احسان‌نامه
7.88K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
احسان‌نامه
🖥 آیا هوش مصنوعی می‌تواند داستان بنویسد؟ یا داستان‌گویی همچنان توانایی منحصر به فرد بشر باقی خواهد می‌ماند؟ چه تلاش‌هایی برای ساخت ماشین قصه‌گو انجام شده؟ و اصلاً این کار چه فایده‌ای دارد؟... #احسان_رضایی در این سخنرانی، از آیندۀ داستان می‌گوید. (ارایه در…
🔺روزنامه گاردین امروز مقاله‌ای از یک ماشین منتشر کرده؛ رباتی به اسم GPT-3 که با تحلیل متون مختلف سعی می‌کند شبیه نوشتار انسانی بنویسد. گاردین به GPT-3 گفته مطلبی ۵۰۰ کلمه‌ای بنویسد که چرا انسان نباید از هوش مصنوعی بترسد. ربات هم ۸ مقاله متفاوت نوشته که سردبیری گاردین ترکیبی از بهترین قسمت‌های آن مقاله‌ها را ویرایش و منتشر کرده است (اینجا). بزرگترین دستاورد هوش مصنوعی در این زمینه، یک فیلم کوتاه ۹ دقیقه‌ای به اسم Sunspring در سال ۲۰۱۶ است که فیلمنامه آن را یک ربات به اسم بنجامین نوشته بود: داستان یک مثلث عشقی در جایی نامعلوم، احتمالاً شبیه یک ایستگاه فضایی. آن فیلم البته از طرف منتقدها چندان جدی گرفته نشد و فیلمنامه‌اش را هم سازندگان کمی دستکاری کردند (ویکیپیدیا فیلم) @ehsanname
🔹یک قاضی فدرال ایالتی در واشنگتن آمریکا دستور پیگرد قانونی سایت‌های دانلود غیرقانونی کتاب‌ را صادر کرد. این حکم ۱۰ صفحه‌ای هرگونه اقدام برای ارائه کتاب‌های الکترونیک بدون مجوز ناشر توسط هر سایت داخلی و خارجی را جرم دانسته و دستور مسدود کردن دارایی گردانندگان این سایت‌ها و پیگرد قانونی آنها را داده است. این حکم به دنبال شکایت نویسندگان معروفی مثل جان گریشام، آر ال استاین، لی چایلد و ... و انتشاراتی پنگوئن و آمازون از یک سایت اوکراینی صادر شده (+) @ehsanname
🔺چاپ سوم رمان «باغ تلو» مجید قیصری مجوز نشر نگرفت. این رمان، روایتی متفاوت از جنگ تحمیلی است. داستان دختری به نام مرضیه که برای امدادگری راهی جبهه‌ها و اسیر می‌شود، اما در بازگشت با برخورد سرد جامعه مواجه شده و عاقبت به باغ تلو مهاجرت می‌کند. چاپ اول این اثر، سال ۸۵ انجام شد (نشر علم) و همان سال جایزه مهرگان را برد، اما در سیزده سال بعدی کتاب مجوز تجدید چاپ نگرفت و چاپ دومش در سال ۹۸ (کتاب کوچه) هم به چاپ سه نرسید. (حرفهای قیصری دربارۀ این کتاب اینجا و اینجا) @ehsanname
Baroon
Mohsen Namjoo
🎼 «می‌باره بارون» بخشی از شعر «آواز چگور» #مهدی_اخوان_ثالث، با صدا و موسیقی محسن نامجو. بعضی گفته‌اند این شعر برای دوتارنوازی دوره‌گرد است که سالیانی در کنار جاده بجنورد به شیروان می‌نواخته و معروف بوده که از اعدام پسرهایش به این حال افتاده. بعضی هم می‌گویند به وقایع برکناری سردار معزز شادلو در زمان رضاشاه توسط جان‌محمدخان اشاره دارد که به یک قرن حکومت خاندان شادلو در این منطقه پایان داد (از این خاندان سردار مفخم معروفتر است که در عهد ناصرالدین شاه حکومت می‌کرد و عمارتهایی به نامش مانده). در واقعۀ پایان کار سردار معزز، سرتیپ جان‌محمد امیرعلائی، سردار معزز و داماد و برادرها و همۀ وابستگانش را به طرز فجیعی کشت و قساوتش ضرب‌المثل شد. هرچند خودش هم بعداً به خاطر یک شورش در بجنورد مغضوب شد و بهره‌ای نبرد @ehsanname
📊متوسط قیمت کتاب از ۱۴هزار و پانصد تومان در تیرماه ۹۵ به ۴۰هزار و پانصد تومان در تیر ۹۹ رسیده است. (منبع: آمار خانه کتاب +) در مقابل متوسط تیراژ از ۱۶۷۲ نسخه برای هر کتاب به ۱۱۷۸ رسیده. (توجه دارید که این اعداد، میانگین همۀ کتابهاست و مثلاً در همین تیر ۹۹، کتاب «رنگین‌کمان۲: انس با قرآن در پیش‌دبستان» را هم داریم، در ۵۸صفحه، ۷هزار تومان قیمت و با ۳۰هزار تیراژ) @ehsanname
🔹چوب‌ریش گفت: «در زبانی که شما با آن حرف می‌زنید از قرار معلوم اسم من "اِنت" است. در زیان بعضی‌ها اسمم "فَنگورن" است، و بعضی دیگر به من "چوب‌ریش" می‌گویند. چوب‌ریش مناسب است.»

مری گفت: «ولی خودت به خودت چه می‌گویی؟ اسم واقعی‌ات چیست؟»

چوب‌ریش پاسخ داد: «تصمیم ندارم که اسم واقعی خودم را به شما بگویم، دست‌کم فعلاً. یک دلیلش این‌که گفتن آن خیلی وقت می‌برد: اسم من این‌همه مدّت رشد کرده است، و من مدّت خیلی خیلی زیادی زندگی کرده‌ام. به همین دلیل اسم من مثل یک داستان است. در زبان ما، اسم‌های واقعی داستانِ چیزهایی را که این اسم‌ها به آن تعلق دارند بازگو می‌کنند. زبان ما خیلی دوست‌داشتنی است، ولی گفتن هر چیزی در آن زبان خیلی وقت می‌برد. چون ما چیزی را به آن زبان نمی‌گوییم، مگر این که گفتن و شنیدنش به وقت آن بیارزد.»

📖 ارباب حلقه‌ها، جی آر آر تالکین، جلد دوم: دو برج، ترجمه رضا علیزاده، ص ۱۲۰
@ehsanname
📖در مورد ترجمه‌های مکرر و همزمان از یک اثر، بهترین روش انتخاب، مقایسۀ چند پاراگراف مختلف از متن این ترجمه‌ها با همدیگر است. اینجا اولین پاراگراف از فصل اول رمان مشهور و معروف «مرشد و مارگریتا» بولگاکف را با چهار ترجمۀ مختلف می‌بینید. جایی که دو شاعر روس دارند در پارکی در مسکو با هم گپ می‌زنند و بحثهای کمونیستی دربارۀ وجود خدا می‌کنند و شیطان هم که دست بر قضا در آن روز در مسکو است میان حرف آنها می‌پرد ولی آنها به شیطان می‌خندند و ماجرا شروع می‌شود. طبیعتاً پاراگراف اول توصیف شخصیتها و فضای داستان است و در عین حال، مدخلی برای ورود به بقیه داستان که نباید زیاد طول بکشد. این مقایسه توسط صفحه اینستاگرامی جعبه انجام شده است. قبل از خواندن، این چند نکته را هم داشته باشید که ترجمۀ عباس میلانی اولین ترجمه از این رمان است، ترجمۀ بهمن فرزانه بعد از درگذشتش منتشر شد و تغییر عنوانش در سال جاری بحثی برانگیخت (ابتدا رمان با عنوان «استاد و مارگریتا» منتشر شده بود ولی امسال با نظر خانواده آن مرحوم، شد همان عنوان آشنای «مرشد و ماگریتا») و ترجمۀ آتش‌برآب از روسی انجام شده. آن گربۀ روی جلدها هم «بهیموت»، از شخصیتهای داستان، گربۀ سخنگو و دستیار شیطان است.
@ehsanname
✍️Mikhail Bulgakov: At the hour of the hot spring sunset two citizens appeared at the Patriarch's Ponds. One of them, approximately forty years old, dressed in a grey summer suit, was short, dark-haired, plump, bald, and carried his respectable fedora hat in his hand. His neatly shaven face was adorned with black horn-rimmed glasses of a supernatural size. The other, a broad-shouldered young man with tousled reddish hair, his checkered cap cocked back on his head, was wearing a cowboy shirt, wrinkled white trousers and black sneakers. (English translate)
🔹ترجمۀ عباس میلانی (۶۲): هنگام غروب گرم بهاری دو همشهری در برکه‌های بَطرکی دیده می‌شدند. اولی چهل سالی داشت؛ کت و شلوار تابستانی خاکستری‌رنگی پوشیده بود، کوتاه قد بود و مو مشکی، پروار بود و کم‌مو. لبۀ شاپوی نونوارش را به دست داشت و صورت دو تیغه کرده‌اش را عینک دسته شاخی تیره‌ای، در اندازه‌ای غیرطبیعی، زینت می‌داد. دیگری مردی بود جوان، چهارشانه، با موهای فرفری قرمز و کلاه چهارخانه‌ای که آن را به عقب سرش رانده بود؛ بلوز و شلوار سفید چروکیده و کفش‌های کتانی مشکی پوشیده بود.
🔸ترجمۀ پرویز شهدی (۹۴): در غروب یک روز بهاری گرم، سروکلۀ دو شهروند در گردشگاه «برکۀ پدرسالار» پیدا شد. اولی که چهل ساله به نظر می‌آمد، کت و شلوار تابستانی نازکی به رنگ خاکستری روشن پوشیده بود؛ قدش کوتاه بود، اما بدنی پروپیمان داشت، حتی می‌شود گفت کمی چاق، با موهای قهوه‌ای کم‌پشت و صورتِ به دقت اصلاح‌شده‌اش را عینک شاخی سیاه و به طرز اغراق‌آمیزی بزرگ تزیین می‌کرد. اما کلاهش، اگرچه جنس و ساخت مناسبی داشت، آن را مانندنان شیرینیِ توی روغن سرخ‌شده‌ای که از فروشندگان سیار نبش کوچه‌ها می‌توان خرید، توی دستش مچاله کرده بود. فرد همراهش جوانی قوی‌هیکل بود با موهای حنایی بلند که مثل خاشاکی از کلاه لبه‌دار چهارخانه‌اش که با سهل‌انگاری پس سرش گذاشته بود، بیرون زده بودند، پیراهن گاوچران‌ها و شلوار سفید و پرچروکی به تن داشت و کفش‌های تخت جلوباز به پا.
🔹ترجمۀ بهمن فرزانه (۹۶): در غروب یک روز گرم بهاری دو مرد در پارک برکه‌های پدرسالار گردش می‌کردند. اولی حدوداً چهل‌ساله و كت وشلواری خاکستری رنگ و تابستانی به تن داشت، نسبتاً قدکوتاه بود، موهای تیره و قیافه‌ای سالم داشت، بالای سرش طاس بود. کلاه خود را در دست گرفته بود، چهره‌اش که به دقت ریش آن تراشیده شده بود با عینکی بسیار بزرگ تزیین شده بود که قابی از جنس شاخ سیاه‌رنگ داشت. دیگری جوانکی بود چهارشانه، گیسوان خرمایی‌رنگ داشت که حلقه‌های آن آشفته و به هم ریخته بود و یک کلاه بِرہ شطرنجی پشت سرش گذاشته بود، پیراهنی شطرنجی به تن داشت، شلوار سفیدش چروک بود و کفشی سیاه‌رنگ به پا داشت.
🔸ترجمۀ حمیدرضا آتش‌برآب (۹۸): روزی از روزهای بهار، دم غروبی با گرمایی بی‌سابقه، سروکلۀ دو شهروند در حوالی برکۀ پاتریارشی مسکو پیدا شد. یکی تقریباً چهل ساله، با لباس تابستانی خاکستری‌رنگ، قدکوتاه و چاق وطاس، که کلاه شاپوی آبرومندش را دستش گرفته و عینک دسته‌شاخی سیاهی هم با ابعادی غیرعادی روی صورت شش تیغه‌اش نشسته بود. دومی، مرد جوان چهارشانه‌ای که موهای ژولیده‌اش به قرمزی می‌زد، کلاه شطرنجی‌اش را تا پس سر عقب داده بود و پیراهن کابویی و شلوار سفید چروکی تنش بود با کفش کتانی مشکی.
@ehsanname
شاه‌بیت‌های ایران‌گرایانه‌ی نظامی گنجوی از روی ۴ نسخه‌ی خطی هفت‌پیکر

همه عالم تنست و ایران دل
نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد

زان ولایت که سروران دارند
بهترین جای بهتران دارند

بدون شک نظامی بعد از فردوسی، ایران‌گراترین شاعر ایران است. /بهمن


@miras_gozashtegan
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺عجیب‌ترین دیوهای ایران. گزارش محسن ظهوری از دیوهای نقاشی‌شده در پنج قرن پیش، توسط نقاش نابغه‌ای با اسم مستعار محمد سیاه‌قلم که تخیل بسیار قدرتمند و غریبی در عجایب‌نگاری دارد. (دربارۀ سیاه‌قلم می‌توانید مقالات ایرانیکا و ویکیپیدیا را بخوانید و در این گالری بخشی از آثارش را ببینید) @ehsanname
📚 خبر خوب برای دوستداران ادبیات علمی-تخیلی: سه‌گانه «بنیاد» آیزاک آسیموف، با ترجمۀ حسین شهرابی منتشر شد (نشر کتابسرای تندیس). از این مجموعه البته ترجمۀ دیگری در ابتدای دهه ۷۰ منتشر شده که سالهاست نایاب است و به علاوه شهرابی از مترجم‌های خوب و شناخته‌شدۀ این ژانر است. مجموعه «بنیاد» دربارۀ سقوط یک امپراتوری کهکشانی است، ظهور امپراتوری جدید با دیکتاتوری نابغه، و دانشمندانی که در پروژۀ بنياد، در سيارۀ كوچكى در لبۀ ديگر كهكشان، دارند دایرةالمعارفی می‌نویسند تا دانش و خرد بشری در این دوران تاریک حفظ شود، ... این مجموعه، یکی از کلاسیک‌های ادبیات علمی-تخیلی است و توسط یکی از سه غول بزرگِ این ژانر نوشته شده. حتی اگر به ژانر علمی-تخیلی علاقه ندارید، باز هم خواندن این مجموعه پیشنهاد هیجان‌انگیزی است.
@ehsanname
Sedaye To Ra Doost Daram
Homayoun Shajarian
🎼 «صدای تو را دوست دارم‏» شعر #اسماعیل_خویی، موسیقی مجید درخشانی و آواز همایون و مژگان شجریان برای پدر - اول مهر تولد استاد شجریان است @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 روایت قاسمعلی فراست از علاقۀ مسعود کیمیایی برای اقتباس از رمان «نخل‌های بی‌سر» و ساخت فیلمی برای دفاع مقدس. «نخل‌های بی‌سر» فراست در کنار «زمین سوخته» احمد محمود، قدیمی‌ترین رمان با موضوع جنگ تحمیلی است @ehsanname
🔹سیدعباس حسینی نیک، مدیر مسئول انجمن فرهنگی ناشران دانشگاهی، دربارۀ حجم تخلفات در فضای مجازی و نشر غیرقانونی کتاب‌ها: در برخی موارد دانلود غیرقانونی یک کتاب به بالای دومیلیون می‌رسد و تقریباً از نظر قانونی کاری صورت نمی‌گیرد. برداشت از قانون در این حوزه دقیق نیست تا در دادسرای فرهنگ و رسانه بررسی و پیگیری شود. (منبع +)
@ehsanname
❗️کار به جلد کتابها رسیده! به زودی در کتابها می‌خوانیم: «امین ب اکرم گفت بیا بریم کوه ولی ب بابات نگو. ی روز بریم که خلوت باشِ!!!» این مسئله همچنان غلطِ «هـ کسره» است. (منبع +) @ehsanname
🔸روایت احسان عبدی‌پور از درگذشت مادر داریوش غریب‌زاده داستان نویس، کتاب‌بازترین پیرزن دنیا (+):
@EhsanAbdipourStories
ننه‌ی داریوش رفت؛ به قول ما.
به قول خودش: امضا کرد.
الان که مو دارم اینا رو تایپ میکنم، او امضا کرده رفته یه گوشه‌ی نشسته. ما فعلا باید پُر کنیم... تایپ کنیم... تا بینُم کی پاش امضا بزنیم. امضایی که نشه زیرش بزنی.
داریوش میگفت بچه بودیم ننه‌م به یه والذاریاتی خرجی خونه از پدرم میگرفت میرفت بازار خرید یومیه؛ ماچِله. هیچ سواد نداشت، اما تو خرید دقت میکرد، به خودش سخت میگرفت، کوچیکترا میخرید، پلاسیده‌ترا میخرید، کم میخرید... باقی پولش برمیداشت میرفت کتابفروشی، میگفت: ننه والله هَفدَه قرون کتاب سی بچه‌ی هفت ساله و نُه ساله و ده ساله بدُم!
کتابا میذاشت تو زنبیل و پا تند میکرد سمت خونه.
داریوش میگه مو جک لندنا رو با بو ادویه خوندم، تام سایر با طعم تماته، گرگ دریا با بو ریحون.... داستان، سی مو یعنی زنبیل سُرخِ ننه‌م.
امشو، ادبیات کلاسیک یکی از بنگاه‌های نشرش تو خاورمیانه رو از دست داد. بنگاه کوچیکی که حتی از وجودش خبر هم نداشت...
پنجاه سال پیش، زنی پا رو دلش گذاشت و تماته های گُل‌زده و پیازای پلاسیده خرید، تا پنجاه سال بعد، ما قصه‌های بی‌مانندی بشنویم از پسر لاغر و محجوبش.
ادبیات کلاسیک یه دسته گلی ورداره ببره گوشه‌ی قبرستون شکری، رو خاکِ تر یه پیرزنی بذاره، که سواد نداشت ولی احترامشو داشت... زنی که روز آخر زندگی جون نداد، بلکه پای "داستانش" رو امضا کرد، کتابو بست و رفت.
صاحب زنبیل سرخ، سرانجام کتاب شد.
@ehsanname
Tashbaad
ehsan abdipoor
🎧داستان کوتاهی از کتاب «تشباد»، مجموعه داستان‌های داریوش غریب‌زاده با صدای احسان عبدی‌پور @ehsanname
☕️اگر دوستدار قهوه هستید، باید بدانید که متأسفانه فقط چند دهه دیگر این نوشیدنی لذیذ را داریم. دانشمندها می‌گویند احتمالاً ظرف ۲-۳ دهه گیاه قهوه‌ منقرض می‌شود. ماجرا به تغییرات آب‌وهوایی برمی‌گردد و اینکه قهوه، فقط در یک نوار باریک جغرافیایی نزدیک به استوا رشد می‌کند. منطقه‌ای که از تغییرات آب و هوایی دارد آسیب می‌بیند. (منبع + ترجمه +) قهوه نوشیدنی محبوب نویسندگان هم هست و خیلی‌ها نوشتن را با کافئین شروع می‌کنند. از بین ادیبان معروف، مارسل پروست عاشق قهوه بود و اغلب هم اسپرسو می‌خورد. پروست رکورد ۱۶ فنجان اسپرسو پشت سر هم را دارد. والت ویتمن، نه فقط قهوه می‌نوشید بلکه خوراکی محبوبش هم کیک قهوه بود. ویکتور هوگو همان یک فنجان صبح را می‌خورد، منتها به این شکل که قبل از بالا انداختن قهوه، دوتا تخم‌مرغ خام داخلش می‌ریخت. رژیم جان اشتاین‌بک از این هم عجیبتر بود: نان تست بیات و قهوۀ مانده. اما قهوه‌بازترین نویسندۀ تاریخ کسی نبود جز اونوره دو بالزاک که معتقد بود قهوه باعث فوران خلاقیت می‌شود. او تا روزی ۵۰ فنجان قهوه می‌نوشید و در فواصلش هم دانه‌های قهوه می‌خورد. علت مرگ بالزاک مسمومیت با کافئین بود (+) @ehsanname
🗓 صد و اندی سال پیش، روز ۲۸ سپتامبر ۱۸۹۱، آقای هرمان ملویل در حالی این دنیا را ترک کرد که ۴۰سال از انتشار شاهکارش «موبی‌دیک» گذشته بود. در طول این ۴۰ سال، کل فروش این رمان در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در آمریکا ۳۲۱۵ نسخه بود و کل درآمد ملویل از این کتاب ۱۲۶۰ دلار (یعنی سالی ۳۱.۵ دلار). عددی که حتی با دلار ۳۰هزار تومانی هم خنده‌دار از آب درمی‌آید. بعد از فوت ملویل و در چاپهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۸ هم بیوۀ ملویل ۸۱ دلار دیگر دریافت کرد.
حالا را نگاه نکنید که «موبی‌دیک» یکی از کلاسیک‌ها شده و هرساله چند ده‌هزار نسخه از آن فروش می‌رود. ملویل خودش هیچ خیری از این کتاب ندید و انتشار آن برایش یک شکست بزرگ بود.
البته ملویل کلاً در زمان خودش پرفروش نبود، اما «موبی دیک» وضعش از بقیه هم خرابتر بود. برای مقایسه، کتاب اول ملویل، یعنی «تایپه» و داستان زندگی در جزیرۀ آدمخوارها (توسط پرویز داریوش ترجمه شده) در انگلستان ۶۷۲۲ نسخه و در آمریکا ۹۵۹۸ نسخه فروخته بود. (آمارها از اینجا +)
با این حال «موبی دیک» یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهۀ ۱۹۲۰ شروع شد و ماجرا طوری پیش رفت که ویلیام فاکنر گفت آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود، دی‌اچ لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داد، خوزه مورینیو آن را الهام‌بخش زندگی‌اش دانست ... شانس، موجود خیلی خیلی تنبلی است!
@ehsanname
🔻لوگو گوگل برای سالگرد نشر «موبی دیک» در ۲۰۱۲
Forwarded from احسان‌نامه
این بار من یک‌بارگی در عاشقی پیچیده‌ام (تابلویی از ربابه حسین‌پور)
@ehsnname
🔻چند اجرای مختلف بشنویم از غزل زیبای مولانا:
ghazal 1372
Abdolkarim Soroush
🎧 «این بار من یک‌بارگی در عاشقی پیچیده‌ام ...» غزل مولانا با صدای عبدالکریم سروش و موسیقی پیمان خسروی، از آلبوم «رسول آفتاب» (۸۴) @ehsannsme
Dar Asheghi Pichideham
Shahram Nazeri
🎼 تصنیف «در عاشقی پیچیده‌ام» با صدای شهرام ناظری و موسیقی گروه دستان، از آلبوم «سفر به دیگر سو» (۷۷) @ehsannsme