Audio
🎧 سهم ترجمه از بازار نشر. گفتگوی احسان رضایی و صادق وفایی، با اجرای فاطمه اسحاقتبار، برنامه «رادیو کتاب»، شبکه فرهنگ (پنجشنبه ۳ بهمن ۹۸) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
عاشقانههای دربی❤️💙
@ehsanname
در آزادی چه غوغاییست امشب
نبردِ پُر تماشاییست امشب
لبت پيروزی، استقلال چشمت
چه شهرآورد ِ زيباییست امشب
#شهراد_ميدری
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
@ehsanname
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
چشمهای آبیاش بر من هجوم آورده بود
حملۀ سرخی تدارک دیدم و بوسیدمش
#رحیم_نبی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
@ehsanname
ما به آن چشمان کافرکیش عادت کردهایم
ما به این دلهای دائمریش عادت کردهایم
سایه چشم و رژ لب را کمی کمرنگ کن
ما به دربیهای بیتشویش عادت کردهایم
اشتباهات از رقیب است و جریمه سهم ما
ما به شوریهای بخت خویش عادت کردهایم
ما به داورهای دوراندیش عادت کردهایم
ما به وضع فصلهای پیش عادت کردهایم
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
ما به توپ گرد و بیمهریش عادت کردهایم
#یاسر_مالی
@ehsanname
در آزادی چه غوغاییست امشب
نبردِ پُر تماشاییست امشب
لبت پيروزی، استقلال چشمت
چه شهرآورد ِ زيباییست امشب
#شهراد_ميدری
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهرهات دِربی!
#احسان_پرسا
روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی
گونههایت قرمز و آن چشمهایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعههای دربی است
#عقیل_پورجمالی
باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لبهای قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری
@ehsanname
امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی
شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کردهای
#حسن_جهانی
لطف کن لبهای خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالیام …
#کنعان_محمدی
چشمهای آبیاش بر من هجوم آورده بود
حملۀ سرخی تدارک دیدم و بوسیدمش
#رحیم_نبی
خستهام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازهی عابدزاده است!
#علی_صفری
@ehsanname
ما به آن چشمان کافرکیش عادت کردهایم
ما به این دلهای دائمریش عادت کردهایم
سایه چشم و رژ لب را کمی کمرنگ کن
ما به دربیهای بیتشویش عادت کردهایم
اشتباهات از رقیب است و جریمه سهم ما
ما به شوریهای بخت خویش عادت کردهایم
ما به داورهای دوراندیش عادت کردهایم
ما به وضع فصلهای پیش عادت کردهایم
چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
ما به توپ گرد و بیمهریش عادت کردهایم
#یاسر_مالی
📸جامانده از دربی ۹۲: شعر #محمود_درویش، تتوی روی بازوی ارسلان مطهری: «تُنسَی کأنّکَ لَم تَکُن» فراموش میشوی، طوری که هرگز نبودهای! @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 شعرخوانی #محمود_درویش: «تُنسَی کأنّکَ لَم تَکُن» فراموش میشوی، طوری که هرگز نبودهای! @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 اغلب ما کرک داگلاس، بازیگر قدیمی سینما را که در ۱۰۳سالگی درگذشت، با فیلم «اسپارتاکوس» (استنلی کوبریک،۱۹۶۰) به خاطر میآوریم. فیلمی اقتباسی از رمانی به همین نام از هوارد فاست. رمان «اسپارتاکوس» را زندهیاد ابراهیم یونسی به فارسی برگردانده. این ویدیو، صحنۀ پایانی فیلم است و جملۀ معروف «منم اسپارتاکوس» @ehsanname
🗓 سیاوش کسرایی در ۱۹ بهمن ۱۳۷۴ درگذشت. معروفترین شعر او بدون شک منظومهٔ «آرش کمانگیر» است. بخشهایی از این منظومه را بشنویم. تصویر بالا، از نقاشیهای فرشید مثقالی برای چاپ همین اثر در کانون پرورش فکری (چاپ اول ۱۳۵۰) است @ehsanname
Arashe Kamangir
Siavash Kasrayi
🎧 «منم آرش ...» بخشی از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی با صدای شاعر @ehsanname
manam Arash
Shahram Nazeri
🎼 «منم آرش ...» بخشی از منظومهٔ «آرش کمانگیر» سیاوش کسرایی با آواز شهرام ناظری و موسیقی پژمان طاهری @ehsanname
✅ دو منبع برای علاقهمندان به شاهنامه
@ehsanname
🔸کانال تلگرامی دکتر ابوالفضل خطیبی فایل تصویری ۱۱ نسخه خطی شاهنامه از ۱۲ منبع کار استاد خالقیمطلق در تصحیح ایشان از شاهنامه را برای دانلد در دسترس گذاشته است. (⚠️فایلها بسیار حجیم هستند)
https://t.me/dr_khatibi_abolfazl/887
🔹سایت شاهنامه کالکشن (وابسه به دانشگاه کمبریج) هم تمام نسخههای خطی شاهنامه در کلیه موزهها و کتابخانههای جهان را شناسایی کرده و تصاویر آنها را به تدریج بر روی سایت بارگذاری میکند:
http://shahnama.caret.cam.ac.uk/
https://cudl.lib.cam.ac.uk/collections/shahnama/1
🔻تصویر صفحۀ اول دستنویس شاهنامه در کتابخانۀ ملی فلورانس که سال ۶۱۴ق / ۱۲۱۷م کتابت شده و قدیمیترین نسخۀ موجود از این اثر است
@ehsanname
🔸کانال تلگرامی دکتر ابوالفضل خطیبی فایل تصویری ۱۱ نسخه خطی شاهنامه از ۱۲ منبع کار استاد خالقیمطلق در تصحیح ایشان از شاهنامه را برای دانلد در دسترس گذاشته است. (⚠️فایلها بسیار حجیم هستند)
https://t.me/dr_khatibi_abolfazl/887
🔹سایت شاهنامه کالکشن (وابسه به دانشگاه کمبریج) هم تمام نسخههای خطی شاهنامه در کلیه موزهها و کتابخانههای جهان را شناسایی کرده و تصاویر آنها را به تدریج بر روی سایت بارگذاری میکند:
http://shahnama.caret.cam.ac.uk/
https://cudl.lib.cam.ac.uk/collections/shahnama/1
🔻تصویر صفحۀ اول دستنویس شاهنامه در کتابخانۀ ملی فلورانس که سال ۶۱۴ق / ۱۲۱۷م کتابت شده و قدیمیترین نسخۀ موجود از این اثر است
🎬فیلم «جوجو خرگوشه» برندۀ اسکار ۲۰۲۰ بهترین فیلمنامه اقتباسی شد. این فیلم که جایزه بفتا بهترین فیلمنامه اقتباسی را هم برده، از روی رمان «آسمانهای درون قفس» (۲۰۰۸) اثر کریستین لیوننز، نویسنده نیوزلندی ساخته شده. ماجرای پسربچهای که عضو پرشور گروه جوانان طرفدار هیتلر در دوره جنگ جهانی دوم است ولی میفهمد والدینش دختری یهودی را در خانهشان پنهان کردهاند. این رمان هنوز به فارسی ترجمه نشده، ولی احتمالاً به زودی چند ترجمه از آن خواهیم دید @ehsanname
🎬جشنواره فیلم فجر ۳۸ به پایان رسید و سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه به نیما جاویدی و مجید مجیدی برای فیلم «خورشید» رسید. مجیدی قبلاً (۱۳۷۵) هم این جایزه را برای «بچههای آسمان» گرفته بود. فیلمنامههای قبلی نیما جاویدی («ملبورن» و «سرخپوست») هم جوایزی برده بودند.
🔹ولی امسال هم سیمرغ بهترین فیلمنامه اقتباسی اهدا نشد، چون هیچ فیلم اقتباسی در میان ۲۲ فیلم بخش اصلی و مسابقه سینمای ایران نداشتیم. فقط در نشست خبری فیلم «آتابای» به کارگردانی نیکی کریمی و نویسندگی فیلمنامه هادی حجازیفر عنوان شد که طرح اولیه این اثر اقتباس آزاد و گرتهبرداری از داستان کوتاه «عشق و کاهگل» در مجموعه داستان «فصل نان» مرحوم علیاشرف درویشیان است که البته اگر کسی فیلم را دیده و داستان درویشیان را خوانده باشد، میداند که این دو اثر ربطی به هم ندارند و بیشتر نشاندهنده علاقۀ خانم کریمی به داستانهای درویشیان است.
@ehsanaame
🔹ولی امسال هم سیمرغ بهترین فیلمنامه اقتباسی اهدا نشد، چون هیچ فیلم اقتباسی در میان ۲۲ فیلم بخش اصلی و مسابقه سینمای ایران نداشتیم. فقط در نشست خبری فیلم «آتابای» به کارگردانی نیکی کریمی و نویسندگی فیلمنامه هادی حجازیفر عنوان شد که طرح اولیه این اثر اقتباس آزاد و گرتهبرداری از داستان کوتاه «عشق و کاهگل» در مجموعه داستان «فصل نان» مرحوم علیاشرف درویشیان است که البته اگر کسی فیلم را دیده و داستان درویشیان را خوانده باشد، میداند که این دو اثر ربطی به هم ندارند و بیشتر نشاندهنده علاقۀ خانم کریمی به داستانهای درویشیان است.
@ehsanaame
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 دورهمیِ برنامه «کتابباز» با موضوع ناظم حکمت و شعر معاصر ترک، با حضور اردشیر رستمی، احسان رضایی و سروش صحت. امشب (چهارشنبه ۲۳ بهمن) ساعت۱۹، شبکه نسیم (تکرار ۱ بامداد، ۹ و ۱۵ فردا) @ehsanname
Dar Shabeh Sardeh Zemestani
Ahmad Shamlou
🎧 «در شب سرد زمستانی ...» شعر نیما با صدای #احمد_شاملو و موسیقی فرهاد فخرالدینی @ehsanname
Dar Shabeh Sardeh Zemestani
Mohammad Nouri
🎼 «در شب سرد زمستانی ...» شعر نیما با صدای #احمدرضا_احمدی، آواز محمد نوری و موسیقی فریبرز لاچینی @ehsanname
📊 یککم آمار
@ehsanname
فکر میکنید در کشورمان چند ناشر داریم؟
🔹 ایبنا خبر داده تا پایان مهلت ثبتنام برای شرکت در نمایشگاه کتاب سال آینده ۲۳۶۰ ناشر ثبتنام کردهاند. اما اشتباه نکنید. این تعداد، تمام ناشرهای ما نیستند، چون بعضی از ناشرها در نمایشگاه شرکت نمیکنند و تعدادی هم آنقدر فعال نیستند که شرایط شرکت (انتشار حداقل ۴۰عنوان در ۴سال اخیر) را داشته باشند.
🔸شاهدش گزارش دیگری از ایبنا که میگوید کتابهای سال گذشته (۹۷) را ۵۵۰۷ ناشر منتشر کردند (تقریباً دو برابر تعداد ناشران فعال) که از این تعداد، ۴۵۴۲ ناشر «حقوقی» (دارای پروانه نشر) و ۹۶۵ ناشر «حقیقی» (ناشر مؤلف، سازمانها و نهادها) بودند.
🔹این اعداد بزرگ اما در عمل جزو مشکلات بازار نشر در کشورمان هستند. چون حجم تولیدات تعداد ناشر فرصتی برای دیده، خوانده و نقد شدن پیدا نمیکند. اتفاقی که در نهایت باعث کاهش کیفیت تولید کتاب میشود. از همان گزارش آمار نشر در سال ۹۷ بخوانید: پارسال ۱۰۰هزار و ۹۲۷ عنوان کتاب منتشر شد که از این تعداد فقط ۳۸٪ چاپ مجدد بودند. یعنی ناشرها فقط برای تجدید چاپ ۳۹۵۷۷ عنوان کتاب از کلیه آثار چاپ اول سالهای قبلی هزینه کردند.
@ehsanname
🔸برای مقایسه باید بدانیم تعداد ناشران ژاپن، ۳۴۸۹ ناشر است (منبع +)، یعنی جمعیت ما دوسوم جمعیت ژاپن (۱۲۶میلیون) است، تعداد انتشارات دوسوم ما؛ مقایسۀ سرانه مطالعه بماند.
@ehsanname
فکر میکنید در کشورمان چند ناشر داریم؟
🔹 ایبنا خبر داده تا پایان مهلت ثبتنام برای شرکت در نمایشگاه کتاب سال آینده ۲۳۶۰ ناشر ثبتنام کردهاند. اما اشتباه نکنید. این تعداد، تمام ناشرهای ما نیستند، چون بعضی از ناشرها در نمایشگاه شرکت نمیکنند و تعدادی هم آنقدر فعال نیستند که شرایط شرکت (انتشار حداقل ۴۰عنوان در ۴سال اخیر) را داشته باشند.
🔸شاهدش گزارش دیگری از ایبنا که میگوید کتابهای سال گذشته (۹۷) را ۵۵۰۷ ناشر منتشر کردند (تقریباً دو برابر تعداد ناشران فعال) که از این تعداد، ۴۵۴۲ ناشر «حقوقی» (دارای پروانه نشر) و ۹۶۵ ناشر «حقیقی» (ناشر مؤلف، سازمانها و نهادها) بودند.
🔹این اعداد بزرگ اما در عمل جزو مشکلات بازار نشر در کشورمان هستند. چون حجم تولیدات تعداد ناشر فرصتی برای دیده، خوانده و نقد شدن پیدا نمیکند. اتفاقی که در نهایت باعث کاهش کیفیت تولید کتاب میشود. از همان گزارش آمار نشر در سال ۹۷ بخوانید: پارسال ۱۰۰هزار و ۹۲۷ عنوان کتاب منتشر شد که از این تعداد فقط ۳۸٪ چاپ مجدد بودند. یعنی ناشرها فقط برای تجدید چاپ ۳۹۵۷۷ عنوان کتاب از کلیه آثار چاپ اول سالهای قبلی هزینه کردند.
@ehsanname
🔸برای مقایسه باید بدانیم تعداد ناشران ژاپن، ۳۴۸۹ ناشر است (منبع +)، یعنی جمعیت ما دوسوم جمعیت ژاپن (۱۲۶میلیون) است، تعداد انتشارات دوسوم ما؛ مقایسۀ سرانه مطالعه بماند.
Ghazal 3
Mehdi Akhavan Sales
❤️«ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای خودش و موسیقی مجید درخشانی @ehsanname
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای خودش و موسیقی مجید درخشانی @ehsanname
Shatte Shirin
Forough Farrokhzad
❤️«ای تکیهگاه و پناهِ
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای #فروغ_فرخزاد و موسیقی مجید انتظامی @ehsanname
زیباترین لحظههایِ
پرعصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من!
ای شطِ شیرینِ پر شوکتِ من!...»
🎼 شعر #مهدی_اخوان_ثالث با صدای #فروغ_فرخزاد و موسیقی مجید انتظامی @ehsanname
Forwarded from احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
🔺در روزهای گذشته خبری در فضای مجازی منتشر شد که استاد محمدعلی اسلامی ندوشن، پژوهشگر نامدار ادبیات، مبتلا به بیماری آلزایمر شده است. خانم دکتر شیرین بیانی، استاد تاریخ و همسر اسلامی ندوشن اما این خبر را تکذیب کرده و به ایرنا گفته وضعیت استاد از شش ماه گذشته تاکنون فرقی نکرده است و «او دچار ضعف و ناتوانی است که به خاطر کهولت ایجاد شده». استاد ندوشن زادهٔ ۱۳۰۴ است و نویسندۀ آثار معروفی مثل «زندگی و مرگ پهلوانان در شاهنامه»، «داستان داستانها» (دربارۀ رستم و اسفندیار)، «ماجرای پایانناپذیر حافظ»، «روزها» (زندگینامه خودنوشت) و «ایران را از یاد نبریم» (مجموعه مقاله) @ehsanname
🔹چرا دل نازک از رستم آید به خشم؟
✍احسان رضایی: «یکی داستان است پر آب چشم/دل نازک از رستم آید به خشم». این بیت را پدربزرگم زیاد میخواند. انگار یکجورهایی بیت محبوبش باشد. گاهی وسط نقل قصهای که به نیت ساکت کردن بچههای فامیل داشت تعریف میکرد، گاهی هم وسط حرفهای معمولی و روزمره. میخواست بگوید فلانی کار خوبی نکرد، این را میخواند. یا وسط قصه امیرارسلان یا شمس وزیر یا کس دیگری خبط و خطایی انجام داده بود، باز رستم باید جورشان را میکشید. الان که فکر میکنم، یادم نمیآید نقل رستم و سهراب را اینقدر برایمان تعریف کرده باشد که این بیت مربوط به مقدمۀ داستان را بارها از او شنیدم.
رستم، قهرمان ملی ماست و یکی از محبوبترین شخصیتها در تمام داستانهای ایرانی. خود استاد توسی هم از بین همه شخصیتهای کتابش به این یکی پهلوان خیلی علاقه داشت و برایش سنگ تمام گذاشت. معتقد بود رستم «تن پهلوان و روانی خردمند» داشته. یک جای دیگر در وصفش گفته صاحب «تن پیل و هوش و دلِ موبدان» بوده. یعنی درست است که زورش خیلی زیاد و خفن بود، دستتنها میتوانست جلوی هر دشمن و اهریمنی دربیاید و عین خیال هم نباشد، درست است که زرهش پوست یک هیولایی به اسم ببربیان بود و اسبش خودش یکپا نفربر زرهی به حساب میآمد، از گرزی مثل خلال دندان استفاده میکرد که دیگران نمیتوانستند حتی بلندش کنند، ... اما تنها دلیل اهمیتش زور بازو و سر نترسش نبود. بلکه رستم از هوش و فکرش هم برای حل مسأله استفاده میکرد. وقتی راه افتاد برود با لشگر دیوهای مازندران بجنگد و سپاه ایران را نجات دهد، در هفت خوان دشوارش، سه مرحله را با هوش و تدبیرش رد کرد. برای همین بود که پادشاهان وقت، شاهزادههایشان را برای مشقِ پهلوانی و مملکتداری پیش او میفرستادند. رستم، معلم سیاوش بود. حتی اسفندیار هم وقتی به دست او ناکار شد، باز پسرش بهمن را پیش رستم گذاشت و سفارشش را به جهانپهلوان کرد... آن وقت چنین آدمی، یک کار هم کرده که «دل نازک از رستم آید به خشم». رستم، پسرش را کشته است.
خب البته در طول تاریخ، برای این ماجرا دلایلی هم جور کردهاند. گفتهاند رستم بین آرمان و عاطفه گیر کرده بوده. گفتهاند او پدر بوده، اما پدری که نمیتوانست پیش حلال و همسرش بماند، نمیتوانست به دنیا آمدن دلبندش را ببیند، نمیتوانست بزرگ شدن پسر و تکزبانی حرف زدن او را تجربه کند، نمیتوانست به پسرش دیکته بگوید، اسم پسرش را در مدرسه بنویسد، دستش را بگیرد و با هم بروند بقالی یا نانوایی یا هر جای دیگر، نمیتوانست حتی گوشش را بپیچاند و تنبیهش کند، چون که این پدر یک مشکل کوچک داشت. او پهلوان و اسطوره بود. او حق نداشت مردمش را از زور و هنرش محروم کند. همین یک مشکل کوچک را اگر میشد حل کرد، اگر پدر تصمیم میگرفت دیگر قهرمان یک ملت نباشد، دیگر سرنوشت کشوری که پادشاهش حتی یک قلپ نوشدارو را هم از او دریغ میکند برایش مهم نباشد، شاید آن وقت این پدر و پسر هم مثل بقیه پدرها و پسرها، زندگی معمولشان را داشتند و هرچقدر هم که شکاف نسلها عمیق بود، باز کار به اینجا نمیرسید. اما خب، بالاخره شد چیزی که نباید.
رستم، قهرمان محبوب «شاهنامه» است اما معروفترین ماجرای این کتاب، داستان رستم و سهراب است. در این تناقض، نکتهای پنهان است. بعدها برای رستم و سهراب چندتایی دنباله هم نوشته/سروده شده که همۀ آنها تم مشابهی دارد. سهراب خودش سر راه حمله به ایران، ماجرایی مثل رستم و تهمینه پیدا میکند و پسری از او به دنیا میآید به اسم برزو، که او هم ندانسته با پدربزرگش روبرو میشود ولی این بار رستم مهرۀ سرخ روی بازو را میشناسد و داستان «هپی اِند» تمام میشود. بعد خود این برزو صاحب پسری میشود به اسم شهریار که باز او هم ندیده و نشناخته به جنگ جدش میآید و باز هم پایان خوش. معلوم میشود شاعران بعدی خواستهاند برای قهرمان ملی مملکت یک کاری کنند. اما درست همینجاست که فرق بزرگ فردوسی و بقیه معلوم میشود. استاد توسی، هیچ نگرانی نداشت که شخصیت محبوب و جوان اولِ قصهاش، سفیدِ سفید هم نباشد. فردوسی میدانست که آدمها جایی بین دو سر طیف هستند و این تلاششان برای نزدیک شدن به خیر و سفیدی یا فرار از شر و سیاهی است که ارزش دارد. او ابایی نداشت که در کارنامۀ رستم نقطه ضعف هم بگذارد. فردوسی هم آنقدر رستم را دوست داشت که برایش چنین دیالوگی بسازد: «ببینیم تا اسب اسفندیار/ سوی آخور آید همی بیسوار/ ویا بارۀ رستم جنگجوی/ به ایوان نهد بیخداوند روی» هم آنقدر واقعبین بود که او را گاهی عصبانی و زودرنج نشان بدهد، گاهی توی دردسر بیاندازدش، یک بار هم او را روبهروی جگرگوشهاش قرار دهد و بگوید «دل نازک از رستم آید به خشم». فردوسی میدانست که اینطوری قهرمانش باورپذیرتر و در نتیجه محبوبتر میشود. فردوسی، چیزهای زیادی میدانست و برای همین، رستمی خلق کرد که ما هم زیاد دوستش داریم.
@ehsanname
✍احسان رضایی: «یکی داستان است پر آب چشم/دل نازک از رستم آید به خشم». این بیت را پدربزرگم زیاد میخواند. انگار یکجورهایی بیت محبوبش باشد. گاهی وسط نقل قصهای که به نیت ساکت کردن بچههای فامیل داشت تعریف میکرد، گاهی هم وسط حرفهای معمولی و روزمره. میخواست بگوید فلانی کار خوبی نکرد، این را میخواند. یا وسط قصه امیرارسلان یا شمس وزیر یا کس دیگری خبط و خطایی انجام داده بود، باز رستم باید جورشان را میکشید. الان که فکر میکنم، یادم نمیآید نقل رستم و سهراب را اینقدر برایمان تعریف کرده باشد که این بیت مربوط به مقدمۀ داستان را بارها از او شنیدم.
رستم، قهرمان ملی ماست و یکی از محبوبترین شخصیتها در تمام داستانهای ایرانی. خود استاد توسی هم از بین همه شخصیتهای کتابش به این یکی پهلوان خیلی علاقه داشت و برایش سنگ تمام گذاشت. معتقد بود رستم «تن پهلوان و روانی خردمند» داشته. یک جای دیگر در وصفش گفته صاحب «تن پیل و هوش و دلِ موبدان» بوده. یعنی درست است که زورش خیلی زیاد و خفن بود، دستتنها میتوانست جلوی هر دشمن و اهریمنی دربیاید و عین خیال هم نباشد، درست است که زرهش پوست یک هیولایی به اسم ببربیان بود و اسبش خودش یکپا نفربر زرهی به حساب میآمد، از گرزی مثل خلال دندان استفاده میکرد که دیگران نمیتوانستند حتی بلندش کنند، ... اما تنها دلیل اهمیتش زور بازو و سر نترسش نبود. بلکه رستم از هوش و فکرش هم برای حل مسأله استفاده میکرد. وقتی راه افتاد برود با لشگر دیوهای مازندران بجنگد و سپاه ایران را نجات دهد، در هفت خوان دشوارش، سه مرحله را با هوش و تدبیرش رد کرد. برای همین بود که پادشاهان وقت، شاهزادههایشان را برای مشقِ پهلوانی و مملکتداری پیش او میفرستادند. رستم، معلم سیاوش بود. حتی اسفندیار هم وقتی به دست او ناکار شد، باز پسرش بهمن را پیش رستم گذاشت و سفارشش را به جهانپهلوان کرد... آن وقت چنین آدمی، یک کار هم کرده که «دل نازک از رستم آید به خشم». رستم، پسرش را کشته است.
خب البته در طول تاریخ، برای این ماجرا دلایلی هم جور کردهاند. گفتهاند رستم بین آرمان و عاطفه گیر کرده بوده. گفتهاند او پدر بوده، اما پدری که نمیتوانست پیش حلال و همسرش بماند، نمیتوانست به دنیا آمدن دلبندش را ببیند، نمیتوانست بزرگ شدن پسر و تکزبانی حرف زدن او را تجربه کند، نمیتوانست به پسرش دیکته بگوید، اسم پسرش را در مدرسه بنویسد، دستش را بگیرد و با هم بروند بقالی یا نانوایی یا هر جای دیگر، نمیتوانست حتی گوشش را بپیچاند و تنبیهش کند، چون که این پدر یک مشکل کوچک داشت. او پهلوان و اسطوره بود. او حق نداشت مردمش را از زور و هنرش محروم کند. همین یک مشکل کوچک را اگر میشد حل کرد، اگر پدر تصمیم میگرفت دیگر قهرمان یک ملت نباشد، دیگر سرنوشت کشوری که پادشاهش حتی یک قلپ نوشدارو را هم از او دریغ میکند برایش مهم نباشد، شاید آن وقت این پدر و پسر هم مثل بقیه پدرها و پسرها، زندگی معمولشان را داشتند و هرچقدر هم که شکاف نسلها عمیق بود، باز کار به اینجا نمیرسید. اما خب، بالاخره شد چیزی که نباید.
رستم، قهرمان محبوب «شاهنامه» است اما معروفترین ماجرای این کتاب، داستان رستم و سهراب است. در این تناقض، نکتهای پنهان است. بعدها برای رستم و سهراب چندتایی دنباله هم نوشته/سروده شده که همۀ آنها تم مشابهی دارد. سهراب خودش سر راه حمله به ایران، ماجرایی مثل رستم و تهمینه پیدا میکند و پسری از او به دنیا میآید به اسم برزو، که او هم ندانسته با پدربزرگش روبرو میشود ولی این بار رستم مهرۀ سرخ روی بازو را میشناسد و داستان «هپی اِند» تمام میشود. بعد خود این برزو صاحب پسری میشود به اسم شهریار که باز او هم ندیده و نشناخته به جنگ جدش میآید و باز هم پایان خوش. معلوم میشود شاعران بعدی خواستهاند برای قهرمان ملی مملکت یک کاری کنند. اما درست همینجاست که فرق بزرگ فردوسی و بقیه معلوم میشود. استاد توسی، هیچ نگرانی نداشت که شخصیت محبوب و جوان اولِ قصهاش، سفیدِ سفید هم نباشد. فردوسی میدانست که آدمها جایی بین دو سر طیف هستند و این تلاششان برای نزدیک شدن به خیر و سفیدی یا فرار از شر و سیاهی است که ارزش دارد. او ابایی نداشت که در کارنامۀ رستم نقطه ضعف هم بگذارد. فردوسی هم آنقدر رستم را دوست داشت که برایش چنین دیالوگی بسازد: «ببینیم تا اسب اسفندیار/ سوی آخور آید همی بیسوار/ ویا بارۀ رستم جنگجوی/ به ایوان نهد بیخداوند روی» هم آنقدر واقعبین بود که او را گاهی عصبانی و زودرنج نشان بدهد، گاهی توی دردسر بیاندازدش، یک بار هم او را روبهروی جگرگوشهاش قرار دهد و بگوید «دل نازک از رستم آید به خشم». فردوسی میدانست که اینطوری قهرمانش باورپذیرتر و در نتیجه محبوبتر میشود. فردوسی، چیزهای زیادی میدانست و برای همین، رستمی خلق کرد که ما هم زیاد دوستش داریم.
@ehsanname
🔺گروهی از علما در نامه به حسن روحانی، رییس شورايعالی انقلاب فرهنگی، خواستهاند منابع درسی رشتۀ فلسفه غرب همراه با پاسح یا ردیه منتشر شود. متن نامه را اینجا + و نقد عباس عبدی بر آن را اینجا + بخوانید. فردریک کاپلستون که از کتاب مشهور «تاریخ فلسفه» او مثالهایی آورده شده خودش کشیش است @ehsanname