هرچقدر یه شیشه ریز تر باشه شکستنش سخت تر میشه، عزیزم تو نمیتونی من رو خورد کنی چون این اتفاق قبلا بارها افتاده.
⚡8
من فصل دو مونارک رو تا چند پارت نوشتم، گفتم اگر درخواست زیاد باشه ادامش بدم. با وجود مردن غزل دوست دارید فصل دو مونارک رو بنویسم؟
Anonymous Poll
56%
اره
27%
نه
17%
نخوندم/نظری ندارم
انقدر از وجود خود فاصله گرفتهام که دیگر احساسات کسالت بار و حزن روزمره را حساس نمیکنم. چیزی در من مرده که میبایست میبود تا مرا به حداقل ترین ویژگی ادمیزادی گره میزد.
همهچیز به طوری پوچ و بغرنج است که احساس میکنم شاید دچار زندگی نباتی شدهام؛ بی انکه در جایی ریشه دوانده و سبز شده باشم.
همهچیز به طوری پوچ و بغرنج است که احساس میکنم شاید دچار زندگی نباتی شدهام؛ بی انکه در جایی ریشه دوانده و سبز شده باشم.
⚡13
انگار زندگی عشقی یک طرفه به من دارد، انگار که مرا بوسیده و کنار گذاشته.
⚡11
متاسفانه تو همان قدری به دردم میخوری که سینه شکافته شده و قلب تکه تکه شدهات میخورد.
با هردویتان نمیدانم که باید چه کرد.
با هردویتان نمیدانم که باید چه کرد.
⚡2
بیچارهام. بیچاره و ناراحتم چرا که میدانم تمام مردمم همین حال را دارند.
اگر به تمام ارزوها و خواستههایم میرسیدم باز هم همین حال را داشتم.
درد من دردی جمعیست، دردی که ارزش سوگواری دارد.
اگر به تمام ارزوها و خواستههایم میرسیدم باز هم همین حال را داشتم.
درد من دردی جمعیست، دردی که ارزش سوگواری دارد.
⚡4
ادمیزاد بدون شک یک معادلهست.
هرچیزی که دریافت کند میتواند در خروجی او تاثیر داشته باشد.
متاسفم که حالا میفهمم نباید به تو عشق میدادم، خروجیات را به چیزی غیر قابل تحمل و وقیح تبدیل کردهم.
هرچیزی که دریافت کند میتواند در خروجی او تاثیر داشته باشد.
متاسفم که حالا میفهمم نباید به تو عشق میدادم، خروجیات را به چیزی غیر قابل تحمل و وقیح تبدیل کردهم.
⚡2
سخت ترین چیز دنیا تحمل کردناست.
اینکه از چیزی خسته باشی و همچنان ادامه دهی، با این وجود که بدانی وضعیت حتی با ادامه دادنت بهتر نخواهد شد.
اینکه نفعی برایت وجود نداشته باشد اما نتوانی عادت به بودنت در مسیری را ترک کنی.
اینکه فکر کنی شاید راهی که میری خرابه باشد اما حداقل ان را میشناسی.
اینکه از چیزی خسته باشی و همچنان ادامه دهی، با این وجود که بدانی وضعیت حتی با ادامه دادنت بهتر نخواهد شد.
اینکه نفعی برایت وجود نداشته باشد اما نتوانی عادت به بودنت در مسیری را ترک کنی.
اینکه فکر کنی شاید راهی که میری خرابه باشد اما حداقل ان را میشناسی.
⚡2
دفتر خاطرات عزیزم، در طول یک سالی که گذشت خیلی کم پیش امد که خورشید واقعا طلوع کند، روز واقعا نورانی و شب ارام باشد.
من و همه هموطنانم خیلی کم از ته دل احساس خوشبختی و امیدواری کردیم.
تا مدت زیادی از خدا شاکی و با او قهر بودم. حتی تا همین لحظه تقریبا کمتر از یکبار احساس کردم که واقعا وجود دارد و درحال انجام وظیفه است.
میدانی، خیلی زور است برای بندگانی که تمام تلاششان را میکنند که به هر قیمتی شده زندگی کنند و طاقت بیاورند تا این اندازه کم کاری کنی.
بهتر است که خدا خواب باشد، چرا که اگر بیدار است و عمدا کاری نمیکند خیلی زشت میشود.
بچه تر که بودم خیال میکردم که در بزرگسالی جهان را فتح خواهم کرد.
شاید دانشمند میشدم، شاید نقاش و شاید نویسنده، اما حالا انگار واقعا هیچکس نیستم.
تا دوماه پیش هرشب را با گریه میخوابیدم.
نمیدانم که تا ده سال دیگر ایا ان روزهای منحوس دی ماه را از یاد خواهم برد یا نه.
احتمالا چیزهایی که در ان روزها دیدیم و شنیدیم و گذراندیم هیچگاه از ذهنمان پاک نشود و چه بیچارهایم که در هفت دقیقه پایانی زندگی بازهم ان لحظات را خواهیم دید.
این روزها هیچکس در خیابان نمیخندد، هیچکس راجب ارزوها و هدفهایش صحبت نمیکند زیرا خواسته یا ناخواسته همه انها به تاراج رفتهاند.
دیگر هیچکس به خوشبختی این و ان حسادت نمیکند، زیرا تقریبا هیچکس خوشبخت نیست.
خوشا انان که در اوج امیدواری چشم بستند، برای ازادی جان دادند و این روزهای تلخ و منحوس را ندیدند.
"به یاد جاویدنامان دیماه 404"
من و همه هموطنانم خیلی کم از ته دل احساس خوشبختی و امیدواری کردیم.
تا مدت زیادی از خدا شاکی و با او قهر بودم. حتی تا همین لحظه تقریبا کمتر از یکبار احساس کردم که واقعا وجود دارد و درحال انجام وظیفه است.
میدانی، خیلی زور است برای بندگانی که تمام تلاششان را میکنند که به هر قیمتی شده زندگی کنند و طاقت بیاورند تا این اندازه کم کاری کنی.
بهتر است که خدا خواب باشد، چرا که اگر بیدار است و عمدا کاری نمیکند خیلی زشت میشود.
بچه تر که بودم خیال میکردم که در بزرگسالی جهان را فتح خواهم کرد.
شاید دانشمند میشدم، شاید نقاش و شاید نویسنده، اما حالا انگار واقعا هیچکس نیستم.
تا دوماه پیش هرشب را با گریه میخوابیدم.
نمیدانم که تا ده سال دیگر ایا ان روزهای منحوس دی ماه را از یاد خواهم برد یا نه.
احتمالا چیزهایی که در ان روزها دیدیم و شنیدیم و گذراندیم هیچگاه از ذهنمان پاک نشود و چه بیچارهایم که در هفت دقیقه پایانی زندگی بازهم ان لحظات را خواهیم دید.
این روزها هیچکس در خیابان نمیخندد، هیچکس راجب ارزوها و هدفهایش صحبت نمیکند زیرا خواسته یا ناخواسته همه انها به تاراج رفتهاند.
دیگر هیچکس به خوشبختی این و ان حسادت نمیکند، زیرا تقریبا هیچکس خوشبخت نیست.
خوشا انان که در اوج امیدواری چشم بستند، برای ازادی جان دادند و این روزهای تلخ و منحوس را ندیدند.
"به یاد جاویدنامان دیماه 404"
⚡12