بچه تر که بودم دوست داشتم نقاش باشم و حالا از نظرم موسیقیدان بودن هیجان انگیز تر است.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
دلم میخواهد ادم بدی باشم، اما قسمتی از وجودم هنوز خوبی پیشکش شده از معبود را بههمراه دارد.
گاهی خشمگین که میشوم به ذهنم میرسد خون بریزم، اما چه میشود اگر نبضم را بگیرند تا دیگر هیچ احساس نکنم؟
اکثر اوقات خیال میکنم انقدر محکمم که میتوانم کوه را به سجده وادار کنم، گاهی هم انقدر باظرافت میایستم که باد قطعا مرا خواهد شکست.
من میخواهم همه چیز و همه کس باشم، زندگی برای یک نفر بودن زیادی حیف است.
به من گفتند نمیشود و برای همین است که اخر سر نویسنده شدم.
من عاشق بوسهام، مخصوصا بوسیدن و کنار گذاشتن چیزهایی که دوست میدارم اما نیاز نه.
ای کاش باد میبودم و میدانستم که باید وزید، سم میبودم و میدانستم که باید کشت، قبر میبودم و میدانستم که میباید بپوسانم و انسانی نبودم که نمیداند چرا زندگی باید کرد.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part283 چشماش رو کمی تنگ کرد و با پوزخند گفت؛ _یعنی میگی اگر دو سه سال دیگه یه نفر بهم خیانت کرد چون دیگه 19 سالم نیست میبخشمش؟ خواستم بگم موضوع من و سارینا فرق داره، اما قطعا براش قابل درک نبود. چرا که نه هوشیار بود که بفهمه و نه اصلا نیاز به تعریف این…
#part284
با اخم نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم.
من با خودم لباس نیورده بودم!
_تقصیر خودته.
مگه مریضی یهو هولمون میدی تو اب؟
خوب شد گوشیم بیرون بود مگه نه تیکه تیکت میکردم.
این حرف رو زدم و تمام تلاشم رو کردم نگاهم رو پایین تر نبرم.
دستاشو روی لبه استخر گذاشت و از اب بیرون اومد.
حالا شورتکش بیشتر بهش چسبیده بود.
پوزخندی زد و با همون صدای گرفته و شل گفت؛
_نه بابا؟
تیکه تیکم کنی؟
تو؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حسم کاملا پریده بود و کمی کلافه بودم.
_یه مشت بخوابونم تو صورتت در جا بیهوش شدی.
صدای خنده خمارش رو شنیدم و بعد دیدم که خم شد و جنازه گوشیش رو از روی زمین برداشت.
نگاهم روی ساق براق پاهاش سر خورد و بالا رفت.
غزل_اصلا میدونی چیه؟
موهای مرطوب کوتاهش رو از جلوی چشمش زد کنار و بلند شد.
ابروهام کمی بالا رفت و به بدن خیسش و لباسای چسبیده شده بهش نگاه کردم.
غزل_گور پدر گوشیم.
بریم نشونم بده چطور میتونی بیهوشم کنی.
حرفش باعث شد ابروهام بالا بره و توی چند صدم ثانیه تمام حسی که زیر پوستم خاموش شده بود روشن بشه و ناخوداگاه به زیر نافش که از زیر کراپش به خوبی مشخص بود زل بزنم.
روبه روم ایستاد و درحالی که گوشیش رو توی دستش گرفته بود زل زد بهم.
انگار خودش هم میدونست که توی این شرایط چقدر دیدنیه.
زبونش رو توی لپش فشرد که لبخندی روی لبم نشست و ابروم رو بالا انداختم.
_جدا؟
حالا صدای خودمم به خاطر نفس های عمیقی که کشیده بودم گرفته بود.
غزل_میتونی امتحان کنی.
باورش نداشتم.
میدونستم یه برنامهای داره یا کرمی میخواد بریزه.
اما با وجود این پوست گندمی براق و خیسش بهم چشمک میزد و نمیتونستم نه بگم.
نهایتا چی میخواست بشه؟
بکشه عقب؟
زورم رو نداشت.
وقتی حرف میزد مجبور بود عمل کنه.
به چشمای خمار قهوهایش زل زدم و توی یه حرکت بازوش رو گرفتم که صدای خندش بلند شد.
درحالی که پشت سرم میومد و بازوی خیس و داغش رو توی دستم میفشردم در رو باز کردم و از راهرو گذاشتم.
به پلهها که رسیدیم خیلی سریع دستش رو ول کردم و گفتم که جلوتر از من بره بالا چرا که حالا کاملا توی دید همه بودیم.
نگاهم به اهورا که روی مبل نشسته بود و با لبخند گل میکشید و نگاهمون میکرد خورد.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و پشت سر غزل از پله ها بالا رفتم.
نگاه اهورا هنوز هم روی مخم بود.
اصلا دلم نمیخواست چنین صحنه ای رو ببینه.
نه غزل رو، نه خیس بودنمون و سمت اتاق رفتنمون رو.
از فردا شلوارم رو از پام درمیورد.
به دردسرش نمیارزید.
کاش بهش میگفتم خودشو خشک کنه و برگرده پایین، منم میرفتم و صاف جلوی چشم اهورا مینشستم تا بفهمه دنیا دست کیه.
البته با این کار میکشیدم عقب و غزل رو دو دستی تقدیمش میکردم.
غزل نیم نگاهی بهم انداخت و در یکی از اتاقارو باز کرد.
نگاهی به توی اتاق انداخت و با دهن باز خندید و سریع بستش.
با اینکه این اتفاق خیلی سریع افتاده بود اما تونستم دوست پسر سارینا رو روی یه دختر دیگه تشخیص بدم.
دهنم باز شد و با تعجب به در بسته اتاق زل زدم.
حالا هردومون سردمون شده بود و داشتیم کمی میلرزیدیم.
حالا موهاش خیس بود و مژه هاش به هم چسبیده و چشماش سرخ بود.
خندید و لبش رو روی دندونش فشار داد و دستگیره در اتاق کناری رو گرفت.
غزل_ارشیا و تینا؟
در اتاق رو خیلی سریع باز کرد که با یه تخت خالی پر از لباس مواجه شدیم.
همون اتاقی بود که لباسامونو توش عوض کرده بودیم.
خیلی سریع وارد شد و کنار در ایستاد و بلافاصله بعد از وارد شدنم بستش.
گوشیش رو پرت کرد روی تخت و درحالی که بهم خیره شده بود لامپ رو خاموش کرد.
دستش رو روی شکمم گذاشت و خیلی سریع چسبوندم به در.
کمرش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم که چسبید بهم و با چشمای خمار زل زد بهم.
درحالی که تند تند نفس میکشید انگشتاش رو اروم روی پهلوم کشید و زبونش رو به لبش چسبوند که بیشتر کشیدمش سمت خودم و خیلی سریع لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای نفس و خندش خفه شد و بیشتر خودش رو بهم فشار داد و لبم رو مک زد.
لب پایینش رو بوسیدم و دستم رو پشت گردنش گذاشتم که موهای مرطوب یخش به پوستم برخورد کرد.
کمرش رو از روی لباس مالیدم و به خودم فشارش دادم که کمی خودش رو بالا کشید و دستاشو دور گردنم به هم گره زد.
دستم رو اروم زیر تاپش بردم و روی کمرش گذاشتم.
پوستش به خاطر رطوبت لباسش خیس بود، اما وقتی لمسش میکردی میتونستی گرمای وجودش رو حس کنی.
کمرش رو لمس کردم و درحالی که لبش رو مک میزدم و تند تند نفس میکشیدم به خودم فشارش دادم.
حالا کل بدنم گر گرفته بود و حتی توی اون لباس نم دار هم احساس گرما میکردم.
دستم رو لای موهای کوتاه خیسش فرو بردم و گرفتمشون توی مشتم که کمی خودش رو کشید عقب تا نفس بکشه.
لبش رو با دندون فشردم که ناله کوتاهی کرد و دستش رو روی شکمم گذاشت.
با اخم نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم.
من با خودم لباس نیورده بودم!
_تقصیر خودته.
مگه مریضی یهو هولمون میدی تو اب؟
خوب شد گوشیم بیرون بود مگه نه تیکه تیکت میکردم.
این حرف رو زدم و تمام تلاشم رو کردم نگاهم رو پایین تر نبرم.
دستاشو روی لبه استخر گذاشت و از اب بیرون اومد.
حالا شورتکش بیشتر بهش چسبیده بود.
پوزخندی زد و با همون صدای گرفته و شل گفت؛
_نه بابا؟
تیکه تیکم کنی؟
تو؟
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم.
حسم کاملا پریده بود و کمی کلافه بودم.
_یه مشت بخوابونم تو صورتت در جا بیهوش شدی.
صدای خنده خمارش رو شنیدم و بعد دیدم که خم شد و جنازه گوشیش رو از روی زمین برداشت.
نگاهم روی ساق براق پاهاش سر خورد و بالا رفت.
غزل_اصلا میدونی چیه؟
موهای مرطوب کوتاهش رو از جلوی چشمش زد کنار و بلند شد.
ابروهام کمی بالا رفت و به بدن خیسش و لباسای چسبیده شده بهش نگاه کردم.
غزل_گور پدر گوشیم.
بریم نشونم بده چطور میتونی بیهوشم کنی.
حرفش باعث شد ابروهام بالا بره و توی چند صدم ثانیه تمام حسی که زیر پوستم خاموش شده بود روشن بشه و ناخوداگاه به زیر نافش که از زیر کراپش به خوبی مشخص بود زل بزنم.
روبه روم ایستاد و درحالی که گوشیش رو توی دستش گرفته بود زل زد بهم.
انگار خودش هم میدونست که توی این شرایط چقدر دیدنیه.
زبونش رو توی لپش فشرد که لبخندی روی لبم نشست و ابروم رو بالا انداختم.
_جدا؟
حالا صدای خودمم به خاطر نفس های عمیقی که کشیده بودم گرفته بود.
غزل_میتونی امتحان کنی.
باورش نداشتم.
میدونستم یه برنامهای داره یا کرمی میخواد بریزه.
اما با وجود این پوست گندمی براق و خیسش بهم چشمک میزد و نمیتونستم نه بگم.
نهایتا چی میخواست بشه؟
بکشه عقب؟
زورم رو نداشت.
وقتی حرف میزد مجبور بود عمل کنه.
به چشمای خمار قهوهایش زل زدم و توی یه حرکت بازوش رو گرفتم که صدای خندش بلند شد.
درحالی که پشت سرم میومد و بازوی خیس و داغش رو توی دستم میفشردم در رو باز کردم و از راهرو گذاشتم.
به پلهها که رسیدیم خیلی سریع دستش رو ول کردم و گفتم که جلوتر از من بره بالا چرا که حالا کاملا توی دید همه بودیم.
نگاهم به اهورا که روی مبل نشسته بود و با لبخند گل میکشید و نگاهمون میکرد خورد.
پوزخندی زدم و نگاهم رو ازش گرفتم و پشت سر غزل از پله ها بالا رفتم.
نگاه اهورا هنوز هم روی مخم بود.
اصلا دلم نمیخواست چنین صحنه ای رو ببینه.
نه غزل رو، نه خیس بودنمون و سمت اتاق رفتنمون رو.
از فردا شلوارم رو از پام درمیورد.
به دردسرش نمیارزید.
کاش بهش میگفتم خودشو خشک کنه و برگرده پایین، منم میرفتم و صاف جلوی چشم اهورا مینشستم تا بفهمه دنیا دست کیه.
البته با این کار میکشیدم عقب و غزل رو دو دستی تقدیمش میکردم.
غزل نیم نگاهی بهم انداخت و در یکی از اتاقارو باز کرد.
نگاهی به توی اتاق انداخت و با دهن باز خندید و سریع بستش.
با اینکه این اتفاق خیلی سریع افتاده بود اما تونستم دوست پسر سارینا رو روی یه دختر دیگه تشخیص بدم.
دهنم باز شد و با تعجب به در بسته اتاق زل زدم.
حالا هردومون سردمون شده بود و داشتیم کمی میلرزیدیم.
حالا موهاش خیس بود و مژه هاش به هم چسبیده و چشماش سرخ بود.
خندید و لبش رو روی دندونش فشار داد و دستگیره در اتاق کناری رو گرفت.
غزل_ارشیا و تینا؟
در اتاق رو خیلی سریع باز کرد که با یه تخت خالی پر از لباس مواجه شدیم.
همون اتاقی بود که لباسامونو توش عوض کرده بودیم.
خیلی سریع وارد شد و کنار در ایستاد و بلافاصله بعد از وارد شدنم بستش.
گوشیش رو پرت کرد روی تخت و درحالی که بهم خیره شده بود لامپ رو خاموش کرد.
دستش رو روی شکمم گذاشت و خیلی سریع چسبوندم به در.
کمرش رو گرفتم و کشیدمش سمت خودم که چسبید بهم و با چشمای خمار زل زد بهم.
درحالی که تند تند نفس میکشید انگشتاش رو اروم روی پهلوم کشید و زبونش رو به لبش چسبوند که بیشتر کشیدمش سمت خودم و خیلی سریع لبامو روی لباش گذاشتم.
صدای نفس و خندش خفه شد و بیشتر خودش رو بهم فشار داد و لبم رو مک زد.
لب پایینش رو بوسیدم و دستم رو پشت گردنش گذاشتم که موهای مرطوب یخش به پوستم برخورد کرد.
کمرش رو از روی لباس مالیدم و به خودم فشارش دادم که کمی خودش رو بالا کشید و دستاشو دور گردنم به هم گره زد.
دستم رو اروم زیر تاپش بردم و روی کمرش گذاشتم.
پوستش به خاطر رطوبت لباسش خیس بود، اما وقتی لمسش میکردی میتونستی گرمای وجودش رو حس کنی.
کمرش رو لمس کردم و درحالی که لبش رو مک میزدم و تند تند نفس میکشیدم به خودم فشارش دادم.
حالا کل بدنم گر گرفته بود و حتی توی اون لباس نم دار هم احساس گرما میکردم.
دستم رو لای موهای کوتاه خیسش فرو بردم و گرفتمشون توی مشتم که کمی خودش رو کشید عقب تا نفس بکشه.
لبش رو با دندون فشردم که ناله کوتاهی کرد و دستش رو روی شکمم گذاشت.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part284 با اخم نگاهش کردم و نفس عمیقی کشیدم. من با خودم لباس نیورده بودم! _تقصیر خودته. مگه مریضی یهو هولمون میدی تو اب؟ خوب شد گوشیم بیرون بود مگه نه تیکه تیکت میکردم. این حرف رو زدم و تمام تلاشم رو کردم نگاهم رو پایین تر نبرم. دستاشو روی لبه استخر گذاشت…
#part285
کمی بهش نزدیک شدم که یه قدم عقب تر رفت و بلاخره وقتی توی فاصله مناسب از تخت قرار گرفتیم هولش دادم روش.
افتاد روی تشک و درحالی که نفس نفس میزد و موهاش دورش پخش شده بود نگاهم کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و خیره به چشمای خمارش چندتا نفس پشت سر هم کشیدم تا ضربانم به حالت عادی برگرده.
نور ملایم چراغهای توی حیاط از پنجره وارد اتاق میشد و میتونستم بدنش رو ببینم.
دقیقا مثل موهاش، شورتکش هم روی مخم بود و نیاز داشتم درش بیارم.
حالا که نگاهش میکردم از تصور اتفاقی که قرار بود بیوفته کمی هیجان زده میشدم.
نفس عمیقی کشیدم که سرش رو کج کرد و لب پایینش رو مک زد.
پاهاش رو کمی از هم فاصله داد و با همون چشمای خمار وحشی زل زد بهم.
نگاهم رو از لای پاش گرفتم و خم شدم روی تخت و لبام رو روی لباش گذاشتم.
دستاش حالا کنار سرش قرار داشتن و بدون حرف کمی به بالا متمایل شده بود و لبهام رو میبوسید.
صدای نفسهامون و لیز خوردن لبهاش روی لبام توی گوشام زنگ میزد.
دستش رو از کنار سرش برداشت و درحالی که اروم ولی محکم میبوسیدم روی شکمم کشیدش و رفت پایین.
میدونستم میخواد چیکار کنه، اما جلوش رو نگرفتم.
دستش رو به دکمه شلوارم رسوند و تلاش کرد بازش کنه.
صد البته که نمیتونست، انقدر خمار و شل بود که حتی نتونه از زیرم تکون بخوره.
برای اینکه کاری کنم نفسش بیشتر بگیره و موفق به باز کردن دکمه نشه دستم رو اروم روی پوست و گودی گردنش کشیدم و انگشتام رو روی گلوش گذاشتم.
پوستش انقدر داغ بود که نوک انگشتام رو میسوزوند.
کمی رفتم بالا و محکم تر لبهاش رو مک زدم.
به طرز باور نکردنی ای نفس نفس میزد و مدام تلاش میکرد با یه دست کارش رو انجام بده.
بلاخره انگار نفس کم اورد چون بیخیال شلوارم شد و هولم داد عقب.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید، انگار که تمام الکلهایی که خورده بود تازه داشتن اثر میکردن.
برام عجیب بود که تا این حد تحت تاثیر قرار گرفته، واقعا بنظر بی تجربه میومد.
سرم رو کردم توی گردنش که تونستم بوی عطرش رو به خوبی حس کنم.
از اونجایی که ممکن بود خانوادش ببینن، گردنش رو مک نزدم و فقط لبام رو روش کشیدم و بعد زبونم رو بهش چسبوندم.
دستش رو توی موهام فرو برد و کمی تکون خورد.
احساس خوبی داشتم.
وقتی گردنش رو لیس میزدم انگار اولین کسی بودم که اینکارو میکرد.
حتی اگه واقعا اولین نفر نبودم، چنین حسی داشتم.
باورم نمیشد با اونهمه افکار بدی که راجبش توی ذهنم بود یه روز چنین حسی بهم دست بده.
از اونجایی که من بزرگتر بودم و قطعا کسی نبود که تا این سن با ادمهای مختلفی سکس نکرده باشه، کمتر کسی این حس دنج بودن رو بهم میداد.
انگار بدنش بکر بود.
کمی رفتم پایین و لبه های تاپش رو زدم بالا که نگاهم به شکمش که تند تند بالا پایین میشد خورد.
خم شدم و زبونم رو توی نافش فرو کردم.
حالا برای اینکه دوباره این حرکت رو تکرار کنم، اما با سوراخ لای پاش لحظه شماری میکردم.
از سمتی هم استرس داشتم که نکنه کسی در رو باز کنه و وارد بشه.
ناله ای کرد و کمرش رو کمی از تخت فاصله داد.
غزل_اراز..
صداش خمار بود و حالت ناله و التماس داشت.
برعکس همیشه که طوری صحبت میکرد انگار باهات دعوا داره.
توجهی بهش نکردم و زبونم رو دور نافش چرخوندم که دستاش رو دور تاپش گذاشت و از تنش درش اورد.
میخواستم التماس کنه.
مثل سری قبل که التماس میکرد انگشتام رو بکنم توش.
زیر نافش رو مک زدم و کمی رفتم بالا که به زور دستاش رو گذاشت روی تخت و نیم خیز شد.
نگاهم رو از شکم لختش که اروم بالا پایین میشد و جای کش تاپ روش به حالت یه خط سرخ چاپ شده بود گرفتم و اروم رفتم بالا.
جلو اومد و لباش رو روی لبام گذاشت که خیلی سریع سوتینش رو از تنش در اوردم.
دستم رو بالا بردم که وسط راه گرفتش.
انداختم روی تخت و جاشو باهام عوض کرد.
روی تشک نشستم و دستم رو از پشت توی موهای نم دارش فرو کردم و سرم رو کنار گردنش بردم.
نفس عمیقی کشید و کت لیم رو از تنم در اورد.
لاله گوشش رو مک زدم و دستم رو روی سینش گذاشتم.
میتونستم نوک برجستهش رو به خوبی لمس کنم.
انگشتاش رو روی پهلوم گذاشت و برد سمت لبههای تاپم که موهاش رو کمی کشیدم.
چون انتظارش رو نداشت سرش به سمت عقب متمایل شد.
درحالی که نفس نفس میزد و حالا زیر چشماش کمی سیاه بود زل زد بهم و با صدای گرفته و لحنی کشیده گفت؛
_دهنتو ببند و کار خودت رو بکن.
سرش رو کج کرد و لبههای تاپم رو برد بالا که موهاش رو بیشتر کشیدم.
مشکلی با در اوردن لباسم نداشتم، اما از اینکار خوشم میومد.
مخصوصا که انگار باعث عصبی شدنش میشد، اما حالش بدتر از این بود که بخواد کاری کنه.
تاپم رو کشید بالا و از تنم درش اورد که سرم رو کردم توی گردنش و رفتم پایین.
نیم نگاهی به سینش انداختم و زبونم رو دورش کشیدم که نالهای کرد.
نوک سینش رو مک زدم و با دست ازادم اونیکیش رو توی مشتم فشردم.
کمی بهش نزدیک شدم که یه قدم عقب تر رفت و بلاخره وقتی توی فاصله مناسب از تخت قرار گرفتیم هولش دادم روش.
افتاد روی تشک و درحالی که نفس نفس میزد و موهاش دورش پخش شده بود نگاهم کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و خیره به چشمای خمارش چندتا نفس پشت سر هم کشیدم تا ضربانم به حالت عادی برگرده.
نور ملایم چراغهای توی حیاط از پنجره وارد اتاق میشد و میتونستم بدنش رو ببینم.
دقیقا مثل موهاش، شورتکش هم روی مخم بود و نیاز داشتم درش بیارم.
حالا که نگاهش میکردم از تصور اتفاقی که قرار بود بیوفته کمی هیجان زده میشدم.
نفس عمیقی کشیدم که سرش رو کج کرد و لب پایینش رو مک زد.
پاهاش رو کمی از هم فاصله داد و با همون چشمای خمار وحشی زل زد بهم.
نگاهم رو از لای پاش گرفتم و خم شدم روی تخت و لبام رو روی لباش گذاشتم.
دستاش حالا کنار سرش قرار داشتن و بدون حرف کمی به بالا متمایل شده بود و لبهام رو میبوسید.
صدای نفسهامون و لیز خوردن لبهاش روی لبام توی گوشام زنگ میزد.
دستش رو از کنار سرش برداشت و درحالی که اروم ولی محکم میبوسیدم روی شکمم کشیدش و رفت پایین.
میدونستم میخواد چیکار کنه، اما جلوش رو نگرفتم.
دستش رو به دکمه شلوارم رسوند و تلاش کرد بازش کنه.
صد البته که نمیتونست، انقدر خمار و شل بود که حتی نتونه از زیرم تکون بخوره.
برای اینکه کاری کنم نفسش بیشتر بگیره و موفق به باز کردن دکمه نشه دستم رو اروم روی پوست و گودی گردنش کشیدم و انگشتام رو روی گلوش گذاشتم.
پوستش انقدر داغ بود که نوک انگشتام رو میسوزوند.
کمی رفتم بالا و محکم تر لبهاش رو مک زدم.
به طرز باور نکردنی ای نفس نفس میزد و مدام تلاش میکرد با یه دست کارش رو انجام بده.
بلاخره انگار نفس کم اورد چون بیخیال شلوارم شد و هولم داد عقب.
حالش اصلا خوب بنظر نمیرسید، انگار که تمام الکلهایی که خورده بود تازه داشتن اثر میکردن.
برام عجیب بود که تا این حد تحت تاثیر قرار گرفته، واقعا بنظر بی تجربه میومد.
سرم رو کردم توی گردنش که تونستم بوی عطرش رو به خوبی حس کنم.
از اونجایی که ممکن بود خانوادش ببینن، گردنش رو مک نزدم و فقط لبام رو روش کشیدم و بعد زبونم رو بهش چسبوندم.
دستش رو توی موهام فرو برد و کمی تکون خورد.
احساس خوبی داشتم.
وقتی گردنش رو لیس میزدم انگار اولین کسی بودم که اینکارو میکرد.
حتی اگه واقعا اولین نفر نبودم، چنین حسی داشتم.
باورم نمیشد با اونهمه افکار بدی که راجبش توی ذهنم بود یه روز چنین حسی بهم دست بده.
از اونجایی که من بزرگتر بودم و قطعا کسی نبود که تا این سن با ادمهای مختلفی سکس نکرده باشه، کمتر کسی این حس دنج بودن رو بهم میداد.
انگار بدنش بکر بود.
کمی رفتم پایین و لبه های تاپش رو زدم بالا که نگاهم به شکمش که تند تند بالا پایین میشد خورد.
خم شدم و زبونم رو توی نافش فرو کردم.
حالا برای اینکه دوباره این حرکت رو تکرار کنم، اما با سوراخ لای پاش لحظه شماری میکردم.
از سمتی هم استرس داشتم که نکنه کسی در رو باز کنه و وارد بشه.
ناله ای کرد و کمرش رو کمی از تخت فاصله داد.
غزل_اراز..
صداش خمار بود و حالت ناله و التماس داشت.
برعکس همیشه که طوری صحبت میکرد انگار باهات دعوا داره.
توجهی بهش نکردم و زبونم رو دور نافش چرخوندم که دستاش رو دور تاپش گذاشت و از تنش درش اورد.
میخواستم التماس کنه.
مثل سری قبل که التماس میکرد انگشتام رو بکنم توش.
زیر نافش رو مک زدم و کمی رفتم بالا که به زور دستاش رو گذاشت روی تخت و نیم خیز شد.
نگاهم رو از شکم لختش که اروم بالا پایین میشد و جای کش تاپ روش به حالت یه خط سرخ چاپ شده بود گرفتم و اروم رفتم بالا.
جلو اومد و لباش رو روی لبام گذاشت که خیلی سریع سوتینش رو از تنش در اوردم.
دستم رو بالا بردم که وسط راه گرفتش.
انداختم روی تخت و جاشو باهام عوض کرد.
روی تشک نشستم و دستم رو از پشت توی موهای نم دارش فرو کردم و سرم رو کنار گردنش بردم.
نفس عمیقی کشید و کت لیم رو از تنم در اورد.
لاله گوشش رو مک زدم و دستم رو روی سینش گذاشتم.
میتونستم نوک برجستهش رو به خوبی لمس کنم.
انگشتاش رو روی پهلوم گذاشت و برد سمت لبههای تاپم که موهاش رو کمی کشیدم.
چون انتظارش رو نداشت سرش به سمت عقب متمایل شد.
درحالی که نفس نفس میزد و حالا زیر چشماش کمی سیاه بود زل زد بهم و با صدای گرفته و لحنی کشیده گفت؛
_دهنتو ببند و کار خودت رو بکن.
سرش رو کج کرد و لبههای تاپم رو برد بالا که موهاش رو بیشتر کشیدم.
مشکلی با در اوردن لباسم نداشتم، اما از اینکار خوشم میومد.
مخصوصا که انگار باعث عصبی شدنش میشد، اما حالش بدتر از این بود که بخواد کاری کنه.
تاپم رو کشید بالا و از تنم درش اورد که سرم رو کردم توی گردنش و رفتم پایین.
نیم نگاهی به سینش انداختم و زبونم رو دورش کشیدم که نالهای کرد.
نوک سینش رو مک زدم و با دست ازادم اونیکیش رو توی مشتم فشردم.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part285 کمی بهش نزدیک شدم که یه قدم عقب تر رفت و بلاخره وقتی توی فاصله مناسب از تخت قرار گرفتیم هولش دادم روش. افتاد روی تشک و درحالی که نفس نفس میزد و موهاش دورش پخش شده بود نگاهم کرد. اب دهنم رو قورت دادم و خیره به چشمای خمارش چندتا نفس پشت سر هم کشیدم…
#part286
نوک سینش رو مک زدم که دستاش رو توی موهام فرو برد و نالهای کرد.
با اینکه ابدا هیچ طعمی نداشت، اما خیال میکردم که دارم خامه توت فرنگی میخورم.
بدنش بوی خوبی میداد.
بوی ادکلن نبود و از خود پوستش نشات میگرفت.
انگار که بخاطر شامپو بدن یا لوسیونی چیزی باشه، با عطر گردنش متفاوت بود.
سرم رو به خودش فشرد و نالهش کمی بلندتر شد.
حالا تند تر از قبل نفس نفس میزد و بدن لختش با هر دم بیشتر باهام برخورد میکرد و میتونستم پوست داغ و لطیفش رو روی شکمم حس کنم.
دستم رو از سینش جدا کردم و اروم گذاشتم پشت کمرش و بیشتر به خودم فشارش دادم.
حالا پاهاش دو طرفم قرار داشتن و هرچی بیشتر به خودم فشارش میدادم بهتر میتونستم گرمای لای پاش رو حس کنم.
اگر وضعیتم ازش بدتر نبود، بهتر هم نمیشد.
این هیجان رو از سکس با ینفر فقط اوایلی که با سارینا رابطه داشتم تجربه کرده بودم.
بعد از اون هیچکدومشون اون حسی که باید رو بهم نداده بودن.
بدنم داغ کرده بود و دیگه کم کم تحملم داشت تموم میشد.
اما نمیخواستم خیلی سریع برم سراغ اصل مطلب، چرا که اگر به اندازه کافی خیس نمیشد ممکن بود زخم بشه یا دردش بگیره.
چرا که ناخنام هم اونقدری که باید کوتاه نبودن.
نفس کم اورده بودم، بنابر این گاز کوچیکی از نوک سینش گرفتم و کشیدم عقب.
حالا موهاش توی صورتش ریخته و چندتا تار خیس به پوست سرخ و نسبتا صاف و لبهای نسبتا کبودش چسبیده بود.
نیم نگاهی به سینهش انداختم، قسمتی ازش کمی تیره شده بود و بنظر میرسید کبود شده باشه.
خم شدم و درحالی که توی چشمای خمارش زل زده بودم کبودی کنار نوک سینش رو مک زدم و رفتم سراغ اون یکی چرا که بنظر میرسید این سر شده باشه.
زبونم رو روش کشیدم و اروم لبهام رو بهش چسبوندم که دستش رو روی کمرم کشید و برد زیر نیم تنم.
لبهام رو روی نیپلش کشیدم و شروع به مک زدن کردم و انگشتام رو به کمرش فشردم و اروم جلو عقبش کردم.
حالا لای پاهاش بیشتر بهم مالیده میشد و دقیقا میتونستم حسش کنم.
اروم خودشو بهم مالید و صدای نفسش رو کنار گوشم شنیدم.
دستش که رفت سمت سینههام مچش رو گرفتم و از زیر نیمتنم بیرون کشیدم.
چسبوندمش به تخت و جام رو باهاش عوض کردم.
دستم رو خیلی سریع بردم سمت دکمه شورتش که نالهای کرد و با صدای گرفته و خنده گفت؛
_گاییدمت.
دستش رو بالا اورد تا دوباره روی سینم بزاره که مچش رو گرفتم و دوتا دستاش رو روی شکمش قفل کردم.
حالا با این شدت از مست بودن حتی اگر تمام زورش رو هم میزد نمیتونست دستاش رو ازاد کنه.
سرم رو خم کردم روی صورتش و اروم تلاش کردم دکمهش رو با یه دست باز کنم.
درحالی که تند تند نفس میکشید زل زد تو چشمام و دوباره با صدای گرفته خندید.
زیرم بود و نمیتونست هیچ غلطی بکنه، اما جوری رفتار میکرد که به تمسخر گرفته بشم.
کمی نزدیکتر شدم و اروم گفتم؛
_فعلا که قراره گاییده ش.
لبام به لباش برخورد کرد و نتونستم جملم رو ادامه بدم چون بوسیدم و کمرش رو کمی بالا اورد که بهم چسبید و دستم لای پاش فشرده شد.
لبم رو مک زد و کمی کشید عقب.
حالا نفسهای داغش به صورتم میخوردن.
بلاخره خیلی محکم و با کلافگی دکمش رو باز کردم و زیپش رو پایین کشیدم.
پاهاش رو باز کرد و به محض اینکه دستم رو توی شورتکش فرو کردم و از روی شورت لای پاش گذاشتم بدنش کمی از تخت جدا شد و تکون ریزی خورد.
نمیدونستم این حد از خیسیش به خاطر اب استخر بود یا همش از اون سوراخ تنگ و داغ بیرون میومد.
انگشتم رو از روی اون تیکه پارچه مسخره روی کلیتوریسش گذاشتم و اروم مالیدمش که ناله ای کرد و خودش رو به انگشتم فشرد.
خم شدم روش و بوسیدمش که برای لحظهای صدای در اتاق اومد و خیلی سریع متوجه شدم کسی در رو باز کرده.
غزل زیاد متوجه شرایط نبود، به همین دلیل فقط تکون ریزی خورد و من اولین لباسی که دم دستم اومد چسبوندم بهش.
اخمام رفت توی هم و خیلی سریع نگاهم به ارشیا افتاد که توی چهارچوب ایستاده بود و متعجب بودن حالت نگاهش رو حتی از همین فاصله هم میشد تشخیص داد.
خواستم حرفی بزنم که نگاهش رو ازمون گرفت و و دهنش رو کمی باز کرد تا چیزی بگه اما صداش در نیومد.
غزل که انگار تازه متوجه داستان شده بود روی تخت نیم خیز شد و خیلی سریع زیپ و دکمش رو بست.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_میشه بری بیرون!؟
بدون اینکه نگاهش رو از دیوار بگیره با لحنی کاملا جدی گفت؛
_غزل.
بابام الان زنگ زد.
میدونه باهمیم، حتی میدونه دقیقا کجاییم.
گفت تا نیم ساعت دیگه خونه نباشیم سر دوتامونو میبره.
ابروهام کمی بالا پرید و به غزل که بدون حرف مانتویی که بهش داده بودم رو به خودش میفشرد نگاه کردم.
اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که حالا میشد متوجه شد کمی میلرزه گفت؛
_برو بیرو..ن.
منم الان میام.
ارشیا سرش رو خیلی سریع برگردوند و بدون اینکه نگاهمون کنه از اتاق خارج شد و درو بست.
نوک سینش رو مک زدم که دستاش رو توی موهام فرو برد و نالهای کرد.
با اینکه ابدا هیچ طعمی نداشت، اما خیال میکردم که دارم خامه توت فرنگی میخورم.
بدنش بوی خوبی میداد.
بوی ادکلن نبود و از خود پوستش نشات میگرفت.
انگار که بخاطر شامپو بدن یا لوسیونی چیزی باشه، با عطر گردنش متفاوت بود.
سرم رو به خودش فشرد و نالهش کمی بلندتر شد.
حالا تند تر از قبل نفس نفس میزد و بدن لختش با هر دم بیشتر باهام برخورد میکرد و میتونستم پوست داغ و لطیفش رو روی شکمم حس کنم.
دستم رو از سینش جدا کردم و اروم گذاشتم پشت کمرش و بیشتر به خودم فشارش دادم.
حالا پاهاش دو طرفم قرار داشتن و هرچی بیشتر به خودم فشارش میدادم بهتر میتونستم گرمای لای پاش رو حس کنم.
اگر وضعیتم ازش بدتر نبود، بهتر هم نمیشد.
این هیجان رو از سکس با ینفر فقط اوایلی که با سارینا رابطه داشتم تجربه کرده بودم.
بعد از اون هیچکدومشون اون حسی که باید رو بهم نداده بودن.
بدنم داغ کرده بود و دیگه کم کم تحملم داشت تموم میشد.
اما نمیخواستم خیلی سریع برم سراغ اصل مطلب، چرا که اگر به اندازه کافی خیس نمیشد ممکن بود زخم بشه یا دردش بگیره.
چرا که ناخنام هم اونقدری که باید کوتاه نبودن.
نفس کم اورده بودم، بنابر این گاز کوچیکی از نوک سینش گرفتم و کشیدم عقب.
حالا موهاش توی صورتش ریخته و چندتا تار خیس به پوست سرخ و نسبتا صاف و لبهای نسبتا کبودش چسبیده بود.
نیم نگاهی به سینهش انداختم، قسمتی ازش کمی تیره شده بود و بنظر میرسید کبود شده باشه.
خم شدم و درحالی که توی چشمای خمارش زل زده بودم کبودی کنار نوک سینش رو مک زدم و رفتم سراغ اون یکی چرا که بنظر میرسید این سر شده باشه.
زبونم رو روش کشیدم و اروم لبهام رو بهش چسبوندم که دستش رو روی کمرم کشید و برد زیر نیم تنم.
لبهام رو روی نیپلش کشیدم و شروع به مک زدن کردم و انگشتام رو به کمرش فشردم و اروم جلو عقبش کردم.
حالا لای پاهاش بیشتر بهم مالیده میشد و دقیقا میتونستم حسش کنم.
اروم خودشو بهم مالید و صدای نفسش رو کنار گوشم شنیدم.
دستش که رفت سمت سینههام مچش رو گرفتم و از زیر نیمتنم بیرون کشیدم.
چسبوندمش به تخت و جام رو باهاش عوض کردم.
دستم رو خیلی سریع بردم سمت دکمه شورتش که نالهای کرد و با صدای گرفته و خنده گفت؛
_گاییدمت.
دستش رو بالا اورد تا دوباره روی سینم بزاره که مچش رو گرفتم و دوتا دستاش رو روی شکمش قفل کردم.
حالا با این شدت از مست بودن حتی اگر تمام زورش رو هم میزد نمیتونست دستاش رو ازاد کنه.
سرم رو خم کردم روی صورتش و اروم تلاش کردم دکمهش رو با یه دست باز کنم.
درحالی که تند تند نفس میکشید زل زد تو چشمام و دوباره با صدای گرفته خندید.
زیرم بود و نمیتونست هیچ غلطی بکنه، اما جوری رفتار میکرد که به تمسخر گرفته بشم.
کمی نزدیکتر شدم و اروم گفتم؛
_فعلا که قراره گاییده ش.
لبام به لباش برخورد کرد و نتونستم جملم رو ادامه بدم چون بوسیدم و کمرش رو کمی بالا اورد که بهم چسبید و دستم لای پاش فشرده شد.
لبم رو مک زد و کمی کشید عقب.
حالا نفسهای داغش به صورتم میخوردن.
بلاخره خیلی محکم و با کلافگی دکمش رو باز کردم و زیپش رو پایین کشیدم.
پاهاش رو باز کرد و به محض اینکه دستم رو توی شورتکش فرو کردم و از روی شورت لای پاش گذاشتم بدنش کمی از تخت جدا شد و تکون ریزی خورد.
نمیدونستم این حد از خیسیش به خاطر اب استخر بود یا همش از اون سوراخ تنگ و داغ بیرون میومد.
انگشتم رو از روی اون تیکه پارچه مسخره روی کلیتوریسش گذاشتم و اروم مالیدمش که ناله ای کرد و خودش رو به انگشتم فشرد.
خم شدم روش و بوسیدمش که برای لحظهای صدای در اتاق اومد و خیلی سریع متوجه شدم کسی در رو باز کرده.
غزل زیاد متوجه شرایط نبود، به همین دلیل فقط تکون ریزی خورد و من اولین لباسی که دم دستم اومد چسبوندم بهش.
اخمام رفت توی هم و خیلی سریع نگاهم به ارشیا افتاد که توی چهارچوب ایستاده بود و متعجب بودن حالت نگاهش رو حتی از همین فاصله هم میشد تشخیص داد.
خواستم حرفی بزنم که نگاهش رو ازمون گرفت و و دهنش رو کمی باز کرد تا چیزی بگه اما صداش در نیومد.
غزل که انگار تازه متوجه داستان شده بود روی تخت نیم خیز شد و خیلی سریع زیپ و دکمش رو بست.
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_میشه بری بیرون!؟
بدون اینکه نگاهش رو از دیوار بگیره با لحنی کاملا جدی گفت؛
_غزل.
بابام الان زنگ زد.
میدونه باهمیم، حتی میدونه دقیقا کجاییم.
گفت تا نیم ساعت دیگه خونه نباشیم سر دوتامونو میبره.
ابروهام کمی بالا پرید و به غزل که بدون حرف مانتویی که بهش داده بودم رو به خودش میفشرد نگاه کردم.
اب دهنش رو قورت داد و با صدایی که حالا میشد متوجه شد کمی میلرزه گفت؛
_برو بیرو..ن.
منم الان میام.
ارشیا سرش رو خیلی سریع برگردوند و بدون اینکه نگاهمون کنه از اتاق خارج شد و درو بست.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part286 نوک سینش رو مک زدم که دستاش رو توی موهام فرو برد و نالهای کرد. با اینکه ابدا هیچ طعمی نداشت، اما خیال میکردم که دارم خامه توت فرنگی میخورم. بدنش بوی خوبی میداد. بوی ادکلن نبود و از خود پوستش نشات میگرفت. انگار که بخاطر شامپو بدن یا لوسیونی چیزی…
#part287
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم ضربان قلبم رو به حالت عادی برگردونم.
واقعا همین رو کم داشتم.
غزل مانتورو از روی خودش کنار زد و از تخت پایین رفت که نتونست خودش رو کنترل کنه و تلو تلو خورد.
قبل از اینکه بخوام کاری کنم خودش رو به دیوار گرفت و موهاش رو با دوتا دست بالا برد.
غزل_امشب خونم ریختست.
حالا تلاش میکرد توی اون فضای نیمه روشن دنبال سوتین و تاپش بگرده.
صداش میلرزید و بنظر میرسید که چشماش برق میزنه.
شاید به اندازه اون نترسیده بودم و استرس نداشم، اما حس خیلی بدی بهم دست داده بود.
من مقصر بودم به هرحال.
اونکه چیزی نمیفهمید.
سوالم احمقانه بود اما با این حال ابروهام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_میخوای با داداشت صحبت کنم؟
غزل_نه.
نه.
خیلی سریع سوتینش رو برداشت و کاملا سریع بستش و تاپش رو روش پوشید.
شلوارش رو از لای لباس ها پیدا کرد و با همون صدای خمار و پر استرس که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛
_باباش منو میکشه.
_چرا؟
نمیدونستن اینجایی؟
روی تخت نشست و تلاش کرد شلوارش رو بپوشه.
چون پوستش کمی مرطوب بود و اصطکاک داشت و در ثانی شورتکش رو در نیورده بود شلوارش بالا نمیرفت و حالا با دستهایی که ابدا از فرط مستی هیچ نیرویی نداشتن تلاش میکرد به زور بالا بکشتش.
نفس لرزونی کشید و سرش رو بلند کرد.
غزل_معلومه که نه.
اگر بفهمه تیکه تیکهم میکنه.
که البته فهمیده.
_تو با داداشت اومدی!
غزل_فرقی نداره.
حالا خیلی تند و بریده بریده صحبت میکرد و انگار وسط حرف زدن فراموش میکرد چی میخواد بگه.
من درست یادم نمیومد که ایا پدرشون یکی بود یا مادرشون و هیچ جوره نمیفهمیدم چه خبر شده.
زیپ شلوارش رو بست، پیرهنش رو روی تاپ خیسش پوشید که گفتم؛
_خیسی.
بیرون بری میوفتی میمیری، میخوای کت منو بپوش.
غزل_ترجیح میدم وسط راه از سرما بمیرم.
رفت سمت دیوار و لامپ رو روشن کرد که خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و از روی تخت بلند شدم.
حالا حرفاش کمی نگرانم کرده بود.
اگر برادرش این موضوع رو به باباش میگفت و بلایی سرش میوردن چی؟
اگر به خاطر من اسیبی بهش میزدن چی؟
حالا کاملا احساس گناهکار بودن داشتم.
رفت سمت در و بازش کرد که ارشیارو پشت در دیدم.
بی توجه به غزل با چشمایی بیخیال و صورت توی هم زل زد بهم و چند ثانیه نگاهم کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اصلا حس خوبی نداشتم.
نیم نگاهی به غزل که کاملا شلخته با اخم کنار دیوار ایستاده بود انداخت و گفت؛
_برو دم در الان میام.
غزل_چی به بابای احمق روانیت گفتی؟
ارشیا_من چیزی بهش نگفتم!
تو خودت چرا وقتی بهت زنگ میزد به من خبر ندادی که یه خاکی توی سرمون بریزیم؟
غزل ابروهاش رو توی هم کشید و گفت؛
_من از کجا میدونستم دوباره زده به سرش؟
ارشیا_باشه هیچی نگو برو پایین.
دست به سینه و درحالی که تلاش میکردم واکنشی نشون ندم به دیوار تکیه دادم و در سکوت پایین رفتن غزل از پلههارو تماشا کردم.
نمیدونستم چی باید میگفتم.
ایا ارشیارو تهدید میکردم؟
احمقانه بود.
ایا خواهش میکردم؟
این هم احمقانه بود.
هیچ ریاکشنی نمیتونستم نشون بدم، چون ابدا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته.
_امیدوارم جنبهش رو داشته باشی.
قسمت سمت چپ صورتش رو جمع کرد و بعد از نگاهی طولانی پشتش رو بهم کرد و از پله ها پایین رفت..
...
غزل؛
پام رو که از در گذاشتم بیرون تونستم سرما رو با پوست و استخونم حس کنم.
لباسام خیس بودن و بادی که میومد باعث میشد بلرزم.
احساس مزخرفی داشتم، اینکه ارشیا توی اون حالت من رو دیده بود بهم احساس انزجار، اضطراب و ترس میداد.
اگر با یه پسری چیزی میدیدم تکلیفم مشخص تر بود.
با اینکه تازه یک ماه بود و تازه همدیگه رو شناخته بودیم و به هیچ عنوان اجازه دخالت توی روابط من و هر غلطی که میکردم رو نداشت، به هرحال پسر ابوهادی بود.
اگر یه جوری به گوش اون میرسید چی؟
نمیخواستم موضوع دوازده سالگیم و هیوا دوباره تکرار شه، واقعا نمیخواستم.
شاید برای بعضیها این چیز قابل بخششی بود، اما ابوهادی قطعا با شنیدنش من رو تیکه تیکه میکرد.
ارشیا از در خارج شد و بدون اینکه نگاهم کنه سمت خروجی رفت.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به درختا دوختم.
یه جوری رفتار میکنه انگار ما مچش رو با ینفر گرفتیم.
احمق حمال.
پشت سرش از ویلا خارج شدم و مستقیم توی ماشین نشستم.
گوشیش رو از توی جیبش در اورد و نگاهی بهش انداخت.
خجالت میکشیدم و این سکوت احمقانه حس بدم رو بیشتر میکرد.
_از کجا فهمید کجاییم؟
ارشیا_نمیدونم.
_زنگ زد چی بهت گفت؟
ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه نگاهم کنه خیلی جدی گفت؛
_گفت که میدونه باهمیم و احتمالا اومدیم خارج از شهر پی جاکش بازی.
و تهدیدم کرد که اگه تا نیم ساعت دیگه نرسونمت خونه جلوی خودم تیکه تیکهت کنه.
که به لطفت ده دقیقشم رفت.
لب هام رو فشار دادم به هم و از شدت استرس زدم زیر خنده.
نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم ضربان قلبم رو به حالت عادی برگردونم.
واقعا همین رو کم داشتم.
غزل مانتورو از روی خودش کنار زد و از تخت پایین رفت که نتونست خودش رو کنترل کنه و تلو تلو خورد.
قبل از اینکه بخوام کاری کنم خودش رو به دیوار گرفت و موهاش رو با دوتا دست بالا برد.
غزل_امشب خونم ریختست.
حالا تلاش میکرد توی اون فضای نیمه روشن دنبال سوتین و تاپش بگرده.
صداش میلرزید و بنظر میرسید که چشماش برق میزنه.
شاید به اندازه اون نترسیده بودم و استرس نداشم، اما حس خیلی بدی بهم دست داده بود.
من مقصر بودم به هرحال.
اونکه چیزی نمیفهمید.
سوالم احمقانه بود اما با این حال ابروهام رو توی هم کشیدم و گفتم؛
_میخوای با داداشت صحبت کنم؟
غزل_نه.
نه.
خیلی سریع سوتینش رو برداشت و کاملا سریع بستش و تاپش رو روش پوشید.
شلوارش رو از لای لباس ها پیدا کرد و با همون صدای خمار و پر استرس که انگار از ته چاه بلند میشد گفت؛
_باباش منو میکشه.
_چرا؟
نمیدونستن اینجایی؟
روی تخت نشست و تلاش کرد شلوارش رو بپوشه.
چون پوستش کمی مرطوب بود و اصطکاک داشت و در ثانی شورتکش رو در نیورده بود شلوارش بالا نمیرفت و حالا با دستهایی که ابدا از فرط مستی هیچ نیرویی نداشتن تلاش میکرد به زور بالا بکشتش.
نفس لرزونی کشید و سرش رو بلند کرد.
غزل_معلومه که نه.
اگر بفهمه تیکه تیکهم میکنه.
که البته فهمیده.
_تو با داداشت اومدی!
غزل_فرقی نداره.
حالا خیلی تند و بریده بریده صحبت میکرد و انگار وسط حرف زدن فراموش میکرد چی میخواد بگه.
من درست یادم نمیومد که ایا پدرشون یکی بود یا مادرشون و هیچ جوره نمیفهمیدم چه خبر شده.
زیپ شلوارش رو بست، پیرهنش رو روی تاپ خیسش پوشید که گفتم؛
_خیسی.
بیرون بری میوفتی میمیری، میخوای کت منو بپوش.
غزل_ترجیح میدم وسط راه از سرما بمیرم.
رفت سمت دیوار و لامپ رو روشن کرد که خیلی سریع لباسم رو پوشیدم و از روی تخت بلند شدم.
حالا حرفاش کمی نگرانم کرده بود.
اگر برادرش این موضوع رو به باباش میگفت و بلایی سرش میوردن چی؟
اگر به خاطر من اسیبی بهش میزدن چی؟
حالا کاملا احساس گناهکار بودن داشتم.
رفت سمت در و بازش کرد که ارشیارو پشت در دیدم.
بی توجه به غزل با چشمایی بیخیال و صورت توی هم زل زد بهم و چند ثانیه نگاهم کرد.
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم رو ازش گرفتم.
اصلا حس خوبی نداشتم.
نیم نگاهی به غزل که کاملا شلخته با اخم کنار دیوار ایستاده بود انداخت و گفت؛
_برو دم در الان میام.
غزل_چی به بابای احمق روانیت گفتی؟
ارشیا_من چیزی بهش نگفتم!
تو خودت چرا وقتی بهت زنگ میزد به من خبر ندادی که یه خاکی توی سرمون بریزیم؟
غزل ابروهاش رو توی هم کشید و گفت؛
_من از کجا میدونستم دوباره زده به سرش؟
ارشیا_باشه هیچی نگو برو پایین.
دست به سینه و درحالی که تلاش میکردم واکنشی نشون ندم به دیوار تکیه دادم و در سکوت پایین رفتن غزل از پلههارو تماشا کردم.
نمیدونستم چی باید میگفتم.
ایا ارشیارو تهدید میکردم؟
احمقانه بود.
ایا خواهش میکردم؟
این هم احمقانه بود.
هیچ ریاکشنی نمیتونستم نشون بدم، چون ابدا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته.
_امیدوارم جنبهش رو داشته باشی.
قسمت سمت چپ صورتش رو جمع کرد و بعد از نگاهی طولانی پشتش رو بهم کرد و از پله ها پایین رفت..
...
غزل؛
پام رو که از در گذاشتم بیرون تونستم سرما رو با پوست و استخونم حس کنم.
لباسام خیس بودن و بادی که میومد باعث میشد بلرزم.
احساس مزخرفی داشتم، اینکه ارشیا توی اون حالت من رو دیده بود بهم احساس انزجار، اضطراب و ترس میداد.
اگر با یه پسری چیزی میدیدم تکلیفم مشخص تر بود.
با اینکه تازه یک ماه بود و تازه همدیگه رو شناخته بودیم و به هیچ عنوان اجازه دخالت توی روابط من و هر غلطی که میکردم رو نداشت، به هرحال پسر ابوهادی بود.
اگر یه جوری به گوش اون میرسید چی؟
نمیخواستم موضوع دوازده سالگیم و هیوا دوباره تکرار شه، واقعا نمیخواستم.
شاید برای بعضیها این چیز قابل بخششی بود، اما ابوهادی قطعا با شنیدنش من رو تیکه تیکه میکرد.
ارشیا از در خارج شد و بدون اینکه نگاهم کنه سمت خروجی رفت.
پوزخندی زدم و نگاهم رو به درختا دوختم.
یه جوری رفتار میکنه انگار ما مچش رو با ینفر گرفتیم.
احمق حمال.
پشت سرش از ویلا خارج شدم و مستقیم توی ماشین نشستم.
گوشیش رو از توی جیبش در اورد و نگاهی بهش انداخت.
خجالت میکشیدم و این سکوت احمقانه حس بدم رو بیشتر میکرد.
_از کجا فهمید کجاییم؟
ارشیا_نمیدونم.
_زنگ زد چی بهت گفت؟
ماشین رو روشن کرد و بدون اینکه نگاهم کنه خیلی جدی گفت؛
_گفت که میدونه باهمیم و احتمالا اومدیم خارج از شهر پی جاکش بازی.
و تهدیدم کرد که اگه تا نیم ساعت دیگه نرسونمت خونه جلوی خودم تیکه تیکهت کنه.
که به لطفت ده دقیقشم رفت.
لب هام رو فشار دادم به هم و از شدت استرس زدم زیر خنده.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part287 نفس عمیقی کشیدم و تلاش کردم ضربان قلبم رو به حالت عادی برگردونم. واقعا همین رو کم داشتم. غزل مانتورو از روی خودش کنار زد و از تخت پایین رفت که نتونست خودش رو کنترل کنه و تلو تلو خورد. قبل از اینکه بخوام کاری کنم خودش رو به دیوار گرفت و موهاش رو…
#part288
_چرت و پرت میگه.
از کجا میخواد بفهمه کجا بودیم مثلا؟
ارشیا_از اونجایی که وقتی زنگ زد صدای اهنگ میرفت اونور خط.
اگر بهم خبر میدادی که بهت زنگ زده لااقل میرفتم بیرون باهاش صحبت میکردم.
چیزی نگفتم و نگاهم رو به جاده دوختم.
_خب بیرون بودن ما چه عیبی داره؟
ارشیا_اون نمیدونه که ازمایش دادیم و همه چیز رو فهمیدیم.
شاید فکر میکنه داستانی باهم داریم.
_خب چرا بهش نگیم که میدونیم؟
ارشیا_روانی ای؟
خودت گفته بودی نباید چیزی بفهمه.
_خب الان چه جوابی داری بهش بدی؟
اگر ازت پرسید برای چی برداشتی من رو بردی مهمونی چی میخوای بگی؟
برای مایی که این رو میدونیم عادیه، برای اون اینطور نیست.
ارشیا_من نبردمت مهمونی، تو من رو اوردی اینجا.
اخمام رفت توی هم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا فرمون توی دستش رو تاب ندم و دوتامون رو راهی قبرستون نکنم.
نگاهم رو بهش دوختم و با حرص گفتم؛
_خودت خواستی بیای.
من که به زور نبردمت!
ارشیا_خواستم بیام حواسم بهت باشه.
چمیدونم جو گرفتم.
همش باعث دردسرم میشی.
_احمق بیشعور دهنتو ببند تا همهی اون موهای زشتتو نکندم.
تو اخه میخوای حواست به من باشه؟
باور کن اونجا جام از پیش پدر روانی دوقطبی تو امن تر بود.
اگر میخواستی حواست بهم باشه باید 19 سال زودتر به فکر میبودی و منو از دستش نجات میدادی نه الان.
که البته همین حالا هم ریدی.
نگاهش رو از جاده گرفت و با اخم نگاهم کرد.
ارشیا_اره.
خیلی جات امن بود!
متوجه شدم که به چیزی که دیده بود اشاره میکنه.
_حداقل از اتفاقی که اونجا میوفتاد راضی بودم!
پوزخندی زد و دستش رو به دهنش نزدیک کرد.
حالا فقط با یه دست داشت میروند.
انگار متوجه منظورم نشد.
که صد البته هیچوقت هم به ذهنش خطور نمیکرد که چرا چنین حرفی رو زدم.
اونکه نمیدونست باباش چه ادم متجاوز خطرناکیه.
_اگر میترسی من رو دم در پیاده کن و خودت برو.
منم میگم به زور بردمت اونجا و جات کتک میخورم.
البته که فکر نکنم تا حالا یه بارم دست روت بلند کرده باشه که حالا بخواد بکنه.
به هرحال وقتی من بودم تا حرصشو روم خالی کنه چرا تو؟
کاملا مشخصه تاحالا هیچوقت سرت داد نزده که انقدر ترسیدی.
نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت؛
_غزل دهنتو ببند.
_دروغ میگم مگه؟
بهتون برخورد اقازاده؟
ارشیا_غلط کرده بخواد منو بزنه.
_اره دیگه، کاش منم میتونستم مثل تو این رو بگم.
ولی تنها حرفی که همیشه میتونم بزنم اینکه التماس کنم حداقل وقتی میخواد با چوب کتکم بزنه خیسش نکنه که کمتر دردم بگی..
نتونستم جملم رو کامل کنم چون صدای بوق باهاش مخلوط شد و طولی نکشید که محکم زد رو ترمز به طوری که با دماغ برم توی داشبورد.
هرچیزی که خورده بودم به یکباره از سرم پرید.
خوشبختانه تصادف نکرده بودیم و فقط برای اینکه به سگی که وسط کوچه اتراق کرده بود برخورد نکنه ترمز گرفته بود.
سرش رو از پنجره بیرون برد و با صدای بلند گفت؛
_سگ احمق.
درحالی که دماغم رو گرفته بودم و درد تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و باعث میشد گریم بگیره غریدم؛
_خودتو صدا نزن.
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
کاملا مشخص بود که اعصابش چقدر به هم ریختهست.
هرچی بیشتر گند میزدم بهش بیشتر امکان داشت چیزی که دیده بود رو فراموش کنه.
البته اگر لج نمیکرد و نمیرفت لوم بده.
ارشیا_نمیتونه من رو بزنه.
چون زورم رو نداره.
و اگر اینکارو بکنه دوبرابرش کتک میخوره.
اگر الان نگرانم به خاطر توعه احمق نفهمه که چند گرم مغز محض رضای خدا توی اون کله پوکت نداری و فقط بلدی گند بالا بیاری.
اگر خفه شی و چیزی نگی من خودم همهچیز رو درست میکنم.
چیزی نگفتم و دستم رو که روی دماغم گذاشته بودم بیشتر روش فشردم.
احساس میکردم که شکسته باشه، اما دردش اونقدر زیاد نبود.
دستم رو که برداشتم متوجه خون لای انگشتا و روی پوست دستم شدم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه ازم معذرت خواهی کنه ماشین رو روشن کرد.
چشمام رو روی هم فشردم و سرم رو بالا گرفتم.
از اونجایی که به قیافه کثافتش نمیخورد نپرسیدم دستمال داره یا نه، چون مطمئنا نداشت.
_چرت و پرت میگه.
از کجا میخواد بفهمه کجا بودیم مثلا؟
ارشیا_از اونجایی که وقتی زنگ زد صدای اهنگ میرفت اونور خط.
اگر بهم خبر میدادی که بهت زنگ زده لااقل میرفتم بیرون باهاش صحبت میکردم.
چیزی نگفتم و نگاهم رو به جاده دوختم.
_خب بیرون بودن ما چه عیبی داره؟
ارشیا_اون نمیدونه که ازمایش دادیم و همه چیز رو فهمیدیم.
شاید فکر میکنه داستانی باهم داریم.
_خب چرا بهش نگیم که میدونیم؟
ارشیا_روانی ای؟
خودت گفته بودی نباید چیزی بفهمه.
_خب الان چه جوابی داری بهش بدی؟
اگر ازت پرسید برای چی برداشتی من رو بردی مهمونی چی میخوای بگی؟
برای مایی که این رو میدونیم عادیه، برای اون اینطور نیست.
ارشیا_من نبردمت مهمونی، تو من رو اوردی اینجا.
اخمام رفت توی هم و چندتا نفس عمیق کشیدم تا فرمون توی دستش رو تاب ندم و دوتامون رو راهی قبرستون نکنم.
نگاهم رو بهش دوختم و با حرص گفتم؛
_خودت خواستی بیای.
من که به زور نبردمت!
ارشیا_خواستم بیام حواسم بهت باشه.
چمیدونم جو گرفتم.
همش باعث دردسرم میشی.
_احمق بیشعور دهنتو ببند تا همهی اون موهای زشتتو نکندم.
تو اخه میخوای حواست به من باشه؟
باور کن اونجا جام از پیش پدر روانی دوقطبی تو امن تر بود.
اگر میخواستی حواست بهم باشه باید 19 سال زودتر به فکر میبودی و منو از دستش نجات میدادی نه الان.
که البته همین حالا هم ریدی.
نگاهش رو از جاده گرفت و با اخم نگاهم کرد.
ارشیا_اره.
خیلی جات امن بود!
متوجه شدم که به چیزی که دیده بود اشاره میکنه.
_حداقل از اتفاقی که اونجا میوفتاد راضی بودم!
پوزخندی زد و دستش رو به دهنش نزدیک کرد.
حالا فقط با یه دست داشت میروند.
انگار متوجه منظورم نشد.
که صد البته هیچوقت هم به ذهنش خطور نمیکرد که چرا چنین حرفی رو زدم.
اونکه نمیدونست باباش چه ادم متجاوز خطرناکیه.
_اگر میترسی من رو دم در پیاده کن و خودت برو.
منم میگم به زور بردمت اونجا و جات کتک میخورم.
البته که فکر نکنم تا حالا یه بارم دست روت بلند کرده باشه که حالا بخواد بکنه.
به هرحال وقتی من بودم تا حرصشو روم خالی کنه چرا تو؟
کاملا مشخصه تاحالا هیچوقت سرت داد نزده که انقدر ترسیدی.
نگاهی بهم انداخت و با حرص گفت؛
_غزل دهنتو ببند.
_دروغ میگم مگه؟
بهتون برخورد اقازاده؟
ارشیا_غلط کرده بخواد منو بزنه.
_اره دیگه، کاش منم میتونستم مثل تو این رو بگم.
ولی تنها حرفی که همیشه میتونم بزنم اینکه التماس کنم حداقل وقتی میخواد با چوب کتکم بزنه خیسش نکنه که کمتر دردم بگی..
نتونستم جملم رو کامل کنم چون صدای بوق باهاش مخلوط شد و طولی نکشید که محکم زد رو ترمز به طوری که با دماغ برم توی داشبورد.
هرچیزی که خورده بودم به یکباره از سرم پرید.
خوشبختانه تصادف نکرده بودیم و فقط برای اینکه به سگی که وسط کوچه اتراق کرده بود برخورد نکنه ترمز گرفته بود.
سرش رو از پنجره بیرون برد و با صدای بلند گفت؛
_سگ احمق.
درحالی که دماغم رو گرفته بودم و درد تا مغز و استخونم نفوذ کرده بود و باعث میشد گریم بگیره غریدم؛
_خودتو صدا نزن.
نفس عمیقی کشید و چیزی نگفت.
کاملا مشخص بود که اعصابش چقدر به هم ریختهست.
هرچی بیشتر گند میزدم بهش بیشتر امکان داشت چیزی که دیده بود رو فراموش کنه.
البته اگر لج نمیکرد و نمیرفت لوم بده.
ارشیا_نمیتونه من رو بزنه.
چون زورم رو نداره.
و اگر اینکارو بکنه دوبرابرش کتک میخوره.
اگر الان نگرانم به خاطر توعه احمق نفهمه که چند گرم مغز محض رضای خدا توی اون کله پوکت نداری و فقط بلدی گند بالا بیاری.
اگر خفه شی و چیزی نگی من خودم همهچیز رو درست میکنم.
چیزی نگفتم و دستم رو که روی دماغم گذاشته بودم بیشتر روش فشردم.
احساس میکردم که شکسته باشه، اما دردش اونقدر زیاد نبود.
دستم رو که برداشتم متوجه خون لای انگشتا و روی پوست دستم شدم.
نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه ازم معذرت خواهی کنه ماشین رو روشن کرد.
چشمام رو روی هم فشردم و سرم رو بالا گرفتم.
از اونجایی که به قیافه کثافتش نمیخورد نپرسیدم دستمال داره یا نه، چون مطمئنا نداشت.
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
#part288 _چرت و پرت میگه. از کجا میخواد بفهمه کجا بودیم مثلا؟ ارشیا_از اونجایی که وقتی زنگ زد صدای اهنگ میرفت اونور خط. اگر بهم خبر میدادی که بهت زنگ زده لااقل میرفتم بیرون باهاش صحبت میکردم. چیزی نگفتم و نگاهم رو به جاده دوختم. _خب بیرون بودن ما چه عیبی…
#part289
چشمام رو بستم و تلاش کردم از دهنم نفس بکشم.
چرا که نمیخواستم با هر دم خون تا مغزم بره و با هر بازدم روی لباسم بپاشه.
حالا نوک انگشتام یخ زده بود و با اینکه همچنان الکل توی خونم میچرخید میلرزیدم.
بنظر میومد ضعف کرده باشم.
ارشیا_در داشبورد رو باز کن یه تیکه پارچه توشه، باهاش دماغتو پاک کن.
بدون اینکه نگاهش کنم کاری که میگفت رو کردم و پارچه خشک شده و نه چندان تمیز رو که بوی خاک و ابگل خشک شده میداد به دماغم فشردم.
استرس حقیقی زمانی شروع شد که ماشین جلوی خونه توقف کرد.
در حیاط باز بود و این نشون میداد که ابوهادی به قولش عمل کرده و با تبر منتظر ایستاده تا دوتامون رو به محض ورود دو شقه کنه.
پارچه ابی رنگ رو که حالا بعضی از قسمتهاش به خاطر وجود خون و تاریکی، بادمجونی دیده میشدن پایین بردم که ارشیا نگاهم کرد.
انگار اونم میدونست پدرش جایی توی حیاط ایستاده چون با صدای اروم گفت؛
_تو هیچی نگو.
هرچیم گفت دهنت رو باز نکن، کارو خراب میکنی.
خودم همه چیز رو حل میکنم.
با اینکه میدونستم هیچوقت نمیتونم جلوی دهنم رو بگیرم سرم رو تکون دادم و دستم رفت سمت دستگیره.
خیال میکردم لرزش ماشین به خاطر منه، نه روشن بودنش.
اب دهنم رو قورت دادم.
_ارشیا.
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد که به زور گفتم؛
_چیزی که امشب دیدی رو فراموش کن.
لطفا..
همچنان صدام میلرزید و بریده بریده صحبت میکردم.
حالا مستیم پریده بود، یا حداقل نادیده گرفته میشد.
نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که در رو باز میکرد گفت؛
_اون موضوع به من هیچ ربطی نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و از ماشین خارج شدم.
به محض اینکه برگشتم عقب ابوهادی رو دیدم که توی چهارچوب ایستاده بود و نگاهمون میکرد.
خیلی سریع و ناخوداگاه دستم رفت سمت پیرهنم و یکی از دکمههاش رو بستم.
چرا که قسمتی از شکمم احساس سرمای بیشتری میکرد و بنظر میرسید تاپم بالا رفته باشه.
ابوهادی_پس بلاخره تشریف فرما شدید!
نیم نگاهی بهم انداخت که دستام رو به هم گره زدم.
چهرهش قرمز و خشمگین نبود.
حالا ابروهای پرپشتش رو کمی توی هم کشیده و دماغ نسبتا بزرگش به خاطر نفس های عمیقی که میکشید و لبهایی که به هم میفشرد بزرگتر دیده میشد.
درواقع خیال میکردم نمیتونم اصلا لب هاش رو توی اون تاریکی و از زیر ریش و سبیلش تشخیص بدم.
ارشیا_فقط داشتیم دور میزدیم.
کمی نزدیک پسرش شد و درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو میبرد روبه روش ایستاد.
از لحاظ قدی تقریبا یک اندازه بودن.
ابوهادی_افرین.
درحالی که زهرماری کوفت کردی پشت فرمون دور میزدین؟
ارشیا_چیزی نخوردیم.
ابوهادی_صدای اهنگ از کجا میومد؟
_ضبط.
ارشیا چپ چپ نگاهم کرد و توجه باباش بهم جلب شد.
دوباره گند زده بودم.
حالا کاملا مشخص بود که توی ارامش قبل از توفان به سر میبره.
کاش حداقل سرمون داد میزد تا حرصش رو تخلیه کنه.
قطعا اتفاقات خیلی بدی پیش روم بود.
نفس عمیقی کشید و ابروهاش کمی بالا پرید.
همچنان میتونستم اثار حرص رو توی صورت و چشماش ببینم.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛
_بیا اینجا ببینم!
نیم نگاهی به ارشیا انداختم که متوجه اخمهای توی همش شدم.
با قدمهایی اروم رفتم جلو و توی فاصله یک متریش ایستادم.
ابوهادی_مگه من به شما دوتا نگفتم حق ندارید حتی با همدیگه حرف بزنید.
بعد میرید بیرون مشروب میخورید؟
کمی نزدیکم شد و با صدای بلند تر گفت؛
_نگفتم؟
به خودم لرزیدم و سرم رو انداختم پایین.
ابوهادی_ارشیا!
گفتم یا نگفتم؟
ارشیا_اره، گفتی.
ولی خیلی چیزای دیگه هم گفتی که من بهشون عمل نکردم.
با اینکه خندم گرفت جلوی خودم رو گرفتم تا جو حاکم رو بیشتر از این متشنج نکنم.
ابوهادی که مشخصا میدونست رسما با دوتا احمق کله خر طرفه به ارشیا زل زد.
حالا به نظر میرسید کم کم میخواد عصبانیتش رو تخلیه کنه.
ابوهادی_انتظار دارم حداقل تو یکی زبون ادمیزاد حالیت بشه!
حالا اونم مثل من بنظر میرسید کمی استرس داشته باشه.
انگار هردومون به یک اندازه از باباش میترسیدیم.
البته حسی که اون داشت ترس نبود، بیشتر بنظر میرسید پای اسیب دیدن منافعش وسط باشه.
اون که مثل من قرار نبود کتک بخوره، یا زندانی بشه!
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم به تسبیح با مهره های گلی خشک شد.
ابوهادی_وقتی بهت گفتم با این دخترهی گستاخ مادر قهوه نگرد باید به حرفم گوش میکردی!
ابروهام بالا پرید و به ارشیا که بنظر میرسید دندوناش رو به هم فشار میده تا حرفی نزنه نگاه کردم.
حالا فکش منقبض شده بود و خیلی تند و عمیق نفس میکشید.
ابوهادی نمیدونست که ما میدونیم که مادرمون یکیه!
ابوهادی_خودشم مثل مادرشه.
باید از خونه اینو اون جمعش کرد.
لبهام رو به هم فشردم.
اصلا وضعیت جالبی نبود.
به حال من که فرقی نمیکرد، من تمام عمرم فاحشه و هرزه خطاب شده بودم و احساس خاصی به مادرم نداشتم.
اما ارشیا..
بنظر میرسید خیلی گندم رو دوست داشته باشه.
چشمام رو بستم و تلاش کردم از دهنم نفس بکشم.
چرا که نمیخواستم با هر دم خون تا مغزم بره و با هر بازدم روی لباسم بپاشه.
حالا نوک انگشتام یخ زده بود و با اینکه همچنان الکل توی خونم میچرخید میلرزیدم.
بنظر میومد ضعف کرده باشم.
ارشیا_در داشبورد رو باز کن یه تیکه پارچه توشه، باهاش دماغتو پاک کن.
بدون اینکه نگاهش کنم کاری که میگفت رو کردم و پارچه خشک شده و نه چندان تمیز رو که بوی خاک و ابگل خشک شده میداد به دماغم فشردم.
استرس حقیقی زمانی شروع شد که ماشین جلوی خونه توقف کرد.
در حیاط باز بود و این نشون میداد که ابوهادی به قولش عمل کرده و با تبر منتظر ایستاده تا دوتامون رو به محض ورود دو شقه کنه.
پارچه ابی رنگ رو که حالا بعضی از قسمتهاش به خاطر وجود خون و تاریکی، بادمجونی دیده میشدن پایین بردم که ارشیا نگاهم کرد.
انگار اونم میدونست پدرش جایی توی حیاط ایستاده چون با صدای اروم گفت؛
_تو هیچی نگو.
هرچیم گفت دهنت رو باز نکن، کارو خراب میکنی.
خودم همه چیز رو حل میکنم.
با اینکه میدونستم هیچوقت نمیتونم جلوی دهنم رو بگیرم سرم رو تکون دادم و دستم رفت سمت دستگیره.
خیال میکردم لرزش ماشین به خاطر منه، نه روشن بودنش.
اب دهنم رو قورت دادم.
_ارشیا.
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد که به زور گفتم؛
_چیزی که امشب دیدی رو فراموش کن.
لطفا..
همچنان صدام میلرزید و بریده بریده صحبت میکردم.
حالا مستیم پریده بود، یا حداقل نادیده گرفته میشد.
نگاهش رو ازم گرفت و درحالی که در رو باز میکرد گفت؛
_اون موضوع به من هیچ ربطی نداشت.
نفس عمیقی کشیدم و از ماشین خارج شدم.
به محض اینکه برگشتم عقب ابوهادی رو دیدم که توی چهارچوب ایستاده بود و نگاهمون میکرد.
خیلی سریع و ناخوداگاه دستم رفت سمت پیرهنم و یکی از دکمههاش رو بستم.
چرا که قسمتی از شکمم احساس سرمای بیشتری میکرد و بنظر میرسید تاپم بالا رفته باشه.
ابوهادی_پس بلاخره تشریف فرما شدید!
نیم نگاهی بهم انداخت که دستام رو به هم گره زدم.
چهرهش قرمز و خشمگین نبود.
حالا ابروهای پرپشتش رو کمی توی هم کشیده و دماغ نسبتا بزرگش به خاطر نفس های عمیقی که میکشید و لبهایی که به هم میفشرد بزرگتر دیده میشد.
درواقع خیال میکردم نمیتونم اصلا لب هاش رو توی اون تاریکی و از زیر ریش و سبیلش تشخیص بدم.
ارشیا_فقط داشتیم دور میزدیم.
کمی نزدیک پسرش شد و درحالی که دستاش رو توی جیب شلوارش فرو میبرد روبه روش ایستاد.
از لحاظ قدی تقریبا یک اندازه بودن.
ابوهادی_افرین.
درحالی که زهرماری کوفت کردی پشت فرمون دور میزدین؟
ارشیا_چیزی نخوردیم.
ابوهادی_صدای اهنگ از کجا میومد؟
_ضبط.
ارشیا چپ چپ نگاهم کرد و توجه باباش بهم جلب شد.
دوباره گند زده بودم.
حالا کاملا مشخص بود که توی ارامش قبل از توفان به سر میبره.
کاش حداقل سرمون داد میزد تا حرصش رو تخلیه کنه.
قطعا اتفاقات خیلی بدی پیش روم بود.
نفس عمیقی کشید و ابروهاش کمی بالا پرید.
همچنان میتونستم اثار حرص رو توی صورت و چشماش ببینم.
نگاهی به سرتا پام انداخت و گفت؛
_بیا اینجا ببینم!
نیم نگاهی به ارشیا انداختم که متوجه اخمهای توی همش شدم.
با قدمهایی اروم رفتم جلو و توی فاصله یک متریش ایستادم.
ابوهادی_مگه من به شما دوتا نگفتم حق ندارید حتی با همدیگه حرف بزنید.
بعد میرید بیرون مشروب میخورید؟
کمی نزدیکم شد و با صدای بلند تر گفت؛
_نگفتم؟
به خودم لرزیدم و سرم رو انداختم پایین.
ابوهادی_ارشیا!
گفتم یا نگفتم؟
ارشیا_اره، گفتی.
ولی خیلی چیزای دیگه هم گفتی که من بهشون عمل نکردم.
با اینکه خندم گرفت جلوی خودم رو گرفتم تا جو حاکم رو بیشتر از این متشنج نکنم.
ابوهادی که مشخصا میدونست رسما با دوتا احمق کله خر طرفه به ارشیا زل زد.
حالا به نظر میرسید کم کم میخواد عصبانیتش رو تخلیه کنه.
ابوهادی_انتظار دارم حداقل تو یکی زبون ادمیزاد حالیت بشه!
حالا اونم مثل من بنظر میرسید کمی استرس داشته باشه.
انگار هردومون به یک اندازه از باباش میترسیدیم.
البته حسی که اون داشت ترس نبود، بیشتر بنظر میرسید پای اسیب دیدن منافعش وسط باشه.
اون که مثل من قرار نبود کتک بخوره، یا زندانی بشه!
اب دهنم رو قورت دادم و نگاهم به تسبیح با مهره های گلی خشک شد.
ابوهادی_وقتی بهت گفتم با این دخترهی گستاخ مادر قهوه نگرد باید به حرفم گوش میکردی!
ابروهام بالا پرید و به ارشیا که بنظر میرسید دندوناش رو به هم فشار میده تا حرفی نزنه نگاه کردم.
حالا فکش منقبض شده بود و خیلی تند و عمیق نفس میکشید.
ابوهادی نمیدونست که ما میدونیم که مادرمون یکیه!
ابوهادی_خودشم مثل مادرشه.
باید از خونه اینو اون جمعش کرد.
لبهام رو به هم فشردم.
اصلا وضعیت جالبی نبود.
به حال من که فرقی نمیکرد، من تمام عمرم فاحشه و هرزه خطاب شده بودم و احساس خاصی به مادرم نداشتم.
اما ارشیا..
بنظر میرسید خیلی گندم رو دوست داشته باشه.
مثل شیشهای شکسته شدهام.
هرکسی مرا بیابد جز بینظمیای کسالت بار و شکننده هیچ نمیبیند.
خیلی سخت است که فقط خودت بدانی که روزی چیزی بودی و شکل و شمایلی داشتی.
که به دردی میخوردی،
به چشم می امدی و
میدرخشیدی.
هرکسی مرا بیابد جز بینظمیای کسالت بار و شکننده هیچ نمیبیند.
خیلی سخت است که فقط خودت بدانی که روزی چیزی بودی و شکل و شمایلی داشتی.
که به دردی میخوردی،
به چشم می امدی و
میدرخشیدی.
پلک چپم درد میکند، موهایم گز گز میکنند و دندانم میسوزد.
اغراق نکنم، اینهم مثل هزار و یک درد دیگری که دارم تقصیر توست.
مگر نمیگویند چو عضوی به درد اورد روزگار، دگر عضو هارا نماند قرار؟
تو قسمتی از وجود من بودی و با رفتنت قلبم را له کردی.
این صد و چند مرض و درد دیگری هم که دارم همه از صدقه سر نبود توست.
اغراق نکنم، اینهم مثل هزار و یک درد دیگری که دارم تقصیر توست.
مگر نمیگویند چو عضوی به درد اورد روزگار، دگر عضو هارا نماند قرار؟
تو قسمتی از وجود من بودی و با رفتنت قلبم را له کردی.
این صد و چند مرض و درد دیگری هم که دارم همه از صدقه سر نبود توست.
من از مرگ تنها به یک دلیل میترسم؛
اگر روزی مردم و دوباره متولد شدم و در قالب جلد یک عنکبوت همچنان به تو میاندیشیدم چه؟
اگر همچنان به خاطر میاوردم که از عنکبوتها نفرت داری و هرکجا مرا ببینی حالت تهوع میگیری چه؟
من با این درد چه خواهم کرد؟
با وجودی که تو دوستش نخواهی داشت چه خواهم کرد؟