Forwarded from احساننامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹بازخوانی تصنیف «بوی جوی مولیان» توسط ارکستر مجلسی سیلک به تنظیم و رهبری لوریس هویان، با خوانندگی مجتبی عسگری، ۱۳۸۵ @ehsanname
Booye Jooye Moolian
Davlatmand Kholov
🎼 تصنیف «بوی جوی مولیان» با صدا و موسیقی دولتمند خالاُف، هنرمند تاجیکستانی از آلبوم «بهار آمد»، ۱۳۸۸ @ehsanname
احساننامه
👞افسانۀ «کفشهای بچه» @ehsanname داستان معروفی هست که شبی ارنست همینگوی و دوستانش که سرشان گرم شده بود، سر نوشتن یک داستان کامل با حداکثر ۶ کلمه شرط میبندند. همینگوی هم فیالمجلس بر روی دستمال کاغذی این داستان را مینویسد و شرط را میبرد: ✍️“For Sale: Baby…
◾️داستانک ۶ کلمهای معروفی است در مورد کفشهای پوشیدهنشدۀ بچه که از فرط غمانگیزی آن را به ارنست همینگوی نسبت میدهند. این فهرست قربانيان حادثه تروریستی کرمان که پشت شیشۀ اداره پزشکی قانونی نصب شده بود تا خانوادهها از روی آن پیکر عزیزانشان را شناسایی کنند، سطری دارد از آن داستانک هم دردناکتر: «دو ساله، کاپشن صورتی، گوشواره قلبی»
@ehsanname
@ehsanname
🗓میرزا تقیخان امیرکبیر را صد و هفتاد و دو سال پیش در چنین روزهای زمستانی، بیستم دی ۱۲۳۰ در حمام فین کاشان رگ زدند. در سالهای اخیر، پژوهشگران سعی کردهاند تا از روایت کلیشهای شاه و وزیر فاصله بگیرند و چراغ قوه را بیشتر و بهتر روی ماجراهای عصر قاجار بیاندازند، با این حال قتل امیر همچنان واقعهای نمادین باقی مانده است. اجزای این روایت، هر کدام به تنهایی ارزش داستانی و بارِ دراماتیک دارند و طبیعتا قرار گرفتنشان در کنار هم، وجه فراتاریخی ماجرا را تشدید میکند. آمر قتل، شاه جوانی است که پیروزیاش بر مدعیان را مدیون تدبیر همین وزیر است و آنقدر به او علاقه داشته که زمانی خواهرش را به ازدواجش درآورده بود. این زن (عزتالدوله) چنان امیر را دوست داشت که بعد از خلع امیر هر جا امیر میرفت با او همراه بود و هر غذایی برای امیر میآوردند، اول خودش از آن میخورد مبادا مسموم باشد، و برای همین بود که امیر را در حمام عمومی کشتند. حتی روش قتل هم داستانی است. به جای خفه کردن و سر بریدن و سایر روشهای مرسوم (به پیشنهاد خود امیر البته) رگهای مچ دست مرد را بریدند و مرد، نشست و ذره ذره رفتن مایۀ حیات از جانش را تماشا کرد. (شما را به خدا از این لحظه دراماتیکتر؟!) عزتالدوله بعدها جسد امیر را هم به کربلا فرستاد (احتمالاً برای آن که تعرضی به مزارش نشود). آن طرف قصه، مادرزن امیر (مهدعلیا) چنان کینهای از امیر داشت که بعد از قتل امیر، دخترش را به زور به ازدواج پسر دشمن امیر و صدراعظم جدید، میرزا آقاخان نوری درآورد. آقاخان نوری که در شلوغیهای بعد از مرگ محمدشاه، از ترسش به سفارت انگلیس رفته و شهروندی انگلیس را قبول کرده بود در زمان امیر سمت درباری داشت، ولی بیشتر میخواست. پس علیه امیر توطئهها کرد تا از چشم شاه افتاد و به کاشان تبعید شد. درست دو هفته قبل از قتل امیر، آقاخان همراه شاه به افتتاح مدرسۀ دارالفنون رفته و اقدام بزرگ امیر را به اسم خودش زد. ... برای کامل شدن قصه، این را هم داشته باشید که میرزا آقاخان کسی را برای قتل امیر فرستاد به اسم علیخان حاجبالدوله. این حاجبالدوله که بعدها شد وزیر عدلیه (بله، عدلیه!) دو پسر داشت: یکی محمدحسن اعتمادالسلطنه، وزیر انطباعات ناصرالدین شاه و از پیشگامان نهضت ترجمه و چاپ در ایران و دیگری عبدالعلی ادیبالملک، از ادبای وقت (دو نوۀ ادیبالملک هم مشهور هستند: حسن مقدم که با نمایشنامۀ «جعفرخان از فرنگ آمده» از پیشگامان ادبیات مدرن شد و محسن مقدم که از بنیانگذاران دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و طراح نشان این دانشگاه است). پسرهای حاجبالدوله میدانستند که نام خاندانشان در تاریخ با خون امیر گره خورده و خطاب به پدر مینوشتند: «با این کار خانوادۀ ما را بدنام کردهاید و بعد از این نمیتوانیم میان مردم سر بلند کنیم.» (امیرکبیر و ایران، ص ۷۳۴) جواب حاجبالدوله به پسرانش را داشته باشید. او که به میرزاآقاخان تحمت حمایت انگلیس خدمت میکرد، میرزاتقی خان را به روسدوستی متهم کرده! و در نامه به ادیبالملک نوشته: «بعد از اینکه این عبدِ عبیدِ پادشاه اسلامپناه (یعنی خودش، حاجبالدوله) به چشم خود ترجمۀ حکم غراف [کارل] نسلرود (وزیر خارجۀ روسیه) را از جانب امپراتور روس به وزیر مختار دیوانه میبینم که در آن نوشته باشد چون میرزا تقیخان به سفارتخانه ما پناه آورده حمایت از او بر دولت روسیه واجب است .... مگر غیرت مملکتی و نمکخوارگی را باید شخص کنار بگذارد و لباس دیوثی بپوشد تا محترم باشد؟ بحمدالله، منظور را به اقبال بلند سلطنت عظمی بجا آوردم. چه مضایقه، به عقیدۀ مردم، بدنام من شده باشم. مردم چه میدانند چه خبر بود؟ ... نمیدانند مردکه خود را به چه نحو به دولت کفر بسته، و به چه قسم از حمایت آن مفسدهها برپا میشد.» (امیرکبیر و ایران، ص ۷۳۴ و ۷۳۵) پسر او، اعتمادالسلطنه هم شبیه همین را تکرار میکرد که حجامت خون امیر، باعث دفع شر و فساد از کشور شده است: «در حمام کاشان به کاشانۀ دیگر آشیانهاش دادند... حکیم کامل (یعنی شاه) حکم به فصدش کرد تا فساد بدن او به سایر ابدان بنینوع انسان سرایت نکند و مُلکِ جهان را به آشوب نیندازد.» (صدرالتواریخ، ص ۲۱۷) مرد را کشتند و به تلگرافی استناد میکردند که هرگز مخابره نشده بود!
@ehsanname
@ehsanname
➖شأن دانش و دانشگاه چقدر پایین آمده؟ اینقدر که در آگهی ترحیم یکی از معروفترین و برجستهترین اساتید دانشگاه تهران، نام یک قنادی از نام دانشگاه جلوتر قید میشود!
(ظاهراً این قنادی متعلق به خواهرزادۀ استاد مرحوم است که در سالهای اخیر از او مراقبت میکردند. باز هم عنایت داشته باشید که قنادی بیشتر از دانشگاه رسیدگی میکرده)
(ظاهراً این قنادی متعلق به خواهرزادۀ استاد مرحوم است که در سالهای اخیر از او مراقبت میکردند. باز هم عنایت داشته باشید که قنادی بیشتر از دانشگاه رسیدگی میکرده)
📊یک کم آمار: خانه کتاب، گزارشی مفصل منتشر کرده از خریدهای بخش مجازی نمایشگاه کتاب تهران (اردیبهشت ۱۴۰۲). چون خریدهای مجازی نمایشگاه کتاب با بُن بوده، طبیعتاً این آمار، تمام سلیقه فرهنگی کتابخوانها را نشان نمیدهد، ولی باز آمار قابلتوجهی است. از یک میلیون و ۳۷۰هزار جلد کتاب فروشرفته، ۱۵ عنوان بیشتر از هزار طالب و خریدار داشتهاند. «کتابخانۀ نیمهشب»، «شازده کوچولو» و «کیمیاگر» پرفروشترین رمانهایند. باقی پرفروشها آثار خودیاری، مذهبی، کمیک «ایلیا» و «آموزش آیین دادرسی مدنی» هستند. دستههای کودک و نوجوان (۱۸.۴ درصد)، ادبی (۱۵.۵) و دینی (۱۳.۶) پرمخاطبترین موضوعات هستند. و دیگر اینکه ۳۳ درصد مصرف کتاب در استان تهران است و در مقابل، هفت استانِ ایلام، چهارمحال و بختیاری، خراسانهای جنوبی و شمالی، سیستان و بلوچستان، كهگیلویه و بویراحمد، هرمزگان هر کدام کمتر از یک درصد خرید کتاب را دارند. @ehsanname
To Ra Doost Daram (Vatan)
Farhad
🎼 فرهاد اگر بود، امروز هشتادساله میشد. او را به خاطر صدایش، به خاطر شخصیتش، به خاطر تسلطش بر ادبیات، به خاطر همه چیزهایی که خاص و یگانهاش کرد، دوست میداشتیم و داریم. قطعۀ کوتاه «تو را دوست دارم» او با شعری از اخوانثالث جزو بهترین قطعات وطندوستانه است @ehsanname
To ra Ey Kohan Boom o Bar Doust Daram
Mehdi Akhavan Sales
«ز هیچِ جهان، پوچ اگر دوست دارم
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم ...»
@ehsanname
🎧 شعر و صدای #مهدی_اخوان_ثالث با موسیقی مجید درخشانی
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم ...»
@ehsanname
🎧 شعر و صدای #مهدی_اخوان_ثالث با موسیقی مجید درخشانی
احساننامه
📚آینده، بیتوجه به اینکه ما چه گرفتاریهایی داریم، دارد به سرعت از راه میرسد. بیشتر از ۲۰۰ عنوان کتاب در آمازون ارایه شده که ماشین هوش مصنوعی ChatGPT نویسنده یا همکار نگارش آنهاست. کتابی که بیشتر از بقیه مورد توجه قرار گرفت، کتاب کودکی است که متن آن را ChatGPT…
🔸یک نویسندۀ ژاپنی بعد از بردن جایزه ادبی آکوتاگوا (به یادبودِ رینوسوکه آکوتاگوا که پدر داستان مدرن ژاپن محسوب میشود و معروفترین داستانش «راشومون» است) اعتراف کرد بخشی از رمانش را هوش مصنوعی نوشته است. رمان ری کودان، «برج همدردی توکیو» دربارۀ معماری است که از هوش مصنوعی برای طراحی آسمانخراشهای آینده و از جمله برجی برای زندان بازپروری مجرمان (همان عنوان کتاب) کمک میگیرد. نویسنده پس از مراسم اهدای جایزه، به خبرنگارها گفت حدود ۵ درصد از رمانش «کلمه به کلمه» از جملات تولیدشده توسط ChatGPT نقل شده است. (cnn) هرچند ۵ درصد بخش کوچکی از یک اثر ادبی است، اما این خبر میتواند پیشدرآمدی بر اتفاقات بعدی باشد. @ehsanname
Na Ghodrat
Mohammad Reza Shajarian
🎼 در چنین روزی (۲ بهمن ۱۳۱۲) ابوالقاسم عارف قزوینی، شاعر شوریده و تصنیفساز بزرگ درگذشت. از جمله تصنیفهای او، تصنیفی است که برای قدرتالسلطنه، دختر ناصرالدین شاه گفته است. تمثیلی از عشقی یکسویه که هرگز به وصال نمیرسد، با شروعی فوقالعاده که شاید از بهترین توصیفهای عشق در شعر فارسی باشد: «نه قدرت که با وی نشینم، نه طاقت که جز وی ببینم!» تصنیف «نه قدرت» را با صدای استاد شجریان و همراهی گروه آوا (از آلبوم «آرام جان») بشنویم @ehsanname
Forwarded from غلامرضا طریقی
📚 «ادبیات ممکن است به سلامت روان نویسنده کمک کند و او را از دیوانهشدن نجات بدهد. اما در مورد ارتباطش با خواننده، دستورالعملهای متعددی وجود دارد که باعث اثرگذاری ادبیات روی مخاطبانش هم میشود. البته فکر نمیکنم رستگاری و رهایی، یکی از این تاثیرات باشد. چیزی که ادبیات میتواند انجام بدهد این است که درِ جهانهای خیال را به رویمان باز کند و همین به ما کمک میرساند که وجوه انسانیمان بیشتر رشد کند، حتی شاید بخش تاریک وجودمان را هم کشف کنیم. زمانی در یک برنامهی رادیویی بیبیسی با دوست قدیمیام نادین گوردیمر (نویسنده و فعال سیاسی اهل آفریقای جنوبی و برندهی نوبل ادبیات) حضور داشتم و وقتی از ما سوال شد که چطور ادبیات میتواند جهان را تغییر بدهد، هر دو دقیقاً با کلماتی مشابه جواب دادیم؛ ادبیات خوانندهها را یکبهیک تغییر میدهد.»
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
@ehsanname
➖از گفتگوی آریل دورفمان با روزنامه هممیهن
Forwarded from احساننامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📗از چخوف چه چیزهایی میتوان آموخت - قسمت اول گپ و گفت احسان رضایی و سروش صحت در برنامه «کتاب باز» (۱۴ بهمن ۹۷) دربارۀ آنتون چخوفِ بزرگ @ehsanname
Forwarded from احساننامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📕از چخوف چه چیزهایی میتوان آموخت - قسمت دوم گپ و گفت احسان رضایی و سروش صحت در برنامه «کتاب باز» (۲۱ بهمن ۹۷) دربارۀ آنتون چخوفِ بزرگ @ehsanname
🔺اینکه گفتهاند ساواک اجازه ورود اقبال لاهوری به ایران را نمیداد، ظاهراً بدخوانی مقالۀ محیط طباطبایی است که گمان داشت درباریان رضاشاه دوست نداشتند علامه اقبال به ایران بیاید. درحالیکه وزیر فرهنگ ایران در سال ۱۳۱۳ به مناسبت جشن هزاره فردوسی از اقبال برای سفر به ایران دعوت کرده بود و اقبال به علت بیماری نتوانست بیاید. (تصویر صفحات کتاب «ماهتاب شام شرق» محمدحسین ساکت، مرکز میراث مکتوب، ۱۳۸۵ از اینجا) @ehsanname
Forwarded from مدرسه تهران
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📣 #مدرسه_تهران برگزار میکند:
📌 توضیحات جناب آقای احسان رضایی حول دورهی "لذت داستان"
۶ جلسه (۷۲۰ دقیقه)، ۴۰۰,۰۰۰ تومان
چهارشنبهها: ساعت ۱۷ تا ۱۹ (از ۱۸ بهمن)
🔴 ظرفیت محدود است
دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین برگزار میشود.
🏫 مکان برگزاری: خ انقلاب، خ فخررازی، تقاطع ژاندارمری
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
📌 توضیحات جناب آقای احسان رضایی حول دورهی "لذت داستان"
۶ جلسه (۷۲۰ دقیقه)، ۴۰۰,۰۰۰ تومان
چهارشنبهها: ساعت ۱۷ تا ۱۹ (از ۱۸ بهمن)
🔴 ظرفیت محدود است
دوره بهصورت حضوری، آنلاین و آفلاین برگزار میشود.
🏫 مکان برگزاری: خ انقلاب، خ فخررازی، تقاطع ژاندارمری
📮 برای ثبتنام به آیدی زیر مراجعه کنید:
🔗 @Pouya_teh_82
Forwarded from احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
🔸ماجرای دعای سال تحویل و نویسندگان پنهان
@ehsanname
این روزها غلطخوانی (یا به قول طرفداران دولت: تپق زدن) از روی متن مکتوب دعای سال تحویل در اختتامیه جشنواره فیلم فجر نقل محافل است. این ماجرا اما یک وجه پنهان هم دارد، آن هم نقشی است که سخنرانینویسهای مقامات دارند. در هر سازمان و نهادی، کسی یا کسانی هستند که برای رئیس متن سخنرانی و پیامهای رسمی را مینویسند. طبیعتاً مثل هر شغل دیگری، این نویسندگان در سایه (Ghostwriter) هم از نظر توانایی سطوح مختلف دارد، اما سخنرانینویس حرفهای کسی است که هم به سیاستهای کلان و خطوط قرمز اشراف دارد، هم از موضوعات روز و حساسیتهای جامعه باخبر است، و هم میداند هر رئیسی چه خصوصیات شخصی دارد، معلوماتش چقدر است و تکیهکلامهایش چیست. (شخصی را میشناسم که در ایام سابق برای هر پیام تسلیتی، سه متن با خصوصیات نثری و اطلاعات متفاوت مینوشت، یکی برای وزیر، یکی برای معاون وزیر و یکی هم برای مدیر واحد خودش.) این، البته پدیدهای جدید نیست و ادامۀ همان «دیوان رسائل» یا «دیوان انشاء» است که در متون تاریخی زیاد تکرار شده، دستگاهی که کارمندانش (دبیرها یا منشیها) پیشنویس متون مهم مملکتی را آماده میکردند. (و اتفاقاً این دبیرها، نویسندگان برجستهای چون ابنمقفع و بیهقی و قائممقام فراهانی بودند.) اینکه در ایام اخیر اشتباهات سخنرانیهایی مقامات زیاد شده، به گمانم دو احتمال بیشتر ندارد. یک فرض این است رؤسا نیازی به سخنرانینویسهای سابق ندیدهاند، یا خودشان را واردتر از همانها میدانند و یا به آنها اعتماد ندارند و زدهاند از دم، همهشان را اخراج/عوض کردهاند و حالا یا خودشان متن مینویسند یا نویسندگان تازهکاری آوردهاند که ورزیدگی و خبرگی قبلیها را ندارند. احتمال دوم اما داستانیتر است؛ اینکه سخنرانینویسها همان قبلیها هستند، اما به هر دلیلی با صاحبکارشان حال نمیکنند و از قصد دارند چیزهایی در متن میآورند که «مخدوم بیعنایت» نتواند درست بخواند و سوژۀ خنده شود.
@ehsanname
@ehsanname
این روزها غلطخوانی (یا به قول طرفداران دولت: تپق زدن) از روی متن مکتوب دعای سال تحویل در اختتامیه جشنواره فیلم فجر نقل محافل است. این ماجرا اما یک وجه پنهان هم دارد، آن هم نقشی است که سخنرانینویسهای مقامات دارند. در هر سازمان و نهادی، کسی یا کسانی هستند که برای رئیس متن سخنرانی و پیامهای رسمی را مینویسند. طبیعتاً مثل هر شغل دیگری، این نویسندگان در سایه (Ghostwriter) هم از نظر توانایی سطوح مختلف دارد، اما سخنرانینویس حرفهای کسی است که هم به سیاستهای کلان و خطوط قرمز اشراف دارد، هم از موضوعات روز و حساسیتهای جامعه باخبر است، و هم میداند هر رئیسی چه خصوصیات شخصی دارد، معلوماتش چقدر است و تکیهکلامهایش چیست. (شخصی را میشناسم که در ایام سابق برای هر پیام تسلیتی، سه متن با خصوصیات نثری و اطلاعات متفاوت مینوشت، یکی برای وزیر، یکی برای معاون وزیر و یکی هم برای مدیر واحد خودش.) این، البته پدیدهای جدید نیست و ادامۀ همان «دیوان رسائل» یا «دیوان انشاء» است که در متون تاریخی زیاد تکرار شده، دستگاهی که کارمندانش (دبیرها یا منشیها) پیشنویس متون مهم مملکتی را آماده میکردند. (و اتفاقاً این دبیرها، نویسندگان برجستهای چون ابنمقفع و بیهقی و قائممقام فراهانی بودند.) اینکه در ایام اخیر اشتباهات سخنرانیهایی مقامات زیاد شده، به گمانم دو احتمال بیشتر ندارد. یک فرض این است رؤسا نیازی به سخنرانینویسهای سابق ندیدهاند، یا خودشان را واردتر از همانها میدانند و یا به آنها اعتماد ندارند و زدهاند از دم، همهشان را اخراج/عوض کردهاند و حالا یا خودشان متن مینویسند یا نویسندگان تازهکاری آوردهاند که ورزیدگی و خبرگی قبلیها را ندارند. احتمال دوم اما داستانیتر است؛ اینکه سخنرانینویسها همان قبلیها هستند، اما به هر دلیلی با صاحبکارشان حال نمیکنند و از قصد دارند چیزهایی در متن میآورند که «مخدوم بیعنایت» نتواند درست بخواند و سوژۀ خنده شود.
@ehsanname