Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📖 معرفی کتابهای «طفل صدسالهای به نام شعر نو» (گفتگوی صدرالدین الهی با نادر نادرپور) و «زبان زنده» (نوشتۀ منوچهر انور) توسط استاد علی نصیریان، در ویژه برنامه شب یلدای «کتابباز» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️ یک عاشقانه آرام، با روایت احسان عبدیپور @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📚معروفترین داستانهای کریسمس
✍️احسان رضایی: ۲۵ دسامبر روز کریسمس یا عید میلاد حضرت مسیح است. اما اگر دوست ارمنی دارید، حواستان باشد این روز را به او تبریک نگویید. کلیسای ارمنی، میلاد پیامبرشان را در ۶ ژانویه جشن میگیرند. نکتۀ دیگری که باید در مورد کریسمس بدانید، این است که این جشن تا حد زیادی مدیون ادبیات و بخصوص چارلز دیکنز است. دیکنز در ایجاد و تقویت بسیاری از سنت های کریسمس دخیل بوده است؛ داستانهای ارواح حول وحوش کریسمس، کارت تبریک سال نو، خیریه، دور هم جمع شدن خانواده، تعطیلات کریسمس (پیش از دیکنز کریسمس تعطیل نبود؛ یادتان هست که اسکروچ اجازه نداد کارمندش کراچت روز عید را مرخصی بگیرد؟)، خوردن غاز شب عید در انگلیس (که در آمریکا به بوقلمون تبدیل شده) و بابانوئل با هیبت امروزی (تصویر او از «روح کریسمس امسال» که جایگزین سنت نیکلاس قدیمی با جامۀ سیاه راهبی شد) همگی کار دیکنز است. بعدها هم نویسندگان دیگر، انواع و اقسام داستانها را برای این جشن نوشتند. مشهورترین این داستانها را با هم مرور میکنیم:
@ehsanname
❄️سرود کریسمس (چارلز دیکنز): معروفترین داستان کریسمسیِ تاریخ؛ ماجرای یک پیرمرد تنها و بیاحساس و خسیس به اسم ابنزر اسکروج که به مردم نزول میدهد و مدام پول روی پول میگذارد و از کارمندش حسابی کار میکشد. اسکروج چنان خسیس است که مدام عروسی خودش هم را عقب انداخته تا اینکه حالا سالهاست حتی شب کریسمس هم تنهاست، اما آن شب ارواح «کریسمس گذشته»، «کریسمس حال» و «کریسمس آینده» سراغ اسکروچ میآیند و گذشته خودش و آیندههای احتمالی را نشانش میدهند که در یکی از آنها تام، پسربچه کارمندش میمیرد.
❄️دخترک کبریت فروش (هانس کریستین آندرسن): ماجرا درست شب سال نو اتفاق می افتد که دختربچهای دستفروش سعی دارد از شلوغی شب عید استفاده کند و کبریتهایش را بفروشد. اما مردم به او بیتوجهی ندارند و همه به فکر خرید شب عید خودشان هستند. هوا سرد است و دختربچه هم نمیخواهد دست خالی به خانه برواد، مجبور می شود کبریتهایش را یکی یکی روشن کند تا گرم بماند. صبح روز بعد که سال نو شده، دخترک هم به دنیایی دیگر رفته و زندگیاش را نو کرده.
❄️جنایت در کریسمس (آگاتا کریستی): ملکۀ داستانهای جنایی چند اثر با سوژۀ مهمانی کریسمس دارد. معروفترین آنها «جنایت در کریسمس» است از سری ماجراهای هرکول پوآرو. در این داستان، یک شاهزاده قرار است ازدواج کند اما ظاهرا پای زنی دیگر در میان بوده که جواهرات گرانقیمت شاهزاده را هم دزدیده. شاهزاده میترسد گندش دربیاید و قرار میشود پوآرو برای حل معمای دزدی در مهمانی کریسمس شاهزاده شرکت کند. پوآرو یادداشتی دریافت میکند که از پودینگهای کریسمس چیزی نخورد و الباقی ماجرا. یک داستان کریسمسی دیگر از کریستی، «کریسمس آقای هرکول پوآرو» است که در آن درست شب کریسمس، میزبانی ثروتمند به شکل فجیعی کشته میشود و پوآرو هم در میهمانی مقتول شرکت دارد.
❄️درخت کریسمس و ازدواج (فئودور داستایفسکی): مردی فقیر به یک مهمانی کریسمس دعوت شده و چون کسی را نمیشناسد، ساکت و آرام یک گوشه نشسته. مرد یاد یک مهمانی کریسمس قدیمی میافتد که ظاهراً به بهانۀ تولد یک بچه در شب کریسمس ترتیب داده شده بود اما آنجا هم پولدارها داشتند در مورد کار و سرمایهگذاری حرف میزدند. پولدارترین مهمان آن مجلس به اسم ماستاکوویچ هم چشمش دنبال دختر میزبان ثروتمندش بود که مهمانی امشب، در واقع عروسی ماستاکوویچ است و ... این داستان کوتاه را در مجموعه «رویای آدم مضحک» پیدا کنید.
❄️وانکا (آنتون چخوف): ماجرای وانکا ژوکوف، پسربچه نه سالهای که برای کارگری به مسکو آمده و حالا در شب کریسمس برای مدتی تنها مانده و از این فرصت استفاده کرده تا برای پدربزرگش نامه بنویسد. وانکا یادش میآید که وقتی کوچک بود، موقع کریسمس همراه پدربزرگش به جنگل می رفت تا درخت کریسمسی برای ارباب بیاورند. وانکا با سادهدلی کودکانهاش از پدربزرگ میخواهد برای او از روی کاج کریسمس یک گردوی طلایی کنار بگذرد و شرح بدرفتاریهایی که با او شده را میدهد و ... بعد هم روی پاکت نامه جای آدرس مینویسد: «روستا - برای پدربزرگ».
❄️خاطرهای از کریسمس (ترومن کاپوتی): دوتا بچه از یک فامیل فقیر، همیشه موقع تعطیلات کریسمس به کمک بزرگترهایشان کیک میوهای میپزند و آن را برای فامیل و آشناهایی می فرستند که در طول سال با آنها مهربان بودهاند و ... حالا راوی دارد خاطرۀ خوش کودکی و کیک میوهایها را تعریف میکند. این داستان یک جورهایی اتوبیوگرافی نویسنده است.
❄️هدیه سال نو (او. هنری): یک زوج میخواهند برای هم عیدی بگیرند، اما چون پول چندانی ندارند مجبور میشوند چیزهای عزیزشان را بفروشند. یکی موهایش را کوتاه میکند و میفروشد و آن یکی، ساعت مچی را که از پدربزرگش به ارث رسیده. روایتی از فقر و نداری و در عین حال، عشق.
@ehsanname
✍️احسان رضایی: ۲۵ دسامبر روز کریسمس یا عید میلاد حضرت مسیح است. اما اگر دوست ارمنی دارید، حواستان باشد این روز را به او تبریک نگویید. کلیسای ارمنی، میلاد پیامبرشان را در ۶ ژانویه جشن میگیرند. نکتۀ دیگری که باید در مورد کریسمس بدانید، این است که این جشن تا حد زیادی مدیون ادبیات و بخصوص چارلز دیکنز است. دیکنز در ایجاد و تقویت بسیاری از سنت های کریسمس دخیل بوده است؛ داستانهای ارواح حول وحوش کریسمس، کارت تبریک سال نو، خیریه، دور هم جمع شدن خانواده، تعطیلات کریسمس (پیش از دیکنز کریسمس تعطیل نبود؛ یادتان هست که اسکروچ اجازه نداد کارمندش کراچت روز عید را مرخصی بگیرد؟)، خوردن غاز شب عید در انگلیس (که در آمریکا به بوقلمون تبدیل شده) و بابانوئل با هیبت امروزی (تصویر او از «روح کریسمس امسال» که جایگزین سنت نیکلاس قدیمی با جامۀ سیاه راهبی شد) همگی کار دیکنز است. بعدها هم نویسندگان دیگر، انواع و اقسام داستانها را برای این جشن نوشتند. مشهورترین این داستانها را با هم مرور میکنیم:
@ehsanname
❄️سرود کریسمس (چارلز دیکنز): معروفترین داستان کریسمسیِ تاریخ؛ ماجرای یک پیرمرد تنها و بیاحساس و خسیس به اسم ابنزر اسکروج که به مردم نزول میدهد و مدام پول روی پول میگذارد و از کارمندش حسابی کار میکشد. اسکروج چنان خسیس است که مدام عروسی خودش هم را عقب انداخته تا اینکه حالا سالهاست حتی شب کریسمس هم تنهاست، اما آن شب ارواح «کریسمس گذشته»، «کریسمس حال» و «کریسمس آینده» سراغ اسکروچ میآیند و گذشته خودش و آیندههای احتمالی را نشانش میدهند که در یکی از آنها تام، پسربچه کارمندش میمیرد.
❄️دخترک کبریت فروش (هانس کریستین آندرسن): ماجرا درست شب سال نو اتفاق می افتد که دختربچهای دستفروش سعی دارد از شلوغی شب عید استفاده کند و کبریتهایش را بفروشد. اما مردم به او بیتوجهی ندارند و همه به فکر خرید شب عید خودشان هستند. هوا سرد است و دختربچه هم نمیخواهد دست خالی به خانه برواد، مجبور می شود کبریتهایش را یکی یکی روشن کند تا گرم بماند. صبح روز بعد که سال نو شده، دخترک هم به دنیایی دیگر رفته و زندگیاش را نو کرده.
❄️جنایت در کریسمس (آگاتا کریستی): ملکۀ داستانهای جنایی چند اثر با سوژۀ مهمانی کریسمس دارد. معروفترین آنها «جنایت در کریسمس» است از سری ماجراهای هرکول پوآرو. در این داستان، یک شاهزاده قرار است ازدواج کند اما ظاهرا پای زنی دیگر در میان بوده که جواهرات گرانقیمت شاهزاده را هم دزدیده. شاهزاده میترسد گندش دربیاید و قرار میشود پوآرو برای حل معمای دزدی در مهمانی کریسمس شاهزاده شرکت کند. پوآرو یادداشتی دریافت میکند که از پودینگهای کریسمس چیزی نخورد و الباقی ماجرا. یک داستان کریسمسی دیگر از کریستی، «کریسمس آقای هرکول پوآرو» است که در آن درست شب کریسمس، میزبانی ثروتمند به شکل فجیعی کشته میشود و پوآرو هم در میهمانی مقتول شرکت دارد.
❄️درخت کریسمس و ازدواج (فئودور داستایفسکی): مردی فقیر به یک مهمانی کریسمس دعوت شده و چون کسی را نمیشناسد، ساکت و آرام یک گوشه نشسته. مرد یاد یک مهمانی کریسمس قدیمی میافتد که ظاهراً به بهانۀ تولد یک بچه در شب کریسمس ترتیب داده شده بود اما آنجا هم پولدارها داشتند در مورد کار و سرمایهگذاری حرف میزدند. پولدارترین مهمان آن مجلس به اسم ماستاکوویچ هم چشمش دنبال دختر میزبان ثروتمندش بود که مهمانی امشب، در واقع عروسی ماستاکوویچ است و ... این داستان کوتاه را در مجموعه «رویای آدم مضحک» پیدا کنید.
❄️وانکا (آنتون چخوف): ماجرای وانکا ژوکوف، پسربچه نه سالهای که برای کارگری به مسکو آمده و حالا در شب کریسمس برای مدتی تنها مانده و از این فرصت استفاده کرده تا برای پدربزرگش نامه بنویسد. وانکا یادش میآید که وقتی کوچک بود، موقع کریسمس همراه پدربزرگش به جنگل می رفت تا درخت کریسمسی برای ارباب بیاورند. وانکا با سادهدلی کودکانهاش از پدربزرگ میخواهد برای او از روی کاج کریسمس یک گردوی طلایی کنار بگذرد و شرح بدرفتاریهایی که با او شده را میدهد و ... بعد هم روی پاکت نامه جای آدرس مینویسد: «روستا - برای پدربزرگ».
❄️خاطرهای از کریسمس (ترومن کاپوتی): دوتا بچه از یک فامیل فقیر، همیشه موقع تعطیلات کریسمس به کمک بزرگترهایشان کیک میوهای میپزند و آن را برای فامیل و آشناهایی می فرستند که در طول سال با آنها مهربان بودهاند و ... حالا راوی دارد خاطرۀ خوش کودکی و کیک میوهایها را تعریف میکند. این داستان یک جورهایی اتوبیوگرافی نویسنده است.
❄️هدیه سال نو (او. هنری): یک زوج میخواهند برای هم عیدی بگیرند، اما چون پول چندانی ندارند مجبور میشوند چیزهای عزیزشان را بفروشند. یکی موهایش را کوتاه میکند و میفروشد و آن یکی، ساعت مچی را که از پدربزرگش به ارث رسیده. روایتی از فقر و نداری و در عین حال، عشق.
@ehsanname
▪️محمد مجلسی، از مترجمان معروف و پرکار کشورمان امروز درگذشت. محمد مجلسی مترجم آثار رومن رولان، تولستوی، آندره ژید، ماکسیم گورکی، ویکتور هوگو، اشتفان تسوایگ، چنگیز آیتماتف و نویسندگان دیگر بود، سال ۱۳۱۲ در اصفهان به دنیا آمده، دکترای علوم سیاسی داشت و در فرانسه ادبیات خوانده بود. (دکتر محمد مجلسی دیگری هم داریم که قاضی و دادستان بود و در ۱۳۵۰ درگذشت. پسر این مجلسیِ قاضی، فریدون مجلسی هم مترجم معروفی است.) @ehsanname
📖 کدام ترجمۀ «بینوایان» را بخوانیم؟
رمان معروف ویکتور هوگو چندین ترجمه دارد که از بین آنها ترجمۀ حسینقلی مستعان (پاورقینویس معروف)، محمد مجلسی (که تازه درگذشته) و محمدرضا پارسایار (آخرین ترجمه) معروفتر از بقیه است. برای مقایسۀ این ترجمهها، بخشی را بخوانید که اسقف شمعدانها را هم به ژان والژان میبخشد و باعث تحول روحی او میشود.
@ehsanname
🔹ترجمه مستعان (۱۳۰۹): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند و او به قهقرا رفت. اسقف بینونو گفت: دوست من، قبل از آنکه بروید، شمعدانهاتان را هم که اینجاست، ببرید.
پای بخاری رفت، دو شمعدان نقره را برداشت، برای ژان والژان آورد و به وی گفت:
- این هم شمعدانهاتان، بگیرید.
دو پیرزن نگاهش میکردند بی آنکه کلمهای بر زبان آورند و بی آنکه اندک حرکتی یا نگاهی کنند که مایه آشفتگی خاطر اسقف شود.
ژان والژان با همۀ اعضایش میلرزید. بیاراده و با سرگشتگی، شمعدانها را گرفت.
اسقف گفت: اکنون دوست عزیزم، به سلامت بروید. راستی هر وقت که به اینجا بازآمدید لازم نیست از باغ عبور کنید. همیشه میتوانید از در کوچه وارد شوید و بیرون روید، این در روز و شب جز با گیره بسته نیست.
سپس رو به ژاندارمها کرد و گفت:
- آقایان، شما میتوانید برگردید.
ژاندارمها، دور شدند.
ژان والژان شباهت به شخصی داشت که در حال مدهوش شدن باشد. اسقف به وی نزدیک شد و با صدای آهسته گفت:
- فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که به من وعده دادهاید این نقرهها را در آن راه صرف کنید که مرد باشرفی شوید.
ژان والژان که هیچ به یاد نداشت که وعدهای داده باشد، ساکت ماند. استف هنگام تلفظ این کلمات، روی هر کلمه تکیه کرده بود. آنگاه باابهت گفت:
- ژان والژان، برادر من، شما از این پس دیگر به «بدی» تعلقی ندارید، بلکه متعلق به خوبی هستید. این جان شما است که من از شما میخرم، از افکار سیاه و از جوهر هلاکش میرهانم و به خدا تقدیمش میکنم.
🔸ترجمه محمد مجلسی (۱۳۸۰): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند، و او قدمی به عقب برداشت، و اسقف بَینوُنو به ژان والژان گفت: «دوست عزیز! میتوانید به هر جا که دلتان خواست برود، اما قبل از رفتن باید شمعدانهایتان را بردارید.»
و رفت و از روی پیشبخاری دو شمعدان نقره را برداشت و برای ژان والژان آورد، و آن دو زن سالخورده، نه کلمهای میگفتند و نه اشارهای می کردند؛ چون نمیخواستند خاطر اسقف آزرده شود؛ و هر دو بیحرکت در گوشه ای ایستاده بودند.
ژان والژان سراپا میلرزید. دو شمعدان نقره را، پریشانحال و بیاراده، از دست او گرفت، آنگاه اسقف گفت: «حالا بروید به سلامت. راستی آقا! دفعه بعد که خواستید نزد من بیایید از در بیایید. نیازی نیست که از دیوار باغ رفتوآمد کنید. این در را که میبینید، شب و روز به روی همه باز است.»
و سپس رو به ژاندارمها کرد و گفت: «آقایان میتوانید بروید و به کارتان برسید.»
ژاندارمها بیرون رفتند.
ژان والژن چنان حالی داشت که نزدیک بود از هوش برود. اسقف نزدیک او رفت، و آهسته گفت: «فراموش نکنید... هیچوقت فراموش نکنید که به من قول دادهاید وجوه این نقرهها را در راه درست خرج کنید و مرد شرافتمندی شوید.»
ژان والژان، که به یاد نمیآورد چنین قولی به اسقف داده باشد، مبهوت مانده بود. و اسقف با لحنی باوقار، و با تکیه روی هر کلمه، گفت: «برادر عزیزم ژان والژان! بعد از این شما دیگر به بدی وابسته نیستید و به خوبی پیوستهاید. من روح شما را خریدهام تا افکار سیاه را از آن بیرون کنم، و آن را به خداوند بسپارم.»
🔹ترجمه محمدرضا پارسایار (۱۳۹۶): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند و او عقب عقب رفت.
اسقف بییَنوُنو گفت:
- دوست من، قبل از اینکه بروید، شمعدانهایتان را هم با خود ببرید.
و به طرف شومینه رفت، دو شمعدان نقره را برداشت و آنها را برای ژان والژان آورد. دو زن، بی هیچ کلامی، بی هیچ حرکتی، بی هیچ نگاهی که اسقف را ناراحت کند، او را نظاره میکردند.
ژان والژان سراپا میلرزید. بیاختیار و سرگشته دو شمعدان را گرفت. اسقف گفت:
- حالا میتوانید به سلامت بروید. راستی، دوست من، اگر برگشتید، لازم نیست از باغ بگذرید. همیشه میتوانید از در کوچه بیایید و بروید. شبانهروز فقط با یک چفت کوچک بسته است.
بعد رو به ژاندارمها کرد و گفت:
- آقایان، میتوانید بروید.
ژاندارمها رفتند.
چیزی نمانده بود ژان والژان از هوش برود. اسقف به او نزدیک شد و با صدای آهسته گفت:
- فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که به من قول دادید این نقرهها را در راه درست خرج کنید و مرد شرافتمندی شوید.
ژان والژان، که هیچ به خاطر نداشت قولی داده باشد، ساکت ماند. اسقف هنگام گفتن این حرف روی کلماتش تأکید کرده بود. آنگاه با ابهت گفت:
- ژان والژان، برادرم، شما دیگر بدی نمیکنید، بلکه آدم خوبی میشوید. من روحتان را میخرم، از افکار تیره و تباهی میرهانمش، و به خدا میسپارمش.
@ehsanname
رمان معروف ویکتور هوگو چندین ترجمه دارد که از بین آنها ترجمۀ حسینقلی مستعان (پاورقینویس معروف)، محمد مجلسی (که تازه درگذشته) و محمدرضا پارسایار (آخرین ترجمه) معروفتر از بقیه است. برای مقایسۀ این ترجمهها، بخشی را بخوانید که اسقف شمعدانها را هم به ژان والژان میبخشد و باعث تحول روحی او میشود.
@ehsanname
🔹ترجمه مستعان (۱۳۰۹): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند و او به قهقرا رفت. اسقف بینونو گفت: دوست من، قبل از آنکه بروید، شمعدانهاتان را هم که اینجاست، ببرید.
پای بخاری رفت، دو شمعدان نقره را برداشت، برای ژان والژان آورد و به وی گفت:
- این هم شمعدانهاتان، بگیرید.
دو پیرزن نگاهش میکردند بی آنکه کلمهای بر زبان آورند و بی آنکه اندک حرکتی یا نگاهی کنند که مایه آشفتگی خاطر اسقف شود.
ژان والژان با همۀ اعضایش میلرزید. بیاراده و با سرگشتگی، شمعدانها را گرفت.
اسقف گفت: اکنون دوست عزیزم، به سلامت بروید. راستی هر وقت که به اینجا بازآمدید لازم نیست از باغ عبور کنید. همیشه میتوانید از در کوچه وارد شوید و بیرون روید، این در روز و شب جز با گیره بسته نیست.
سپس رو به ژاندارمها کرد و گفت:
- آقایان، شما میتوانید برگردید.
ژاندارمها، دور شدند.
ژان والژان شباهت به شخصی داشت که در حال مدهوش شدن باشد. اسقف به وی نزدیک شد و با صدای آهسته گفت:
- فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که به من وعده دادهاید این نقرهها را در آن راه صرف کنید که مرد باشرفی شوید.
ژان والژان که هیچ به یاد نداشت که وعدهای داده باشد، ساکت ماند. استف هنگام تلفظ این کلمات، روی هر کلمه تکیه کرده بود. آنگاه باابهت گفت:
- ژان والژان، برادر من، شما از این پس دیگر به «بدی» تعلقی ندارید، بلکه متعلق به خوبی هستید. این جان شما است که من از شما میخرم، از افکار سیاه و از جوهر هلاکش میرهانم و به خدا تقدیمش میکنم.
🔸ترجمه محمد مجلسی (۱۳۸۰): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند، و او قدمی به عقب برداشت، و اسقف بَینوُنو به ژان والژان گفت: «دوست عزیز! میتوانید به هر جا که دلتان خواست برود، اما قبل از رفتن باید شمعدانهایتان را بردارید.»
و رفت و از روی پیشبخاری دو شمعدان نقره را برداشت و برای ژان والژان آورد، و آن دو زن سالخورده، نه کلمهای میگفتند و نه اشارهای می کردند؛ چون نمیخواستند خاطر اسقف آزرده شود؛ و هر دو بیحرکت در گوشه ای ایستاده بودند.
ژان والژان سراپا میلرزید. دو شمعدان نقره را، پریشانحال و بیاراده، از دست او گرفت، آنگاه اسقف گفت: «حالا بروید به سلامت. راستی آقا! دفعه بعد که خواستید نزد من بیایید از در بیایید. نیازی نیست که از دیوار باغ رفتوآمد کنید. این در را که میبینید، شب و روز به روی همه باز است.»
و سپس رو به ژاندارمها کرد و گفت: «آقایان میتوانید بروید و به کارتان برسید.»
ژاندارمها بیرون رفتند.
ژان والژن چنان حالی داشت که نزدیک بود از هوش برود. اسقف نزدیک او رفت، و آهسته گفت: «فراموش نکنید... هیچوقت فراموش نکنید که به من قول دادهاید وجوه این نقرهها را در راه درست خرج کنید و مرد شرافتمندی شوید.»
ژان والژان، که به یاد نمیآورد چنین قولی به اسقف داده باشد، مبهوت مانده بود. و اسقف با لحنی باوقار، و با تکیه روی هر کلمه، گفت: «برادر عزیزم ژان والژان! بعد از این شما دیگر به بدی وابسته نیستید و به خوبی پیوستهاید. من روح شما را خریدهام تا افکار سیاه را از آن بیرون کنم، و آن را به خداوند بسپارم.»
🔹ترجمه محمدرضا پارسایار (۱۳۹۶): ژاندارمها ژان والژان را رها کردند و او عقب عقب رفت.
اسقف بییَنوُنو گفت:
- دوست من، قبل از اینکه بروید، شمعدانهایتان را هم با خود ببرید.
و به طرف شومینه رفت، دو شمعدان نقره را برداشت و آنها را برای ژان والژان آورد. دو زن، بی هیچ کلامی، بی هیچ حرکتی، بی هیچ نگاهی که اسقف را ناراحت کند، او را نظاره میکردند.
ژان والژان سراپا میلرزید. بیاختیار و سرگشته دو شمعدان را گرفت. اسقف گفت:
- حالا میتوانید به سلامت بروید. راستی، دوست من، اگر برگشتید، لازم نیست از باغ بگذرید. همیشه میتوانید از در کوچه بیایید و بروید. شبانهروز فقط با یک چفت کوچک بسته است.
بعد رو به ژاندارمها کرد و گفت:
- آقایان، میتوانید بروید.
ژاندارمها رفتند.
چیزی نمانده بود ژان والژان از هوش برود. اسقف به او نزدیک شد و با صدای آهسته گفت:
- فراموش نکنید، هرگز فراموش نکنید که به من قول دادید این نقرهها را در راه درست خرج کنید و مرد شرافتمندی شوید.
ژان والژان، که هیچ به خاطر نداشت قولی داده باشد، ساکت ماند. اسقف هنگام گفتن این حرف روی کلماتش تأکید کرده بود. آنگاه با ابهت گفت:
- ژان والژان، برادرم، شما دیگر بدی نمیکنید، بلکه آدم خوبی میشوید. من روحتان را میخرم، از افکار تیره و تباهی میرهانمش، و به خدا میسپارمش.
@ehsanname
Souvashoun
Homayoun Shajarian
🖤 این دل مبتلا شده، با غمت آشنا شده ...
🎼 قطعه «سووشون» با آواز همایون شجریان، موسیقی تهمورس پورناظری، تکنوازی کمانچه سهراب پورناظری و شعر #پوریا_سوری، «تقدیم به دلهای سوگواری که عزیز خود از دست دادهاند» @ehsanname
🎼 قطعه «سووشون» با آواز همایون شجریان، موسیقی تهمورس پورناظری، تکنوازی کمانچه سهراب پورناظری و شعر #پوریا_سوری، «تقدیم به دلهای سوگواری که عزیز خود از دست دادهاند» @ehsanname
📖چنین گفت نجف
✍️احسان رضایی: از نکات جالب استاد نجف دریابندری، صراحت لهجۀ اوست که گاه حتی باعث دلخورهایی میشد. مثلاً دریابندری رمان معروف «بوف کور» صادق هدایت را «منحط» میخواند (کتاب «یک گفتگو» با ناصر حریری، ص۱۵۴ تا ۱۷۹)؛ «سنگ صبور» صادق چوبک را «تلاشی رقتآور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسندهای که حس جهتیابی و تناسب را از دست داده» میدانست (کتاب «در عین حال»، ص۹۴ تا ۱۰۸)؛ از نثر ابراهیم گلستان خوشش نمیآمد و میگفت «آن به اصطلاح سبکی که برای خودش درست کرده، بکلی دست و پاگیر شده، آدم را کلافه میکند.» («گفتگو با نجف دریابندری» مهدی مظفری ساوجی، ص۳۰۱ تا ۳۰۶)؛ «سووشون» خانم دانشور را «کمخون و کمرمق» میدانست و در عوض از «شوهر آهوخانم» علیمحمد افغانی دفاع میکرد (گفتگو با مسعود خیام در «آدینه» شماره ۳۷). یا در مورد فیلم «قیصر» کیمیایی، دریابندری هم از کسانی بود که از فیلم حمایت کرد و در برابر «سخیف» خواندن فیلم از طرف دکتر کاووسی مقاومت کرده و البته پیروز شدند. (ستایش نجف از «قیصر» در «در عین حال»، ص۱۱۸ تا ۱۲۵ و جواب تند او به دکتر کاووسی، ص۱۲۶ تا ۱۳۱ همان کتاب). طبیعتاً این صراحت در اظهار نظر، باعث جوابهای تندی هم از طرف مقابل میشد که پرداختن به این جدالها، میتواند بخشی از تاریخ روشنفکری معاصر باشد. اما جدالهایی به همین اندازه صریح و تند بر سر مهمترین بخش کاری نجف دریابندری، یعنی ترجمههای او هم درگرفته است. توجه به این نقدها و خواندن آنها، هم میتواند نشان از سختی کار ترجمه باشد و هم درسی است برای مترجمان جوان و علاقمندان ادبیات. مهمترین منتقد دریابندری، جناب یدالله موقن است. او و دریابندری دو کتاب فلسفی مشترک دارند که اتفاقاً هر دو این آثار از ارنست کاسیرِر، فیلسوف نوکانتی آلمانی و تاریخنگار فلسفهٔ غرب است. یکی را موقن با عنوان «اسطورۀ دولت» ترجمه کرده و دریابندری «افسانۀ دولت»، دیگری را موقن به «فلسفۀ روشنگری» ترجمه کرده و دریابندری به «فلسفۀ روشناندیشی». موقن که ظاهراً این بازترجمهها را حمل بر مشکل شخصی کرده بود، دو مقاله در نقد ترجمه دریابندری نوشت: یکی در «کیهان فرهنگی» شماره ۱۱ (بهمن۶۸) در نقد «افسانۀ دولت» که بخصوص در مورد ترجمۀ عنوان شرح مفصلی داد و بعد هم در «نگاه نو» شماره ۲۱ (مرداد- شهریور۷۳) ۱۶ غلط از ترجمۀ «فلسفه روشناندیشی» گرفت. دریابندری در برابر این مقالات، بعدها (۸۰) با انتشار کتابی ۲۵۰صفحهای با عنوان «افسانۀ اسطوره» از انتخاب واژۀ افسانه به عنوان معادل myth دفاع کرد و با ذکر مباحث لغوی، تاریخی و چکیده نظریات اسطورهشناسی مدرن نشان داد که به نظرش لغت اسطوره، اصلاً برگردان مناسبی نیست. اما از دیگر ماجراهای پرسروصدای ترجمههای نجف، داستانی بود که بر سر «گور به گور» فاکنر اتفاق افتاد. در زمستان ۷۳ روزنامه «خبر جنوب» شیراز ضمیمهای ادبی با عنوان «سرو» منتشر کرد. مهمترین مقالۀ این فصلنامه نقدی بود از شخصی با نام مسعود طوفان بر «گور به گور» که میگفت در ۴۴ صفحه متن کتاب ۱۰۲ غلط پیدا کرده. به عنوان نمونهای از مطالب این نقد، او برای ترجمۀ عنوان داستان فاکنر یعنی As I Lay Dying «جان که میسپردم» یا «جانسپار که افتاده بودم» را پیشنهاد داده و گفته بود عنوان انتخابی دریابندری، از معنای مورد نظر نویسنده دور است. در مقابل این نقد، نجف دریابندری و دوستانش، منوچهر بدیعی و صالح حسینی جوابیههایی نوشتند که در «دنیای سخن» شماره ۶۳ (بهمنواسفند۷۳) منتشر شد و البته دریابندری ۶ مورد از نقدهای او را هم پذیرفت. کریم امامی هم (در «کلک» ۶۰، اسفند۷۳) اینطور از نجف دفاع کرد: «بیشتر دوستداران ترجمههای دریابندری کار او را در کلیتش تحسین میکنند و نه لزوماً به خاطر برگردان دقیق تک به تک واژهها ... نقطه قوت ترجمههای او در خواندنی بودن و دلچسب بودنشان است که به لطف فارسی خوب و لحن مناسب و بذل ذوق فراهم میآید.» مطلب را با یک جدال قلمی دیگر به پایان ببریم. در گاهنامۀ «نقد آگاه» (۶۲) دریابندری از ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی در رمان «گریزگاه شیطان» فردریک فورسایت ایراد گرفت که بعداً (۶۳) علیاصغر بهرامبیگی به او جواب داد. حرف اصلی دریابندری این بود: «ترجمه کتاب، هیچ ارزش ادبی ندارد. البته ترجمهای است روی هم رفته صحیح و آن نوع اغلاطی که معمولاً در کار مترجمان کتابهای پلیسی فراوان است در این کتاب شاید نتوان سراغ گرفت. اما پیداست مترجم از آن انگلیسیدانهای "ادارهجاتی" است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمان را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیتهای دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است.» این، میتواند نمونۀ خوبی از نگاه دریابندری به ترجمه و نیز پایانبخش این گزارش کوتاه باشد.
@ehsanname
📌این مطلب در اعتماد منتشر شده و در جشنواره کتاب و رسانه برگزیده شد
✍️احسان رضایی: از نکات جالب استاد نجف دریابندری، صراحت لهجۀ اوست که گاه حتی باعث دلخورهایی میشد. مثلاً دریابندری رمان معروف «بوف کور» صادق هدایت را «منحط» میخواند (کتاب «یک گفتگو» با ناصر حریری، ص۱۵۴ تا ۱۷۹)؛ «سنگ صبور» صادق چوبک را «تلاشی رقتآور برای اثبات وجود خویش از جانب نویسندهای که حس جهتیابی و تناسب را از دست داده» میدانست (کتاب «در عین حال»، ص۹۴ تا ۱۰۸)؛ از نثر ابراهیم گلستان خوشش نمیآمد و میگفت «آن به اصطلاح سبکی که برای خودش درست کرده، بکلی دست و پاگیر شده، آدم را کلافه میکند.» («گفتگو با نجف دریابندری» مهدی مظفری ساوجی، ص۳۰۱ تا ۳۰۶)؛ «سووشون» خانم دانشور را «کمخون و کمرمق» میدانست و در عوض از «شوهر آهوخانم» علیمحمد افغانی دفاع میکرد (گفتگو با مسعود خیام در «آدینه» شماره ۳۷). یا در مورد فیلم «قیصر» کیمیایی، دریابندری هم از کسانی بود که از فیلم حمایت کرد و در برابر «سخیف» خواندن فیلم از طرف دکتر کاووسی مقاومت کرده و البته پیروز شدند. (ستایش نجف از «قیصر» در «در عین حال»، ص۱۱۸ تا ۱۲۵ و جواب تند او به دکتر کاووسی، ص۱۲۶ تا ۱۳۱ همان کتاب). طبیعتاً این صراحت در اظهار نظر، باعث جوابهای تندی هم از طرف مقابل میشد که پرداختن به این جدالها، میتواند بخشی از تاریخ روشنفکری معاصر باشد. اما جدالهایی به همین اندازه صریح و تند بر سر مهمترین بخش کاری نجف دریابندری، یعنی ترجمههای او هم درگرفته است. توجه به این نقدها و خواندن آنها، هم میتواند نشان از سختی کار ترجمه باشد و هم درسی است برای مترجمان جوان و علاقمندان ادبیات. مهمترین منتقد دریابندری، جناب یدالله موقن است. او و دریابندری دو کتاب فلسفی مشترک دارند که اتفاقاً هر دو این آثار از ارنست کاسیرِر، فیلسوف نوکانتی آلمانی و تاریخنگار فلسفهٔ غرب است. یکی را موقن با عنوان «اسطورۀ دولت» ترجمه کرده و دریابندری «افسانۀ دولت»، دیگری را موقن به «فلسفۀ روشنگری» ترجمه کرده و دریابندری به «فلسفۀ روشناندیشی». موقن که ظاهراً این بازترجمهها را حمل بر مشکل شخصی کرده بود، دو مقاله در نقد ترجمه دریابندری نوشت: یکی در «کیهان فرهنگی» شماره ۱۱ (بهمن۶۸) در نقد «افسانۀ دولت» که بخصوص در مورد ترجمۀ عنوان شرح مفصلی داد و بعد هم در «نگاه نو» شماره ۲۱ (مرداد- شهریور۷۳) ۱۶ غلط از ترجمۀ «فلسفه روشناندیشی» گرفت. دریابندری در برابر این مقالات، بعدها (۸۰) با انتشار کتابی ۲۵۰صفحهای با عنوان «افسانۀ اسطوره» از انتخاب واژۀ افسانه به عنوان معادل myth دفاع کرد و با ذکر مباحث لغوی، تاریخی و چکیده نظریات اسطورهشناسی مدرن نشان داد که به نظرش لغت اسطوره، اصلاً برگردان مناسبی نیست. اما از دیگر ماجراهای پرسروصدای ترجمههای نجف، داستانی بود که بر سر «گور به گور» فاکنر اتفاق افتاد. در زمستان ۷۳ روزنامه «خبر جنوب» شیراز ضمیمهای ادبی با عنوان «سرو» منتشر کرد. مهمترین مقالۀ این فصلنامه نقدی بود از شخصی با نام مسعود طوفان بر «گور به گور» که میگفت در ۴۴ صفحه متن کتاب ۱۰۲ غلط پیدا کرده. به عنوان نمونهای از مطالب این نقد، او برای ترجمۀ عنوان داستان فاکنر یعنی As I Lay Dying «جان که میسپردم» یا «جانسپار که افتاده بودم» را پیشنهاد داده و گفته بود عنوان انتخابی دریابندری، از معنای مورد نظر نویسنده دور است. در مقابل این نقد، نجف دریابندری و دوستانش، منوچهر بدیعی و صالح حسینی جوابیههایی نوشتند که در «دنیای سخن» شماره ۶۳ (بهمنواسفند۷۳) منتشر شد و البته دریابندری ۶ مورد از نقدهای او را هم پذیرفت. کریم امامی هم (در «کلک» ۶۰، اسفند۷۳) اینطور از نجف دفاع کرد: «بیشتر دوستداران ترجمههای دریابندری کار او را در کلیتش تحسین میکنند و نه لزوماً به خاطر برگردان دقیق تک به تک واژهها ... نقطه قوت ترجمههای او در خواندنی بودن و دلچسب بودنشان است که به لطف فارسی خوب و لحن مناسب و بذل ذوق فراهم میآید.» مطلب را با یک جدال قلمی دیگر به پایان ببریم. در گاهنامۀ «نقد آگاه» (۶۲) دریابندری از ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی در رمان «گریزگاه شیطان» فردریک فورسایت ایراد گرفت که بعداً (۶۳) علیاصغر بهرامبیگی به او جواب داد. حرف اصلی دریابندری این بود: «ترجمه کتاب، هیچ ارزش ادبی ندارد. البته ترجمهای است روی هم رفته صحیح و آن نوع اغلاطی که معمولاً در کار مترجمان کتابهای پلیسی فراوان است در این کتاب شاید نتوان سراغ گرفت. اما پیداست مترجم از آن انگلیسیدانهای "ادارهجاتی" است که با تحولات زبان داستان و رمان فارسی در چند دهه اخیر آشنایی ندارد، و رمان را مثل یک نامه اداری یا سند تجارتی، درست اما بدون کیفیتهای دراماتیک و شگردهای ادبی ترجمه کرده است.» این، میتواند نمونۀ خوبی از نگاه دریابندری به ترجمه و نیز پایانبخش این گزارش کوتاه باشد.
@ehsanname
📌این مطلب در اعتماد منتشر شده و در جشنواره کتاب و رسانه برگزیده شد
📚در ایران سالانه ۶۰هزار عنوان کتاب جدید میآید و این رسانهها هستند که از بین این انبوه، آثار خواندنی را معرفی میکنند. ۱۹مین دوره جشنواره «کتاب و رسانه» تعدادی از بهترینهای این حوزه در سال گذشته را معرفی کرده. برگزیدهها 🟡 و تقدیریها ⚪️ جشنواره را اینجا ببینید:
@ehsanname
📖رسانههای نوشتاری
➖تیتر
🟡 شهاب دارابیان برای تیتر «قیام یک کتابفروشی در دل ستارخان» (در خبرگزاری ایبنا)
⚪️ زهرا جعفری برای تیتر «بازار داغ قصههای درگوشی» (در روزنامه فرهیختگان)
⚪️ شیما دنیادار رستمی برای تیتر «احمدشاه مسعود؛ عشق یا نفرت؟» (در خبرگزاری مهر)
➖خبر
🟡 محمد آسیابانی برای خبر «"ارسطو و فن شعر" در یازدهمین پله نشر ایستاد/ اساس هنر و جدال با افلاطون» (ایبنا)
➖گزارش
🟡 نفیسه اسماعیلی برای گزارش «قاچاق سالانه ۵میلیون نسخه کتاب در ایران/ پای یک خانواده در میان است» (خبرگزاری فارس)
⚪️ زهره مسکنی برای گزارش «ادبیات بوی خمیردندان و صابون هم میدهد» (روزنامه آفتاب یزد)
➖گفتگو
🟡 خداداد خادم برای گفتگو با مرتضی مردیها دربارۀ کتاب «لیبرالیسم محافظهکار» (ایبنا)
⚪️ محمد آسیابانی برای گفتگو با سعاد پیرا و علیرضا نیکنژاد دربارۀ کتاب «مکاتبات و نامههای علیاصغرخان اتابک» (مهر)
⚪️ زهرا جعفری برای گفتگو با رضا امیرخانی دربارۀ کتاب «نیمدانگ پیونگیانگ» (فرهیختگان)
⚪️ حسام آبنوس برای گفتگو با رضا امیرخانی دربارۀ کتاب «نیمدانگ پیونگیانگ» (روزنامه جامجم)
➖یادداشت و مقاله مطبوعاتی
🟡 احسان رضایی برای مطلب «چنین گفت نجف» (روزنامه اعتماد)
⚪️ منصوره رضایی برای مطلب «روایتی مردانه از تجربهای زنانه» (جامجم)
⚪️ پیمان طالبی برای مطلب «شاعر کوزهها» (جامجم)
➖مقاله و نقد تخصصی
🟡 مهدی ابراهیمی لامع برای مقاله «پیش افتادن فرم از محتوا» دربارۀ رمان «طریق بسمل شدن» (فصلنامه نقد کتاب ادبیات و هنر)
➖طنز
⚪️ مجتبی احمدی برای «دزدانِ کتابسازِ تیراژفروش» (هفتهنامه کرگدن +)
📖رسانههای دیداری و شنیداری
➖گزارش
🟡 مرضیه رحیمی برای گزارش «داستان آن دیوار» (صدای خراسان رضوی)
⚪️ میترا لبافی برای گزارش «آژاکتاب» (خبرگزاری صداوسیما)
➖گفتگو و میزگرد
⚪️ فرهاد دهنوی برای برنامه «یار مهربان» (رادیو گفتگو +)
⚪️ عذرا جوزدانی برای برنامه «گفتگوی فرهنگی» (رادیو گفتگو +)
➖کتاب صوتی و نمایشی
🟡 زینب شفیعی برای «ننه افروز» (صدای کهگیلویه و بویراحمد)
⚪️ مریم امینی برای «خانم خاص» (صدای ایلام)
⚪️ هانیه پیرامی برای «آوای کتاب» (صدای خراسان جنوبی)
⚪️ زهرا بلدی برای «طاعون» (ایران صدا)
⚪️ زهرا عبداللهزاده برای «صلح امام حسن(ع)» (ایران صدا +،+و+)
➖مستند تلویزیونی
🟡 طالب رماوندی برای «تُک کِلِک (نوک انگشت)» (سیمای ایلام)
⚪️ احسان رضایی و حسام اسلامی برای «شهر قصه - "من او"» (شبکه افق +)
➖برنامه ترکیبی
🟡 الهه بیات برای برنامه «هفت اقلیم» (رادیو فرهنگ +)
🟡 ندرت نوروزی برای برنامه «کتاب روی آب» (صدای سیستان و بلوچستان)
⚪️ مونا شکری برای «استودیو مثبت کتاب» (ایران صدا)
⚪️ سیده زهرا حسینی برای برنامه «زنگ کتاب» (صدای خراسان رضوی)
➖پویانمایی
🟡 مهرنوش ایرانخواه برای برنامه کودک «پرپروک» (سیمای خلیج فارس)
⚪️ علی رئیسی برای انیمیشن «فهمیدم چیکار کنم» (سیمای اصفهان)
➖مواد تبلیغی (آنونس، نماهنگ، تیزر و...)
🟡 زهرا بلدی برای «طاعون» (ایران صدا)
⚪️ زهره سربازی برای «کتابخانه ایران» در برنامه «کافه هنر» (رادیو ایران)
⚪️ آرش بائی برای برنامه «من یک کتابم» (رادیو گیلان)
➖عکس
⚪️ حمیدرضا حافظی برای «آتشسوزی انبار کتاب در خیابان فخر رازی» (ایبنا)
➖گرافیک
⚪️ مهدی صفاییمنش برای آثار صفحه havadaran_ketab
📖بخش ویژه سواد رسانهای
🟡 حمیدرضا مدقق برای گزارش «سواد رسانهای ۶: چگونگی انتخاب خبر» (شبکه خبر)
⚪️ مهسا کلانکی برای گفتگو با محمدصادق افراسیابی دربارۀ کتاب «سواد رسانهای از الف تا ی» (ایبنا)
⚪️ سروناز امینی برای معرفی کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» (صفحه اینستاگرامی book_harmony)
📖بخش ویژه دفاع مقدس
🟡 میترا لبافی برای گزارش «مهاجر سرزمین آفتاب» (خبرگزاری صداوسیما)
🟡 مصطفی وثوقکیا برای مطلب «سردار شامی» بازخوانی کتاب «بابانظر» (روزنامه صبح نو)
⚪️ سمیه حسننژاد برای مطلب «انتشار کتاب به نام شهید سلیمانی به کام کتابسازان» (ایبنا)
⚪️ حسین صباغ برای کلیپ معرفی کتاب «قصه دلبری» (صفحات شهرداری یزد)
⚪️ حسن توکلیزاده برای «قهرمانان ایران زمین (شهید همت)» (ایران صدا)
📖شبکههای اجتماعی
🟡 محمدرضا نیازمند برای معرفی کتاب «پیرمرد و دریا» (اپلیکیشن ghasedakapp)
⚪️ محمدرضا آهویی برای انیمیشن «کمد اسرارآمیز گولو» (صفحه مشق امین)
⚪️ شهاب دارابیان برای صفحه اینستاگرامی چهار خط
⚪️ احسان رضایی برای کانال تلگرامی احساننامه
⚪️ محمد احمدی برای معرفی کتاب در صفحه اینستاگرامی parkaas_idp
@ehsanname
@ehsanname
📖رسانههای نوشتاری
➖تیتر
🟡 شهاب دارابیان برای تیتر «قیام یک کتابفروشی در دل ستارخان» (در خبرگزاری ایبنا)
⚪️ زهرا جعفری برای تیتر «بازار داغ قصههای درگوشی» (در روزنامه فرهیختگان)
⚪️ شیما دنیادار رستمی برای تیتر «احمدشاه مسعود؛ عشق یا نفرت؟» (در خبرگزاری مهر)
➖خبر
🟡 محمد آسیابانی برای خبر «"ارسطو و فن شعر" در یازدهمین پله نشر ایستاد/ اساس هنر و جدال با افلاطون» (ایبنا)
➖گزارش
🟡 نفیسه اسماعیلی برای گزارش «قاچاق سالانه ۵میلیون نسخه کتاب در ایران/ پای یک خانواده در میان است» (خبرگزاری فارس)
⚪️ زهره مسکنی برای گزارش «ادبیات بوی خمیردندان و صابون هم میدهد» (روزنامه آفتاب یزد)
➖گفتگو
🟡 خداداد خادم برای گفتگو با مرتضی مردیها دربارۀ کتاب «لیبرالیسم محافظهکار» (ایبنا)
⚪️ محمد آسیابانی برای گفتگو با سعاد پیرا و علیرضا نیکنژاد دربارۀ کتاب «مکاتبات و نامههای علیاصغرخان اتابک» (مهر)
⚪️ زهرا جعفری برای گفتگو با رضا امیرخانی دربارۀ کتاب «نیمدانگ پیونگیانگ» (فرهیختگان)
⚪️ حسام آبنوس برای گفتگو با رضا امیرخانی دربارۀ کتاب «نیمدانگ پیونگیانگ» (روزنامه جامجم)
➖یادداشت و مقاله مطبوعاتی
🟡 احسان رضایی برای مطلب «چنین گفت نجف» (روزنامه اعتماد)
⚪️ منصوره رضایی برای مطلب «روایتی مردانه از تجربهای زنانه» (جامجم)
⚪️ پیمان طالبی برای مطلب «شاعر کوزهها» (جامجم)
➖مقاله و نقد تخصصی
🟡 مهدی ابراهیمی لامع برای مقاله «پیش افتادن فرم از محتوا» دربارۀ رمان «طریق بسمل شدن» (فصلنامه نقد کتاب ادبیات و هنر)
➖طنز
⚪️ مجتبی احمدی برای «دزدانِ کتابسازِ تیراژفروش» (هفتهنامه کرگدن +)
📖رسانههای دیداری و شنیداری
➖گزارش
🟡 مرضیه رحیمی برای گزارش «داستان آن دیوار» (صدای خراسان رضوی)
⚪️ میترا لبافی برای گزارش «آژاکتاب» (خبرگزاری صداوسیما)
➖گفتگو و میزگرد
⚪️ فرهاد دهنوی برای برنامه «یار مهربان» (رادیو گفتگو +)
⚪️ عذرا جوزدانی برای برنامه «گفتگوی فرهنگی» (رادیو گفتگو +)
➖کتاب صوتی و نمایشی
🟡 زینب شفیعی برای «ننه افروز» (صدای کهگیلویه و بویراحمد)
⚪️ مریم امینی برای «خانم خاص» (صدای ایلام)
⚪️ هانیه پیرامی برای «آوای کتاب» (صدای خراسان جنوبی)
⚪️ زهرا بلدی برای «طاعون» (ایران صدا)
⚪️ زهرا عبداللهزاده برای «صلح امام حسن(ع)» (ایران صدا +،+و+)
➖مستند تلویزیونی
🟡 طالب رماوندی برای «تُک کِلِک (نوک انگشت)» (سیمای ایلام)
⚪️ احسان رضایی و حسام اسلامی برای «شهر قصه - "من او"» (شبکه افق +)
➖برنامه ترکیبی
🟡 الهه بیات برای برنامه «هفت اقلیم» (رادیو فرهنگ +)
🟡 ندرت نوروزی برای برنامه «کتاب روی آب» (صدای سیستان و بلوچستان)
⚪️ مونا شکری برای «استودیو مثبت کتاب» (ایران صدا)
⚪️ سیده زهرا حسینی برای برنامه «زنگ کتاب» (صدای خراسان رضوی)
➖پویانمایی
🟡 مهرنوش ایرانخواه برای برنامه کودک «پرپروک» (سیمای خلیج فارس)
⚪️ علی رئیسی برای انیمیشن «فهمیدم چیکار کنم» (سیمای اصفهان)
➖مواد تبلیغی (آنونس، نماهنگ، تیزر و...)
🟡 زهرا بلدی برای «طاعون» (ایران صدا)
⚪️ زهره سربازی برای «کتابخانه ایران» در برنامه «کافه هنر» (رادیو ایران)
⚪️ آرش بائی برای برنامه «من یک کتابم» (رادیو گیلان)
➖عکس
⚪️ حمیدرضا حافظی برای «آتشسوزی انبار کتاب در خیابان فخر رازی» (ایبنا)
➖گرافیک
⚪️ مهدی صفاییمنش برای آثار صفحه havadaran_ketab
📖بخش ویژه سواد رسانهای
🟡 حمیدرضا مدقق برای گزارش «سواد رسانهای ۶: چگونگی انتخاب خبر» (شبکه خبر)
⚪️ مهسا کلانکی برای گفتگو با محمدصادق افراسیابی دربارۀ کتاب «سواد رسانهای از الف تا ی» (ایبنا)
⚪️ سروناز امینی برای معرفی کتاب «مینیمالیسم دیجیتال» (صفحه اینستاگرامی book_harmony)
📖بخش ویژه دفاع مقدس
🟡 میترا لبافی برای گزارش «مهاجر سرزمین آفتاب» (خبرگزاری صداوسیما)
🟡 مصطفی وثوقکیا برای مطلب «سردار شامی» بازخوانی کتاب «بابانظر» (روزنامه صبح نو)
⚪️ سمیه حسننژاد برای مطلب «انتشار کتاب به نام شهید سلیمانی به کام کتابسازان» (ایبنا)
⚪️ حسین صباغ برای کلیپ معرفی کتاب «قصه دلبری» (صفحات شهرداری یزد)
⚪️ حسن توکلیزاده برای «قهرمانان ایران زمین (شهید همت)» (ایران صدا)
📖شبکههای اجتماعی
🟡 محمدرضا نیازمند برای معرفی کتاب «پیرمرد و دریا» (اپلیکیشن ghasedakapp)
⚪️ محمدرضا آهویی برای انیمیشن «کمد اسرارآمیز گولو» (صفحه مشق امین)
⚪️ شهاب دارابیان برای صفحه اینستاگرامی چهار خط
⚪️ احسان رضایی برای کانال تلگرامی احساننامه
⚪️ محمد احمدی برای معرفی کتاب در صفحه اینستاگرامی parkaas_idp
@ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📚امسال نمایشگاه کتاب تهران به علت شرایط کرونا برگزار نشد، اما حالا قرار است از اول تا ششم بهمن ۹۹، نمایشگاه کتاب به صورت مجازی (بر روی سایت book.icfi.ir) برگزار شود. در این نمایشگاه مجازی، همۀ کتابها تخفیف ۲۰درصدی دارند و با پست رایگان ارسال میشوند. در ویدیو بالا، نحوۀ ثبتنام و خرید از نمایشگاه مجازی کتاب توضیح داده شده @ehsanname
▪️خبر تلخ امروز، درگذشت ناگهانی خانم شیده لالمی، خبرنگار مشهورِ اجتماعی بود. گزارشهای تحقیقی او در رسانههای مختلفی منتشر شده و از جمله مدتی دبیر سرویس اجتماعی روزنامه «شهروند» بود (گزارشی که در این گروه از وضعیت گورخوابهای شهریار در دی ۹۵ کار شد، باعث واکنشهای بسیاری شد). لالمی امسال دبیر سرویس اجتماعی روزنامه «همشهری» بود. نمونۀ قلم او را در گزارشی دربارۀ پرچم ایران اینجا بخوانید (عکس از +) @ehsanname
🎂هپی برثدی ابوالقاسم!
@ehsanname
✍️احسان رضایی : روز اول بهمن را بعضی از اهالی ادبیات در شبکههای مجازی به عنوان زادروزِ فردوسی، شاعر بزرگ کشورمان گرامی میدارند و تبریک میگویند و طرح و عکس و تفصیلات به کار میبرند. طبیعتاً هر گونه یادکردی از مفاخر ادبی و فرهنگیمان ارزشمند است، اما راستش این است که این تاریخ، خیلی هم دقیق و مستند نیست.
در سنت قدیم ما، تاریخ وفات افراد را بر روی سنگ مزار و در کتابها یادداشت میکردند و جشن تولد گرفتن، سنتی جدید و امروزی است. البته همان تاریخ وفات هم همیشه دقیق ثبت نشده است؛ مثلاً در مورد فردوسی قدیمیترین منابع، تاریخ فوتش را به دو شکل نوشتهاند: سال ۴۱۱ و ۴۱۶ هجری قمری؛ دیگر چه رسد به روز و ماهش و چه رسد به تاریخ تولد فردوسی!
در ایران، زمانی از روی یک مقاله خارجی، سال ۳۲۴ ه.ق را به عنوان سالروز فردوسی پذیرفتند که معادلش میشد ۳۱۳ هجری شمسی و برای همین در ۱۳۱۳ هزارۀ فردوسی گرفتند. بعداً معلوم شد اساس آن مقاله یک اشتباه عجیب بوده و اشعاری که به آن استناد کرده بودند، یادداشت کسی بوده که از روی «شاهنامه» نسخهای برای پادشاهی نوشته بوده و چون تاریخ نگارش را با اشتباه املایی و بدون نقطه گذاشته بوده، عبارت "ششسد" را "سیسد" خواندهاند، درحالی که اصلاً این شعر برای فردوسی نبوده که از روی آن محاسبه ششصد با سیصد محلی از اعراب داشته باشد.
در مورد محاسبۀ سال تولد فردوسی، چند اشاره از خود فردوسی در متن «شاهنامه» داریم. اول جایی که در انتهای کتاب و ضمن شرح رنجهایش در مدت کار روی شاهنامه «در این سال سی» میگوید:
چو سال اندر آمد به هفتاد و یک
همی زیر بیت اندر آرم فلک
... ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهان داور کردگار
با کم کردن ۷۱سال از ۴۰۰ هـ.ق، سال ۳۲۹ ه.ق به دست میآید. جای دیگری که فردوسی به سن خودش اشاره کرده، این چند بیت در ابتدای داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب است که در آنها شاعر ۵۸سالگی خودش را مقارن با آغاز فرمانروایی محمود دانسته:
بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
نوانتر شدم چون جوانی گذشت
خروشی شنیدم ز گیتی بلند
که اندیشه شد تیز و تن بیگزند:
... فریدونِ بیداردل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد...
میگویند چون شروع سلطنت محمود غزنوی سال ۳۸۷ه.ق بوده و فردوسی هم در این زمان ۵۸سال داشته پس در ۳۲۹ ه.ق متولد شده که البته همین هم جای شبهه است، چون ۳۸۷ ه.ق سال مرگ سبکتگین، پدر محمود است و بعد از آن یک سالی محمود با برادرش اسماعیل درگیر بود تا توانست تخت سلطنت را به دست بیاورد. باز اینجا میشود گفت که فردوسی نخواسته ریسک کند و گفته دولت محمود را از همان اول به رسمیت میشناخته.
اما باز هم با یک معمای دیگر در «شاهنامه» مواجهیم. در بخش ساسانیان، در پایان داستان شاپور دوم، شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره میکند:
چو آدینه هرمزدِ بهمن بُوَد
بر این کاخ فرّخ نشیمن بُوَد
می لعل پیش آور ای هاشمی
ز خُمّی که هرگز نگیرد کمی
چو شصت و سه شد سال و شد گوش کر
ز گیتی چرا جویم آیین و فر؟
در ایران قدیم، هر روز از ماه اسمی داشته و «هرمزد» روز اول ماه بوده. طبق گاهنامهٔ تطبیقی مرحوم استاد بیرشک، در دوران زندگی فردوسی فقط در سال ۳۸۷ ه.ق روز اول بهمن جمعه بوده و حالا اگر ۶۳ را از این رقم کم کنیم، میشود سال ۳۲۴ ه.ق که بر ابهام ماجرا اضافه میکند.
این که از ماجرای سال تولد فردوسی؛ اما روز اول بهمن از کجا آمده است؟ از همین سه بیت بالا. بعضیها گفتهاند چون فردوسی خواسته اول بهمن ۶۳سالگیاش را جشن بگیرد، پس روز تولدش است. هرچند فردوسی در اینجا بیشتر از کم شدن شنواییاش در این سن گله دارد، اما در همین بخش مربوط به ساسانیان، یک بار دیگر هم در مقدمۀ داستان بهرام دوم شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره کرده و در چند بیت قبلترش هم روز دیگری را برای جشن گرفتن مشخص کرده:
شب اورمزد آمد از ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می
... می لعل پیش آور ای روزبه
چو شد سالِ گوینده بر شصت و سه
«اورمزد» که که تلفظ دیگری از اسم همان روز اول ماه است و اینجا هم فردوسی به شب قبلش اشاره کرده. یعنی با این منطق میشود ۳۰ آذر را به عنوان تولد در نظر گرفت. یا محقق دیگری (دکتر شاپور شهبازی) با محاسبه تعداد ابیات بین این دو تاریخ، سرعت شعر گفتن فردوسی را حساب کرده و نتیجه گرفته این بیت دومی برای ۳ دی است، منتها ۳ دی آن زمان که تقویم یزدگردی بوده و تبدیلش به تقویم امروزی میشود ۱۳ دی. بنابراین، روز اول بهمن را هم نمیشود چندان جدی گرفت.
تبریک زادروز و بزرگداشت شاعر خیلی خوب است، اما بهترین کار برای احترام یک شاعر توجه به اثرش است. کاش در روز اول بهمن، یا هر روز دیگری با هم قرار بگذاریم تا حداقل یک داستان از این استاد همۀ شاعران را بخوانیم.
@ehsanname
@ehsanname
✍️احسان رضایی : روز اول بهمن را بعضی از اهالی ادبیات در شبکههای مجازی به عنوان زادروزِ فردوسی، شاعر بزرگ کشورمان گرامی میدارند و تبریک میگویند و طرح و عکس و تفصیلات به کار میبرند. طبیعتاً هر گونه یادکردی از مفاخر ادبی و فرهنگیمان ارزشمند است، اما راستش این است که این تاریخ، خیلی هم دقیق و مستند نیست.
در سنت قدیم ما، تاریخ وفات افراد را بر روی سنگ مزار و در کتابها یادداشت میکردند و جشن تولد گرفتن، سنتی جدید و امروزی است. البته همان تاریخ وفات هم همیشه دقیق ثبت نشده است؛ مثلاً در مورد فردوسی قدیمیترین منابع، تاریخ فوتش را به دو شکل نوشتهاند: سال ۴۱۱ و ۴۱۶ هجری قمری؛ دیگر چه رسد به روز و ماهش و چه رسد به تاریخ تولد فردوسی!
در ایران، زمانی از روی یک مقاله خارجی، سال ۳۲۴ ه.ق را به عنوان سالروز فردوسی پذیرفتند که معادلش میشد ۳۱۳ هجری شمسی و برای همین در ۱۳۱۳ هزارۀ فردوسی گرفتند. بعداً معلوم شد اساس آن مقاله یک اشتباه عجیب بوده و اشعاری که به آن استناد کرده بودند، یادداشت کسی بوده که از روی «شاهنامه» نسخهای برای پادشاهی نوشته بوده و چون تاریخ نگارش را با اشتباه املایی و بدون نقطه گذاشته بوده، عبارت "ششسد" را "سیسد" خواندهاند، درحالی که اصلاً این شعر برای فردوسی نبوده که از روی آن محاسبه ششصد با سیصد محلی از اعراب داشته باشد.
در مورد محاسبۀ سال تولد فردوسی، چند اشاره از خود فردوسی در متن «شاهنامه» داریم. اول جایی که در انتهای کتاب و ضمن شرح رنجهایش در مدت کار روی شاهنامه «در این سال سی» میگوید:
چو سال اندر آمد به هفتاد و یک
همی زیر بیت اندر آرم فلک
... ز هجرت شده پنج هشتاد بار
به نام جهان داور کردگار
با کم کردن ۷۱سال از ۴۰۰ هـ.ق، سال ۳۲۹ ه.ق به دست میآید. جای دیگری که فردوسی به سن خودش اشاره کرده، این چند بیت در ابتدای داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب است که در آنها شاعر ۵۸سالگی خودش را مقارن با آغاز فرمانروایی محمود دانسته:
بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
نوانتر شدم چون جوانی گذشت
خروشی شنیدم ز گیتی بلند
که اندیشه شد تیز و تن بیگزند:
... فریدونِ بیداردل زنده شد
زمان و زمین پیش او بنده شد...
میگویند چون شروع سلطنت محمود غزنوی سال ۳۸۷ه.ق بوده و فردوسی هم در این زمان ۵۸سال داشته پس در ۳۲۹ ه.ق متولد شده که البته همین هم جای شبهه است، چون ۳۸۷ ه.ق سال مرگ سبکتگین، پدر محمود است و بعد از آن یک سالی محمود با برادرش اسماعیل درگیر بود تا توانست تخت سلطنت را به دست بیاورد. باز اینجا میشود گفت که فردوسی نخواسته ریسک کند و گفته دولت محمود را از همان اول به رسمیت میشناخته.
اما باز هم با یک معمای دیگر در «شاهنامه» مواجهیم. در بخش ساسانیان، در پایان داستان شاپور دوم، شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره میکند:
چو آدینه هرمزدِ بهمن بُوَد
بر این کاخ فرّخ نشیمن بُوَد
می لعل پیش آور ای هاشمی
ز خُمّی که هرگز نگیرد کمی
چو شصت و سه شد سال و شد گوش کر
ز گیتی چرا جویم آیین و فر؟
در ایران قدیم، هر روز از ماه اسمی داشته و «هرمزد» روز اول ماه بوده. طبق گاهنامهٔ تطبیقی مرحوم استاد بیرشک، در دوران زندگی فردوسی فقط در سال ۳۸۷ ه.ق روز اول بهمن جمعه بوده و حالا اگر ۶۳ را از این رقم کم کنیم، میشود سال ۳۲۴ ه.ق که بر ابهام ماجرا اضافه میکند.
این که از ماجرای سال تولد فردوسی؛ اما روز اول بهمن از کجا آمده است؟ از همین سه بیت بالا. بعضیها گفتهاند چون فردوسی خواسته اول بهمن ۶۳سالگیاش را جشن بگیرد، پس روز تولدش است. هرچند فردوسی در اینجا بیشتر از کم شدن شنواییاش در این سن گله دارد، اما در همین بخش مربوط به ساسانیان، یک بار دیگر هم در مقدمۀ داستان بهرام دوم شاعر به ۶۳سالگی خودش اشاره کرده و در چند بیت قبلترش هم روز دیگری را برای جشن گرفتن مشخص کرده:
شب اورمزد آمد از ماه دی
ز گفتن بیاسای و بردار می
... می لعل پیش آور ای روزبه
چو شد سالِ گوینده بر شصت و سه
«اورمزد» که که تلفظ دیگری از اسم همان روز اول ماه است و اینجا هم فردوسی به شب قبلش اشاره کرده. یعنی با این منطق میشود ۳۰ آذر را به عنوان تولد در نظر گرفت. یا محقق دیگری (دکتر شاپور شهبازی) با محاسبه تعداد ابیات بین این دو تاریخ، سرعت شعر گفتن فردوسی را حساب کرده و نتیجه گرفته این بیت دومی برای ۳ دی است، منتها ۳ دی آن زمان که تقویم یزدگردی بوده و تبدیلش به تقویم امروزی میشود ۱۳ دی. بنابراین، روز اول بهمن را هم نمیشود چندان جدی گرفت.
تبریک زادروز و بزرگداشت شاعر خیلی خوب است، اما بهترین کار برای احترام یک شاعر توجه به اثرش است. کاش در روز اول بهمن، یا هر روز دیگری با هم قرار بگذاریم تا حداقل یک داستان از این استاد همۀ شاعران را بخوانیم.
@ehsanname
📚نمایشگاه کتاب مجازی، از امروز شروع شد و تا ۶ بهمن هم ادامه دارد. در این نمایشگاه همه کتابهای عرضهشده ۲۰درصد تحفیف دارند، سفارش و خرید کتاب ۲۴ ساعته قابل انجام است و ارسال کتابها به صورت رایگان انجام میشود. برای استفاده بهتر از این نمایشگاه حواستان به این چندتا نکته باشد:
@ehsanname
🔹تجربۀ روز اول نشان داد که سایت نمایشگاه (book.icfi.ir) تناسبی با حجم مراجعات ندارد و خیلی کند است، بهتر است ساعتهای خلوت مراجعه کنید.
🔸این نمایشگاه ویترین ندارد، خودتان باید با امکانات جستجوی سایت (بخصوص بخش جستجوی پیشرفته) در بین کتابهای موجود بچرخید و انتخاب کنید.
🔹حواستان به ترجمههای متعدد و چاپهای مکرر یک اثر باشد. مثلاً اگر اسم شاهکار ویکتور هوگو، یعنی «بینوایان» را جستجو کنید ۴۳ جواب برایتان میآید که یکیشان دربارۀ «بینوایان» است (از یوسا)، چندتایشان نسخۀ خلاصه است و بقیه هم هیچ کدام از ترجمههای معروف این اثر (حسینقلی مستعان یا محمدرضا پارسایار) نیست.
🔸ظاهراً همۀ ناشرها در این نمایشگاه حاضر نیستند، اما در عوض فرصت خوبی است تا ناشرهای کوچک و کمتر شناختهشده شهرستانی را پیدا و از آنها خرید کنید. برای این کار، وقت بگذراید و خوب بگردید. من خودم دوتا ناشر را پیدا کردم که تا به حال کارهایشان را ندیده بودم، اما آثار قابل توجهی داشتند.
🔹موقع جستجو حواستان به صورتهای مختلف تایپی هم باشد. مثلاً اگر دنبال خرید کتاب معروف «الأغانی» باشید (ناشران خارجی هم در نمایشگاه هستند)، آن وقت گشتن دنبال «اغانی» (بدون الف با همزه) به شما جوابی نمیدهد.
🔸در این نمایشگاه، کتابهای منتشر شده از سال ۱۳۹۲ به بعد عرضه شده است. حواستان باشد که کتابهای قدیمیتر قیمتشان خیلی متفاوت با امروزیهاست. حتی کتابهای خوب چندهزار تومانی هم میشود پیدا کرد.
🔹از اغلب کتابها pdf چند صفحه ابتدایی در سایت هست. معمولاً فهرست و یکی دو صفحه مقدمه است، اما خب، باز بهتر از هیچی است.
🔸موقع خرید به مشخصات کتاب (مثل مولف، مترجم، ناشر و ...) دقت کنید چون که بعد از پرداخت دیگر امکان تغییر یا لغو سفارش وجود ندارد.
🔹ارسال کتابهایی که میخرید (چه از طریق پست و یا به روش های دیگر) رایگان است. میشود حدس زد که همین هم به خاطر حجم بالا، کمی زمان ببرد و باید صبور بود.
@ehsanname
@ehsanname
🔹تجربۀ روز اول نشان داد که سایت نمایشگاه (book.icfi.ir) تناسبی با حجم مراجعات ندارد و خیلی کند است، بهتر است ساعتهای خلوت مراجعه کنید.
🔸این نمایشگاه ویترین ندارد، خودتان باید با امکانات جستجوی سایت (بخصوص بخش جستجوی پیشرفته) در بین کتابهای موجود بچرخید و انتخاب کنید.
🔹حواستان به ترجمههای متعدد و چاپهای مکرر یک اثر باشد. مثلاً اگر اسم شاهکار ویکتور هوگو، یعنی «بینوایان» را جستجو کنید ۴۳ جواب برایتان میآید که یکیشان دربارۀ «بینوایان» است (از یوسا)، چندتایشان نسخۀ خلاصه است و بقیه هم هیچ کدام از ترجمههای معروف این اثر (حسینقلی مستعان یا محمدرضا پارسایار) نیست.
🔸ظاهراً همۀ ناشرها در این نمایشگاه حاضر نیستند، اما در عوض فرصت خوبی است تا ناشرهای کوچک و کمتر شناختهشده شهرستانی را پیدا و از آنها خرید کنید. برای این کار، وقت بگذراید و خوب بگردید. من خودم دوتا ناشر را پیدا کردم که تا به حال کارهایشان را ندیده بودم، اما آثار قابل توجهی داشتند.
🔹موقع جستجو حواستان به صورتهای مختلف تایپی هم باشد. مثلاً اگر دنبال خرید کتاب معروف «الأغانی» باشید (ناشران خارجی هم در نمایشگاه هستند)، آن وقت گشتن دنبال «اغانی» (بدون الف با همزه) به شما جوابی نمیدهد.
🔸در این نمایشگاه، کتابهای منتشر شده از سال ۱۳۹۲ به بعد عرضه شده است. حواستان باشد که کتابهای قدیمیتر قیمتشان خیلی متفاوت با امروزیهاست. حتی کتابهای خوب چندهزار تومانی هم میشود پیدا کرد.
🔹از اغلب کتابها pdf چند صفحه ابتدایی در سایت هست. معمولاً فهرست و یکی دو صفحه مقدمه است، اما خب، باز بهتر از هیچی است.
🔸موقع خرید به مشخصات کتاب (مثل مولف، مترجم، ناشر و ...) دقت کنید چون که بعد از پرداخت دیگر امکان تغییر یا لغو سفارش وجود ندارد.
🔹ارسال کتابهایی که میخرید (چه از طریق پست و یا به روش های دیگر) رایگان است. میشود حدس زد که همین هم به خاطر حجم بالا، کمی زمان ببرد و باید صبور بود.
@ehsanname
Na Ghodrat
Mohammad Reza Shajarian
🎼 در چنین روزی (۲ بهمن ۱۳۱۲) ابوالقاسم عارف قزوینی، شاعر شوریده و تصنیفساز بزرگ درگذشت. از جمله تصنیفهای او، تصنیفی است که برای قدرتالسلطنه، دختر ناصرالدین شاه گفته است. تمثیلی از عشقی یکسویه که هرگز به وصال نمیرسد، با شروعی فوقالعاده که شاید از بهترین توصیفهای عشق در شعر فارسی باشد: «نه قدرت که با وی نشینم، نه طاقت که جز وی ببینم!» تصنیف «نه قدرت» را با صدای استاد شجریان و همراهی گروه آوا (از آلبوم «آرام جان») بشنویم @ehsanname
احساننامه
📚نمایشگاه کتاب مجازی، از امروز شروع شد و تا ۶ بهمن هم ادامه دارد. در این نمایشگاه همه کتابهای عرضهشده ۲۰درصد تحفیف دارند، سفارش و خرید کتاب ۲۴ ساعته قابل انجام است و ارسال کتابها به صورت رایگان انجام میشود. برای استفاده بهتر از این نمایشگاه حواستان به این…
📚نمایشگاه کتاب مجازی تهران، دو روز تمدید شده و تا آخرین ساعت فردا (چهارشنبه) هم برقرار است. این نمایشگاه، علیرغم همۀ کم و کاستیهایش، کمک زیادی به صنعت نشر بود که عوارض کرونا حسابی به آن صدمه زده. تا ساعت ۲۱ دیشب (۶ بهمن) ۶۸۰هزار جلد کتاب با قیمت ۳۶میلیارد تومان فروخته شد. اگر هنوز خرید نکردید، به آدرس book.icfi.ir سر بزنید @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«راستش یادم نیست
برای چه اینجا آمدهام
حتما دلیل مهمی داشته است
آدم که بی دلیل
خودش را آواره نمیکند!
یادم که بیاید
این شعر را
تمام خواهم کرد...»
@ehsanname
▪️متاسفانه عباس صفاری شاعر هم سوار بر آن مرسدس بنز سیاه (تعبیر خودش از مرگ) شد. به یادبود این قربانی جدید کرونا، شعرخوانی او از دفتر «کبریت خیس» را ببینیم، نوامبر ۲۰۱۴ و در آمریکا
برای چه اینجا آمدهام
حتما دلیل مهمی داشته است
آدم که بی دلیل
خودش را آواره نمیکند!
یادم که بیاید
این شعر را
تمام خواهم کرد...»
@ehsanname
▪️متاسفانه عباس صفاری شاعر هم سوار بر آن مرسدس بنز سیاه (تعبیر خودش از مرگ) شد. به یادبود این قربانی جدید کرونا، شعرخوانی او از دفتر «کبریت خیس» را ببینیم، نوامبر ۲۰۱۴ و در آمریکا
Asire Shab
Farhad
«جغد بارونخوردهای تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره؟ ...»
🎼 ترانۀ «اسیر شب»، از معروفترین کارهای فرهاد مهراد، سرودۀ عباس صفاری بود که امروز درگذشت @ehsanname
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره؟ ...»
🎼 ترانۀ «اسیر شب»، از معروفترین کارهای فرهاد مهراد، سرودۀ عباس صفاری بود که امروز درگذشت @ehsanname
Forwarded from احساننامه
🗓 در چنین روزی ( ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰) جروم دیوید سلینجر، نویسندۀ رمان معروف «ناطور دشت» درگذشت. او رمانی نوشته که قهرمانش، هولدن کالفیلد، حدود هفتاد سال است (از ۱۹۵۱) که دارد برایمان یکنفس از سفر سهروزهاش در شب کریسمس حرف میزند، سفری اودیسهوار که هرگز به خانه نرسید. هولدن جوان ۱۷ساله، قدبلند و لاغری است که حالش از اینکه مدام به او میگویند مطابق سنات رفتار کن به هم میخورد. از اینکه چمدانهایش از چمدانهای هماتاقی احتمالیاش نونوارتر باشد افسرده میشود. از اینکه دیگران میگویند «از دیدنت خوشحالم» و واقعاً خوشحال نیستند، بدش میآید. از بزرگترها شاکی است و فقط حضور بچهها خوشحالش میکند. برای همین هم هست که آرزو دارد برود ناطور و نگهبان دشتی بشود که بچهها در آن بازی میکنند... در اغلب نظرسنجیها، هولدن کالفیلد جزو محبوبترین شخصیتهای ادبیات داستانی است - طرح از محمدرضا دوستمحمدی @ehsanname
Forwarded from احساننامه
🔺سلینجر بجز رمان شاهکار «ناطور دشت»، تعدادی داستان کوتاه نوشته که همهشان دربارۀ اعضای یک خانواده، خاندان گلاس هستند. در نمودار بالا (از شماره ۵۱ هفتهنامه «همشهری جوان») با این خانواده معروف آشنا شوید @ehsanname
📚از بین نوشتههایی که در مورد زندگی شخصی جی.دی. سلینجر منتشر شده، یادداشت لیلن راش، روزنامهنگاری که دوست خانوادگی سلینجر بود در «نیویورکر» مجله محبوب سلینجر، اطلاعات خوب و خواندنی زیادی داشت. (تصویر زیر را هم او منتشر کرده) در بخشی از این مطلب، نویسنده در مورد سلایق ادبی سلینجر مینویسد:
➖سلینجر خیلی کارهای رالف والدو امرسون را میپسندید و همیشه هم در نامههایش از جملات امرسون نقل قول میکرد؛ مثلاً به این یکی خیلی علاقه داشت: «آدم باید خاله و پسرعمو و دختر دایی داشته باشد، باید هویج و شلغم بخرد، باید اصطبل و انبار هیزم داشته باشد، باید به بازار و آهنگری برود، باید خوششانس باشد و خوب بخوابد و پست و ابله باشد.» سلینجر معتقد بود که نویسندهها زیاد نمیتوانند با این وضع کنار بیایند و از فرانتس کافکا و گوستاو فلوبر به عنوان نویسندههایی یاد میکرد که نمیتوانند به بازار بروند و هویج و شلغم بخرند.
... یک بار هم که رفته بود ماشین لباسشویی بخرد، با فروشندهای برخورد کرده بود که یک جمله از [جان] راسکین را برایش نقل کرده بود و این خیلی به سلینجر چسبیده بود. بعدها در این مورد در یکی از نامههایش نوشت: «خدایا، چقدر از این خوانندههای بینام و نشان ادبیات خوشم میآید. قبلاً همه ما همینطوری بودیم.»
(ترجمه فرزانه سالمی - همشهری جوان، شماره ۲۵۲، ۸ اسفند ۸۸، صفحه ۶۴)
@ehsanname
➖سلینجر خیلی کارهای رالف والدو امرسون را میپسندید و همیشه هم در نامههایش از جملات امرسون نقل قول میکرد؛ مثلاً به این یکی خیلی علاقه داشت: «آدم باید خاله و پسرعمو و دختر دایی داشته باشد، باید هویج و شلغم بخرد، باید اصطبل و انبار هیزم داشته باشد، باید به بازار و آهنگری برود، باید خوششانس باشد و خوب بخوابد و پست و ابله باشد.» سلینجر معتقد بود که نویسندهها زیاد نمیتوانند با این وضع کنار بیایند و از فرانتس کافکا و گوستاو فلوبر به عنوان نویسندههایی یاد میکرد که نمیتوانند به بازار بروند و هویج و شلغم بخرند.
... یک بار هم که رفته بود ماشین لباسشویی بخرد، با فروشندهای برخورد کرده بود که یک جمله از [جان] راسکین را برایش نقل کرده بود و این خیلی به سلینجر چسبیده بود. بعدها در این مورد در یکی از نامههایش نوشت: «خدایا، چقدر از این خوانندههای بینام و نشان ادبیات خوشم میآید. قبلاً همه ما همینطوری بودیم.»
(ترجمه فرزانه سالمی - همشهری جوان، شماره ۲۵۲، ۸ اسفند ۸۸، صفحه ۶۴)
@ehsanname
▪️علیاصغر هاشمیان، کتابدار معروف کتابخانه دانشکده پزشکی دانشگاه تهران درگذشت. او دو دهه بعد از بازنشستگی باز هم به کتابخانه میآمد و تاریخ زندۀ این قدیمیترین کتابخانه دانشگاهی ایران بود. بهویژه که خودش هم همتی ستودنی در جمعآوری اسناد و مدارک و منابع تاریخی دانشکده پزشکی داشت. نسلهای متمادی از پزشکان ایران، از نظم و جدیت و سختگیری او در مراقبت از کتابها خاطره دارند. روحش شاد @ehsanname
Forwarded from دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
♨️یادداشت
🔻به احترام هاشمیان، در سوگ سکوت
♦️دکتر حمیدرضا نمازی، عضو هیات علمی دانشکده پزشکی و رییس موزه ملی تاریخ علوم پزشکی ایران
📌آقای هاشمیان درگذشت. در خاطره نسلهای متمادی دانشجویان دانشکده پزشکی تهران، او با جدیت و نظم کمنظیرش به خاطر آورده میشود. کمتر کسی است که در این کتابخانه ۸۳ساله درس خوانده و او را به خاطر نسپرده باشد.
📌علیاصغر هاشمیان، دو دهه پس از بازنشستگی، همچنان بیمزدومنت و البته به همت و حمایت رییس کتابخانه، سرکار خانم دکتر بطحایی، به خدمت مشغول بود تا با حضوری قریب به نیم قرن در دانشکده پزشکی، عنوان قدیمیترین شاغل دانشکده را از آن خود کند.
📌او البته هرگز دنبال این چیزها نبود و به رغم اصرار مکرر برای مصاحبه تاریخ شفاهی دانشگاه، زیر بار نرفت. گویی از بیماری لاعلاج "دیده شدن" میگریخت. هاشمیان عاشق اصالت و تاریخ بود. در اتاق زیر شیروانی دانشکده، مجموعهای به اسم موزه کتابخانه گرد آورده بود که هر بازدیدکنندهای را مبهوت میکرد.
📌به موزه هاشمیان که میرفتی، از صندلی لقمانالدوله و اولین ماشین تحریر دانشکده و کتب خطی پزشکی تا عکسها و جزوات دانشجویانی که به فرنگ رفته و برگشته بودند (همچون جزوه دستنویس و فرانسهنوشتهی نورولوژی دکتر عباس نفیسی نوه ناظمالاطبا) چشمت را مینواخت و زبانت را به تحسین میگشود.
📌زمانی که از او خواستم تا درباره اولین رسالههای دانشکده پزشکی مرا راهنمایی کند، متوجه شدم که او حتی بخشی از گنجینه مدرسه طب (پیش از تاسیس دانشکده پزشکی) را حفظ کرده است.
📌بیتردید تاریخ معاصر پزشکی ایران مرهون و مدیون فهم و درک و آگاهی تاریخی آقای هاشمیان خواهد بود. در سالیان دور که تلاطمات اجتماعی و سیاسی ممکن بود گزندی به کتابخانه برساند، او گاه در کتابخانه خوابیده بود تا از میراث و اعتبار آن حراست و حفاظت کند.
📌پیشنهاد میکنم و امیدوارم سالنی در کتابخانه دانشکده، هاشمیان نامیده شود و موزه هاشمیان نیز به نام موزه دانشکده پزشکی و به یاد او در فضای عمومیتری به معرض دید گذاشته شود. او در کسوت نیم قرن کارمندی برای دانشکده پزشکی، نماد و نمودی از عشق به فرهنگ سلامت، کتاب، پژوهش و تاریخ است. سکوت کتابخانه از این پس – نه یک دقیقه – که همیشه و همواره به احترام او نیز خواهد بود. یادش جاودان.
🆔 @smtumspr
🔻به احترام هاشمیان، در سوگ سکوت
♦️دکتر حمیدرضا نمازی، عضو هیات علمی دانشکده پزشکی و رییس موزه ملی تاریخ علوم پزشکی ایران
📌آقای هاشمیان درگذشت. در خاطره نسلهای متمادی دانشجویان دانشکده پزشکی تهران، او با جدیت و نظم کمنظیرش به خاطر آورده میشود. کمتر کسی است که در این کتابخانه ۸۳ساله درس خوانده و او را به خاطر نسپرده باشد.
📌علیاصغر هاشمیان، دو دهه پس از بازنشستگی، همچنان بیمزدومنت و البته به همت و حمایت رییس کتابخانه، سرکار خانم دکتر بطحایی، به خدمت مشغول بود تا با حضوری قریب به نیم قرن در دانشکده پزشکی، عنوان قدیمیترین شاغل دانشکده را از آن خود کند.
📌او البته هرگز دنبال این چیزها نبود و به رغم اصرار مکرر برای مصاحبه تاریخ شفاهی دانشگاه، زیر بار نرفت. گویی از بیماری لاعلاج "دیده شدن" میگریخت. هاشمیان عاشق اصالت و تاریخ بود. در اتاق زیر شیروانی دانشکده، مجموعهای به اسم موزه کتابخانه گرد آورده بود که هر بازدیدکنندهای را مبهوت میکرد.
📌به موزه هاشمیان که میرفتی، از صندلی لقمانالدوله و اولین ماشین تحریر دانشکده و کتب خطی پزشکی تا عکسها و جزوات دانشجویانی که به فرنگ رفته و برگشته بودند (همچون جزوه دستنویس و فرانسهنوشتهی نورولوژی دکتر عباس نفیسی نوه ناظمالاطبا) چشمت را مینواخت و زبانت را به تحسین میگشود.
📌زمانی که از او خواستم تا درباره اولین رسالههای دانشکده پزشکی مرا راهنمایی کند، متوجه شدم که او حتی بخشی از گنجینه مدرسه طب (پیش از تاسیس دانشکده پزشکی) را حفظ کرده است.
📌بیتردید تاریخ معاصر پزشکی ایران مرهون و مدیون فهم و درک و آگاهی تاریخی آقای هاشمیان خواهد بود. در سالیان دور که تلاطمات اجتماعی و سیاسی ممکن بود گزندی به کتابخانه برساند، او گاه در کتابخانه خوابیده بود تا از میراث و اعتبار آن حراست و حفاظت کند.
📌پیشنهاد میکنم و امیدوارم سالنی در کتابخانه دانشکده، هاشمیان نامیده شود و موزه هاشمیان نیز به نام موزه دانشکده پزشکی و به یاد او در فضای عمومیتری به معرض دید گذاشته شود. او در کسوت نیم قرن کارمندی برای دانشکده پزشکی، نماد و نمودی از عشق به فرهنگ سلامت، کتاب، پژوهش و تاریخ است. سکوت کتابخانه از این پس – نه یک دقیقه – که همیشه و همواره به احترام او نیز خواهد بود. یادش جاودان.
🆔 @smtumspr