احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
احسان‌نامه
🎬 مورد عجیب اقتباس ادبی در سینمای ایران @ehsanname در سینمای ما آثار اقتباسی بسیار کم است ولی همان موارد معدود هم حسابی حاشیه و حرف و حدیث دارند. معروفترینش ماجرای فیلم «پری» (داریوش مهرجویی، ۱۳۷۳) بود که با برداشتی آزاد از دو داستان «فرانی و زویی» و «یک روز…
⬆️⬆️⬆️ بازتاب
@ehsanname
دوست گرامی، دکتر امید رضایی، که علاوه بر مهارت در تخصص انکولوژی، دستی بر نوشتن هم دارد و از جمله رمان «نور زمستانی»اش در سال گذشته منتشر شد، این مطلب را در تکمیل گزارش کوتاه بالا فرستاد.

سلام بر احسان عزیز
درباره مطلبت درباره اقتباس:

«هامون» با نگاهی واضح به «هرتزوگ» سال بلو ساخته شده. در فیلمنامه چاپ شده، مهرجویی اشاره کرده ولی بعدش در فیلم اشاره‌ای نکرده. بسیاری از دیالوگها دقیقاً همان دیالوگهای هرتزوگ هستند...

«نیمه پنهان» تهمینه میلانی به نظرم با نگاهی به «چشمهایش» بزرگ علوی ساخته شده که البته یادم هست در یکی دوتا نقد هم اون زمان نوشتنذ
که شباهتهایی وجود داره

اما یک نکته جالب، اتفاقی هست که برای خودم افتاد
یکی از داستانهای رمان «نور زمستانی» با شباهت بسیار بالایی در «ماجرای نیمروز ۲ (رد خون)» وجود داره. داستانی درباره حمله منافقین و عملیات مرصاد و دختری که بینی‌اش خون میاد و پدری که این ور خط ایستاده و مادری که اون وره و...
کتاب تقریباً یک ماه قبل از کلید خوردن فیلم تحویل ارشاد شده. از اون چیزهایی که آدم متوجه نمیشه از تصادف و شانس بوده یا ...

مخلص
@omidrezaie55
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
غم گردِ دلِ پر هنران می‌گردد
شادی همه بر بی‌خبران می‌گردد
زنهار! که قطبِ فلکِ دایره‌وار
در دیدهٔ صاحب‌نظران می‌گردد
🎼 رباعیِ فخرالدین عراقی، با آواز علیرضا قربانی، به یاد قربانیان پلاسکو و در فیلم «چهارراه استانبول»
@ehsanname
🔹روز گذشته و در نوزدهمین جشن حافظ، قربانی برای تیتراژ این فیلم برندۀ بهترین ترانه شد
Forwarded from شفیعی کدکنی
@shafiei_kadkani

ـــــــــــــــــــــــ
برایِ فرزندانِ ایران



استاد محمدرضا شفیعی کدکنی در سفر اخیر خود به مشهد مقدس ضمن شرکت در جشنِ موسسهٔ خیریهٔ دارالاکرام [حامی کودکانِ محروم‌مانده از تحصیل]
عوایدِ مادیِ کتاب «تذکرةالاولیاء» را که حاصل چهل سال تلاش روی این اثر ارجمند شیخ عطّار است به این موسسه اهدا نمودند.
عکس: الیاس ایران‌منش
دانشگاه فردوسی مشهد
Forwarded from احسان‌نامه
ای علی موسی الرضا
ای پاکمردِ یثربی، در توس خوابیده
من تو را بیدار می‌دانم

زنده‌تر، روشن‌تر از خورشید عالمتاب
از فروغ و فَرّ شور و زندگی سرشار می‌دانم

گرچه پندارند دیری هست، همچون قطره‌ها در خاک
رفته‌ای در ژرفنای خواب
لیکن ای پاکیزه‌بارانِ بهشت، ای روح عرش، ای روشنای آب
من تو را بیدار ابری، پاک و رحمت‌بار می‌دانم

ای (چو بختم) خفته در آن تنگنای زادگاهم، توس
-در کنار دون تبهکاری، که شیر پیر پاک‌آیین، پدرتْ، آن روح رحمان را به زندان کشت-
من ترا بیدارتر از روح و راهِ صبح، با آن طُرّهٔ زرتار می‌دانم

من تو را بی هیچ تردیدی (که دل‌ها را کند تاریک)
زنده‌تر، تابنده‌تر از هرچه خورشید است در هر کهکشانی، دور یا نزدیک،
خواه پیدا، خواه پوشیده
در نهان‌تر پردهٔ اسرار می‌دانم...
#مهدی_اخوان_ثالث
@ehsanname
📌از کتاب «سال دیگر ای دوست ای همسایه» (چاپ اول، انتشارات زمستان، ۱۳۹۳) صفحه ۲۹ و ۳۰
goo.gl/9gV8Do
🔺 برگی از قرآن منسوب به خط امام رضا(ع) که کتابخانۀ ملی آن را به نمایش گذاشته. این اثر نفیس، مربوط به اواخر قرن دوم هجری است و با خط کوفی مشرقی بر روی پوست، با اعراب و فاقد اعجام (نقطه گذاری و تنوین) نگارش یافته. در این برگ از قرآن آیات ۷ تا ۱۰ سورۀ مجادله کتابت شده است. طبق اطلاعات کتاب «برگ‌هایی نفیس» (رامین رامین‌نژاد، ۸۹) از این قرآن نفیس فقط دو برگ موجود است، این دو برگ تیرماه ۸۵ برای کتابخانه ملی خریداری شده، علت انتساب آن به حضرت رضا(ع) مقایسۀ رسم‌الخط آن با سایر خطوط منسوب به امام است و احتمالاً حاشیه و عنوان سوره‌ها بعداً در زمان قاجار به اصل قرآن اضافه شده. @ehsanname
📸 دیروز سه کتاب از مجموعه آثار منتشرنشدۀ غلامحسین ساعدی با عنوان‌های «در سراچه دباغان»، «محال ممکن» و «محاکمه میرزا رضای کرمانی»، با حضور استاد علی نصیریان در کتابفروشی چهل کلاغ رونمایی شد. (عکس‌ها از اینستاگرام نشر پارسه و چهل کلاغ) @ehsanname
یک بی‌دقتی دیگر در کتابهای درسی: در کتاب «فارسی» ششم دبستان (ص ۵۶) شعری از ایرج میرزا آمده که بیت چهارمش این‌طور نقل شده:
وطن ما به جای مادر ماست
مادر خویش را نگهبانیم!
درحالی‌که در اصل دیوان ایرج، مصرع دوم این بیت چیز دیگری است: ما گروه‌ِ وطن‌پرستانیم (دیوان ایرج میرزا، به اهتمام محمدجعفر محجوب، ص ۱۹۴). تصویر این شعر به خط ایرج‌میرزا هم موجود است. حالا معلوم نیست چرا شعر در کتاب درسی عوض شده؟
@ehsanname
به نقل از سهیل یاری در کانال مجمع پریشانی
@majmaeparishani
🔖اعلانات: نشست ادبیات اسپانیایی‌زبان، با نگاهی به آثار خابیر ماریاس. با حضور خانم دکتر نجمه شبیری، احسان رضایی و مهسا ملک‌مرزبان (مترجم)، سه‌شنبه (۲۵ تیر) در کتابفروشی هنوز (📍خیابان کریمخان، زیر پل) @ehsanname
🗞روزنامه «صبح نو» امروز، عکس صفحۀ اول خودش را به معرفی کتاب در هیأت رایت العباس امامزاده علی‌اکبر(ع) چیذر اختصاص داده است. آخرین کتاب معرفی شده، رمان نوجوان «زیبای رانده‌شده» اثر سیدسعید هاشمی است @ehsanname
احسان‌نامه
📖 تا بحث «اولیس» جویس در میان است، این بریده‌ها را هم از مصاحبۀ منوچهر بدیعی با روزنامه «اعتماد» (۵ تیر) بخوانید. بدیعی در این مصاحبه از آشنایی‌اش با «اولیس»، اهمیت این رمان، نحوۀ ترجمه‌اش در سال ۷۱ (که هرگز منتشر نشد) و عدم استقبال از انتشار ترجمه‌اش از فصل…
🗞روزنامه «شرق» امروز، یکی از دو عکس صفحۀ اول خودش را به ماجرای انتشار ترجمۀ «اولیس» منوچهر بدیعی اختصاص داده است. طبق روایت بدیعی در این مصاحبه، او از از فروردین ۶۸ ترجمه «اولیس» را شروع می‌کند. در زمستان ۷۱ ترجمۀ او در ۶۲۵ صفحه (نشر نیلوفر) به ارشاد می‌رود. نادر طالب‌زاده رییس قت ادارۀ کتاب، رمان را با نظرات بررس برمی‌گرداند. بدیعی در ۱۸ خرداد ۷۲ نامه‌ای ۱۱صفحه‌ای به او می‌نویسد و بعضی از حذفیات را قبول می‌کند و بعضی را توضیح می‌دهد، اما با آمدن میرسلیم به ارشاد ماجرا مسکوت می‌ماند. در آذر ۷۷ مهاجرانی وزیر جدید، با بدیعی تماس می‌گیرد و پیشنهاد چاپ «اولیس» را به شکل گذاشتن موارد غیرقابل چاپ به انگلیسی می‌دهد و خود بدیعی پیشنهاد می‌کند که آن موارد ایتالیایی باشد. اما خبری که «تهران تایمز» در شماره ۱۴ ژانویه ۱۹۹۹ (۲۴ دی ۷۷) علیه انتشار «یک کتاب مستهجن» یعنی «اولیس» منتشر می‌کند، مانع از چاپ اثر و منصرف شدن بدیعی می‌شود @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
🔹چند روایت معتبر از چخوف
@ehsanname
آنتون چخوف، یکی از استادان داستان، در ۱۵ جولای ۱۹۰۴ در هتلی در چشمهٔ آب معدنی بادِن‌وایلر آلمان درگذشت. او در این زمان ۴۴ساله بود و همین «جوان افتادن» مرگ او را تراژیک کرده است. طوری که دربارۀ این مرگ داستان‌ها نوشته‌اند. یک نمونۀ خوب و خواندنی از این داستان‌ها را ریموند کارور، یک نویسندۀ محبوب دیگر نوشته که ترجمۀ آن را در کتاب «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» ترجمه جعفر مدرس صادقی (صفحات ۱۱۸ تا ۱۳۱) می‌توانید بخوانید.
goo.gl/UJ4rxA
چخوف چطوری مرد؟ روایت رسمی این است که چخوف مبتلا به بیماری سل شد و آن زمان چون آنتی‌بیوتیکی در کار نبود (پنی‌سیلین سال ۱۹۲۸ کشف شد)، سل خیلی راحت جانِ مبتلایان را می‌گرفت. حالا اما پژوهشگران انگلیسی می‌گویند مرگ او علت دیگری داشته. آنها یک قرن بعد از مرگ این ذهن زیبا، خون خشک‌شده بر روی پیراهنش را آزمایش کرده‌اند و می‌گویند جز باکتری سل که باعث خون بالا آوردن بوده، پروتئین‌هایی هم در خونش پیدا کرده‌اند که نشانۀ خونریزی مغزی است. به گفته آنها علت اصلی مرگ، ترومبوزی بوده که باعث انسداد رگ‌های خونی و خونریزی مغزی شده است.
خبر را اینجا بخوانید:
📌 https://5hotnews.com/2018/01/06/british-scientists-have-named-the-real-cause-of-death-of-chekhov

🔸روایت همسر چخوف، اولگا کنیپر از ساعات آخر چخوف هم اینطوری است:
"شب آخر وحشتناک بود. هوا گرم بود و توفان به شدت می‌وزید. چخوف از من خواست درِ مشرف به بالکن را باز کنم. اما این کار درستی نبود. برای این که مِه غلیظی که تا طبقۀ بالا آمده بود به محض باز کردن در، اتاق را پر می‌کرد. لامپ چراغ برق را خاموش کرده بودیم چون نورش چشمان چخوف را می‌آزرد. فقط یک شمع در شمعدانی می‌سوخت و من نگران این بودم که تا سحر دوام نیاورد. ابری از مِه همه‌چیز را از دیده پنهان می‌کرد. وقتی شمع در حال مرگ دوباره جان گرفت منظرۀ عجیبی به وجود آمد... من کتابی به دست گرفتم تا چخوف احساس نکند بیدارم و او را می‌پایم. چشمانش را باز کرد و پرسید چه دارم میخوانم. یکی از کتاب‌هایش، قصۀ «یک داستان عجیب» دستم بود. لبخندی زد و با ضعف گفت «احمق کوچولویم تا حال شنیده‌ای کسی کتاب شوهرش را در سفر با خود ببرد؟» و دوباره از حال رفت. وقتی تکه‌ای یخ روی قلبش گذاشتم با حرکتی بسیار ضعیف آن را پس راند و درحالی‌که به زحمت می‌شد حرفهایش را شنید گفت: «قلب خالی یخ می‌خواهد چه کار؟»
بی‌صبرانه منتظر صبح بودم تا دکتر شورِر بیاید. فکر کردم اگر یک شب دیگر هم به این صورت بگذرد من می‌میرم. حال چخوف بهتر شد. کمی فرنی خورد و خواست او را کنار پنجره بگذارم.
سپیده‌دم رفتم از داروخانه اکسیژن بگیرم. آنتون از من خواست بروم شنا و کمی توی پارک قدم بزنم و هوا بخورم چون چند روز بود که از اتاق بیرون نیامده بودم. وقتی برگشتم و لبخند آرام را بر لبانش دیدم احساس راحتی کردم. گویی تمام نابسامانی و آن شب هولناک سپری شده بود. چون داشتیم حرف می‌زدیم وقت مقرر شام را از یاد بردم ولی پیشخدمت برایم چیزی آورد تا بخورم. چخوف از خود داستانی درآورد و گفت که عده‌ای از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها که اضافه‌وزن داشتند قرار می‌گذارند برای وزن کم کردن همگی به انواع نرمش‌ها و ورزش‌ها بپردازند. یک روز خسته از ورزش و تمرینات جمع شدند و مشتاقانه منتظر شام شدند اما با نهایت وحشت دریافتند که آشپز دررفته و شامی در کار نیست. آنتون این داستان را چنان زیبا می‌گفت که من از خنده غش کرده بودم. از من خواست بالشش را بردارم. دراز کشید و طبق معمول لبخندی زد و گفت: «می‌بینی امروز حالم بهتر است، زیاد تنگی نفس ندارم.» نزدیک ساعت ۱۱ بود که بیدار شد. درد داشت و دراز کشیدن برایش دشوار بود. از شدت درد حالت تهوع به او دست داده بود. درد بسیار وحشتناک بود. برای نخستین بار دکتر خواست... خیلی عجیب بود. اما احساس این‌که باید کاری مثبت انجام شود باعث شد تا تمام توانم را یکجا جمع کنم. لِو رابِنِک، یک دانشجوی روسی را که در همان هتل بود بیدار کردم و از او خواستم دنبال دکتر برود.
دکتر شورِر آمد و مهربانانه درحالی‌که چخوف را در میان بازوانش می‌گرفت چیزی گفت. آنتون به طرزی غیرعادی یک‌مرتبه نشست و با صدای بلند و شمرده (هرچند که تقریباً آلمانی نمی‌دانست) گفت: Ich sterbe «دارم می‌میرم». دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است نخورده‌ام» آن را لاجرعه سر کشید. به‌آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمی‌کشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود."
@ehsanname
📌از کتاب «دلبند عزیزترینم» ترجمه احمد پوری (نشر نیماژ، ۱۳۹۴) صفحات ۳۴۰ و ۳۴۱
Forwarded from احسان‌نامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📗از چخوف چه چیزهایی می‌توان آموخت - قسمت اول گپ و گفت احسان رضایی و سروش صحت در برنامه «کتاب باز» (۱۴ بهمن ۹۷) دربارۀ آنتون چخوفِ بزرگ @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📕از چخوف چه چیزهایی می‌توان آموخت - قسمت دوم گپ و گفت احسان رضایی و سروش صحت در برنامه «کتاب باز» (۲۱ بهمن ۹۷) دربارۀ آنتون چخوفِ بزرگ @ehsanname
احسان‌نامه
🔺شورای شهر تهران امروز تصویب کرد: تغییر نام خیابان فلامک (شمالی و جنوبی) در شهرک غرب به نام استاد محمدرضا شجریان؛ تغییر نام کوچه‌هایی در حد فاصل خیابان کلاهدور (دولت) و بزرگراه صدر به نام #مهدی_اخوان_ثالث، هوشنگ ابتهاج #سایه، #حسین_منزوی، #فروغ_فرخزاد، #سیمین_بهبهانی،…
🔺نام شاعران بزرگ معاصر بر کوچه‌های خیابان نعمتی (حد فاصل خیابان کلاهدوز و بزرگراه صدر، جنب خانه شاعران). شورای شهر تهران در فروردین‌ماه تغییر نام این معابر را تصویب کرده بود. البته در مصوبۀ شورای شهر، نامگذاری خیابان‌هایی به نام استاد شجریان، #فروغ_فرخزاد و #سیمین_بهبهانی هم بود که ظاهراً فرمانداری با آنها مخالفت کرده و مسکوت مانده است. (عکس‌ها از ایسنا) @ehsanname
📚از امروز (۲۵تیر) تا ۳ مرداد می‌توانید از تخفیف طرح تابستانه کتاب استفاده کنید (در تهران، طرح از پنج‌شنبه ۲۷تیر شروع می‌شود) . ۲۵٪ تخفیف برای کتاب ایرانی و ۱۵٪ برای آثار ترجمه، هر نفر تا ۱۲۰هزار تومان خرید و در کتابفروشی های عضو این طرح (فهرست این کتابفروشی‌ها را اینجا + پیدا کنید) @ehsanname
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۸۸ درگذشت. نویسندۀ پرکار و کم‌حرفی که نویسندگی‌اش تاثیر دیدارش با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی بود. این دیدار، چنان در زندگی فصیح تعیین‌کننده بود که در تنها مصاحبه‌های عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام می‌کند و جای دیگر با تراژدی.

🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسی‌ام را می‌گرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را می‌گذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همان‌جا روی‌ چمن‌ها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایره‌وار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریباً کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن‌ روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده‌ بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی می‌کرد و او جواب کوتاهی می‌داد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی‌هیکلی و عاشق‌ شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من‌ خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که می‌خواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف به‌صورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافه‌ام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجایین؟» لابد فکر می‌کرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از این‌که انقلاب ضدامریکایی‌ فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی‌ گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمی‌دانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به‌ هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جمله‌ای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسم‌شده زنگ می‌زند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش؟
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر می‌کردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال‌ آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهروآبان ۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹و۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از ۱۵ سال اقامت در کوبا آن وقت‌ها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی می‌کرد، مانتانا یکی از ایالت‌های بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیم‌دایره دور همینگوی نشستیم و به سؤال‌های مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همان‌طور که آمریکایی‌ها «ایران» را تلفظ می‌کنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. ‍ ‍[فصیح با صدای بلند می‌خندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالاً منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامی‌ها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷فروردین۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
@ehsanname
🔹روایت سوم، از دفتر یادداشتهای فصیح است و در ماهنامه «اندیشه پویا» مرداد ۹۶ (شماره ۴۴) منتشر شد. در این روایت، همینگوی در جواب lran (آی رَن) فصیح پرسیده: «تمام راه را؟ از آسیا تا آمریکا؟» فصیح از «پیرمرد و دریا» تعریف کرده و همینگوی پرسید «با خنده‌ای کم‌حوصله یک انگشتش را به طرف من من دراز کرد و پس از مکث کوتاهی فقط گفت Right. همه دست زدند. آنابل [همسرم] برگشت و با عشق و تحسین به من نگاه کرد. نمی‌دانستم همینگوی به من گفته Right یعنی درست است، یا Write یعنی بنویس.
روزی شگفت‌‌انگیز و نازنین از آب درآمد.» 👇
khabgard.com/2534/
احسان‌نامه
زِ خرده‌گیریِ روزِ حساب باکم نیست ورق سیاه چنان کرده‌ام که نتوان خواند #طالب_آملی @ehsanname 📝 از سیاه‌مشق‌های دوران زندان عمادالکتّاب
🔺نقل قول‌هایی از تولستوی به خط عمادالکتّاب. این آخرین استاد بزرگ خوشنویسی ایران در چنین روزی (۲۶ تیر ۱۳۱۵) درگذشت. خط خوش عماد الکتّاب بر کتیبه‌های آرامگاه فردوسی، دارالفنون، دانشسرای عالی و دانشگاه تهران به جا مانده. نکتۀ خاص زندگی او، عضویتش در یک انجمن مخفی مسلحانه به نام «کمیته مجازات» است. عماد‌الکتاب اعلامیه‌های این کمیته را به خط خوش می‌‌نوشت و برای همین خیلی زود دستگیر شد و ۵ سال (تا ۱۳۰۰) زندانی بود. سیاه‌مشق‌های دوران زندان عمادالکتّاب جزو شاهکارهای تاریخ خوشنویسی است. شخصیت رضا خوشنویس/تفنگچی (با بازی جمشید مشایخی) در سریال «هزاردستان» برداشتی از زندگی عمادالکتّاب است @ehsanname
رمان نوشتن با ایموجی
@ehsanname
احسان رضایی: ظاهراً ۱۷ جولای، روز جهانی ایموجی است. کلمۀ ایموجی (Emoji) از زبان ژاپنی آمده و به معنی تصویرنگاشت است: ترکیبی از تصویر (e) + شخصیت (moji). اغلب این شکلک‌ها هم متعلق به فرهنگ ژاپنی هستند مثل 🙏 به علامت تشکر. با این حال در دهۀ ۲۰۱۰ این علایم جهانی و به یک زبان مشترک بین همۀ فرهنگ‌ها تبدیل شدند. روزانه بیشتر از ۶ میلیارد ایموجی میان افراد مختلف رد و بدل می‌شود و سال ۲۰۱۵ هم لغتنامۀ آکسفورد 😂 را که پرکاربردترین ایموجی است، به عنوان لغت سال انتخاب کرد.
هستند کسانی که با ایموجی‌ها مخالفت می‌کنند و آن را پس‌رفتی در رشد و تکامل زبان‌ها می‌دانند. از آن طرف هم کسانی از ایموجی‌ها دفاع می‌کنند و استفاده از این علایم تصویری مشترک را گام بزرگی در برقراری ارتباط غیرکلامی می‌دانند و در دفاع از ایموجی‌ها، به این نکته اشاره می‌کنند که بخش عمده‌ای از ارتباطات شخصی ما هم غیرکلامی و مثلاً با حالت چهره یا حرکات دستها انجام می‌شود.
اما بجز بحث‌های زبانشناسی، یک ماجرای ادبی در مورد ایموجی‌ها، تلاش برای تعریف کردن داستان با آنهاست. این تلاش‌ها معمولاً داستان‌های کوتاه و چند کلمه‌ای است. اما سال ۲۰۱۳ فرِد بنسون نامی، رمان «موبی‌دیک» هرمان ملویل را با علایم ایموجی بازنویسی کرد و اسم آن را Emoji Dick 🐳 گذاشت. البته این کار دقیقاً رمان‌نویسی با ایموجی نبود و بازنویسی به زبان ایموجی‌ها محسوب می‌شد. سال ۲۰۱۴ انتشارات دانشگاه MIT کتابی منتشر کرد از ژو بینگ، یک هنرمند چینی که تمامش از ایموجی‌ها تشکیل شده. این هنرمند قبلاً نمایشگاهی از حروف چینی با عنوان «کتابی از آسمان» داشت و برای همین اسم کتابش را گذاشت «کتابی از زمین» (Book from the Ground). این کتاب، داستان اتفاقات روزانه یک مرد ۲۸ساله مجرد است که محل کارش طبقه ۸۹ یک آسمانخراش است. این کاراکتر 🚶‍♂ را «آقای سیاه» صدا می‌کنند (صفحات کتاب سیاه و سفید است). ماجراهای کتاب خیلی ساده است: آقای سیاه صبحانه می‌پزد، اما بیکن و تخم‌مرغ‌ها می‌سوزند و او قهوه رویشان می‌ریزد تا آتش خاموش شود. آقای سیاه با مترو به محل کارش می‌رود، اما کسی پایش را له می‌کند و دردش می‌گیرد. آقای سیاه در جلسه‌ای سخنرانی می‌کند؛ اما تنگش می‌گیرد و به سمت دستشویی می‌دود، اما لیز می‌خورد و زمین می‌افتد...‌ و چیزهایی از این دست. از این کتاب استقبال نشد.
دربارۀ دلایل عدم موفقیت «کتابی از زمین» بحثهای زیادی شده. یکی‌اش این‌که ایموجی‌ها وقتی ضمن گفتگو و از طرف یک شخص معین که از او سابقه ذهنی داریم می‌آید، ممکن است معانی متعددی را حمل کنند، اما آنها برای انتقال معانی و مفاهیم انتزاعی که سبب همدلی ما با شخصیت‌های داستان‌ها هستند، چندان کارآیی ندارند. برای نمونه، چند سطر ابتدایی ایموجی‌دیک را با متن «موبی‌دیک» مقایسه کنید. عنوان بخش اول کتاب (در ترجمۀ پرویز داریوش) «پندارها» است. در برگردان به ایموجی، این عنوان می‌شود:
1️⃣👀👇👎☁️☁️
جملۀ اول کتاب هست: «اسماعيل خطابم کنید». که در انگلیسی بوده: Call me Ishmael. برای همین از ایموجی تلفن (یکی از معانی call) استفاده شده و اسماعیل را هم که نمی‌شده تبدیل کرد، به جایش نهنگ و دریا آمده که موضوع داستان است:
☎️👱⛵️🐳👌
حالا جمله بعدی را داشته باشید: «سالها پیش (کاری نداریم درست چند سال پیش) از آنجا که چندان پولی در جیب نداشتم و چیز خاصی هم در ساحل مرا جذب نمی‌کرد، انديشيدم اندکی به کشتی بنشینم و آن قسمت جهان را که آب گرفته به تماشا گیرم.» همۀ این عبارت در ایموجی‌دیک شده سه کاراکتر: علامت قمار، مربعی که در فرهنگ ایموجی‌ها «مقصد» معنی می‌دهد و علامت کشتی.
🎰🈁🚤
شخصیت داستان «موبی‌دیک» ادامه می‌دهد: «این راهی است که من برای برطرف کردن سودا و تنظیم جریان خون در پیش می‌گیرم.» که در تبدیل به ایموجی شده:
5️⃣👃💹💪🌻
کل عبارت بعدی هم شده ۱۰ ایموجی: «هر وقت احساس کنم کامم ناخوش شده، هرگاه ببینم روحم دچارخزان نمناک و بارانی شده، هر موقع ببینم بی اراده برابر مرده‌شويخانه ایستاده مرده‌ها را تشییع می‌کنم، و به‌خصوص هر وقت خونم چنان به غليان بیاید که بر من چیره شود و باید به اصول اخلاقی محکمی متوسل شوم تا به این قصد به کوچه نروم که با عزم جزم کلاه مردم را از سرشان بیندازم - در این مواقع به نظرم وقت آن شده که هرچه زودتر خود را به دریا برسانم.»
😣👄☔️💦☕️✋️🌃🍔🌅
محدودیت ایموجی‌ها را در سطرهای بالا می‌شود دید. حرفهایی که چندان هم پیچیده نیست، در انتقال با ایموجی از بین می‌رود. در سال‌های اخیر تلاش‌هایی برای قصه گفتن توسط هوش مصنوعی شروع شده، اما هنوز این کار به نتیجه مطلوب نرسیده. داستان گفتن، یکی از چیزهایی است که هنوز هم خاص ذهن بشر است و می‌توانیم به آن افتخار کنیم.
@ehsanname
📌این مطلب در روزنامه «اعتماد» ۲۷تیر۹۸ منتشر شده
🔸در دادگاه محمدعلی نجفی، یک نویسنده هم حضور دارد. وکیل نجفی، حمیدرضاگودرزی است که سال‌ها بازپرس ویژه قتل بوده و حالا در دوران بازنشستگی به وکالت مشغول است. حمیدرضا گودرزی و احمد محققی، دو نویسندۀ پرطرفدار ژانر پلیسی در دهۀ هفتاد بودند. گودرزی نوشتن خاطرات دوران خدمتش را از هفته‌نامه «حوادث» شروع و بعداً ۲۲ عنوان کتاب جنایی (در فاصله سال‌های ۷۲ تا ۷۷) منتشر کرد @ehsanname
🔺رمان معروف «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» خانم زویا پیرزاد در بهار امسال به چاپ صدم رسید. جلد چاپ اول رمان (اسفند ۸۰) را در کنار طرح جلد ترجمه‌های آلمانی، انگلیسی، ترکی استانبولی، چینی (ماندراین)، عربی، فرانسوی، نروژی، یونانی آن ببینید @ehsanname
🎧 شعر و شکیبایی
@ehsanname
امروز (۲۸ تیر) سالگرد درگذشت خسرو شکیبایی است. اصلی‌ترین ویژگی بازی زنده‌یاد شكیبایی صدای منحصر به فرد او بود (آن تکه از فیلم «مزاحم» سیروس الوند را به یاد بیاورید که امین حیایی ادای شکیبایی را درمی‌آورد). شکیبایی در سالهای کار تئاتر و همین‌طور دوبله، این صدا را حسابی تمرین داده بود. در اواخر دهه ۴۰ شکیبایی در فیلمهای زیادی کار دوبله کرده و نقشهای فرعی را گفته بود. حتی بعدها و در سریال «روزی روزگاری» که خودش هم بازی کرده بود، محمد فیلی را به عنوان نسیم‌بیگ دوبله کرد. در بازی‌هایش هم این صدا، عنصر اصلی بود. صدایی که توانایی ادای مونولوگ طولانی (سریال «مدرس»)، گفتار متن (سریال «خانه سبز»)، ترانه‌خوانی (فیلم «خواهران غریب») و ... را داشت. بجز اینها، از صدای خسرو شکیبایی خاطره دیگری هم داریم. سال ۷۳ بود که کاستی از شعرهای #سهراب_سپهری با صدای او آمد که خیلی زود تبدیل به موج شد. آن‌قدر شعرها با حس خوانده شده بود که شایعه شد که این، صدای خود سهراب سپهری است. تا اینکه کاست‌های دیگری هم از شعرخوانی شکیبایی آمد و تسلط او را در این زمینه هم نشان داد. خسرو شکیبایی دکلمه شعرهایی از سهراب سپهری (آلبوم‌های «حجم سبز»، «سهراب»، «صدای پای آب» و «مسافر»)، افسانه شعبان‌نژاد (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سیدعلی صالحی (آلبوم‌های «نامه‌ها» و «نشانی‌ها»)، محمدرضا عبدالملکیان (آلبوم «مهربانی»)، فروغ فرخزاد (آلبوم «پری‌خوانی»)، گلچین گیلانی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، سهیل محمودی (یک قطعه در آلبوم «سخاوت»)، یوسفعلی میرشکاک (دو قطعه در آلبوم «سخاوت»)، نیما یوشیج (آلبوم «شباهنگام») را دکلمه کرده و از «گلستان سعدی» هم بخشهایی را (دو آلبوم «۴۰حکایت از گلستان سعدی» و «۱۲حکایت از گلستان سعدی») خوانده است.

نمونه‌های مختلف شعرخوانی آن زنده‌یاد را بشنویم👇