از احساسات و فضا و بدنمندی
پ.گ: منظورم از «نیفومانیاک»، فیلم فونتریهست. شاید بعدن از این گفتم که چرا در رابطه با عواطف یاد اون فیلم افتادم.
#روزگفتار
@elahebaseda
پ.گ: منظورم از «نیفومانیاک»، فیلم فونتریهست. شاید بعدن از این گفتم که چرا در رابطه با عواطف یاد اون فیلم افتادم.
#روزگفتار
@elahebaseda
❤2❤🔥1
خوشییی که از آن او نیست
١. جوری بیدار است که انگار هفت عصر است.
٢. جوری خاب بود که انگار دو شب است.
٣. بیدار شد، آهنگ «شب و شام» ستار را پخش کرد، موسموس کرد و وول خورد و دوباره خابید.
۴. خابید.
۵. خابید.
۶. خابید.
٧. خابید.
٨. نیمهبیدار بود که کلمهی «راوی» را با فونت درشت روی دیوار اتاقش خاب دید.
٩. هفت عصر از رختخاب بیرون زد.
١٠. قبل اینکه بخابد، بخابد، بخابد، بخابد، نوشتهیی منتشر کرد و داستانی از کیم مونزو خاند و به چشم دید که آلن دلون را کشتند و هنوز خون آلن تر بود که دو قسمت اول «شوگر» را دانلود کرد.
١١. بعد از اینکه خابید، خابید، خابید، خابید، گرسنه بیدار شد، گرسنگیاش کم مانده بود به زار زدن، به مادرش را خوردن، گرسنه توی تخت ماند و با پیکسارت و اینشات ور رفت.
١٢. باز نارو، باز نارو، باز یک چیز پیدا شد که بهش نارو بزند و حالیش کند که اینبار هم یک چیزی از دستش در رفته، قارچ پدرسم، تفت نخورده بود درستحسابی.
١٣. بعد اینکه شکمش سیر شد، انرژی توی بدنش لولید و رقص حلول کرد. رقصید، رقصید، رقصید.
١۴. هی به کاغذ نزدیک شد، هی از کاغذ دور شد، هی به لب کاغذ کلمه داد، هی لب از لب کاغذ برداشت. سیاهکلماتی درهمتنیده، تصویرهای عشقبازی.
١۵. خوش. خوش الکیخوش. خوشی که ربط خوشیاش را نمییابد. عاشق. عاشق الکیعاشق. عاشقی که ربط عاشقیاش را نمییابد. مست. مست الکیمست. مستی که ربط مستیاش را نمییابد.
الهه نصیری
@elahebaseda
١. جوری بیدار است که انگار هفت عصر است.
٢. جوری خاب بود که انگار دو شب است.
٣. بیدار شد، آهنگ «شب و شام» ستار را پخش کرد، موسموس کرد و وول خورد و دوباره خابید.
۴. خابید.
۵. خابید.
۶. خابید.
٧. خابید.
٨. نیمهبیدار بود که کلمهی «راوی» را با فونت درشت روی دیوار اتاقش خاب دید.
٩. هفت عصر از رختخاب بیرون زد.
١٠. قبل اینکه بخابد، بخابد، بخابد، بخابد، نوشتهیی منتشر کرد و داستانی از کیم مونزو خاند و به چشم دید که آلن دلون را کشتند و هنوز خون آلن تر بود که دو قسمت اول «شوگر» را دانلود کرد.
١١. بعد از اینکه خابید، خابید، خابید، خابید، گرسنه بیدار شد، گرسنگیاش کم مانده بود به زار زدن، به مادرش را خوردن، گرسنه توی تخت ماند و با پیکسارت و اینشات ور رفت.
١٢. باز نارو، باز نارو، باز یک چیز پیدا شد که بهش نارو بزند و حالیش کند که اینبار هم یک چیزی از دستش در رفته، قارچ پدرسم، تفت نخورده بود درستحسابی.
١٣. بعد اینکه شکمش سیر شد، انرژی توی بدنش لولید و رقص حلول کرد. رقصید، رقصید، رقصید.
١۴. هی به کاغذ نزدیک شد، هی از کاغذ دور شد، هی به لب کاغذ کلمه داد، هی لب از لب کاغذ برداشت. سیاهکلماتی درهمتنیده، تصویرهای عشقبازی.
١۵. خوش. خوش الکیخوش. خوشی که ربط خوشیاش را نمییابد. عاشق. عاشق الکیعاشق. عاشقی که ربط عاشقیاش را نمییابد. مست. مست الکیمست. مستی که ربط مستیاش را نمییابد.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥6❤1🍓1🆒1💘1
غم من درختیتر از این حرفهاست فرشته
میگویی: «غم نرم است. غم آغوش است.»
بگو چرا هی خابم میگیرد. غم ننهام شده و بعد از مکیدن سینههای گندهی پر از شیرش، آغوش گرم و نرمش خاب میبخشدم.
ولی همیشه هم اینطور نیست، نه؟ آغوش نیست. شاید شکل آغوش است. غم مثل آغوش دربرگیرنده است. انگار یک آدمکوچولو باشی در دست کسی وسط سردی و مهآلودی پاییز، دستش را میآورد پیش دهانش و هااا. و بعد کلید میاندازد و دستش را قفل میکند. تو میمانی و دستهای قفل و گرم و هاآلود.
نمیدانم، اینجوریهاست؟ چرا گوگولیاش میکنم؟ نه، غم من درختیتر از حرفهاست فرشته.
میدانی؟ انگار بذرهایی از غم داشتم روی هوا، یک غم قویبذرتر آمد و بذرها همبذر شدند، نمیدانم خاکم حاصلخیزِ چه و که بود اما، غم جوانه زد و به سرعت رویید.
حالا درختی یک ساله دارم، غم.
غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست. نمیدانم اینهایی که میبینم ریشههایش است، شاخهوبرگش، یا میوههایش. گمانم غمم اهل خورد و خاب است و با نباتاتمباتات بکنبکن هم دارد. غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست.
این روزها عواطف متنوعی دارم.
پایدارترینشان غم است. و همانطور که تو میگویی، آرام، آرامترینشان. غمم ساکت و آرام است. نمیگوید یا کم میگوید. مرا هم نگو و خیره میکند. چیزی نمیگویم و زل میزنم. نمیدانم توی کدام چشم.
این روزها عواطف متنوعی دارم.
پایدارترینشان غم است. آنچه که برایم به غم مربوط است، دلسوزه است، ناامیدی و بیچارگیست، نارضایتی و سرخوردگیست. سرخوردهام. خیلی. ناراضیام. خیلی. بیچارهام و راهی نمیبینم. خیلی.
با این حال دلم میخاهد کار کنم فرشته. خیلی.
دلم پرپر میزند برای کار و یادگیری. قلبم از شوق، شیر میشود توی تن پرندهام، گاهی. و مشتاق کمتوان رنجور بودن دقیقن همین است: قلب تو قلب شیر، پوست تو پوست پرنده.
سرخوردهی مشتاقیام. این را تازه فهمیدهام. و قصهی سرخوردگی و ناامیدی من، قصهی امروز نیست. قبل از این غم هم بوده، سالها همینطور بوده، پنهانش کرده بودم و حالا با این غم دارم میبینمش.
همین رنجیدگی و شوق است که برمیگرداندم به حرف تو، به تنهایی، به افزایش کیفیت خلوت، به آزادنویسی بیشتر. سخت است، خیلی. تنهایی و مواجهه در آزادنویسی. اما چاره است. چارهی رنجیدگی زیاد و شوق انکارشدهام. چارهی یادگیری و کار کردنی که میخاهمش، خیلی.
الهه نصیری
@elahebaseda
میگویی: «غم نرم است. غم آغوش است.»
بگو چرا هی خابم میگیرد. غم ننهام شده و بعد از مکیدن سینههای گندهی پر از شیرش، آغوش گرم و نرمش خاب میبخشدم.
ولی همیشه هم اینطور نیست، نه؟ آغوش نیست. شاید شکل آغوش است. غم مثل آغوش دربرگیرنده است. انگار یک آدمکوچولو باشی در دست کسی وسط سردی و مهآلودی پاییز، دستش را میآورد پیش دهانش و هااا. و بعد کلید میاندازد و دستش را قفل میکند. تو میمانی و دستهای قفل و گرم و هاآلود.
نمیدانم، اینجوریهاست؟ چرا گوگولیاش میکنم؟ نه، غم من درختیتر از حرفهاست فرشته.
میدانی؟ انگار بذرهایی از غم داشتم روی هوا، یک غم قویبذرتر آمد و بذرها همبذر شدند، نمیدانم خاکم حاصلخیزِ چه و که بود اما، غم جوانه زد و به سرعت رویید.
حالا درختی یک ساله دارم، غم.
غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست. نمیدانم اینهایی که میبینم ریشههایش است، شاخهوبرگش، یا میوههایش. گمانم غمم اهل خورد و خاب است و با نباتاتمباتات بکنبکن هم دارد. غم من تنها نیست. غم من تنها میشود ولی تنها نیست.
این روزها عواطف متنوعی دارم.
پایدارترینشان غم است. و همانطور که تو میگویی، آرام، آرامترینشان. غمم ساکت و آرام است. نمیگوید یا کم میگوید. مرا هم نگو و خیره میکند. چیزی نمیگویم و زل میزنم. نمیدانم توی کدام چشم.
این روزها عواطف متنوعی دارم.
پایدارترینشان غم است. آنچه که برایم به غم مربوط است، دلسوزه است، ناامیدی و بیچارگیست، نارضایتی و سرخوردگیست. سرخوردهام. خیلی. ناراضیام. خیلی. بیچارهام و راهی نمیبینم. خیلی.
با این حال دلم میخاهد کار کنم فرشته. خیلی.
دلم پرپر میزند برای کار و یادگیری. قلبم از شوق، شیر میشود توی تن پرندهام، گاهی. و مشتاق کمتوان رنجور بودن دقیقن همین است: قلب تو قلب شیر، پوست تو پوست پرنده.
سرخوردهی مشتاقیام. این را تازه فهمیدهام. و قصهی سرخوردگی و ناامیدی من، قصهی امروز نیست. قبل از این غم هم بوده، سالها همینطور بوده، پنهانش کرده بودم و حالا با این غم دارم میبینمش.
همین رنجیدگی و شوق است که برمیگرداندم به حرف تو، به تنهایی، به افزایش کیفیت خلوت، به آزادنویسی بیشتر. سخت است، خیلی. تنهایی و مواجهه در آزادنویسی. اما چاره است. چارهی رنجیدگی زیاد و شوق انکارشدهام. چارهی یادگیری و کار کردنی که میخاهمش، خیلی.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥10☃1🔥1🍓1😇1💘1
طلوعها
استاد گفته بود واسه زنده نگه داشتن رسانه. رفتم توی حیاط. ابرهای خوشگل. خورشید طلوع میکرد. گوشیم نبود باهام. برگشتم. با گوشی رفتم حیاط. عکس. عکس. فیلم. شبیه نیست. ابرهای چشم با ابرهای عکس. ساختمانِ چشم با ساختمانِ عکس. طلوع اما. زیباست. یاد اینستاگرامم. استوریها. حرف استاد، زنده نگه داشتن رسانهها. برگشتم تو. سر پلهها بودم که دیدم ئه. طلوعی دیگر. نور طلوع روی دیوار هال. آمدم توی اتاقم. از پنجره دیدم ئه. طلوعی دیگر. رفتم از هال ببینم. دیدم ئه. طلوعی دیگر. عکس گرفتم. میخاستم استوری کنم. طلوعها را. نکردم. نمیدانم چرا. میدانم. نمیدانم. بعد. باز عکاسی. توی یک کانال برخوردم به کانالهای عکاسی. عکاسی که. عکسبگیرها و عکسگذارها. از «عکس گرفتن» بیشتر خوشم میآید. تا «عکاسی». «عکاسی» یکجوریست. اندازهی تن من نیست. فعالانه نیست. چه میدانم. بدن بود. که من دوست دارم. حرکت بود. که من دوست دارم. بازی با نور و رنگ بود. که من دوست دارم. در عکسهاشان. پس مشترک است تا جایی. سوژههایی که دوست دارم. بدن میخاهم. بدن و نور و رنگ. حرکت. در عکس گرفتن و عکسهایم. چه عجیب. چه عجیب است. هنر. حیرتزده میشوم. از خودم. به چیزهایی مشتاق شدم که به ذهنم هم خطور نمیکرد: معماری، عکس گرفتن. اثرِ هنر است. هنر میرساند. و نوشتن. نوشتن میگذارد مفهومپردازی کنی. میگسترد. میگستری. و میرسی. به شوقِ آنچه که نمیانگاشتی. ربط. اگر توانستهام کنجکاو و نزدیک شوم به چیزهایی که بیربط بهنظر رسیده از من، اثر مفهومپردازیست. اثر نوشتن. و چه مربوطاند. به من.
الهه نصیری
@elahebaseda
استاد گفته بود واسه زنده نگه داشتن رسانه. رفتم توی حیاط. ابرهای خوشگل. خورشید طلوع میکرد. گوشیم نبود باهام. برگشتم. با گوشی رفتم حیاط. عکس. عکس. فیلم. شبیه نیست. ابرهای چشم با ابرهای عکس. ساختمانِ چشم با ساختمانِ عکس. طلوع اما. زیباست. یاد اینستاگرامم. استوریها. حرف استاد، زنده نگه داشتن رسانهها. برگشتم تو. سر پلهها بودم که دیدم ئه. طلوعی دیگر. نور طلوع روی دیوار هال. آمدم توی اتاقم. از پنجره دیدم ئه. طلوعی دیگر. رفتم از هال ببینم. دیدم ئه. طلوعی دیگر. عکس گرفتم. میخاستم استوری کنم. طلوعها را. نکردم. نمیدانم چرا. میدانم. نمیدانم. بعد. باز عکاسی. توی یک کانال برخوردم به کانالهای عکاسی. عکاسی که. عکسبگیرها و عکسگذارها. از «عکس گرفتن» بیشتر خوشم میآید. تا «عکاسی». «عکاسی» یکجوریست. اندازهی تن من نیست. فعالانه نیست. چه میدانم. بدن بود. که من دوست دارم. حرکت بود. که من دوست دارم. بازی با نور و رنگ بود. که من دوست دارم. در عکسهاشان. پس مشترک است تا جایی. سوژههایی که دوست دارم. بدن میخاهم. بدن و نور و رنگ. حرکت. در عکس گرفتن و عکسهایم. چه عجیب. چه عجیب است. هنر. حیرتزده میشوم. از خودم. به چیزهایی مشتاق شدم که به ذهنم هم خطور نمیکرد: معماری، عکس گرفتن. اثرِ هنر است. هنر میرساند. و نوشتن. نوشتن میگذارد مفهومپردازی کنی. میگسترد. میگستری. و میرسی. به شوقِ آنچه که نمیانگاشتی. ربط. اگر توانستهام کنجکاو و نزدیک شوم به چیزهایی که بیربط بهنظر رسیده از من، اثر مفهومپردازیست. اثر نوشتن. و چه مربوطاند. به من.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤9❤🔥1😇1💘1
از زنده نگه داشتن رسانهی شخصی و عکس گرفتنی که دوست دارم
این صدا صبحِ ١٨ مرداد ضبط شده
#روزگفتار
@elahebaseda
این صدا صبحِ ١٨ مرداد ضبط شده
#روزگفتار
@elahebaseda
❤3🦄1
❤6❤🔥4⚡4🍓3😇1🆒1🦄1
زنده میمانَد یعنی؟
جد و آبادمان را در آورد تا به دنیا بیاید. گیروگورهای قبلش را بیلاخ و بیخیال، هشت ماهه دنیا آمد.
زنده میمانَد یعنی؟ یک بار توی شکم مامانم، قلبش نشست و گفت من دیگر کار نمیکنم؛ اولینبار آنجا مرد. دومینبار، داشت میمرد، در اولین روزهایی که از بیمارستان مرخص شده بود.
دومینبار؟ اشتباه میکنم، تمام جنینبودگیاش «داشت میمرد» بود شاید، چون دکترها و همه و حتا من، اصرار داشتیم به نبودنش. مگر یک نفر: مامانم، مامانش.
استخانهای قفسهی سینهاش را میشد لمس کرد، از لاغری. زنده میمانَد یعنی؟ گمانِ بزرگ شدنش را نداشتم و هولِ بزرگ شدنش را داشتم. میترسیدم از نینیبودنی و نارسبودنی بمیرد، پس هرچه زودتر بزرگ میخاستمش. اگر میشد نینیها را گذاشت توی زودپز، میگذاشتمش.
بزرگ میشود یعنی؟ شده.
امسال میشود هفت سالش.
حالا روزهایم مرا یاد او میاندازند. هر روز، جنین که نه، نطفهیی از شوق دارم که میترسم از زنده نماندنش در این رحم نطفهناپذیر. و اساسیترین بخش خلاقیت همین است شاید: مراقبت از نطفههای شوق و با وجود هزار و یک مانع.
الهه نصیری
@elahebaseda
جد و آبادمان را در آورد تا به دنیا بیاید. گیروگورهای قبلش را بیلاخ و بیخیال، هشت ماهه دنیا آمد.
زنده میمانَد یعنی؟ یک بار توی شکم مامانم، قلبش نشست و گفت من دیگر کار نمیکنم؛ اولینبار آنجا مرد. دومینبار، داشت میمرد، در اولین روزهایی که از بیمارستان مرخص شده بود.
دومینبار؟ اشتباه میکنم، تمام جنینبودگیاش «داشت میمرد» بود شاید، چون دکترها و همه و حتا من، اصرار داشتیم به نبودنش. مگر یک نفر: مامانم، مامانش.
استخانهای قفسهی سینهاش را میشد لمس کرد، از لاغری. زنده میمانَد یعنی؟ گمانِ بزرگ شدنش را نداشتم و هولِ بزرگ شدنش را داشتم. میترسیدم از نینیبودنی و نارسبودنی بمیرد، پس هرچه زودتر بزرگ میخاستمش. اگر میشد نینیها را گذاشت توی زودپز، میگذاشتمش.
بزرگ میشود یعنی؟ شده.
امسال میشود هفت سالش.
حالا روزهایم مرا یاد او میاندازند. هر روز، جنین که نه، نطفهیی از شوق دارم که میترسم از زنده نماندنش در این رحم نطفهناپذیر. و اساسیترین بخش خلاقیت همین است شاید: مراقبت از نطفههای شوق و با وجود هزار و یک مانع.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤7❤🔥3💘3🔥2🍓1😇1
اولین قلب تیرخورده
از اسم تو
رد و نشونی نیست
رو پوست مامان
من میدونم که اما
اولین قلب تیرخوردهمو اونجا کشیدم
باید رحمِ مامان رو ببینم
خاطرهی اولین دیدن تو رو بجورم
کجا از دست دادم تو رو؟ کجا رسیدم؟
الهه نصیری
@elahebaseda
از اسم تو
رد و نشونی نیست
رو پوست مامان
من میدونم که اما
اولین قلب تیرخوردهمو اونجا کشیدم
باید رحمِ مامان رو ببینم
خاطرهی اولین دیدن تو رو بجورم
کجا از دست دادم تو رو؟ کجا رسیدم؟
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥6💘5❤3🍓2
❤8❤🔥4💘3🍓2😇1
همان ستارهی همیشهحاضر است
١. میگویم خب، حالا بیا نوشتنبازی، الناز. میگوید نه، من نگاهبازی میکنم. نگاهش را میدهد به بیرون و شروع میکند به بلندبلند گفتن، کتابی. میگوید و میگوید و میگوید و میگوید تا روشن میکنم دوربین را. دوربین یا دُربین؟ تکهیی از او که میگوید. تکهیی از خیابانی که او میگوید. تکهیی از منِ در حال نوشتنی که او میگوید. تکهیی از گفتوگوی من و او. تکههایی از یک روز. دلم میخاهد. کاش. دلم میخاهد. روزی بسازم و داشته باشم، یک فیلم، فقط یک فیلم. یک فیلم.
٢. میگوید الناز، از هم متفاوتیم. میگویم بهنظرت بزرگترین تفاوت ما چیست؟ میگوید برخوردمان. میگویم خب توی همان، تفاوت چیست؟ میگوید نمیدانم. پیش از این گفته، تو دوستداشتنی و دیدنی هستی. پیش این گفتهام، اتفاقن برعکس، دوستداشتنی تویی و من دوستنداشتنیِ عجبطورِ بدقلق، در گسترهی ارتباطهایی که من و او میشناسیم. پیش از این گفته، الهه همهاش دنبال سوژه است برای منتشر کردن. راست میگوید، من همان ستارهی همیشهحاضرم، حتا یکه و تنها، برای زاییدن آسمانِ بداهه. شاید چون زندگیام برایم تحملناپذیر و حوصلهسربر است، مگر در فرم هنر. میگویم از نظر من بزرگترین تفاوت ما توداریست، تو تودارتری. تودارتری و چیزهای زیاد داری، تویت. که حیفم میآید من، حیف این دارایی تو که هنر نشود. میگوید من هم.
۳. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ با انگشت خونی میآید، چیزمیزهایش را میریزد روی میز، میگوید به انگشتم چسب زخم میزنم، تو این نایلون را ببند دورش. تعجب میکنم. میگویم نمیتوانم، برو پهلوی مرغفروشی. میگوید کاری با آنها ندارم و دوباره تکرار میکند حرفهای پیشش را. میگویم نمیتوانم، درمانگاه که نیست. میگوید آره نیست و دوباره تکرار میکند. میگویم نمیتوانم، برو پیش رفقایت. رفیقش از مرغفروشی میآید دنبالش، میگوید زهرمار و داوود، معلوم میشود اسمش داوود است، خودش نایلون را میپیچد و میگوید آنقدر مقاومت کردی که خودم بستمش، بلخره ما همسایهام، در هر حال کاری داشتید بگویید. میگویم به سلامت. مرتیکه. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ انگار یک چیزی میزند، ترکیب دیوانه و زننده است. پریشانی بچگانه. برادر صاحاب مرغفروشیست؟ شاید. همیشه نیستش. چرا انگشتش را نبستم؟ گفتم که، اینجا درمانگاهست یا سریال ترکی؟ انگشتببندم من؟ خود چاقوم من. دور از اینها، عجیب و بیربط بود رفتارش و از آنها که نمیخاستم تکرار شود، از آن رو.
۴. با فیلم گرفتن و شنیدن توصیف الناز از خیابان، محلهمان و آدمهایش را یکجور دیگر میبینم. چیزها از حالت عادی در آمدهاند و عجیب شدهاند. عجیب. چقدر متفاوت است محلهمان با محلههای دیگر شهر، با محلههای دیگر شهرهای دیگر، این تفاوت در نظر گرفته میشود؟ به انقلابها میاندیشم، به تغییرهای بزرگ، آیا پای یک تغییر به همهجا میرسد؟ میدانم این حرفم میلنگد، اما گاهی گمان میکنم انقلاب فقط برای شهرهای بزرگ است.
۵. زنگ میزند که بیاید که بشویم حمال خریدهایش، مامان. دیر میآید، میآید، با آن موهای خوشگلش، یکورریخته و مشکرده. میگویم کجا بودی سه ساعت. میگوید همینجا توی مرغفروشی، کارتخانشان فلان بود و بهمان بود و نمیدانمچه. میگویم کی توی مغازه بود. میگوید ریش داشت. گمان میکنیم آن یکی فروشنده را میگوید. انگشتخونی رد میشود، میگوید این. میگویم این عاقل است؟ توی سوپری، ایستادهایم آمادهی حمالی. میفهمیم آن کارت که باید، همراه خانم نیست. الههی مادرخرجِ تولهخرج، کارت به کارت میکند. مادر الههی مادرخرجِ تولهخرج میرود خانه. الههی مادرخرجِ تولهخرج که من باشم، با الناز میرود مرغفروشی پی کارت گمشده. کارت آنجا نیست، خانم هم دارد زنگ میزند که این را بگوید، ولی گوشی بیصداست. این هم حمالی روز. هشتگ.
۶. گنجشکها. تولهگنجشکها یا جوانگنجشکها؟ که اینطور تننازک. مینوشند آب از جوب. میعکسمشان.
الهه نصیری
@elahebaseda
١. میگویم خب، حالا بیا نوشتنبازی، الناز. میگوید نه، من نگاهبازی میکنم. نگاهش را میدهد به بیرون و شروع میکند به بلندبلند گفتن، کتابی. میگوید و میگوید و میگوید و میگوید تا روشن میکنم دوربین را. دوربین یا دُربین؟ تکهیی از او که میگوید. تکهیی از خیابانی که او میگوید. تکهیی از منِ در حال نوشتنی که او میگوید. تکهیی از گفتوگوی من و او. تکههایی از یک روز. دلم میخاهد. کاش. دلم میخاهد. روزی بسازم و داشته باشم، یک فیلم، فقط یک فیلم. یک فیلم.
٢. میگوید الناز، از هم متفاوتیم. میگویم بهنظرت بزرگترین تفاوت ما چیست؟ میگوید برخوردمان. میگویم خب توی همان، تفاوت چیست؟ میگوید نمیدانم. پیش از این گفته، تو دوستداشتنی و دیدنی هستی. پیش این گفتهام، اتفاقن برعکس، دوستداشتنی تویی و من دوستنداشتنیِ عجبطورِ بدقلق، در گسترهی ارتباطهایی که من و او میشناسیم. پیش از این گفته، الهه همهاش دنبال سوژه است برای منتشر کردن. راست میگوید، من همان ستارهی همیشهحاضرم، حتا یکه و تنها، برای زاییدن آسمانِ بداهه. شاید چون زندگیام برایم تحملناپذیر و حوصلهسربر است، مگر در فرم هنر. میگویم از نظر من بزرگترین تفاوت ما توداریست، تو تودارتری. تودارتری و چیزهای زیاد داری، تویت. که حیفم میآید من، حیف این دارایی تو که هنر نشود. میگوید من هم.
۳. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ با انگشت خونی میآید، چیزمیزهایش را میریزد روی میز، میگوید به انگشتم چسب زخم میزنم، تو این نایلون را ببند دورش. تعجب میکنم. میگویم نمیتوانم، برو پهلوی مرغفروشی. میگوید کاری با آنها ندارم و دوباره تکرار میکند حرفهای پیشش را. میگویم نمیتوانم، درمانگاه که نیست. میگوید آره نیست و دوباره تکرار میکند. میگویم نمیتوانم، برو پیش رفقایت. رفیقش از مرغفروشی میآید دنبالش، میگوید زهرمار و داوود، معلوم میشود اسمش داوود است، خودش نایلون را میپیچد و میگوید آنقدر مقاومت کردی که خودم بستمش، بلخره ما همسایهام، در هر حال کاری داشتید بگویید. میگویم به سلامت. مرتیکه. دیوانه است؟ عاقل است؟ دیوانه است؟ انگار یک چیزی میزند، ترکیب دیوانه و زننده است. پریشانی بچگانه. برادر صاحاب مرغفروشیست؟ شاید. همیشه نیستش. چرا انگشتش را نبستم؟ گفتم که، اینجا درمانگاهست یا سریال ترکی؟ انگشتببندم من؟ خود چاقوم من. دور از اینها، عجیب و بیربط بود رفتارش و از آنها که نمیخاستم تکرار شود، از آن رو.
۴. با فیلم گرفتن و شنیدن توصیف الناز از خیابان، محلهمان و آدمهایش را یکجور دیگر میبینم. چیزها از حالت عادی در آمدهاند و عجیب شدهاند. عجیب. چقدر متفاوت است محلهمان با محلههای دیگر شهر، با محلههای دیگر شهرهای دیگر، این تفاوت در نظر گرفته میشود؟ به انقلابها میاندیشم، به تغییرهای بزرگ، آیا پای یک تغییر به همهجا میرسد؟ میدانم این حرفم میلنگد، اما گاهی گمان میکنم انقلاب فقط برای شهرهای بزرگ است.
۵. زنگ میزند که بیاید که بشویم حمال خریدهایش، مامان. دیر میآید، میآید، با آن موهای خوشگلش، یکورریخته و مشکرده. میگویم کجا بودی سه ساعت. میگوید همینجا توی مرغفروشی، کارتخانشان فلان بود و بهمان بود و نمیدانمچه. میگویم کی توی مغازه بود. میگوید ریش داشت. گمان میکنیم آن یکی فروشنده را میگوید. انگشتخونی رد میشود، میگوید این. میگویم این عاقل است؟ توی سوپری، ایستادهایم آمادهی حمالی. میفهمیم آن کارت که باید، همراه خانم نیست. الههی مادرخرجِ تولهخرج، کارت به کارت میکند. مادر الههی مادرخرجِ تولهخرج میرود خانه. الههی مادرخرجِ تولهخرج که من باشم، با الناز میرود مرغفروشی پی کارت گمشده. کارت آنجا نیست، خانم هم دارد زنگ میزند که این را بگوید، ولی گوشی بیصداست. این هم حمالی روز. هشتگ.
۶. گنجشکها. تولهگنجشکها یا جوانگنجشکها؟ که اینطور تننازک. مینوشند آب از جوب. میعکسمشان.
الهه نصیری
@elahebaseda
🍓6❤🔥3😇1
جَستوجو | الهه نصیری
Voice message
شعرترین شعر امشب:
شعر «خواب» از سعید صدیق، دفتر «من آسمان خودم را سرودهام»
شعر «خواب» از سعید صدیق، دفتر «من آسمان خودم را سرودهام»
❤3❤🔥1😇1
اول کجاست؟
اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار. دیوار؟ دیوار که ریشه ندارد. اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار. کج رفته، کجایش؟ نمیدانم، کج رفته، انگار. اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار.
مثل کودکی. کاغذ میکَندم و دفتر عوض میکردم و میگفتم از نو. کدام نو؟ بگو به من، کدام نو؟ کدام نو؟ از اول، از اول، بههم ریختن بازی و گفتنِ از اول، از اول، مثل کودکی. کجا میشود دید؟ که کجای این دیوار رفته کج؟
مثل کودکی، میشود کاغذ کَند و دفتر عوض کرد و گفت از اول از اول، از نو از نو؟ و فکر نکرد کدام نو؟ نه. نه. نه. چون همان است. همان میشود. دوباره یک جایی از دیوار، از دفتر، میخوری به معما.
نمیشود نابود کرد و ندید گرفت و گفت از اول از اول، از نو از نو. میبایست بازگشت. به اول، به نو. اول کجاست؟
الهه نصیری
@elahebaseda
اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار. دیوار؟ دیوار که ریشه ندارد. اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار. کج رفته، کجایش؟ نمیدانم، کج رفته، انگار. اگر یک تیشه داشتم، میزدم، به ریشهی این دیوار.
مثل کودکی. کاغذ میکَندم و دفتر عوض میکردم و میگفتم از نو. کدام نو؟ بگو به من، کدام نو؟ کدام نو؟ از اول، از اول، بههم ریختن بازی و گفتنِ از اول، از اول، مثل کودکی. کجا میشود دید؟ که کجای این دیوار رفته کج؟
مثل کودکی، میشود کاغذ کَند و دفتر عوض کرد و گفت از اول از اول، از نو از نو؟ و فکر نکرد کدام نو؟ نه. نه. نه. چون همان است. همان میشود. دوباره یک جایی از دیوار، از دفتر، میخوری به معما.
نمیشود نابود کرد و ندید گرفت و گفت از اول از اول، از نو از نو. میبایست بازگشت. به اول، به نو. اول کجاست؟
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥5❤4⚡1😇1💘1
نه
هر بار که سرمو میذارم رو بالشت، اولین میلم اینه: کوتاه کردن موهام. از ته. جوابم: «نه». چون موهای بلندمو دوست دارم. میخام موهام بلند و باز و پریشون باشن. چون تو نظرم موهام همونان که یه روز دریا میشن. اما دارن میریزن. موجام. موهام.
«نه». «امشبم باید بنویسم؟» «آره». «نه» دوم، پاسخیه به سوالی که نیست: «نمیشه که ننویسم؟» «نه».
با خودم میگم دیگه نمیرم. جوری رفتار میکنم که قراره دیگه نرم. میگه زود بخاب، صبح بیداری شی که بری. میگم باشه. باشه. باشه. باشه. فردا یه عذابه.
شروع میکنم به نوشتن یه فهرست. هر موردو با «دلم میخاد» میآغازم. نه، اولش نمیتونم بنویسم «دلم میخاد»، مینویسم «دلم میخاست». ناممکنوار. بعد میرسم به «دلم میخاد».
میبینم دلم شهر میخاد. فضا میخاد. حرکت میخاد. فرصت میخاد. پرسه میخاد. خلوت میخاد. اینجا رو نمیخاد. اینجور نمیخاد. با خودم میگم دیگه نمیرم. یه جور رفتار میکنم که قراره دیگه نرم.
باشه. باشه. باشه. فردا میرم.
دلم «نه» میخاد. باشه، باشه، فردا میرم؟ این منم؟ من آدمِ «نه» گفتن نبودم؟ بارزترین و برازندهترین ویژگی من «نه» گفتن نبود؟ تاتیتاتی میکنم برای «نه»، برای «دلم میخاد»، بزرگآدمِ اتفاق و واقعیت تنه میزنه به تاتیِ من.
الهه نصیری
@elahebaseda
هر بار که سرمو میذارم رو بالشت، اولین میلم اینه: کوتاه کردن موهام. از ته. جوابم: «نه». چون موهای بلندمو دوست دارم. میخام موهام بلند و باز و پریشون باشن. چون تو نظرم موهام همونان که یه روز دریا میشن. اما دارن میریزن. موجام. موهام.
«نه». «امشبم باید بنویسم؟» «آره». «نه» دوم، پاسخیه به سوالی که نیست: «نمیشه که ننویسم؟» «نه».
با خودم میگم دیگه نمیرم. جوری رفتار میکنم که قراره دیگه نرم. میگه زود بخاب، صبح بیداری شی که بری. میگم باشه. باشه. باشه. باشه. فردا یه عذابه.
شروع میکنم به نوشتن یه فهرست. هر موردو با «دلم میخاد» میآغازم. نه، اولش نمیتونم بنویسم «دلم میخاد»، مینویسم «دلم میخاست». ناممکنوار. بعد میرسم به «دلم میخاد».
میبینم دلم شهر میخاد. فضا میخاد. حرکت میخاد. فرصت میخاد. پرسه میخاد. خلوت میخاد. اینجا رو نمیخاد. اینجور نمیخاد. با خودم میگم دیگه نمیرم. یه جور رفتار میکنم که قراره دیگه نرم.
باشه. باشه. باشه. فردا میرم.
دلم «نه» میخاد. باشه، باشه، فردا میرم؟ این منم؟ من آدمِ «نه» گفتن نبودم؟ بارزترین و برازندهترین ویژگی من «نه» گفتن نبود؟ تاتیتاتی میکنم برای «نه»، برای «دلم میخاد»، بزرگآدمِ اتفاق و واقعیت تنه میزنه به تاتیِ من.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥11💘3❤2🍓1😇1
با کلهپزی آقدایی تماس میفرمایم؟
٢٨ مرداد ٠۵
گذشته از آمپول هم دردناکتر و سیخناکتر است. هشتگ قصار شب. پیشترها واسه یارو کتابفروشه ورداشتم نوشتم سلام آقا. آقا و زهرمار. لااقل مینوشتی عامو. بهتر بود. فلانروزی رفته بودیم نانوایی با اعظم، دوتا عامونانیها قد باباجد من سن داشتند، بعد یکیش درآمد بهم گفت «این»، آن یکی «خاله». این و زهرنهوت. خاله و زهرنهوت. آن روز هم توی پشتیبانی، دوستی پیام داده بود سلام جناب. و خب من اول دنبال کیلم گشتم و بعد سرچیدم «جناب چیست؟». اینجوری بودم که نکند به زنها هم میگویند و من نمیدانم. خانم و الههتان هستم، نصیری. توی دلم گفتم. اما کاش شب، قلعهی هاول بود. با چندین در. میگشودم درِ خیابان انقلاب تهران را و توی انقلاب، درِ کتابفروشیهای دست دوم را. دلم کتاب خاست، کتاب دلم خاست، چند قدم با تو توی خیابون دلم خاست. دلم تهران را میخاهد و دلم تهران را نمیخاهد. نمیدانم چرا تهران رفتن برایم سخت است. چرا ندانم، میدانم. بعد از دیماه یکی از سختیهای تهران رفتن، برایم دیماه است. از تهران فقط کتاب و انقلاب در تصورم نیست، خون و خیابان هم هست، با اینکه آخرینبار... آخرینبار کی تهران بودم؟ کاش جادوگری معمار بودم در برابر مسافت و زمان. عفریتهمعمار. حالا بعد از شادمهر، هایده میتواند بخاند: من از کتاب آمدم، من از کتاب آمدم، بعد از گشتن توی سایتهای مختلف آمدم، چه دلت خاست چه نخاست آمدم. زنده باد، از اتاق فرمان میفرمایند این یکی را معین خانده نه هایده. فرقی هم ندارند. مگر اینکه هایده میتواند یک لقمه کند، معین را.
عصری رفتیم دفتر. این دفتر رفتنها در نظرم بیهودهکاریست. پُخکار دی. با اینکه با این مکان و این ژست، تصویر دیگری از خودم را میبینم و با الناز به گفتوگو و خوش میگذرد اما این شاخه است و ریشهی این درخت را نچ، نیستم. دارم بهش میاندیشم. امروز با الناز از شغل و کسبوکار دلخاهمان حرفیدیم. آنقدر وجد توی وجودم قُلقُلید که گفتم پاشو برویم پیادهروی. رفتیم و چقدر سوت و کور و بیابانیست. شهر. کاش دعانویس بودم. و برای خودم دعای پرسه مینوشتم.
تایپ تایپ تایپ، اما نه بهاندازه، بیحد و اندازه. با تایپیدن نویسندهترم. و اوووف، چه حالی داد هزارکلمهنویسیِ ظهرانهی امروز. داشتم کانالهای همسفران مدرسه نویسندگی را میدیدم و چشمم خورد به این الهه نصیری و؟ چه عاطفانه، دختر خانم. خوشممان نیامد، زبانی یغورتر باس و بباید. (دختر خانم: خب به تخم پدرم، یغور هم از پهنا، تویت. زنیکه.) اما بهنظرم دختر خانم باید یادداشتهای کانالشان را با لپتاپ تایپ کنند و وقت بیشتری بگذارند واس زبانورزی. (دختر خانم: گهخوری دختر خانم به تو نیامده. زنیکه.) ولی خب، جدا از زنیکه و دختر خانم، این چه زبان لاغروییست؟ من یک زبان ١٢٠ کیلویی میخاهم. (دختر خانم و زنیکه: با کلهپزی آقداییتان تماس بگیرید.)
باز خاطرات سربازی. امشب فقط من و ندا بودیم، بعد از انجام تمرین تخصصیکاری، آنقدر از خاطرات نوشتن و مدرسه نویسندگی و دیدارهای حضوری گفتیم که جای فائزه خالی. اگر بود طول و عرضمان را یکی میکرد و بدرود را سلام میگفت. چون او هنوز نائل نشده به درجهی سربازی. چقدر شنیدن ندا و خاطرات یادداشتنویسی و داستاننویسیاش گوشت بود و چسبید به تنم. حالا که این پیشینه و جزییات را میدانم ازش، تصویر ندای نویسنده در ذهنم غنیتر و کاملتر است. آنقدر خاطره مرور کردیم و خوش گذشت که لبخنددرد گرفتم و عَرق و عِرق شاگردیم بالا زد.
الهه نصیری
@elahebaseda
٢٨ مرداد ٠۵
گذشته از آمپول هم دردناکتر و سیخناکتر است. هشتگ قصار شب. پیشترها واسه یارو کتابفروشه ورداشتم نوشتم سلام آقا. آقا و زهرمار. لااقل مینوشتی عامو. بهتر بود. فلانروزی رفته بودیم نانوایی با اعظم، دوتا عامونانیها قد باباجد من سن داشتند، بعد یکیش درآمد بهم گفت «این»، آن یکی «خاله». این و زهرنهوت. خاله و زهرنهوت. آن روز هم توی پشتیبانی، دوستی پیام داده بود سلام جناب. و خب من اول دنبال کیلم گشتم و بعد سرچیدم «جناب چیست؟». اینجوری بودم که نکند به زنها هم میگویند و من نمیدانم. خانم و الههتان هستم، نصیری. توی دلم گفتم. اما کاش شب، قلعهی هاول بود. با چندین در. میگشودم درِ خیابان انقلاب تهران را و توی انقلاب، درِ کتابفروشیهای دست دوم را. دلم کتاب خاست، کتاب دلم خاست، چند قدم با تو توی خیابون دلم خاست. دلم تهران را میخاهد و دلم تهران را نمیخاهد. نمیدانم چرا تهران رفتن برایم سخت است. چرا ندانم، میدانم. بعد از دیماه یکی از سختیهای تهران رفتن، برایم دیماه است. از تهران فقط کتاب و انقلاب در تصورم نیست، خون و خیابان هم هست، با اینکه آخرینبار... آخرینبار کی تهران بودم؟ کاش جادوگری معمار بودم در برابر مسافت و زمان. عفریتهمعمار. حالا بعد از شادمهر، هایده میتواند بخاند: من از کتاب آمدم، من از کتاب آمدم، بعد از گشتن توی سایتهای مختلف آمدم، چه دلت خاست چه نخاست آمدم. زنده باد، از اتاق فرمان میفرمایند این یکی را معین خانده نه هایده. فرقی هم ندارند. مگر اینکه هایده میتواند یک لقمه کند، معین را.
عصری رفتیم دفتر. این دفتر رفتنها در نظرم بیهودهکاریست. پُخکار دی. با اینکه با این مکان و این ژست، تصویر دیگری از خودم را میبینم و با الناز به گفتوگو و خوش میگذرد اما این شاخه است و ریشهی این درخت را نچ، نیستم. دارم بهش میاندیشم. امروز با الناز از شغل و کسبوکار دلخاهمان حرفیدیم. آنقدر وجد توی وجودم قُلقُلید که گفتم پاشو برویم پیادهروی. رفتیم و چقدر سوت و کور و بیابانیست. شهر. کاش دعانویس بودم. و برای خودم دعای پرسه مینوشتم.
تایپ تایپ تایپ، اما نه بهاندازه، بیحد و اندازه. با تایپیدن نویسندهترم. و اوووف، چه حالی داد هزارکلمهنویسیِ ظهرانهی امروز. داشتم کانالهای همسفران مدرسه نویسندگی را میدیدم و چشمم خورد به این الهه نصیری و؟ چه عاطفانه، دختر خانم. خوشممان نیامد، زبانی یغورتر باس و بباید. (دختر خانم: خب به تخم پدرم، یغور هم از پهنا، تویت. زنیکه.) اما بهنظرم دختر خانم باید یادداشتهای کانالشان را با لپتاپ تایپ کنند و وقت بیشتری بگذارند واس زبانورزی. (دختر خانم: گهخوری دختر خانم به تو نیامده. زنیکه.) ولی خب، جدا از زنیکه و دختر خانم، این چه زبان لاغروییست؟ من یک زبان ١٢٠ کیلویی میخاهم. (دختر خانم و زنیکه: با کلهپزی آقداییتان تماس بگیرید.)
باز خاطرات سربازی. امشب فقط من و ندا بودیم، بعد از انجام تمرین تخصصیکاری، آنقدر از خاطرات نوشتن و مدرسه نویسندگی و دیدارهای حضوری گفتیم که جای فائزه خالی. اگر بود طول و عرضمان را یکی میکرد و بدرود را سلام میگفت. چون او هنوز نائل نشده به درجهی سربازی. چقدر شنیدن ندا و خاطرات یادداشتنویسی و داستاننویسیاش گوشت بود و چسبید به تنم. حالا که این پیشینه و جزییات را میدانم ازش، تصویر ندای نویسنده در ذهنم غنیتر و کاملتر است. آنقدر خاطره مرور کردیم و خوش گذشت که لبخنددرد گرفتم و عَرق و عِرق شاگردیم بالا زد.
الهه نصیری
@elahebaseda
❤🔥6🍓3❤2😇1
❤🔥8❤3🍓2💘2👻1😇1