من دوباره مشتی خاطره جمع کردم که نمیدانم باید کجای زندگیام بگذارم.
زیبان، اما به درد نخور و گاها مشمئز کننده.
مثل شاخه لیلیومی که توی زخم گلوله درحال خونریزی فرو رفته باشد.
هیچ دردی را با زیباییاش دوا نخواهد کرد و ادم از دست رفته به چیزهایی با ظاهر خوب نیاز ندارد.
زیبان، اما به درد نخور و گاها مشمئز کننده.
مثل شاخه لیلیومی که توی زخم گلوله درحال خونریزی فرو رفته باشد.
هیچ دردی را با زیباییاش دوا نخواهد کرد و ادم از دست رفته به چیزهایی با ظاهر خوب نیاز ندارد.
من ادم ضعیفی نیستم که نتونم حقیقت رو قبول کنم و چیزی رو برای همیشه کنار بزارم، من فقط از اینکه همیشه مجبورم چیزهایی که از ته دل دوست دارم رو رها کنم تا از خودم محافظت کنم خستم.
⚡1
سالها بعد، حتی کلاغهایی که روی سنگ قبر من مینشینند هم اسم تورا خواهند دانست.
من و تو مثل دو تکه خیلی دور، از قطعات یک پازل هستیم.
فقط وقتی که همه چیز به هم ریخته و نامرتب باشد میتوانیم یکدیگر را لمس کنیم.
فقط وقتی که همه چیز به هم ریخته و نامرتب باشد میتوانیم یکدیگر را لمس کنیم.
⚡2
بعضی وقتها یه نفرو میخوای، نه به خاطر رفتار خوبی که باهات داشته و یا خاطرههای قشنگی که ساختین، بلکه به خاطر رفتار خوبی که میتونست داشته باشه و خاطره های خوبی که میتونستین بسازین.
سخت ترین حسهای دنیا مربوط به زمانی هستن که تو فرد اسیب دیده و بیگناه ماجرا نیستی.
زمانی که اشتباهی مرتکب شدی و به خاطرش خودخوری میکنی و نمیتونی با هیچکس راجبش صحبت کنی تا کمی از بار روی دوشت برداشته شه.
ادم وقتی مقصر نباشه خیلی راحت تر میتونه با دردش کنار بیاد.
زمانی که اشتباهی مرتکب شدی و به خاطرش خودخوری میکنی و نمیتونی با هیچکس راجبش صحبت کنی تا کمی از بار روی دوشت برداشته شه.
ادم وقتی مقصر نباشه خیلی راحت تر میتونه با دردش کنار بیاد.
وقتی کسی رو فراموش کنی، دیگه دنبال اینکه ثابت کنی بهش فکر نمیکنی نیستی.
وقتی اهنگ غمگین گوش میدی توی ذهنت نمیاد، توی گالریت نمیگردی تا عکسای دونفره رو پاک کنی.
وقتی کسی رو فراموش کنی لازم نیست فریاد بزنی که من تورو فراموش کردم.
وقتی دیگه به کسی فکر نمیکنی براش چیزی نمینویسی.
و من قرار نیست هیچکدوم از اینکار هارو برات انجام بدم، چون دیگه تورو یادم نمیاد.
وقتی اهنگ غمگین گوش میدی توی ذهنت نمیاد، توی گالریت نمیگردی تا عکسای دونفره رو پاک کنی.
وقتی کسی رو فراموش کنی لازم نیست فریاد بزنی که من تورو فراموش کردم.
وقتی دیگه به کسی فکر نمیکنی براش چیزی نمینویسی.
و من قرار نیست هیچکدوم از اینکار هارو برات انجام بدم، چون دیگه تورو یادم نمیاد.
نویسنده بودن واقعا عجیبه، بعضی روزها از خواب بیدار میشی و حس میکنی حتی نمیتونی اسمت رو درست بنویسی.
گریه کردن رو خیلی دوست دارم، مخصوصا اون گریههای شب قبل از برای همیشه کنار گذاشتن چیزی.