𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
2.85K subscribers
1.2K photos
43 videos
11 files
148 links
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری.

Gl & Bl novels☀️


- چنل دیلی؛ @el6hell
Download Telegram
خاطره‌هات رو ازم بگیرن دیگه هیچی نیستی، تو به زور روزهای خوبی که من نقش پررنگ‌تری در ساختشون داشتم زنده‌ای.
15
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part464 چشمام رو روی هم فشردم و زدم زیر گریه. حرفش به حدی عصبیم کرده بود که جز گریه کار دیگه ای نمیتونستم برای خالی شدنم انجام بدم. زورم بهش نمیرسید. زورم بهش نمیرسید و مجبور بودم مثل یه برده یه حرفاش گوش بدم. من دیگه قید خودم رو زده بودم، فقط نمیخواستم…
#part466


اراز_چرا باید شماره تورو حفظ باشه اما من رو نه؟
_نمیدونم، برو این رو از دوست دخترت بپرس!
نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت.
چشم‌هاش خسته و خمار به نظر میرسید و مشخص بود که چقدر سردرگمه.
شرایطش رو درک میکردم، هرکس دیگه‌ای جاش بود خیلی بیشتر از این‌ها کنترلش رو از دست میداد.
میدونستم که توی وضعیت خوبی نیست و نمیتونه منطقی فکر کنه.
باید حواسم بهش میبود، مگر نه ممکن بود با ری‌اکشن‌های احساسیش همه‌چیز رو خراب کنه.
دوست نداشتم حرکت اشتباهی بزنه که باعث بدبخت شدن من بشه.
پوفی کشید و به سمت میز رفت و روی صندلیش نشست و خودکارش رو برداشت.
شماره رو روی برگه نوشت و دورش یه خط بزرگ کشید، خطی که شماره رو از بقیه نوشته‌ها جدا میکرد و مهم بودن اون چند عدد مسخره رو میرسوند.
گوشی رو خاموش کرد و درحالی که وسایلش رو جمع میکرد گفت؛
_توی کارام دخالت نکن، اگر بفهمم حرکتی زدی مطمئن میشم که دود از کنده خودت بلند میشه.
پوزخندی زدم.
_تو و اون پسره واقعا زده به سرتون.
اخه من چرا باید با اون مرتیکه همکاری کنم تا غزل رو بکشه؟
مردن اون دختره چه سودی برای من داره؟
اراز_نمیدونم.
دوست دارم همین رو بفهمم، که اون مرتیکه چه کار کثافتی میتونه برات انجام بده که خودت تواناییش رو نداری؟
_بنظرم کمتر شیشه بکش.
چیزی نگفت و گوشیش رو از روی میز برداشت و به سمت خروجی کافه رفت.
اخمام رو توی هم کشیدم و لگدی به میز زدم که چند نفر برگشتن سمتم.
خیلی زود از کارم پشیمون شدم و احساس خجالت کردم، تا همینجاش هم به اندازه کافی جلب توجه کرده بودیم، همه فکر میکردن روانی ایم!
گوشیم رو از روی میز برداشتم و با شماره ناشناس توی گزارش هام تماس گرفتم.
_بگو.
_امشب میرم سمتش ببینم چیکار میتونم بکنم.
_زودتر، دوروز بیشتر وقت نداریم.
_خیل خب.
بعد از حساب کردن پول کاپوچینوم که سرد شده بود و نمیتونستم باقیش رو بخورم و کیک سن سبا نمیدونم چی اراز که تا دسته رفت توی پاچم از کافه ای که به اندازه یه سر انگشت ابرو توش برامون نمونده بود خارج شدم.
شماره ارشیارو گرفتم که رد تماس زد.
نگاهی به ساعت روی دستم انداختم.
8:49 دقیقه شب.
دیگه باید کارهام رو حل میکردم.
میخواستم ارشیارو ببرم خونم و ازش حرف بکشم تا بفهمم اون گردنبند سنگی ای که صابر میگفت صدرا ازش دزدیده و فقط ارشیا میدونه چه بلایی سرش اومده کجاست.
بعد از اون صابر مدارکی که علیه ارشیا و کارهایی که کرده بود رو رو میکرد و اونوقت میتونستم بفرستمش زندان، جایی که یکبار باعث شده بود من رو بفرستن!
موضوع خیلی پیچ در پیچ بود و مطمئن بودم که ازش سر در نمیورد و سریع خودش رو لو میداد.
درواقع نمیدونست باید دقیقا به کی اعتماد کنه و به همون واسطه به تنها کسی که درکنارش بود اعتماد میکرد، یعنی من!
یکبار دیگه شمارش رو گرفتم که صدای خمار و نه چندان کلفتش توی گوشم پیچید.
ارشیا_غزل پیدا شد؟
_نه.
ارشیا_پس دلیلی نداره به من زنگ بزنی.
صداش عادی بنظر نمیرسید و کشیده و بم صحبت میکرد.
_مستی؟
ارشیا_نه.
از سر و صدای دور و برش میشد به خوبی تشخیص داد که توی مهمونی یا جشنی چیزیه.
اگر من خواهرم گم نمیشد قطعا توی چنین مکان‌هایی حضور پیدا نمیکردم.
درواقع اگر با تینا اشنا نمیشدم هیچوقت توی چنین مکان‌ها و مراسماتی حضور پیدا نمیکردم.
از اینکه مثل پولدار ها و ادم‌های شاد به نظر بیام متنفر بودم.
_ادرس بده بیام دنبالت.
ارشیا_دلت برام تنگ شده؟
_اره، خیلی!
خندید و انگار متوجه کنایه توی جملم نشد.
ارشیا_من خودم نمیدونم کجام الان از یک نفر میپرسم میگم بهت.
_باشه.
تماس رو قط کردم و نگاهم رو به شماره نه چندان رند انداختم.
خودش مست بود و به همین خاطر کارم راحت تر میشد.
بعد از اینکه ادرس رو دریافت کردم موتور رو روشن کردم و به سمت مقصد روندم.
3
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part466 اراز_چرا باید شماره تورو حفظ باشه اما من رو نه؟ _نمیدونم، برو این رو از دوست دخترت بپرس! نفس عمیقی کشید و نگاهش رو ازم گرفت. چشم‌هاش خسته و خمار به نظر میرسید و مشخص بود که چقدر سردرگمه. شرایطش رو درک میکردم، هرکس دیگه‌ای جاش بود خیلی بیشتر از…
#part467


اراز؛

نمیدونستم باید دقیقا چیکار کنم.
ایا باید به ارشیا میگفتم که غزل بهم زنگ زده؟
دلم نمیخواست بیاد و با حرف‌های چرت و پرت و بی معنیش تمرکز و اعصابم رو به هم بریزه.
در نبود اون و اهورا فکرم بیشتر کار میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم.
باید به بابام زنگ میزدم و ازش میپرسیدم که میتونه شماره رو رد یابی کنه یا نه.
البته خودش که قطعا نمیتونست، درواقع میخواستم بدونم اشنایی داره که بتونه کارمون رو راه بندازه.
مطمئن بودم که همچین کسی بین اطرافیانش هست.
اول به سمت یه کلانتری رفتم تا درمورد تلفن کردن غزل به اهورا صحبت کنم که گفتن تا خود اهورا نباشه نمیشه قطعی چیزی رو پیگیری کرد و فردا باید حتما با خودش برم.
اونقدری وقت نداشتم که بخوام با این چیزها هدرش بدم پس ترجیح دادم روی کمک اقای یزدانی حساب باز کنم.
هرچند که از ارتباط دوباره باهاش چندان راضی نبودم، اما میدونستم که بخاطر مرگ مامان تمام تلاشش رو میکنه بهم نزدیک شه و احتمالا به خواسته هام نه نمیگفت.
هرچند که قطعا قرار بود کلی گیر بده که توی اینجور کارهای خطرناک دخالت نکنم و صبر کنم تا پلیس ها خودشون کار خودشون رو انجام بدن.
برای اینکه گیر سه پیچ بهم نده و مجبور نشم نصیحت‌هاش رو گوش بدم ترجیح دادم زیاد چیزی رو باز نکنم و بگم کس دیگه‌ای قراره پی ماجرا رو بگیره.
وقتی بهش زنگ زدم گفت که کسی رو میشناسه که بتونه چنین کاری کنه اما نمیشه صد درصد برای امشب روی این موضوع حساب کرد و هک کردن مخابراط شب‌ها به خاطر تعویض مکرر پسوروردهای امنیتی کمی سخته.
از حرفاش درست سر درنیوردم، اما گفت راجب این موضوع با کسی صحبت نکنم تا دوستش رو که هنوز مثل خودش اخراج نشده بود تعلیق نکنن.
گشنم بود و دلم میخواست برم خونه و روی تخت شام بخورم و بعد هم تا فردا بیهوش بشم و 12 ساعت فیکس بخوابم اما نمیتونستم.
اگر غزل واقعا حقیقت رو میگفت و واقعا دوروز دیگه قرار بود کشته بشه چی؟
حتی تصورش هم حالم رو بد میکرد!
نه اینکه به حرفاش باور نداشته باشم، فقط فکر میکردم که اون مرتیکه برای کنترل کردنش اون دروغ رو بهش گفته باشه‌
مگر نه ادم کشی که به همین راحتی نبود!
برای اینکه از هدر دادن وقت اضافه جلوگیری کنم یه فلافل گرفتم و توی ماشین مشغول خوردن شدم.
دلم میخواست بدونم پارتنرهای عادی اینجور وقت‌ها چیکار میکردن؟
الان باید عکس‌های خودم و غزل رو نگاه میکردم؟
مسخره بود، اما ما که باهم عکسی نداشتیم.
لباس یا کادو یا حتی یادگاری ای هم ازش نداشتم.
تنها چیزی که ازش وجود داشت یه خاطره کاملا محو بود.
وقتی بهش فکر میکردم احساس پوچی وجودم رو پر میکرد، انگار که غزل هیچوقت وجود نداشته و همش ساخته تخیلاتم بوده.
انگار یه اسباب بازی کوکی بودم که ناچار به خاطر کوک شدنم اینور اونور میرفتم و دنبال چیزی میگشتم.
چیشد که غزل وارد زندگی من شد!
روابطم اون روزها چطور بود؟
هنوز به سارینا فکر میکردم؟
ایا هیچوقت فکرشو میکردم الان به خاطر گم شدن دختری که یه زمانی ازش متنفر بودم و بنظرم یه دختر دچار کمبود و عقده جلب توجه بود به این حال بیوفتم؟
احمقانه بود اما میخواستم پیداش کنم تا یکبار بدون اون برچسب ها و قضاوت احمقانه‌ای که تمام این مدت همراهم بود ببینمش.
درسته که اون هیچوقت دردهام رو درمان نکرده بود، اما حالا که دیگه زخمی وجود نداشت تا بخوام ببندمش زندگیم پوچ و بی هدف به نظر میرسید.
نمیدونم باید اسم این حس رو چی بزارم، اما انگار بدون اون یک چیزی همیشه و هرجا کمه و هیچ کاری برای انجام دادن ندارم.

...

اهورا؛

زنگ ایفون رو فشردم و به اطرافم نگاهی سر سری انداختم.
جلوی یه در سفید ایستاده بودم که احتمالا اگر یک باد دیگه بهش برخورد میکرد فرو میریخت.
از داخل خونه صدای حرف و شلوغی میومد و بنظر میرسید که یه دورهمی پسرونه باشه.
از اینجور دورهمی ها متنفر بودن، از یه مشت پسر احمق که دور هم جمع بشن و تا خرخره الکل بخورن و با صدای نکره بخندن و همه چیز رو به سخره بگیرن متنفر بودم‌
نمیدونستم ارشیا دقیقا اینجا چیکار میکرد.
10
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part467 اراز؛ نمیدونستم باید دقیقا چیکار کنم. ایا باید به ارشیا میگفتم که غزل بهم زنگ زده؟ دلم نمیخواست بیاد و با حرف‌های چرت و پرت و بی معنیش تمرکز و اعصابم رو به هم بریزه. در نبود اون و اهورا فکرم بیشتر کار میکرد. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمرکز کنم.…
#part468


دلم نمیخواست با وجود قصد و غرض شومی که برای نزدیک شدن بهش داشتم فکر کنه ارتباط دیگه ای داریم.
دوست نداشتم هیچ ذهنیتی راجبم داشته باشه و همیشه میخواستم ازم ناراحت و عصبی باشه و انقدر تاثیر بدی روش گذاشته باشم که بخواد نقشه مرگم رو بکشه.
اما حالا، به نظر میرسید علی رغم حرف‌هایی که میزد بهم اعتماد داشت.
با اینکه تلاش میکرد طوری رفتار یا صحبت کنه که خیال کنم نسبت بهم گارد داره، مشخص بود از نظرش ادم بی خطری براش بنظر میام.
این خوب بود، اما کمی احساس وجدانم رو قلقلک میداد.
باعث میشد حس کنم دارم از پشت بهش خنجر میزنم و این چیزی بود که همیشه میخواستم، اما حالا که توی موقعیتش قرار گرفته بودم کمی دلسرد و ناراحتم میکرد.
چند تقه محکم به در زدم و طولی نکشید که باز شد.
پسر ریز نقش ریشو ای پشتش ایستاده بود و با نگاهی قضاوت گر سر تا پام رو بررسی میکرد.
کاملا مشخص بود که از نظرش چیزهای عجیب و غریب و چرت و پرتی پوشیدم.
از جلوی در کنار رفت و بی توجه بهم به موتورش تکیه داد و مشغول صحبت با شخص دیگه ای شد.
وارد حیاط شدم و به سمت ورودی حرکت کردم.
کفشام رو در اوردم و داخل رفتم.
خونه نسبتا تاریک بود و بوی الکل و سیگار اذیتم میکرد.
به سمت شخصی که بنظر میرسید صاحب خونه باشه و مشغول ور رفتن با باند بود و با اخم نگاهم میکرد حرکت کردم.
_ببخشید، ارشیا اینجاست؟
سرش رو تکون داد و گفت؛
_تو اتاقه، زیاد حالش خوب نیست.
سرم رو تکون دادم و به سمت اتاقی که بهش اشاره کرده بود رفتم و در رو گشودم.
ارشیا روی تخت دراز کشیده بود و با گوشیش ور میرفت.
_بلند شو خودتو جمع کن باید بریم.
انگار انتظار شنیدن صدام رو نداشت و متوجه ورودم نشده بود چون خیلی سریع سرش رو بلند کرد و بهم خیره شد.
توی فاصله‌ای که داشت نگاهم میکرد فرصت کردم اطرافم رو از نظر بگذرونم.
خونه خیلی ساده و معمولی ای بود و این اتاق هم ازش مستثنی نبود.
ارشیا_جدیدا خیلی نگرانم میشی، داستان چیه؟
_من نگرانت نمیشم، داستانی هم نداره‌.
فقط به واسطه یکسری کارهایی که باهم کردیم لازمه الان باهم در ارتباط باشیم و راجب یه چیزایی صحبت کنیم، البته نه اینجا.
ارشیا_من نمیخوام با تو صحبت کنم، از الات به بعد هم دیگه کاری باهات ندارم.
اخمام رو کمی توی هم کشیدم و تلاش کردم از حالت دراز کشیدنش و چرت و پرت‌هایی که الان داشت میگفت تشخیص بدم چقدر خورده.
اصلا توی حالت طبیعی به نظر نمیرسید.
_ببخشید؟
چی گفتی؟
ارشیا_همین که شنفتی.
یه کارایی باهم کردیم خوش گذشت و تموم شد و رفت، الان فقط منتظر پولمم بعدشم قراره گورم رو گم کنم و برم.
_چی؟
گورت رو گم کنی و بری؟
کجا میخوای بری؟
نیم خیز شد و به زور سر جاش نشست.
ارشیا_هرجایی غیر از این شهر کوفتی.
ابروهام بالا پرید.
وقت تنگ بود.
_پس خواهرت؟
ارشیا_یا جنازش رو میبرم یا خودشو.
پوزخندی زدم.
_به همین راحتیا که میگی نیست.
ما خیلی کارا داریم که باید انجام بدیم.
یادت رفته؟
ارشیا_من همه کارایی که باید انجام میدادم رو انجام دادم.
حتی با وجود مشکلاتی که داشتم.
چرا هیچ خبری از دستگیری صدرا پخش نشده‌؟
چرا هنوز سر و مرو گنده داره زندگیش رو میکنه؟
_صدرا دستگیر شده، اما نمیزارن خبرش به این راحتیا پخش بشه.
بعد هم ادم مهم یا پرنفوذی نیست که خبر دستگیریش پخش بشه، هیچکس به جز یکی از اشناهاش که باما همکاری کرد و چندتا از دوروبریاش نمیدونن که دستگیر شده.
ارشیا_ما یکی از ساقی های محلمون دستگیر میشد کل منطقه میفهمیدن، صدرا هم کم بالاخواه نداشت.
_بلند شو، بلند شو زیادی خوردی داری چرت و پرت میگی.
انگار اونقدری مست بود که خودش هم باورش بشه داره چرت و پرت میگه چون اخماش رو توی هم کشید و سعی کرد از سر جاش بلند شه.
نمیدونم چی باعث شده بود به این حال دربیاد، اما کاملا نابود به نظر میرسید.
ارشیا_کجا میریم؟
_خونه من.


غزل؛

بین خواب و بیداری بودم و صدای یه زن مدام توی گوشم میپیچید.
زنی که انگار داشت یه لالایی اشنا میخوند.
احساس میکردم این صدا کل زندگیم توی سرم چرخ میزده، چرا که متن اهنگی که سکوت اتاق رو میشکوند حفظ بودم.
لالا لالا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه‌ش نشه تنها بیداره
لالا لالا لالانخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه
بدون اطلاع و بی خبر رفت
لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم
اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا
سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب اون راه دوره
خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست
خداییش که دلم خیلی صبوره
لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم
مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم
9
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part468 دلم نمیخواست با وجود قصد و غرض شومی که برای نزدیک شدن بهش داشتم فکر کنه ارتباط دیگه ای داریم. دوست نداشتم هیچ ذهنیتی راجبم داشته باشه و همیشه میخواستم ازم ناراحت و عصبی باشه و انقدر تاثیر بدی روش گذاشته باشم که بخواد نقشه مرگم رو بکشه. اما حالا،…
#part469


تلاش میکردم چشمام رو باز کنم اما بی انرژی تر از اونی بودم که بتونم پلکم رو کنترل کنم.
نفس عمیقی کشیدم و کمی جابه جا شدم.
هوا به شدت گرم بود و برای اولین بار توی این چند روز احساس لرزش و سرما نمیکردم.
دلم میخواست لباسم رو دربیارم تا کمی هوای ازاد به بدنم بخوره.
نور نارنجی رنگ کمسویی پشت پلک‌هام حرکت میکرد و صدای سوختن چیزی رو میشنیدم.
چشم‌هام کاملا بسته بود، اما انگار میتونستم تصاویر رو ببینم.
حرکت هاله‌های سیاهی رو اطرافم حس میکردم، اما تصویری که از اتاق توی مغزم نقش بسته بود خلوت و بی حرکت بود و بنظر میرسید تنهام.
انگار اطرافم چندتا شمع قطور سفید رنگ روشن بود.
صدای ناله و جیغ موجودی مثل موش یا خرگوش رو میشنیدم که ناخن‌هاش رو به در و دیواری فلزی میکشید‌.
ویس ویس اروم موجودی که بنظر میرسید جایی نزدیکی جسم بی جونم حبس شده بود طنین اندازه زمزمه های نامفهومی میشد که توی گوشم زنگ میزد.
طولی نکشید که زمزمه‌ها به جملاتی عربی تبدیل شد و صدای ویس ویس شدت گرفت.
سرفه‌ای کردم و اب دهنم رو قورت دادم.
انگار کسی من رو روی یه چیز لرزون گذاشته بود.
بدنم ثابت بود، اما چیزی درون وجودم در تب و تاب بود و حرکت میکرد.
انگار روحم قسمتی از جسمم جمع میشد و مثل مایع هنگام تکون خوردنم به سمت دیگه‌ای منتقل میشد.
شاید هم قلبم منفجر شده و خونم به جای جریان در رگ‌هام توی بدنم پمپ میشد و زیر پوستم حرکت میکرد.
صدای تق تقی توی سرم پیچید و همراه هربار صدای ضربه، تصویری محو پشت پلک‌هام روشن میشد و هربار واضح تر از قبل به چشم میومد.
انگار اروم اروم تکه‌های کوچیکی از جسمم یه مکان دیگه‌ای انتقال میافت.
درد داشت.
سلول هام دونه دونه کنده میشد و در دنیای دیگه‌ای جمع شده و به هم میچسبید.
حدود چند ساعت یا چند دقیقه و یا چندسال طول کشید تا جسمم کامل بشه.
با هر پلک، تصاویری کاملا واضح از تمام لحظه‌های عمرم مثل یه نوار کاست دورم میچرخید.
جایی تنگ و تاریک و قرمز رنگ، پر از خون و مایعاتی غلیظ.
جام تنگ بود.
صدای ترکیدن چیزی اومد و به همراه مقدار زیادی اب به سمت پایین حرکت کردم.
گریه نوزاد، صدای بریده شدن بند ناف.
پیرزنی که من رو توی پارچه‌ای سفید پیچید.
اتاقی کاهگلی و تاریک، احساس حجم زیادی شیر توی معدم.
و تکرار شدن لالایی ای که مادرم میخوند.

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه
همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن
دروغه جون دریا اشتباهه
لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی
کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن
برای کی بخونم پس لالایی
لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده
اگه طولانی شه مثل یه درده
اگه چشم انتظار باشی که هیچی
دروغ میگی به دل که بر میگرده
لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله
مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم
ولی اون چی؟
چقدر اون بی خیاله
لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه
واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
سکانس بعدی صدای جیغ و گریه‌هایی زنی بود که گویا نوزادش رو از بغلش میدزدن.
توی پارچه ای سفید پوشوندنم و تصویر پشت چشم‌هام ناپدید شد.
صدای برخورد چوب خیس با بدنم توی گوش‌هام پیچید.
تیغی روی ساق دستم کشیده شد و تصویر بعدی از خون‌هایی که روی زمین میچکید پدیدار شد.
صدای معلم، خنده تمسخر امیز دانش اموزها به من.
پچ پچ‌های نامفهومی که گویا انگار مخاطبشون من بودم.
بوی تریاک سوخته، صدای اهنگ و نور های ابی و قرمز.
دختری با چشم‌های سبز که با اخم بهم زل زده بود.
گرمای لب‌هاش، بوی عطر اشنا و ارامش بخشی که توی مشامم پیچید.
جیغ‌هایی که اسمم رو صدا میزد و صدای تق تق به در شیشه‌ای.
بوی عطری عربی و سنگینی جسمی که روم قرار داشت.
_غزل؟
غزل اونجایی؟
در رو باز کن.
تصویر به کوهستانی گره خورد.
چتد نفر چمدان به دست روی مسیری خاکی حرکت میکردن‌.
نوری قرمز و ابی تق..
صدای شلیکی که باعث شد تمام پرنده ها از روی درخت های اطراف پر بکشن و به اسمان برن.
تموم شد.
توی دنیایی از سیاهی گیر کردم و کم کم جسمم کامل به جایی منتقل شد.
3
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part469 تلاش میکردم چشمام رو باز کنم اما بی انرژی تر از اونی بودم که بتونم پلکم رو کنترل کنم. نفس عمیقی کشیدم و کمی جابه جا شدم. هوا به شدت گرم بود و برای اولین بار توی این چند روز احساس لرزش و سرما نمیکردم. دلم میخواست لباسم رو دربیارم تا کمی هوای ازاد…
#part470

دورم پر از گرد و غبار‌های نارنجی و قهوه ای رنگی بود که اجازه نمیدادن به خوبی چیزی رو ببینم.
با اینکه وسطشون ایستاده بودم، مشکلی توی تنفسم ایجاد نشده بود و چشم‌هام نمیسوخت.
گرد و غبار که کنار رفت، تازه متوجه اطرافم شدم.
بنظر میرسید توی یه صحرا یا کویر ایستاده باشم.
زمین تا کیلومتر‌ها از شن پوشیده شده بود و بوته های خار بزرگی با فاصله‌های چندمتری از هم قرار داشتن که طول هرکدومشون تا دومتر هم میرسید و توفانی که میوزید کوچکترین تکونی بهشون نمیداد.
ترسیده بودم، شاید هم نگران بودم، نمیدونم.
احساس خاصی داشتم و میدونستم یه چیزی سرجاش نیست.
خلاءی که بخاطر عدم لمس احساساتی که باید در این لحظه میداشتم و نداشتم توی وجودم ایجاد شده بود ازارم میداد و باعث میشد خیلی سریع به اطرافم نگاه کنم.
من کجا بودم؟
سعی کردم به یاد بیارم اخرین بار کجا بودم و چطور از اینجا سر در اوردم؟
توی کوهستان؟
شکم مادرم؟
شکم مادرم؟
مگه اونجا هم بودم‌؟
خاطره‌های عجیبی توی ذهنم وجود داشت که لحظه های قبل یا بعدشون رو بخاطر نمیوردم و نمیدونستم کی برام اتفاق افتاده بودن.
نمیدونم چرا اما حسی بهم میگفت که باید دنبال اراز بگیرم.
قدمی برداشتم که پام توی شن‌ها فرو رفت.
احساس خاصی نداشت، دونه های داغ و نرم شن انگار روی بدنم لمس نمیشد.
صدای موجود عجیبی رو شنیدم و خیلی سریع پشت یکی از خار ها قایم شدم.
ترسناک بود!
باید میترسیدم، جیغ میکشیدم و یا شاید سکته میکردم؟
نمیدونم.
حالا که موجودی به اون قد بلندی با دست‌های دراز و پاهای از زانو خمیده که به دو جفت سم منتهی میشد و صورت یه پیرمرد که انگار افتاده بود توی دیگ حلیم داغ رو داشت از جلوم رد میشد، از خودم متعجب میشدم که چطور برای اولین بار چنین چیزی به عمرم میبینم و واکنش شدید تری نشون نمیدم؟
_پس بلاخره اومدی؟
برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم.
_تو زنده‌ای‌؟
و سرتا پای پیرزنی که با چشمای سفیدش بهم زل زده بود و قدش به زور تا یک متر میرسید رو از نظر گذروندم.
ام سحور_من زنده نیستم‌.
_پس چطور الان میبینمت؟
این روحته؟
ام سحور_چون توهم زنده نیستی.
_چی؟
من مردم؟
ام سحور_نمردی، اما روحت الان توی بدنت قرار نداره.
نترسیدم، وحشت نکردم، فقط متعجب شدم.
شاید این احساسات فقط مختص وقت‌هایی بود که یک روح توی جسمش قرار داشت؟
جسم من کجا بود؟
_من کجام؟
ام سحور_برهوت.
اسمان دوم.
جایی که اجنه و ارواحی که از جنس اتش هستن زندگی میکنن.
هیچ انسانی نمیتونه اینجا پا بزاره.
_ما اینجا چیکار میکنیم؟
ام سحور_من اینجا زندگی میکنم، اما تو باید بری.
اگر اینجا منتقل بشی، نمیتونی دوام بیاری.
_متوجه نمیشم.
ام سحور_من سالها با اجنه زندگی کردم و راه مدارا باهاشون رو بلدم.
از سمتی، یه بچه ازشون دارم که به زودی میرسه.
و اشاره ای به شکمش کرد.
_تو صد سالته، نمیتونی حامله بشی!
ام سحور_من دیگه انسان نیستم.
اجنه قابلیت های متفاوتی دارن.
_من چطور باید از اینجا برم؟
ام سحور_تو فقط سه دقیقه اینجا میمونی و تا الان دو دقیقش رفته.
_برای من خیلی بیشتر گذشت.
ام سحور_روی زمین سه دقیقست، اما توی این دنیا هر دقیقه صدها سال طول میکشه.
_نمیفهمم.
ام سحور_تا یک دقیقه دیگه به زمین برمیگردی.
زمان کافی ای برای شنیدن حرف‌هامه.
این رو گفت و شروع به قدم زدن کرد.
ام سحور_اجنه الان تورو نمیبینن.
تو جسم نداری و فقط انسان‌هایی که اینجا زندگی میکنن میتونن متوجهت بشن.
فقط هم نوع های خودت.
_من چرا اومدم اینجا؟
میخوام برگردم.
ام سحور_روی زمین، فردا تولدته.
و احتمالا احمد الان داره مراسم های اولیه رو اجرا میکنه.
_اون من رو فرستاده اینجا پیش تو؟
مگه تو دشمنش نیستی؟
وقتی صدات کردم باعث شد کاری کنم برگردی.
باهات دشمنه.
ام سحور_وقتی چنین مراسمی اجرا بشه، روح تو به پرواز در میاد و ممکنه هرجایی بره.
فکر نمیکردم اینجا ملاقاتت کنم اما شد، خوش شانس بودی.
_خب، بعدش چی؟
ام سحور_وقتی به زمین برگردی هیچی از این دنیا به یادت نمیاد.
باید فرار کنی و اجازه ندی دوباره وارد اینجا بشی.
روز تولدت، وقتی برای بزرگترین طایفه اجنیان قربانی بشی به صورت کامل میمیری و روحت تا سه روز اینجا گیر میکنه.
سه روز معادل زمان خیلی زیادیه!
سه دقیقه اینجا صدها سال طول میکشه و نباید اجازه بدی گیر بیوفتی.
_اگر گیر بیوفتم چی میشه؟
زمان که به هرحال اینجا خیلی سریع میگذره.
3
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part470 دورم پر از گرد و غبار‌های نارنجی و قهوه ای رنگی بود که اجازه نمیدادن به خوبی چیزی رو ببینم. با اینکه وسطشون ایستاده بودم، مشکلی توی تنفسم ایجاد نشده بود و چشم‌هام نمیسوخت. گرد و غبار که کنار رفت، تازه متوجه اطرافم شدم. بنظر میرسید توی یه صحرا یا…
#part471


ام سحور_موضوع مقدار زمان نیست، اسیب هاییه که بهت وارد میشه.
اگر بمیری تمام اجنه سرزمین برهوت میتونن تورو ببینن و اونوقت اسیب هایی بهت میزنن که تصورش رو هم نمیتونی بکنی.
_من رو میکشن؟
ام سحور_یه مرده نمیتونه دوباره بمیره.
_تجاوز؟
ام سحور_اینها کارهاییه که انسان ها انجام میدن، عذاب های اجنه خیلی دردناک تر هستن.
اگر تو سالها توسط انسان‌ها شکنجه بشی دیگه چیزی ازت نمیمونه و درنهایت میمیری.
اگر توسط اجنه شکنجه بشی..
بدترین اتفاقیه که میتونه برای یه انسان بیوفته.
تا الان فقط 58 نفر توی دنیا به چنین سرنوشتی دچار شدن.
اینجا جهنمه.
جهنمی که ادم‌ها ازش صحبت میکنن.
_اگر سالها توسط اجنه شکنجه بشم چه اتفاقی میوفته؟
ایستاد و اجازه داد انسانی که با بدن اسب و چهار پا درحال حرکت بود اول رد بشه.
ام سحور_برزخ.
دردی توی بدنم پیچید که حدس زدم به خاطر وحشتناک بودن چیزی که میشنیدم باشه، اما نترسیدم.
کم کم به سازه هایی بزرگ نزدیک شدیم، اصلا شبیه شهر های انسان ها نبود.
استخون، پوست، جمجمه و هرچیز رقت انگیز دیگه ای لای درو دیوار حفره‌ها پیدا میشد.
_برزخ چطوریه؟
ام سحور_هیچکس خبر نداره.
کسی نمیدونه چه کسانی تا به حال به برزخ رفتن و چه اتفاقی براشون افتاده، اما چیزیه مثل نیستی!
فقط لعنت شده ترین روح‌ها به اونجا میرن.
_پس مجازات من از یه قاتل سریالی روی زمین خیلی بیشتره.
ای کاش تا زمانی که زنده بودم چند تا نوزاد میکشتم.
ام سحور_تو همچین ادمی نبودی، برای همین اینجایی‌.
_وقتی برگردم اون مرتیکه رو میکشم.
حداقلش میدونم وقتی مردم اینجا نمیام.
بعد از مردن میریم بهشت و جهنم یا تناسخ پیدا میکنیم؟
ام سحور_من خبر ندارم، اگر هم داشتم نمیگفتم.
اجنه هم به دنیا میان و میمیرن و نمیدونن قراره کجا برن.
درضمن اگر احمد رو بکشی، خودت هم همراهش میمیری.
باید فرار کنی و بعد از اون فرار کنی و منتظر مرگش بشینی، اونوقته که تا قبل از مرگ طبیعی خودت میتونی زنده بمونی.
_اگر بمیره کجا میره؟
ام سحور_کسی نمیدونه.
هردوتون جایی میرید که همه انسان ها میرن.
_اگر برگشتم و کشتمش چی؟
اگر نمیدونستم باید چیکار کنم؟
من نیاز دارم اینجا رو یادم بمونه.
ام سحور_انسان ها وقتی به اسمان بالاتر برن و از جسم اثیریشون جدا بشن و چیزهایی رو ببینن یا بشنون، با برگشت به جسمشون به یاد نخواهند اورد.
اگر تو حرف های من و اینجا رو به خاطر بیاری، دیوانه میشی و نمیتونی زندگی کنی.
شاید خودت رو بکشی، شاید زندگیت پوچ شه یا از ترس بمیری.
شاید هم هیچکدوم، راجب اینجا با کسی صحبت کردی و اونوقت قوانین به هم میریزه!
هیچ انسانی نمیتونه این حجم از اطلاعات رو تحمل یا پردازش کنه.
_خیلی جالبه، از وقتی جن شدی دیگه عربی حرف نمیزنی.
چیزی نگفت، انگار به کل حرفم رو نشنید.
ام سحور_سعی کن دیگه هیچوقت به اینجا پا نزاری‌.
_من انسان مهمیم که اینجا اومدم؟
هرکسی نمیتونه به اینجا برسه.
نه؟
ام سحور_این دلیل نمیشه کسانی که میان اینجا مهم باشن.
فرض کن توی فضا گیر بیوفتی و یه سیاهچاله تو رو درون خودش بکشه، به خاطر مهم بودنت نیست، اون سیاهچاله هر موجود یا سیاره ای رو ببینه همونکار رو باهاش میکنه.
تو صرفا طبق شرایطی که برات پیش اومده ناخواسته وارد این دنیا شدی.
__حاضرم شرط ببندم وقتی روی زمین بودی حتی نمیدونستی سیاهچاله چیه.
اهمیتی به حرفم نداد و سر جاش ایستاد.
ام سحور_چشمات رو ببند و دنبالم بیا.
_اگر پا گذاشتم روی چیزی یا به جایی برخورد کردم چی؟
ام سحور_تو جسم نداری.
فرقی به حالت نمیکنه.
نباید چیزهایی که اینجا وجود داره رو ببینی.
اگر میخوای زندگی کنی اینکارو نکن.
_مگه نمیگی یادم نمیمونه؟
ام سحور_لازم نیست یادت بمونه، تجربشون روحت رو نابود میکنه.
زمانش رسیده، باید برگردی زمین.
چشم‌هام رو بستم و برای لحظه‌ای چیزی یادم اومد‌.
_مامانم اینجا نیست؟
نمیتونم ببینمش؟
جوابی دریافت نکردم.
_پدرم چی؟
اون زندست؟
نفسم تنگ شد.
تپش سریع قلبم رو احساس کردم و خون توی رگ‌هام به جریان در اومد.
بدنم درد میکرد و میسوخت.
صدای زمزمه های اطرافم بلند شد و با جیغی از خواب پریدم.
اطرافم رو نگاه کردم.
توی یه اتاق سه در چهار بودم.
بنظر میرسید دم دمای صبح باشه.
نور ابی خورشید قسمتی از اتاق رو روشن کرده بود.
مغزم درد میکرد.
وجودم انگار منفجر شده و دوباره به هم چسبیده بود.
نابود بودم!
12
رمان مونارک توی چنل vip به طور کامل تموم شده و تا پارت اخر قرار گرفته. اگر دوست دارید رمان رو تا اخر بخونید پیام بدید🤍

هزینه ورود: 55T
@OGeLlah
روح و جسمم مثل سگ‌و گربه به هم میپرن.
باگ خلقت اونجاست که وقتی چشمات رو میبندی همه جا سیاه و خاموش نمیشه، بلکه تازه سمفونی خاطرات شروع میشه و تا سحر تنهات نمیزاره.
8
همیشه یک‌نفر از پایان راه ناراحت تر، دلتنگ تر و پشیمان‌تر خواهد بود.
امیدوارم زیاد بهت بد نگذره عزیزم، چون من دیگه چیزی حس نمیکنم و تو توی این جهنم تنهایی.
2
لباسی که من رو به یادت میاره بپوش و به این فکر کن که من تورو از ادم‌های جدید زندگیم مخفی میکنم و نشناختنت قوی ترم کرده.
من میدونم که تو احساس میکنی به هیچ کجا و هیچ چیزی تعلق نداری.
حدس زدن اینکه وقتی چشم‌هات رو میبندی از روز بعدی‌ای که میاد متنفری و شبی که گذروندی طعم زهرمار نبود من رو میده سخت نیست.
عزیزم، تو تا سالها تلاش خواهی کرد که خودت رو به چیزی که بهت احساس ارزش بده گره بزنی اما همشون توی تنت زار خواهند زد.
زمانی میرسه که به فرسوده ترین دیوار شهر تکیه میدی و ارزو میکنی که ای کاش در کنارت بودم تا بهت معنی بدم و در اون لحظه من قافیه شعر ادم دیگری هستم.
10
گاهی وقت‌ها انقدر غیر قابل تحمل و گره‌ خورده‌ام که کلمات هم از دستم فرار میکنن و وقتی تلاش میکنم بیانشون کنم تا خودم رو توضیح بدم بیشتر گم میشم.
3
نوشتن دلیل میخواهد و دلیلش چاره دیگری نداشتن است. ادمیزاد باید پوچ باشد تا بتواند بنویسد و من از وقتی که تورا از دست دادم دیگر احساس پوچ بودن نمیکنم.
1
گاهی ادامه دادن یک جمله فقط ارزشش رو کم میکنه، ممنون که کاملا به موقع انتهای خطمون نقطه گذاشتی.
3