🗞در فرانسه انتشارات گالیمار اعلام کرده که انتشار ماهنامه «عصر مدرن» (Les Temps modernes) را که ژان پل سارتر و سیمون دوبووار در ۱۹۴۵ به راه انداخته بودند متوقف خواهد کرد. این خبر با اعتراضهای فراوانی مواجه شده و مطبوعات مختلف در تفسیرهایشان، تعطیلی این مجله را پایان دوران فلسفه فرانسوی و حتی پایان عصر مدرنیته خواندهاند. این مجله در ۷۴سال فعالیتش آثار مهمی را منتشر کرد، مثلاً مقالات «جنس دوم» دوبووار اینجا منتشر میشد، یا ساموئل بکت، ژان ژنه و ناتالی ساروت، اولین نوشتههایشان را به این مجله دادند. مهمترین دیدگاههای سیاسی این مجله هم حمایت از جنبش دانشجویی می ۱۹۶۸ و نیز نوشتن مقالاتی به نفع جبهه آزادیبخش الجزایر در جریان نبرد الجزایر بود @ehsanname
Forwarded from احساننامه
افسوس که غم چهره من کاهی کرد
فریاد که روز عمر کوتاهی کرد
ما را غم بی عنایتیهای تو کُشت
وقت است اگر عنایتی خواهی کرد
@ehsanname
🙏در حال و هوای شب قدر: رباعی خواجه عبدالله مروارید با خط میرعماد
فریاد که روز عمر کوتاهی کرد
ما را غم بی عنایتیهای تو کُشت
وقت است اگر عنایتی خواهی کرد
@ehsanname
🙏در حال و هوای شب قدر: رباعی خواجه عبدالله مروارید با خط میرعماد
🔹از بین همۀ حرفها، شوخیها، تحلیلها و تفسیرهایی که از خبر حیرتآور دیروز خوانده و شنیدهام، این یکی به نظرم قابل تأملتر بود. به این دلیل که بیشتر از آن که بر جنبۀ بیرونی اتفاق تمرکز کند، به ماجرایی که خودمان باید از آن بفهمیم متمرکز شده است. مطلب دقیق و عبرتانگیزی است:
@ehsanname
✍️مجتبی شکوری: دکتر نجفی استاد ما در شریف بود. اگر یک ساعت قبل به من میگفتید تنها قاتلی که از نزدیک میشناسم، دکتر نجفی است؛ حتماً شماره ساقیتان را میپرسیدم. اتاق نجفی برای منِ بریده از مکانیک و شریف، یک پناهگاه بود. ساعتها سخاوتمندانه میگفت و تحلیل میکرد و من هربار از هوش و قدرت منطقش حیران میشدم. نجفی باهوشترین استادیست که دیدهام. سر جلسۀ امتحانِ میانترم، جای بچهها را برای این که تقلب نکنند خودش میچید؛ و در پایان ترم میگفت مثل امتحان قبلی بنشینید و در یک سالن دویست نفره اگر حتی یک نفر در جای قبلی ننشسته بود، نجفی میفهمید. استاد ما میتوانست در آن واحد تلفن حرف بزند، همزمان چیزی بخواند و در همان حال چیزی را کامل گوش کند. میدانید، ریاضی خواندن در MIT شوخی نیست.
این روزها شدیداً درگیر خواندن در مورد ماهیت روان و ذهن و تصمیمات انسانم. حیرت کردهام از پیچیدگی و پیشبینیناپذیری انسان. فرض انسان خردمندِ عاقل با تصمیمات منطقی برایم فروریخته و میترسم از «خودم»، از خودمان.
در کنار دهها دلیل پیدا و پنهان این تراژدی، و فقط با نگاه انسانشناسانه، از من اگر بپرسید استادمان چگونه تا انتهای تباهی رفت؟؛ پاسخ من «اعتماد به نفس بیش از حد» است. نجفی باهوش بود و متاسفانه اين را «میدانست». همیشه حس عجیبی از کنترلِ کامل بر اوضاع داشت. همیشه همۀ جوابها را میدانست. بر قلۀ هوش و منطق نشسته بود و فکر میکرد آنجا جایش امن است. «ولی در این جهان، هیچجا برای فرزندان آدم امن نیست.» دکتر نجفی بیماری آدمهای مطمئن را داشت: مطمئن به خودشان، به هوششان، مطمئن به این که اینبار هم حلش خواهند کرد، مطمئن به شانسشان. من از آدمهای مطمئن میترسم.
هیچ چیز، از هیچ انسانی بعید نیست؛ و ما همه انسانیم.داستان استاد ما را که میشنوید، بدانید:«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد».و اینقدر از خودمان مطمئن نباشیم.
ارسطو تراژدی را قصۀ کسی میداند با همۀ خوبیها و فضائل، که فقط «یک» عیب و رذیلت اخلاقی دارد و همان یک عیب لعنتی باعث سقوطش میشود.هر کس با چیزی از پا درمیآید و استاد مرا هوشش و اعتماد بیش از حد به نبوغش ویران کرد. اما من وشما چهطور ممکن است خودمان را نابود کنیم؟ فکر کنیم، آن «یک» رذیلت اخلاقی که شاید زندگی «ما» را تراژدی کند چیست؟ بترسیم از خودمان. و بشناسیم بزرگترین دشمنمان را، «خودمان» را بشناسیم، ضعفهایمان را، نقاط قوت ترسناکمان را بشناسیم و اینطوری «مواظب» خودمان باشیم.
از وقتی خبر را شنیدم هزار بار با خودم خواندهام: «تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم...»
@drmojtabashakoori
@ehsanname
✍️مجتبی شکوری: دکتر نجفی استاد ما در شریف بود. اگر یک ساعت قبل به من میگفتید تنها قاتلی که از نزدیک میشناسم، دکتر نجفی است؛ حتماً شماره ساقیتان را میپرسیدم. اتاق نجفی برای منِ بریده از مکانیک و شریف، یک پناهگاه بود. ساعتها سخاوتمندانه میگفت و تحلیل میکرد و من هربار از هوش و قدرت منطقش حیران میشدم. نجفی باهوشترین استادیست که دیدهام. سر جلسۀ امتحانِ میانترم، جای بچهها را برای این که تقلب نکنند خودش میچید؛ و در پایان ترم میگفت مثل امتحان قبلی بنشینید و در یک سالن دویست نفره اگر حتی یک نفر در جای قبلی ننشسته بود، نجفی میفهمید. استاد ما میتوانست در آن واحد تلفن حرف بزند، همزمان چیزی بخواند و در همان حال چیزی را کامل گوش کند. میدانید، ریاضی خواندن در MIT شوخی نیست.
این روزها شدیداً درگیر خواندن در مورد ماهیت روان و ذهن و تصمیمات انسانم. حیرت کردهام از پیچیدگی و پیشبینیناپذیری انسان. فرض انسان خردمندِ عاقل با تصمیمات منطقی برایم فروریخته و میترسم از «خودم»، از خودمان.
در کنار دهها دلیل پیدا و پنهان این تراژدی، و فقط با نگاه انسانشناسانه، از من اگر بپرسید استادمان چگونه تا انتهای تباهی رفت؟؛ پاسخ من «اعتماد به نفس بیش از حد» است. نجفی باهوش بود و متاسفانه اين را «میدانست». همیشه حس عجیبی از کنترلِ کامل بر اوضاع داشت. همیشه همۀ جوابها را میدانست. بر قلۀ هوش و منطق نشسته بود و فکر میکرد آنجا جایش امن است. «ولی در این جهان، هیچجا برای فرزندان آدم امن نیست.» دکتر نجفی بیماری آدمهای مطمئن را داشت: مطمئن به خودشان، به هوششان، مطمئن به این که اینبار هم حلش خواهند کرد، مطمئن به شانسشان. من از آدمهای مطمئن میترسم.
هیچ چیز، از هیچ انسانی بعید نیست؛ و ما همه انسانیم.داستان استاد ما را که میشنوید، بدانید:«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد».و اینقدر از خودمان مطمئن نباشیم.
ارسطو تراژدی را قصۀ کسی میداند با همۀ خوبیها و فضائل، که فقط «یک» عیب و رذیلت اخلاقی دارد و همان یک عیب لعنتی باعث سقوطش میشود.هر کس با چیزی از پا درمیآید و استاد مرا هوشش و اعتماد بیش از حد به نبوغش ویران کرد. اما من وشما چهطور ممکن است خودمان را نابود کنیم؟ فکر کنیم، آن «یک» رذیلت اخلاقی که شاید زندگی «ما» را تراژدی کند چیست؟ بترسیم از خودمان. و بشناسیم بزرگترین دشمنمان را، «خودمان» را بشناسیم، ضعفهایمان را، نقاط قوت ترسناکمان را بشناسیم و اینطوری «مواظب» خودمان باشیم.
از وقتی خبر را شنیدم هزار بار با خودم خواندهام: «تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم...»
@drmojtabashakoori
🔖اعلانات: دیدار با هوشنگ مرادی کرمانی و جشن امضای مجموعه داستانِ «قاشق چایخوری»، پنجشنبه (۹ خرداد) ساعت ۱۸ تا ۲۰، کتابفروشی نشر رود @ehsanname
Forwarded from هفتهنامهٔ کرگدن
رادیو کرگدن
• پرونده شخصیت/ موش
• «تاریخ ادبیات موشها»
به قلم احسان رضایی
روایت فرهود وثوقی
شماره۱۱۲
👇
@kargadanmagazine
• پرونده شخصیت/ موش
• «تاریخ ادبیات موشها»
به قلم احسان رضایی
روایت فرهود وثوقی
شماره۱۱۲
👇
@kargadanmagazine
تاریخ ادبیات موش ها
احسان رضایی
#رادیو_کرگدن
• پرونده شخصیت/ موش
• «تاریخ ادبیات موشها»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #فرهود_وثوقی
#شماره۱۱۲
👇
@kargadanmagazine
• پرونده شخصیت/ موش
• «تاریخ ادبیات موشها»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #فرهود_وثوقی
#شماره۱۱۲
👇
@kargadanmagazine
❌همسرکشی، نسخههای قبلی
@ehsanname
✍️احسان رضایی: بورخس داستان «مزاحم» را با این توصیه از کتاب دوم شموئیل (از کتابهای عهد عتیق) شروع کرده: «درگذشتن از عشق زنان.» ماجرای آن داستان، کشتن معشوقهای است که هر دو برادر به او دل باخته بودند، اتفاقی شبیه به همسرکشی. در تاریخ، ماجراهای متعددی از کشته شدن همسران به دست همدیگر هست و سیاهۀ مردانی که بدون توجه به آن توصیه، ازدواجی را شروع کرده ولی از عشقشان نتوانستهاند مراقبت کنند و عاقبت الامر زنشان را کشتهاند، فهرستی طولانی که از کمبوجیه دوم هخامنشی فاتح مصر، تا لویی آلتوسر فیلسوف چپگرا در آن حضور دارند. در سینما، شاخصترین اثر در مورد کشتن همسر، «پنجرۀ عقبی» آلفرد هیچکاک است که در آن یک عکاس خبری که پایش شکسته از روی ویلچرش راز جنایت همسایهاش را میفهمد. معروفترین روایت از همسرکشی در ادبیات هم مربوط میشود به نمایشنامه « اُتللو مغربی در ونیز» شکسپیر. جایی که اتللو به اغوای یاگو، به همسرش دزدمونا مشکوک میشود و او را به خاطر یک دستمال میکشد و یاگو هم که همۀ این داستانها را به خاطر شک به رابطۀ اتللو و زن خودش امیلیا به راه انداخته، با همسر خودش همین میکند. در داستانهای پلیسی هم همسرکشی زیاد داریم. یکی از کسانی که بیشترین نمونهها را در آثارش آورده آگاتا کریستی است که بازتاب زندگی ناآرامش با شوهر اولش را در داستانهای متعددی میشود دید. مثلاً رمان «قتل بر کرانۀ نیل» که هرکول پوآرو، معمای کشته شدن یک تازهعروس به دست همسرش در پی شکل گرفتن یک مثلث عشقی را حل میکند. نکتهاش اینجاست که آرچیبالد کریستی، همسر اول آگاتا کریستی مصرشناس معروفی بوده و برای ماه عسل او را به سرزمین فراعنه برده بود. اما بیشترین داستانها در مورد کشتن زنان مربوط به ماجراهای هانری هشتم، پادشاه انگلستان است. هانری اولش در زمان شاهزادگی مجبور شده با عروس برادرش، یعنی کاترین آراگورن وصلت کند. این بود که بعد از رسیدن به شاهی، به بهانۀ اینکه کاترین اولاد ذکوری برایش نیاورده، خواست او را طلاق بدهد. البته که کلیسا این اجازه را به او نمیداد و وزیرش، توماس مور که کتاب «یوتوپیا» را در ذکر آرمانشهر فلاسفه نوشته هم موی دماغش بود. پس شاه با واتیکان به هم زده، داد گردن توماس مور را هم بزنند و تامس کرامول را که لایحۀ ازدواج مجدد شاه را ارایه داد، صدراعظم کرد. زن دوم آن بولین بود که از قضا او هم پسر نیاورد و هانری هشتم به او تهمت زد و داد گردنش را زدند تا بتواند جین سیمور را بگیرد. ماجراهای آن بولین و کرامول را خانم هیلاری مانتل در دو رمان «تالار گرگ» و «مجرمان را بیاورید» تعریف کرده. جین سیمور، ادوارد ششم (قهرمان «شاهزاده و گدا»ی مارک تواین) را به دنیا آورد که همیشه مریض بود و خودش هم زود مرد. هنری هشتم هم رفت و با آن کلیوز ازدواج کرد که از پرترهاش خوشش آمده بود. منتها نمیدانست که نقاشها صنعتی دارند به نام رتوش و همسرش ممکن است آبلهرو باشد. لذا معرّف عروسخانم را گردن زد و در همان روز با دختر ۱۸ساله دیگری به اسم کاترین هاوارد ازدواج کرد. این بار اما آن تهمتها که به زنهای قبلی زده بود، سر خودش آمد و معلوم شد عروسخانم سر و گوشش میجنبد. پس او و سه مرد را اعدام کردند تا هنری هشتم ششمین زن را بگیرد که این یکی دیگر سرش را خورد. آلیسون ویر که چندین رمان دربارۀ زندگی هنری هشتم و دخترهایش نوشته، در «لیدی آن کلیوز» زندگی چهارمین زن را روایت کرده و در رمان «لیدی الیزابت»، بزرگ شدن ملکه الیزابت اول را بعد از کشته شدن مادرش، آن بولین. یک ماجرای همسرکشی هم در ادبیات کلاسیک خود ما هست. شروع مجموعه داستانهای جادویی «هزار و یک شب» اینطوری است که دو پادشاه به نامهای شهریار و شاهزمان که با همدیگر برادر هم هستند، مورد خیانت زنان خود قرار میگیرند. شاهزمان با اطلاع از موضوع چنان متأثر میشود که تاج و تختش را رها میکند، اما شهریار روش عجیبی برای انتقام به ذهنش میرسد. او هر روز با یک زن ازدواج میکند و فردا صبح دستور قتل آن زن را میدهد تا هرگز نتواند به او خیانت کند. عاقبت شهرزاد، دختر وزیر، داوطلب نجات باقی زنان شهر میشود و به اصرار با شاه شهریار ازدواج میکند و در همان شب اول برای شاه قصهای تعریف میکند که چنان طولانی است که تا سحر تمام نمیشود، پس شاه برای شنیدن دنبالۀ حکایت، تصمیم میگیرد به او یک شب دیگر مهلت بدهد و این قصه گفتنها هر شب ادامه پیدا میکند... ادبیات علیه کشتن عشق.
📌از روزنامه «اعتماد» پنجشنبه ۹خرداد، صفحه۱۱
@ehsanname
@ehsanname
✍️احسان رضایی: بورخس داستان «مزاحم» را با این توصیه از کتاب دوم شموئیل (از کتابهای عهد عتیق) شروع کرده: «درگذشتن از عشق زنان.» ماجرای آن داستان، کشتن معشوقهای است که هر دو برادر به او دل باخته بودند، اتفاقی شبیه به همسرکشی. در تاریخ، ماجراهای متعددی از کشته شدن همسران به دست همدیگر هست و سیاهۀ مردانی که بدون توجه به آن توصیه، ازدواجی را شروع کرده ولی از عشقشان نتوانستهاند مراقبت کنند و عاقبت الامر زنشان را کشتهاند، فهرستی طولانی که از کمبوجیه دوم هخامنشی فاتح مصر، تا لویی آلتوسر فیلسوف چپگرا در آن حضور دارند. در سینما، شاخصترین اثر در مورد کشتن همسر، «پنجرۀ عقبی» آلفرد هیچکاک است که در آن یک عکاس خبری که پایش شکسته از روی ویلچرش راز جنایت همسایهاش را میفهمد. معروفترین روایت از همسرکشی در ادبیات هم مربوط میشود به نمایشنامه « اُتللو مغربی در ونیز» شکسپیر. جایی که اتللو به اغوای یاگو، به همسرش دزدمونا مشکوک میشود و او را به خاطر یک دستمال میکشد و یاگو هم که همۀ این داستانها را به خاطر شک به رابطۀ اتللو و زن خودش امیلیا به راه انداخته، با همسر خودش همین میکند. در داستانهای پلیسی هم همسرکشی زیاد داریم. یکی از کسانی که بیشترین نمونهها را در آثارش آورده آگاتا کریستی است که بازتاب زندگی ناآرامش با شوهر اولش را در داستانهای متعددی میشود دید. مثلاً رمان «قتل بر کرانۀ نیل» که هرکول پوآرو، معمای کشته شدن یک تازهعروس به دست همسرش در پی شکل گرفتن یک مثلث عشقی را حل میکند. نکتهاش اینجاست که آرچیبالد کریستی، همسر اول آگاتا کریستی مصرشناس معروفی بوده و برای ماه عسل او را به سرزمین فراعنه برده بود. اما بیشترین داستانها در مورد کشتن زنان مربوط به ماجراهای هانری هشتم، پادشاه انگلستان است. هانری اولش در زمان شاهزادگی مجبور شده با عروس برادرش، یعنی کاترین آراگورن وصلت کند. این بود که بعد از رسیدن به شاهی، به بهانۀ اینکه کاترین اولاد ذکوری برایش نیاورده، خواست او را طلاق بدهد. البته که کلیسا این اجازه را به او نمیداد و وزیرش، توماس مور که کتاب «یوتوپیا» را در ذکر آرمانشهر فلاسفه نوشته هم موی دماغش بود. پس شاه با واتیکان به هم زده، داد گردن توماس مور را هم بزنند و تامس کرامول را که لایحۀ ازدواج مجدد شاه را ارایه داد، صدراعظم کرد. زن دوم آن بولین بود که از قضا او هم پسر نیاورد و هانری هشتم به او تهمت زد و داد گردنش را زدند تا بتواند جین سیمور را بگیرد. ماجراهای آن بولین و کرامول را خانم هیلاری مانتل در دو رمان «تالار گرگ» و «مجرمان را بیاورید» تعریف کرده. جین سیمور، ادوارد ششم (قهرمان «شاهزاده و گدا»ی مارک تواین) را به دنیا آورد که همیشه مریض بود و خودش هم زود مرد. هنری هشتم هم رفت و با آن کلیوز ازدواج کرد که از پرترهاش خوشش آمده بود. منتها نمیدانست که نقاشها صنعتی دارند به نام رتوش و همسرش ممکن است آبلهرو باشد. لذا معرّف عروسخانم را گردن زد و در همان روز با دختر ۱۸ساله دیگری به اسم کاترین هاوارد ازدواج کرد. این بار اما آن تهمتها که به زنهای قبلی زده بود، سر خودش آمد و معلوم شد عروسخانم سر و گوشش میجنبد. پس او و سه مرد را اعدام کردند تا هنری هشتم ششمین زن را بگیرد که این یکی دیگر سرش را خورد. آلیسون ویر که چندین رمان دربارۀ زندگی هنری هشتم و دخترهایش نوشته، در «لیدی آن کلیوز» زندگی چهارمین زن را روایت کرده و در رمان «لیدی الیزابت»، بزرگ شدن ملکه الیزابت اول را بعد از کشته شدن مادرش، آن بولین. یک ماجرای همسرکشی هم در ادبیات کلاسیک خود ما هست. شروع مجموعه داستانهای جادویی «هزار و یک شب» اینطوری است که دو پادشاه به نامهای شهریار و شاهزمان که با همدیگر برادر هم هستند، مورد خیانت زنان خود قرار میگیرند. شاهزمان با اطلاع از موضوع چنان متأثر میشود که تاج و تختش را رها میکند، اما شهریار روش عجیبی برای انتقام به ذهنش میرسد. او هر روز با یک زن ازدواج میکند و فردا صبح دستور قتل آن زن را میدهد تا هرگز نتواند به او خیانت کند. عاقبت شهرزاد، دختر وزیر، داوطلب نجات باقی زنان شهر میشود و به اصرار با شاه شهریار ازدواج میکند و در همان شب اول برای شاه قصهای تعریف میکند که چنان طولانی است که تا سحر تمام نمیشود، پس شاه برای شنیدن دنبالۀ حکایت، تصمیم میگیرد به او یک شب دیگر مهلت بدهد و این قصه گفتنها هر شب ادامه پیدا میکند... ادبیات علیه کشتن عشق.
📌از روزنامه «اعتماد» پنجشنبه ۹خرداد، صفحه۱۱
@ehsanname
دو روایت از پایان عمر و نابینایی رودکی
@ehsanname
🔸سعید نفیسی (استاد تاریخ دانشگاه تهران و ادیب معروف): میتوان انگاشت که چون رودکی با ابوالفضل بلعمی وزیر بسیار نزدیک بوده است و این وزیر به سال ۳۲۹ [قمری] معزول شده و جیهانی به جای او نشسته است، نزدیکان و دوستان وی نیز مورد خشم نصر بن احمد واقع شده باشند و از آن جمله رودکی بوده است که بدین جهت یا جهاتی دیگر دیدگان او را میل کشیده و او را کور کرده باشند و اینکه در پایان عمر در پنجرودک، زادگاه خویش بوده و در آنجا مرده و مدفون گشته نیز مؤید این حدس است که پس از بلعمی او را از دربار رانده باشند ... در [سال] ۱۳۳۶ [شمسی] که در تاجیکستان در نزدیکی شهر پنجکنت در ناحیۀ رودک و در روستای پنجرودک در شمال سمرقند در گورستان کهنه ای که ابوسعد ادریسی در «تاریخ سمرقند» گور رودکی را در آنجا نشان داده است، پس از کاوش جایگاه قبر وی را یافتند و در آنجا استخوانهای وی از زیر خاک بیرون آمد. در کاسۀ چشم وی در جمجمهاش اثر سوختگی و برخورد با جسم گداختهای پیدا شد و مسلم شد که وقتی جسم گداختهای را در چشمان وی فرو بردهاند و آنچه «شرح تاریخ یمینی» گفته بود که چشم وی را میل کشیدهاند ثابت شد. در ستون فقرات وی نیز اثر شکستگی پدیدار بود و دانشمندان گفتند که برای کور کردن وی و نزدیک کردن چهرهاش به اخگری که سبب اثر گذاشتن آتش در استخوان جمجمه و کاسۀ چشم و کوری وی شده است سرش را بر روی آتش خم کردهاند و وی مقاومت کرده است و استخوان پشتش شکسته و شکستگی آن آشکار ست و در استخوان پشت باقی مانده است.
➖ از کتاب «محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی»، ۱۳۳۶، صفحات ۴۰۷ تا ۴۰۹
@ehsanname
🔹شاهمنصور شاهمیرزا (استاد دانشگاه دولتی دوشنبه و نویسنده): در پایان عمر رودکی او را به جرم قرمطی بودن میکشند؛ به دیوانش نیز رحم نمیکنند. در زمان پایان حکومت سامانیان، اسنادی موجود است که میتواند تأییدی بر این فکر باشد، که آثار او را سوزاندند یا از میان بردند و آنها که باقی ماندهاند هم، در تذکرهها و بیاضها و ... به صورت یک دیوان کامل و جامع باقی نمانده است!
وقتی که گراسیموف در سال ۱۹۵۴ با دعوت صدرالدین عینی ـ بنیادگذار ادبیات معاصر تاجیکستان ـ به تاجیکستان آمد و از آنجا با صدرالدین عینی ـ که اولین رودکیپژوه قدرتمند شوروی بود- با ماشینی بارکش (در آنزمان ماشین سواری نبود) به روستای رودک در پنجکنت رفتند که زادگاه و آرامگاه رودکی آنجاست و وقتی از کهنسالان و ریشسپیدان آنجا سراغ کردند، وقتی مزار را نبش کردند مردم آنجا تأیید کردند و گفتند اینجا یک زمانی قبر رودکینامی به عنوان یک نوازنده بوده است. وقتی مزار را شکافتند، گراسیموف تأیید کرد که یا باید ضربه آهن یا چیزی از پشت سرش خورده باشد یا اینکه از جلو چشمانش را به میل کشیدهاند و اینکه دوران پایان زندگی رودکی با ظلم و تعدی بوده است را تأیید میکند.
➖ بخشی از مصاحبه با ایلنا، خرداد ۱۳۹۸
@ehsanname
🔻 توضیح: میخائیل میخایلوویچ گراسیموف (۱۹۰۷-۱۹۷۰) مردمشناس و باستانشناس مشهورِ روس بود که به خاطر کارش در بازسازی چهره بر اساس قرائن و مدارکی نظیر بقایای جمجمه افراد شهرت دارد. گراسیموف چهرهٔ بیش از دویست نفر را بازسازی کرده، از جمله ایوان مخوف، تیمور لنگ، ... و رودکی. در تصویر زیر نحوۀ کار او پیداست.
@ehsanname
🔸سعید نفیسی (استاد تاریخ دانشگاه تهران و ادیب معروف): میتوان انگاشت که چون رودکی با ابوالفضل بلعمی وزیر بسیار نزدیک بوده است و این وزیر به سال ۳۲۹ [قمری] معزول شده و جیهانی به جای او نشسته است، نزدیکان و دوستان وی نیز مورد خشم نصر بن احمد واقع شده باشند و از آن جمله رودکی بوده است که بدین جهت یا جهاتی دیگر دیدگان او را میل کشیده و او را کور کرده باشند و اینکه در پایان عمر در پنجرودک، زادگاه خویش بوده و در آنجا مرده و مدفون گشته نیز مؤید این حدس است که پس از بلعمی او را از دربار رانده باشند ... در [سال] ۱۳۳۶ [شمسی] که در تاجیکستان در نزدیکی شهر پنجکنت در ناحیۀ رودک و در روستای پنجرودک در شمال سمرقند در گورستان کهنه ای که ابوسعد ادریسی در «تاریخ سمرقند» گور رودکی را در آنجا نشان داده است، پس از کاوش جایگاه قبر وی را یافتند و در آنجا استخوانهای وی از زیر خاک بیرون آمد. در کاسۀ چشم وی در جمجمهاش اثر سوختگی و برخورد با جسم گداختهای پیدا شد و مسلم شد که وقتی جسم گداختهای را در چشمان وی فرو بردهاند و آنچه «شرح تاریخ یمینی» گفته بود که چشم وی را میل کشیدهاند ثابت شد. در ستون فقرات وی نیز اثر شکستگی پدیدار بود و دانشمندان گفتند که برای کور کردن وی و نزدیک کردن چهرهاش به اخگری که سبب اثر گذاشتن آتش در استخوان جمجمه و کاسۀ چشم و کوری وی شده است سرش را بر روی آتش خم کردهاند و وی مقاومت کرده است و استخوان پشتش شکسته و شکستگی آن آشکار ست و در استخوان پشت باقی مانده است.
➖ از کتاب «محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی»، ۱۳۳۶، صفحات ۴۰۷ تا ۴۰۹
@ehsanname
🔹شاهمنصور شاهمیرزا (استاد دانشگاه دولتی دوشنبه و نویسنده): در پایان عمر رودکی او را به جرم قرمطی بودن میکشند؛ به دیوانش نیز رحم نمیکنند. در زمان پایان حکومت سامانیان، اسنادی موجود است که میتواند تأییدی بر این فکر باشد، که آثار او را سوزاندند یا از میان بردند و آنها که باقی ماندهاند هم، در تذکرهها و بیاضها و ... به صورت یک دیوان کامل و جامع باقی نمانده است!
وقتی که گراسیموف در سال ۱۹۵۴ با دعوت صدرالدین عینی ـ بنیادگذار ادبیات معاصر تاجیکستان ـ به تاجیکستان آمد و از آنجا با صدرالدین عینی ـ که اولین رودکیپژوه قدرتمند شوروی بود- با ماشینی بارکش (در آنزمان ماشین سواری نبود) به روستای رودک در پنجکنت رفتند که زادگاه و آرامگاه رودکی آنجاست و وقتی از کهنسالان و ریشسپیدان آنجا سراغ کردند، وقتی مزار را نبش کردند مردم آنجا تأیید کردند و گفتند اینجا یک زمانی قبر رودکینامی به عنوان یک نوازنده بوده است. وقتی مزار را شکافتند، گراسیموف تأیید کرد که یا باید ضربه آهن یا چیزی از پشت سرش خورده باشد یا اینکه از جلو چشمانش را به میل کشیدهاند و اینکه دوران پایان زندگی رودکی با ظلم و تعدی بوده است را تأیید میکند.
➖ بخشی از مصاحبه با ایلنا، خرداد ۱۳۹۸
@ehsanname
🔻 توضیح: میخائیل میخایلوویچ گراسیموف (۱۹۰۷-۱۹۷۰) مردمشناس و باستانشناس مشهورِ روس بود که به خاطر کارش در بازسازی چهره بر اساس قرائن و مدارکی نظیر بقایای جمجمه افراد شهرت دارد. گراسیموف چهرهٔ بیش از دویست نفر را بازسازی کرده، از جمله ایوان مخوف، تیمور لنگ، ... و رودکی. در تصویر زیر نحوۀ کار او پیداست.
Forwarded from احساننامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸«بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است» شعری از #محمود_درویش شاعر بزرگ فلسطینی @ehsanname
📚 از ادبیات داستانی فلسطین چی خواندیم؟
@ehsanname
📗 بحث از داستان معاصر فلسطینی را معمولاً با غسان کنفانی، نویسنده و روزنامهنگار معروف فلسطینی شروع میکنند که از اعضای رهبری ساف بود و نیمقرن پیش توسط عوامل موساد در بیروت ترور شد. از کنفانی در ایران هم داستان کودکانه «قندیل کوچک» را داریم که کنفانی نوشته و خودش هم نقاشی کرده (ترجمه غلامرضا امامی، کانون پرورش فکری کودکان)، هم رمان «مردانی در آفتاب» به فارسی ترجمه شده (با دو ترجمۀ احسان موسوی خلخالی، انتشارات نیلوفر و عدنان غریفی، نشر افراز). در کتاب «قصهها» هم گزیدۀ داستانهای کوتاه او بهترتیب زمان نگارش جمعآوری شده (ترجمه غلامرضا امامی، نشر روزبهان). داستان فیلم «بازمانده» سیفالله داد هم از روی یکی از داستانهای غسان کنفانی ساخته شده است. یک اثر دیگر از کنفانی که البته داستان نیست، مجموعه نامههای عاشقانۀ او به غادة السمان، شاعرۀ معروف سوری است که در کتاب «تپشهای شیدایی» (ترجمۀ غسان حمدان، کتاب سده) جمعآوری شده.
📘 اما معروفترین و مهمترین نویسندۀ فلسطینی امیل حبیبی است که رمان «المتشائل» او را با «صد سال تنهایی» مارکز مقایسه میکنند. این رمان در ایران با دو ترجمه منتشر شده است: «خوشخیال بداقبال» (ترجمۀ عطاءالله مهاجرانی، انتشارات امید ایرانیان) و «وقایع غریبِ غیبشدنِ سعید ابونحس خوشبدبین» (ترجمه احسان موسوی خلخالی، نشر نون). این کتاب اگرچه داستانی تو در تو و هزار و یک شبی دارد، اما در دل خودش ارجاعات فراوانی به حوادث سیاسی فلسطین و زندگی روزمره در سرزمینهای اشغالی دارد.
📔 از رنده عبدالفتاح، نویسندۀ فلسطینی مهاجر به استرالیا سه رمان به فارسی ترجمه شده: «بهم میاد» (ترجمه محسن بدره، نشر آرما) و «ده چیزی که از آن متنفرم» (ترجمه بهناز عابدی، نشر آرما) دربارۀ دوگانگی هویتی یک دختر مسلمان در کشوری غیرمسلمان است و رمان «جایی که خیابانها نام داشت» (ترجمه مجتبی ساقینی، نشر آرما) روایت یک مادربزرگ، برای نوهاش حیات است که باعث میشود این دختر نوجوان تصمیم بگیرد برای آوردن کمی خاک از زمینهای اجدادیاش به فلسطین اشغالی سفر کند.
📙 سوزان ابوالهوی، نویسنده فلسطینی ساکن آمریکا که خودش اشغال را تجربه کرده در رمان «زخم داوود» سوزان ابوالهوی (ترجمه فاطمه هاشمنژاد، نشر آرما) زندگی چهار نسل از یک خانواده فلسطینی را در دل سیر وقایع تاریخی این سرزمین روایت میکند.
📗 رضوی عاشور، نویسندۀ مصری است، اما او را هم میشود در این سیاهه آورد چون همسرش، مرید برغوثی، یکی از معروفترین شاعران و نویسندگان فلسطین است. رمان «من پناهنده نیستم» (ترجمه اسماء خواجهزاده، شهرستان ادب) داستان زندگی زنی فلسطینی به نام رقیه است که با خانوادهاش در شهر طنطوره زندگی میکند، اما مجیور به ترک این شهر میشود.
📕 یک مجموعه داستان کوتاه از نویسندگان شاخص فلسطینی مثل سوزان ابوالهواء، مرید برغوثی و… در کتاب «در جستجوی فلسطین» (با ترجمه یاسین قاسمی و خدیجه کبری اصغری، نشر روزگار) ترجمه شده. داستان کوتاهنویسهای جوان فلسطینی را هم میشود در کتاب «غزه از بازگشت مینویسد» (ترجمه امیرحسین حیدری، نشر آرما) پیدا کرد.
@ehsanname
📗 بحث از داستان معاصر فلسطینی را معمولاً با غسان کنفانی، نویسنده و روزنامهنگار معروف فلسطینی شروع میکنند که از اعضای رهبری ساف بود و نیمقرن پیش توسط عوامل موساد در بیروت ترور شد. از کنفانی در ایران هم داستان کودکانه «قندیل کوچک» را داریم که کنفانی نوشته و خودش هم نقاشی کرده (ترجمه غلامرضا امامی، کانون پرورش فکری کودکان)، هم رمان «مردانی در آفتاب» به فارسی ترجمه شده (با دو ترجمۀ احسان موسوی خلخالی، انتشارات نیلوفر و عدنان غریفی، نشر افراز). در کتاب «قصهها» هم گزیدۀ داستانهای کوتاه او بهترتیب زمان نگارش جمعآوری شده (ترجمه غلامرضا امامی، نشر روزبهان). داستان فیلم «بازمانده» سیفالله داد هم از روی یکی از داستانهای غسان کنفانی ساخته شده است. یک اثر دیگر از کنفانی که البته داستان نیست، مجموعه نامههای عاشقانۀ او به غادة السمان، شاعرۀ معروف سوری است که در کتاب «تپشهای شیدایی» (ترجمۀ غسان حمدان، کتاب سده) جمعآوری شده.
📘 اما معروفترین و مهمترین نویسندۀ فلسطینی امیل حبیبی است که رمان «المتشائل» او را با «صد سال تنهایی» مارکز مقایسه میکنند. این رمان در ایران با دو ترجمه منتشر شده است: «خوشخیال بداقبال» (ترجمۀ عطاءالله مهاجرانی، انتشارات امید ایرانیان) و «وقایع غریبِ غیبشدنِ سعید ابونحس خوشبدبین» (ترجمه احسان موسوی خلخالی، نشر نون). این کتاب اگرچه داستانی تو در تو و هزار و یک شبی دارد، اما در دل خودش ارجاعات فراوانی به حوادث سیاسی فلسطین و زندگی روزمره در سرزمینهای اشغالی دارد.
📔 از رنده عبدالفتاح، نویسندۀ فلسطینی مهاجر به استرالیا سه رمان به فارسی ترجمه شده: «بهم میاد» (ترجمه محسن بدره، نشر آرما) و «ده چیزی که از آن متنفرم» (ترجمه بهناز عابدی، نشر آرما) دربارۀ دوگانگی هویتی یک دختر مسلمان در کشوری غیرمسلمان است و رمان «جایی که خیابانها نام داشت» (ترجمه مجتبی ساقینی، نشر آرما) روایت یک مادربزرگ، برای نوهاش حیات است که باعث میشود این دختر نوجوان تصمیم بگیرد برای آوردن کمی خاک از زمینهای اجدادیاش به فلسطین اشغالی سفر کند.
📙 سوزان ابوالهوی، نویسنده فلسطینی ساکن آمریکا که خودش اشغال را تجربه کرده در رمان «زخم داوود» سوزان ابوالهوی (ترجمه فاطمه هاشمنژاد، نشر آرما) زندگی چهار نسل از یک خانواده فلسطینی را در دل سیر وقایع تاریخی این سرزمین روایت میکند.
📗 رضوی عاشور، نویسندۀ مصری است، اما او را هم میشود در این سیاهه آورد چون همسرش، مرید برغوثی، یکی از معروفترین شاعران و نویسندگان فلسطین است. رمان «من پناهنده نیستم» (ترجمه اسماء خواجهزاده، شهرستان ادب) داستان زندگی زنی فلسطینی به نام رقیه است که با خانوادهاش در شهر طنطوره زندگی میکند، اما مجیور به ترک این شهر میشود.
📕 یک مجموعه داستان کوتاه از نویسندگان شاخص فلسطینی مثل سوزان ابوالهواء، مرید برغوثی و… در کتاب «در جستجوی فلسطین» (با ترجمه یاسین قاسمی و خدیجه کبری اصغری، نشر روزگار) ترجمه شده. داستان کوتاهنویسهای جوان فلسطینی را هم میشود در کتاب «غزه از بازگشت مینویسد» (ترجمه امیرحسین حیدری، نشر آرما) پیدا کرد.
Forwarded from Poetica Project
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🗓 صدای افسانهای جنوب، جهانبخش کردیزاده یا آن طور که بوشهریها میگویند بخشو، در چنین روزی (۱۰ خرداد ۱۳۱۵) به دنیا آمده. به همین مناسبت یکی از روایتهای احسان عبدیپور را بخوانید (به نقل از اینستاگرام آقای کارگردان) که با لحن ویژۀ خودش، ماجرایی از مجالس بخشو را بازگو کرده است:
@ehsanname
تنها یک روایت وجود داره که میگه هایده ماه محرمِ سال پنجاه و سه تو بوشهر نوحه خونده. نمیدونم خوبه یا بد، ولی ئی سکهایه که به نامِ مسجدِ ظلمآباد ضرب شد و دیگه هیچ جای ممالک اسلامی تکرار نشد. ممد خروس داشت تو بُرِ داخلی سینه میزد... سینهی سنگین و قیامتی بود. میگن سقف دو سه بار جیریکهی زشتی داده انگار خواسته برُمبه. سی ثبت تو تاریخ لازمه همهی جزئیات بگم!
دستا میرفت بالا و یکجا میخورد رو قفسهی سینه ها وُ صدای ساطوری که تو قصابی رو کنده بشینه میداد. بخشو گفت "وااااحد " که یهو پشت بندش صدای چِقّهای اومد!
خروس صدا رو شناخت، صف ول کرد دوید سمت بخشو. بخشو تو محاصرهی سی چهل تا ضبط صوت بود. هر ضبطی هم قد یه بالشتی. یه طرفِ نوار پُر شده بود و پریده بود. ضبط "فیلیپس" تازه اومده بود و خروس دستمزد سه برج داده بود پاش. عشقش میخورد. جنگی او طرف نوار نهاد تو ضبط و دکمه فشار داد و گذاشتش جلو دهن بخشو کنار میکروفون و برگشت سر جاش تو صف تا بهترین کیفیت بخشو در طول تاریخ رو ضبط کنه. غافل که شتاب کرده و بجای دوتا دکمه، فقط یکیشو فشار داده. دکمهی پِلِی!
بخشو صدا داد تو سرش و خوند:
"نوبت جنگ به سالار شهیدان آآآمد"....
غافل از ایکه ضبط خروس دیگه صدا ضبط نمیکنه، میخواد یه کار دیگه بکنه...! شده بمب ساعتی و هی داره به لحظهی انفجار نزدیک میشه. اولِ نوار خالی بود و همین فرصت داد که بخشو بخونه:
"بر در خیمه شهنشاه غریبان آمد"
همی که بخشو فرود اومد که نفس بگیره سی بند بعدی....همی که شُشاش از هوا پر شد... تو سکوت محض، همه شُپِّهی عرق و لخت و صدای نفس، یهو هایده دو اکتاو رو دستش بلند شد که:
"وقتی میااای صدااای پااات از همه ..."
او سالا گوگوش و پوران و سوسن میومدن جلب سیاحان یا ناسیونال یا پرورشگاه، و گاردنپارتی میگرفتن. اولش، فکر همه رفت اونجا. صدا ولی از سمت بخشو میومد، صدا میومد ولی دهنش نمیجنبید. همه میخش شدهن. خروس مُهل نداد از همونجا شیرجه زد رو ضبط. شیرجهای که همه چیو تکمیل کرد و شب باشکوهی ساخت! چهل تا ضبط شُرِّشتی پهن شد کف زمین... دیگه، گرفتن و خفه کردن هایده از قبل هم سختتر شد. هم سی خروس هم سی یازده بُر سینهزن.
کریمِ اُسّاعلی میگه شو سختی رومون گذشت، هم باید با "تا وقتی از در تو میای لحظهی دیدن میرسه" ضرب میگرفتیم تا سینه خراب نشه، هم باید هوشیارِ پای لُختمون باشیم که تو دهن ضبط گیر نکنه.
سینهی سخت و پیچیدهای شد او سال. تاریخ باید بدونه فیلیپس در اولین حضورش تو بوشهر چه کرد!
@ehsanname
🔻تصویر از مستند «اربعین» (ناصر تقوایی، ۱۳۴۹)
@ehsanname
تنها یک روایت وجود داره که میگه هایده ماه محرمِ سال پنجاه و سه تو بوشهر نوحه خونده. نمیدونم خوبه یا بد، ولی ئی سکهایه که به نامِ مسجدِ ظلمآباد ضرب شد و دیگه هیچ جای ممالک اسلامی تکرار نشد. ممد خروس داشت تو بُرِ داخلی سینه میزد... سینهی سنگین و قیامتی بود. میگن سقف دو سه بار جیریکهی زشتی داده انگار خواسته برُمبه. سی ثبت تو تاریخ لازمه همهی جزئیات بگم!
دستا میرفت بالا و یکجا میخورد رو قفسهی سینه ها وُ صدای ساطوری که تو قصابی رو کنده بشینه میداد. بخشو گفت "وااااحد " که یهو پشت بندش صدای چِقّهای اومد!
خروس صدا رو شناخت، صف ول کرد دوید سمت بخشو. بخشو تو محاصرهی سی چهل تا ضبط صوت بود. هر ضبطی هم قد یه بالشتی. یه طرفِ نوار پُر شده بود و پریده بود. ضبط "فیلیپس" تازه اومده بود و خروس دستمزد سه برج داده بود پاش. عشقش میخورد. جنگی او طرف نوار نهاد تو ضبط و دکمه فشار داد و گذاشتش جلو دهن بخشو کنار میکروفون و برگشت سر جاش تو صف تا بهترین کیفیت بخشو در طول تاریخ رو ضبط کنه. غافل که شتاب کرده و بجای دوتا دکمه، فقط یکیشو فشار داده. دکمهی پِلِی!
بخشو صدا داد تو سرش و خوند:
"نوبت جنگ به سالار شهیدان آآآمد"....
غافل از ایکه ضبط خروس دیگه صدا ضبط نمیکنه، میخواد یه کار دیگه بکنه...! شده بمب ساعتی و هی داره به لحظهی انفجار نزدیک میشه. اولِ نوار خالی بود و همین فرصت داد که بخشو بخونه:
"بر در خیمه شهنشاه غریبان آمد"
همی که بخشو فرود اومد که نفس بگیره سی بند بعدی....همی که شُشاش از هوا پر شد... تو سکوت محض، همه شُپِّهی عرق و لخت و صدای نفس، یهو هایده دو اکتاو رو دستش بلند شد که:
"وقتی میااای صدااای پااات از همه ..."
او سالا گوگوش و پوران و سوسن میومدن جلب سیاحان یا ناسیونال یا پرورشگاه، و گاردنپارتی میگرفتن. اولش، فکر همه رفت اونجا. صدا ولی از سمت بخشو میومد، صدا میومد ولی دهنش نمیجنبید. همه میخش شدهن. خروس مُهل نداد از همونجا شیرجه زد رو ضبط. شیرجهای که همه چیو تکمیل کرد و شب باشکوهی ساخت! چهل تا ضبط شُرِّشتی پهن شد کف زمین... دیگه، گرفتن و خفه کردن هایده از قبل هم سختتر شد. هم سی خروس هم سی یازده بُر سینهزن.
کریمِ اُسّاعلی میگه شو سختی رومون گذشت، هم باید با "تا وقتی از در تو میای لحظهی دیدن میرسه" ضرب میگرفتیم تا سینه خراب نشه، هم باید هوشیارِ پای لُختمون باشیم که تو دهن ضبط گیر نکنه.
سینهی سخت و پیچیدهای شد او سال. تاریخ باید بدونه فیلیپس در اولین حضورش تو بوشهر چه کرد!
@ehsanname
🔻تصویر از مستند «اربعین» (ناصر تقوایی، ۱۳۴۹)
🔸طراحی جلدهای مختلف برای «۱۹۸۴» جورج اورول؛ رمانی که در دوران ریاستجمهوری ترامپ دوباره پرفروش شده است @ehsanname
🔺 ۲۰ سال بعد از انتشار اولین جلد هری پاتر، این ماه چهار کتاب جنبی دیگر دربارۀ مدرسه هاگوارتز منتشر میشوند. به نوشته پاترمور هر کدام از این کتابهای کوتاه به یکی از درسهای آموزشی هاگوارتز اختصاص دارند: دفاع در برابر جادوی سیاه؛ معجونها و گیاهشناسی؛ پیشگویی و طالعبینی؛ محافظت از موجودات جادویی. این کتابها ۲۷ ژوئن (۶ تیر) میآیند و قرار است به شکل الکترونیکی منتشر شوند، اما احتمالاً در ایران به شکل چاپی ارایه میشوند. قبلاً هم سه جلد کتاب جنبی دربارۀ خود مدرسه هاگوارتز منتشر شده بود @ehsanname
✅ داستان یک رباعی
@ehsanname
هشتصد سال پیش، در سال ۱۲۱۷ میلادی، راهبی ژاپنی به نام کِیسی جوئین برای سفر به هند، زادگاه بودا راهی غرب میشود. راهب به خاطر سختیهای سفر تا چین بیشتر نمیتواند برود و برمیگردد، اما در برگشت با خودش هدیهای برای استادش میآورد، نوشتهای که میگوید آن را هندیهای همسفرش در یک کشتی در چین برایش نوشتهاند و او گمان میکند دعا یا متنی مقدس است. استاد نمیتواند متن را بخواند و آن کاغذ در خزانۀ معبد کوزانجی در شهر کیوتو باقی میماند. در قرن اخیر، ایرانشناسهای ژاپنی متوجه ارزش این سند می شوند و میفهمند که راهب کیسی در واقع ایرانیها را دیده بوده و آن نوشتهها هم دو بیت و یک رباعی فارسی هستند. آنها دو بیت عمودی در بالای صفحه را خواندند که از «ویس و رامین» (جهانِ خرمی با کس نماند/ فلک روزی دهد روزی ستاند) است و «شاهنامه» (جهان یادگار است و ما رفتنی/ به مردم نماند بجز مردمی). اما آن رباعی پایین صفحه را نتوانستند درست بخوانند. قرائتهای استادان ایرانی هم چندان چنگی به دل نمیزد. تا اینکه سال ۱۳۶۹ خانم امیکو اوکادا، ایرانشناس معروف تصویر آن برگه را در مجله «آینده» (سال ۱۵، شماره ۱و۲) منتشر کرد (تصویر زیر🔻) و مرحوم قاسم هاشمینژاد توانست از روی این تصویر، راز رباعی را دریابد و آن را سال ۱۳۷۳ در دفتر شعر «گواهی عاشق اگر بپذیرند» منتشر کند. هاشمینژاد این کار را به کمک خاطرهاش از مادربزرگش انجام داد. او به یاد آورد که مادربزرگش، سواد قرآنی داشت و طرز نوشتن او از قواعد کتابت صحیفهها پیروی میکرد. هاشمینژاد حدس زد که علاوه بر بدخطی ناشی از تکانهای کشتی، شاید آن تاجر ایرانی هم همینطور نوشته باشد. یعنی همانطور که «اسماعیل» را در کتابت قرآنی «اسمعیل» مینویسند آن کلمه «یعین» را هم میشود «یاعین» خواند (اساتید قبلی همگی آن را «یعنی» خوانده بودند). در مورد کلمه «خلیف» هم میشود ی را پایۀ الف فرض کرد (اساتید قبلی آن را «خلیق» خوانده بودند که معنی نمیداد)، با حدس یکی دو کلمۀ افتاده، نتیجه میشود رباعی زیر که خداحافظی یک عاشقِ در حال مرگ است با معشوق:
گر در اجلم مسامحت خواهد بود
روشن کنم این دیده به دیدار تو زود
یا عین خلاف گردد این آس کبود
بدرود من از تو و تو از من بدرود
@ehsanname
@ehsanname
هشتصد سال پیش، در سال ۱۲۱۷ میلادی، راهبی ژاپنی به نام کِیسی جوئین برای سفر به هند، زادگاه بودا راهی غرب میشود. راهب به خاطر سختیهای سفر تا چین بیشتر نمیتواند برود و برمیگردد، اما در برگشت با خودش هدیهای برای استادش میآورد، نوشتهای که میگوید آن را هندیهای همسفرش در یک کشتی در چین برایش نوشتهاند و او گمان میکند دعا یا متنی مقدس است. استاد نمیتواند متن را بخواند و آن کاغذ در خزانۀ معبد کوزانجی در شهر کیوتو باقی میماند. در قرن اخیر، ایرانشناسهای ژاپنی متوجه ارزش این سند می شوند و میفهمند که راهب کیسی در واقع ایرانیها را دیده بوده و آن نوشتهها هم دو بیت و یک رباعی فارسی هستند. آنها دو بیت عمودی در بالای صفحه را خواندند که از «ویس و رامین» (جهانِ خرمی با کس نماند/ فلک روزی دهد روزی ستاند) است و «شاهنامه» (جهان یادگار است و ما رفتنی/ به مردم نماند بجز مردمی). اما آن رباعی پایین صفحه را نتوانستند درست بخوانند. قرائتهای استادان ایرانی هم چندان چنگی به دل نمیزد. تا اینکه سال ۱۳۶۹ خانم امیکو اوکادا، ایرانشناس معروف تصویر آن برگه را در مجله «آینده» (سال ۱۵، شماره ۱و۲) منتشر کرد (تصویر زیر🔻) و مرحوم قاسم هاشمینژاد توانست از روی این تصویر، راز رباعی را دریابد و آن را سال ۱۳۷۳ در دفتر شعر «گواهی عاشق اگر بپذیرند» منتشر کند. هاشمینژاد این کار را به کمک خاطرهاش از مادربزرگش انجام داد. او به یاد آورد که مادربزرگش، سواد قرآنی داشت و طرز نوشتن او از قواعد کتابت صحیفهها پیروی میکرد. هاشمینژاد حدس زد که علاوه بر بدخطی ناشی از تکانهای کشتی، شاید آن تاجر ایرانی هم همینطور نوشته باشد. یعنی همانطور که «اسماعیل» را در کتابت قرآنی «اسمعیل» مینویسند آن کلمه «یعین» را هم میشود «یاعین» خواند (اساتید قبلی همگی آن را «یعنی» خوانده بودند). در مورد کلمه «خلیف» هم میشود ی را پایۀ الف فرض کرد (اساتید قبلی آن را «خلیق» خوانده بودند که معنی نمیداد)، با حدس یکی دو کلمۀ افتاده، نتیجه میشود رباعی زیر که خداحافظی یک عاشقِ در حال مرگ است با معشوق:
گر در اجلم مسامحت خواهد بود
روشن کنم این دیده به دیدار تو زود
یا عین خلاف گردد این آس کبود
بدرود من از تو و تو از من بدرود
@ehsanname
🔺حالا که محمد صلاح با لیورپول قهرمان لیگ قهرمانان اروپا شده، یادی کنیم از ماجرای کتاب خواندن صلاح. سال پیش تقریباً در همین ایام، صلاح در توئیتر عکسی از خودش گذاشت که گوشۀ جلد کتابی هم در آن پیدا بود (+). از روی همان بخش کوچک عکس، نویسندۀ آمریکایی کتاب، مارک منسون متوجه شد این نسخۀ عربی کتابش است و از او تشکر کرد (+). اینطوری کتاب در دنیای عربزبان حسابی محبوب شد، طوری که فقط در ۱۲ساعت کتاب ۶۰۰هزار بار دانلود شد (+). این کتاب خودیاری، در ایران با اسامی «هنر ظریف بیخیالی»، «هنر ظریف رهایی از دغدغهها» و «بیخیالی طی کن» ترجمه شده است @ehsanname