متاسفانه تو همان قدری به دردم میخوری که سینه شکافته شده و قلب تکه تکه شدهات میخورد.
با هردویتان نمیدانم که باید چه کرد.
با هردویتان نمیدانم که باید چه کرد.
⚡2
بیچارهام. بیچاره و ناراحتم چرا که میدانم تمام مردمم همین حال را دارند.
اگر به تمام ارزوها و خواستههایم میرسیدم باز هم همین حال را داشتم.
درد من دردی جمعیست، دردی که ارزش سوگواری دارد.
اگر به تمام ارزوها و خواستههایم میرسیدم باز هم همین حال را داشتم.
درد من دردی جمعیست، دردی که ارزش سوگواری دارد.
⚡4
ادمیزاد بدون شک یک معادلهست.
هرچیزی که دریافت کند میتواند در خروجی او تاثیر داشته باشد.
متاسفم که حالا میفهمم نباید به تو عشق میدادم، خروجیات را به چیزی غیر قابل تحمل و وقیح تبدیل کردهم.
هرچیزی که دریافت کند میتواند در خروجی او تاثیر داشته باشد.
متاسفم که حالا میفهمم نباید به تو عشق میدادم، خروجیات را به چیزی غیر قابل تحمل و وقیح تبدیل کردهم.
⚡2
سخت ترین چیز دنیا تحمل کردناست.
اینکه از چیزی خسته باشی و همچنان ادامه دهی، با این وجود که بدانی وضعیت حتی با ادامه دادنت بهتر نخواهد شد.
اینکه نفعی برایت وجود نداشته باشد اما نتوانی عادت به بودنت در مسیری را ترک کنی.
اینکه فکر کنی شاید راهی که میری خرابه باشد اما حداقل ان را میشناسی.
اینکه از چیزی خسته باشی و همچنان ادامه دهی، با این وجود که بدانی وضعیت حتی با ادامه دادنت بهتر نخواهد شد.
اینکه نفعی برایت وجود نداشته باشد اما نتوانی عادت به بودنت در مسیری را ترک کنی.
اینکه فکر کنی شاید راهی که میری خرابه باشد اما حداقل ان را میشناسی.
⚡2
دفتر خاطرات عزیزم، در طول یک سالی که گذشت خیلی کم پیش امد که خورشید واقعا طلوع کند، روز واقعا نورانی و شب ارام باشد.
من و همه هموطنانم خیلی کم از ته دل احساس خوشبختی و امیدواری کردیم.
تا مدت زیادی از خدا شاکی و با او قهر بودم. حتی تا همین لحظه تقریبا کمتر از یکبار احساس کردم که واقعا وجود دارد و درحال انجام وظیفه است.
میدانی، خیلی زور است برای بندگانی که تمام تلاششان را میکنند که به هر قیمتی شده زندگی کنند و طاقت بیاورند تا این اندازه کم کاری کنی.
بهتر است که خدا خواب باشد، چرا که اگر بیدار است و عمدا کاری نمیکند خیلی زشت میشود.
بچه تر که بودم خیال میکردم که در بزرگسالی جهان را فتح خواهم کرد.
شاید دانشمند میشدم، شاید نقاش و شاید نویسنده، اما حالا انگار واقعا هیچکس نیستم.
تا دوماه پیش هرشب را با گریه میخوابیدم.
نمیدانم که تا ده سال دیگر ایا ان روزهای منحوس دی ماه را از یاد خواهم برد یا نه.
احتمالا چیزهایی که در ان روزها دیدیم و شنیدیم و گذراندیم هیچگاه از ذهنمان پاک نشود و چه بیچارهایم که در هفت دقیقه پایانی زندگی بازهم ان لحظات را خواهیم دید.
این روزها هیچکس در خیابان نمیخندد، هیچکس راجب ارزوها و هدفهایش صحبت نمیکند زیرا خواسته یا ناخواسته همه انها به تاراج رفتهاند.
دیگر هیچکس به خوشبختی این و ان حسادت نمیکند، زیرا تقریبا هیچکس خوشبخت نیست.
خوشا انان که در اوج امیدواری چشم بستند، برای ازادی جان دادند و این روزهای تلخ و منحوس را ندیدند.
"به یاد جاویدنامان دیماه 404"
من و همه هموطنانم خیلی کم از ته دل احساس خوشبختی و امیدواری کردیم.
تا مدت زیادی از خدا شاکی و با او قهر بودم. حتی تا همین لحظه تقریبا کمتر از یکبار احساس کردم که واقعا وجود دارد و درحال انجام وظیفه است.
میدانی، خیلی زور است برای بندگانی که تمام تلاششان را میکنند که به هر قیمتی شده زندگی کنند و طاقت بیاورند تا این اندازه کم کاری کنی.
بهتر است که خدا خواب باشد، چرا که اگر بیدار است و عمدا کاری نمیکند خیلی زشت میشود.
بچه تر که بودم خیال میکردم که در بزرگسالی جهان را فتح خواهم کرد.
شاید دانشمند میشدم، شاید نقاش و شاید نویسنده، اما حالا انگار واقعا هیچکس نیستم.
تا دوماه پیش هرشب را با گریه میخوابیدم.
نمیدانم که تا ده سال دیگر ایا ان روزهای منحوس دی ماه را از یاد خواهم برد یا نه.
احتمالا چیزهایی که در ان روزها دیدیم و شنیدیم و گذراندیم هیچگاه از ذهنمان پاک نشود و چه بیچارهایم که در هفت دقیقه پایانی زندگی بازهم ان لحظات را خواهیم دید.
این روزها هیچکس در خیابان نمیخندد، هیچکس راجب ارزوها و هدفهایش صحبت نمیکند زیرا خواسته یا ناخواسته همه انها به تاراج رفتهاند.
دیگر هیچکس به خوشبختی این و ان حسادت نمیکند، زیرا تقریبا هیچکس خوشبخت نیست.
خوشا انان که در اوج امیدواری چشم بستند، برای ازادی جان دادند و این روزهای تلخ و منحوس را ندیدند.
"به یاد جاویدنامان دیماه 404"
⚡12
مهم نیست در طول روز چه کارهایی انجام میدهی یا چقدر با خودت کلنجار میروی که فراموش کنی واقعا در چه منجلابی فرو میروی و میلیونها نفر همراهت بدون کوچکترین راه نجاتی دست و پا میزنند.
شب بلاخره خودت را جایی تنها گیر میاوری و به جای تمام لحظات روز که تلاش کردی تحمل کنی و کم نیاوری اشک میریزی.
شب بلاخره خودت را جایی تنها گیر میاوری و به جای تمام لحظات روز که تلاش کردی تحمل کنی و کم نیاوری اشک میریزی.
⚡2
ادمیزاد باید احمق باشد که فکر کند روزی کسی میاید و اورا نجات میدهد.
اخرین باری که منجیای وجود داشت هنوز آینهها با مشت نشکسته بود.
اخرین باری که منجیای وجود داشت هنوز آینهها با مشت نشکسته بود.
من دوباره مشتی خاطره جمع کردم که نمیدانم باید کجای زندگیام بگذارم.
زیبان، اما به درد نخور و گاها مشمئز کننده.
مثل شاخه لیلیومی که توی زخم گلوله درحال خونریزی فرو رفته باشد.
هیچ دردی را با زیباییاش دوا نخواهد کرد و ادم از دست رفته به چیزهایی با ظاهر خوب نیاز ندارد.
زیبان، اما به درد نخور و گاها مشمئز کننده.
مثل شاخه لیلیومی که توی زخم گلوله درحال خونریزی فرو رفته باشد.
هیچ دردی را با زیباییاش دوا نخواهد کرد و ادم از دست رفته به چیزهایی با ظاهر خوب نیاز ندارد.