مایکل جلوی یه داروخونه ترمز کرد و از ماشین پیاده شد ، همونطور که به سمت داروخونه میرفت ، بهش نگاه میکردم ، هوفی کشیدم و سرمو به صندلی تکیه دادم ، خدایا زندگی من داشت به کجا میرفت؟
نزدیک یک ماه از روزی که مایکل رو دیدم ، گذشته ! توی این یک ماه خیلی اتفاقات افتاد ، من مایکلو دوست دارم ولی میترسم ، نمیدونم از چی !
همونجوری توی فکر بودم که با صدای مایکل به خودم اومدم که گفت : کجایی؟ کلی صدات کردم!
دستی به موهام کشیدم و گفتم: ببخشید حواسم نبود .
قرص و یه بطری آب معدنی جلوم گرفت و گفت: بیا ، میتونی الان بخوریش .
سریع قرص رو خوردم و خیالم راحت شد . مایکل دوباره شروع به رانندگی کرد و بالاخره به هتل رسیدیم . وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم ، دوباره درد بدی زیر دلم ایجاد شد و حس کردم قراره غش کنم . مایکل سریع سمتم اومد و گفت « بزار بغلت کنم »
دستاشو زیر زانو هام برد و بغلم کرد ، وارد پنت هاوس شدیم ، سرمو به سینه هام تکیه دادم ، وارد اتاق خوابمون شدیم و آروم منم روی تخت گذاشت .
گفت«باید لباساتو دربیارم»
آروم لباسمو درآورد و الان کامل ل*خت جلوش بودم ، یکم خجالت میکشیدم ولی نه در حد قبلا! کفش هامم درآورد و گفت«استراحت کن »
خواست از اتاق بره بیرون که یکم ترسیدم و پرسیدم«کجا میری؟»
برگشت و گفت«نگران نباش ، توی اتاق کارمم، تو فقط استراحت کن »
باشه ای گفتم و سرمو روی بالش گذاشتم و سعی کردم بخوابم .
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
۳ ساعت بعد
آروم چشمامو باز کردم و یه نگاهی به دوروبرم کردم ، شب شده بود . یه قوسی به بدنم دادم ، دردم خیلی کمتر شده بود یا میشه گفت دیگه دردی نداشتم .
گوشیم رو از میز کنار تخت برداشتم و یه نگاهی به ساعت کردم ، ساعت نزدیکای هفت بود . آروم بلند شدم ، حوصله ی لباس پوشیدن نداشتم ، بخاطر همون لحاف روی تخت رو برداشتم و دور بدن لخت*م پیچیدم . از اتاق بیرون رفتم ، مایکل رو ندیدم ، حدس میزدم که توی اتاق کارش باشه . به سمت اتاق کارش رفتم و تقه ای به در زدم .
صدای بم و مردونه ی مایکل اومد که گفت : بیا تو
در و باز کردم و وارد اتاق شدم ، مایکل همونجوری که به صندلیش لم داده بود و لیوان مشر**وب دستش بود ، بهم خیره شد . رفتم سمتش و روی پاهاش نشستم ، نفس های سنگینش رو حس کردم . صورتش رو نزدیک گردنم کرد و گفت : خوب خوابیدی؟ دیگه درد نداری؟
سرمو تکون دادم و گفتم: حالم خوبه ، نگران نباش .
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و دم گوشش گفتم: خیلی دوستت دارم .
منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت : منم عاشقتم .
لباش رو روی لبام گذاشت و محکم بوسید . بدون هیچ مقاومتی منم لباش رو بوسیدم .
پارت 285🔞🔞
مایکل لحاف رو از روی بدنم کشید و روی زمین افتاد . الان فقط با یه شور*ت توی بغلش بودم . بلندم کرد و من رو روی میز گذاشت . شروع کرد به بوسیدنم ، دستام رو دور گردنش حلقه کردم . از این کارم خوشش اومد و محکم تر لبام رو بوسید .
به سمت گردنم رفت که باعث شد آه و نا**له هام شروع بشه . دستم به سمت دکمه های لباسش رفت و سریع بازش کردم .
خواستم زیپ شلوارش هم باز کنم که دم گوشم گفت : الان نه ، درد داری !
با اعتراض گفتم « من خوبم ، فقط کارتو بکن »
سانسور 🔞🔞🔞🔞🔞
نزدیک یک ماه از روزی که مایکل رو دیدم ، گذشته ! توی این یک ماه خیلی اتفاقات افتاد ، من مایکلو دوست دارم ولی میترسم ، نمیدونم از چی !
همونجوری توی فکر بودم که با صدای مایکل به خودم اومدم که گفت : کجایی؟ کلی صدات کردم!
دستی به موهام کشیدم و گفتم: ببخشید حواسم نبود .
قرص و یه بطری آب معدنی جلوم گرفت و گفت: بیا ، میتونی الان بخوریش .
سریع قرص رو خوردم و خیالم راحت شد . مایکل دوباره شروع به رانندگی کرد و بالاخره به هتل رسیدیم . وقتی میخواستم از ماشین پیاده بشم ، دوباره درد بدی زیر دلم ایجاد شد و حس کردم قراره غش کنم . مایکل سریع سمتم اومد و گفت « بزار بغلت کنم »
دستاشو زیر زانو هام برد و بغلم کرد ، وارد پنت هاوس شدیم ، سرمو به سینه هام تکیه دادم ، وارد اتاق خوابمون شدیم و آروم منم روی تخت گذاشت .
گفت«باید لباساتو دربیارم»
آروم لباسمو درآورد و الان کامل ل*خت جلوش بودم ، یکم خجالت میکشیدم ولی نه در حد قبلا! کفش هامم درآورد و گفت«استراحت کن »
خواست از اتاق بره بیرون که یکم ترسیدم و پرسیدم«کجا میری؟»
برگشت و گفت«نگران نباش ، توی اتاق کارمم، تو فقط استراحت کن »
باشه ای گفتم و سرمو روی بالش گذاشتم و سعی کردم بخوابم .
•••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
۳ ساعت بعد
آروم چشمامو باز کردم و یه نگاهی به دوروبرم کردم ، شب شده بود . یه قوسی به بدنم دادم ، دردم خیلی کمتر شده بود یا میشه گفت دیگه دردی نداشتم .
گوشیم رو از میز کنار تخت برداشتم و یه نگاهی به ساعت کردم ، ساعت نزدیکای هفت بود . آروم بلند شدم ، حوصله ی لباس پوشیدن نداشتم ، بخاطر همون لحاف روی تخت رو برداشتم و دور بدن لخت*م پیچیدم . از اتاق بیرون رفتم ، مایکل رو ندیدم ، حدس میزدم که توی اتاق کارش باشه . به سمت اتاق کارش رفتم و تقه ای به در زدم .
صدای بم و مردونه ی مایکل اومد که گفت : بیا تو
در و باز کردم و وارد اتاق شدم ، مایکل همونجوری که به صندلیش لم داده بود و لیوان مشر**وب دستش بود ، بهم خیره شد . رفتم سمتش و روی پاهاش نشستم ، نفس های سنگینش رو حس کردم . صورتش رو نزدیک گردنم کرد و گفت : خوب خوابیدی؟ دیگه درد نداری؟
سرمو تکون دادم و گفتم: حالم خوبه ، نگران نباش .
دستام رو دور گردنش حلقه کردم و دم گوشش گفتم: خیلی دوستت دارم .
منو بیشتر به خودش چسبوند و گفت : منم عاشقتم .
لباش رو روی لبام گذاشت و محکم بوسید . بدون هیچ مقاومتی منم لباش رو بوسیدم .
پارت 285🔞🔞
مایکل لحاف رو از روی بدنم کشید و روی زمین افتاد . الان فقط با یه شور*ت توی بغلش بودم . بلندم کرد و من رو روی میز گذاشت . شروع کرد به بوسیدنم ، دستام رو دور گردنش حلقه کردم . از این کارم خوشش اومد و محکم تر لبام رو بوسید .
به سمت گردنم رفت که باعث شد آه و نا**له هام شروع بشه . دستم به سمت دکمه های لباسش رفت و سریع بازش کردم .
خواستم زیپ شلوارش هم باز کنم که دم گوشم گفت : الان نه ، درد داری !
با اعتراض گفتم « من خوبم ، فقط کارتو بکن »
سانسور 🔞🔞🔞🔞🔞
👍12❤2😈1
ادامه ی پارت :
لباساش رو توی تنش درست کرد.
مایکل : خوبی ؟
گفتم : اوهوم... خیلی... خوب بود.
لبخندی زد و گفت: قبلش باید یه چیزی میخوردی!
لبخند محوي زدم و سرمو به سینه اش چسبوندم و چشمام رو
بستم.
بعد از چند دقیقه منو به خودش چسبوند و گفت:بلند شو ، باید یه چیزی بخوری.
بلندم کرد که گفتم: امروز گفتی که شب یه کار مهم داری ، کار مهمت چی بود ؟
مایکل: اگر اول یه چیزی بخوری ، اون کار مهم رو هم میکنیم.
با کلی غر به زور رفتیم آشپزخونه ، منو گذاشت روی میز که چندتا غذا روی میز بود ، لابد خدمتکار ها درست کرده بودن و بعد با دستور مایکل رفته بودن.
با غر گفتم : من اصلا گشنم نیست .
مایکل : لابد میخوای زی*رم بیهوش بشی
.
با لحاف بیشتر خودمو پوشوندم و مثل بچه ها گفتم: کی گفته قراره بیهوش بشم ؟
نیشخندی زد و گفت : فعلا با یه راند ساده تا مرز بیهوش شدن هم میری .
بدون اینکه متوجه بشه، بهش چشم غره ای رفتم و گفتم: نه خیر ، اصلا هم اینجوری نیست .
خودش بهم غذا داد و بدون هیچ حاشیه ای یه دوش چهار دقیقه ای گرفتیم ، حوله رو دور کمرم پیچوند و بوسه ای روی شونه ام زد و گفت : آماده شو
خیلی کنجکاو بودم که کار مهمش دقیقا چی هست و چیکار داره . موهام رو خشک کرد و بعد به سمت اتاق لباس ها رفت .
منم پشت سرش رفتم و یه هودی مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. خواستم خم بشم تا بند کفش هامو ببندم که زیر دلم تیر کشید و درد گرفت، نفس عمیق کشیدم سعی کردم نادیدش بگیرم . با اینکار انگار بهتر میشد.
صدای مایکل رو شنیدم که گفت: دختر بیا دیگه ، کجا موندی ؟
هول شده گفتم : اومدم ، اومدم
سریع بند کفش هارو بستم و سمت مایکل رفتم که سرتاپامو نگاه کرد و پوزخندی زد و گفت : شبیه اون دخترایی که قراره برن دزدی،شدی!
خودمو تو آینه نگاه کردم ، راست میگفت ! واقعا شبیه دخترای خلافکار تو کف محله های نیویورک شدم !
لباساش رو توی تنش درست کرد.
مایکل : خوبی ؟
گفتم : اوهوم... خیلی... خوب بود.
لبخندی زد و گفت: قبلش باید یه چیزی میخوردی!
لبخند محوي زدم و سرمو به سینه اش چسبوندم و چشمام رو
بستم.
بعد از چند دقیقه منو به خودش چسبوند و گفت:بلند شو ، باید یه چیزی بخوری.
بلندم کرد که گفتم: امروز گفتی که شب یه کار مهم داری ، کار مهمت چی بود ؟
مایکل: اگر اول یه چیزی بخوری ، اون کار مهم رو هم میکنیم.
با کلی غر به زور رفتیم آشپزخونه ، منو گذاشت روی میز که چندتا غذا روی میز بود ، لابد خدمتکار ها درست کرده بودن و بعد با دستور مایکل رفته بودن.
با غر گفتم : من اصلا گشنم نیست .
مایکل : لابد میخوای زی*رم بیهوش بشی
.
با لحاف بیشتر خودمو پوشوندم و مثل بچه ها گفتم: کی گفته قراره بیهوش بشم ؟
نیشخندی زد و گفت : فعلا با یه راند ساده تا مرز بیهوش شدن هم میری .
بدون اینکه متوجه بشه، بهش چشم غره ای رفتم و گفتم: نه خیر ، اصلا هم اینجوری نیست .
خودش بهم غذا داد و بدون هیچ حاشیه ای یه دوش چهار دقیقه ای گرفتیم ، حوله رو دور کمرم پیچوند و بوسه ای روی شونه ام زد و گفت : آماده شو
خیلی کنجکاو بودم که کار مهمش دقیقا چی هست و چیکار داره . موهام رو خشک کرد و بعد به سمت اتاق لباس ها رفت .
منم پشت سرش رفتم و یه هودی مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. خواستم خم بشم تا بند کفش هامو ببندم که زیر دلم تیر کشید و درد گرفت، نفس عمیق کشیدم سعی کردم نادیدش بگیرم . با اینکار انگار بهتر میشد.
صدای مایکل رو شنیدم که گفت: دختر بیا دیگه ، کجا موندی ؟
هول شده گفتم : اومدم ، اومدم
سریع بند کفش هارو بستم و سمت مایکل رفتم که سرتاپامو نگاه کرد و پوزخندی زد و گفت : شبیه اون دخترایی که قراره برن دزدی،شدی!
خودمو تو آینه نگاه کردم ، راست میگفت ! واقعا شبیه دخترای خلافکار تو کف محله های نیویورک شدم !
❤29👍7😈2
پارت 286
دستمو گرفت و گفت که بریم
وارد آسانسور شدیم که مایکل دکمه ی طبقه ی بالای برج رو زد و وارد بالا پشت بوم برج شدیم ، صدای خیلی بلند و بدی میومد مثل صدای هلیکوپتر!
تا چشمامو باز کردم ، با یه هلیکوپتر بزرگ روبرو شدم ، موهام تکون میخورد و صدای بلندی داشت .
مایکل دستم رو گرفت که سریع گفتم: چرا اومدیم اینجا ؟
نیشخندی روی صورتش ظاهر شد و گفت : پرنسس ، مگه همیشه دلت نمیخواست نیویورک رو از بالا ببینی و پرواز کنی؟
لبخندی از شوک و تعجب زدم ، باورم نمیشد !
دستم رو کشید و سریع وارد هلیکوپتر شدیم ، خودش نشست و من هم کنارش ، کمربندمو بست و گفت : بشین که قراره کل شهر رو بگردیم .
مایکل هلیکوپتر رو بلند کرد و بعد از چند دقیقه سرعت رو بیشتر کرد ، الان کاملا بالای شهر بودیم و ارتفاعمون زیاد بود . با هیجان به پایینم نگاه کردم ، خیلی خفن بود .
مایکل تمام شهر رو میگشت و از کنار تمام برج ها رد میشد و منم با ذوق به ویو شهر نگاه میکردم .
•••••••••••••••••••••••••••••••
بعد از یک ساعت پرواز ، بالای یه برج فرود اومدیم . وقتی از هلیکوپتر پیاده شدیم ، سریه تو بغل مایکل پریدم که تعجب کرد
ولی گفتم : بهترین سورپرایز عمرم بود .
همونجوری که منو تو بغلش نگه داشته بود و پاهام رو گرفته بود ، دم گوشم گفت : داری بیدارش میکنی.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چیو ؟
یکدفعه منظورشو فهمیدم و سریع از بغلش پریدم پایین . لباسام رو درست کردم و پرسیدم : خب حالا اینجا کجاست که فرود اومدیم ؟
گفت: بانک مرکزی نیویورک
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و داد زدم و گفتم: واتتت؟ ما اینجا چیکار داریم ؟
پوزخندی زد و گفت : میخوام بهت یاد بدم چطور دزدی کنی ، مخصوصا الان که تیپ و قیافت شده مثل خلافکارای کوچولو
دستمو گرفت و گفت که بریم
وارد آسانسور شدیم که مایکل دکمه ی طبقه ی بالای برج رو زد و وارد بالا پشت بوم برج شدیم ، صدای خیلی بلند و بدی میومد مثل صدای هلیکوپتر!
تا چشمامو باز کردم ، با یه هلیکوپتر بزرگ روبرو شدم ، موهام تکون میخورد و صدای بلندی داشت .
مایکل دستم رو گرفت که سریع گفتم: چرا اومدیم اینجا ؟
نیشخندی روی صورتش ظاهر شد و گفت : پرنسس ، مگه همیشه دلت نمیخواست نیویورک رو از بالا ببینی و پرواز کنی؟
لبخندی از شوک و تعجب زدم ، باورم نمیشد !
دستم رو کشید و سریع وارد هلیکوپتر شدیم ، خودش نشست و من هم کنارش ، کمربندمو بست و گفت : بشین که قراره کل شهر رو بگردیم .
مایکل هلیکوپتر رو بلند کرد و بعد از چند دقیقه سرعت رو بیشتر کرد ، الان کاملا بالای شهر بودیم و ارتفاعمون زیاد بود . با هیجان به پایینم نگاه کردم ، خیلی خفن بود .
مایکل تمام شهر رو میگشت و از کنار تمام برج ها رد میشد و منم با ذوق به ویو شهر نگاه میکردم .
•••••••••••••••••••••••••••••••
بعد از یک ساعت پرواز ، بالای یه برج فرود اومدیم . وقتی از هلیکوپتر پیاده شدیم ، سریه تو بغل مایکل پریدم که تعجب کرد
ولی گفتم : بهترین سورپرایز عمرم بود .
همونجوری که منو تو بغلش نگه داشته بود و پاهام رو گرفته بود ، دم گوشم گفت : داری بیدارش میکنی.
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چیو ؟
یکدفعه منظورشو فهمیدم و سریع از بغلش پریدم پایین . لباسام رو درست کردم و پرسیدم : خب حالا اینجا کجاست که فرود اومدیم ؟
گفت: بانک مرکزی نیویورک
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و داد زدم و گفتم: واتتت؟ ما اینجا چیکار داریم ؟
پوزخندی زد و گفت : میخوام بهت یاد بدم چطور دزدی کنی ، مخصوصا الان که تیپ و قیافت شده مثل خلافکارای کوچولو
❤27👍4👏2😈1
پارت 287
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : اوکی ولی نیازی نیست ، خودم میتونم از پیش بر بیام .
نگاهم کرد و گفت : عمرا بتونی اسکناس های داخل صندوق بانک رو بدزدی ، در حال حاضر تو این ساعت تعداد نگهبان ها بیشتر شده، نمیشه ! باید من پیشت باشم ، تو کنارم باید وایسی و یاد بگیری .
کلاه رو از دستش گرفتم و روی سرم گذاشتم ، فکر کنم الان شبیه لات ها شده بودم ، گفتم : بیا یه معامله کنیم . اگر من به تنهایی موفق بشم و از این بانک دستبرد بزنم ، هرچی بگم انجام میدی، اگر نتونم ، هرچی تو بگی ، انجام میدم !!
خیلی نزدیک صورتش شدم و گفتم :نظرت چیه آقای هریسون؟
یکدفعه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند و گفت : اگر من موفق بشم ، امشب تا صبح رو باید با من بگذرونی ، بدون هیچ اعتراض و بهونه ای .
با فکر رابطه باهاش به خودم لرزیدم ، نباید جلوش کم می آوردم ، مثل خودش بهش نزدیک شدم و گفتم : اگر هم من موفق بشم ، دیگه نباید بحث بچه دار شدن رو وسط بکشی!
پوزخندی زد و گفت: نتیجه معلومه ، پرنسس
بهش چشمکی زدم و بعد ازش فاصله گرفتم و گفتم: خب پس بریم تا ثابت کنم !
یه کیف دستم داد تا پول ها رو توی اون بریزم .
با هم راه افتادیم
و وارد آسانسور شدیم ، مایکل یه دکمه رو زد و بعد از چند ثانیه وقتی در آسانسور باز شد ، با تعجب به صحنه ی روبروم خیره شدم ، تعداد نگهبان ها خیلی بیشتر از انتظاراتم بود و از طرفی بانگ خیلی بزرگ و مجللی بود !
مایکل دم گوشم گفت : از همین الان دارم صدای نا*له هات روی تخت رو میشنوم.
یکدفعه از حرص بهش مشت زدم و سریع فرار کردم به سمت صندلی ها !
مایکل عصبی نگاهم کرد و بعد خودش به سمت صندلی های بخش دیگه رفت تا بشینه و من رو تماشا کنه .
روی صندلی نشستم و سعی کردم تمرکز کنم . نگاهی به مردم دوروبرم کردم که برای انجام کارهاشون به بانک اومده بودن . برج بلندی بود ، فرار باید سخت باشه . به باجه ی روبروم نگاه کردم ، باید پول ها دست اون میشد . به پشت سرم هم نگاه کردم ، رییس بانک پشت یه میز بود و در حال صحبت با یه مرد بود ، دست اون مرد یه کیف بود که زیپش باز بود ، اون یارو رو میشناختم ، یکی از وکیل های معروف توی دادگاه کالیفرنیا!!!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : اوکی ولی نیازی نیست ، خودم میتونم از پیش بر بیام .
نگاهم کرد و گفت : عمرا بتونی اسکناس های داخل صندوق بانک رو بدزدی ، در حال حاضر تو این ساعت تعداد نگهبان ها بیشتر شده، نمیشه ! باید من پیشت باشم ، تو کنارم باید وایسی و یاد بگیری .
کلاه رو از دستش گرفتم و روی سرم گذاشتم ، فکر کنم الان شبیه لات ها شده بودم ، گفتم : بیا یه معامله کنیم . اگر من به تنهایی موفق بشم و از این بانک دستبرد بزنم ، هرچی بگم انجام میدی، اگر نتونم ، هرچی تو بگی ، انجام میدم !!
خیلی نزدیک صورتش شدم و گفتم :نظرت چیه آقای هریسون؟
یکدفعه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند و گفت : اگر من موفق بشم ، امشب تا صبح رو باید با من بگذرونی ، بدون هیچ اعتراض و بهونه ای .
با فکر رابطه باهاش به خودم لرزیدم ، نباید جلوش کم می آوردم ، مثل خودش بهش نزدیک شدم و گفتم : اگر هم من موفق بشم ، دیگه نباید بحث بچه دار شدن رو وسط بکشی!
پوزخندی زد و گفت: نتیجه معلومه ، پرنسس
بهش چشمکی زدم و بعد ازش فاصله گرفتم و گفتم: خب پس بریم تا ثابت کنم !
یه کیف دستم داد تا پول ها رو توی اون بریزم .
با هم راه افتادیم
و وارد آسانسور شدیم ، مایکل یه دکمه رو زد و بعد از چند ثانیه وقتی در آسانسور باز شد ، با تعجب به صحنه ی روبروم خیره شدم ، تعداد نگهبان ها خیلی بیشتر از انتظاراتم بود و از طرفی بانگ خیلی بزرگ و مجللی بود !
مایکل دم گوشم گفت : از همین الان دارم صدای نا*له هات روی تخت رو میشنوم.
یکدفعه از حرص بهش مشت زدم و سریع فرار کردم به سمت صندلی ها !
مایکل عصبی نگاهم کرد و بعد خودش به سمت صندلی های بخش دیگه رفت تا بشینه و من رو تماشا کنه .
روی صندلی نشستم و سعی کردم تمرکز کنم . نگاهی به مردم دوروبرم کردم که برای انجام کارهاشون به بانک اومده بودن . برج بلندی بود ، فرار باید سخت باشه . به باجه ی روبروم نگاه کردم ، باید پول ها دست اون میشد . به پشت سرم هم نگاه کردم ، رییس بانک پشت یه میز بود و در حال صحبت با یه مرد بود ، دست اون مرد یه کیف بود که زیپش باز بود ، اون یارو رو میشناختم ، یکی از وکیل های معروف توی دادگاه کالیفرنیا!!!
❤🔥25👍4❤3🥰2🤪1
پارت 288
به راحتی با فکری که توی ذهنم داشتم ، میتونستم سابقه ی کاری چندساله ی اون وکیل رو نابود کنم !
دو دقیقه تمرکز کردم و بعد بلند شدم و با نفس عمیق و اعتماد به نفس به سمت باجه رفتم . یه زن اونجا بود .
با لبخند نگاهش کردم و ازش خواستم یه برگه بهم بده ، همونطور که داخل برگه رو پر میکردم و سرم پایین بود ، گفتم : اون مردی که داره با ریس بانک حرف میزنه و زیپ کیفش بازه رو میبینی؟
اول نگاهی به مرد کرد و بعد روبه من گفت : بله ، میبینم
همونجوری که با خودکار روی برگه مینوشتم، گفتم: اون دستیار منه و یه هفت تیر خفن توی کیفش داره ، اگه دقیقا کاری که بهت بگم رو انجام ندی یا هرگونه خطر یا مشکلی برام بوجود بیاد ، بهش علامت میدم و اون بدوه هیچ وقفهای درست به وسط پیشونی آقای گوندون(رییس بانک) شلیک میکنه!!
زن با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم ، دست هایش میلرزید ، معلوم بود که استرس داشت ، آروم گفت : اوکی
دوباره لبخند زدم و گفتم : حالا ازت میخوام این کیف رو بگیری ... تا اونجایی که میشه توش رو با اسکناس های ۱۰۰، ۵۰ و ۲۰ دلاری پر کن! ولی هیچ دسته اسکناسی که باندرول شده باشه رو نمیخوام .
سریع صندوق رو باز کرد و کیف رو پر از پول کرد ، از استرس نفس نفس میزد ، نگاهی به لباسش کردم که اسمش رو روش زده بود ، لورتا!!
بهش نگاه کردم و گفتم :«خوبه ، به کارت ادامه بده ، لورتا ، صندوق قشنگ بغل دستت هست ، کامل پرش کن ، کاری به اسکناس های اون آخر نداشته باش . »
سعی کردم تا حد امکان لبخند بزنم ، یه نیم نگاهی به مایکل کردم که روی صندلی لم داده بود و بهم نگاه میکرد ، توی صورتش هیچ حسی دیده نمیشد ، این بشر همیشه اینطوری بود !
برگشتم و گفتم : خوبه عزیزم ، کارت عالیه !
ادامه دادم : اولین باره که ازت دزدی میشه؟
خیلی آروم با صدای لرزون گفت : آره
سرمو تکون دادم و گفتم : کارت خوبه ، لبخند بزن تا به نظر نیاد داره بهت دستبرد زده میشه !
لبخندی زد که خندیدم و گفتم: لبخند خیلی زیبایی داری ، لورتا
در حال جمع کردن بیست دلاری ها بود که گفتم : بیست دلاری هارو به خودم بده ، میزارم تو جیبم
با استرس سریع داد دستم که توی جیبم گذاشتمشون .
پوزخندی زدم و گفتم : اووو ، حالا باید به دستیارم علامت بدم تا شلیک نکنه و بگم که مشکلی نیست و اونم ۳۰ ثانیه صبر میکنه تا از برج خارج شم تا مطمئن بشه زنگ هشدار رو نزدی!
نزدیکش شدم و گفتم : اگر زنگ هشدار رو بزنی ، دقیقا به وسط پیشونی اون یارو گوندون شلیک میکنه ! خب!؟
باشه ای با ترس گفت که گفتم : خب دیگه کافیه لورتا ، کیف رو بده من .
خیلی نرمال کیف رو نگه داشتم و گفتم : خیلی ممنونم ، شب خوبی داشته باشی عزیزم .
گفت : شما هم همینطور
چشمکی زدم و به سمت در خروجی رفتم که کنارم رییس بانک و اون وکیله نشسته بودن ، خم شدم و با لبخند دم گوش اون وکیل گفتم : هی نگاهش کن . اون زن ، لورتا !
برگشت و نگاهش کرد ، گفتم : خوشگله ، نه ؟
همین رو گفتم و سریع رفتم ، صدای اون وکیل که برای خودش گفت : «این دیگه کی بود» رو شنیدم
به مایکل اشاره ای کردم و از بانک خارج شدیم . به محض خارج شدن ، جیغ زدم و گفتم : من بردم !!!!
به راحتی با فکری که توی ذهنم داشتم ، میتونستم سابقه ی کاری چندساله ی اون وکیل رو نابود کنم !
دو دقیقه تمرکز کردم و بعد بلند شدم و با نفس عمیق و اعتماد به نفس به سمت باجه رفتم . یه زن اونجا بود .
با لبخند نگاهش کردم و ازش خواستم یه برگه بهم بده ، همونطور که داخل برگه رو پر میکردم و سرم پایین بود ، گفتم : اون مردی که داره با ریس بانک حرف میزنه و زیپ کیفش بازه رو میبینی؟
اول نگاهی به مرد کرد و بعد روبه من گفت : بله ، میبینم
همونجوری که با خودکار روی برگه مینوشتم، گفتم: اون دستیار منه و یه هفت تیر خفن توی کیفش داره ، اگه دقیقا کاری که بهت بگم رو انجام ندی یا هرگونه خطر یا مشکلی برام بوجود بیاد ، بهش علامت میدم و اون بدوه هیچ وقفهای درست به وسط پیشونی آقای گوندون(رییس بانک) شلیک میکنه!!
زن با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم ، دست هایش میلرزید ، معلوم بود که استرس داشت ، آروم گفت : اوکی
دوباره لبخند زدم و گفتم : حالا ازت میخوام این کیف رو بگیری ... تا اونجایی که میشه توش رو با اسکناس های ۱۰۰، ۵۰ و ۲۰ دلاری پر کن! ولی هیچ دسته اسکناسی که باندرول شده باشه رو نمیخوام .
سریع صندوق رو باز کرد و کیف رو پر از پول کرد ، از استرس نفس نفس میزد ، نگاهی به لباسش کردم که اسمش رو روش زده بود ، لورتا!!
بهش نگاه کردم و گفتم :«خوبه ، به کارت ادامه بده ، لورتا ، صندوق قشنگ بغل دستت هست ، کامل پرش کن ، کاری به اسکناس های اون آخر نداشته باش . »
سعی کردم تا حد امکان لبخند بزنم ، یه نیم نگاهی به مایکل کردم که روی صندلی لم داده بود و بهم نگاه میکرد ، توی صورتش هیچ حسی دیده نمیشد ، این بشر همیشه اینطوری بود !
برگشتم و گفتم : خوبه عزیزم ، کارت عالیه !
ادامه دادم : اولین باره که ازت دزدی میشه؟
خیلی آروم با صدای لرزون گفت : آره
سرمو تکون دادم و گفتم : کارت خوبه ، لبخند بزن تا به نظر نیاد داره بهت دستبرد زده میشه !
لبخندی زد که خندیدم و گفتم: لبخند خیلی زیبایی داری ، لورتا
در حال جمع کردن بیست دلاری ها بود که گفتم : بیست دلاری هارو به خودم بده ، میزارم تو جیبم
با استرس سریع داد دستم که توی جیبم گذاشتمشون .
پوزخندی زدم و گفتم : اووو ، حالا باید به دستیارم علامت بدم تا شلیک نکنه و بگم که مشکلی نیست و اونم ۳۰ ثانیه صبر میکنه تا از برج خارج شم تا مطمئن بشه زنگ هشدار رو نزدی!
نزدیکش شدم و گفتم : اگر زنگ هشدار رو بزنی ، دقیقا به وسط پیشونی اون یارو گوندون شلیک میکنه ! خب!؟
باشه ای با ترس گفت که گفتم : خب دیگه کافیه لورتا ، کیف رو بده من .
خیلی نرمال کیف رو نگه داشتم و گفتم : خیلی ممنونم ، شب خوبی داشته باشی عزیزم .
گفت : شما هم همینطور
چشمکی زدم و به سمت در خروجی رفتم که کنارم رییس بانک و اون وکیله نشسته بودن ، خم شدم و با لبخند دم گوش اون وکیل گفتم : هی نگاهش کن . اون زن ، لورتا !
برگشت و نگاهش کرد ، گفتم : خوشگله ، نه ؟
همین رو گفتم و سریع رفتم ، صدای اون وکیل که برای خودش گفت : «این دیگه کی بود» رو شنیدم
به مایکل اشاره ای کردم و از بانک خارج شدیم . به محض خارج شدن ، جیغ زدم و گفتم : من بردم !!!!
❤42👍3😈3🥰2
بچه ها لطفا ریکشن های پارت هارو بالا ببرید تا فردا هم پارت بزارم 🫠💓🥂
😍25🤩3❤1🤔1
پارت 289
با هیجان گفتم : دیدی بهت گفتم خودمو بهت ثابت میکنم ؟
گفت : آفرین کارت عالی بود ولی من جایزمو میخوام .
پوزخندی با اعتماد به نفس زدم و گفتم : من برنده شدم ، تو دیگه حقی نداری که !
یکدفعه منو به دیوار چسبوند و گفت : من گفتم اگر برنده بشم, و این جمله یعنی برنده شدن هر دوتامون ، وقتی تو برنده بشی منم پس برنده میشم ، پس جایزمو میخوام ، مایکل هریسون نمیزاره کسی حقش رو بخوره .
با تعجب نگاهش کردم که یکدفعه دستاش رو زیر زانو هام برد و بلندم کرد ، جیغ زدم و گفتم: هی ، تروخدا منو بزار زمین . الان وقتش نیست!
اسپ*نکی به باسنم زد و گفت : نمیزارم ، الانم برمیگردیم هتل تا جایزمو به یه روش دیگه پرداخت کنی .
جیغ میزدم و میگفتم منو بزاره زمین ولی مثل گاو فقط راه میرفت . موهاشو کشیدم که داد زد و گفت : هوووو، تو چرا آنقدر وحشی شدی ؟
با حرص و داد گفتم : چون به تو رفتم ، اصلا من وحشی بودم !!! منو بزار زمین وحشییی، مرتیکه با توام
دوباره اسپ*نکی زد و گفت : آنقدر سروصدا درنیار ، به نفع خودته.
شونه هاش رو گاز گرفتم و بازوهاش رو چنگ میزدم ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد . یعنی اصلا حس نمیکرد ؟ وقتی از برج خارج شدیم ، همه ی مردم با تعجب نگاهمون میکردن ، داد زدم و گفتم : کمک کنید ، این یارو میخواد منو بدزده .
برعکس انتظارم همه میخندیدن ، بیشتر داد زدم و گفتم : بابا مگه نمیبینید ، این یارو داره منو میدزده !!! چرا میخندید؟؟
مایکل بدون اهمیت به چیزی منو داخل ماشین گذاشت ، در و بست و خودش هم سوار شد .
با هیجان گفتم : دیدی بهت گفتم خودمو بهت ثابت میکنم ؟
گفت : آفرین کارت عالی بود ولی من جایزمو میخوام .
پوزخندی با اعتماد به نفس زدم و گفتم : من برنده شدم ، تو دیگه حقی نداری که !
یکدفعه منو به دیوار چسبوند و گفت : من گفتم اگر برنده بشم, و این جمله یعنی برنده شدن هر دوتامون ، وقتی تو برنده بشی منم پس برنده میشم ، پس جایزمو میخوام ، مایکل هریسون نمیزاره کسی حقش رو بخوره .
با تعجب نگاهش کردم که یکدفعه دستاش رو زیر زانو هام برد و بلندم کرد ، جیغ زدم و گفتم: هی ، تروخدا منو بزار زمین . الان وقتش نیست!
اسپ*نکی به باسنم زد و گفت : نمیزارم ، الانم برمیگردیم هتل تا جایزمو به یه روش دیگه پرداخت کنی .
جیغ میزدم و میگفتم منو بزاره زمین ولی مثل گاو فقط راه میرفت . موهاشو کشیدم که داد زد و گفت : هوووو، تو چرا آنقدر وحشی شدی ؟
با حرص و داد گفتم : چون به تو رفتم ، اصلا من وحشی بودم !!! منو بزار زمین وحشییی، مرتیکه با توام
دوباره اسپ*نکی زد و گفت : آنقدر سروصدا درنیار ، به نفع خودته.
شونه هاش رو گاز گرفتم و بازوهاش رو چنگ میزدم ولی هیچ واکنشی نشون نمیداد . یعنی اصلا حس نمیکرد ؟ وقتی از برج خارج شدیم ، همه ی مردم با تعجب نگاهمون میکردن ، داد زدم و گفتم : کمک کنید ، این یارو میخواد منو بدزده .
برعکس انتظارم همه میخندیدن ، بیشتر داد زدم و گفتم : بابا مگه نمیبینید ، این یارو داره منو میدزده !!! چرا میخندید؟؟
مایکل بدون اهمیت به چیزی منو داخل ماشین گذاشت ، در و بست و خودش هم سوار شد .
❤38🥴3👍2🤩2
پارت 290
وقتی سوار شد ، با حرص بهش خیره شدم و گفتم : در، این ماشین لعنتی رو باز کن .
گفت : بیشتر داری آبروی خودتو میبری ، آروم بشین تا برسیم هتل
جیغ زدم و گفتم : نمیااااممممم
پوزخندی زد و گفت : وقتی عصبانی میشی ، خیلی خواستنی تر میشی پرنسس.
دستامو به شیشه کوبوندم و از حرص جیغ زدم ، خندید و گفت : تو که آنقدر وحشی نبودی، دیوونه !!!
از قصد بیشتر جیغ کشیدم و گفتم : آره دیوونه ام ، آنقدر جیغ میکشم ، تو هم دیوونه بشی .
خندید و گفت : جیغ اصلی رو باید روی تخت بکشی ، گلوت رو اینجا الکی اذیت نکن .
با پاهام بهش مشت زدم و زیر لب بهش فحش دادم . ماشین رو روشن کرد و به سمت هتل راه افتاد .
تقریبا چند دقیقه ای گذشته بود که بهش نگاه کردم ، خیلی جدی و عادی در حال رانندگی بود ، کلی اذیتم کرد ، پس منم اونو اذیت میکنم . خودت خواستی مایکل خان !
•••••••••••••••••••••••••••••
از دید مایکل 🔞
در حال رانندگی بودم که اما هوفی کشید و گفت: وای اینجا خیلی گرمه ، دیگه نمیتونم نفس بکشم . پنجره رو باز کن .
با یه حرکت هودیش رو درآورد ، فقط لباس زیر تنش بود . یه لباس زیر مشکی جذاب با اون پوست سفیدش مثل برف ! باورم نمیشد ، آنقدر غرق بدنش شدم که نزدیک بود به یه ماشین برخورد کنم.
شیشه های ماشین دودی بود و میدونستم قرار نیست از بیرون چیزی پیدا بشه و کسی چیزی ببینه .
دستش سمت بند سوتینش رفت و با یه حرکت درش آورد . با تعجب نگاهش کردم ، دیگه داشت حالم رو بد میکرد ، میتونستم بی خیالش بشم ؟ نه !!!
سریع گوشه ای از جاده نگه داشتم و عصبی گفتم : تو قصد داری من رو دیوونه کنی؟
با عشوه خندید و خیلی دلبرانه گفت : اووو، مایکل آنقدر حساس نباش و همه چیز رو سخت نگیر . به رانندگیت ادامه بده !
ادامه ی این پارت سانسور 🔞🔞
وقتی سوار شد ، با حرص بهش خیره شدم و گفتم : در، این ماشین لعنتی رو باز کن .
گفت : بیشتر داری آبروی خودتو میبری ، آروم بشین تا برسیم هتل
جیغ زدم و گفتم : نمیااااممممم
پوزخندی زد و گفت : وقتی عصبانی میشی ، خیلی خواستنی تر میشی پرنسس.
دستامو به شیشه کوبوندم و از حرص جیغ زدم ، خندید و گفت : تو که آنقدر وحشی نبودی، دیوونه !!!
از قصد بیشتر جیغ کشیدم و گفتم : آره دیوونه ام ، آنقدر جیغ میکشم ، تو هم دیوونه بشی .
خندید و گفت : جیغ اصلی رو باید روی تخت بکشی ، گلوت رو اینجا الکی اذیت نکن .
با پاهام بهش مشت زدم و زیر لب بهش فحش دادم . ماشین رو روشن کرد و به سمت هتل راه افتاد .
تقریبا چند دقیقه ای گذشته بود که بهش نگاه کردم ، خیلی جدی و عادی در حال رانندگی بود ، کلی اذیتم کرد ، پس منم اونو اذیت میکنم . خودت خواستی مایکل خان !
•••••••••••••••••••••••••••••
از دید مایکل 🔞
در حال رانندگی بودم که اما هوفی کشید و گفت: وای اینجا خیلی گرمه ، دیگه نمیتونم نفس بکشم . پنجره رو باز کن .
با یه حرکت هودیش رو درآورد ، فقط لباس زیر تنش بود . یه لباس زیر مشکی جذاب با اون پوست سفیدش مثل برف ! باورم نمیشد ، آنقدر غرق بدنش شدم که نزدیک بود به یه ماشین برخورد کنم.
شیشه های ماشین دودی بود و میدونستم قرار نیست از بیرون چیزی پیدا بشه و کسی چیزی ببینه .
دستش سمت بند سوتینش رفت و با یه حرکت درش آورد . با تعجب نگاهش کردم ، دیگه داشت حالم رو بد میکرد ، میتونستم بی خیالش بشم ؟ نه !!!
سریع گوشه ای از جاده نگه داشتم و عصبی گفتم : تو قصد داری من رو دیوونه کنی؟
با عشوه خندید و خیلی دلبرانه گفت : اووو، مایکل آنقدر حساس نباش و همه چیز رو سخت نگیر . به رانندگیت ادامه بده !
ادامه ی این پارت سانسور 🔞🔞
❤32😈6👍4
پارت 292
( خب دوستان کارای دیگه هم کردن دیگه به ما ربطی نداره )
بعد از یه عشقبازی طولانی با مایکل تو ماشین ، هودیم رو تنم کرد و موهام رو درست کرد . بوسه ی خیسی زیر گوشم زد و گفت : دوستت دارم پرنسسم.
ناله ی ضعیفی بیرون دادم و سرمو با خستگی روی سینه هاش گذاشتم که خوابم برد .
وقتی چشمام رو باز کردم ،آفتاب مستقیم به چشمام برخورد کرد و سریع پتو رو روی صورتم کشید تا چشمام اذیت نشن ، پتو رو برداشتم و به دوروبرم نگاه کردم ، توی اتاق بودم ، فکر کنم وقتی خواب بودم ، مایکل منو آورد اینجا .
یه تیشرت بزرگ مشکی تنم بود. کش و قوسی به بدنم دادم و از اتاق بیرون رفتم .
از پله ها پایین رفتم که مایکل رو دیدم که روی مبل نشسته بود و در حال کار با لبتاب بود .
وقتی متوجه ی حضورم شد ، سرشو بلند کرد و گفت: میدونی ساعت چنده؟
با خستگی خودمو روی مبل پرت کردم و گفتم: لابد ده صبح
پوکر نگاهم کرد و گفت : چهار بعد از ظهر
با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم: چییییی ؟ من چرا آنقدر خوابیدم ؟ خب چرا بیدارم نکردی؟
لیوانی که توش ویسکی بود رو برداشت و گفت : من صبح رفتم شرکت ، وقتی برگشتم هنوزم خواب بودی .
رفتم و بالا سرش وایسادم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گردنش رو بوسیدم .
یکدفعه دستم رو کشید و پرت شدم توی بغلش، گردنمو بوسید و گفت : تو چرا آنقدر خاص و خوشگلی؟
لبخند خودشیفتانه ای زدم و آبشار موهام رو تکون دادم و گفتم : خب چیکار کنم ، خوشگلم دیگه.
نگاهم کرد و گفت : پس بچه هامون هم شبیه تو میشن.
با تعجب و صدای کشیده ای گفتم : واتتت؟ بچه هامون ؟
( خب دوستان کارای دیگه هم کردن دیگه به ما ربطی نداره )
بعد از یه عشقبازی طولانی با مایکل تو ماشین ، هودیم رو تنم کرد و موهام رو درست کرد . بوسه ی خیسی زیر گوشم زد و گفت : دوستت دارم پرنسسم.
ناله ی ضعیفی بیرون دادم و سرمو با خستگی روی سینه هاش گذاشتم که خوابم برد .
وقتی چشمام رو باز کردم ،آفتاب مستقیم به چشمام برخورد کرد و سریع پتو رو روی صورتم کشید تا چشمام اذیت نشن ، پتو رو برداشتم و به دوروبرم نگاه کردم ، توی اتاق بودم ، فکر کنم وقتی خواب بودم ، مایکل منو آورد اینجا .
یه تیشرت بزرگ مشکی تنم بود. کش و قوسی به بدنم دادم و از اتاق بیرون رفتم .
از پله ها پایین رفتم که مایکل رو دیدم که روی مبل نشسته بود و در حال کار با لبتاب بود .
وقتی متوجه ی حضورم شد ، سرشو بلند کرد و گفت: میدونی ساعت چنده؟
با خستگی خودمو روی مبل پرت کردم و گفتم: لابد ده صبح
پوکر نگاهم کرد و گفت : چهار بعد از ظهر
با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم: چییییی ؟ من چرا آنقدر خوابیدم ؟ خب چرا بیدارم نکردی؟
لیوانی که توش ویسکی بود رو برداشت و گفت : من صبح رفتم شرکت ، وقتی برگشتم هنوزم خواب بودی .
رفتم و بالا سرش وایسادم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم و گردنش رو بوسیدم .
یکدفعه دستم رو کشید و پرت شدم توی بغلش، گردنمو بوسید و گفت : تو چرا آنقدر خاص و خوشگلی؟
لبخند خودشیفتانه ای زدم و آبشار موهام رو تکون دادم و گفتم : خب چیکار کنم ، خوشگلم دیگه.
نگاهم کرد و گفت : پس بچه هامون هم شبیه تو میشن.
با تعجب و صدای کشیده ای گفتم : واتتت؟ بچه هامون ؟
❤38👍5👏1🥴1
پارت 293
خم شد و لیوان ویسکیش رو دوباره برداشت و گفت : اره ، بچه هامون
خیلی قاطع گفتم : نه خیر ، من نیستم ، رو ما یکی حساب نکن
صورتمو گرفت و گفت : مگه دست خودته پرنسس ؟
وقتی صدام میزد پرنسس ، حس میکردم زیر دلم پروانه ای میشه و ذوق میکردم ، لعنتی ! داشت با این حرفا گولم میزد .
سرمو تکون دادم و گفتم : هنوز خیلی زوده
خم شد و یه جعبه ی کوچیک درآورد و گفت : حلقه هامون آماده شد ، بیا عزیزم
در جعبه رو باز کردم ، واقعا حلقه ی خوشگلی بود ، توی انگشتم انداختم .
مایکل لبخندی زد و گفت : داخل حلقه یه چیزی نوشته شده
با کنجکاوی حلقه رو درآوردم و به کناره هاش نگاه کردم که با دیدن نوشته ی داخل اون ، لبخندی روی لبام نشست.
نوشته ی روی حلقه : mia cara
ترجمه: عزیزترینم ( توی زبان ایتالیایی زیباترین صفت برای عشقتون هست ✨)
محکم بغلش کردم و گفتم : خیلی دوستت دارم .
مایکل لبام رو بوسید و گفت : نظرت چیه امروز برگردیم رم؟
خیلی دلم میخواست ، نیویورک واقعا کافی بود ، برگشتم و گفتم : اره ، دیگه بنظرم کافیه ، میتونیم برگردیم .
لبتابش رو جمع کرد و گفت : پس برو آماده شو
باشه ای گفتم و رفتم اول یه دوش گرفتم و بعد با کمک خدمتکار وسایل هامو جمع کردم . همراه مایکل سوار ماشین شدیم که گفتم : راستی یه چیزی .
ماشین رو روشن کرد و گفت : جونم؟
_ اون کیفی که دیروز از بانک زدیم ، هنوز توی ماشینه هاااا ، چیکارش کنیم ؟
یه نگاهی به کیف کرد و گفت: نمیدونم ، هرکاری میخوای بکن .
_ پول زیادیه ولی ما لازم نداریم .
یکم فکر کردم و گفتم : خب یه لحظه وایسا الان برمیگردم .
از ماشین پیاده شدم و کیف رو از صندلی عقب برداشتم ، یه نگاهی به دوروبرم کردم که با دوتا پسر بچه ی فقیر روبرو شدم ، سریع رفتم سمتشون و بدون هیچ حاشیه ای گفتم : هی بچه ها ، این کیف رو بگیرید و فقط برید ، عجله کنید
بچه ها سریع رفتن ، نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین برگشتم ، سوار شدم که مایکل گفت : دادی به اون بچه ها ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : به هرحال باید یه کاری با اون پول ها میکردم
مایکل به سمت فرودگاه راه افتاد و........
خم شد و لیوان ویسکیش رو دوباره برداشت و گفت : اره ، بچه هامون
خیلی قاطع گفتم : نه خیر ، من نیستم ، رو ما یکی حساب نکن
صورتمو گرفت و گفت : مگه دست خودته پرنسس ؟
وقتی صدام میزد پرنسس ، حس میکردم زیر دلم پروانه ای میشه و ذوق میکردم ، لعنتی ! داشت با این حرفا گولم میزد .
سرمو تکون دادم و گفتم : هنوز خیلی زوده
خم شد و یه جعبه ی کوچیک درآورد و گفت : حلقه هامون آماده شد ، بیا عزیزم
در جعبه رو باز کردم ، واقعا حلقه ی خوشگلی بود ، توی انگشتم انداختم .
مایکل لبخندی زد و گفت : داخل حلقه یه چیزی نوشته شده
با کنجکاوی حلقه رو درآوردم و به کناره هاش نگاه کردم که با دیدن نوشته ی داخل اون ، لبخندی روی لبام نشست.
نوشته ی روی حلقه : mia cara
ترجمه: عزیزترینم ( توی زبان ایتالیایی زیباترین صفت برای عشقتون هست ✨)
محکم بغلش کردم و گفتم : خیلی دوستت دارم .
مایکل لبام رو بوسید و گفت : نظرت چیه امروز برگردیم رم؟
خیلی دلم میخواست ، نیویورک واقعا کافی بود ، برگشتم و گفتم : اره ، دیگه بنظرم کافیه ، میتونیم برگردیم .
لبتابش رو جمع کرد و گفت : پس برو آماده شو
باشه ای گفتم و رفتم اول یه دوش گرفتم و بعد با کمک خدمتکار وسایل هامو جمع کردم . همراه مایکل سوار ماشین شدیم که گفتم : راستی یه چیزی .
ماشین رو روشن کرد و گفت : جونم؟
_ اون کیفی که دیروز از بانک زدیم ، هنوز توی ماشینه هاااا ، چیکارش کنیم ؟
یه نگاهی به کیف کرد و گفت: نمیدونم ، هرکاری میخوای بکن .
_ پول زیادیه ولی ما لازم نداریم .
یکم فکر کردم و گفتم : خب یه لحظه وایسا الان برمیگردم .
از ماشین پیاده شدم و کیف رو از صندلی عقب برداشتم ، یه نگاهی به دوروبرم کردم که با دوتا پسر بچه ی فقیر روبرو شدم ، سریع رفتم سمتشون و بدون هیچ حاشیه ای گفتم : هی بچه ها ، این کیف رو بگیرید و فقط برید ، عجله کنید
بچه ها سریع رفتن ، نفس عمیقی کشیدم و به سمت ماشین برگشتم ، سوار شدم که مایکل گفت : دادی به اون بچه ها ؟
سرمو تکون دادم و گفتم : به هرحال باید یه کاری با اون پول ها میکردم
مایکل به سمت فرودگاه راه افتاد و........
❤53👍3😁3👏1
خب سلاااام قشنگااا💕
امیدوارم که حالتون خوب باشه .
🧷 دوستان بعد از کلی عکس فرستادن توی دایرکت اینستاگرام به هم برای پیدا کردن شخصیت مایکل ، خب به هیچ نتیجه ای نرسیدیم چون واقعا هیچکس بهش نمیومد😩🥂
🧷ولی خب بالاخره پیدا کردیم
امیدوارم که حالتون خوب باشه .
🧷 دوستان بعد از کلی عکس فرستادن توی دایرکت اینستاگرام به هم برای پیدا کردن شخصیت مایکل ، خب به هیچ نتیجه ای نرسیدیم چون واقعا هیچکس بهش نمیومد😩🥂
🧷ولی خب بالاخره پیدا کردیم
👍18❤6👏1
•Elie•writer•
🧷تنها شخصیت نزدیک به مایکل هریسون 🥂
🧷ایشون رو یکم هیکلی تر و گنده تر تصور کنید 😂😂
میدونید که چی میگم 🗿
میدونید که چی میگم 🗿
👍20😁3😎3
بچه ها جون بخواید من میزارم براتون پارت ولی واقعا هیچ حمایتی و نظری نمیدید !
تو کامنت ها اصلا درمورد اتفاقای رمان نظر نمیدینننن.
من باید ببینم خواننده نظرش چیه !
تو کامنت ها اصلا درمورد اتفاقای رمان نظر نمیدینننن.
من باید ببینم خواننده نظرش چیه !
❤79👌2🤔1