Forwarded from داستان نیویورکر
Ernest Hemingway - Pursuit as Happiness.pdf
199.2 KB
▪️«جستوجویی همچون خوشبختی»
▫️نوشتهی «ارنست همینگوی»
▫️ترجمهی «نازنین معماریان»
📎 جدیدترین #داستان همینگوی، منتشر شده در مجله نیویورکر June 1, 2020
@NewYorkFaMag
▫️نوشتهی «ارنست همینگوی»
▫️ترجمهی «نازنین معماریان»
📎 جدیدترین #داستان همینگوی، منتشر شده در مجله نیویورکر June 1, 2020
@NewYorkFaMag
💔علت عاشق ز علتها جداست
✍️احسان رضایی: ویدیویی دیدم از عملیات بیرون کشیدن دو جسد از دریاچه یک سد که در شرحش نوشته بودند متعلق به دختر و پسر جوانی است اهل اندیکا در استان خوزستان که از آب سد گدارلندر بیرون کشیده شده. ظاهراً جوانها همدیگر را میخواستهاند و خانوادهها مخالف بودهاند و این دو هم رفتهاند همدیگر را با طناب به هم بسته و درون دریاچه سد پریدهاند، مگر اینطوری با هم باشند. آن که فیلم را فرستاده بود، مقداری هم در باب عشق و عاشقی ضمیمه و از داستانهای عشاق معروف یاد کرده بود. اما آیا واقعاً این ماجرا، یک داستان عاشقانه است؟ بگذارید از اول شروع کنیم. عشق را در طب قدیم نوعی بیماری میدانستند، از دستۀ امراض دِماغی یا ذهنی. اصلاً عنوان عشق از گیاه عَشَقه گرفته شده که دور تنۀ یک گیاه دیگر میپیچد و بالا میرود و شیرۀ گیاه اصلی را میمکد و میکشد. برای همین ابنسینا هم در کتاب «قانون» عشق را یک جور مالیخولیای پایدار معرفی کرده و برایش نشانههایی ذکر کرده مثل نبض نامنظم، پریدن پلکها، نفس کشیدن نامنظم و خُلق ناپایدار که فرد به راحتی به گریه یا خنده میافتد. همۀ اینها را گفتم که برسم به درمان این بیماری از نظر شیخالرئیس که میگوید باید «عاشق و معشوق را با زنجیرِ ازدواج به هم پیوند دهند». منظور اینکه از اساس، داستان عاشقانه، داستان «نرسیدن» است. اینکه بعد از رسیدن احتمالی چی میشود، ربطی به قصههای عشقی ندارد. آن ماجرا، خودش یک داستان دیگر است. ممکن است درام از کار دربیاید، کمدی بشود، یا حتی تراژدی. اما ربطی به عاشقانه ندارد. وقتی داریم دربارۀ عاشقانههای معروف حرف میزنیم دربارۀ قصههایی حرف میزنیم که انواع مختلف «نرسیدن» را روایت میکنند. غریبی و اسیری و غم یار. بنابراین آن حکایتی که اول حرف تعریف کردم هم چون به نرسیدن منجر شده، یک وجه مشترک با عاشقانهها دارد. اما داستان عاشقیت، بجز مصایب رسیدن یک عنصر مهم دیگر هم میخواهد: تلاش برای رسیدن. خسرو برای رسیدن شیرین حاضر میشود از بزرگترین مهندس امپراتوری، یعنی فرهاد چشم بپوشد و او را پی نخود سیاه بفرستد و فرهاد هم برای رسیدن به شیرین کار محال کوه کندن را به عهده میگیرد. برای همین است که آنها عاشقان بزرگی بودند. «نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد» و زمین و زمان را به هم بدوزد. وگرنه که اسمش عشق نیست. عشق، همان که «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حُسن پیدا میشود» درست مثل جادۀ یکطرفهای است که دور برگردان هم ندارد. به قول خواجه: «راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست». دو جوان قصه ما اما خواستند میانبر بزنند. محبت آنها، چنان عشقی نبود که بتواند برای ایستادن در برابر همۀ دنیا به آنها نیرو و انگیزه بدهد. به جایش صورت مسأله را پاک کردند. و اینطوری است که از شنیدن حکایتشان متأثر میشویم، اما نمیتوانیم به ماجرایشان، لقب «عاشقانه» یا حداقل عاشقانۀ بزرگ بدهیم. به قول آقای شاعر: «افسانهها میدان عشاق بزرگند/ ما عاشقانِ کوچکِ بیداستانیم». / اعتماد
@ehsanname
✍️احسان رضایی: ویدیویی دیدم از عملیات بیرون کشیدن دو جسد از دریاچه یک سد که در شرحش نوشته بودند متعلق به دختر و پسر جوانی است اهل اندیکا در استان خوزستان که از آب سد گدارلندر بیرون کشیده شده. ظاهراً جوانها همدیگر را میخواستهاند و خانوادهها مخالف بودهاند و این دو هم رفتهاند همدیگر را با طناب به هم بسته و درون دریاچه سد پریدهاند، مگر اینطوری با هم باشند. آن که فیلم را فرستاده بود، مقداری هم در باب عشق و عاشقی ضمیمه و از داستانهای عشاق معروف یاد کرده بود. اما آیا واقعاً این ماجرا، یک داستان عاشقانه است؟ بگذارید از اول شروع کنیم. عشق را در طب قدیم نوعی بیماری میدانستند، از دستۀ امراض دِماغی یا ذهنی. اصلاً عنوان عشق از گیاه عَشَقه گرفته شده که دور تنۀ یک گیاه دیگر میپیچد و بالا میرود و شیرۀ گیاه اصلی را میمکد و میکشد. برای همین ابنسینا هم در کتاب «قانون» عشق را یک جور مالیخولیای پایدار معرفی کرده و برایش نشانههایی ذکر کرده مثل نبض نامنظم، پریدن پلکها، نفس کشیدن نامنظم و خُلق ناپایدار که فرد به راحتی به گریه یا خنده میافتد. همۀ اینها را گفتم که برسم به درمان این بیماری از نظر شیخالرئیس که میگوید باید «عاشق و معشوق را با زنجیرِ ازدواج به هم پیوند دهند». منظور اینکه از اساس، داستان عاشقانه، داستان «نرسیدن» است. اینکه بعد از رسیدن احتمالی چی میشود، ربطی به قصههای عشقی ندارد. آن ماجرا، خودش یک داستان دیگر است. ممکن است درام از کار دربیاید، کمدی بشود، یا حتی تراژدی. اما ربطی به عاشقانه ندارد. وقتی داریم دربارۀ عاشقانههای معروف حرف میزنیم دربارۀ قصههایی حرف میزنیم که انواع مختلف «نرسیدن» را روایت میکنند. غریبی و اسیری و غم یار. بنابراین آن حکایتی که اول حرف تعریف کردم هم چون به نرسیدن منجر شده، یک وجه مشترک با عاشقانهها دارد. اما داستان عاشقیت، بجز مصایب رسیدن یک عنصر مهم دیگر هم میخواهد: تلاش برای رسیدن. خسرو برای رسیدن شیرین حاضر میشود از بزرگترین مهندس امپراتوری، یعنی فرهاد چشم بپوشد و او را پی نخود سیاه بفرستد و فرهاد هم برای رسیدن به شیرین کار محال کوه کندن را به عهده میگیرد. برای همین است که آنها عاشقان بزرگی بودند. «نشان عاشق آن باشد که شب با روز پیوندد» و زمین و زمان را به هم بدوزد. وگرنه که اسمش عشق نیست. عشق، همان که «مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حُسن پیدا میشود» درست مثل جادۀ یکطرفهای است که دور برگردان هم ندارد. به قول خواجه: «راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست». دو جوان قصه ما اما خواستند میانبر بزنند. محبت آنها، چنان عشقی نبود که بتواند برای ایستادن در برابر همۀ دنیا به آنها نیرو و انگیزه بدهد. به جایش صورت مسأله را پاک کردند. و اینطوری است که از شنیدن حکایتشان متأثر میشویم، اما نمیتوانیم به ماجرایشان، لقب «عاشقانه» یا حداقل عاشقانۀ بزرگ بدهیم. به قول آقای شاعر: «افسانهها میدان عشاق بزرگند/ ما عاشقانِ کوچکِ بیداستانیم». / اعتماد
@ehsanname
🔺«شکسپیر» قدیمیترین کتابفروشی محله ساغریسازان رشت بعد از از ۴۵سال فعالیت، تعطیل شد. ظاهراً ویلیام شکسپیر، نویسندۀ محبوبِ محمدعلی هنرجوئی، صاحب این کتابفروشی بوده که وقتی سال ۱۳۵۵ این کتابفروشی را راه انداخت، چنین اسمی برایش گذاشت. حالا اما هنرجوئی مغازه را فروخته و شکسپیر بسته شده است (خبر و عکس از اینجا + یک گزارش قدیمی از شکسپیر رشت هم اینجا +) @ehsanname
Audio
Khosro Shakibayi
🔹پادشاهی به کشتنِ اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی مَلِک را دشنام دادن گرفت و سَقَط گفتن، که گفتهاند هرکه دست از جان بشوید، هرچه در دل دارد بگوید. وقت ضرورت چو نماند گریز/ دست بگیرد سر شمشیر تیز. مَلِک پرسید: چه میگوید؟ یکی از وزرای نیکمحضر گفت: ای سلطان، همیگوید: وَالکاظمینَ الغَیْظ وَ العافینَ عَن النّاس. مَلِک را رحمت آمد و از سر خون او درگذشت. وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان بجز راستی سخن گفتن. این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی از این سخن درهم کشید و گفت: آن دروغ وی پسندیدهتر آمد مرا زین راست که تو گفتی، که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خُبث طینتی!
@ehsanname
🎧حکایتی از «گلستان» سعدی با صدای خسرو شکیبایی و موسیقی کارن همایونفر
@ehsanname
🎧حکایتی از «گلستان» سعدی با صدای خسرو شکیبایی و موسیقی کارن همایونفر
Forwarded from احساننامه
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۸۸ درگذشت. نویسندۀ پرکار و کمحرفی که نویسندگیاش تاثیر دیدارش با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی بود. این دیدار، چنان در زندگی فصیح تعیینکننده بود که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریباً کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قویهیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجایین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضدامریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش؟
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهروآبان ۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹و۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از ۱۵ سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکاییها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالاً منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷فروردین۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
@ehsanname
🔹روایت سوم، از دفتر یادداشتهای فصیح است و در ماهنامه «اندیشه پویا» مرداد ۹۶ (شماره ۴۴) منتشر شد. در این روایت، همینگوی در جواب lran (آی رَن) فصیح پرسیده: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟» فصیح از «پیرمرد و دریا» تعریف کرده و همینگوی پرسید «با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت Right. همه دست زدند. آنابل [همسرم] برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. نمیدانستم همینگوی به من گفته Right یعنی درست است، یا Write یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد.» 👇
khabgard.com/2534/
@ehsanname
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۸۸ درگذشت. نویسندۀ پرکار و کمحرفی که نویسندگیاش تاثیر دیدارش با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی بود. این دیدار، چنان در زندگی فصیح تعیینکننده بود که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریباً کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قویهیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجایین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضدامریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش؟
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهروآبان ۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹و۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از ۱۵ سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکاییها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالاً منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷فروردین۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
@ehsanname
🔹روایت سوم، از دفتر یادداشتهای فصیح است و در ماهنامه «اندیشه پویا» مرداد ۹۶ (شماره ۴۴) منتشر شد. در این روایت، همینگوی در جواب lran (آی رَن) فصیح پرسیده: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟» فصیح از «پیرمرد و دریا» تعریف کرده و همینگوی پرسید «با خندهای کمحوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت Right. همه دست زدند. آنابل [همسرم] برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. نمیدانستم همینگوی به من گفته Right یعنی درست است، یا Write یعنی بنویس.
روزی شگفتانگیز و نازنین از آب درآمد.» 👇
khabgard.com/2534/
💔«شنیدهام که درخت از درخت باخبر است
و من گمان دارم
که سنگ هم از سنگ
و ذره ذرۀ عالم که عاشقانِ هماند
مگر دلِ تو که بیگانه است با دل من!»
@ehsanname
شعرى جدید از استاد هوشنگ ابتهاج #سايه با دستخط شاعر (منبع +)
و من گمان دارم
که سنگ هم از سنگ
و ذره ذرۀ عالم که عاشقانِ هماند
مگر دلِ تو که بیگانه است با دل من!»
@ehsanname
شعرى جدید از استاد هوشنگ ابتهاج #سايه با دستخط شاعر (منبع +)
📚 آثار کلاسیک در خطر سوزاندهشدن هستند؟ ماجرا از این قرار است که روزنامه «واشنگتنپست» یادداشتی منتشر کرد که نباید در جریان اعتراضهای ضد نژادپرستی، آثار هنری را حذف کرد. نویسنده از حذف چند سریال و فیلم سینمایی از شبکههای تلویزیونی و آرشیوها (مهمترینش فیلم «بربادرفته») در این روزها شروع کرده و میگوید با این دید، «اتللو» شکسپیر هم باید حذف شود (چون اتللو یک ژنرال سیاهپوست است که زنش را میکشد)، حتی «کلبه عمو تام» هریت بیچر استو که زمانی باعث موج علیهبرداری شد (چون بعداً استفادههای متفاوتی از آن شد، مثلاً «عمو تام» یک لفظ نژادپرستانه و توهینآمیز شد) یا «ماجراهای هاکلبری فین» مارک تواین (چون بعضی میگویند تصویر جیم در این رمان دلسوزانه نیست، بلکه تحقیرآمیز است) هم باید حذف شوند، کارهای جین آستین هم سفیدگرایی زیادی دارند، ... و خلاصه اینکه «فرهنگ حذف و تحریم باعث به خطر افتادن فرآیند تعامل نقادانه است که به روشنگری میانجامد». حالا اما بعضی منتقدهای آمریکایی (طبیعتاً سفیدپوست) میگویند این یادداشت میتواند تأثیر معکوس داشته باشد و به فهرست پیشنهادی برای آتش زدن کتابها تبدیل شود @ehsanname
➖در مورد ترجمههای مکرر و همزمان از یک اثر، بهترین روش انتخاب، مقایسۀ چند پاراگراف مختلف از متن این ترجمهها با همدیگر است تا حداقل معنادار بودن و روانی هر کدام از متنها را بسنجیم. اینجا شروع یکی از داستانهای طنز کتاب «کالیپسو» دیوید سداریس را با چهار ترجمۀ موجودش در بازار کتاب میبینید. این مقایسه توسط صفحه اینستاگرامی جعبه انجام شده است:
@ehsanname
✍️David Sedaris: Though there's an industry built on telling you otherwise, there are few real joys to middle age. The only perk 1 can see is that, with luck, you'll acquire a guest room. Some people get one by default when their kids leave home, and others, like me, eventually trade up and land a bigger house.
🔹ترجمۀ جلیل جعفری (نشر کتاب پارسه): اگرچه تعاریف علمی و صنعتی چیز دیگری میگویند، میانسالی چندتایی لذت اساسی دارد. تنها نکتۀ جالبی که در میانسالی میبینم این است که اگر آدم خوشاقبال باشد، اتاق مهمان نصيباش میشود. بعضیها وقتی بچههایشان رفته باشند دنبال خانه و زندگی خودشان، به صورت پیشفرض اتاق مهمان دارند ولی دیگرانی، مثل من، در نهایت مجبور میشوند خودشان را بتکانند تا بتوانند خانهای بزرگتر دست و پا کنند.
🔸ترجمۀ سولماز دولتزاده (انتشارات خوب): صنعتی راه افتاده تا به شما ثابت کند میانسالگی چنگی به دل نمیزند، اما اینطور هم نیست و این پدیده چندتایی خوبی درست و حسابی هم دارد. تنها فایدهای که میبینم این است که اگر خوشاقبال باشید یک اتاق مهمان نصیبتان خواهدشد. بعضیها به طور پیشفرض وقتی فرزندانشان میروند سر خانه و زندگیشان، صاحب اتاق مهمان میشوند و برخی هم مثل من بالاخره بعد از چند بار خرید و فروش، خانۀ بزرگتری میخرند.
🔹ترجمۀ فاطمه قربانپور (انتشارات شمشاد): همه فکر میکنند میانسالان دلخوشیهای زیادی دارند، اما اصلاً اینطور نیست. تنها لذتی که من میبینم این است که خیلی که شانس بیاوری یک اتاق مهمان نصیبت میشود. بعضیها بعد از اینکه فرزندانشان خانه را ترک میکنند خود به خود صاحب یکی از این اتاقها میشوند و بقیه مثل من در نهایت به خانۀ بزرگتری نقل مکان میکنند.
🔸ترجمۀ رضا اسکندری آذر (انتشارت سنگ): اگرچه بیزنسها راه انداختهاند تا خلاف این را به شما القا کنند، اما برای فرد میانسال چیزهای لذتبخش معدودی وجود دارد. تنها مزیتی که در میانسالی میبینم این است که اگر شانس یارت باشد یک اتاق مهمان گیرت میآید. بعضی از مردم وقتی بچههایشان بزرگ شده و میروند سر خانه و زندگی خودشان، به صورت پیشفرض یکی گیرشان میآید و بقیه، یکیاش خود بنده، خانه را با یک خانۀ بزرگتر تاخت میزنند.
@ehsanname
@ehsanname
✍️David Sedaris: Though there's an industry built on telling you otherwise, there are few real joys to middle age. The only perk 1 can see is that, with luck, you'll acquire a guest room. Some people get one by default when their kids leave home, and others, like me, eventually trade up and land a bigger house.
🔹ترجمۀ جلیل جعفری (نشر کتاب پارسه): اگرچه تعاریف علمی و صنعتی چیز دیگری میگویند، میانسالی چندتایی لذت اساسی دارد. تنها نکتۀ جالبی که در میانسالی میبینم این است که اگر آدم خوشاقبال باشد، اتاق مهمان نصيباش میشود. بعضیها وقتی بچههایشان رفته باشند دنبال خانه و زندگی خودشان، به صورت پیشفرض اتاق مهمان دارند ولی دیگرانی، مثل من، در نهایت مجبور میشوند خودشان را بتکانند تا بتوانند خانهای بزرگتر دست و پا کنند.
🔸ترجمۀ سولماز دولتزاده (انتشارات خوب): صنعتی راه افتاده تا به شما ثابت کند میانسالگی چنگی به دل نمیزند، اما اینطور هم نیست و این پدیده چندتایی خوبی درست و حسابی هم دارد. تنها فایدهای که میبینم این است که اگر خوشاقبال باشید یک اتاق مهمان نصیبتان خواهدشد. بعضیها به طور پیشفرض وقتی فرزندانشان میروند سر خانه و زندگیشان، صاحب اتاق مهمان میشوند و برخی هم مثل من بالاخره بعد از چند بار خرید و فروش، خانۀ بزرگتری میخرند.
🔹ترجمۀ فاطمه قربانپور (انتشارات شمشاد): همه فکر میکنند میانسالان دلخوشیهای زیادی دارند، اما اصلاً اینطور نیست. تنها لذتی که من میبینم این است که خیلی که شانس بیاوری یک اتاق مهمان نصیبت میشود. بعضیها بعد از اینکه فرزندانشان خانه را ترک میکنند خود به خود صاحب یکی از این اتاقها میشوند و بقیه مثل من در نهایت به خانۀ بزرگتری نقل مکان میکنند.
🔸ترجمۀ رضا اسکندری آذر (انتشارت سنگ): اگرچه بیزنسها راه انداختهاند تا خلاف این را به شما القا کنند، اما برای فرد میانسال چیزهای لذتبخش معدودی وجود دارد. تنها مزیتی که در میانسالی میبینم این است که اگر شانس یارت باشد یک اتاق مهمان گیرت میآید. بعضی از مردم وقتی بچههایشان بزرگ شده و میروند سر خانه و زندگی خودشان، به صورت پیشفرض یکی گیرشان میآید و بقیه، یکیاش خود بنده، خانه را با یک خانۀ بزرگتر تاخت میزنند.
@ehsanname
از نامه های عین القضات
🎧«و چون از احوالِ عاشقان نویسم نشاید. چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید. و هر چه نویسم هم نشاید. و اگر هیچ ننویسم هم نشاید. اگر گویم هم نشاید. و چون خاموش گردم هم نشاید. و اگر این واگویم هم نشاید و اگر وانگویم نشاید. و اگر خاموش شوم هم نشاید. احوالِ من چنین است.» بخشی از یک نامۀ عین القضات همدانی، نهصد سال پیش (به نقل از «خاصیت آینگی»، به کوشش نجیب مایل هروی، ص ۲۴۲ و ۲۴۳)، با صدای احسان رضایی @ehsanname
📖 کتاب افشاگرانه برادرزادۀ ترامپ در روز اول انتشارش ۹۵۰هزار نسخه فروخت. البته این آمار چشمگیر شامل پیشفروش، نسخه الکترونیکی و کتاب صوتی آن هم میشود، اما به هر حال رکورد جدیدی در بین آثار ضدترامپ است. (رکورد بیشترین فروش کتاب در روز اول، برای «هری پاتر و یادگاران مرگ» است با فروش ۸.۳میلیون نسخه در آمریکا و ۲.۶۵ میلیون نسخه در بریتانیا.) مری ترامپ، روانشناس است و در کتابش، ضمن افشاگریهای خانوادگی، به شکلگیری شخصیت ترامپ در کودکی پرداخته. عنوان کتاب هم همین است: «خیلی زیاد و همیشه ناکافی: چگونه خانوادۀ من خطرناکترین مرد دنیا را ساخت؟» در پشت جلد کتاب آمده تربیت ترامپ با مادری بیمار بود و پدری پرمشغله که «عشق برایش معنایی نداشت» و «فقط انتظار اطاعت داشت». و اینکه: «او از محرومیتهایی رنج میبرد که او را برای تمام عمرش ترسانده است.» «خیلی زیاد» و «ناکافی» هم عبارتهایی بوده که مدام پدر ترامپ به او میگفته. علاوه بر مطالب کتاب، این نکته که کاخ سفید برای جلوگیری از انتشار آن نیاز به رای دادگاه داشت (هرچند شکایتش رد شد) هم قابل توجه است @ehsanname
داستان شب
بهروز رضوی
🎧 داستانک «آنها» با صدای استاد بهروز رضوی - از برنامه «کتاب شب» رادیو تهران (+) @ehsanname
❗️این صفحهای از یک رمان ترجمه است. سوای اینکه در ترجمۀ نقل قول آن بالا، انتخاب لغات «فرادست» و «فردوست» ماجرا را طبقاتی کرده، درحالیکه طرف دارد «مرد فرزانه/خردمند/برتر» را با «مرد عادی/معمولی» مقایسه میکند، آن لغت «سیرکا» شاهکار است! circa (که با circle همریشه است) معنی محدوده، حدود، تقریب میدهد و در تاریخنگاری وقتی قبل از یک عدد بیاید، یعنی احتمالاً در آن سال. مثلاً اینجا یعنی که زیسی، نوۀ کنفوسیوس و نویسندۀ کتاب «مکتب اعتدال» حدود سالهای ۴۸۱ تا ۴۰۲ قبل از میلاد زندگی میکرده. تنها موردی که «سیرکا» اسم خاص است، یک منطقه در کشور پرو است که ربطی به موضوع ندارد! @ehsanname
Forwarded from احساننامه
🎧 شعر و شکیبایی
@ehsanname
امروز (۲۸ تیر) سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. اصلیترین ویژگی بازی زندهیاد شكیبایی صدای منحصر به فرد او بود (آن تکه از فیلم «مزاحم» سیروس الوند را به یاد بیاورید که امین حیایی ادای شکیبایی را درمیآورد). شکیبایی در سالهای کار تئاتر و همینطور دوبله، این صدا را حسابی تمرین داده بود. در اواخر دهه ۴۰ شکیبایی در فیلمهای زیادی کار دوبله کرده و نقشهای فرعی را گفته بود. حتی بعدها و در سریال «روزی روزگاری» که خودش هم بازی کرده بود، محمد فیلی را به عنوان نسیمبیگ دوبله کرد. در بازیهایش هم این صدا، عنصر اصلی بود. صدایی که توانایی ادای مونولوگ طولانی (سریال «مدرس»)، گفتار متن (سریال «خانه سبز»)، ترانهخوانی (فیلم «خواهران غریب») و ... را داشت. بجز اینها، از صدای خسرو شکیبایی خاطره دیگری هم داریم. سال ۷۳ بود که کاستی از شعرهای #سهراب_سپهری با صدای او آمد که خیلی زود تبدیل به موج شد. آنقدر شعرها با حس خوانده شده بود که شایعه شد که این، صدای خود سهراب سپهری است. تا اینکه کاستهای دیگری هم از شعرخوانی شکیبایی آمد و تسلط او را در این زمینه هم نشان داد. خسرو شکیبایی دکلمه شعرهایی از سهراب سپهری (آلبومهای «حجم سبز»، «سهراب»، «صدای پای آب» و «مسافر»)، افسانه شعباننژاد (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سیدعلی صالحی (آلبومهای «نامهها» و «نشانیها»)، محمدرضا عبدالملکیان (آلبوم «مهربانی»)، فروغ فرخزاد (آلبوم «پریخوانی»)، گلچین گیلانی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سهیل محمودی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، یوسفعلی میرشکاک (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، نیما یوشیج (آلبوم «شباهنگام») را دکلمه کرده و از «گلستان سعدی» هم بخشهایی را (دو آلبوم «۴۰حکایت از گلستان سعدی» و «۱۲حکایت از گلستان سعدی») خوانده است.
نمونههای مختلف شعرخوانی آن زندهیاد را بشنویم👇
@ehsanname
امروز (۲۸ تیر) سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. اصلیترین ویژگی بازی زندهیاد شكیبایی صدای منحصر به فرد او بود (آن تکه از فیلم «مزاحم» سیروس الوند را به یاد بیاورید که امین حیایی ادای شکیبایی را درمیآورد). شکیبایی در سالهای کار تئاتر و همینطور دوبله، این صدا را حسابی تمرین داده بود. در اواخر دهه ۴۰ شکیبایی در فیلمهای زیادی کار دوبله کرده و نقشهای فرعی را گفته بود. حتی بعدها و در سریال «روزی روزگاری» که خودش هم بازی کرده بود، محمد فیلی را به عنوان نسیمبیگ دوبله کرد. در بازیهایش هم این صدا، عنصر اصلی بود. صدایی که توانایی ادای مونولوگ طولانی (سریال «مدرس»)، گفتار متن (سریال «خانه سبز»)، ترانهخوانی (فیلم «خواهران غریب») و ... را داشت. بجز اینها، از صدای خسرو شکیبایی خاطره دیگری هم داریم. سال ۷۳ بود که کاستی از شعرهای #سهراب_سپهری با صدای او آمد که خیلی زود تبدیل به موج شد. آنقدر شعرها با حس خوانده شده بود که شایعه شد که این، صدای خود سهراب سپهری است. تا اینکه کاستهای دیگری هم از شعرخوانی شکیبایی آمد و تسلط او را در این زمینه هم نشان داد. خسرو شکیبایی دکلمه شعرهایی از سهراب سپهری (آلبومهای «حجم سبز»، «سهراب»، «صدای پای آب» و «مسافر»)، افسانه شعباننژاد (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سیدعلی صالحی (آلبومهای «نامهها» و «نشانیها»)، محمدرضا عبدالملکیان (آلبوم «مهربانی»)، فروغ فرخزاد (آلبوم «پریخوانی»)، گلچین گیلانی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سهیل محمودی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، یوسفعلی میرشکاک (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، نیما یوشیج (آلبوم «شباهنگام») را دکلمه کرده و از «گلستان سعدی» هم بخشهایی را (دو آلبوم «۴۰حکایت از گلستان سعدی» و «۱۲حکایت از گلستان سعدی») خوانده است.
نمونههای مختلف شعرخوانی آن زندهیاد را بشنویم👇
name 1
Khosro Shakibayi
🎼 «حال همۀ ما خوب است، اما تو باور نکن» شعر سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «نامهها»، ۱۳۷۳ @ehsanname
Ziba
Khosro Shakibayi
🎼 «زیبا هوای حوصله ابری است» شعر #محمدرضا_عبدالملکیان با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «مهربانی»، ۱۳۷۴ @ehsanname
GhayeghBan
Khosro Shakibayi
🎼 «بر سر قایقش اندیشهکنان قایقبان...» شعر نیما با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «شباهنگام»، ۱۳۷۸ @ehsanname
Salaami Dobareh
Khosro Shakibayi
🎼 «به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
seda kon mara
Khosro Shakibayi
🎼 «صدا کن مرا، صدای خوب است» شعر سهراب سپهری با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «حجم سبز»، ۱۳۸۲ @ehsanname
Golestan 25
Khosro Shakibayi
🎼 بخشی از کتاب «گلستان» با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «۴۰ حکایت از گلستان سعدی»، ۱۳۹۱ @ehsanname
Naghse Ghali
Khosro Shakibayi
🎼 «نقش قالی»، شعری از افسانه شعباننژاد با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «سخاوت»، ۱۳۹۲ @ehsanname
Entezar
Khosro Shakibayi
🎼 «انتظار»، شعری از #یوسفعلی_میرشکاک با صدای خسرو شکیبایی از آلبوم «سخاوت»، ۱۳۹۲ @ehsanname