احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📖دلار و کتاب
احسان رضایی: به طور سنتی ۳۰درصد هزینۀ تولید یک کتاب، هزینه کاغذ آن کتاب است. طبیعتاً این عدد بالا و پایین هم دارد. کاغذهای مصرفی برای کتابهای کودکان یا کتابهای هنری، خاصتر و گرانتر است و در مقابل، ظرف سال‌های اخیر برخی ناشرها راهی پیدا کرده‌اند که از کاغذهای ارزان‌قیمت برای آثار ادبی استفاده کنند. اما به هر حال متوسط و میانیگن که بگیریم، می‌شود چیزی حدود یک‌سوم قیمت هر تمام‌شدۀ کتاب. خود این قیمت کاغذ اما الآن طوری شده که مثل قیمت دلار و طلا، لحظه‌ای اعلام می‌شود. یعنی قیمت صبحِ کاغذ با قیمت عصر آن متفاوت است. فرق هم نمی‌کند که کاغذهای موجود در انبار با دلار چندهزار تومانی وارد شده باشد، فروشنده قیمت برابری ارز را برای خریدهای بعدی خودش هم در نظر می‌گیرد. تازه این فقط کاغذ است و مواد و خدمات دیگری مثل مرکب چاپ، زینک، مقوا و چسب، ... هم هستند. همۀ اینها یعنی این که آشفته‌بازار ارز و دلار، روی کتاب و کتابخوانی هم تاثیر خواهد گذاشت. برای اینکه دستتان بیاید از چی حرف می‌زنیم بگذارید تأثیرات نوبت قبلی که قیمت دلار همین‌طوری دیوانه‌وار زیاد شد، بر بازار کتاب را با آمار و ارقام ببینید. طبق آمارهای رسمی خانه کتاب، قیمت متوسط یک کتاب در سال ۹۶ (قبل از نوبت قبلی گرانی دلار) ۱۷هزار و ۶۰۰تومان برای هر جلد بود. بعد از تابستان ۹۷ و ماجراهای دلاری آن سال، بهای تولید کتاب هم بالا و بالاتر رفت تا در نهایت قیمت متوسط هر جلد کتاب تولیدشده در سال ۹۸ (بعد از گرانی دلار) به ۳۴هزار و ۴۰۷ تومان رسید. یعنی قیمت کتاب در فاصله سالهای ۹۶ تا ۹۸ دقیقاً دوبرابر شد. این در حالی است که با تعطیلی نمایشگاه کتاب تهران به دلیل همه‌گیری کرونا، ناشرهایی هم که روی فروش این نمایشگاه حساب باز کرده بودند دیگر نقدینگی چندان زیادی ندارند. یعنی این بار حتماً شاهد موج جدیدی از بالا رفتن قیمت پشت جلد کتاب‌ها خواهیم بود. اتفاقی که باعث می‌شود کتاب بیشتر از قبل از سبد خرید خانواده‌های ایرانی حذف شود. می‌دانم که توی دلتان می‌گویید هزار قلم چیز مهم‌تر از کتاب وجود دارد که لنگ قیمت دلار است و دارو و ضروریات دیگری هستند که قبل از کتاب نوبت آنهاست. اما چه کنم؟ ما خداوند شتریم، خانۀ اقتصاد مملکت خودش خدایی دارد که لابد حواسش به آن چیزهای ضروری‌تر هست. این فرهنگ است که معمولا کسی به آن عنایتی ندارد و گرفتار «بعداً بعداً» گفتن می‌شود و وسط آن همه کار واجب و اقلام ضروری، کمتر کسی حواسش به قیمت کاغذ و کتاب و فرهنگ هست. و این، یک‌خورده غم‌انگیز است. / اعتماد
@ehsanname
«جنگل
رد پای باران است
ویرانه
رد پای توفان
من
رد پای توام
همیشه پشت در خانه‌ات
تمام می‌شوم…»
◾️علیرضا راهب، شاعر و ترانه‌سرا هم درگذشت. از راهب که با آن هیبت، دلی بسیار نرم و مهربان داشت، دو مجموعه شعر «دو استکان عرق چهل‌گیاه» و «عشق پاره‌وقت» به جا مانده، انجمن ادبی ونداد و یادهای نیک. راهب متولد ۱۳۴۶ در تهران بود و دانش‌آموخته رشته حقوق، و عاقبت بیماری کرونا او را از ما گرفت. @ehsanname
📕 احسان رضایی: یک بعدازظهر گرم بهاری، دو شاعر روس داند در پارکی در مسکو با هم گپ می‌زنند و به عادت کمونیست‌های آن دوران به باورهای خداپرستانه ایراد می‌گیرند. شیطان که دست بر قضا در آن روز در مسکو است میان حرف آنها می‌پرد و ضمن تشکر، می‌گوید بالاتر از همه دلیل‌های اثبات وجود خدا که آن دو دارند رد می کنند، یک دلیل ساده‌تر هم هست: اینکه «خدا هست». طبیعتاً اقایان شاعرها به شیطان می‌خندند و ماجراها شروع می‌شود. شاعران روس کشته می‌شوند، تئاتر مسکو به هم می‌ریزد، عده زیادی دیوانه می‌شوند، پلیس و کاگ‌ب سرگردان می‌شوند، مارگریتا حاضر به فداکاری می‌شود، عده زیادی دیوانه می‌شوند،... داستان «مرشد و مارگریتا» با سه خط داستانی پیش می‌رود که آخر سر این سه خط به‌طرز هوشمندانه‌ای به هم می‌رسند. داستان در دل ماجرای خودش، خیلی آرام و زیرپوستی فضای پلیسی حکومت استالین را هم توصیف می‌کند و به علاوه یک روایت فوق العاده خواندنی هم از داستان تصلیب هم به دست می‌دهد که با روایت کتاب مقدس تفاوت دارد. درس اصلی این است که «به شیطان نباید خندید.»
«مرشد و مارگریتا» ۲۵ سال بعد از مرگ نویسنده‌اش منتشر شد. بولگاکف پزشک بود، نویسنده هم بود، در زمان استالین هم زندگی می‌کرد و نویسندگی در زمان استالین چندان کار آسانی نبود. تا مدت‌ها آثار او ممنوع بودند تا اینکه با وساطت ماکسیم گورکی، استالین اجازه انتشار آثارش را داد. با این حال، آخرین و مهم‌ترین رمانش یعنی همین «مرشد و مارگریتا» در زمان حیاتش منتشر نشد. او چهار بار این داستان را نوشت که آخرین نوبت بازنویسی با مرگش مصادف شد. با این حال باز هم بازماندگانش خطر نکردند، صبر کردند تا دوران استالین بگذرد و آبها از آسیاب بیفتد و تازه در سال ۱۹۶۶ بود که این اثر با کمی حذف و تغییر اسامی به صورت پاورقی منتشر شد و طرفدار پیدا کرد، تا اینکه در ۱۹۷۳ متن کامل داستان منتشر شد.
«مرشد و مارگریتا» در ایران هم پرطرفدار است. تا آنجا که فیلم «گاهی به آسمان نگاه کن» کمال تبریزی، با الهام از این رمان ساخته شده است. اولین بار «مرشد و مارگریتا» سال ۱۳۶۲ (ده سالی بعد از نشر نسخۀ کاملش) و از روی نسخۀ انگلیسی آن توسط عباس میلانی به فارسی درآمد. جالب است که بدانیم ویرایش این ترجمه را هوشنگ گلشیری انجام داده. از سال ۱۳۹۴ به بعد چند ترجمۀ دیگر از این رمان آمد. یک نسخۀ کمیک و شش ترجمۀ متنی. از بین این ترجمه‌های مکرر، ترجمۀ زنده‌یاد بهمن فرزانه (۹۶) و حمیدرضا آتش‌برآب (۹۸) ترجمه‌های مهمتری هستند، بخصوص که ترجمۀ آتش‌برآب از اصل روسی هم انجام شده. این روزها ویراست جدید از ترجمۀ عباس میلانی هم منتشر شده است. آن‌طور که میلانی در مقدمه کتاب توضیح داده در این نسخه، ترجمه‌اش را با جدیدترین ترجمه انگلیسی مقابله کرده و دو نفر از دوستان روسی‌دانش هم آن را با متن روسی تطابق داده‌اند. این، ۲۴مین نوبت چاپ ترجمۀ میلانی از «مرشد و مارگریتا» است.
اگر رمانی می‌خواهید که هنر داستان‌نویسی، اطلاعاتی از تاریخ ادیان، مرور دوران استالین و طنز زیرپوستی را یکجا داشته باشد، این رمان پیشنهاد خوبی است. / اعتماد
@ehsanname
📒چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار
احسان رضایی: «می‌گویند از تخصص‌های گوناگون احمد شاملو یکی هم این است که می‌تواند هر مجله تعطیلی را دائر و هر مجله دائری را تعطیل کند. برای نویسندۀ این سطور روشن نیست که در سال ۱۳۴۷ شاملو سرگرم دائر کردن مجله خوشه بود یا تعطیل کردن آن. آنچه مسلم است شاملو در مجله خوشه کار می‌کرد و لذا باید به یکی از این دو کار سرگرم بوده باشد...» این، شروع کتاب معروف «چنین کنند بزرگان» است. کتابی کوچک (چاپ هفتم آن در ۱۳۷۹ با افزایش دو قطعه ۱۸۳صفحه است) که ماجراهای زیادی دارد.
استاد نجف دریابندری کار ترجمه و انتشار این کتاب را از سال ۱۳۴۷ و در مجله «خوشه» شروع کرد. بعد از تعطیلی این مجله هم کار ادامه یافت تا در ۱۳۵۱ این مجموعه طنز تاریخی به شکل کتاب منتشر شد. قوت قلم دریابندری در این اثر، که نمونه‌اش را از شروع مقدمۀ کتاب خواندید طوری بود که کمتر کسی باور می‌کرد کتاب، ترجمه باشد. می‌گفتند دریابندری خودش کتاب را نوشته و چون با پادشاهان شوخی کرده، اسم یک نویسندۀ آمریکایی را از خودش درآورده تا مشکلی برایش پیش نیاید. حتی توضیحات دریابندری در مقدمه هم به تقویت این ذهنیت کمک می‌کرد: «انتشار این کتاب فرصت مساعدی است برای همه کسانی که احياناً همیشه منتظر بوده‌اند نویسنده این سطور خود را در وضع نامساعدی قرار دهد: زیراکه در این کتاب مترجم نه تنها اصل امانت در ترجمه را زیر پا گذاشته، بلکه در حقیقت می‌توان گفت که به هیچ اصلی پابند نمانده است. در کتاب حاضر، قطعات فراوانی از متن اصلی ساقط شده، سهل است در قطعات ترجمه‌شده نیز جملات و عبارات فراوانی از قلم افتاده و به جای آنها، حتی در جاهای نامربوط دیگر، جملات و عبارات جعلی فراوانی گنجانیده شده است...» بعدها هم که یک قطعه از این آثار (ساووناورلا) در سالنامه ۱۳۷۱ «گل‌آقا» به چاپ رسید، نام نجف دریابندری را به عنوان مؤلف در کنار خودش داشت.
ماجرای تألیف یا ترجمه بودن کتاب به کنار اما این اثر، شروع یک سبک جدید در طنزنویسی بود. طنزهای درخشان این کتاب که مبتنی بر حقایق تاریخی، اما با نگاه متفاوت و طنازانه به آنها بود بعدها بسیار مورد تقلید قرار گرفت. طوری می‌شود گفت هر طنز تاریخی دیگری که در این نیم قرن اخیر در ایران نوشته شده (از جمله کارهایی توسط همین قلم) تحت تأثیر «چنین کنند بزرگان» بوده است. دریابندری البته در سایر تألیفاتش هم تا توانسته طنز زیرپوستی وارد کرده و یکی دو اثر طنز دیگر هم دارد، از جمله سفرنامۀ طنز به زادگاهش بوشهر در سالنامه ۱۳۷۰ «گل‌آقا» با عنوان «بندرِ حالا و بندرِ زیتری». سبک دریابندری در کارهای طنز، ساختن موقعیت‌های خنده‌آور از طریق پیدا کردن تشبیه‌های خاص و نیز ربط دادن چیزهای ظاهراً بی‌ربط به همدیگر است. برای نمونه، بخش ارسطو، فیلسوف معروف را ببینید که در مدخل «اسکندر کبیر» و به واسطۀ اینکه ارسطو به اسکندر تعلیم داده، آمده است: «معروف است که ارسطو همه چیز را می‌دانسته است. ارسطو عقیده داشت که کار مغز انسان این است که خون را خنک نگاه دارد و ربطی به جریان فکر کردن ندارد؛ و حال آنکه این موضوع فقط در مورد بعضی از اشخاص صادق است. [بعد از اشاره به «همه‌چیزدان» بودن ارسطو، به یک عقیدۀ غلط او اشاره شده و بلافاصله با همان هم شوخی شده.] همچنین می‌گفت که گربه‌ماهی ممکن است دچار آفتابزدگی بشود، چون که در سطح آب شنا می‌کند. من شک دارم؛ چون که اگر شده بود قطعاً کمی پایین‌تر می‌رفت. یک وجب فرورفتن در آب برای گربه‌ماهی مسأله‌ای نیست. [باز بیان یک عقیدۀ غلط از ارسطو و دست انداختن آن.] ارسطو برخلاف آنچه معروف است به‌هیچ‌وجه معلم خوبی نبود؛ چون که موقع درس دادن مرتب قدم می‌زد؛ به‌طوری که اسمش را گذاشتند فيلسوف مشائی. پیداست که حواسش را جمع کارش نمی‌کرده است. [پیدا کردن یک معنای طنزآمیز در مورد فلسفۀ مشاء] با یک همچو معلمی، تکلیف شاگرد معلوم است. از این گذشته، بعضی از بچه‌ها آن‌قدر کارشان خراب است که افلاطون هم از پسشان برنمی‌آید، تا چه رسد به ارسطو. [استفاده از ساختار زبانیِ فلانی هم نمی‌تواند چه رسد به بهمانی و ارجاع به دعوای قدیمی بین افلاطون و ارسطو]» این طنزی است که خواننده را به قهقهه نمی‌اندازد، اما لبخند را هم از روی لبش پاک نمی‌کند.
در سال ۱۳۷۷ ماهنامه «گل‌آقا» زندگینامه‌ای از ویلیام جاکوب کاپی (۱۸۸۴-۱۹۴۹) منتشر کرد و نشان داد که «چنین کنند بزرگان» واقعاً ترجمۀ کتاب The Decline and Fall of Practically Everybody است. هرچند هنوز هم کسانی این حرف را باور ندارند. به‌علاوه مترجم دیگری هم سراغ ویل کاپی، نرفت، نرفت، ... تا سال ۱۳۹۸ که محمود فرجامی ترجمۀ منتخبی از سه کتاب ویل کاپی در یک کتاب ارایه داد که حتی اسمش هم به تقلید از دریابندری بود: «چنین کنند جانوران». نجف دریابندری حالا حالاها سایه‌اش بر سر طنزنویسان خواهد ماند.
@ehsanname
منتشرشده در هفته‌نامه «کرگدن» ۱۲۷
🗞معرفی نویسندگان بزرگ دنیا در نشریۀ سینمایی «پیک سینمای نجات» شماره ۵ (۲۳ خرداد ۱۳۳۳). متنی جالب که البته اشتباهات هم دارد، مثل اینکه ادگار رایس باروز (Burroughs) نویسندۀ تارزان را «بورگز» ضبط کرده یا میکی‌ماوس را به هانس کریستین آندرسن نسبت داده، ... این هم بامزه است که نوشته: «شاید از بین صد نفر مردی که فیلمهای مشهورو معروف تارزان را دیده‌اند، اکثر ندانند ...» یعنی از نظر نویسنده فقط مردها می‌توانستند تارزان ببینند! @ehsanname
🔺می‌گویند داستان در بازنویسی شکل می‌گیرد. بفرمایید، نمونه‌اش آقای چارلز دیکنز. اینها دستنویس‌های «الیور توییست» است با اصلاحات خود دیکنز. دیکنز این داستان را به صورت پاورقی در در یک مجله منتشر می‌کرد. بعداً که دیکنز همکاری‌اش را با آن مجله قطع کرد، فراموش کرد دستنویس‌های الیور توییست را بگیرد، برای همین تعداد زیادی از این صفحات ماند تا حالا و در ۱۵۰مین سال درگذشت دیکنز در LitHub منتشر شده‌اند. آن بز (Boz) که در بالای صفحه سمت راست می‌بینید، اسم مستعار دیکنز است و حذفی‌های سمت چپ هم صحنه‌ای خشن از قتل نانسی توسط بیل وحشی است که دیکنز خودش از آن کم کرده. @ehsanname
ابیاتی از غزلی از صائب کتابت در یک جنگ کتابت «عبدالله» با تاریخ 1116ق. متن کامل غزل این است

خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد

همیشه سر به گریبان ماتمی دارد

تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی

که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد

اگر چه ملک عدم کم عمارت افتاده است

غریب دامن صحرای خرمی دارد

مکن ز رزق شکایت که کعبه با آن قدر

ز تلخ و شور همین آب زمزمی دارد

هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد

که در گشایش دلها عجب دمی دارد!

لب پیاله نمی آید از نشاط بهم

زمین میکده خوش خاک بی غمی دارد

مباد پنجه جرأت در آستین دزدی

کمان چرخ مقوس همین دمی دارد

تو محو عالم فکر خودی، نمی دانی

که فکر صائب ما نیز عالمی دارد

روز دهم تیر روز بزرگداشت صایب تبریزی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📺 یاد استاد نجف دریابندری و ترجمه‌های او - بخشی از گفتگوی جمعیِ آرش خوشخو، احسان رضایی، سروش صحت و سعید قطبی‌زاده در مورد «پیرمرد و دریا» ارنست همینگوی، برنامه «کتاب‌باز» ۸ آبان ۹۸ @ehsanname
🔺تعریف و تمجیدی که روزنامه رسمی کره شمالی از مجموعه داستان‌های هری پاتر انجام داده، توسط بعضی از رسانه‌ها به معنی آزاد شدن هری پاتر در کره شمالی، ۲۳ سال پس از انتشار نخستین جلد آن فرض شده. اما این مجموعه از سال‌ها قبل هم در پیونگ‌یانگ خوانده و فیلم‌هایش دیده می‌شد (دو گزارش از ۲۰۱۵: + و +). ظاهراً دلیلش هم این است که کیم جونگ اون، رهبر کره شمالی از این مجموعه خوشش می‌آید و خودش را شبیه هری پاتر در مقابله با لرد ولدمورتِ غرب می‌بیند (منبع +). اخیراً هم روزنامه رسمیِ کره شمالی در مورد کتاب‌های رولینگ نوشته: «هری پاتر نشان می‌دهد بچه‌ها باید با توان و قدرت خود آینده خودشان را بسازند.» (منبع +) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
🔹احسان رضایی: دهم تیرماه به نام صائب تبریزی است. صائب یک نمونۀ قدیمی از پدیدۀ مهاجرت نخبگان، یا همان «فرار مغزها»ست. نه فقط صائب، که جمع زیادی از شاعران و هنرمندان آن عصر چنین کردند. مقصد مهاجرت در قرن دهم و یازدهم هجری سرزمین هند بودند که پادشاهان آن روزش به فرهنگ و ادب فارسی علاقۀ زیادی داشتند. در کتاب «کاروان هند» (اثر احمد گلچین معانی) ۷۴۵ شاعر عصر صفوی که از ایران به هندوستان رفته‌اند، معرفی شده‌اند. از جمله صائب هم در سال ۱۰۳۴ قمری و از راه افغانستان عزم هند کرد. در کابل، با ظفرخان تربتی که خودش هم شاعر بود و جای پدرش در آنجا حکومت می‌کرد آشنا شد و به خدمت او درآمد و اشعاری در مدحش سرود. (در مورد ظفرخان «تاریخ ادبیات در ایران» دکتر صفا، جلد ۵، قسمت دوم، صفحات ۱۲۴۱ تا ۱۲۴۵ را ببینید.) سال ۱۳۰۹ ظفرخان، صائب را به دربار شاه‌جهان (بانی تاج‌محل) برد و پادشاه هند به او یک مقام دولتی و لقب تشویق‌آمیز «مستعد خان» داد. ظاهراً اوضاع مرتب بود، اما صائب آدم غربت نبود و از دیار هند هم خوشش نمی‌آمد:

صائب از خاک سیاه هند کِی بیرون روَد؟
بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟

ز اهل کرم به هند کسی را ندیده‌ایم
از طوطیان کریم کریمی شنیده‌ایم!

زنده می‌سوزد برای مرده در هندوستان
دل نمی‌سوزد درین کشور عزیزان را به هم

این بود که وقتی شنید پدرش به جستجوی او تا شهر آگره آمده، از ظفرخان که حالا حاکم کشمیر بود اجازۀ برگشت خواست. بعد از یک سال اصرار، بالاخره موافقت شد و صائب بعد از ۷ سال به اصفهان برگشت. این بار همۀ سروده‌هایی که در جوانی در وصف هند داشت را عوض کرد، مثلاً در بیت:

همچو عزم سفر هند که در هر دل هست
رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

مصرع اول را این‌طوری تغییر داد: «نه همین ذره در این دایره سرگردانست» (دیوان صائب، تصحیح محمد قهرمان، ص ۷۹۴)
یا وقتی نسخۀ خطی یک تذکره («خیر البیان») به دستش رسید، در قسمت شرح حال خودش لقب «مستعد خان» را که در هند به او داده بودند خط زد. («کاروان هند» جلد ۱، صفحه ۷۰۱)
@ehsanname
پس چرا صائب به جایی که دوست نداشت مهاجرت کرد و در آنجا ماند؟ اگر باقی شاعران این عصر به هوای توجه و عنایت شاهان گورکانی به هند می‌رفتند تا درآمدی کسب کنند (صائب با همین ماجرا شعر دارد: هند چون دنیای غدّارست و ایران آخرت/ هر که نفرستد به عقبی، مال دنیا غافل است)، اما صائب که پدرش از تجار معتبر و معروف بود، چنین نیازی نداشت. خودش گفته:

چشم طمع ندوخته حرصم به مال هند
پایم به گِل فرو شده از بَرشکال هند
[بَرْشْکال، لغتی سانسکریت است به معنی فصل بارانی هندوستان]

پس مسأله مالی که منتفی است. اینکه بعضی (مثل شبلی نعمانی در «شعر العجم») نوشته‌اند برای سفر بازرگانی به هند رفت هم صحیح به نظر نمی‌رسد، چون در این صورت رفتن سراغ یک امیر محلی و خدمت به او معنایی ندارد. همین‌طور اگر این سفر، یک سفر سیاحتی و تفریحی بود، باز می‌شد بدون خدمت به این و آن، رفت و برگشت. دلیل سفر قاعدتاً چیز دیگری بوده. اشارات اندکی هم که در خود دیوان صائب هست همین را نشان می‌دهد که برای ایجاد تغییری در زندگی‌اش اقدام به مهاجرت کرده:

داشتم شِکوه ز ایران، به تلافی گردون
در فرامُشکدۀ هند رها کرد مرا

حاصلِ خاک مرادِ کشور هندوستان
نامرادان وطن را کام شیرین کردن است

گفتم مگر ز هند شود بختِ تیره سبز
این خاک هم علاوۀ بخت سیاه شد!

به نظر می‌رسد مسایل اجتماعی و سیاسی روی ذهن حساس این بزرگترین شاعر عصر چنین چنین افکاری ایجاد کرده. صائب در دوران افول صفویه زندگی می‌کرد، عصری که خودش در موردش می‌گفت: «جهان به مجلس مستان بی‌خِرَد مانَد». برای نمونه کافی است بدانیم که وقتی اوضاع مملکت در زمان شاه صفی دوم (پدر سلطان حسین، آخرین شاه صفوی) رو به آشفتگی رفت، در اصفهان طاعون همه‌گیر شد، در آذربایجان زلزله‌ای مهیب آمد، قزاق‌ها از شمال حمله کردند، خود شاه هم به خاطر نقرس و اعتیاد به الکل روز به روز مریض‌تر می‌شد، وزرا شور کردند و گفتند مشکل از منجم‌باشی در محاسبۀ زمان مناسب شروع سلطنت است، پس دوباره مراسم تاجگذاری تکرار شد و شاه با اسمی جدید (شاه سلیمان) به تخت نشست تا فلک را گول بزنند! صائب از چنین وزرایی شاکی است و مهاجرت را به رفتن سراغ صدور (وزرا) ترجیح می‌دهد:

در دیده‌ها اگرچه بُوَد راه هند دور
نزدیکتر بود ز درِ خانۀ صدور!

یک ماجرا هم در تذکره «ریاض الشعراء» تعریف شده. اینکه شاه سلیمان وقتی غزل صائب را خواند که:
احاطه کرد خط آن آفتاب تابان را
گرفت خیل پری در میان سلیمان را...
فکر کرد شاعر دارد او را متهم به تأثیر گرفتن از زنان حرمسرا می‌کند، عصبانی شد و تا آخر عمر با صائب سخن نگفت (تصحیح ناجی نصرآبادی، ج ۲، ص ۱۲۰۷). خیلی راحت می‌شود حدس زد که خشم و حرف نزدن شاه را عوامل حکومت ضربدر چند کردند و چه گرفتاری‌ها برای صائب ساختند!
@ehsanname
📸 نمایی از مزار صائب در اصفهان
در آستانه ولادت حضرت رضا (ع)
تصاویر نسخه های کتابخانه مرکزی به طور رایگان در اختیار کاربران قرار گرفت

به مناسبت ولادت امام رضا علیه الصلاة و السلام، کتابخانه مرکزی، تصاویر تمامی نسخه های خطی خود را که در وبسایت این کتابخانه ـ کتابخانه دیجیتال ـ قرار دارد، به صورت رایگان در اختیار متقاضیان قرار داده است.
این تصمیم مطابق مصوبه هیئت رئیسه دانشگاه بوده و محدودیت زمانی ندارد و برای همیشه خواهد بود.
بدین ترتیب تمامی تصاویر نسخ خطی ما که در حال حاضر 12950 نسخه است، در کتابخانه دیجیتال این کتابخانه (http://utdlib.ut.ac.ir/) قابل دسترسی است.
متقاضیان می توانند با ثبت نام و احراز هویت، بر اساس راهنمایی که هم در وبسایت و هم در ذیل این خبر آمده، نسخه های درخواستی را بر اساس جستجوی شماره نسخه، دریافت کنند.
توصیه می کنیم هر متقاضی ابتدا راهنما را با دقت خوانده و مطابق آن درخواست خویش را دنبال کند.
طبیعی است که زمانی برای تأیید احراز هویت اشخاص متقاضی لازم است و اشخاص، پس از تأیید احراز هویت آنان که توسط ایمیل اطلاع داده می شود، می توانند نسخه خود را دانلود کنند. در حال حاضر، محدودیت دانلود روزانه دو نسخه را داریم که به تدریج برداشته خواهد شد.
لینک راهنمای دانلود نسخه:
http://utdlib.ut.ac.ir/Info/Introduce
🔺چه کسی «راز داوینچی» را نوشت؟ روزنامه‌های امروز انگلیس به یک رسوایی پرداخته‌اند. ماجرای شکایت همسر دن براون از او. بلایت نیولان که سال ۱۹۹۷ با دن براون ازدواج کرده، حالا اقامه دعوی کرده که ایشان آدمی لاابالی و بی‌قید است که با چهار زن ارتباط داشته. خانم بلایت ضمن دادخواست طلاق مدعی شده که دن براون نویسندگی‌اش را مدیون اوست و «ایدۀ نوشتن همه رمان‌ها را از من گرفته است». بلایت خودش دو کتاب نوشته و منتقدان دن براون همیشه او را متهم می‌کردند که زنش رمان‌هایش را به اسم او می‌نویسد تا همسر ۱۲سال جوانتر از خودش را نگه دارد. دن براون هم در مصاحبه‌هایش همیشه از نقش همسرش تعریف می‌کرد. بلایت از قبل ازدواجشان به عنوان دستیار پژوهشی با دن براون همکاری می‌کرد و در دادگاه معروف ۲۰۰۶ در مورد ادعای سرقت ادبی «راز داوینچی» از اثر دو محقق، دادگاه بلایت را به عنوان پژوهشگر این اثر معرفی کرد. باید دید آیا دن براون بعد از این جدایی، باز هم می‌تواند بنویسد؟ (توضیح: در تیترها با عنوان The Da Vinci Code بازی شده) @ehsanname
🔹چرا در بعضی منابع درگذشت آنتون چِخوف ۲ جولای (ژوئیه) ۱۹۰۴ نوشته شده و در بعضی دیگر از منابع ۱۵ جولای ۱۹۰۴؟ کدامیکی درست است؟ ماجرا برمی‌گردد به تاریخچۀ گاهشماری میلادی. دنیای غرب، از زمان ژولیوس سزار، از گاه‌شماری ژولینی استفاده می‌کرد که توسط ریاضیدان‌های یونانی محاسبه شده بود. به خاطر دقیق نبودن این تقویم و اختلافش با سال اعتدالی هر ۱۲۸ سال یک روز تقویم از سال واقعی عقب می‌افتاد. برای همین یک بار در سال ۳۲۵ میلادی کاردینال‌های مسیحی در شورای نیقیه تقویم را درست کردند و بار بعدی در سال ۱۵۸۲ میلادی با دستور پاپ گریگوری سیزدهم، تقویم اصلاح شد. این‌طوری که از تقویم ده روز حذف کردند (یعنی مقرر شد فردای پنجشنبه ۴ اکتبر ۱۵۸۲، بشود جمعه ۱۵ اکتبر) و روش کبیسه‌گیری هم تغییر کرد. تقویم جدید، معروف به تقویم گریگوری، خیلی دقیق‌تر شد طوری که هر ۳۳۲۰ سال به یک روز اصلاح نیاز دارد. (برای مقایسه، گاهشماری جلالی یعنی تقویمی که خیام و ریاضیدان‌های دیگر در دورۀ سلطان جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی محاسبه کردند، هر ۸۸هزار سال یک روز خطا دارد.) این تقویم جدید در اروپای غربی که کاتولیک بودند، خیلی زود ملاک عمل قرار گرفت، اما در اروپای شرقی ارتدوکس به این زودی‌ها زیر بار نرفتند و از همان تقویم ژولینی استفاده می‌کردند (آخرین کشور اروپایی یونان بود که در ۱۹۲۳ تقویم گریگوری را قبول کرد). در روسیه هم بعد از انقلاب ۱۹۱۷ بود که تغییر تقویم هم به مثابۀ یکی از علایم روزگار نو تصویب شد. این‌طوری که در ابتدای سال ۱۹۱۸ مقرر شد که فردای چهارشنبه ۳۱ ژانویه، روز پنجشنبه ۱۴ فوریه ۱۹۱۸ خواهد بود و این‌طوری تقویم ۱۳ روز جابجا شد. برای همین، در تاریخنگاری‌های جدید حتی انقلاب اکتبر روسیه هم در نوامبر اتفاق افتاده (۲۵ اکتبر ۱۹۱۷ = ۷ نوامبر تقویم جدید). طبیعتاً چخوف هم که پیش از این تغییر تاریخ درگذشته، دوتا سالگرد دارد، جدید و قدیم.
@ehsanname
🌕 تصویر سکه ولایتعهدی امام رضا(ع)، ضرب سمرقند ۲۰۲ قمری، یعنی یک سال قبل شهادت امام.

روی سکه به خط کوفی نوشته: لِلّه/ محمد رسول الله/ المأمون خلیفه الله/ مما أمر به الامیر الرضا/ ولی‌عهد المسلمین علی بن/ موسی بن علی بن ابیطالب. در حاشیه سکه هم نوشته شده: محمد رسول الله ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله ولو کره المشرکون.

قطر سکه ۳/۲ سانتی‌متر است و وزنش ۴/۳ گرم.

این سکه در موزۀ ملک نگهداری می‌شود. در سایر موزه‌ها هم انواع درهم (سکه نقره) و دینار (سکه طلا) از آن دوران، ضرب شهرهای مختلف (از مصر تا سمرقند) وجود دارد که معمولاً روی درهم‌ها، بعد از اسم حضرت رضا (با تاکید روی پسرِ مولا بودن حضرت)، نام «ذوالریاستین» (فضل بن سهل، وزیر مأمون) هم درج شده است.

این سکه‌ها تا دو سال بعد از شهادت امام هم ضرب می‌شد، احتمالاً برای اینکه وانمود کنند دوستدار حضرت بودند و نقشی در شهادتشان نداشتند.
@ehsanname
🔹چرا داستان آرش در «شاهنامه» نیست؟
@ehsanname
احسان رضایی: در ایران باستان روز ۱۳ تیرماه را با نام تیرگان جشن می‌گرفتند و معتقد بودند این روز، سالروز تیر انداختن آرش کمانگیر است. یکی از معروفترین داستان‌های حماسی ایرانی. قصه می‌گوید بعد از پایان جنگ ایران و توران در زمان شاه منوچهر، قرار شد مرز دو کشور با پرتاب تیری از سپاه ایران مشخص شود. یکی از سپاهیان ایران به اسم آرش این وظیفه را به عهده گرفت و از کوه البرز بالا رفت و با تمام نیرو تیری را به سوی شرق رها کرد، تیری که دو روز در هوا حرکت کرد و تا رود جیحون رسید، اما به قیمت جان آرش که تمام توش و توانش را در این پرتاب گذاشت .
داستان آرش را ابوریحان بیرونی، از معاصران فردوسی، در کتاب «آثار الباقیه» و ضمن توضیح جشن تیرگان نقل کرده است. اما فردوسی در «شاهنامه» از این داستان گذر کرده و بلافاصله بعد از جنگ کین‌خواهی منوچهر از سلم و تور (قاتلان پدرش)، سراغ داستان تولد زال رفته و اینکه سام جهان‌پهلوان پسرش را که سفیدمو بود رها کرد و سیمرغ افسانه‌ای زال را بزرگ کرد و اینطوری وارد داستان زندگی زال و عشق زال به رودابه می‌شویم تا به تولد رستم، قهرمان اصلی شاهنامه برسیم.
شاهنامه بازسرایی حماسهٔ ملی ایرانیان است، اما تمام داستان‌های اساطیری و حماسی ایران در این کتاب نیامده است. برای همین بعدها شاعران دیگری کار فردوسی را ادامه دادند که البته هیچکدام در شعر و هنر به پای او نرسیدند. (معروفترین این منظومه‌ها «گرشاسپ‌نامه» از اسدی توسی است که داستان زندگی و جنگهای گرشاسپِ اژدهاکش، جد رستم را تعریف می‌کند.) از جمله داستان‌هایی که در «شاهنامه» نیست، یکی هم همین داستان آرش است. البته در «شاهنامه» چندباری به آرش کمانگیر اشاره و از او یاد شده. مثلاً در بخش پادشاهی شیرویه که از پهلوانان تاریخ ایران یکی یکی اسم می‌آورند، اسم آرش هم هست:
چو آرش که بردی به فرسنگ تیر
چو پیروزگر قارن شیرگیر
به علاوه در «شاهنامه» می‌خوانیم که پادشاهان اشکانی از فرزندان آرش هستند (بزرگان که از تخمِ آرش بُدَند/ دلیر و سبکسار و سرکش بُدَند) و در جریان جنگ خسروپرویز و بهرام چوبینه (یکی از مدعیان سلطنت) هم بهرام خودش را از نسل آرش معرفی می‌کند. این، شاید دلیل اصلی عدم حضور داستان آرش در «شاهنامه» باشد. بگذارید توضیح دهیم.
در ایران اشکانی و ساسانی، هفت خاندان قدرتمند بودند (کتاب «افول و سقوط شاهنشاهی ساسانی» نوشتۀ پروانه پورشریعتی دربارۀ روابط همین خاندان‌هاست.) هر کدام از این خاندان‌ها برای خود تاریخچه‌ای درست کرده و نسَبشان را به یک پهلوان اسطوره‌ای می‌رساندند. همان طور که در «شاهنامه» آمده، خاندان اشکانی و نیز خاندان مهران (که بهرام چوبینه از این خانواده است) آرش کمانگیر را حد خود می‌دانستند. بنابراین در تدوین کتابی رسمی از حماسۀ ملی در زمان ساسانیان، خاندان ساسانی از نقل داستان‌های مورد افتخار خاندان‌های رقیب در این اثر (گه بعدها منبع فردوسی در سرودن «شاهنامه» شد) جلوگیری کردند. (همان‌طور که داستان گرشاسب، جدِ افسانه‌ای خاندان سورن هم در این روایت رسمی جا افتاد.) هرچند داستان آرش چنان جذابیتی داشت که تا به روزگار ما هم رسیده است.
@ehsanname
❗️در فضای مجازی ویدیویی منتشر شده که در آن ادعا می‌شود مجسمه حکیم فردوسی را در ماکو برداشته‌اند. از صحت و سقم ماجرا اطلاعی ندارم، اما آن دو بیتی که در این ویدیو به عنوان مدرکِ زن‌ستیزی و نژادپرستی خوانده می‌شود (زن و اژدها هر دو در خاک به/ جهان پاک از این هر دو ناپاک به * به صد ترک بیچاره بدنژاد/ که نام پدرانشان ندارند یاد) اصلاً از فردوسی نیست و در تصحیح‌های معتبر «شاهنامه» پیدا نمی‌شود! در عوض در «شاهنامه» آذربایجان یکی از محترم‌ترین بخشهای ایران است، چنان‌که آزمون برحق بودن کیخسرو در دژ بهمن، نزدیک اردبیل اتفاق می‌افتد یا مثلاً در نامۀ رستم فرخ‌زاد به برادرش می‌خوانیم: «همی تاز تا آذرآبادگان/ به جای بزرگان و آزادگان» @ehsanname
🔹تکمیلی: شهرداری ماکو ماجرا را تکذیب کرد و معلوم شد ماجرا فقط بهسازی این میدان است که وضعیت تعمیرات در تصویر هم پیداست.
🗞روزنامه فرهیختگان با شش نفر از اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس جدید مصاحبه کرده و پرسیده آخرین کتابی که خوانده‌اند چی بوده؟ یک نفرشان گفته کلاً از کمیسیون فرهنگی بدش می‌آید و او را به زور فرستاده‌اند اینجا، جوابهای بقیه هم این‌طوری است:
حسین میرزایی (نماینده اصفهان): همین چند ساعت پیش قرآن خواندم و خیلی اهل کتابهای اینجوری نیستم. بیشتر قرآن میخوانم. روز گذشته کتاب قانون بودجه ۹۹ را هم مطالعه کردم.
احمد راستینه‌هفشجانی (نماینده شهرکرد): آخرین کتابی که خواندم «طرح کلی اندیشه اسلامی در قرآن» مقام معظم رهبری بود که مجموعه سخنرانی‌های ایشان در سال ۵۲ در مشهد است.
حسین جلالی (نماینده رفسنجان): بیشتر طرفدار کتاب‌های ساندویچی هستم. «سه روز در قیامت» آخرین کتابی است که خوانده‌ام. اتفاقا ۵۰۰ جلد از این کتاب را گرفتم و هدیه دادم.
مجید نصیرایی (نماینده فردوس و طبس): یک کتاب در مورد شهید سلیمانی تورق کردم. یک کتاب هم در مورد حوزه انتخابیه‌ام بوده است.
جواد نیک‌بین (نماینده کاشمر): آخرین کتابی که خواندم تفسیر قرآن در نگاه امام بود که جلد دومش را تمام کردم ‎و شب گذشته هم مثنوی مولوی را به پایان رساندم.
@ehsanname
🗞زنده‌یاد منوچهر آتشی در مجله «تماشا» معرفی کتاب می‌نوشت، سال ۱۳۵۰ - طراحی صفحات کار گروهی به سرپرستی استاد قباد شیوا است @ehsanname