🔺نمونه نقاشیهای میلان کوندرا، نویسندۀ نامدارِ چک که در پاریس به نمایش درآمدند. بعضی از این نقاشیها جلد کتابهای کوندرا بودند. ظاهراً کوندرا نقاشی را از دهه ۱۹۷۰ شروع کرده؛ وقتی که با همسرش به یک آپارتمان در شهر رِن فرانسه آمدند و کوندرا سعی میکرده با کشیدن نقاشی و آویختن آنها بر روی دیوارهای خالی همسرش را خوشحال کند. (منبع +) @ehsammae
Hamlet dar Baran
RadioSaan
🎧 داستان «هاملت در نمنم باران» از زندهیاد اصغر عبداللهی با صدای مهدی پاکدل (از پادکست رادیوسان) @ehsanname
📖کدام ترجمۀ آنا کارنینا را بخوانیم؟
سال پیش ترجمۀ جدیدی از شاهکار لئو تولستوی منتشر شد. برای مقایسه بین ترجمههای معروف این اثر، بخش افتتاحیه آن را با پنج ترجمه بخوانید (به نقل از اینستاگرام جعبه) با این توضیح که: مشفق همدانی از فرانسه ترجمه کرده، بیگدلی خمسه از انگلیسی و سه ترجمۀ دیگر از روی اصل روسی انجام شده.
@ehsanname
🔸ترجمه قازار سیمونیان (آنا کارنینا ۱۳۳۵): همۀ خانوادههای نیکبخت شبیه یکدیگرند، اما چگونگی سیهبختی هر خانوادهای مختص به خود آن است. خانه اوبلونسکیها وضع درهم و برهم و آشفتهای داشت. زن باخبر شده بود که شوهرش با دختری فرانسوی - خانم آموزگار سابق آن خانواده - رابطه عاشقانهای دارد و به وی اخطار کرده بود که دیگر حاضر نیست با او در زیر یک سقف زندگی کند. سه روز بود که این وضع ادامه داشت و نه تنها زن و شوهر بلکه همۀ افراد آن خانواده از این جریان ناراحت و منزجر بودند. ... خانم از اتاقش خارج نمیشد و شوهر روز سوم بود که به خانه نیامده بود. بچهها سرگردان و گیج در سرسرای خانه به این سو و آن سو میدویدند. خانم آموزگار انگلیسی با زن خانهدار دعوا کرده و به یکی از دوستان نامه نوشته و از وی خواستار شده بود که برای او در جستجوی کار دیگری باشد.
🔹ترجمه مشفق همدانی (آنا کارنین ۱۳۴۲): خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای بدبخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچههایش که زنی فرانسوی بود سروسرّی دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج میبردند بلکه سنگینی آن بر همۀ خانواده محسوس بود. ... بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمیآمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچهها هی از این اتاق به آن اتاق میدویدند و پرستار انگلیسیشان با موهای سفیدش در خانه دائم بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند.
🔸ترجمه منوچهر بیگدلی خمسه (آنا کارهنین ۱۳۶۳): همۀ خانوادههای خوشبخت به هم شبیهاند، اما تیرہبختی یک خانوادۀ بدبخت مخصوص به خود است. در خانۀ ابلانسکی همه چیز وارونه شده بود. زن خانه به سر و سرّ شوهرش با معلمۀ سابق فرانسویشان پی برده بود و اعلام کرده بود که دیگر نمیتواند با این شوهر در یک کاشانه زندگی کند. اکنون سه روز بود که این وضع ادامه داشت و بر این زوج و همۀ اعضای خانواده و دور و بریها تأثیری غمانگیز گذاشته بود. ... زن از اتاق خودش خارج نمیشد و شوهر از بام تا شام بیرون از خانه بود. کودکان در گوشه و کنار خانه میپلکیدند و نمیدانستند چه کنند. معلمۀ انگلیسی با سرایدار نزاع کرده بود و با نوشتن نامهای به یکی از دوستانش از او خواسته بود جای تازهای برایش پیدا کند.
🔹ترجمه سروش حبیبی (آنا کارنینا ۱۳۷۸): خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ آبلونسکی کارها همه آشفته بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار پیشین بچهها که زنی فرانسوی بود سروسرّی دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج میبردند بلکه سنگینی آن بر همۀ اعضای خانواده و خانگیان محسوس بود. ... بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمیآمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچهها همچون خیل سرگشته از این اتاق به آن اتاق میدویدند و پرستار انگلیسیشان با گیس سفید خانه بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند.
🔸ترجمه حمیدرضا آتشبرآب (آنا کارینینا ۱۳۹۹): خانواده های خوشبخت همهشان لنگۀ هماند، ولی هر خانوادۀ بدبختی مصیبت خودش را دارد. در منزل آبلونسکیها هوا پس بود. خانم خانه بو برده بود که شوهرش با معلم سرخانۀ فرانسوی سابق بچهها رابطه داشتند و بنابراین به شوهرش گفته بود که دیگر محال ممکن است بتواند با او زیر یک سقف زندگی کند و سه روزی هم میشد که وضع به همین منوال بود. خلاصه که جو سنگینی حاکم بود، هم بین زن و شوهر و هم خدمتکارها و باقی اهالی خانه. ... خانم که از اتاقش پا بیرون نگذاشته بود و آقا هم سه روز میشد که اصلاً در خانه آفتابی نشده بود. بچهها هم ول شده بودند به امان خدا. پرستار انگلیسی بچهها با خانم بزرگ خانه بحثش شده و به دوستش یادداشت فرستاده بود تا جای دیگری برایش پیدا کند.
سال پیش ترجمۀ جدیدی از شاهکار لئو تولستوی منتشر شد. برای مقایسه بین ترجمههای معروف این اثر، بخش افتتاحیه آن را با پنج ترجمه بخوانید (به نقل از اینستاگرام جعبه) با این توضیح که: مشفق همدانی از فرانسه ترجمه کرده، بیگدلی خمسه از انگلیسی و سه ترجمۀ دیگر از روی اصل روسی انجام شده.
@ehsanname
🔸ترجمه قازار سیمونیان (آنا کارنینا ۱۳۳۵): همۀ خانوادههای نیکبخت شبیه یکدیگرند، اما چگونگی سیهبختی هر خانوادهای مختص به خود آن است. خانه اوبلونسکیها وضع درهم و برهم و آشفتهای داشت. زن باخبر شده بود که شوهرش با دختری فرانسوی - خانم آموزگار سابق آن خانواده - رابطه عاشقانهای دارد و به وی اخطار کرده بود که دیگر حاضر نیست با او در زیر یک سقف زندگی کند. سه روز بود که این وضع ادامه داشت و نه تنها زن و شوهر بلکه همۀ افراد آن خانواده از این جریان ناراحت و منزجر بودند. ... خانم از اتاقش خارج نمیشد و شوهر روز سوم بود که به خانه نیامده بود. بچهها سرگردان و گیج در سرسرای خانه به این سو و آن سو میدویدند. خانم آموزگار انگلیسی با زن خانهدار دعوا کرده و به یکی از دوستان نامه نوشته و از وی خواستار شده بود که برای او در جستجوی کار دیگری باشد.
🔹ترجمه مشفق همدانی (آنا کارنین ۱۳۴۲): خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای بدبخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ ابلونسکی کارها همه درهم بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار قبلی بچههایش که زنی فرانسوی بود سروسرّی دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج میبردند بلکه سنگینی آن بر همۀ خانواده محسوس بود. ... بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمیآمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچهها هی از این اتاق به آن اتاق میدویدند و پرستار انگلیسیشان با موهای سفیدش در خانه دائم بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند.
🔸ترجمه منوچهر بیگدلی خمسه (آنا کارهنین ۱۳۶۳): همۀ خانوادههای خوشبخت به هم شبیهاند، اما تیرہبختی یک خانوادۀ بدبخت مخصوص به خود است. در خانۀ ابلانسکی همه چیز وارونه شده بود. زن خانه به سر و سرّ شوهرش با معلمۀ سابق فرانسویشان پی برده بود و اعلام کرده بود که دیگر نمیتواند با این شوهر در یک کاشانه زندگی کند. اکنون سه روز بود که این وضع ادامه داشت و بر این زوج و همۀ اعضای خانواده و دور و بریها تأثیری غمانگیز گذاشته بود. ... زن از اتاق خودش خارج نمیشد و شوهر از بام تا شام بیرون از خانه بود. کودکان در گوشه و کنار خانه میپلکیدند و نمیدانستند چه کنند. معلمۀ انگلیسی با سرایدار نزاع کرده بود و با نوشتن نامهای به یکی از دوستانش از او خواسته بود جای تازهای برایش پیدا کند.
🔹ترجمه سروش حبیبی (آنا کارنینا ۱۳۷۸): خانوادههای خوشبخت همه به مثل هماند، اما خانوادههای شوربخت هر کدام بدبختی خاص خود را دارند. در خانۀ آبلونسکی کارها همه آشفته بود. زن دریافته بود که شوهرش با پرستار پیشین بچهها که زنی فرانسوی بود سروسرّی دارد و گفته بود که دیگر نمیتواند با او زیر یک سقف به سر ببرد. این وضع سه روز بود که ادامه داشت و نه فقط زن و شوهر از آن رنج میبردند بلکه سنگینی آن بر همۀ اعضای خانواده و خانگیان محسوس بود. ... بانوی خانه از اتاق خود بیرون نمیآمد و آقا دو روز بود که در خانه آفتابی نشده بود. بچهها همچون خیل سرگشته از این اتاق به آن اتاق میدویدند و پرستار انگلیسیشان با گیس سفید خانه بگومگو کرده و یادداشتی به دوستش نوشته بود که جای دیگری برایش پیدا کند.
🔸ترجمه حمیدرضا آتشبرآب (آنا کارینینا ۱۳۹۹): خانواده های خوشبخت همهشان لنگۀ هماند، ولی هر خانوادۀ بدبختی مصیبت خودش را دارد. در منزل آبلونسکیها هوا پس بود. خانم خانه بو برده بود که شوهرش با معلم سرخانۀ فرانسوی سابق بچهها رابطه داشتند و بنابراین به شوهرش گفته بود که دیگر محال ممکن است بتواند با او زیر یک سقف زندگی کند و سه روزی هم میشد که وضع به همین منوال بود. خلاصه که جو سنگینی حاکم بود، هم بین زن و شوهر و هم خدمتکارها و باقی اهالی خانه. ... خانم که از اتاقش پا بیرون نگذاشته بود و آقا هم سه روز میشد که اصلاً در خانه آفتابی نشده بود. بچهها هم ول شده بودند به امان خدا. پرستار انگلیسی بچهها با خانم بزرگ خانه بحثش شده و به دوستش یادداشت فرستاده بود تا جای دیگری برایش پیدا کند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺ماجرای تبریک تولد به مرحوم پرویز مشکاتیان خاطرتان هست؟ ماه پیش، مجری شبکه شما، در زادروز این استاد موسیقی ۱۲سال بعد از درگذشتش آرزوی طول عمر کرد. حالا مجری خبر شبکه ۲۶ آرژانتین، چهار قرن بعد از مرگ ویلیام شکسپیر، نمایشنامهنویس بزرگ خبر درگذشت او را داده. ماجرا از این قرار است که ویلیام بیل شکسپیر، کارگر بازنشستۀ رولز رویس، دومین نفر در جهان بود که واکسن فایزر زد و به خاطر تشابه اسمیاش با آن نابغه بزرگ خبرساز شد. او به تازگی درگذشته و مجری آرژانتینی را عزادار درگذشت خالق «هملت» کرده. بودن یا نبودن؟ مسأله این است! @ehsanname
🔺رابرت ویِر، استاد دانشگاه ویندزور کانادا میگوید کتابی پیدا کرده که زمانی به ویلیام شکسسپیر تعلق داشته است. این کتاب، مجموعه اشعار لاتینِ هوراس (شاعر رومی پیش از میلاد) است که سال ۱۵۷۵ چاپ شده. ویر میگوید کتاب در قرن هجدهم شسته شده و برای همین او، برای خواندن حاشیهنویسیهای کتاب از اشعه ماورابنفش استفاده کرد و اینطوری به امضای شکسپیر در صفحه اول و چند جای دیگر رسید. ظاهراً شکسپیر هم به سنتی که هنوز رایج است کتاب خودش را امضا کرده. شکسپیر در نمایشنامههایش چند ارجاع به اشعار هوراس دارد که ویر میگوید این موارد با حاشیهنویسیهای کتاب مطابق است. البته یافتههای ویر هنوز داوری نشده و در هیچ مجله دانشگاهی منتشر نشده است. (منبع +) جالب است که در صفحۀ اول کتاب، امضای لرد آکسفورد (Earl of Essex) بالای اسم شکسپیر هست؛ یکی از کسانی که بعضیها او را نویسندۀ واقعی آثار شکسپیر میدانند. یکی از دلایل تشکیک در هویت خالق آن نمایشنامههای شاهکار، امضاهایی است که از شکسپیر در چند سند باقی مانده و تمامشان با هم فرق دارد. اتفاقاً امضای بالا هم با امضاهای قبلی متفاوت است. (تفصیل ماجرا را اینجا + بخوانید) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
HJ 270 - Shakespeare.pdf
293.1 KB
«چه کسی شکسپیر را نوشت؟» مقالهای در توضیح ماجرای شک در تألیفات شکسپیری، نوشته احسان رضایی، در شماره ۲۷۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
📚طرح تخفیف فصلی کتاب از فردا (دوشنبه ۱۷ خرداد) به مدت یک هفته (تا ۲۳ خرداد) برگزار میشود و در آن با هر کد ملی، برای هر ۲۰۰هزار تومان خرید، از ۲۰ درصد (۴۰هزار تومان) تخفیف میتوانید استفاده کنید. فقط اینکه همۀ کتابفروشیها عضو طرح نیستند (فهرست کتابفروشیهای عضو اینجا) @ehsanname
▪️دکتر محمود منصور، روانشناس برجسته کشورمان درگذشت. او که متولد ۱۳۰۹ اراک بود، شاگرد مستقیم ژان پیاژه، روانشناس معروفِ سوئیسی بود و رسالۀ دکترای خودش را زیر نظر پیاژه نوشت. دکتر منصور از ۱۳۴۴ در دانشگاه تهران تدریس کرد، طرحهای پژوهشی مختلف روانشناختی را پیش برد، مجلات معتبر این حوزه را سردبیری کرد و شاگردان بسیار تربیت کرد. در بین آثار متعدد او، دو کتاب هم دربارۀ استادش است، یکی «دیدگاه پیاژه در گسترۀ تحول روانی» تألیف مشترک با خانم دکتر پریرخ دادستان و دیگری «گفتگوهای آزاد با ژان پیاژه» ترجمه مشترک با خانم دکتر دادستان. پریرخ دادستان (۱۳۱۲ – ۱۳۸۹) دیگر شاگرد ایرانیِ ژان پیاژه و استاد دانشگاه تهران بود @ehsanname
🔺شما چطور کتاب میخوانید؟ با انتقال کتابخانه فیلیپ راث (درگذشته ۲۲ می ۲۰۱۸) به کتابخانه عمومی نیویورک معلوم شد او از آن دسته کتابخوانهایی بود که تمام صفحات کتابهایش را حاشیهنویسی میکرد. در عکسهای بالا، این آخرین داستاننویس بزرگ آمریکایی، داخل صفحات کتاب «زندگی بیدغدغه آمریکایی» خودش حسابی حاشیه نوشته؛ بین صفحات «مدار رأسالسرطان» هنری میلر، برگه یادداشت و نشانه گذاشته؛ روی جلد «آس و پاسها در پاریس و لندن» جورج اورول به جملۀ تبلیغی کتاب ایراد گرفته (نوشته: «نقل قول احمقانه»)؛ و داخل جلد کتاب «دهه کابوس» (دربارۀ سناتور مککارتی) یادداشتهایش را نوشته است (بعداً از این کتاب در نوشتن رمان «شوهر کمونیست من» استفاده کرد). (منبع عکسها + و ترجمه آن مطلب +) @ehsanname
احساننامه
▪️دکتر محمود منصور، روانشناس برجسته کشورمان درگذشت. او که متولد ۱۳۰۹ اراک بود، شاگرد مستقیم ژان پیاژه، روانشناس معروفِ سوئیسی بود و رسالۀ دکترای خودش را زیر نظر پیاژه نوشت. دکتر منصور از ۱۳۴۴ در دانشگاه تهران تدریس کرد، طرحهای پژوهشی مختلف روانشناختی را پیش…
⬆️⬆️⬆️ بازتاب: دوست گرامی، جناب حسین سامانی، فایلی را فرستادند که سالنامه دانشگاه ژنو در سال ۱۹۵۱ است و در این فهرست نام و محل زندگی ۱۵۷ دانشجوی ایرانی (بیشترین جمعیت دانشجویان خارجی آن سال، بعد از آمریکاییها) هم هست و از جمله در صفحات ۶۶ و ۶۷ سالنامه (مربوط به موسسه علوم تربیتی) اسم دکتر دادستان و دکتر منصور دیده میشود. باید برای آرشیو دوستان جالب باشد. @ehsanname
Forwarded from سر به هوا باش
دزد به خانه محمود اعتمادزاده (میمالف بهآذین) در محله صادقیه تهران زد.
بهآذین مترجم و نویسنده ایران معاصر است که در سال ۱۲۹۳ در رشت چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۸۵ در تهران چشم از جهان فروبست.
@sarbehavabash
بهآذین مترجم و نویسنده ایران معاصر است که در سال ۱۲۹۳ در رشت چشم به جهان گشود و در سال ۱۳۸۵ در تهران چشم از جهان فروبست.
@sarbehavabash
📖 محمدرضا پارسایار، مترجم ادبیات فرانسوی که قبلاً «بینوایان» ویکتور هوگو را هم بازترجمه کرده بود حالا دیگر اثر شاخص هوگو، یعنی «گوژپشت نتردام» را به فارسی برگردانده است. ترجمهای خوب و روان. خودتان شروع رمان را در ترجمه پارسایار و دو ترجمۀ معروف قبلی ببینید:
@ehsanname
🔸ترجمه جواد محیی (کتابخانه گوتنبرگ، ۱۳۳۶): ۳۴۸ سال و شش ماه و نوزده روز پیش اهالی پاریس بصدای زنگ کلیساها که از سه منطقه شهر قدیم و جدید و کوی دانشگاه برمیخاست از خواب بیدار شدند.
خاطرۀ هیچ روزی از سال چون روز ۹ ژانویه سال ۱۶۸۲ در تواریخ بجای نمانده است. آیا غلغلۀ ناقوس کلیساها و ازدحام کاسبکاران در پاریس از صبح زود برای چه بود؟ در آن روز از حملۀ بیگانگان و یا شکار دستهجمعی اشراف و یا عصيان طلاب مدارس و یا تشریففرمایی «اعلیحضرت پر صولت پادشاهی» خبری نبود، زن یا مرد جیببری را نیز بحکم دادگستری پاریس به دار نمیزدند، سفیر بیگانهای نیز با دبدبه و کبکبه خاص، چنانکه متدوال قرن پانزدهم بود وارد پاریس نمیشد، چه که همین دو روز پیش برای آخرین بار سفير فلاندر با فر و شکوه تمام برای مذاکره در امر ازدواج ولیعهد با مارگریت فلاندز وارد پاریس شده و جناب کاردینال بوربون نیز برای خوشایند پادشاه، صورت خوشی به این جار و جنجال دهاتیوار شهردار فلاماند نشان داده بود. عالیجناب از مهمانان در مهمانسرای بزرگ بوربون پذیرائی نموده، حتی از اینکه رگبار ناگهانی خسارت زیادی بر قالیچههای گرانبهایش در در و دیوار کاخ وارد ساخته بود خم به ابرو نیاورد.
بگفتۀ ژان تروا در روز ۶ ژانویه که اهالی پاریس را از خرد و کلان به هیجان میآورد دو جشن باشکوه یعنی «روز پادشاهان» و «عید شوریدگان» باهم مصادف میگردید.
در آن روز معمولاً میدان اعتصاب چراغانی شده و مراسم درختکاری در برابر نمازخانه براک بعمل میآمد. ضمناً در کاخ دادگستری تعزیهخوانان به ایفای نمایشهای مذهبی میپرداختند.
از شب پیش مأمورین شاهبندر پاریس با نیمتنههای گشاد پشمین و بنفشرنگ که صلیب سپیدی بر سینۀ آن نقش شده بود بصدای شیپور در سر چهارراهها خبر جشن باشکوه روز بعد را باطلاع مردم پاریس میرساندند. در اینجا باید به ذوق سلیم مردم سادۀ پاریس آفرین گفت زیرا عدۀ کثیری از آنها برای تماشای چراغانی و یا نمایشهای مذهبی تعزیهخوانان که محل آن تالار بزرگ و سرپوشیده کاخ بود روان میشدند ...
🔹ترجمه اسفندیار کاویان (انتشارات عینالهی، ۱۳۶۱): بامداد روز ششم ژانویه ۱۶۸۲ که آهنگ ناقوسهای مردم را از خواب بیدار می کرد، عید پادشاهان و جشن دیوانگان با هم مصادف شده بود. مردم با شادی و نشاط فراوانی منتظر نمایش مذهبی بودند ... [مترجم در مقدمه گفته مواردی که به نظرش زیادی فرانسوی آمده را حذف کرده]
🔸ترجمه محمدرضا پارسایار (نشر هرمس، ۱۴۰۰): ۳۴۸ سال و شش ماه و نوزده روز پیش مردم پاریس با صدای پرطنین ناقوس کلیساها، که از سه منطقه شهر قدیم و جدید و کوی دانشگاه برمیخاست، از خواب بیدار شدند.
هیچ خاطرهای چون خاطرۀ روز ششم ژانویه ۱۴۸۲ در حافظۀ تاریخ به جا نمانده است. هیچ معلوم نبود که غلغلۀ ناقوسها و همهمۀ شهرنشینان برای چیست. نه از یورش دشمنان خبری بود، نه از شکار دستهجمعی، نه از شورش محصلین ونه «تشریففرمایی اعليحضرت پادشاه پرشوکت». زن یا مرد سارقی را هم در عدلیۀ پاریس دار نمیزدند و سفیری نیز با دبدبه و کبکبه، چنان که در سده پانزدهم بسیار معمول بود، وارد شهر نمیشد، چراکه همین دو روز پیش سفیران فلاندری برای مذاکره در باب ازدواج ولیعهد با مارگریت فلاندری با شکوه تمام به پاریس آمده بودند و جناب کاردینال نیز برای خوشایند پادشاه بهناچار به هیاهوی جلف رؤسای بلدیۀ فلاندر روی خوش نشان داده بود. عالیجناب با «لودهگری و خلق وخوی پسندیده» در مهمانسرای بوربُنیاش از آنان پذیرایی نمود و از اینکه رگبار قالیچههای نفیسش را جلو در خیس میکرد خم به ابرو نیاورد.
روز ششم ژانویه، به گفتۀ ژان تروایی، آنچه «مردم پاریس را به هیجان میآورد» همزمانی دو جشن باشکوه بود، یعنی روز پادشاهان و عيد لودگان، که یادگار روزگاران کهناند.
در آن روز، در میدان گرِو آتشبازی برپا بود، جلو کلیسای کوچک براک درخت میکاشتند، و در کاخ عدلیه نمایش مذهبی برگزار میکردند. از شب پیش، کارگزاران نایبالحکومه با نیمتنههای پشمیِ بنفش، که صلیب سفیدی روی سینهشان بود، سر چهارراهها به صدای شیپور خبر جشن را جار میزدند.
مردان و زنان شهر از صبح در خانهها و دکانها را میبستند و به سوی سه محل تعیینشده میرفتند. عدهای به محل آتشبازی، عده ای به محل درختکاری و عدهای به محل برگزاری نمایش مذهبی روی میآوردند. البته باید به ذوق سلیم مردم پاریس آفرین گفت، زیرا بیشترشان به محل آتشبازی، که مناسب حال و هوای فصل بود، یا به تماشای نمایش مذهبی که در تالار سرپوشیده کاخ عدلیه برگزار میشد، میرفتند ...
@ehsanname
@ehsanname
🔸ترجمه جواد محیی (کتابخانه گوتنبرگ، ۱۳۳۶): ۳۴۸ سال و شش ماه و نوزده روز پیش اهالی پاریس بصدای زنگ کلیساها که از سه منطقه شهر قدیم و جدید و کوی دانشگاه برمیخاست از خواب بیدار شدند.
خاطرۀ هیچ روزی از سال چون روز ۹ ژانویه سال ۱۶۸۲ در تواریخ بجای نمانده است. آیا غلغلۀ ناقوس کلیساها و ازدحام کاسبکاران در پاریس از صبح زود برای چه بود؟ در آن روز از حملۀ بیگانگان و یا شکار دستهجمعی اشراف و یا عصيان طلاب مدارس و یا تشریففرمایی «اعلیحضرت پر صولت پادشاهی» خبری نبود، زن یا مرد جیببری را نیز بحکم دادگستری پاریس به دار نمیزدند، سفیر بیگانهای نیز با دبدبه و کبکبه خاص، چنانکه متدوال قرن پانزدهم بود وارد پاریس نمیشد، چه که همین دو روز پیش برای آخرین بار سفير فلاندر با فر و شکوه تمام برای مذاکره در امر ازدواج ولیعهد با مارگریت فلاندز وارد پاریس شده و جناب کاردینال بوربون نیز برای خوشایند پادشاه، صورت خوشی به این جار و جنجال دهاتیوار شهردار فلاماند نشان داده بود. عالیجناب از مهمانان در مهمانسرای بزرگ بوربون پذیرائی نموده، حتی از اینکه رگبار ناگهانی خسارت زیادی بر قالیچههای گرانبهایش در در و دیوار کاخ وارد ساخته بود خم به ابرو نیاورد.
بگفتۀ ژان تروا در روز ۶ ژانویه که اهالی پاریس را از خرد و کلان به هیجان میآورد دو جشن باشکوه یعنی «روز پادشاهان» و «عید شوریدگان» باهم مصادف میگردید.
در آن روز معمولاً میدان اعتصاب چراغانی شده و مراسم درختکاری در برابر نمازخانه براک بعمل میآمد. ضمناً در کاخ دادگستری تعزیهخوانان به ایفای نمایشهای مذهبی میپرداختند.
از شب پیش مأمورین شاهبندر پاریس با نیمتنههای گشاد پشمین و بنفشرنگ که صلیب سپیدی بر سینۀ آن نقش شده بود بصدای شیپور در سر چهارراهها خبر جشن باشکوه روز بعد را باطلاع مردم پاریس میرساندند. در اینجا باید به ذوق سلیم مردم سادۀ پاریس آفرین گفت زیرا عدۀ کثیری از آنها برای تماشای چراغانی و یا نمایشهای مذهبی تعزیهخوانان که محل آن تالار بزرگ و سرپوشیده کاخ بود روان میشدند ...
🔹ترجمه اسفندیار کاویان (انتشارات عینالهی، ۱۳۶۱): بامداد روز ششم ژانویه ۱۶۸۲ که آهنگ ناقوسهای مردم را از خواب بیدار می کرد، عید پادشاهان و جشن دیوانگان با هم مصادف شده بود. مردم با شادی و نشاط فراوانی منتظر نمایش مذهبی بودند ... [مترجم در مقدمه گفته مواردی که به نظرش زیادی فرانسوی آمده را حذف کرده]
🔸ترجمه محمدرضا پارسایار (نشر هرمس، ۱۴۰۰): ۳۴۸ سال و شش ماه و نوزده روز پیش مردم پاریس با صدای پرطنین ناقوس کلیساها، که از سه منطقه شهر قدیم و جدید و کوی دانشگاه برمیخاست، از خواب بیدار شدند.
هیچ خاطرهای چون خاطرۀ روز ششم ژانویه ۱۴۸۲ در حافظۀ تاریخ به جا نمانده است. هیچ معلوم نبود که غلغلۀ ناقوسها و همهمۀ شهرنشینان برای چیست. نه از یورش دشمنان خبری بود، نه از شکار دستهجمعی، نه از شورش محصلین ونه «تشریففرمایی اعليحضرت پادشاه پرشوکت». زن یا مرد سارقی را هم در عدلیۀ پاریس دار نمیزدند و سفیری نیز با دبدبه و کبکبه، چنان که در سده پانزدهم بسیار معمول بود، وارد شهر نمیشد، چراکه همین دو روز پیش سفیران فلاندری برای مذاکره در باب ازدواج ولیعهد با مارگریت فلاندری با شکوه تمام به پاریس آمده بودند و جناب کاردینال نیز برای خوشایند پادشاه بهناچار به هیاهوی جلف رؤسای بلدیۀ فلاندر روی خوش نشان داده بود. عالیجناب با «لودهگری و خلق وخوی پسندیده» در مهمانسرای بوربُنیاش از آنان پذیرایی نمود و از اینکه رگبار قالیچههای نفیسش را جلو در خیس میکرد خم به ابرو نیاورد.
روز ششم ژانویه، به گفتۀ ژان تروایی، آنچه «مردم پاریس را به هیجان میآورد» همزمانی دو جشن باشکوه بود، یعنی روز پادشاهان و عيد لودگان، که یادگار روزگاران کهناند.
در آن روز، در میدان گرِو آتشبازی برپا بود، جلو کلیسای کوچک براک درخت میکاشتند، و در کاخ عدلیه نمایش مذهبی برگزار میکردند. از شب پیش، کارگزاران نایبالحکومه با نیمتنههای پشمیِ بنفش، که صلیب سفیدی روی سینهشان بود، سر چهارراهها به صدای شیپور خبر جشن را جار میزدند.
مردان و زنان شهر از صبح در خانهها و دکانها را میبستند و به سوی سه محل تعیینشده میرفتند. عدهای به محل آتشبازی، عده ای به محل درختکاری و عدهای به محل برگزاری نمایش مذهبی روی میآوردند. البته باید به ذوق سلیم مردم پاریس آفرین گفت، زیرا بیشترشان به محل آتشبازی، که مناسب حال و هوای فصل بود، یا به تماشای نمایش مذهبی که در تالار سرپوشیده کاخ عدلیه برگزار میشد، میرفتند ...
@ehsanname
احساننامه
زِ خردهگیریِ روزِ حساب باکم نیست ورق سیاه چنان کردهام که نتوان خواند #طالب_آملی @ehsanname 📝 از سیاهمشقهای دوران زندان عمادالکتّاب
🔺تصویری که دیروز از وضعیت سنگ مزار عمادالکتّاب، آخرین استاد بزرگ خوشنویسی ایران (درگذشته به تیر ۱۳۱۵) منتشر شد و نحوه رسیدگی میراث فرهنگی شهرری به این مزار در امامزاده عبدالله، بعداز انتشار خبر. عماد الکتّاب علاوه بر آثار فراونش جزوههای «رسم المشق» را آماده کرده و تقریباً هرکه در این یک قرن اخیر خوشنویسی یاد گرفته، شاگرد اوست. نکتۀ عجیب زندگی او، عضویتش در یک انجمن مخفی مسلحانه به نام «کمیته مجازات» است. عمادالکتاب اعلامیههای این کمیته را به خط خوش مینوشت و برای همین ۵ سال (تا ۱۳۰۰) به زندان افتاد. سیاهمشقهای دوران زندان عمادالکتّاب جزو شاهکارهای تاریخ خوشنویسی است. شخصیت رضا خوشنویس/تفنگچی (با بازی جمشید مشایخی) در سریال «هزاردستان» برداشتی از زندگی عمادالکتّاب است @ehsanname