با کلهپزی آقدایی تماس میفرمایم؟
٢٨ مرداد ٠۵
گذشته از آمپول هم دردناکتر و سیخناکتر است. هشتگ قصار شب. پیشترها واسه یارو کتابفروشه ورداشتم نوشتم سلام آقا. آقا و زهرمار. لااقل مینوشتی عامو. بهتر بود. فلانروزی رفته بودیم نانوایی با اعظم، دوتا عامونانیها قد باباجد من سن داشتند، بعد یکیش درآمد بهم گفت «این»، آن یکی «خاله». این و زهرنهوت. خاله و زهرنهوت. آن روز هم توی پشتیبانی، دوستی پیام داده بود سلام جناب. و خب من اول دنبال کیلم گشتم و بعد سرچیدم «جناب چیست؟». اینجوری بودم که نکند به زنها هم میگویند و من نمیدانم. خانم و الههتان هستم، نصیری. توی دلم گفتم. اما کاش شب، قلعهی هاول بود. با چندین در. میگشودم درِ خیابان انقلاب تهران را و توی انقلاب، درِ کتابفروشیهای دست دوم را. دلم کتاب خاست، کتاب دلم خاست، چند قدم با تو توی خیابون دلم خاست. دلم تهران را میخاهد و دلم تهران را نمیخاهد. نمیدانم چرا تهران رفتن برایم سخت است. چرا ندانم، میدانم. بعد از دیماه یکی از سختیهای تهران رفتن، برایم دیماه است. از تهران فقط کتاب و انقلاب در تصورم نیست، خون و خیابان هم هست، با اینکه آخرینبار... آخرینبار کی تهران بودم؟ کاش جادوگری معمار بودم در برابر مسافت و زمان. عفریتهمعمار. حالا بعد از شادمهر، هایده میتواند بخاند: من از کتاب آمدم، من از کتاب آمدم، بعد از گشتن توی سایتهای مختلف آمدم، چه دلت خاست چه نخاست آمدم. زنده باد، از اتاق فرمان میفرمایند این یکی را معین خانده نه هایده. فرقی هم ندارند. مگر اینکه هایده میتواند یک لقمه کند، معین را.
عصری رفتیم دفتر. این دفتر رفتنها در نظرم بیهودهکاریست. پُخکار دی. با اینکه با این مکان و این ژست، تصویر دیگری از خودم را میبینم و با الناز به گفتوگو و خوش میگذرد اما این شاخه است و ریشهی این درخت را نچ، نیستم. دارم بهش میاندیشم. امروز با الناز از شغل و کسبوکار دلخاهمان حرفیدیم. آنقدر وجد توی وجودم قُلقُلید که گفتم پاشو برویم پیادهروی. رفتیم و چقدر سوت و کور و بیابانیست. شهر. کاش دعانویس بودم. و برای خودم دعای پرسه مینوشتم.
تایپ تایپ تایپ، اما نه بهاندازه، بیحد و اندازه. با تایپیدن نویسندهترم. و اوووف، چه حالی داد هزارکلمهنویسیِ ظهرانهی امروز. داشتم کانالهای همسفران مدرسه نویسندگی را میدیدم و چشمم خورد به این الهه نصیری و؟ چه عاطفانه، دختر خانم. خوشممان نیامد، زبانی یغورتر باس و بباید. (دختر خانم: خب به تخم پدرم، یغور هم از پهنا، تویت. زنیکه.) اما بهنظرم دختر خانم باید یادداشتهای کانالشان را با لپتاپ تایپ کنند و وقت بیشتری بگذارند واس زبانورزی. (دختر خانم: گهخوری دختر خانم به تو نیامده. زنیکه.) ولی خب، جدا از زنیکه و دختر خانم، این چه زبان لاغروییست؟ من یک زبان ١٢٠ کیلویی میخاهم. (دختر خانم و زنیکه: با کلهپزی آقداییتان تماس بگیرید.)
باز خاطرات سربازی. امشب فقط من و ندا بودیم، بعد از انجام تمرین تخصصیکاری، آنقدر از خاطرات نوشتن و مدرسه نویسندگی و دیدارهای حضوری گفتیم که جای فائزه خالی. اگر بود طول و عرضمان را یکی میکرد و بدرود را سلام میگفت. چون او هنوز نائل نشده به درجهی سربازی. چقدر شنیدن ندا و خاطرات یادداشتنویسی و داستاننویسیاش گوشت بود و چسبید به تنم. حالا که این پیشینه و جزییات را میدانم ازش، تصویر ندای نویسنده در ذهنم غنیتر و کاملتر است. آنقدر خاطره مرور کردیم و خوش گذشت که لبخنددرد گرفتم و عَرق و عِرق شاگردیم بالا زد.
الهه نصیری
@elahebaseda
٢٨ مرداد ٠۵
گذشته از آمپول هم دردناکتر و سیخناکتر است. هشتگ قصار شب. پیشترها واسه یارو کتابفروشه ورداشتم نوشتم سلام آقا. آقا و زهرمار. لااقل مینوشتی عامو. بهتر بود. فلانروزی رفته بودیم نانوایی با اعظم، دوتا عامونانیها قد باباجد من سن داشتند، بعد یکیش درآمد بهم گفت «این»، آن یکی «خاله». این و زهرنهوت. خاله و زهرنهوت. آن روز هم توی پشتیبانی، دوستی پیام داده بود سلام جناب. و خب من اول دنبال کیلم گشتم و بعد سرچیدم «جناب چیست؟». اینجوری بودم که نکند به زنها هم میگویند و من نمیدانم. خانم و الههتان هستم، نصیری. توی دلم گفتم. اما کاش شب، قلعهی هاول بود. با چندین در. میگشودم درِ خیابان انقلاب تهران را و توی انقلاب، درِ کتابفروشیهای دست دوم را. دلم کتاب خاست، کتاب دلم خاست، چند قدم با تو توی خیابون دلم خاست. دلم تهران را میخاهد و دلم تهران را نمیخاهد. نمیدانم چرا تهران رفتن برایم سخت است. چرا ندانم، میدانم. بعد از دیماه یکی از سختیهای تهران رفتن، برایم دیماه است. از تهران فقط کتاب و انقلاب در تصورم نیست، خون و خیابان هم هست، با اینکه آخرینبار... آخرینبار کی تهران بودم؟ کاش جادوگری معمار بودم در برابر مسافت و زمان. عفریتهمعمار. حالا بعد از شادمهر، هایده میتواند بخاند: من از کتاب آمدم، من از کتاب آمدم، بعد از گشتن توی سایتهای مختلف آمدم، چه دلت خاست چه نخاست آمدم. زنده باد، از اتاق فرمان میفرمایند این یکی را معین خانده نه هایده. فرقی هم ندارند. مگر اینکه هایده میتواند یک لقمه کند، معین را.
عصری رفتیم دفتر. این دفتر رفتنها در نظرم بیهودهکاریست. پُخکار دی. با اینکه با این مکان و این ژست، تصویر دیگری از خودم را میبینم و با الناز به گفتوگو و خوش میگذرد اما این شاخه است و ریشهی این درخت را نچ، نیستم. دارم بهش میاندیشم. امروز با الناز از شغل و کسبوکار دلخاهمان حرفیدیم. آنقدر وجد توی وجودم قُلقُلید که گفتم پاشو برویم پیادهروی. رفتیم و چقدر سوت و کور و بیابانیست. شهر. کاش دعانویس بودم. و برای خودم دعای پرسه مینوشتم.
تایپ تایپ تایپ، اما نه بهاندازه، بیحد و اندازه. با تایپیدن نویسندهترم. و اوووف، چه حالی داد هزارکلمهنویسیِ ظهرانهی امروز. داشتم کانالهای همسفران مدرسه نویسندگی را میدیدم و چشمم خورد به این الهه نصیری و؟ چه عاطفانه، دختر خانم. خوشممان نیامد، زبانی یغورتر باس و بباید. (دختر خانم: خب به تخم پدرم، یغور هم از پهنا، تویت. زنیکه.) اما بهنظرم دختر خانم باید یادداشتهای کانالشان را با لپتاپ تایپ کنند و وقت بیشتری بگذارند واس زبانورزی. (دختر خانم: گهخوری دختر خانم به تو نیامده. زنیکه.) ولی خب، جدا از زنیکه و دختر خانم، این چه زبان لاغروییست؟ من یک زبان ١٢٠ کیلویی میخاهم. (دختر خانم و زنیکه: با کلهپزی آقداییتان تماس بگیرید.)
باز خاطرات سربازی. امشب فقط من و ندا بودیم، بعد از انجام تمرین تخصصیکاری، آنقدر از خاطرات نوشتن و مدرسه نویسندگی و دیدارهای حضوری گفتیم که جای فائزه خالی. اگر بود طول و عرضمان را یکی میکرد و بدرود را سلام میگفت. چون او هنوز نائل نشده به درجهی سربازی. چقدر شنیدن ندا و خاطرات یادداشتنویسی و داستاننویسیاش گوشت بود و چسبید به تنم. حالا که این پیشینه و جزییات را میدانم ازش، تصویر ندای نویسنده در ذهنم غنیتر و کاملتر است. آنقدر خاطره مرور کردیم و خوش گذشت که لبخنددرد گرفتم و عَرق و عِرق شاگردیم بالا زد.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥6🍓3❤2😇1
❤🔥8❤3🍓2💘2👻1😇1
بسم لـلهی قادر
بیدار میشوی. میپلکی. تبلیغ طراحی میکنی. ناهار میخوری. خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. آزادنویسی میکنی. لباس میپوشی. میروی دفتر. در دفتر، وبینار «نویسندهساز» را شرکت میکنی. حرف نوشتن و استمرار و چسبنیادی انگیزه است. ایموجی تاییدکن سبزهدست میگذاری. یادداشت برمیداری. بعد از وبینار، سامانه را چک میکنی. پروژه شکار میکنی. زنگ میزنی و شکارهایت را به قول لنا راپورت میدهی. کاغد برمیداری و کمی مینویسی. میروی مرغفروشی و فرمودهی ننهات را میخری. برمیگردی خانه. میروی پشت میز. خوشهیی میکشی برای ماه پیشرو. لش میکنی روی تخت. دوباره خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. میروی سراغ کتاب «نگارش دانشگاهی؛ پارگرافنویسی» که امروز در «نویسندهساز» به واسطهی پرسش زهرا هادی معرفی شده؛ میخانی بلکه تمرینهایش چارهی زدودنِ شاعرانگی باشد. فصل دوم «دُن کیشوت» یا «دُن کی شد» را میخانی. با برگی میقرارید و گفتوگو میکنید. یادداشتکی مینویسی با عنوان «فضا چیست؟». شام میخوری. تاریکی هوا، سنگینتر از شامی که خوردهیی، توی شکمت تهنشین شده و خابت گرفته. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. اکههی، میبینی ساعت یازده است. باید نوشتهیی منتشر کنی. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. که. تویت تقی میخورد به توقی. دستهی بادکنک عواطف در دستت، هر بادکنک، بَبرِ دریدن میشود. خاموشی میزنی. میخزی توی تخت. باید یادداشتی بنویسی. مینویسی و نمیشود چون نمیخاهی بَبرهایت را بنویسی. مینویسی و نمیشود و نوشتهات سردرد میشود. پا میشوی و روشنی میزنی. میروی پایین. آب میزنی به صورتت. میروی آشپزخانه. معجزهی پروردگار از روی یخچال به تو میگوید سلام: شکلات. آب مینوشی. با یک مشت تخمه برمیگردی اتاقت. بساط میکنی روی تخت به تخمهشکنی. فرشتهی الهام میگوید: بسم لـلهی قادر. که حفظ استمرار، حاصلِ مهارت للگی برای عواطف است. هر روز ادامه دادن و کار را پیش بردن در آشفتهزمان، حاصل مدیریت عاطفه است.
الهه نصیری
@elahebaseda
بیدار میشوی. میپلکی. تبلیغ طراحی میکنی. ناهار میخوری. خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. آزادنویسی میکنی. لباس میپوشی. میروی دفتر. در دفتر، وبینار «نویسندهساز» را شرکت میکنی. حرف نوشتن و استمرار و چسبنیادی انگیزه است. ایموجی تاییدکن سبزهدست میگذاری. یادداشت برمیداری. بعد از وبینار، سامانه را چک میکنی. پروژه شکار میکنی. زنگ میزنی و شکارهایت را به قول لنا راپورت میدهی. کاغد برمیداری و کمی مینویسی. میروی مرغفروشی و فرمودهی ننهات را میخری. برمیگردی خانه. میروی پشت میز. خوشهیی میکشی برای ماه پیشرو. لش میکنی روی تخت. دوباره خلوتک نویسایی که میخاهی را فراهم میکنی. میروی سراغ کتاب «نگارش دانشگاهی؛ پارگرافنویسی» که امروز در «نویسندهساز» به واسطهی پرسش زهرا هادی معرفی شده؛ میخانی بلکه تمرینهایش چارهی زدودنِ شاعرانگی باشد. فصل دوم «دُن کیشوت» یا «دُن کی شد» را میخانی. با برگی میقرارید و گفتوگو میکنید. یادداشتکی مینویسی با عنوان «فضا چیست؟». شام میخوری. تاریکی هوا، سنگینتر از شامی که خوردهیی، توی شکمت تهنشین شده و خابت گرفته. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. اکههی، میبینی ساعت یازده است. باید نوشتهیی منتشر کنی. همهچیز کوک است و خوشحالی که چه روز خوبی بود امروز با خلوتکهایی که ساختهیی. که. تویت تقی میخورد به توقی. دستهی بادکنک عواطف در دستت، هر بادکنک، بَبرِ دریدن میشود. خاموشی میزنی. میخزی توی تخت. باید یادداشتی بنویسی. مینویسی و نمیشود چون نمیخاهی بَبرهایت را بنویسی. مینویسی و نمیشود و نوشتهات سردرد میشود. پا میشوی و روشنی میزنی. میروی پایین. آب میزنی به صورتت. میروی آشپزخانه. معجزهی پروردگار از روی یخچال به تو میگوید سلام: شکلات. آب مینوشی. با یک مشت تخمه برمیگردی اتاقت. بساط میکنی روی تخت به تخمهشکنی. فرشتهی الهام میگوید: بسم لـلهی قادر. که حفظ استمرار، حاصلِ مهارت للگی برای عواطف است. هر روز ادامه دادن و کار را پیش بردن در آشفتهزمان، حاصل مدیریت عاطفه است.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥4❤4⚡2🔥1🍓1
فرتوتگی با دورچین نویسندگی میخورید؟
ساعت هشت صبح. دست میکند زیر بالشت و ماسماسک داغیدهاش را بیرون میکشد. روی صفحه نوشته شده: ساعت بسته شد، گوشی شما به دلیل فلانیِ ساعت داغ کرده است و بهمان. چند پیام ضروری را جواب میدهد. خاموشش میکند و میزند به شارژ. میآید پشت میز و لپتاپش را روشن میکند. مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.
کدام عنینهمغزی ساعت دو بامداد در حالی که چشمها و دستها و پاها و کمرش درد میکند روی تخت دراز کشیده و به گوشی توی دستش خیره شده که چیزی بنویسد؟ او.
الان تقریبن هشت سال است که پاک است، از خاب. شبهایش. این یکیدو سال اخیر، عصر به کلاسها میگذرد و شب؟ به کار؟ به بیداری. شب را به بیداری، بیدار میماند.
نچ، صبح و شب و غروب و اینها مهم نیست. در فرع است. چون صبح و شب و غروب و اینها هرکدام یکجور برایش فلاکت است. مهم نوشتن است. نوشتن پست کانالش بهعنوان اولین کار روز، در ورد. ظهر و عصر و شب؟ نوشتن نمیتواند اولین کارش باشد. چون آن ساعتها یا اوج شلوغی بازارِ روز است یا چند ساعت مانده بهش.
نچ، صبح و شب و غروب و اینها مهم نیست. در فرع است. چون صبح و شب و غروب و اینها هرکدام یکجور برایش فلاکت است. مهم نوشتن است. ابزار نوشتن و چگونگی کار. از کسی که ساعت فلانِ بامداد روی تخت ولوو است و برای نوشتن خیره یا بهتایپِ گوشی است، نویسنده درمیآید؟ حالا شاید زد و درآمد. با دورچین فرسودگی و فرتوتگی و مقداری سسشر. یا، فرسودگی و فرتوتگی و مقداری سسشر، با دورچین نویسندگی؟
ساعت هشت صبح. دست میکند زیر بالشت و ماسماسک داغیدهاش را بیرون میکشد. روی صفحه نوشته شده: ساعت بسته شد، گوشی شما به دلیل فلانیِ ساعت داغ کرده است و بهمان. چند پیام ضروری را جواب میدهد. خاموشش میکند و میزند به شارژ. میآید پشت میز و لپتاپش را روشن میکند. مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.
الهه نصیری
@elahebaseda
ساعت هشت صبح. دست میکند زیر بالشت و ماسماسک داغیدهاش را بیرون میکشد. روی صفحه نوشته شده: ساعت بسته شد، گوشی شما به دلیل فلانیِ ساعت داغ کرده است و بهمان. چند پیام ضروری را جواب میدهد. خاموشش میکند و میزند به شارژ. میآید پشت میز و لپتاپش را روشن میکند. مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.
کدام عنینهمغزی ساعت دو بامداد در حالی که چشمها و دستها و پاها و کمرش درد میکند روی تخت دراز کشیده و به گوشی توی دستش خیره شده که چیزی بنویسد؟ او.
الان تقریبن هشت سال است که پاک است، از خاب. شبهایش. این یکیدو سال اخیر، عصر به کلاسها میگذرد و شب؟ به کار؟ به بیداری. شب را به بیداری، بیدار میماند.
نچ، صبح و شب و غروب و اینها مهم نیست. در فرع است. چون صبح و شب و غروب و اینها هرکدام یکجور برایش فلاکت است. مهم نوشتن است. نوشتن پست کانالش بهعنوان اولین کار روز، در ورد. ظهر و عصر و شب؟ نوشتن نمیتواند اولین کارش باشد. چون آن ساعتها یا اوج شلوغی بازارِ روز است یا چند ساعت مانده بهش.
نچ، صبح و شب و غروب و اینها مهم نیست. در فرع است. چون صبح و شب و غروب و اینها هرکدام یکجور برایش فلاکت است. مهم نوشتن است. ابزار نوشتن و چگونگی کار. از کسی که ساعت فلانِ بامداد روی تخت ولوو است و برای نوشتن خیره یا بهتایپِ گوشی است، نویسنده درمیآید؟ حالا شاید زد و درآمد. با دورچین فرسودگی و فرتوتگی و مقداری سسشر. یا، فرسودگی و فرتوتگی و مقداری سسشر، با دورچین نویسندگی؟
ساعت هشت صبح. دست میکند زیر بالشت و ماسماسک داغیدهاش را بیرون میکشد. روی صفحه نوشته شده: ساعت بسته شد، گوشی شما به دلیل فلانیِ ساعت داغ کرده است و بهمان. چند پیام ضروری را جواب میدهد. خاموشش میکند و میزند به شارژ. میآید پشت میز و لپتاپش را روشن میکند. مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥5❤3⚡1🍓1
از زمان و نوستالژی
نظر داشتن به گذشته را دوست دارم و گذشته را نه
پ.گ: اسم پیجه عکاسخونهس.
#روزگفتار
@elahebaseda
نظر داشتن به گذشته را دوست دارم و گذشته را نه
پ.گ: اسم پیجه عکاسخونهس.
#روزگفتار
@elahebaseda
❤2
مگر من جندهام؟ | نویسنده و ذهن هزارننگش
روزی را از خودت بیکلمه نگذار. میگویم به خودم.
ندا نوشته «الا میگوید میخاهد پستهایش را توی لپتاپ بنویسد.» همین دستهایم را برمیانگیزد برای لمس کیبوردی که مقابلم است.
توی دومین جلسهی نویسندگی پیشرفته حرف جستار بود. جستار. چه جستار را دوست دارم و یادم رفته بود. دربارهی تفاوت مقاله و جستار میگوید استاد: نویسنده در مقاله نتیجهی فکر را مینویسد و در جستار، فرایند فکر. برای همین است که الهه میگوید جستار برایش غایت آزادیست در فرم؟ برای همین است که جستار آزادانه مینماید در نظرم: نشان دادن فرایند فکر.
برانگیخت شوقم. شوقم. برای فکر کردن. انگار بدن و چهره یافته حالا فکر کردن: جستار نوشتن.
استاد میگوید قرار نیست جستار بنویسیم، مشق جستار میکنیم. مشق جستار. مشق لیلی. یا شاید مشق لیلا. یا همان که نمانده یادم. اسم نمایشگاه هنرمندی بود. شاید گرافیست بود یا توی خطِ خط و تایپوگرافی. اما مشق جستار. برانگیخت شوقم.
گفتم فردا بعد از بیداری، اولین کاری که میکنم مشق جستار است. بناست یک کلمه را برگزینیم و بگذاریم وسط دایره و مشق جستار کنیم، برای ارائه در دوره. گفتم یک هفتهی تمام میکنم، مشق جستار. میآمیزمش با برنامهام برای تغییر ابزار نوشتنم و تا دوشنبهی بعد، مشق در مشق میکنم.
امروز بعد از بیداری و خابداری و خابیداری، هلنگ و دو لنگ خود را جمع کرده و هیکل گسترانده بر صندلی، آغازیدم به نوشتن. دربارهی چه؟ همان که مدتها توی مغزم میلولید: مفهوم جندگی.¹ حالا چرا این؟
ندا نوشته: «توی گوشی مینویسم. فقط مینویسم. پست نمینویسم.» با اینکه نوشته ندا. نوشته بودم در کانالم: «مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.» بعد اینطور بودم که یعنی چه مهم نیست چه بنویسد؟ مگر میشود کسی بخاهد کار جدی کند و مهم نباشد که چه مینویسد؟ با این حرف چه چیزی را برای خودت و دیگران ترویج میکنی؟ هر پرتی را منتشر کردن؟
روزهای زیادی میدانم چیزی که نوشتهام و بنا دارم منتشر کنم نوشتهی خوبی نیست، با این حال منتشر میکنم. روزهای زیادی چرتچیزی را تنها برای حفظ جریان انتشار منتشر میکنم. روزهای زیادی بعد از اینکه چیزی را منتشر میکنم نظرم تغییر میکند و به چیزی میرسم که مقابل آنچهست که منتشر کردهام. با این حال ادامه میدهم به انتشار روزانه. چرا؟
چون مگر بنیاد و ریشهی نوشتن، خوب نوشتن است؟ یا بنیاد و ریشهی انتشار برای یک نویسنده و کسی که جویای نوشتن و نویسندگیست، نوشتهی خوبی را منتشر کردن؟ یا بنیاد و ریشهی نوشتن، یافتن جسارت و توان فکر کردن و بیان کردن است؟
مینوشتم از مفهوم جندگی. چون میآید توی ذهنم گاهی که مگر من جندهام؟ در موقعیتی که هیچ دخلی ندارد به جنده و جندگی. میخاهم از خودم عکسی استوری کنم؛ میگویم مگر من جندهام؟ از بدنم مینویسم؛ میگویم نکند فکر کنند من جندهام؟ رکیک مینویسم؛ میگویم نکند خیال کنند چراغ سبزی چیزی میدهم؟
ولی جنده مگر کسی نیست که در ازای رابطهی جنسی پول میگیرد؟ پس چرا ذهنم میپرسد مگر من جندهام در حالی که هرگز این کار را نکردهام؟
شاید چون شنیدهام «چه مچ لخت پای یک زن را ببیند چه آنجایش را.» شاید چون شنیدهام «بلندبلند توی خیابان نخند، فکر میکنند سبکی.» چون شنیدهام «آرایشش را نگاه، خودش را کرده شبیه جندهها.» شاید چون شنیدهام «از آن جندههاست، با دوستپسرش میخابد.» شاید چون انسان را تقلیل دادهایم به کننده و شونده. شاید چون کافیست پایت را بگذاری توی خیابان و حضرت دودول را ببینی که تمام هستی نشانه است برای شق کردنش و همین که هست و هستی برایش اجازه است که به حریمت تجاوز کند.
پتوپهنی گسترهی نشانهها و قصههای بد. بد چون ربط سست و بیربطی دارند. با تمام سستربطی، وارد ذهن ما میشوند و میشوند ننگ و میدویم برای دوری ازشان که ننگین نشویم. اما از کجا آمدهاند این قصهها و سوالها؟ اجیرشدهی سرکوب نیستند؟
بنیاد و ریشهی نوشتن، یافتن جسارت و توان فکر کردن و بیان کردن است. اینکه با تمام ننگپنداری و ننگترسی و ننگگریزیات، حضوری مکتوب داشته باشی و بنویسی، با وجود فهرست بینهایت ننگهای ذهنت که یکی از آنها خوب ننوشتن است. خوب در چه و چگونگی. اما مگر بنیاد و ریشهی نوشتن، خوب نوشتن است؟ یا بنیاد و ریشهی انتشار برای یک نویسنده و کسی که جویای نوشتن و نویسندگیست، نوشتهی خوبی را منتشر کردن؟
¹میگویم «مفهوم» چون جندگی فراتر از یک شغل و عمل است و آنچه که مینوشتم دربارهاش همان «فراتر بودن» بود که نمیدانم «مفهوم» برایش اسم مناسبیست یا یوخ. و میگویم «جندگی» و نه روسپیگری و فاحشهگی چون زبان و فرهنگی که میاندیشیدم به آن، یعنی زبان و فرهنگ کوچه و روزمره هم میگوید جندگی.
الهه نصیری
روزی را از خودت بیکلمه نگذار. میگویم به خودم.
ندا نوشته «الا میگوید میخاهد پستهایش را توی لپتاپ بنویسد.» همین دستهایم را برمیانگیزد برای لمس کیبوردی که مقابلم است.
توی دومین جلسهی نویسندگی پیشرفته حرف جستار بود. جستار. چه جستار را دوست دارم و یادم رفته بود. دربارهی تفاوت مقاله و جستار میگوید استاد: نویسنده در مقاله نتیجهی فکر را مینویسد و در جستار، فرایند فکر. برای همین است که الهه میگوید جستار برایش غایت آزادیست در فرم؟ برای همین است که جستار آزادانه مینماید در نظرم: نشان دادن فرایند فکر.
برانگیخت شوقم. شوقم. برای فکر کردن. انگار بدن و چهره یافته حالا فکر کردن: جستار نوشتن.
استاد میگوید قرار نیست جستار بنویسیم، مشق جستار میکنیم. مشق جستار. مشق لیلی. یا شاید مشق لیلا. یا همان که نمانده یادم. اسم نمایشگاه هنرمندی بود. شاید گرافیست بود یا توی خطِ خط و تایپوگرافی. اما مشق جستار. برانگیخت شوقم.
گفتم فردا بعد از بیداری، اولین کاری که میکنم مشق جستار است. بناست یک کلمه را برگزینیم و بگذاریم وسط دایره و مشق جستار کنیم، برای ارائه در دوره. گفتم یک هفتهی تمام میکنم، مشق جستار. میآمیزمش با برنامهام برای تغییر ابزار نوشتنم و تا دوشنبهی بعد، مشق در مشق میکنم.
امروز بعد از بیداری و خابداری و خابیداری، هلنگ و دو لنگ خود را جمع کرده و هیکل گسترانده بر صندلی، آغازیدم به نوشتن. دربارهی چه؟ همان که مدتها توی مغزم میلولید: مفهوم جندگی.¹ حالا چرا این؟
ندا نوشته: «توی گوشی مینویسم. فقط مینویسم. پست نمینویسم.» با اینکه نوشته ندا. نوشته بودم در کانالم: «مهم نیست چه بنویسد، مهم این است که اولین کار روزش باشد و با سیستم بنویسد: پست کانالش را.» بعد اینطور بودم که یعنی چه مهم نیست چه بنویسد؟ مگر میشود کسی بخاهد کار جدی کند و مهم نباشد که چه مینویسد؟ با این حرف چه چیزی را برای خودت و دیگران ترویج میکنی؟ هر پرتی را منتشر کردن؟
روزهای زیادی میدانم چیزی که نوشتهام و بنا دارم منتشر کنم نوشتهی خوبی نیست، با این حال منتشر میکنم. روزهای زیادی چرتچیزی را تنها برای حفظ جریان انتشار منتشر میکنم. روزهای زیادی بعد از اینکه چیزی را منتشر میکنم نظرم تغییر میکند و به چیزی میرسم که مقابل آنچهست که منتشر کردهام. با این حال ادامه میدهم به انتشار روزانه. چرا؟
چون مگر بنیاد و ریشهی نوشتن، خوب نوشتن است؟ یا بنیاد و ریشهی انتشار برای یک نویسنده و کسی که جویای نوشتن و نویسندگیست، نوشتهی خوبی را منتشر کردن؟ یا بنیاد و ریشهی نوشتن، یافتن جسارت و توان فکر کردن و بیان کردن است؟
مینوشتم از مفهوم جندگی. چون میآید توی ذهنم گاهی که مگر من جندهام؟ در موقعیتی که هیچ دخلی ندارد به جنده و جندگی. میخاهم از خودم عکسی استوری کنم؛ میگویم مگر من جندهام؟ از بدنم مینویسم؛ میگویم نکند فکر کنند من جندهام؟ رکیک مینویسم؛ میگویم نکند خیال کنند چراغ سبزی چیزی میدهم؟
ولی جنده مگر کسی نیست که در ازای رابطهی جنسی پول میگیرد؟ پس چرا ذهنم میپرسد مگر من جندهام در حالی که هرگز این کار را نکردهام؟
شاید چون شنیدهام «چه مچ لخت پای یک زن را ببیند چه آنجایش را.» شاید چون شنیدهام «بلندبلند توی خیابان نخند، فکر میکنند سبکی.» چون شنیدهام «آرایشش را نگاه، خودش را کرده شبیه جندهها.» شاید چون شنیدهام «از آن جندههاست، با دوستپسرش میخابد.» شاید چون انسان را تقلیل دادهایم به کننده و شونده. شاید چون کافیست پایت را بگذاری توی خیابان و حضرت دودول را ببینی که تمام هستی نشانه است برای شق کردنش و همین که هست و هستی برایش اجازه است که به حریمت تجاوز کند.
پتوپهنی گسترهی نشانهها و قصههای بد. بد چون ربط سست و بیربطی دارند. با تمام سستربطی، وارد ذهن ما میشوند و میشوند ننگ و میدویم برای دوری ازشان که ننگین نشویم. اما از کجا آمدهاند این قصهها و سوالها؟ اجیرشدهی سرکوب نیستند؟
بنیاد و ریشهی نوشتن، یافتن جسارت و توان فکر کردن و بیان کردن است. اینکه با تمام ننگپنداری و ننگترسی و ننگگریزیات، حضوری مکتوب داشته باشی و بنویسی، با وجود فهرست بینهایت ننگهای ذهنت که یکی از آنها خوب ننوشتن است. خوب در چه و چگونگی. اما مگر بنیاد و ریشهی نوشتن، خوب نوشتن است؟ یا بنیاد و ریشهی انتشار برای یک نویسنده و کسی که جویای نوشتن و نویسندگیست، نوشتهی خوبی را منتشر کردن؟
¹میگویم «مفهوم» چون جندگی فراتر از یک شغل و عمل است و آنچه که مینوشتم دربارهاش همان «فراتر بودن» بود که نمیدانم «مفهوم» برایش اسم مناسبیست یا یوخ. و میگویم «جندگی» و نه روسپیگری و فاحشهگی چون زبان و فرهنگی که میاندیشیدم به آن، یعنی زبان و فرهنگ کوچه و روزمره هم میگوید جندگی.
الهه نصیری
❤🔥8⚡5🔥3🍓1💘1
اینجا در عنوانی و میخاهی مرا توی کانالت بمنتشری
١. اینجا گوشی را میگذاری کنار و میویی پشت سیستم که گزارش نیکت را تایپ کنی.
٢. اینجا مینالی که باز اول روز است و هنوز خاب از چشمت باز نشده باید بنشینی پشت میز و بنویسی.
٣. اینجا به پیامها جواب میدهی اما نه توی رختخاب، نشستهیی روی مبلک اتاقت.
۴. اینجا نیمساعت تنظیم میکنی و میآغازی به تایپیدن.
۵. اینجا سایتی را باز میکنی که شبیه به ویکیپدیاست اما خودش نیست. اینجا «فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری» را باز میکنی و بعد میروی. نکند رفتن مقدم بر فکر روشنگریست؟
۶. اینجا یک ساختمان ماکارونی بالا میبری در سایت بشقاب و مینشینی پشت میز آشپزخانه به ساختمانخوری.
٧. اینجا ناخوردهی ساختمان را میریزی توی درهی قابلمه.
٨. اینجا میخزی توی رختخاب.
٩. اینجا دست میکنی برای کتابهای قفسهی تختت و کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را برمیداری.
١٠. اینجا کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را کنار بالشت میگذاری و میخابی.
١١. اینجا گوشی را برمیداری و از مربع حروف و اعداد، حروفی را میریزی در باک گوگل و از دروازهی زرد مهمان وارد میشوی، پیاده میشوی و مینویسی سلام سلام.
١٢. اینجا نشستهیی و معلوم نیست گوش میدهی یا ماژیکچرانی میکنی روی کاغذ.
١٣. اینجا موشک کاغذی در آسمان آبی را باز میکنی و هر بار میگویی سلام وقت بخیر و لینک فلان خدمت شما.
١۴. اینجا باز برمیگردی به تخت، گوشی توی دستت است و سیاهیها را بالاپایین میکنی تا میزنی روی یکیشان، از سیاهی درمیآید و خیره میشوی.
١۵. اینجا گرم است اتاقت ولی برف است آنجا که خیره شدی.
١۶. اینجا، آنجا زن و مرد دعوایشان دارد میجوشد ولی میبندیشان چون باید بروی به آسمان آبی و بگویی سلام وقت بخیر.
١٧. اینجا از پلهها میروی پایین چون صدای شکار میآید. اینجا گوشت موز ناکبابی با بادام هوایی و چیپس شکاری میزنی به خیک.
١٨. اینجا زنی چیزی مثل پیسپیس میگوید و میروی به آشپزخانه و میگوید تو نصیحتش کن.
١٩. اینجا روبهروی دختری میایستی و میگویی این مدرسه و آن مدرسه فرقی ندارد خیلیها.
٢٠. اینجا کل کتابهایت را جمع میکنی و میچینی روی تخت.
٢١. اینجا توی باک گوگل میریزی: میز تاشوی دیواری.
٢٢. اینجا دوباره مینشینی پشت میز و دستهایت را میکوبی روی دکمهها.
٢٣. اینجا توی اتاق راه میروی و با آهنگ میخانی: نه من کوهم، نه تو دریا.
٢۴. اینجا دیگر حسابی مینشینی پشت میز و اول دستهایت را میکوبی روی دکمههای لپتاپ و بعد گوشی.
٢۵. اینجا توی آسمان آبی، در گوشهیی که عکس خودت بالایش است، یک متن قدبلند میفرستی.
الهه نصیری
@elahebaseda
١. اینجا گوشی را میگذاری کنار و میویی پشت سیستم که گزارش نیکت را تایپ کنی.
٢. اینجا مینالی که باز اول روز است و هنوز خاب از چشمت باز نشده باید بنشینی پشت میز و بنویسی.
٣. اینجا به پیامها جواب میدهی اما نه توی رختخاب، نشستهیی روی مبلک اتاقت.
۴. اینجا نیمساعت تنظیم میکنی و میآغازی به تایپیدن.
۵. اینجا سایتی را باز میکنی که شبیه به ویکیپدیاست اما خودش نیست. اینجا «فکر روشنگری مقدّم بر روشنفکری» را باز میکنی و بعد میروی. نکند رفتن مقدم بر فکر روشنگریست؟
۶. اینجا یک ساختمان ماکارونی بالا میبری در سایت بشقاب و مینشینی پشت میز آشپزخانه به ساختمانخوری.
٧. اینجا ناخوردهی ساختمان را میریزی توی درهی قابلمه.
٨. اینجا میخزی توی رختخاب.
٩. اینجا دست میکنی برای کتابهای قفسهی تختت و کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را برمیداری.
١٠. اینجا کتابی که روی جلدش، بالای تصویر یک زن و نوازد نوشته «یک عمر کار» را کنار بالشت میگذاری و میخابی.
١١. اینجا گوشی را برمیداری و از مربع حروف و اعداد، حروفی را میریزی در باک گوگل و از دروازهی زرد مهمان وارد میشوی، پیاده میشوی و مینویسی سلام سلام.
١٢. اینجا نشستهیی و معلوم نیست گوش میدهی یا ماژیکچرانی میکنی روی کاغذ.
١٣. اینجا موشک کاغذی در آسمان آبی را باز میکنی و هر بار میگویی سلام وقت بخیر و لینک فلان خدمت شما.
١۴. اینجا باز برمیگردی به تخت، گوشی توی دستت است و سیاهیها را بالاپایین میکنی تا میزنی روی یکیشان، از سیاهی درمیآید و خیره میشوی.
١۵. اینجا گرم است اتاقت ولی برف است آنجا که خیره شدی.
١۶. اینجا، آنجا زن و مرد دعوایشان دارد میجوشد ولی میبندیشان چون باید بروی به آسمان آبی و بگویی سلام وقت بخیر.
١٧. اینجا از پلهها میروی پایین چون صدای شکار میآید. اینجا گوشت موز ناکبابی با بادام هوایی و چیپس شکاری میزنی به خیک.
١٨. اینجا زنی چیزی مثل پیسپیس میگوید و میروی به آشپزخانه و میگوید تو نصیحتش کن.
١٩. اینجا روبهروی دختری میایستی و میگویی این مدرسه و آن مدرسه فرقی ندارد خیلیها.
٢٠. اینجا کل کتابهایت را جمع میکنی و میچینی روی تخت.
٢١. اینجا توی باک گوگل میریزی: میز تاشوی دیواری.
٢٢. اینجا دوباره مینشینی پشت میز و دستهایت را میکوبی روی دکمهها.
٢٣. اینجا توی اتاق راه میروی و با آهنگ میخانی: نه من کوهم، نه تو دریا.
٢۴. اینجا دیگر حسابی مینشینی پشت میز و اول دستهایت را میکوبی روی دکمههای لپتاپ و بعد گوشی.
٢۵. اینجا توی آسمان آبی، در گوشهیی که عکس خودت بالایش است، یک متن قدبلند میفرستی.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥7❤2🍓2⚡1
زبان تغییرم را دارم؟
خابم میآید. ساعت نه از آن ساعتهاست که خابم میگیرد. دوست دارم هرچه زودتر بخابم. ولی نه میشود ده، ده میشود دوازده میشود، دوازده میشود سه و میبینی هنوز بیدارم. شاید همچین هم دوست ندارم هرچه زودتر بخابم.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر که دلم بخاهد، بخابم. زندگی رویایی در نظرم همچین است.
دیشب ساعت یک خابیدم. اگر بنا بود توی کانالم نوشتهیی منتشر بکنم و گزارش نیک بنویسم، یک میشد چهار صبح. و تکرار چرخهی همیشگی. حالا هم که یک خابیدهام خیلی شاخ چرخه نشکسته. با این حال کاری کردهام و کاری نکردهام: زودتر از معمول خابیدهام و توی رختخاب و با گوشی یادداشت ننوشتهام. یعنی پایبند بودهام به هدفم برای تغییر ابزار نوشتن.
نمیدانم اولبار ساعت چند بود که بیدار شدم. با اینکه ساعت را نگاه کردم. بیدار شدم و لپتاپ را روشن کردم و بعد برگشتم به تخت. از تخت، تا جایی به لپتاپ خیره شدم که خابم برد دوباره. حالا نه شب است و بیدارم و دارم میتایپم.
به خلوت میاندیشم و برای خلوت میکوشم. بخشی از داستان کوتاه «اتاق قرمز» را خاندم. این بود خلوت امروزم. وقتی میخاندم، سوالم شد که خلوت چیست؟ اینکه سر یک ساعت مشخص بنشینی و بگویی میخاهم خلوت کنم؟ یا اینکه خب، حالا نیمساعت خلوت میکنم؟ جاریتر از اینهاست.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر و هر طور که دلم بخاهد، خلوت کنم.
امروز شاید برای اولینبار دلم نمیخاست بنویسم. و فقط دلم میخاست بخانم. با اینکه دلم نمیخاست بخانم. آیا همیشه دلم به خاستن نوشتن بوده؟ همیشه یا دوست داشتهام بنویسم یا همزمان دوست داشتهام بنویسم و دوست داشتهام ننویسم. امروز اما دلم نمیخاست بنویسم بدون اینکه دلم بخاهد بنویسم.
میگویند فلانی را زنده میخاهم، حالا من خودم را زنده میخاهم. نه برای اینکه کونم بگذارم، برای شکافتنم که ببینم چه توی سرم میگذرد که اینطور میشوم. اینطور خالی. در خودم دریایی میبینم مدام در حال جزر و مد. دلیلهایی که امروز برای نوشتن میآورم، فردا ممکن است نه تنها رنگ، که وجود ببازد مقابلم. مثلن از خودم گفتن. از مهمترین دلیلهایم بوده برای نوشتن ولی این یکی دو روز هی توی ذهنم تکرار میشد که نمیخاهم از خودم بنویسم. این از نمیدانمکجا آمد دیگر. این از کجا آمد دیگر؟
شاید روی دلیلملیل هم نمیشود حساب کرد. همانطور که نمیشود روی انگیزه حساب کرد. روی صبر و شناخت میشود حساب کرد و روی رقصیدن با تغییر. اگر انتظار ثبات داشته باشی، میتوانی ادامه بدهی؟
تغییر میکنی؟ پس تغییر کن. چون همهچیز توی سر آدم نمیگذرد که اگر خودت را زنده گیر بیاوری، برای دانستن خودت سرت را بشکافی. همیشه هم سرت نیست که توی سرت میگذرد. مثل الان. که تخمدانم دارد توی سرم میگذرد و آی سرم، سردرد پیاماس.
اگر بنا باشد با تغییر احوال و بدنم، نوشتههایم تغییر کنند، چه چیزی را تجربه میکنم؟ اجازه میدهم دیگرتغییرها به قلمم سرایت کند؟ اصلن زبان تغییرم را دارم؟
الهه نصیری
@elahebaseda
خابم میآید. ساعت نه از آن ساعتهاست که خابم میگیرد. دوست دارم هرچه زودتر بخابم. ولی نه میشود ده، ده میشود دوازده میشود، دوازده میشود سه و میبینی هنوز بیدارم. شاید همچین هم دوست ندارم هرچه زودتر بخابم.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر که دلم بخاهد، بخابم. زندگی رویایی در نظرم همچین است.
دیشب ساعت یک خابیدم. اگر بنا بود توی کانالم نوشتهیی منتشر بکنم و گزارش نیک بنویسم، یک میشد چهار صبح. و تکرار چرخهی همیشگی. حالا هم که یک خابیدهام خیلی شاخ چرخه نشکسته. با این حال کاری کردهام و کاری نکردهام: زودتر از معمول خابیدهام و توی رختخاب و با گوشی یادداشت ننوشتهام. یعنی پایبند بودهام به هدفم برای تغییر ابزار نوشتن.
نمیدانم اولبار ساعت چند بود که بیدار شدم. با اینکه ساعت را نگاه کردم. بیدار شدم و لپتاپ را روشن کردم و بعد برگشتم به تخت. از تخت، تا جایی به لپتاپ خیره شدم که خابم برد دوباره. حالا نه شب است و بیدارم و دارم میتایپم.
به خلوت میاندیشم و برای خلوت میکوشم. بخشی از داستان کوتاه «اتاق قرمز» را خاندم. این بود خلوت امروزم. وقتی میخاندم، سوالم شد که خلوت چیست؟ اینکه سر یک ساعت مشخص بنشینی و بگویی میخاهم خلوت کنم؟ یا اینکه خب، حالا نیمساعت خلوت میکنم؟ جاریتر از اینهاست.
آره، دوست دارم هر وقت و هر چقدر و هر طور که دلم بخاهد، خلوت کنم.
امروز شاید برای اولینبار دلم نمیخاست بنویسم. و فقط دلم میخاست بخانم. با اینکه دلم نمیخاست بخانم. آیا همیشه دلم به خاستن نوشتن بوده؟ همیشه یا دوست داشتهام بنویسم یا همزمان دوست داشتهام بنویسم و دوست داشتهام ننویسم. امروز اما دلم نمیخاست بنویسم بدون اینکه دلم بخاهد بنویسم.
میگویند فلانی را زنده میخاهم، حالا من خودم را زنده میخاهم. نه برای اینکه کونم بگذارم، برای شکافتنم که ببینم چه توی سرم میگذرد که اینطور میشوم. اینطور خالی. در خودم دریایی میبینم مدام در حال جزر و مد. دلیلهایی که امروز برای نوشتن میآورم، فردا ممکن است نه تنها رنگ، که وجود ببازد مقابلم. مثلن از خودم گفتن. از مهمترین دلیلهایم بوده برای نوشتن ولی این یکی دو روز هی توی ذهنم تکرار میشد که نمیخاهم از خودم بنویسم. این از نمیدانمکجا آمد دیگر. این از کجا آمد دیگر؟
شاید روی دلیلملیل هم نمیشود حساب کرد. همانطور که نمیشود روی انگیزه حساب کرد. روی صبر و شناخت میشود حساب کرد و روی رقصیدن با تغییر. اگر انتظار ثبات داشته باشی، میتوانی ادامه بدهی؟
تغییر میکنی؟ پس تغییر کن. چون همهچیز توی سر آدم نمیگذرد که اگر خودت را زنده گیر بیاوری، برای دانستن خودت سرت را بشکافی. همیشه هم سرت نیست که توی سرت میگذرد. مثل الان. که تخمدانم دارد توی سرم میگذرد و آی سرم، سردرد پیاماس.
اگر بنا باشد با تغییر احوال و بدنم، نوشتههایم تغییر کنند، چه چیزی را تجربه میکنم؟ اجازه میدهم دیگرتغییرها به قلمم سرایت کند؟ اصلن زبان تغییرم را دارم؟
الهه نصیری
@elahebaseda
❤7❤🔥3⚡1🔥1🍓1
فرتوتبچه و سالهای بیرنگ زیارتش
ایدیاچدی و اینجور چیزها نمیشناسم من، هروقت بیقرارم، شستم خبردار میشود که دارم یائسه میشوم. همانطور که هر حالت تهوع و ویاری نشان حاملگیست. حتا حالت تهوع و ویار شما دوست عزیز.
شدیدن یائسه هستم. الان. آنقدر که روی پای خودم بند نمیشوم و دوست دارم مو از سرم بکنم. در عین حال از سستی و گرما مثل بستنی دارم آب میشوم.
در اصل شدیدن پیاماس هستم. و در اصلتر شدیدن یائسهیی پیاماس هستم.
بیقراری تخمیست. به دندان خودم را نگه داشتهام که از جا تکان نخورم و این یادداشت را بنویسم. هزاربار رفتهام پایین توی آشپزخانه و برگشتهام.
مثل عصر. جلسهی سوم نویسندگی پیشرفته بود. کشتیها با خودم گرفتم که بنشینم و تمرینم را تمام کنم. نچ، نشد که. یائسگی میفهمی یعنی چه؟ نمیفهمی که.
گمانم یک زن پنجاه ساله هم قد من ادعای یائسگی نداشته باشد. قد من که حتا نمیدانم زنها دقیقن کی یائسه میشوند.
حالا یکی که بارداری و یائسگی را تجربه کرده پیدا میشود و میگوید نه، باید بشوی تا بفهمی ولی خب، من باور دارم سیکل قائدگی خودش در طول زمان میچشاند، هر بار یک چشمه را. یعنی در یک سیکل ماهانه، میبینی که باردار و فارغ و پریود و یائسه شدهیی.
گاهی خیال میپرورانم که بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و همسن سنم برگردم. پیرزنی با تن بیست ساله. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم.
دارم. یک پیرزن درون. نچ، غرغرو نیست. نچ، مهربان نیست. نچ، چروک نیست. نچ، پوشک نیست. نچ، خانهی سالمندان نیست. بیحوصله و عفریته است، آره. توانمند و سرپاست و زبانش مار غاشیه را از خزیدن میاندازد، آره. شاید هنوز پریود هم بشود، کسی چه میداند. نچ، دروغ و رویا میگویم آخریها را و تنها بیحوصله و عفریتهست، پیرزن درونم و باقیاش را آیندهست. آره.
به زرت و زورتی آذرماه میرسد فرداروزی. میشود بیست و یک سالم. نه. نه ننه. حوصلهی تولدمولدها را ندارم. چه زهرسگیست آخر. هر سال هنوز بزرگ نشده، بزرگ میشوی. تازه کادومادو هم که هیچ دخلت نمیآید. جشنمشن حسابی هم که نیست. پس چیست؟ جوانیست؟ خرطوم خر است.
گاهی دارم. احساس جوانی. گاهی. چکهیی. بیش از «جوانی» احساس «بزرگسالی» دارم. اینطور که ئه، این بزرگسالیست که نموده بهت. یعنی گذاشته بهت. یعنی تا دسته اگر نه، تا مقدار کافی، تویت است. و بیش از «بزرگسالی»، یک فرتوتبچهام. بچهیی فرتوت. مثل جنینی که در یک خاب، چوب شده بود توی شکمم.
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. زنی که قائدگی و بارداری و فارغی و مادری و یائسگی را در سیکلی یک ماهه تجربه میکند. همینقدر بیزمان در زنانگی. آئوراوار؟
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. سنم میگوید هستم. (جوان را دستکم.) میکوشم باشم. زمان و زمانه اما پس میزنندم و میکنندم فرتوتبچه. بچهیی فرتوت. (گه خوردی. فرتوتبچه و گریپفروتبچه خودتی و جد و آبادت: ندایی از الههیی.)
نمیدانم. شاید باید بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و بشوم همسن سنم. عرصه را بدهم دست پیرزن درونم. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم. تا از این فرتوتبچهگی دربیاریم.
الهه نصیری
@elahebaseda
ایدیاچدی و اینجور چیزها نمیشناسم من، هروقت بیقرارم، شستم خبردار میشود که دارم یائسه میشوم. همانطور که هر حالت تهوع و ویاری نشان حاملگیست. حتا حالت تهوع و ویار شما دوست عزیز.
شدیدن یائسه هستم. الان. آنقدر که روی پای خودم بند نمیشوم و دوست دارم مو از سرم بکنم. در عین حال از سستی و گرما مثل بستنی دارم آب میشوم.
در اصل شدیدن پیاماس هستم. و در اصلتر شدیدن یائسهیی پیاماس هستم.
بیقراری تخمیست. به دندان خودم را نگه داشتهام که از جا تکان نخورم و این یادداشت را بنویسم. هزاربار رفتهام پایین توی آشپزخانه و برگشتهام.
مثل عصر. جلسهی سوم نویسندگی پیشرفته بود. کشتیها با خودم گرفتم که بنشینم و تمرینم را تمام کنم. نچ، نشد که. یائسگی میفهمی یعنی چه؟ نمیفهمی که.
گمانم یک زن پنجاه ساله هم قد من ادعای یائسگی نداشته باشد. قد من که حتا نمیدانم زنها دقیقن کی یائسه میشوند.
حالا یکی که بارداری و یائسگی را تجربه کرده پیدا میشود و میگوید نه، باید بشوی تا بفهمی ولی خب، من باور دارم سیکل قائدگی خودش در طول زمان میچشاند، هر بار یک چشمه را. یعنی در یک سیکل ماهانه، میبینی که باردار و فارغ و پریود و یائسه شدهیی.
گاهی خیال میپرورانم که بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و همسن سنم برگردم. پیرزنی با تن بیست ساله. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم.
دارم. یک پیرزن درون. نچ، غرغرو نیست. نچ، مهربان نیست. نچ، چروک نیست. نچ، پوشک نیست. نچ، خانهی سالمندان نیست. بیحوصله و عفریته است، آره. توانمند و سرپاست و زبانش مار غاشیه را از خزیدن میاندازد، آره. شاید هنوز پریود هم بشود، کسی چه میداند. نچ، دروغ و رویا میگویم آخریها را و تنها بیحوصله و عفریتهست، پیرزن درونم و باقیاش را آیندهست. آره.
به زرت و زورتی آذرماه میرسد فرداروزی. میشود بیست و یک سالم. نه. نه ننه. حوصلهی تولدمولدها را ندارم. چه زهرسگیست آخر. هر سال هنوز بزرگ نشده، بزرگ میشوی. تازه کادومادو هم که هیچ دخلت نمیآید. جشنمشن حسابی هم که نیست. پس چیست؟ جوانیست؟ خرطوم خر است.
گاهی دارم. احساس جوانی. گاهی. چکهیی. بیش از «جوانی» احساس «بزرگسالی» دارم. اینطور که ئه، این بزرگسالیست که نموده بهت. یعنی گذاشته بهت. یعنی تا دسته اگر نه، تا مقدار کافی، تویت است. و بیش از «بزرگسالی»، یک فرتوتبچهام. بچهیی فرتوت. مثل جنینی که در یک خاب، چوب شده بود توی شکمم.
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. زنی که قائدگی و بارداری و فارغی و مادری و یائسگی را در سیکلی یک ماهه تجربه میکند. همینقدر بیزمان در زنانگی. آئوراوار؟
دوست دارم زنی جوان باشم. زنی بزرگسال. سنم میگوید هستم. (جوان را دستکم.) میکوشم باشم. زمان و زمانه اما پس میزنندم و میکنندم فرتوتبچه. بچهیی فرتوت. (گه خوردی. فرتوتبچه و گریپفروتبچه خودتی و جد و آبادت: ندایی از الههیی.)
نمیدانم. شاید باید بروم آرایشگاه و یک رشتهی سفید توی موهایم دربیاورم. جوگندمی کنم و بشوم همسن سنم. عرصه را بدهم دست پیرزن درونم. ننه بابایم هم بشوند عصای دستم. تا از این فرتوتبچهگی دربیاریم.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥7❤3😇1💘1
❤7❤🔥2🍓2⚡1😇1
به کیرم یا به چشمم؟
بنویس. بنویس که میخاهم بروم کپهی خابم را بگذارم و بمیرم. کپهی مرگ. کپر مرگ. مرگ. خاب. خاب. مرگ. چه میدانم. آره، من هم نمیدانم. اما باید دانست. اما وقتی ندانست چه باید دانست؟ باید دانست که نباید خود را به ندانستن زد. چشم فیلسوف گوز و دانستگی. پس باید بپایستگی؟
چه میخاستم بگویم؟ میخاستم بگویم به تخمم. آره، به تخمم. البته اولش این نیست. اولش وقتی میخاهم بنویسم اولین چیزی که از دستم میریزد، یعنی میخاهد بریزد، «به کیرم» است. بکیرم. بکیری؟ بکیر میتواند یک اسم باشد. یک اسم است. اسم ترکی. بکیرتاش؟ آن بشیکتاش است مجید. مجید خودتی و جد و آبادت. آها. خابم.
خاب میدیدم. توی خابم داشتم میگفتم باشد، او خوب است، بکیرم. ترکیب را دارید؟ یک. باشد. دو. او خوب است. سه. بکیرم. یا: باشد. تو خوبی. در پرانتز حتا جد در جد تو خوباند. چهار. بکیرم. ترکیب را دارید؟
توی واقعیت هم کم اینطور نیستم. توی واقعیت اما میکوشم کمتر اینطور باشم. آخر آخی به حال کیرم. چقدر بار بکشد. بار چیزهایی که برای من رنج است ولی حوالهشان میکنم به ادارهی او. آنجا هم که همهی کارمندها خاب. همه خاب بودند، مرسوله برگشت خورد؟ چه میدانم، شاید. ولی خب آخی به حال کیرم.
باید ببینم؟ بایدماید برای من نکن اما، باید ببینم؟ به خودم میگفتم رنجم از خوب بودن دیگری را به جای حواله کردن، باید ببینم. چه چیزی از من در کنار چه چیزی از او قرار میگیرد که میرنجم؟ چه چیزی از خودم را در کنار چه چیزی از او میبینم که میرنجم؟ این را میشود گرفت و باقیاش را حواله کرد. شما هم بیدار شوید و بدفعید این حوالهها را، اَه. مرتیکهها.
الهه نصیری
پ.ن: متاسفانه یک خطای آماری بزرگ در داده. آنچه اول آزادنویسیام ظهور میکند «کیرم دهنتان» است نه «به کیرم». اما کار از کار گذشته دیگر چون دیوار بر اساس دومی بالا رفت و اینجوری.
@elahebaseda
بنویس. بنویس که میخاهم بروم کپهی خابم را بگذارم و بمیرم. کپهی مرگ. کپر مرگ. مرگ. خاب. خاب. مرگ. چه میدانم. آره، من هم نمیدانم. اما باید دانست. اما وقتی ندانست چه باید دانست؟ باید دانست که نباید خود را به ندانستن زد. چشم فیلسوف گوز و دانستگی. پس باید بپایستگی؟
چه میخاستم بگویم؟ میخاستم بگویم به تخمم. آره، به تخمم. البته اولش این نیست. اولش وقتی میخاهم بنویسم اولین چیزی که از دستم میریزد، یعنی میخاهد بریزد، «به کیرم» است. بکیرم. بکیری؟ بکیر میتواند یک اسم باشد. یک اسم است. اسم ترکی. بکیرتاش؟ آن بشیکتاش است مجید. مجید خودتی و جد و آبادت. آها. خابم.
خاب میدیدم. توی خابم داشتم میگفتم باشد، او خوب است، بکیرم. ترکیب را دارید؟ یک. باشد. دو. او خوب است. سه. بکیرم. یا: باشد. تو خوبی. در پرانتز حتا جد در جد تو خوباند. چهار. بکیرم. ترکیب را دارید؟
توی واقعیت هم کم اینطور نیستم. توی واقعیت اما میکوشم کمتر اینطور باشم. آخر آخی به حال کیرم. چقدر بار بکشد. بار چیزهایی که برای من رنج است ولی حوالهشان میکنم به ادارهی او. آنجا هم که همهی کارمندها خاب. همه خاب بودند، مرسوله برگشت خورد؟ چه میدانم، شاید. ولی خب آخی به حال کیرم.
باید ببینم؟ بایدماید برای من نکن اما، باید ببینم؟ به خودم میگفتم رنجم از خوب بودن دیگری را به جای حواله کردن، باید ببینم. چه چیزی از من در کنار چه چیزی از او قرار میگیرد که میرنجم؟ چه چیزی از خودم را در کنار چه چیزی از او میبینم که میرنجم؟ این را میشود گرفت و باقیاش را حواله کرد. شما هم بیدار شوید و بدفعید این حوالهها را، اَه. مرتیکهها.
الهه نصیری
پ.ن: متاسفانه یک خطای آماری بزرگ در داده. آنچه اول آزادنویسیام ظهور میکند «کیرم دهنتان» است نه «به کیرم». اما کار از کار گذشته دیگر چون دیوار بر اساس دومی بالا رفت و اینجوری.
@elahebaseda
💘3❤2❤🔥2🍓1😈1
در جُستوگوی خرسک لعنتی سبز
خرسکی آمده دستش از عروسکهای بچگیام، نارنجیرنگ. شستش خبردار شده که سبزش را هم داشتهایم. از عصر سهپیچ شده که کیسهی عروسکهای برداشتهات را بریز تا ببینم خرسک سبز توشان است یا نه. هر بار یک جور پیچاندمش.
حالا باز آمده. اول تنها. میپرسم امشب اینجا میخابی؟ میگوید نمیدانم، شاید هم رفتم پایین. میگویم اووم و سرم را برمیگردانم سمت لپتاپ. میرود بیرون. با خرسک نارنجی برمیگردد و میگوید آخ این را یادم رفته بود و زل میزند توی تخم چشمم.
میگویم ها؟ سبزه را میخاهی هنوز؟ میگوید هه، آره. صندلی را از زیر کان خود بیرون کشیده و به سمت کمد میبرم. رویش میایستم و یک نگاه به کیسهی عروسکها، یک نگاه به او میاندازم.
چرخی میدهم کیسه را و میگویم گمان نکنم اینجا باشدها. احتمالن پایین است. میگوید نه، نیست. میگویم اینجا هم نیست، چون فقط عروسکهایی که دوست داشتهام را گذاشتهام توی این کیسه، آن را دوست نداشتم. میگوید خب شاید پیش الناز است. میگویم نه، نیست. میگوید پایین هم نبود. میگویم تو آخرینبار کی دیدیش؟ میگوید ندیدمش تا حالا، میخاهم ببینمش. میگویم خب، عین همین است فقط سبز است و این یکی جنسش بهتر است. اوومی میکند و نگاه میکند باز بهم.
اَی توی کنجکاویات. میگویم یعنی میگویی کیسه را بریزیم؟ میگوید آره. میگویم آخر میدانی، خودش ادامه میدهد که اگر بریزیم چتر و اینها را هم باید بیرون بیاوریم. میگویم اینکه آره، ولی چیز هم هست، عروسکی که بالای کیسه است. خودش ادامه میدهد که شکسته. میگویم آره.
میگویم چه کنیم؟ میگوید عروسک شکسته را اینجوری بگیریم. اینجوری و آنجوری گرفتنش فایدهیی ندارد. میگویم بگذاریمش برای فردا؟ میگوید آره.
میآغازد به بازی و پچپچ با خودش. شکی نیست، ساعت نداشتهاش را تنظیم کرده که فردا دوباره بگوید که گفتی فردا.
الهه نصیری
@elahebaseda
خرسکی آمده دستش از عروسکهای بچگیام، نارنجیرنگ. شستش خبردار شده که سبزش را هم داشتهایم. از عصر سهپیچ شده که کیسهی عروسکهای برداشتهات را بریز تا ببینم خرسک سبز توشان است یا نه. هر بار یک جور پیچاندمش.
حالا باز آمده. اول تنها. میپرسم امشب اینجا میخابی؟ میگوید نمیدانم، شاید هم رفتم پایین. میگویم اووم و سرم را برمیگردانم سمت لپتاپ. میرود بیرون. با خرسک نارنجی برمیگردد و میگوید آخ این را یادم رفته بود و زل میزند توی تخم چشمم.
میگویم ها؟ سبزه را میخاهی هنوز؟ میگوید هه، آره. صندلی را از زیر کان خود بیرون کشیده و به سمت کمد میبرم. رویش میایستم و یک نگاه به کیسهی عروسکها، یک نگاه به او میاندازم.
چرخی میدهم کیسه را و میگویم گمان نکنم اینجا باشدها. احتمالن پایین است. میگوید نه، نیست. میگویم اینجا هم نیست، چون فقط عروسکهایی که دوست داشتهام را گذاشتهام توی این کیسه، آن را دوست نداشتم. میگوید خب شاید پیش الناز است. میگویم نه، نیست. میگوید پایین هم نبود. میگویم تو آخرینبار کی دیدیش؟ میگوید ندیدمش تا حالا، میخاهم ببینمش. میگویم خب، عین همین است فقط سبز است و این یکی جنسش بهتر است. اوومی میکند و نگاه میکند باز بهم.
اَی توی کنجکاویات. میگویم یعنی میگویی کیسه را بریزیم؟ میگوید آره. میگویم آخر میدانی، خودش ادامه میدهد که اگر بریزیم چتر و اینها را هم باید بیرون بیاوریم. میگویم اینکه آره، ولی چیز هم هست، عروسکی که بالای کیسه است. خودش ادامه میدهد که شکسته. میگویم آره.
میگویم چه کنیم؟ میگوید عروسک شکسته را اینجوری بگیریم. اینجوری و آنجوری گرفتنش فایدهیی ندارد. میگویم بگذاریمش برای فردا؟ میگوید آره.
میآغازد به بازی و پچپچ با خودش. شکی نیست، ساعت نداشتهاش را تنظیم کرده که فردا دوباره بگوید که گفتی فردا.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤3🍓1💘1
امروز و خایگانش: مرتبکاری و روزنویسی
کتاب روزنویسی:
https://shahinkalantari.com/journaling-book/
#روزگفتار
@elahebaseda
کتاب روزنویسی:
https://shahinkalantari.com/journaling-book/
#روزگفتار
@elahebaseda