کانال رسمی الناز محمدی/رمان خواب باران
11.1K subscribers
1.22K photos
176 videos
42 files
97 links
هر گونه کپی برداری از مطالب این کانال ممنوع می‌باشد.

الناز محمدی.نویسنده
Download Telegram
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۵۸






-نگو که بهش گفتی باهات رفیق شه!

-دقیقا همین کارو کردم!

عارف با چشم‌هایی گرد شده بهش خیره ماند و وقتی هاتف کام دیگری از ویپش گرفت، سری تکان داد و تکیه داد به صندلی. هاتف خنده‌اش گرفت:

-تو چته حالا؟

-من چیزیم نیست. بابا بفهمه یا مامان یا همون حاج فتاح، دهنت سرویسه بدبخت! هر کدوم هم به دلایل کاملا منطقی خودشون!

-کسی نمی‌فهمه. یه مدت باهاش پیش می‌رم. اگه دیدم مسیرمون یکی نیست، تمومش می‌کنم! خط قرمزای همه رو می‌شناسم!

عارف صورتش را سمت او چرخاند و با تاسف گفت:

-واسه خودت دردسر درست می‌کنی. اصلا خوشت میاد حرف بخری پشت سر خودت!

-می‌خواستم به حرف کسی عمل کنم، الان مثل تو یه بچه از دخترعموم داشتم! با این تفاوت که تو از اول یاسی رو می‌خواستی! من هیچ‌وقت نتونستم با نیلوفر مچ بشم!

-یه جوری درمورد نیلوفر حرف می‌زنی که انگار نمی‌دونم بینتون چه خبر بود!

-الان بعد از سه سال طلاق گرفته بودیم؛ خوب بود؟

-اینو جلوی مامان بگو، یه خرده خودش رو بزنه و آه و ناله کنه تا حالت جا بیاد! حالا جدی یه چیزی، به دختره گفتی بیا رفیق شیم، با پشت دست نزد تو دهنت؟ بهزاد چی؟ درجریانه؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۵۹






هاتف جدی نگاهش کرد:

-مسئله باران اینقدر جدی هست که نخوام به مسخره بازی پیش برم! تو هم جدیش بگیر و اگه حوصله جنگ و جدل قبل از هرچیزی رو نداری، نرو بذار کف دست یاسی!

-پس خودتم می‌دونی تهش جنگه!

-جنگ جهانی هم باشه، من می‌خوامش!

نگاه عارف، چسبید به چشم‌های جدی او. وقتی چندثانیه بعد کنج لبش کش آمد، هاتف لبخند زد و صاف نشست. سوییچ ماشین را زد و گفت:

-اگه بابا رو تو می‌بری، من برم باشگاه، آخرشب بیام خونه؟

-میری دنبال می‌خوامش؟

از لحن پرخنده عارف، خنده‌اش گرفت:

-نه از پیشش اومدم! می‌خوام برم یه ذره انرژی بسوزونم!

-فرق دختر حاج فتاح با بقیه چیه؟ بی‌ناموسی تعطیله! اینشو دوست دارم لااقل که دهنت خشک می‌مونه!

هاتف که دست دور دهانش کشید، عارف سر او را محکم عقب هول داد و با «خاک تو سرت» سفت و سختی گفت:

-برو بسوزون که بعدا انداختنت توی تابه، جون ایستادگی داشته باشی عالیجناب می‌خوامش!

حین پیاده شدن تکرار کرد« می‌خوادش!!!» با زهرمار بلندی که هاتف گفت، عارف با قهقهه دست بلند کرد و سمت پاساژ برگشت. گوشی‌اش را از کیفش بیرون کشید. اولین اسمی که بالای صفحه‌اش آمد، اسم باران بود. صفحه چت را باز کرد و پایین سوالی که ازش پرسیده بود، نوشته بود:

-من واقعا این خواننده رو دوست دارم! اینم از توی اینستام فهمیدی؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۰






لبش کش آمد و تایپ کرد:

-من جزییات تورو اونقدری می‌دونم که الان فقط می‌خوام بفهمم چه عمقی دارن! بلیتش رو اوکی می‌کنم.

موبایلش زنگ خورد. اسم باران برای اولین بار بود که روی گوشی‌اش می‌افتاد. با جانمی جواب داد و صدای دخترک توی گوشش پیچید:

-بدموقع تلفن نزدم؟

-بدموقع هم بود، وقتی واسه اولین بار تماس گرفتی، محال بود جواب ندم!

باران سکوت کرد و هاتف نفسی گرفت. ماشین روشن بود اما هنوز در توقف کامل مانده بود.

-داری به این فکر می‌کنی که تا حالا بهم تلفن نزده بودی؟

-دارم به همون حرفت فکر می‌کنم که چه کار عاقلانه‌ای کردی قبل از آزمایش دادن، باهام حرف زدی!

-مهم اینه الان این اتفاق افتاده. جانم؟ کاری پیش اومد که تماس گرفتی؟

باران آرام گفت:

-میشه خواهش کنم بدونم چقدر اون صفحه رو زیرورو کردی؟

-اونقدر که بتونم دلایل رفتارت رو بفهمم و فهمیدم!

-خب؟

هاتف نگاهی به خیابان کرد. چشمش به راسته دیگری از خیابان افتاد. از رفتن با ماشین منصرف شد. حین پیاده شدن پرسید:

-حرف زدن درموردش چه کمکی به این رابطه می‌کنه باران؟

-پس خودمو بشناس دیگه! ازم بپرس! به اون صفحه کاری نداشته باش...

از عرض خیابان گذشت و صدای بوق بلند ماشینی آمد. هاتف برای راننده معترض دست بلند کرد و از تقاطع گذشت که صدای باران را دوباره شنید:

-کجایی؟ وسط خیابونی؟

-میدون فردوسی! نزدیکی بیام دنبالت؟

-نه بابا! من اومدم خونه با آیناز!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۱






هاتف لبخند زد و توی پیاده رو راه افتاد:

-خب. ادامه بده! می‌تونم بدونم چرا گارد داری نسبت به اون صفحه؟

-می‌خوام به تو فکر کنم، نه به گذشته!

صدای توی گوش هاتف ماند. درست روبه‌روی جواهرفروشی آشنایی ایستاد و نگاهش بین زنجیر و پلاک‌هایی که آویزان بود، چرخ خورد:

-من کنجکاو گذشته تو نیستم!

-می‌دونم! فهمیدم!

-پس هر طور که تو دوست داری! به شرطی که اگر دلت خواست، با من یه صفحه جدید باز کنی!

دخترک چندثانیه مکث کرد و باشه‌اش، لبخند روی لب هاتف را پررنگ کرد. نگاهش روی آویزی ماند و فروشنده آن سمت، متوجه‌اش شد. دست برای مرد بلند کرد و چیزی را که دیده بود، نشان داد. کف دست مرد بالا رفت و آویز را از پالتش بیرون کشید. هاتف گوشی را توی دستش جابه جا کرد و گفت:

-خب حالا تو پیشنهاد بده. کدوم کنسرت و خواننده یا گروه؟

-همونی که پیشنهاد دادی. فقط تایم اولش... نمی‌خوام شب دیر برگردم خونه!

-حله! فقط باران، یه پیشنهاد به بهزاد دادم، اگه بهت نگفت، ازش بپرس!

باران کنجکاو گفت:

-چه پیشنهادی؟

-بهزاد بهت میگه! خودش نگه، تو بپرسی مجبور میشه که بگه!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۲






گفت و ماشین‌ها پشت سر هم توی خیابان بوق زدند. عقب برگشت و با دیدن یک کارناوال عروسی، لبخند زد. صدای باشه گفتن پر خنده باران، از صدای گوش‌خراش بوق‌های اتومبیل‌ها گذشت و به جانش نشست. تماس که قطع شد، در فروشگاه را هول داد و صدای آویز بالای در، در صدای مرد طنین انداخت:

-به! هاتف خانِ خوش سلیقه! پارسال دوست، امسال آشنا!

هاتف با مردجوان که مغازه شلوغ را رها کرد و روبه‌روی او ایستاد، دست داد و بعد سفارشش را بین دو انگشت خودش گرفت. با لبخند گفت:

-گرفتارم دیگه! این زنجیرش زیادی بلند نیست مسعود؟

-کوتاش می‌کنم واسه‌ات! تا کی می‌خوای؟

-همین الان!

ابروی مرد فروشنده بالا رفت و هاتف با چشمکی، خنده و چشم را روی لب مرد مقابلش برد.

***
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۳





برگه‌هایی را که طراح برایش فرستاده بود، پرینت گرفت و پشت میزش، عینکش را به چشم زد. با ابروهایی جمع شده و دقت بالا، به ترکیب رنگ‌ها و خانه‌هایی که پر شده بودند نگاه کرد و مشغول تصحیح کردنشان شد. هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود؛ با تک‌ضربه‌ای که به در خورد، جانمی گفت و در اتاق متعاقب باز شد. هاله سرکی کشید و ماگ بزرگی را نشانش داد:

-بیام تو! برات قهوه درجه یک زدم!

لبخند زد و با صندلی، کامل چرخید سمت در. با دست اشاره زد که بیا تو و هاله با لبخند، فوری جلو رفت. هاتف، عینک را روی میز پرت کرد و چه خبر شده‌ای گفت. هاله قهوه را روی میز گذاشت و وسایل او را کمی عقب داد. خودش لب میز تکیه داد و گفت:

-مامان گفته بیام از زیر زبونت حرف بکشم چون داداش عارف که نم پس نداد!

هاتف میان خنده و تعجب به چهره پرشیطنت او نگاه کرد. هاله دو دستش را بغل گرفت و با چشمکی سمتش خم شد، همزمان موهای بلند و صافش، ریخت توی صورت هاتف:

-خب داداش کوچیکه، بگو بدونم دیگه!

هاتف با اخم سرش را عقب کشید و موهای او را کنار زد:

-اول این جنگل رو از زیر دست و پا جمع کن، کل موهات رفت توی حلقم!

هاله یک‌دستی موهایش را گرفت و یک طرف شانه‌اش جمع کرد:

-صبح می‌رم کوتاه می‌کنم.

-غلط می‌کنی!

با غش‌غش خنده هاله، شانه او را گرفت و برش گرداند.

-بشین رو پام ببینم!

هاله با ذوق، روی زانوی او نشست و خیره به قاب عکس سه‌تایی‌اشان، گفت:

-خوشگل بباف‌ها! مدل گندمی!

هاتف، آرام پشت سر او زد و با آخ هاله مشغول جمع کردن و بافتن موهایش شد:

-خب! همین‌طور که این جنگل سامون می‌گیره، بگو ببینم مامان واسه چی فرستادت ساعت یازده شب واسه من قهوه بیاری!

-چقدرم تو این شبا می‌خوابی و قهوه ممکنه کلهم بی‌خوابت کنه! گوشی از دستت کنده نمی‌شه!

هاتف کمی موهای او را توی دستش کشید که با آخ بلند هاله، سرش را کنار گوشش برد:

-حقته، فضول! تو به مامان آمار دادی دیگه!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۴





هاله همان‌طور که سرش عقب بود، با گرفتن بیخ موهایش گفت:

-من و آمار آخه؟ نه به جون عمو...

با نگاه خیره هاتف از پشت سرش، چشم‌هایش را کمی جمع کرد و لب‌هایش را لرزاند:

-دلت میاد می‌کشی این موها رو؟

هاتف با مکث، گاز محکمی از گونه او گرفت و با جیغ هاله، پایین موهایش را بست و هولش داد جلو. هاله با ناله‌ای زیر لب ایستاد و گونه‌اش را مالید:

-بتونم این گاز گرفتن رو از سر تو بندازم، تربیت مامانم تکمیل شده!

با جمع شدن صورت هاتف و ادایی که برایش درآورد، هاله دست به کمر گفت:

-اصلا خوب کردم گفتم سرت تو گوشیه و فکر کنم با یکی رل زدی! مامانم داره پس می‌ره که هنوز دو سه ماه نشده خواستگاریت با دختر حاجی به هم خورده، باز کیو زیر سر گذاشتی که اگر عمو بفهمه، دیگه بابا رو ول نمی‌کنه!

هاتف آرنج‌هاش را گذاشت روی میز و خم شد جلو:

-برو به مامان بگو، با یه دختره توی پارتی رفیقش آشنا شده! با همون رل زده و دیت می‌ره. بلدی که!

هاله فوری لب میز نشست و ورق‌های روی میز هاتف از سمت دیگر زمین ریخت. هاتف «اهی» گفت و هاله با شگفتی و بی توجه به غر او گفت:

-واقعا هاتف؟ با کسی دوست شدی؟ کیه دختره؟

با نگاه معنی دار هاتف، هاله دست به بافت موهایش کشید:

-به حرمت این گیس خوشگلم بگو کیه!

هاتف بلند شد و مشغول جمع کردن برگه‌هایی که روی زمین پخش شده بود، شد.

-خبری بشه بهتون می‌گم! بیخودی هم به مامان آمار غلط نده!

-یعنی تو الان با هیچکی نیستی؟

-باشمم به تو چه!

هاله دست از سرش برنداشت، سمتش رفت و کمکش کاغذها را جمع کرد:

-ببین از فضولی دق نکنم، موهامو کوتاه می‌کنم بعد خودت دق می‌کنی!

-تو دست به این موها بزن، اولین خواستگاری که در این خونه رو بزنه، شوهرت میدم!

-وای‌وای... نگو پریشون شدم.

و محکم با مشت زد به کتف او که اخم‌های هاتف را درهم کرد:

-بگو دیگه... دیوونه شدم! نکنه با نیلوفر به خاطر عمو...
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۵





هاتف، یک دفعه مکث کرد و خیره ماند به دخترک. هاله با تعجب کمی خودش را پس کشید و با تکاندن سرش «چیه»ای را پرسید که هاتف سر بالا انداخت و برگه‌ها را از دست او گرفت و ایستاد:

-حقیقتش یه تصمیم عجیب گرفتم. اونم اینه که به حرف همه گوش بدم و برم سراغ نیلوفر. بی‌دردسر ازدواج کنیم و عمو هم دست از ور رفتن با اعصاب بابا برداره. نظر تو چیه حالا؟

هاله متحیر، وامانده بود میان اتاق. چشم‌های درشت و سیاهش، کم مانده بود از شگفتی چیزی که شنیده بود بیرون بپرد و گفت:

-واقعا؟ با نیلوفر؟

-چرا که نه! تو هم که دوستش داری؟نداری؟

همزمان سمت در رفت و هاله گفت:

-خب خدایی نیلوفر که دختر خوبیه ولی تو که... کجا؟

هاتف بی‌هوا در اتاق را باز کرد و مادرش تقریبا قدمی سکندری خورد و از درگاه اتاق او رد شد. هاله با هینی بلند، مادرش را صدا زد و هاتف کف دستش را چسباند به چارچوب در و به صورت سرخ مادرش نگاه کرد که دستش رو شده بود. زن، گیج و غافلگیر شده نگاهی بین دختر و پسرش چرخاند که یک‌دفعه با صدای قهقهه هاله، کوفتی بهش گفت و سمت هاتف برگشت که با لبخندی ته چشم‌هایش ولی چهره‌ای جدی بهش خیره شده بود. فوری سر تکان داد و بازوی هاتف را گرفت:

-بیا اینجا کارت دارم.

هاله با خنده گفت:

-دست پیش مامان... دست پیش رو محکم بگیر که الان پس می‌افتی!

زن با اخم هاتف را نگاه کرد و با انگشت اشاره زد به هاله:

-ببین! تو باعث شدی اینجور این یه وجب بچه، منو مضحکه خودش کنه!

-چی چی رو یه وجب مامان! بیست و سه سالمه‌ها!

-تا سی‌سالت نشه شوهرت نمی‌دم، سنت رو یه سال نبر بالا!

هاتف این را گفت و با بروبابا گفتن هاله، سمت مادرش چرخید:

-من چیکار کردم که اینقدر نگرانی و فالگوش وامی‎ایستی آخه؟ این عضو سیا رو هم می‌فرستی تخلیه اطلاعاتیم کنه؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۶





مادرش او را روی مبل توی اتاق نشاند و خودش هم فوری کنارش نشست. هاله دست جلوی دهانش گرفت و با خنده، تکیه داد به میزی که هاتف تا چنددقیقه قبل پشتش کار می‌کرد. مادرش با ذوق گفت:

-در مورد نیلوفر جدی بودی؟ من فردا با زن‌عموت حرف بزنم که همین آخر هفته قرار خواستگاری بذاریم؟

-مامان جان، فر هم اینجوری پیتزا بیرون نمی‌ده که تو می‌خوای عروس دوم رو بیاریا!

مادرش به هاله توپید:

-شما دخالت نکن! نیلوفر رو امروز و دیروز نمی‌شناختیم که... دخترعموته! واسه چی معطل کنم؟ دختر به اون خوبی و با اون خواستگارای خوب‌تر، روی زمین نمی‌مونه!

سمت هاتف چرخید و گفت:

-به خدای محمد که دلم آروم می‌گیره اگه تو...

هاتف میان حرف مادرش قیچی انداخت. دست او را گرفت و آهسته گفت:

-به همون خدای محمد که قسم اولته مامان، نیلوفر رو اگر می‌خواستم، الان نوه‌اتم بغلت بود. نمی‌خوام! اینقدر امید نبند به این وصلت که ته تهش فشار عمو روی بابا کم بشه و این سنتای غلط ادامه پیدا کنه! چون شاید عقد یاسی و عارف رو توی آسمون خونده بودن که الان خوشبختن ولی در مورد من و نیلوفر، وسط جهنم هم این عقد رو نمی‌خونن، چون از بیخ و بن غلطه!

زن مات و مبهوت، خیره مانده بود به پسرش. هاتف رستنگاه موی مادرش را بوسید و با مهربانی و ملایمت گفت:

-پس کلاف این رویا رو بشکاف مامان چون من تنم نمی‌کنم!

بعد هم از کنار مادرش بلند شد که زن با صدایی ته افتاده و تحلیل رفته گفت:

-چته تو هاتف؟ نیلوفر که اینجوری... دختر حاج فتاحم که خودت گفته بودی به بابات حرف بزنه رو هم زدی زیرش! هرچند دلم باهاش نبود ولی...
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۷





-عجله‌ات واسه چیه مامان؟

-حرفای پشت سرت که نصفش هم زیر سر زن‌عموئه!

مادرشان به هاله تشر زد که:

-مزخرف نگو!

هاله پشت چشمی نازک کرد و هاتف دست در جیب، روبه‌روی مادرش و کنار هاله به میز تکیه داد:

-اونم که می‌دونی ناراحتی‌شون از کجاست مادر من وگرنه تا حالا کدوم خبط و خطایی رو از من دیدی که بخوای نگران آبروی خودت و بابا باشی؟ مگه من بچه‌ام که ندونم چیکار می‌کنم؟

زن با ناراحتی گفت:

-مگه توی دانشگاه با اون دختره... کی بود...

-مامان! الان اوضاع جامعه همینه... خیلیا سنتی فکر نمی‌کنن و حتی ازدواج هم نمی‌کنن! شاید منم جزوشون باشم...

زن با خشم از جا پرید:

-دستم درد نکنه با این پسر زاییدن و بزرگ کردنم... هاتف تو چرا این مدلی شدی؟ یهو پاشو زندگیتم جدا کن و برو... زبونم لال بشه الهی...

گفت و ماهیچه دستش را گاز گرفت. هاتف و هاله نگاهی به هم کردند و خنده‌اشان را قورت دادند. هاتف جلو رفت و سر مادرش را درآغوش گرفت:

-حرص چیو می‌خوری آخه؟ بذار وقتی آبروتو بردم، شیرتو حرومم کن اصلا. خوبه؟

نفس‌های مادرش می‌گفت که بغض کرده است. هاتف خم شد و به صورت مهتابی و ساده مادرش خیره شد. با مهربانی گفت:

-حمیرا بانو... ببین منو!

زن نگاهش کرد و هاتف، دست به صورت مادرش کشید:

-تو منو بهتر از همه می‌شناسی! حواسم هست به همه چیز! باور کن توی فکر ازدواج هم هستم ولی بذار به وقتش...

-یعنی از وقتی قرارات رو با دختر خیرندیده حاج...

هاتف هشدار داد که «مامان!» و زن با اخم و ناراحتی گفت:

-والا معلوم نیست چی شد که یهو دم عقد همه چیزو ریختین به هم! خب اگه چیزی دیدی بگو که لااقل دست من پر باشه و بزنم تو دهن بقیه!

-دستت با چی پر باشه؟ اینکه به هر بهانه‌ای یه خواستگاری به هم خورده؟

-د خب دختره اگه عیب و ایرادی نداشت که تو پاس پس نمی‌کشیدی!
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۸





هاتف کمی سکوت کرد و مادرش مصر ادامه داد:

-دوست پسری چیزی داشت که فهمیدی هاتف؟ جون مامان بگو! دختر به اون خوشگلی و بی‌پروایی با اون حجاب و سرووضع که باباتم بهش ایراد می‌گرفت که...

-بذار خیالت رو راحت کنم مامان! من تا لحظه آخر می‌خواستمش، اگر پا پس کشیدم، واسه این بود که فهمیدم اونم به اجبار باباش اومده توی خواستگاری و بله داده. راضی نبود! منم پای سفره عقد با دختری که راضی نبود، نمی‌نشستم!

با گرد شدن چشم‌های مادرش و هینی که هاله گفت، هاتف ادامه داد:

-حالا اگر می‌خوای واسه کسی تعریف کنی که چرا من تا پای محضر رفتم ولی توش نرفتم بشینم، حقیقت رو بگو. بگو که دختره، پسر منو دوست نداشت!

-غلط کرده دختره چشم سفید. ما مسخره بودیم مگه که...

-مامان!

زن با حرص و خشمی که صورتش را سرخ کرده بود، نزدیک او شد و با لب‌هایی که از خشم می‌لرزید گفت:

-اون موقع که اسمشو آوردی، گفتم این دختره سربه‌زیر نیست! به درد ما نمی‌خوره ولی تو و بابات و عارف گفتید، نه پنجه آفتابه و کوفته و زهرماره! حالا دیگه چرا طرفش رو می‌گیری!

-چون هنوز از فکرش درنیومدم! چون هنوز دوستش دارم!

رنگ زن پرید. هاله دست به دهان ایستاده و خیره مانده بود به چهره جدی برادرش و کلام محکمش. صدای مادرشان میان بهت و خشم لرزید:

-دختری که سنگ روی یخت کرد؟

-قرار نیست چون من دوستش داشتم و رفتم خواستگاریش، اونم درجا عاشقم بشه که...

-به جهنم که نشد. همون بهتر که نشد. اصلا نمیخوام که بشه... خداروشکر عقل از سر تو هم پریده و خداروشکرتر که گفت نه بلکه عقل به سرت برگرده...

هاتف چشم بست و زمزمه کرد«مامان» اما زن با غیظ گفت:

-هر وقت زن خواستی، میگی خودم یکیو برات انتخاب می‌کنم. کاری به کارت ندارم دیگه. همین!

هاتف چیزی نگفت و مادرش بیرون رفت و در را نیمه‌باز رها کرد. هاتف دست به صورتش کشید و نفس عمیقی گرفت. می‌دانست با مادرش به مشکل می‌خورد ولی باید درستش می‌کرد. اول باید باران مطمئنش می‌کرد، بعد... چرخید عقب که چشمش به هاله افتاد که با لب‌هایی نیمه‌باز بهش خیره مانده بود. خنده‌اش گرفت:

-چیه؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۶۹





هاله پلکی زد و نفسش را با وای آرامی ول کرد. جلو رفت و خواست چیزی بگوید اما تردید داشت. به در نیمه باز اتاق نگاه کرد و هاتف چانه او را گرفت و سمت خودش برش‌گرداند:

-چیه هاله؟

-واقعا... با بارانی؟

هاتف با مکث دو پلکش را آرام روی هم گذاشت و تا هاله با ذوق بالا پرید، دو دستی شانه‌اش را گرفت و نگهش داشت. با هیسی به ذوق چشم‌های او نگاه کرد و گفت:

-به مامان چیزی نمیگی تا من بتونم راضیش کنم!

-اون خنگ چطوری تا حالا عاشق تو نشده آخه؟ میگن خوشگلا خنگن، راست میگن به خدا!

هاتف میان اخم و لبخند هشدار داد:

-خیله خب حالا! فهمیدی چی گفتم؟ زیپ دهنت شل نمیشه هاله!

هاله دو شستش را در هوا تکان داد و اوکی بابای غلیظی گفت. هاتف سمت در برش‌گرداند:

-برو دیگه. خوش گذشت!

هاله با خنده سمت در رفت اما نزدیک در برگشت:

-راستی چطوری تو فهمیدی مامان پشت دره بدجنس؟

با چشمک هاتف، هاله خندید و دوباره سمتش برگشت:

-موهای اون از موهای من قشنگ‌تره! یه کاری نکنی حسودی کنما!

هاتف کمی نگاهش کرد و بافت موهای او را بلند کرد و بوسید. دست روی صورت دخترک کشید و گفت:

-من عاشق شدنم از وقتی تو داری بزرگ میشی یاد گرفتم... برو حسودی نکن!

هاله درجا دست دور گردن او انداخت. محکم گونه‌اش را بوسید و از ته دل گفت:

-قربون اون عاشق شدنت برم آخه...

هاتف با خنده بوسه‌اش را روی گونه‌اش جواب داد و هاله جست‌وخیر کنان، شب به خیر گفت و بیرون رفت. هاتف ماند و اتاق خالی و قهوه‌ای که روی میز سرد شده بود. جلو رفت. چند لکه روی طرحی که نیلوفر فرستاده بود، ریخته بود. نفسی گرفت و برگه‌ها را پاره کرد. باید کار را تمام می‌کرد و تکلیف همه‌چیز را روشن می‌کرد، اما نه قبل از زمانی که باران، با مهر نگاهش کند و با اطمینان به پیشنهادش، بله بدهد! دوباره پرینتر را فعال کرد و برگه‌ها، یکی یکی چاپ شدند و فکر او هنوز درگیر چشم‌های روشن دخترکی بود که ته حالش بارانی بود.
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۰





«فصل سوم»

با نگاهی به ساعت مچی‌اش که هفت صبح را نشان می‌داد؛ کوله کوچک و گلبهی‌اش را روی دوشش انداخت و همراه با آیناز از پله‌ها سرازیر شد. هنوز به پاگرد دوم نرسیده بودند که مادرش در را باز کرد. هر دو دختر صبح‌به‌خیر گفتند و زن با سبد کوچک مسافرتی، کامل از در فاصله گرفت.

-یه ذره خوراکی براتون توی راه گذاشتم. شب برمی‌گردید دیگه؟

آیناز، جلو رفت و سبد را با تشکر پرآب و تابی از زن گرفت؛ حین سرک کشیدن توی سبد با لبخند و زودتر از باران گفت:

-باید ببینیم کار بهزاد چی می‌شه ! چه کردیا خاله... تا اونجا بخوریم، تموم نمی‌شه!

-اگه خسته راه شدید، بمونید. فردا هم که تعطیلیه... یه ذره می‌چرخید، حالتون عوض میشه!

آیناز به ساق پای باران زد که داشت بند کتونی‌هایش را روی پله بالاتر می‎بست. با اعتراض او که سکندری خورده بود، آیناز گوشه ابرویش را بالا داد:

-خاله تورو می‌گه‌ها... حالتو عوض کن!

باران صاف ایستاد و کلاهش را دور بند کوله‌اش بست:

-چشم. منم خوش می‌گذرونم. جوری که زهر مار شما کنم! بعدم مگه چقدر راهه... دو ساعت راه که خستگی نداره مامان!

-چه دوساعت، چه دوازده ساعت، آدمیزاد خسته، خوابش میاد!

-راننده زیاده خاله، اگه نتونستیم بمونیم، جامونو عوض می‌کنیم با بهزاد، نگران نباش!

باران جلو رفت و مادرش را بغل کرد. مادرش با مهربانی دست پشت کمر او کشید و گفت:

-کاش به گلرخم زنگ میزدی و می‌بردینش. اون بچه هم تنهاست!

-بهش گفتم، گفت کاراش عقب مونده و می‌خواد انجام بده. یه سرم گفت شاید بره شمال پیش فامیلاش. واسه همین نیومد!

مادرشان دیگر چیزی نگفت و نگاه باران به پدرش افتاد که خواب‌آلود، چشمش به آن‌ها افتاد. بعد از سه ماه، هنوز خیلی با باران رودررو نمی‌شد. به سردی روزهای اول بعد از به هم خوردن ازدواجش با هاتف نبود اما به گرمی قبل از آشنایی‌اش با پاشا هم نبود. انگار حضور دو مردی که قرار بود در آینده نقشی در زندگی دخترک صاحب شوند، او را از اولین مرد زندگی‌اش دور کرده بود و همین دلش را می‌شکاند. انگار که فرسنگ‌ها از هم فاصله گرفته بودند. مرد با دیدن آن‌ها سمت در چرخید و صبح‌به‌خیرشان را جواب داد:

-بهزاد کو پس؟
#رمان_خواب_باران
#الناز_محمدی
#پارت۷۱




-پایین داره ماشین رو چک آخر می‌کنه!

-قبل از اینکه راه بیفتید، بگو بیاد بالا یه سفارش دارم، بگم بیاره از اونجا!

با چشم گفتن آیناز، نگاه مرد سمت باران چرخید که شال بلاتکلیفی دور گردنش بود و با بند کیفش بازی می‌کرد. دست روی بازوی دخترک گذاشت. انگار یک لحظه، گرمایی مطلوب، به دل سرد دخترک رسید. فوری سربلند کرد و خیره شد به مرد. با نگاه او،حاج فتاح آرام گفت:

-کارتت رو به داداشت گفتم شارژ کنه! چیزی اونجا پسندیدی واسه خودت و مامانت، حتما بخر!

قلب باران تپش گرفت. پدرش همیشه همین‌قدر هوایش را داشت به جز... پلک زد تا آن استثناهای ذهنش گورشان را گم کنند؛ لبخند زد و کمی جلو رفت:

-پول دارم بابا!

-می‌دونم. سهم و حق خودته هرماه می‌ریزیم!

باران کمی جلو رفت و دست دور کمر پدرش انداخت. مرد با مهربانی در آغوشش گرفت و روی سرش را بوسید. متوجه نگاه آیناز که شد، با لبخندی عمیق‌تر دستش را برای در آغوش گرفتن او هم باز کرد. آیناز با خنده خودش را به مرد چسباند و بعد محکم گونه‌اش را بوسید که باران گفت:

-کارت تو رو بهزاد شارژ می‌کنه. خودتو نچسبون به بابام!

به توچه گفتن غلیظ آیناز، همه‌اشان را به خنده انداخت وخلاف گفته حاج فتاح، با هم از پله‌ها پایین رفتند. بهزاد با دیدن‌شان سرش را از کاپوت بیرون کشید و با لبخند، دو دستش را به هم مالید:

-به‌به! بابا شمام که اومدید پایین! راضی به زحمت نبودیما!

حاج فتاح خندید و سمت ماشین او رفت.

-چرا اینو دادی بالا بابا! ایراد داره؟

بهزاد به ماشین نگاه کرد و گفت:

-باید عوضش کنم. یه خرده جدیدا بازی داره... باید با عارف یا هاتف برم ببینم چی میشه گرفت که زود زمین نخوره. من حوصله تندتند عوض کردن ماشین رو ندارم!

با آمدن اسم هاتف، گوش‌های باران تیز شد و نگاهش بی‌اراده سمت مادرش چرخید. زن او را با غمی پس نگاهش، تماشا کرد ولی چیزی نگفت و لبخند زد. از هیچ‌کدامشان پوشیده نبود که همه این خانواده، چقدر دلشان می‌خواست که داستان ازدواج دخترشان با او به ثمر بنشیند. همه به جز خود باران که تازه داشت تحت تاثیر رفتار او قرار می‌گرفت.
Forwarded from 🌳argavan
- تبت خیلی بالاست. باید بریم بیمارستان.

پاهایش را در تشت آب ثابت نگه داشته بود و تلاش می‌کرد پلک‌هایش روی هم نیفتد. تحمل دیدنش را در این حال نداشتم. سرش را که بی‌هوا به شانه‌ام تکیه زد حس کردم قلبم از جا کنده شد.

- نگرانمی؟ الان این حالت رو باور کنم یا اون موقعی واقعیت داره که زیر یه سقف هستیم و منو نمی‌بینی!

صدایش ضعیف و گرفته بود. ساکت ماندم. مگر خودش دستور نداده بود دل خوش نکنم به این ازدواج قراردادی و دور بمانم، پس چرا داشت اعتراض می‌کرد!

سرش بالا آمد. از میان پلک‌های نیمه باز خسته‌اش به حیرانی چشم‌هایم نگاه کرد.

- خیلی قشنگی. تو این تب برای تو دارم می‌سوزم...

ناباور پلک زدم و به لرزی بدتر از او دچار شدم.

- تو حالت خوب نیست. تب داری. هذیون می‌گی! حالت که خوب بشه دوباره همون شوهری هستی که از زن صوریش متنفره!

با همان صدای گرفته‌ی تب‌دار شمرده‌شمرده گفت.

- به نظرت مَردی که برات تب می‌کنه می‌تونه ازت متنفر باشه؟

سرش بالاتر و نزدیک‌تر آمد. قلبم از همیشه تندتر می‌زد، نفس داغش خورد به لب‌هایم. داشت چه‌کار می‌کرد با وجود بی‌قرارم.

چشم در چشمم، با آن نگاه خمار و تب‌دارش در حالی روی لبم نفس می‌کشید نجوا کرد.

- تو بغل شوهرت بخواب روی این تخت، ببین دمای تنش پایین میاد یا نه. بعد می‌فهمی دوای دردم این تشت آب مسخره نیست که بیاری پاهامو بذاری داخلش!

ضربان قلبم تند شده بود، ناگهان دست انداخت دور شانه‌ام و...


برای خوندن این رمان زیبا فقط باید عضو کانال «بله» باشید چون فقط اون‌جا نوشته می‌شه🥰👇🏻
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH

ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH

ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH

خیلی قشنگه این رمان و تو یه مدت کم حسابی غوغا کرده تو «بله»😍🥹

حاصل یه ازدواج اجباری و صوری می‌شه یه عشق جنجالی و قشنگ🥲🔥 عشقی که از دلِ نفرت و اجبار پا به میدون می‌ذاره و دخترمون روحشم خبر نداره مَرد خشن و مغرور و سردی که داره از تب می‌سوزه چه‌قدر عاشقش شده که حتی براش تب کرده...😍❤️‍🔥
ble.ir/join/E4WRHYPUeH
ble.ir/join/E4WRHYPUeH

رمان دیگر نویسنده با موضوع مافیایی و عاشقانه‌ای جنجالی رو هم در کانال تلگرام می‌تونید بخونید❤️‍🔥👇🏻
https://t.me/+lhBoHxgNXiMyYzJk
تو دنیای مافیاها، عاشقی ممنوعه، چون عشق رو نقطه ضعف می‌دونن!
و امان از اون روزی که مافیای خطرناک و باهوش شهر عاشق بشه...🔥
#عاشقانه_ای_متفاوت_و_آتشین‌
#مافیایی

اثر جدید صدیقه‌مرادی(ص.مرادی) نویسنده‌ی دو رمان پرطرفدار تاریکی‌شهرت و مسجون😍
Forwarded from 🌳argavan
چه سورپرایزی شد، جلوی درِ دستشویی!
صدای باز شدن در که می‌آد، با لبخند می‌گم:
- سالگرد ازدواجمون…
زبونم به کامم می‌چسبه.
هر دومون به هم خیره می‌شیم. اون با وحشتِ واضحی که توی صورتش نشسته و من ماتِ تصویری که روبه‌رومه. این زن، با اون بدن نیمه‌عریان، توی دستشوییِ خونهٔ من چی کار می‌کنه؟
دوباره برمی‌گرده توی دستشویی و صدای قفل شدن در از پشت رو می‌شنوم.
همه‌چیز اون‌قدر واضحه که نیازی به هیچ توضیحی نیست. اما انگار قصد کشتن خودم رو دارم که راه می‌افتم سمت اتاق خواب. دستم روی دستگیره می‌شینه و وقتی لرزشش رو می‌بینم، حالم از خودم به هم می‌خوره. با این حال، می‌خوام ببینمش.
در رو باز می‌کنم.
دمر روی تخت خوابیده. نیم‌نگاهی به پشت سرش می‌کنه و بدون این‌که منو ببینه، با حالتی که حالم رو به هم می‌زنه، می‌گه:
- لباس نپوشی یه وقت!
چونه‌م می‌لرزه و صدام درنمی‌آد. اون‌قدر ساکت می‌مونم که برمی‌گرده و همون لحظه روی تخت می‌شینه. پتوی نازک رو می‌کشه روی بدن برهنه‌ش.
بی‌هیچ حرفی می‌خوام برم که با صدای قیژ تخت می‌فهمم بلند شده. قدم‌هام رو تندتر می‌کنم، اما نزدیک درِ خروجی، از پشت دستم رو می‌گیره… کاش نمی‌گرفت.
همین لمس دستش، منِ خفه‌خون‌گرفته‌ی بهت‌زده رو از خواب بیدار می‌کنه. برمی‌گردم سمتش و هم‌زمان سیلی محکمی می‌زنم توی صورتش. انگار مزه‌ش زیر دندونم می‌ره که دوباره می‌زنم. نمی‌دونم چندمین سیلیه که دست‌هام رو می‌گیره و زل می‌زنه توی چشم‌هام. صورت سرخش و چشم‌های وق‌زده‌ش حالم رو به هم می‌زنن.
- دستمو ول کن.
- جوانه، بذار…
اون‌قدر جیغ می‌زنم که حنجره‌م طعم خون می‌گیره.
چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم می‌تونم یه‌تنه زندگیم رو نجات بدم، وقتی اون خیلی قبل‌تر از من، همه‌چیز رو اون‌قدر زیر آب کرده بود که جون بده.

https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0
https://t.me/+bV6dc2LA4f8xYzU0
Forwarded from 🌳argavan
🔥پارت واقعی رمان🔥
#پارت۴۱

برای خاموش کردن چراغ وارد تراس شد که با دیدن مردی غریبه آن هم نشسته پشت میز داخل تراس، قلبش در سینه فرو ریخت و جیغ بلندی کشید.
تن مرد با شیندن صدای جیغش تکان محکمی خورد و آرام پا به فرار گذاشت...
مرد دنبالش آمد، آرام جیغ کشان یکی یکی کوسن‌های روی مبل را سمت مرد انداخت.
-آی همسایه‌ها کمک! دزد اومده اینجا! یکی به دادم برسه!
مرد درحالی که سعی میکرد جلوی ضربات را بگیرد داد زد:
-اشتباه میکنی! بابا من دزد نیستم! به خدا پسر عموی‌ رفیقت حامی‌ام! یه نگاهی به وضعیت من بکن، آخه کدوم دزدی حوله‌پیچ و با ماتحت لخت میشینه توی‌تراس پاستا سق میزنه؟
https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk
همانطور که دستانش را تسلیم‌وار در هوا گرفته و سعی میکرد دخترک را قانع کند،‌ آهسته جلو رفت که ناگهان آرام در یک حرکت غیرمنتظره، پای راستش را بالا برد و ضربه‌ای محکم و دردآور زیر شکمش کوبید!
حوله دور کمرش باز شد و آرام با جیغ بلندی چشم بست
بردیا به خاطر درد عجیب پیچیده در تنش فریاد بلندی کشید و حوله به دست روی زمین آوار شد.
آرام بلافاصله مجسمه‌ ای از قفسه برداشت و تهدیدآمیز مقابل بردیا تکان داد:
-کی هستی تو عوضی؟ اینجا چیکار داری؟
مرد با چهره‌ای در هم از شدت درد گفت:
-بردیا...
آرام کلافه غرید:
-بردیا دیگه خرِ کیه؟!
-اول من اینجا بودم بعد تو اومدی. بگو ببینم خودت کی هستی دزدگیر سیار؟!

https://t.me/+CAmGTEmHmNdjYjhk

اولین دیدار رمانتیک این زوج رو از دست ندین😅
دخترمون که یه تیکه ماهه 😍
پسرمون هم که بهش میگه دزدگیر سیار🤣
#برگ_چهل_و_یکم رو سرچ کن تا پارت رو بخونی😁
Forwarded from هنجارشکن 🥋الهه محمدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from دوستان🌻🌻
_جای عتیقه رو بگی میزارم بری
_ تو که راست میگی با بچه طرفی! تا بگم کجاست که کلکم و کندی..
نگاه خیره با اون پوزخند رو مخش و دوست ندارم حس شکار و شکارچی رو میده.
دورم میچرخه و نفس گرمش زیر گوشم..
_میدونی من با باهوشا چیکارمیکنم مخصوصا اگر یه دختر زیبا و زبون دراز باشه؟
تنم به لرز میفته..حرف به حرفش معنادار بود.
_نمیزارم تا مدت ها رنگ آفتاب مهتاب ببینن چون دیوارای اتاق خواب من تنها جایی که میبینن.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk
میگن صاحب یک آژانس بین‌المللی در سطح جهانی..
اما فقط من میدونم که شغل شریف این مرد پرنفوذ قاچاق عتیقه است، چون من یه دختر کنجکاو و فضولم که بر حسب اتفاق توی یکی از مهمونی های این آقا متوجه ملاقاتش با خریدارا شدم و در حالی فرار میکنم که یه عتیقه چند میلیون دلاری زیر پیراهنم قایم کردم.
خوش‌بینی که فکر کنی از دست دیاکو فرار کردی.. چون تنها دو روز بعد منو پیدا کرد و حالا تو زیر زمین عمارتش دست و پا بسته ار ترس به خودم می لرزم اما تا وقتی جاش و لو ندم محاله بلایی سرم بیاد.
https://t.me/+eGFsbTdwKQYyOWVk
Forwarded from تلگرام یار

📚 من و شایان بعد از سال‌ها مخالفت پدرم، بالاخره با هم ازدواج کردیم. اما درست شب عروسیمون، یه اتفاق، همه چیز رو به هم ریخت.

اتفاقی که زوج جوونی رو سر راهمون قرار داد، زندگی‌هامون رو به هم گره زد و من و شایان رو نرسیده به هم، دوباره از هم جدا کرد، اونم تو شبی که می‌تونست بهترین شب زندگی‌مون باشه... .

همه‌چیز از یه شبِ بارونی شروع شد.
دوستی، عشق، خیانت و...🔥