مشغول جمع کردن و بافتن موهایش شد:
-خب! همینطور که این جنگل سامون میگیره، بگو ببینم مامان واسه چی فرستادت ساعت یازده شب واسه من قهوه بیاری!
-چقدرم تو این شبا میخوابی و قهوه ممکنه کلهم بیخوابت کنه! گوشی از دستت کنده نمیشه!
هاتف کمی موهای او را توی دستش کشید که با آخ بلند هاله، سرش را کنار گوشش برد:
-حقته، فضول! تو به مامان آمار دادی دیگه!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۴
هاله همانطور که سرش عقب بود، با گرفتن بیخ موهایش گفت:
-من و آمار آخه؟ نه به جون عمو...
با نگاه خیره هاتف از پشت سرش، چشمهایش را کمی جمع کرد و لبهایش را لرزاند:
-دلت میاد میکشی این موها رو؟
هاتف با مکث، گاز محکمی از گونه او گرفت و با جیغ هاله، پایین موهایش را بست و هولش داد جلو. هاله با نالهای زیر لب ایستاد و گونهاش را مالید:
-بتونم این گاز گرفتن رو از سر تو بندازم، تربیت مامانم تکمیل شده!
با جمع شدن صورت هاتف و ادایی که برایش درآورد، هاله دست به کمر گفت:
-اصلا خوب کردم گفتم سرت تو گوشیه و فکر کنم با یکی رل زدی! مامانم داره پس میره که هنوز دو سه ماه نشده خواستگاریت با دختر حاجی به هم خورده، باز کیو زیر سر گذاشتی که اگر عمو بفهمه، دیگه بابا رو ول نمیکنه!
هاتف آرنجهاش را گذاشت روی میز و خم شد جلو:
-برو به مامان بگو، با یه دختره توی پارتی رفیقش آشنا شده! با همون رل زده و دیت میره. بلدی که!
هاله فوری لب میز نشست و ورقهای روی میز هاتف از سمت دیگر زمین ریخت. هاتف «اهی» گفت و هاله با شگفتی و بی توجه به غر او گفت:
-واقعا هاتف؟ با کسی دوست شدی؟ کیه دختره؟
با نگاه معنی دار هاتف، هاله دست به بافت موهایش کشید:
-به حرمت این گیس خوشگلم بگو کیه!
هاتف بلند شد و مشغول جمع کردن برگههایی که روی زمین پخش شده بود، شد.
-خبری بشه بهتون میگم! بیخودی هم به مامان آمار غلط نده!
-یعنی تو الان با هیچکی نیستی؟
-باشمم به تو چه!
هاله دست از سرش برنداشت، سمتش رفت و کمکش کاغذها را جمع کرد:
-ببین از فضولی دق نکنم، موهامو کوتاه میکنم بعد خودت دق میکنی!
-تو دست به این موها بزن، اولین خواستگاری که در این خونه رو بزنه، شوهرت میدم!
-وایوای... نگو پریشون شدم.
و محکم با مشت زد به کتف او که اخمهای هاتف را درهم کرد:
-بگو دیگه... دیوونه شدم! نکنه با نیلوفر به خاطر عمو...
#الناز_محمدی
#پارت۶۴
هاله همانطور که سرش عقب بود، با گرفتن بیخ موهایش گفت:
-من و آمار آخه؟ نه به جون عمو...
با نگاه خیره هاتف از پشت سرش، چشمهایش را کمی جمع کرد و لبهایش را لرزاند:
-دلت میاد میکشی این موها رو؟
هاتف با مکث، گاز محکمی از گونه او گرفت و با جیغ هاله، پایین موهایش را بست و هولش داد جلو. هاله با نالهای زیر لب ایستاد و گونهاش را مالید:
-بتونم این گاز گرفتن رو از سر تو بندازم، تربیت مامانم تکمیل شده!
با جمع شدن صورت هاتف و ادایی که برایش درآورد، هاله دست به کمر گفت:
-اصلا خوب کردم گفتم سرت تو گوشیه و فکر کنم با یکی رل زدی! مامانم داره پس میره که هنوز دو سه ماه نشده خواستگاریت با دختر حاجی به هم خورده، باز کیو زیر سر گذاشتی که اگر عمو بفهمه، دیگه بابا رو ول نمیکنه!
هاتف آرنجهاش را گذاشت روی میز و خم شد جلو:
-برو به مامان بگو، با یه دختره توی پارتی رفیقش آشنا شده! با همون رل زده و دیت میره. بلدی که!
هاله فوری لب میز نشست و ورقهای روی میز هاتف از سمت دیگر زمین ریخت. هاتف «اهی» گفت و هاله با شگفتی و بی توجه به غر او گفت:
-واقعا هاتف؟ با کسی دوست شدی؟ کیه دختره؟
با نگاه معنی دار هاتف، هاله دست به بافت موهایش کشید:
-به حرمت این گیس خوشگلم بگو کیه!
هاتف بلند شد و مشغول جمع کردن برگههایی که روی زمین پخش شده بود، شد.
-خبری بشه بهتون میگم! بیخودی هم به مامان آمار غلط نده!
-یعنی تو الان با هیچکی نیستی؟
-باشمم به تو چه!
هاله دست از سرش برنداشت، سمتش رفت و کمکش کاغذها را جمع کرد:
-ببین از فضولی دق نکنم، موهامو کوتاه میکنم بعد خودت دق میکنی!
-تو دست به این موها بزن، اولین خواستگاری که در این خونه رو بزنه، شوهرت میدم!
-وایوای... نگو پریشون شدم.
و محکم با مشت زد به کتف او که اخمهای هاتف را درهم کرد:
-بگو دیگه... دیوونه شدم! نکنه با نیلوفر به خاطر عمو...
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۵
هاتف، یک دفعه مکث کرد و خیره ماند به دخترک. هاله با تعجب کمی خودش را پس کشید و با تکاندن سرش «چیه»ای را پرسید که هاتف سر بالا انداخت و برگهها را از دست او گرفت و ایستاد:
-حقیقتش یه تصمیم عجیب گرفتم. اونم اینه که به حرف همه گوش بدم و برم سراغ نیلوفر. بیدردسر ازدواج کنیم و عمو هم دست از ور رفتن با اعصاب بابا برداره. نظر تو چیه حالا؟
هاله متحیر، وامانده بود میان اتاق. چشمهای درشت و سیاهش، کم مانده بود از شگفتی چیزی که شنیده بود بیرون بپرد و گفت:
-واقعا؟ با نیلوفر؟
-چرا که نه! تو هم که دوستش داری؟نداری؟
همزمان سمت در رفت و هاله گفت:
-خب خدایی نیلوفر که دختر خوبیه ولی تو که... کجا؟
هاتف بیهوا در اتاق را باز کرد و مادرش تقریبا قدمی سکندری خورد و از درگاه اتاق او رد شد. هاله با هینی بلند، مادرش را صدا زد و هاتف کف دستش را چسباند به چارچوب در و به صورت سرخ مادرش نگاه کرد که دستش رو شده بود. زن، گیج و غافلگیر شده نگاهی بین دختر و پسرش چرخاند که یکدفعه با صدای قهقهه هاله، کوفتی بهش گفت و سمت هاتف برگشت که با لبخندی ته چشمهایش ولی چهرهای جدی بهش خیره شده بود. فوری سر تکان داد و بازوی هاتف را گرفت:
-بیا اینجا کارت دارم.
هاله با خنده گفت:
-دست پیش مامان... دست پیش رو محکم بگیر که الان پس میافتی!
زن با اخم هاتف را نگاه کرد و با انگشت اشاره زد به هاله:
-ببین! تو باعث شدی اینجور این یه وجب بچه، منو مضحکه خودش کنه!
-چی چی رو یه وجب مامان! بیست و سه سالمهها!
-تا سیسالت نشه شوهرت نمیدم، سنت رو یه سال نبر بالا!
هاتف این را گفت و با بروبابا گفتن هاله، سمت مادرش چرخید:
-من چیکار کردم که اینقدر نگرانی و فالگوش وامیایستی آخه؟ این عضو سیا رو هم میفرستی تخلیه اطلاعاتیم کنه؟
#الناز_محمدی
#پارت۶۵
هاتف، یک دفعه مکث کرد و خیره ماند به دخترک. هاله با تعجب کمی خودش را پس کشید و با تکاندن سرش «چیه»ای را پرسید که هاتف سر بالا انداخت و برگهها را از دست او گرفت و ایستاد:
-حقیقتش یه تصمیم عجیب گرفتم. اونم اینه که به حرف همه گوش بدم و برم سراغ نیلوفر. بیدردسر ازدواج کنیم و عمو هم دست از ور رفتن با اعصاب بابا برداره. نظر تو چیه حالا؟
هاله متحیر، وامانده بود میان اتاق. چشمهای درشت و سیاهش، کم مانده بود از شگفتی چیزی که شنیده بود بیرون بپرد و گفت:
-واقعا؟ با نیلوفر؟
-چرا که نه! تو هم که دوستش داری؟نداری؟
همزمان سمت در رفت و هاله گفت:
-خب خدایی نیلوفر که دختر خوبیه ولی تو که... کجا؟
هاتف بیهوا در اتاق را باز کرد و مادرش تقریبا قدمی سکندری خورد و از درگاه اتاق او رد شد. هاله با هینی بلند، مادرش را صدا زد و هاتف کف دستش را چسباند به چارچوب در و به صورت سرخ مادرش نگاه کرد که دستش رو شده بود. زن، گیج و غافلگیر شده نگاهی بین دختر و پسرش چرخاند که یکدفعه با صدای قهقهه هاله، کوفتی بهش گفت و سمت هاتف برگشت که با لبخندی ته چشمهایش ولی چهرهای جدی بهش خیره شده بود. فوری سر تکان داد و بازوی هاتف را گرفت:
-بیا اینجا کارت دارم.
هاله با خنده گفت:
-دست پیش مامان... دست پیش رو محکم بگیر که الان پس میافتی!
زن با اخم هاتف را نگاه کرد و با انگشت اشاره زد به هاله:
-ببین! تو باعث شدی اینجور این یه وجب بچه، منو مضحکه خودش کنه!
-چی چی رو یه وجب مامان! بیست و سه سالمهها!
-تا سیسالت نشه شوهرت نمیدم، سنت رو یه سال نبر بالا!
هاتف این را گفت و با بروبابا گفتن هاله، سمت مادرش چرخید:
-من چیکار کردم که اینقدر نگرانی و فالگوش وامیایستی آخه؟ این عضو سیا رو هم میفرستی تخلیه اطلاعاتیم کنه؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۶
مادرش او را روی مبل توی اتاق نشاند و خودش هم فوری کنارش نشست. هاله دست جلوی دهانش گرفت و با خنده، تکیه داد به میزی که هاتف تا چنددقیقه قبل پشتش کار میکرد. مادرش با ذوق گفت:
-در مورد نیلوفر جدی بودی؟ من فردا با زنعموت حرف بزنم که همین آخر هفته قرار خواستگاری بذاریم؟
-مامان جان، فر هم اینجوری پیتزا بیرون نمیده که تو میخوای عروس دوم رو بیاریا!
مادرش به هاله توپید:
-شما دخالت نکن! نیلوفر رو امروز و دیروز نمیشناختیم که... دخترعموته! واسه چی معطل کنم؟ دختر به اون خوبی و با اون خواستگارای خوبتر، روی زمین نمیمونه!
سمت هاتف چرخید و گفت:
-به خدای محمد که دلم آروم میگیره اگه تو...
هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت:
-به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر میخواستم، الان نوهاتم بغلت بود. نمیخوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنتای غلط ادامه پیدا کنه! چون شاید عقد یاسی و عارف رو توی آسمون خونده بودن که الان خوشبختن ولی در مورد من و نیلوفر، وسط جهنم هم این عقد رو نمیخونن، چون از بیخ و بن غلطه!
زن مات و مبهوت، خیره مانده بود به پسرش. هاتف رستنگاه موی مادرش را بوسید و با مهربانی و ملایمت گفت:
-پس کلاف این رویا رو بشکاف مامان چون من تنم نمیکنم!
بعد هم از کنار مادرش بلند شد که زن با صدایی ته افتاده و تحلیل رفته گفت:
-چته تو هاتف؟ نیلوفر که اینجوری... دختر حاج فتاحم که خودت گفته بودی به بابات حرف بزنه رو هم زدی زیرش! هرچند دلم باهاش نبود ولی...
#الناز_محمدی
#پارت۶۶
مادرش او را روی مبل توی اتاق نشاند و خودش هم فوری کنارش نشست. هاله دست جلوی دهانش گرفت و با خنده، تکیه داد به میزی که هاتف تا چنددقیقه قبل پشتش کار میکرد. مادرش با ذوق گفت:
-در مورد نیلوفر جدی بودی؟ من فردا با زنعموت حرف بزنم که همین آخر هفته قرار خواستگاری بذاریم؟
-مامان جان، فر هم اینجوری پیتزا بیرون نمیده که تو میخوای عروس دوم رو بیاریا!
مادرش به هاله توپید:
-شما دخالت نکن! نیلوفر رو امروز و دیروز نمیشناختیم که... دخترعموته! واسه چی معطل کنم؟ دختر به اون خوبی و با اون خواستگارای خوبتر، روی زمین نمیمونه!
سمت هاتف چرخید و گفت:
-به خدای محمد که دلم آروم میگیره اگه تو...
هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت:
-به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر میخواستم، الان نوهاتم بغلت بود. نمیخوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنتای غلط ادامه پیدا کنه! چون شاید عقد یاسی و عارف رو توی آسمون خونده بودن که الان خوشبختن ولی در مورد من و نیلوفر، وسط جهنم هم این عقد رو نمیخونن، چون از بیخ و بن غلطه!
زن مات و مبهوت، خیره مانده بود به پسرش. هاتف رستنگاه موی مادرش را بوسید و با مهربانی و ملایمت گفت:
-پس کلاف این رویا رو بشکاف مامان چون من تنم نمیکنم!
بعد هم از کنار مادرش بلند شد که زن با صدایی ته افتاده و تحلیل رفته گفت:
-چته تو هاتف؟ نیلوفر که اینجوری... دختر حاج فتاحم که خودت گفته بودی به بابات حرف بزنه رو هم زدی زیرش! هرچند دلم باهاش نبود ولی...
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۷
-عجلهات واسه چیه مامان؟
-حرفای پشت سرت که نصفش هم زیر سر زنعموئه!
مادرشان به هاله تشر زد که:
-مزخرف نگو!
هاله پشت چشمی نازک کرد و هاتف دست در جیب، روبهروی مادرش و کنار هاله به میز تکیه داد:
-اونم که میدونی ناراحتیشون از کجاست مادر من وگرنه تا حالا کدوم خبط و خطایی رو از من دیدی که بخوای نگران آبروی خودت و بابا باشی؟ مگه من بچهام که ندونم چیکار میکنم؟
زن با ناراحتی گفت:
-مگه توی دانشگاه با اون دختره... کی بود...
-مامان! الان اوضاع جامعه همینه... خیلیا سنتی فکر نمیکنن و حتی ازدواج هم نمیکنن! شاید منم جزوشون باشم...
زن با خشم از جا پرید:
-دستم درد نکنه با این پسر زاییدن و بزرگ کردنم... هاتف تو چرا این مدلی شدی؟ یهو پاشو زندگیتم جدا کن و برو... زبونم لال بشه الهی...
گفت و ماهیچه دستش را گاز گرفت. هاتف و هاله نگاهی به هم کردند و خندهاشان را قورت دادند. هاتف جلو رفت و سر مادرش را درآغوش گرفت:
-حرص چیو میخوری آخه؟ بذار وقتی آبروتو بردم، شیرتو حرومم کن اصلا. خوبه؟
نفسهای مادرش میگفت که بغض کرده است. هاتف خم شد و به صورت مهتابی و ساده مادرش خیره شد. با مهربانی گفت:
-حمیرا بانو... ببین منو!
زن نگاهش کرد و هاتف، دست به صورت مادرش کشید:
-تو منو بهتر از همه میشناسی! حواسم هست به همه چیز! باور کن توی فکر ازدواج هم هستم ولی بذار به وقتش...
-یعنی از وقتی قرارات رو با دختر خیرندیده حاج...
هاتف هشدار داد که «مامان!» و زن با اخم و ناراحتی گفت:
-والا معلوم نیست چی شد که یهو دم عقد همه چیزو ریختین به هم! خب اگه چیزی دیدی بگو که لااقل دست من پر باشه و بزنم تو دهن بقیه!
-دستت با چی پر باشه؟ اینکه به هر بهانهای یه خواستگاری به هم خورده؟
-د خب دختره اگه عیب و ایرادی نداشت که تو پاس پس نمیکشیدی!
#الناز_محمدی
#پارت۶۷
-عجلهات واسه چیه مامان؟
-حرفای پشت سرت که نصفش هم زیر سر زنعموئه!
مادرشان به هاله تشر زد که:
-مزخرف نگو!
هاله پشت چشمی نازک کرد و هاتف دست در جیب، روبهروی مادرش و کنار هاله به میز تکیه داد:
-اونم که میدونی ناراحتیشون از کجاست مادر من وگرنه تا حالا کدوم خبط و خطایی رو از من دیدی که بخوای نگران آبروی خودت و بابا باشی؟ مگه من بچهام که ندونم چیکار میکنم؟
زن با ناراحتی گفت:
-مگه توی دانشگاه با اون دختره... کی بود...
-مامان! الان اوضاع جامعه همینه... خیلیا سنتی فکر نمیکنن و حتی ازدواج هم نمیکنن! شاید منم جزوشون باشم...
زن با خشم از جا پرید:
-دستم درد نکنه با این پسر زاییدن و بزرگ کردنم... هاتف تو چرا این مدلی شدی؟ یهو پاشو زندگیتم جدا کن و برو... زبونم لال بشه الهی...
گفت و ماهیچه دستش را گاز گرفت. هاتف و هاله نگاهی به هم کردند و خندهاشان را قورت دادند. هاتف جلو رفت و سر مادرش را درآغوش گرفت:
-حرص چیو میخوری آخه؟ بذار وقتی آبروتو بردم، شیرتو حرومم کن اصلا. خوبه؟
نفسهای مادرش میگفت که بغض کرده است. هاتف خم شد و به صورت مهتابی و ساده مادرش خیره شد. با مهربانی گفت:
-حمیرا بانو... ببین منو!
زن نگاهش کرد و هاتف، دست به صورت مادرش کشید:
-تو منو بهتر از همه میشناسی! حواسم هست به همه چیز! باور کن توی فکر ازدواج هم هستم ولی بذار به وقتش...
-یعنی از وقتی قرارات رو با دختر خیرندیده حاج...
هاتف هشدار داد که «مامان!» و زن با اخم و ناراحتی گفت:
-والا معلوم نیست چی شد که یهو دم عقد همه چیزو ریختین به هم! خب اگه چیزی دیدی بگو که لااقل دست من پر باشه و بزنم تو دهن بقیه!
-دستت با چی پر باشه؟ اینکه به هر بهانهای یه خواستگاری به هم خورده؟
-د خب دختره اگه عیب و ایرادی نداشت که تو پاس پس نمیکشیدی!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۸
هاتف کمی سکوت کرد و مادرش مصر ادامه داد:
-دوست پسری چیزی داشت که فهمیدی هاتف؟ جون مامان بگو! دختر به اون خوشگلی و بیپروایی با اون حجاب و سرووضع که باباتم بهش ایراد میگرفت که...
-بذار خیالت رو راحت کنم مامان! من تا لحظه آخر میخواستمش، اگر پا پس کشیدم، واسه این بود که فهمیدم اونم به اجبار باباش اومده توی خواستگاری و بله داده. راضی نبود! منم پای سفره عقد با دختری که راضی نبود، نمینشستم!
با گرد شدن چشمهای مادرش و هینی که هاله گفت، هاتف ادامه داد:
-حالا اگر میخوای واسه کسی تعریف کنی که چرا من تا پای محضر رفتم ولی توش نرفتم بشینم، حقیقت رو بگو. بگو که دختره، پسر منو دوست نداشت!
-غلط کرده دختره چشم سفید. ما مسخره بودیم مگه که...
-مامان!
زن با حرص و خشمی که صورتش را سرخ کرده بود، نزدیک او شد و با لبهایی که از خشم میلرزید گفت:
-اون موقع که اسمشو آوردی، گفتم این دختره سربهزیر نیست! به درد ما نمیخوره ولی تو و بابات و عارف گفتید، نه پنجه آفتابه و کوفته و زهرماره! حالا دیگه چرا طرفش رو میگیری!
-چون هنوز از فکرش درنیومدم! چون هنوز دوستش دارم!
رنگ زن پرید. هاله دست به دهان ایستاده و خیره مانده بود به چهره جدی برادرش و کلام محکمش. صدای مادرشان میان بهت و خشم لرزید:
-دختری که سنگ روی یخت کرد؟
-قرار نیست چون من دوستش داشتم و رفتم خواستگاریش، اونم درجا عاشقم بشه که...
-به جهنم که نشد. همون بهتر که نشد. اصلا نمیخوام که بشه... خداروشکر عقل از سر تو هم پریده و خداروشکرتر که گفت نه بلکه عقل به سرت برگرده...
هاتف چشم بست و زمزمه کرد«مامان» اما زن با غیظ گفت:
-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب میکنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین!
هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمهباز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. میدانست با مادرش به مشکل میخورد ولی باید درستش میکرد. اول باید باران مطمئنش میکرد، بعد... چرخید عقب که چشمش به هاله افتاد که با لبهایی نیمهباز بهش خیره مانده بود. خندهاش گرفت:
-چیه؟
#الناز_محمدی
#پارت۶۸
هاتف کمی سکوت کرد و مادرش مصر ادامه داد:
-دوست پسری چیزی داشت که فهمیدی هاتف؟ جون مامان بگو! دختر به اون خوشگلی و بیپروایی با اون حجاب و سرووضع که باباتم بهش ایراد میگرفت که...
-بذار خیالت رو راحت کنم مامان! من تا لحظه آخر میخواستمش، اگر پا پس کشیدم، واسه این بود که فهمیدم اونم به اجبار باباش اومده توی خواستگاری و بله داده. راضی نبود! منم پای سفره عقد با دختری که راضی نبود، نمینشستم!
با گرد شدن چشمهای مادرش و هینی که هاله گفت، هاتف ادامه داد:
-حالا اگر میخوای واسه کسی تعریف کنی که چرا من تا پای محضر رفتم ولی توش نرفتم بشینم، حقیقت رو بگو. بگو که دختره، پسر منو دوست نداشت!
-غلط کرده دختره چشم سفید. ما مسخره بودیم مگه که...
-مامان!
زن با حرص و خشمی که صورتش را سرخ کرده بود، نزدیک او شد و با لبهایی که از خشم میلرزید گفت:
-اون موقع که اسمشو آوردی، گفتم این دختره سربهزیر نیست! به درد ما نمیخوره ولی تو و بابات و عارف گفتید، نه پنجه آفتابه و کوفته و زهرماره! حالا دیگه چرا طرفش رو میگیری!
-چون هنوز از فکرش درنیومدم! چون هنوز دوستش دارم!
رنگ زن پرید. هاله دست به دهان ایستاده و خیره مانده بود به چهره جدی برادرش و کلام محکمش. صدای مادرشان میان بهت و خشم لرزید:
-دختری که سنگ روی یخت کرد؟
-قرار نیست چون من دوستش داشتم و رفتم خواستگاریش، اونم درجا عاشقم بشه که...
-به جهنم که نشد. همون بهتر که نشد. اصلا نمیخوام که بشه... خداروشکر عقل از سر تو هم پریده و خداروشکرتر که گفت نه بلکه عقل به سرت برگرده...
هاتف چشم بست و زمزمه کرد«مامان» اما زن با غیظ گفت:
-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب میکنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین!
هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمهباز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. میدانست با مادرش به مشکل میخورد ولی باید درستش میکرد. اول باید باران مطمئنش میکرد، بعد... چرخید عقب که چشمش به هاله افتاد که با لبهایی نیمهباز بهش خیره مانده بود. خندهاش گرفت:
-چیه؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۹
هاله پلکی زد و نفسش را با وای آرامی ول کرد. جلو رفت و خواست چیزی بگوید اما تردید داشت. به در نیمه باز اتاق نگاه کرد و هاتف چانه او را گرفت و سمت خودش برشگرداند:
-چیه هاله؟
-واقعا... با بارانی؟
هاتف با مکث دو پلکش را آرام روی هم گذاشت و تا هاله با ذوق بالا پرید، دو دستی شانهاش را گرفت و نگهش داشت. با هیسی به ذوق چشمهای او نگاه کرد و گفت:
-به مامان چیزی نمیگی تا من بتونم راضیش کنم!
-اون خنگ چطوری تا حالا عاشق تو نشده آخه؟ میگن خوشگلا خنگن، راست میگن به خدا!
هاتف میان اخم و لبخند هشدار داد:
-خیله خب حالا! فهمیدی چی گفتم؟ زیپ دهنت شل نمیشه هاله!
هاله دو شستش را در هوا تکان داد و اوکی بابای غلیظی گفت. هاتف سمت در برشگرداند:
-برو دیگه. خوش گذشت!
هاله با خنده سمت در رفت اما نزدیک در برگشت:
-راستی چطوری تو فهمیدی مامان پشت دره بدجنس؟
با چشمک هاتف، هاله خندید و دوباره سمتش برگشت:
-موهای اون از موهای من قشنگتره! یه کاری نکنی حسودی کنما!
هاتف کمی نگاهش کرد و بافت موهای او را بلند کرد و بوسید. دست روی صورت دخترک کشید و گفت:
-من عاشق شدنم از وقتی تو داری بزرگ میشی یاد گرفتم... برو حسودی نکن!
هاله درجا دست دور گردن او انداخت. محکم گونهاش را بوسید و از ته دل گفت:
-قربون اون عاشق شدنت برم آخه...
هاتف با خنده بوسهاش را روی گونهاش جواب داد و هاله جستوخیر کنان، شب به خیر گفت و بیرون رفت. هاتف ماند و اتاق خالی و قهوهای که روی میز سرد شده بود. جلو رفت. چند لکه روی طرحی که نیلوفر فرستاده بود، ریخته بود. نفسی گرفت و برگهها را پاره کرد. باید کار را تمام میکرد و تکلیف همهچیز را روشن میکرد، اما نه قبل از زمانی که باران، با مهر نگاهش کند و با اطمینان به پیشنهادش، بله بدهد! دوباره پرینتر را فعال کرد و برگهها، یکی یکی چاپ شدند و فکر او هنوز درگیر چشمهای روشن دخترکی بود که ته حالش بارانی بود.
#الناز_محمدی
#پارت۶۹
هاله پلکی زد و نفسش را با وای آرامی ول کرد. جلو رفت و خواست چیزی بگوید اما تردید داشت. به در نیمه باز اتاق نگاه کرد و هاتف چانه او را گرفت و سمت خودش برشگرداند:
-چیه هاله؟
-واقعا... با بارانی؟
هاتف با مکث دو پلکش را آرام روی هم گذاشت و تا هاله با ذوق بالا پرید، دو دستی شانهاش را گرفت و نگهش داشت. با هیسی به ذوق چشمهای او نگاه کرد و گفت:
-به مامان چیزی نمیگی تا من بتونم راضیش کنم!
-اون خنگ چطوری تا حالا عاشق تو نشده آخه؟ میگن خوشگلا خنگن، راست میگن به خدا!
هاتف میان اخم و لبخند هشدار داد:
-خیله خب حالا! فهمیدی چی گفتم؟ زیپ دهنت شل نمیشه هاله!
هاله دو شستش را در هوا تکان داد و اوکی بابای غلیظی گفت. هاتف سمت در برشگرداند:
-برو دیگه. خوش گذشت!
هاله با خنده سمت در رفت اما نزدیک در برگشت:
-راستی چطوری تو فهمیدی مامان پشت دره بدجنس؟
با چشمک هاتف، هاله خندید و دوباره سمتش برگشت:
-موهای اون از موهای من قشنگتره! یه کاری نکنی حسودی کنما!
هاتف کمی نگاهش کرد و بافت موهای او را بلند کرد و بوسید. دست روی صورت دخترک کشید و گفت:
-من عاشق شدنم از وقتی تو داری بزرگ میشی یاد گرفتم... برو حسودی نکن!
هاله درجا دست دور گردن او انداخت. محکم گونهاش را بوسید و از ته دل گفت:
-قربون اون عاشق شدنت برم آخه...
هاتف با خنده بوسهاش را روی گونهاش جواب داد و هاله جستوخیر کنان، شب به خیر گفت و بیرون رفت. هاتف ماند و اتاق خالی و قهوهای که روی میز سرد شده بود. جلو رفت. چند لکه روی طرحی که نیلوفر فرستاده بود، ریخته بود. نفسی گرفت و برگهها را پاره کرد. باید کار را تمام میکرد و تکلیف همهچیز را روشن میکرد، اما نه قبل از زمانی که باران، با مهر نگاهش کند و با اطمینان به پیشنهادش، بله بدهد! دوباره پرینتر را فعال کرد و برگهها، یکی یکی چاپ شدند و فکر او هنوز درگیر چشمهای روشن دخترکی بود که ته حالش بارانی بود.
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۰
«فصل سوم»
با نگاهی به ساعت مچیاش که هفت صبح را نشان میداد؛ کوله کوچک و گلبهیاش را روی دوشش انداخت و همراه با آیناز از پلهها سرازیر شد. هنوز به پاگرد دوم نرسیده بودند که مادرش در را باز کرد. هر دو دختر صبحبهخیر گفتند و زن با سبد کوچک مسافرتی، کامل از در فاصله گرفت.
-یه ذره خوراکی براتون توی راه گذاشتم. شب برمیگردید دیگه؟
آیناز، جلو رفت و سبد را با تشکر پرآب و تابی از زن گرفت؛ حین سرک کشیدن توی سبد با لبخند و زودتر از باران گفت:
-باید ببینیم کار بهزاد چی میشه ! چه کردیا خاله... تا اونجا بخوریم، تموم نمیشه!
-اگه خسته راه شدید، بمونید. فردا هم که تعطیلیه... یه ذره میچرخید، حالتون عوض میشه!
آیناز به ساق پای باران زد که داشت بند کتونیهایش را روی پله بالاتر میبست. با اعتراض او که سکندری خورده بود، آیناز گوشه ابرویش را بالا داد:
-خاله تورو میگهها... حالتو عوض کن!
باران صاف ایستاد و کلاهش را دور بند کولهاش بست:
-چشم. منم خوش میگذرونم. جوری که زهر مار شما کنم! بعدم مگه چقدر راهه... دو ساعت راه که خستگی نداره مامان!
-چه دوساعت، چه دوازده ساعت، آدمیزاد خسته، خوابش میاد!
-راننده زیاده خاله، اگه نتونستیم بمونیم، جامونو عوض میکنیم با بهزاد، نگران نباش!
باران جلو رفت و مادرش را بغل کرد. مادرش با مهربانی دست پشت کمر او کشید و گفت:
-کاش به گلرخم زنگ میزدی و میبردینش. اون بچه هم تنهاست!
-بهش گفتم، گفت کاراش عقب مونده و میخواد انجام بده. یه سرم گفت شاید بره شمال پیش فامیلاش. واسه همین نیومد!
مادرشان دیگر چیزی نگفت و نگاه باران به پدرش افتاد که خوابآلود، چشمش به آنها افتاد. بعد از سه ماه، هنوز خیلی با باران رودررو نمیشد. به سردی روزهای اول بعد از به هم خوردن ازدواجش با هاتف نبود اما به گرمی قبل از آشناییاش با پاشا هم نبود. انگار حضور دو مردی که قرار بود در آینده نقشی در زندگی دخترک صاحب شوند، او را از اولین مرد زندگیاش دور کرده بود و همین دلش را میشکاند. انگار که فرسنگها از هم فاصله گرفته بودند. مرد با دیدن آنها سمت در چرخید و صبحبهخیرشان را جواب داد:
-بهزاد کو پس؟
#الناز_محمدی
#پارت۷۰
«فصل سوم»
با نگاهی به ساعت مچیاش که هفت صبح را نشان میداد؛ کوله کوچک و گلبهیاش را روی دوشش انداخت و همراه با آیناز از پلهها سرازیر شد. هنوز به پاگرد دوم نرسیده بودند که مادرش در را باز کرد. هر دو دختر صبحبهخیر گفتند و زن با سبد کوچک مسافرتی، کامل از در فاصله گرفت.
-یه ذره خوراکی براتون توی راه گذاشتم. شب برمیگردید دیگه؟
آیناز، جلو رفت و سبد را با تشکر پرآب و تابی از زن گرفت؛ حین سرک کشیدن توی سبد با لبخند و زودتر از باران گفت:
-باید ببینیم کار بهزاد چی میشه ! چه کردیا خاله... تا اونجا بخوریم، تموم نمیشه!
-اگه خسته راه شدید، بمونید. فردا هم که تعطیلیه... یه ذره میچرخید، حالتون عوض میشه!
آیناز به ساق پای باران زد که داشت بند کتونیهایش را روی پله بالاتر میبست. با اعتراض او که سکندری خورده بود، آیناز گوشه ابرویش را بالا داد:
-خاله تورو میگهها... حالتو عوض کن!
باران صاف ایستاد و کلاهش را دور بند کولهاش بست:
-چشم. منم خوش میگذرونم. جوری که زهر مار شما کنم! بعدم مگه چقدر راهه... دو ساعت راه که خستگی نداره مامان!
-چه دوساعت، چه دوازده ساعت، آدمیزاد خسته، خوابش میاد!
-راننده زیاده خاله، اگه نتونستیم بمونیم، جامونو عوض میکنیم با بهزاد، نگران نباش!
باران جلو رفت و مادرش را بغل کرد. مادرش با مهربانی دست پشت کمر او کشید و گفت:
-کاش به گلرخم زنگ میزدی و میبردینش. اون بچه هم تنهاست!
-بهش گفتم، گفت کاراش عقب مونده و میخواد انجام بده. یه سرم گفت شاید بره شمال پیش فامیلاش. واسه همین نیومد!
مادرشان دیگر چیزی نگفت و نگاه باران به پدرش افتاد که خوابآلود، چشمش به آنها افتاد. بعد از سه ماه، هنوز خیلی با باران رودررو نمیشد. به سردی روزهای اول بعد از به هم خوردن ازدواجش با هاتف نبود اما به گرمی قبل از آشناییاش با پاشا هم نبود. انگار حضور دو مردی که قرار بود در آینده نقشی در زندگی دخترک صاحب شوند، او را از اولین مرد زندگیاش دور کرده بود و همین دلش را میشکاند. انگار که فرسنگها از هم فاصله گرفته بودند. مرد با دیدن آنها سمت در چرخید و صبحبهخیرشان را جواب داد:
-بهزاد کو پس؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۱
-پایین داره ماشین رو چک آخر میکنه!
-قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا!
با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی میکرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری سربلند کرد و خیره شد به مرد. با نگاه او،حاج فتاح آرام گفت:
-کارتت رو به داداشت گفتم شارژ کنه! چیزی اونجا پسندیدی واسه خودت و مامانت، حتما بخر!
قلب باران تپش گرفت. پدرش همیشه همینقدر هوایش را داشت به جز... پلک زد تا آن استثناهای ذهنش گورشان را گم کنند؛ لبخند زد و کمی جلو رفت:
-پول دارم بابا!
-میدونم. سهم و حق خودته هرماه میریزیم!
باران کمی جلو رفت و دست دور کمر پدرش انداخت. مرد با مهربانی در آغوشش گرفت و روی سرش را بوسید. متوجه نگاه آیناز که شد، با لبخندی عمیقتر دستش را برای در آغوش گرفتن او هم باز کرد. آیناز با خنده خودش را به مرد چسباند و بعد محکم گونهاش را بوسید که باران گفت:
-کارت تو رو بهزاد شارژ میکنه. خودتو نچسبون به بابام!
به توچه گفتن غلیظ آیناز، همهاشان را به خنده انداخت وخلاف گفته حاج فتاح، با هم از پلهها پایین رفتند. بهزاد با دیدنشان سرش را از کاپوت بیرون کشید و با لبخند، دو دستش را به هم مالید:
-بهبه! بابا شمام که اومدید پایین! راضی به زحمت نبودیما!
حاج فتاح خندید و سمت ماشین او رفت.
-چرا اینو دادی بالا بابا! ایراد داره؟
بهزاد به ماشین نگاه کرد و گفت:
-باید عوضش کنم. یه خرده جدیدا بازی داره... باید با عارف یا هاتف برم ببینم چی میشه گرفت که زود زمین نخوره. من حوصله تندتند عوض کردن ماشین رو ندارم!
با آمدن اسم هاتف، گوشهای باران تیز شد و نگاهش بیاراده سمت مادرش چرخید. زن او را با غمی پس نگاهش، تماشا کرد ولی چیزی نگفت و لبخند زد. از هیچکدامشان پوشیده نبود که همه این خانواده، چقدر دلشان میخواست که داستان ازدواج دخترشان با او به ثمر بنشیند. همه به جز خود باران که تازه داشت تحت تاثیر رفتار او قرار میگرفت.
#الناز_محمدی
#پارت۷۱
-پایین داره ماشین رو چک آخر میکنه!
-قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا!
با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی میکرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری سربلند کرد و خیره شد به مرد. با نگاه او،حاج فتاح آرام گفت:
-کارتت رو به داداشت گفتم شارژ کنه! چیزی اونجا پسندیدی واسه خودت و مامانت، حتما بخر!
قلب باران تپش گرفت. پدرش همیشه همینقدر هوایش را داشت به جز... پلک زد تا آن استثناهای ذهنش گورشان را گم کنند؛ لبخند زد و کمی جلو رفت:
-پول دارم بابا!
-میدونم. سهم و حق خودته هرماه میریزیم!
باران کمی جلو رفت و دست دور کمر پدرش انداخت. مرد با مهربانی در آغوشش گرفت و روی سرش را بوسید. متوجه نگاه آیناز که شد، با لبخندی عمیقتر دستش را برای در آغوش گرفتن او هم باز کرد. آیناز با خنده خودش را به مرد چسباند و بعد محکم گونهاش را بوسید که باران گفت:
-کارت تو رو بهزاد شارژ میکنه. خودتو نچسبون به بابام!
به توچه گفتن غلیظ آیناز، همهاشان را به خنده انداخت وخلاف گفته حاج فتاح، با هم از پلهها پایین رفتند. بهزاد با دیدنشان سرش را از کاپوت بیرون کشید و با لبخند، دو دستش را به هم مالید:
-بهبه! بابا شمام که اومدید پایین! راضی به زحمت نبودیما!
حاج فتاح خندید و سمت ماشین او رفت.
-چرا اینو دادی بالا بابا! ایراد داره؟
بهزاد به ماشین نگاه کرد و گفت:
-باید عوضش کنم. یه خرده جدیدا بازی داره... باید با عارف یا هاتف برم ببینم چی میشه گرفت که زود زمین نخوره. من حوصله تندتند عوض کردن ماشین رو ندارم!
با آمدن اسم هاتف، گوشهای باران تیز شد و نگاهش بیاراده سمت مادرش چرخید. زن او را با غمی پس نگاهش، تماشا کرد ولی چیزی نگفت و لبخند زد. از هیچکدامشان پوشیده نبود که همه این خانواده، چقدر دلشان میخواست که داستان ازدواج دخترشان با او به ثمر بنشیند. همه به جز خود باران که تازه داشت تحت تاثیر رفتار او قرار میگرفت.
Forwarded from 🌳argavan
در کافه را که باز کرد بوی تلخ قهوه در سلول های بویایی اش نشست. با حالت بدی صورتش را جمع کرد. به قول ننه اش قهوه طعم زهرمار می داد.
نگاهی به میزهای کافی شاپ کرد و مرد تنهای کت و شلواری را که در گوشه ی کافه دید تشخیص داد که پسر قدسی خانم باشد.
هر چه به میز مورد نظر نزدیک می شد بیشتر سرتا پایش را استرس می گرفت. زیاد اهل بیرون رفتن نبود؛ بیشتر در دنیای رمان هایش زندگی می کرد تا واقعیت و مادرش نگران این بود که تا آخر عمرش روی دستش بماند.
به میز که نزدیک شد با دیدن ساعت گرانقیمت مرد لعنتی به حضور برادرش در خانه فرستاد که مانع از آن شده بود که کمی از ماتیکی که از کیف لوازم آرایش مادرش کِش رفته بود به لب هایش بمالد.
صندلی میز را عقب کشید و با حالتی که شک نداشت ابروهایش را مضحک کرده است سلام داد. همین دیروز صبح بعد از فهمیدن قرار امروز خاله اش با قدسی خانم به خیال مرتب کردن ابروهایش با موچین مادرش حسابی به ابروهایش ریده بود.
مرد با حالتی متعجب نگاهش کرد و گفت:
-من اجازه دادم بشینید؟...
لبخند مسخره ای به رویش زد و گفت:
-وقتی که اومدیم حرف بزنیم باید بشینم خب...
مرد جدی و خوشتیپ مقابلش انگار سوژه ی جالبی پیدا کرده بود که دستش را دور فنجان به قول ننه اش زهرماری حلقه کرد.
-ببینید آقای...
تازه فهمید که او هنوز اسمش را بلد نیست و در گوشی اش او را به اسم آقای خواستگار سیو کرده است.
ابروهای مرد که با حالت تمسخر بالا رفت بیخیال از پرسیدن اسمش ادامه ی حرفش را گرفت:
-اسمم رو که میدونید... من بیست و یک سالمه... دانشگاه نرفتم... یعنی میدونی کلا فرمولای ریاضی و تاریخ و جغرافی و اینا تو مغزم نمیرفت... بعد مامانم ترسید من رو دستش بمو... چیزه یعنی نگران آینده ی من شد منو فرستاد کلاس خیاطی اما بعد از اینکه پارچه ی کت و دامنی نازنینش رو که ننه از مکه براش آورده بود سوزوندم بیخیال کلاس خیاطی شد...
می دانست در این حالتی که ابروهایش رو به پایین خم شده است بیشتر شبیه احمق ها به نظر می آید اما با یادآوری روزی که پارچه ی کت و دامن محبوب مادرش را سوزانده بود حالت بهتری نمی توانست به صورتش بدهد. لبش را با زبان تَر کرد:
-بعدش مامان منو فرستاد کلاس آشپزی نمی خوام همین اول کاری ناامیدتون کنم اما بعد از اینکه چندتا از قابلمه های جهاز مامانم رو به فنا دادم دست از سرم برداشت...
بعد سعی کرد دلداری اش بدهد:
-قول میدم نزارم گشنه بمونید...
مرد که با تفریح خاصی نگاهش کرد آب نداشته ی دهانش را قورت داد و گفت:
-ماکارونی و املت بلدم...
با اینکه چهره ی مرد مقابلش جدی بود اما احساس می کرد چشم هایش می خندد:
-خب اون اوایل که هی مهمونی میریم و خونه ی خودمون نیستیم بعدم که خدا بزرگه تا اونموقع نه؟!...
مرد برایش سری تکان داد. هر چند فکر می کرد که دارد مسخره اش می کند اما همین را به غنیمت گرفت:
-تا اینجا عیب هام رو گفتم چون باید تو ازدواج صادق بود اما از حسن هام براتون بگم... من اهل شعر و ادبیاتم...
هیچ تاثیری در صورت مرد مقابلش ندید اما با ذوق ادامه داد:
-مثلا برای شما یه بیت شعر آماده کردم...
دست در کیفش کرد و گوشی نوکیای یازده دو صفرش را درآورد و داخل پیام های ذخیره شده اش رفت. بعد از دیدن پیام مورد نظر گلویش را صاف کرد و خواند:
-در بادیه ی عشق تو کردم سفری
تا بو که بیایم ز وصالت خبری...
نگاهی به صورت مرد مقابلش انداخت. شک نداشت که داشت خنده اش را می خورد. موبایلش را در مشتش فشرد و با خجالت ادامه داد:
-خب یعنی میدونی من خیلی دلم می خواست خودم عاشق شم ولی مامان و خالم از اونجایی که نگرانن دست به کار شدن و هر ماه برای من یه نفرو پیدا میکنن که...
لبخند مرد مقابلش که پررنگ شد فهمید گند زده است. مادرش تاکید کرده بود که هیچ اشاره ای به خواستگارهای قبلی که او را نپسندیده بودند نکند.
-چیزه یعنی نشد البته فکر نکنید اونا منو نپسندی...
لبش را گاز گرفت. می دانست وقتی دروغ می گوید صورتش عین لبو قرمز می شود با دست کمی خودش را باد زد و گفت:
-شما نمی خواین چیزی برای من سفارش بدین؟... البته چیزه یعنی من مردی که به فکر اقتصاد خونواده مون هست رو دوست دارم و اصلا از قهوه و این سوسول بازیا خوشم نمیاد یه آب برای من بگیرین کافیه...
مرد که به خنده افتاد و رو به پیشخدمت سفارش داد نفس راحتی کشید. بعد از رفتن پیشخدمت جلو کشید و دست هایش را در هم قفل کرد و با تفریح خاصی گفت:
-گفتی اسمت چی بود؟!...
گوشی اش که در دستش لرزید. نگاهی به پیام تازه رسیده اش انداخت.
-من تو ترافیک موندم نیم ساعت دیگه میرسم..
نگاهش به اسم خواستگار بالای صفحه که افتاد هول شده از جایش بلند شد:
- وای... چیزه یعنی خوشحال شدم از آشنایی تون نه نه... ببخشید..
خواست برود که پایش به صندلی گرفت؛ با صدای بدی افتاد و...
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
نگاهی به میزهای کافی شاپ کرد و مرد تنهای کت و شلواری را که در گوشه ی کافه دید تشخیص داد که پسر قدسی خانم باشد.
هر چه به میز مورد نظر نزدیک می شد بیشتر سرتا پایش را استرس می گرفت. زیاد اهل بیرون رفتن نبود؛ بیشتر در دنیای رمان هایش زندگی می کرد تا واقعیت و مادرش نگران این بود که تا آخر عمرش روی دستش بماند.
به میز که نزدیک شد با دیدن ساعت گرانقیمت مرد لعنتی به حضور برادرش در خانه فرستاد که مانع از آن شده بود که کمی از ماتیکی که از کیف لوازم آرایش مادرش کِش رفته بود به لب هایش بمالد.
صندلی میز را عقب کشید و با حالتی که شک نداشت ابروهایش را مضحک کرده است سلام داد. همین دیروز صبح بعد از فهمیدن قرار امروز خاله اش با قدسی خانم به خیال مرتب کردن ابروهایش با موچین مادرش حسابی به ابروهایش ریده بود.
مرد با حالتی متعجب نگاهش کرد و گفت:
-من اجازه دادم بشینید؟...
لبخند مسخره ای به رویش زد و گفت:
-وقتی که اومدیم حرف بزنیم باید بشینم خب...
مرد جدی و خوشتیپ مقابلش انگار سوژه ی جالبی پیدا کرده بود که دستش را دور فنجان به قول ننه اش زهرماری حلقه کرد.
-ببینید آقای...
تازه فهمید که او هنوز اسمش را بلد نیست و در گوشی اش او را به اسم آقای خواستگار سیو کرده است.
ابروهای مرد که با حالت تمسخر بالا رفت بیخیال از پرسیدن اسمش ادامه ی حرفش را گرفت:
-اسمم رو که میدونید... من بیست و یک سالمه... دانشگاه نرفتم... یعنی میدونی کلا فرمولای ریاضی و تاریخ و جغرافی و اینا تو مغزم نمیرفت... بعد مامانم ترسید من رو دستش بمو... چیزه یعنی نگران آینده ی من شد منو فرستاد کلاس خیاطی اما بعد از اینکه پارچه ی کت و دامنی نازنینش رو که ننه از مکه براش آورده بود سوزوندم بیخیال کلاس خیاطی شد...
می دانست در این حالتی که ابروهایش رو به پایین خم شده است بیشتر شبیه احمق ها به نظر می آید اما با یادآوری روزی که پارچه ی کت و دامن محبوب مادرش را سوزانده بود حالت بهتری نمی توانست به صورتش بدهد. لبش را با زبان تَر کرد:
-بعدش مامان منو فرستاد کلاس آشپزی نمی خوام همین اول کاری ناامیدتون کنم اما بعد از اینکه چندتا از قابلمه های جهاز مامانم رو به فنا دادم دست از سرم برداشت...
بعد سعی کرد دلداری اش بدهد:
-قول میدم نزارم گشنه بمونید...
مرد که با تفریح خاصی نگاهش کرد آب نداشته ی دهانش را قورت داد و گفت:
-ماکارونی و املت بلدم...
با اینکه چهره ی مرد مقابلش جدی بود اما احساس می کرد چشم هایش می خندد:
-خب اون اوایل که هی مهمونی میریم و خونه ی خودمون نیستیم بعدم که خدا بزرگه تا اونموقع نه؟!...
مرد برایش سری تکان داد. هر چند فکر می کرد که دارد مسخره اش می کند اما همین را به غنیمت گرفت:
-تا اینجا عیب هام رو گفتم چون باید تو ازدواج صادق بود اما از حسن هام براتون بگم... من اهل شعر و ادبیاتم...
هیچ تاثیری در صورت مرد مقابلش ندید اما با ذوق ادامه داد:
-مثلا برای شما یه بیت شعر آماده کردم...
دست در کیفش کرد و گوشی نوکیای یازده دو صفرش را درآورد و داخل پیام های ذخیره شده اش رفت. بعد از دیدن پیام مورد نظر گلویش را صاف کرد و خواند:
-در بادیه ی عشق تو کردم سفری
تا بو که بیایم ز وصالت خبری...
نگاهی به صورت مرد مقابلش انداخت. شک نداشت که داشت خنده اش را می خورد. موبایلش را در مشتش فشرد و با خجالت ادامه داد:
-خب یعنی میدونی من خیلی دلم می خواست خودم عاشق شم ولی مامان و خالم از اونجایی که نگرانن دست به کار شدن و هر ماه برای من یه نفرو پیدا میکنن که...
لبخند مرد مقابلش که پررنگ شد فهمید گند زده است. مادرش تاکید کرده بود که هیچ اشاره ای به خواستگارهای قبلی که او را نپسندیده بودند نکند.
-چیزه یعنی نشد البته فکر نکنید اونا منو نپسندی...
لبش را گاز گرفت. می دانست وقتی دروغ می گوید صورتش عین لبو قرمز می شود با دست کمی خودش را باد زد و گفت:
-شما نمی خواین چیزی برای من سفارش بدین؟... البته چیزه یعنی من مردی که به فکر اقتصاد خونواده مون هست رو دوست دارم و اصلا از قهوه و این سوسول بازیا خوشم نمیاد یه آب برای من بگیرین کافیه...
مرد که به خنده افتاد و رو به پیشخدمت سفارش داد نفس راحتی کشید. بعد از رفتن پیشخدمت جلو کشید و دست هایش را در هم قفل کرد و با تفریح خاصی گفت:
-گفتی اسمت چی بود؟!...
گوشی اش که در دستش لرزید. نگاهی به پیام تازه رسیده اش انداخت.
-من تو ترافیک موندم نیم ساعت دیگه میرسم..
نگاهش به اسم خواستگار بالای صفحه که افتاد هول شده از جایش بلند شد:
- وای... چیزه یعنی خوشحال شدم از آشنایی تون نه نه... ببخشید..
خواست برود که پایش به صندلی گرفت؛ با صدای بدی افتاد و...
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
https://t.me/+TsVQxApAohv5olC7
Telegram
*کانال رسمی بهار اشراق (رسم دلدادگی)*
خوش آمدید😍
#کپی از رمان پیگرد قانونی دارد.
اینستاگرام نویسنده👇:
https://instagram.com/bahar.eshraq?utm_medium=copy_link
آیدی ادمین:
@novel_adminn
روزهای پارت گذاری:
شنبه، دوشنبه، چهارشنبه
*تعطیلات رسمی پارت نداریم*
#کپی از رمان پیگرد قانونی دارد.
اینستاگرام نویسنده👇:
https://instagram.com/bahar.eshraq?utm_medium=copy_link
آیدی ادمین:
@novel_adminn
روزهای پارت گذاری:
شنبه، دوشنبه، چهارشنبه
*تعطیلات رسمی پارت نداریم*
Forwarded from 🌳argavan
_ بگید بابای بچه هم بیاد داخل... شاید بخواد صدای قلب جنین رو بشنوه.
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند: _ آقا... خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد: _ مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید: _والا مشکل که نه اما خانمتون حاملهست...
شاید کلمهی #خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم: _ خانم دکتر چطور بگم ایشون...
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: _ ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم... وقتی شوهرم رو از دست دادم فهمیدم باردارم و این منو از برادرشوهرم که یه سروان جسور و شجاع بود بیشتر متنفر کرد. کسی که به خاطر شغلش، شوهرم رو از دست داده بودم اما اون کاری کرد که... 😍❤️🙊
قبل از ان که بتوانم بگویم مردی که آن جا ایستاده برادرشوهرم است، دستیار خانم دکتر در را باز میکند و حامد را صدا میزند: _ آقا... خانم دکتر خواستن داخل بشید.
سرخ میشوم و همزمان حامد داخل اتاق میشود. سنگینی نگاهش را حس میکنم. صدای نگرانش به گوش میرسد: _ مشکلی پیش اومده خانم دکتر؟
خانم دکتر بیخبر از همه جا میگوید: _والا مشکل که نه اما خانمتون حاملهست...
شاید کلمهی #خانمتون بیشتر از حامله بودنم شوکهش کرده بود که نگاه حامد خیرهی من میشود و من پچ میزنم: _ خانم دکتر چطور بگم ایشون...
اما حامد اجازه نمیدهد و با همان لحن جدی و محکمش میان حرفم میدود و در مقابل نگاه ناباورم میگوید: _ ترسوندیمون خانم دکتر فکر کردم اتفاقی واسه خانومم افتاده!
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
https://t.me/+pB68ozPzOfQyYzI0
من پناهم... وقتی شوهرم رو از دست دادم فهمیدم باردارم و این منو از برادرشوهرم که یه سروان جسور و شجاع بود بیشتر متنفر کرد. کسی که به خاطر شغلش، شوهرم رو از دست داده بودم اما اون کاری کرد که... 😍❤️🙊
Forwarded from 🌳argavan
به قول فامیل من یه پیردختر بودم.
بخاطر معلولیت برادرم، هیچکس جرأت نمیکرد پا به خونهمون برای خواستگاری بذاره.
عموم، که دست خیر داشت، خواهر بزرگترم رو داد به کارگر مزرعهش که دوازده سال ازش بزرگتر بود.
خواهر کوچیکترم تو دانشگاه استادش رو عاشق خودش کرد… ولی من؟ من مونده بودم، تنها.
خواهر کوچیکترم نمیتونست ازدواج کنه مگر اینکه من اول ازدواج میکردم، و من نمیخواستم اون هم مثل من محکوم به یه زندگی بیعشق بشه.
پس به اولین خواستگاری که عموم فرستاد جواب مثبت دادم…
پسری مطلقه، مرموز، که حتی خودش هم انگار نمیخواست این وصلتو…
https://t.me/+AZdCAoxzppVmMGM0
_ بچه مشکلی داره، سقطش کن.
بازویم را به ضرب از دستش کشیدم.
— سقطش کنم؟ چقدر مایه گذاشتی واسه بهوجود آوردنش که الان امر میکنی سقط کنم؟ هشت دقیقه؟ نهایتاً تاپتاپش ده دقیقه!
رنگ صورتِ قرمز شدهاش رضایتی ناب در وجودم آورد و ادامه دادم:
— همین مقیاس رو به نه ماه بسنج و بفهم من بیشتر از تو دخیلم توی بودن یا نبودنش. زحمتش با منه؛ پس خودم تصمیم میگیرم بمونه یا نه. تو زحمت نکش.*
لینک بله: ble.ir/join/Axy73C7RFA
#پارت۶۱۴
بخاطر معلولیت برادرم، هیچکس جرأت نمیکرد پا به خونهمون برای خواستگاری بذاره.
عموم، که دست خیر داشت، خواهر بزرگترم رو داد به کارگر مزرعهش که دوازده سال ازش بزرگتر بود.
خواهر کوچیکترم تو دانشگاه استادش رو عاشق خودش کرد… ولی من؟ من مونده بودم، تنها.
خواهر کوچیکترم نمیتونست ازدواج کنه مگر اینکه من اول ازدواج میکردم، و من نمیخواستم اون هم مثل من محکوم به یه زندگی بیعشق بشه.
پس به اولین خواستگاری که عموم فرستاد جواب مثبت دادم…
پسری مطلقه، مرموز، که حتی خودش هم انگار نمیخواست این وصلتو…
https://t.me/+AZdCAoxzppVmMGM0
_ بچه مشکلی داره، سقطش کن.
بازویم را به ضرب از دستش کشیدم.
— سقطش کنم؟ چقدر مایه گذاشتی واسه بهوجود آوردنش که الان امر میکنی سقط کنم؟ هشت دقیقه؟ نهایتاً تاپتاپش ده دقیقه!
رنگ صورتِ قرمز شدهاش رضایتی ناب در وجودم آورد و ادامه دادم:
— همین مقیاس رو به نه ماه بسنج و بفهم من بیشتر از تو دخیلم توی بودن یا نبودنش. زحمتش با منه؛ پس خودم تصمیم میگیرم بمونه یا نه. تو زحمت نکش.*
لینک بله: ble.ir/join/Axy73C7RFA
#پارت۶۱۴
Forwarded from هنجارشکن 🥋الهه محمدی
📚رونمایی کتاب #بیرویا
🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور
⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷
📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن
منتظر دیدار شما دوستان و مخاطبین نازنین هستم♥️
شما عزیزان هنوز فرصت دارید تا #دهم_شهریور ماه #کتاب_بیرویا رو نقد و قسطی خریداری کنید تا با امضا و تخفیف و بوکمارک به دستتون برسه🌹
🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور
⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷
📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن
منتظر دیدار شما دوستان و مخاطبین نازنین هستم♥️
شما عزیزان هنوز فرصت دارید تا #دهم_شهریور ماه #کتاب_بیرویا رو نقد و قسطی خریداری کنید تا با امضا و تخفیف و بوکمارک به دستتون برسه🌹
هنجارشکن 🥋الهه محمدی
📚رونمایی کتاب #بیرویا 🌅چهارشنبه ۱۱ شهریور ⏰ساعت ۱۶ تا ۱۷ 📌تهران خیابان انقلاب خیابان وحید نظری پلاک ۴۸ دفتر انتشارات سخن منتظر دیدار شما دوستان و مخاطبین نازنین هستم♥️ شما عزیزان هنوز فرصت دارید تا #دهم_شهریور ماه #کتاب_بیرویا رو نقد و قسطی خریداری…
آخرین مهلت ثبت سفارش بیرویا تا امشب دهم شهریور ☝️
Forwarded from دوستان🌻🌻
بدون توجه به حرفم، خودش را جلوتر کشید، تقریبا در #آغوشش بودم.
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم میکنه... نگاهت داره از خود بیخودم میکنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرامتر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسهی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما بهقول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذتبخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت
شالم را کنار زد و #حلقه ای از موهایم را دور دستش پیچید و بویید:
_ بوی اینا داره مستم میکنه... نگاهت داره از خود بیخودم میکنه ...
سرم با خجالت پایین رفت:
_ من باید برم.
میم #مالکیتی که ته کلماتش می چسباند دلم را #لرزاند.
_ پس من چه کنم با رویای آغوشت #خانومم.
آرامتر ادامه داد:
- هنوز #شیرینی بوسهی ظهر زیر زبونمه ها ... خیلی دلم می خواد #تکرارش کنم.
چشمکی زد:
_ چیزای #دزدکی، خیلی دلچسبن.
#لب هایمان روبروی هم بود عقب نکشیدم انگار #مسخ شده بودم.
#دلشوره امانم را بریده بود هر آن امکان داشت در باز شده کسی داخل شود و ما را به آن حال ببیند اما بهقول او، ارزشش را داشت این #یواشکی ها عجیب #لذتبخش بود.
https://t.me/+Gp5IJ9iWX3gxYTk0
بر اساس واقعیت