احساننامه
🎬فیلم های اقتباسی جشنواره امسال: در جشنواره فجر ۳۷م دو اثر اقتباسی داریم. فیلم «۲۳نفر» مهدی جعفری اقتباسی است از خاطرات احمد یوسفزاده در کتاب «آن بیست و سه نفر» (و با نگاهی به کتاب «ملاصالح» نوشته رضیه غبیشی). فيلم «تیغ و ترمه» كيومرث پوراحمد هم برداشتی است…
🎬 سیوهفتمین جشنواره فیلم فجر، با برگزاری اختتامیه و اهدای سیمرغها به پایان رسید. یکی از نکات این جشنواره، اقتباس سینمایی از رمان یک نویسندۀ جوان توسط کارگردانی باسابقه بود، هرچند فیلم «تیغ و ترمه» پوراحمد چندان کار قابل قبولی از آب درنیامد. به هر حال یادداشت اعتراضی گلرنگ رنجبر، مؤلف «کی از این چرخ و فلک پیاده میشوم؟» در خبرآنلاین بحثی دربارۀ روند حقوقی اقتباس دارد: «آقای پوراحمد گفتند که قرارداد نهایی بین نشر چشمه و ایشان است و چه من موافق باشم یا نه، این پروژه ساخته میشود. متأسفانه قراداد امضاشده بین نشر چشمه و آقای پوراحمد، هیچ بندی برای رضایت بودن نویسنده از محصول نهایی پیشبینی نکرده بود...» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹اینکه جشنواره فیلم فجر بالاخره در سی و هفتمین دورهاش به استاد علی نصیریان سیمرغ داده، در واقع افتخاری برای خود این جشنواره است. وگرنه درجه یکی چون او، چه نیاز به این جوایز دارد؟ به قول بیهقی: «فضل جای دیگر نشیند.» @ehsanname
احساننامه
⚠️خانهاش ابری است! @ehsanname دی ماه سال گذشته بود که میراث فرهنگی، در جواب اعتراضها به وضعیت نگهداری از خانۀ نیما یوشیج، اعلام کرد با شکایت مالک به دیوان عدالت اداری، این خانه از ثبت ملی خارج شده است. انتشار این خبر همۀ دوستداران شعر و ادبیات فارسی را به…
📸 بعد از یک سال پیگیری دوستداران ادبیات و میراث فرهنگی، ماجرای خانۀ نیما یوشیج انگار بالاخره دارد به نتیجه میرسد. در جدیدترین خبر سازمان زیباسازی شهر تهران برای خریداری این خانۀ تاریخی اعلام آمادگی کرده است. کانال انتشارات سرزمین اهورایی هم عکسی از پاکسازی خانۀ نیما و تخلیه زبالههای انباشته از سالهای بیتوجهی منتشر کرده @ehsanname
احساننامه
📚غلامرضا عطاری، جورج واشنگتن و چارلز داروین @ehsanname ✍️احسان رضایی: در خبرهای هفته پیش بود که یک شهروند طبسی، دو جلد کتاب را بعد از ۴۰ سال صحیح و سالم دوباره به کتابخانه برگرداند. goo.gl/uV8mqt آقای غلامرضا عطاری، یک هفته قبل از زلزله طبس (۲۵ شهریور ۱۳۵۷)…
📗یک زن ۷۵ساله کانادایی، کتابی را که مادرش در ۲سالگی او، یعنی سال ۱۹۴۶ از کتابخانهای در آمریکا امانت گرفته بود با ۷۳سال تأخیر برگرداند. جالب است که این کتاب دربارۀ یک پستچی و داستانِ رسیدن است. سال گذشته هم دو جلد کتاب بعد از ۴۰سال به کتابخانه کانون پرورش فکری طبس برگشت @ehsanname
🗞چرا فلوبر از رسانهها متنفر بود؟
@ehsanname
✍️آلن دو باتن: مهمترین وعدۀ خبر پایین آوردن سطح نادانی، غلبه بر تعصب و ارتقای هوشمندی افراد و ملتهاست.
أما از بعضی جهات، نهادهای خبری همواره به قابلیت متضاد آنچه در بالا ذکر شد متهماند. به این که در راستای تحمیق بشريت قدم برمیدارند. یکی از سازشناپذیرترین منتقدان خبر در این راستا گوستاو فلوبر بود. فلوبر متعلق به نسلی بود که توزیع انبوه روزنامهها را بهصورت دست اول تجربه کرده است. در دوران کودکی او اخبار از طریق شایعه و یا از طریق روزنامههای تکبرگی با چاپ بد به دست مردم میرسید، اما وقتی به ۳۰سالگی رسیده بود به واسطۀ اختراع مطبوعات چایی، توسعه راهآهن، و تسهیل قوانین ناظر بر سانسور، روزنامههای پشتوانهدار و موثق رواج بسیار یافتند که مدعی بودند در سراسر فرانسه خوانندۀ میلیونی دارند.
فلوبر از آنچه به زعم او این روزنامهها به سر هوش و کنجکاوی هموطنانش میآوردند منزجر بود. او باور داشت که روزنامهها در حال انتشار نوع جدیدی از حماقت (که او «la betise» مینامید) در هر گوشه و کنار فرانسهاند. حماقتی که به مراتب از بیاطلاعی که پیش از روزنامه وجود داشت بدتر است. چرا که به اعتقاد او ناآگاهی انگیزۀ کسب فعالانۀ دانش است، اما آنچه روزنامهها میکنند عبارت است از پر کردن منفعلانۀ جای خالی دانش. از نگاه فلوبر تأثیر مطبوعات بهحدی مسموم بود که صرفا آدمهای کاملاً بیسواد و تحصیلنکرده از شانس تفکر صحیح برخوردار بودند: «چوپانان از سهچهارم طبقۀ متوسط فرانسه باشعورترند، چون اینها خودشان را گرفتار جنونِ آنچه در روزنامهها خواندهاند نکرده و مثل فرفره به بادِ آنچه این یا آن روزنامه گفته نمیچرخند.»
منفورترین شخصیت رمان «مادام بواری»، داروساز اومه، در همان ابتدای رمان به عنوان مصرفکنندۀ مشتاق خبر معرفی میشود که هر روز زمانی خاص را برای خواندن «le journal» (روزنامه) کنار میگذارد. اومه عصرها به باری به نام شیر طلایی میرود تا در حضور جمع بورژواهای محل رخدادهای جاری را نشخوار کنند: «بعد به بحث دربارۀ آنچه در روزنامه بود میپرداختند». تا آن ساعت اومه هر آنچه در خبر آمده را از بر بود و همه را تمام و کمال گزارش میکرد، از سرمقاله گرفته تا فاجعههای انسانی که در گوشه و کنار فرانسه یا دنیا اتفاق افتاده بود.
فلوبر از روزنامهها تنفر داشت چون بر این باور راسخ بود که اینها موذیانه خوانندگانشان را بر آن میدارند وظیفهای را به دیگران محوّل کنند که هیچ آدم صادقی هیچگاه آن را به گردن دیگری نمیاندازد: تفکر. رسانهها تلویحاً این امر را به اذهان متبادر میکنند که شکلگیری باورهای هوشمندانه و پیچیده در باب موضوعات مهم را اکنون میتوان به سادگی به کارکنان رسانه محوّل ساخت. و اینکه ذهن خواننده میتواند دست از مداقه، تفکر و کنکاش بکشد و تماماً به نتیجهگیریهای پرزرق و برق نویسندههای فیگارو و عمله و اکرهشان بسنده کند.
در دهه ۱۸۷۰، فلوبر بنا کرد به ضبط کردن آنچه به تعبير او الگوی حماقتبار تفکر برخاسته از دنیای مدرن بهصورت کلی و روزنامهها بالأخص بود. این مجموعۀ لغات که تحت عنوان «لغتنامۀ ایدههای متداول» بعد از مرگ فلوبر به چاپ رسید، از نظر او فرهنگنامۀ حماقت بشری است. به چند نمونه از مدخلهای این لغتنامه نگاهی میاندازیم:
▫️بودجه: آنچه هیچگاه تراز نمیشود.
▫️مسیحیت: آنچه بردگان را آزاد ساخت.
▫️جنگ صلیبی: آنچه برای تجارت ونیز منافع بیشمار داشت.
▫️الماس: همان زغال است، اگر در وضعیت طبیعی با آن مواجه شویم اصلاً به خودمان زحمت از زمین برداشتنش را هم نمیدهیم!
▫️ورزش: آنچه از تمام بیماریها جلوگیری میکند، همواره پیشنهاد میشود.
▫️عکاسی: آنچه نقاشی را از رواج میاندازد.
فلوبر میگوید در گذشته احمقها هیچ ایدهای نداشتند که ساختار کربنی الماس چگونه چیزی است. سطحی بودنشان بهوضوح و بهقوّت مشهود بود. اما امروزه مدیا این امر را ممکن کرده که شخصی همزمان هم فاقد تخیل و خلاقیت و خشکمغز باشد، هم بسیار بامعلومات. احمقِ مدرن بهطور روتین از این امکان برخوردار است که چیزهایی را بداند که در قدیم فقط نوابغ میدانستند و با اینهمه باز احمق بماند. و این ترکیبی یأسآور از خصلتهایی است که قرون قبل هیچ نگرانی از بابت آن نداشتند. از نگاه فلوبر، خبر حماقت را تجهیز کرده و به احمقها قدرت بخشیده است.
رسانههای عصر ما هم کمترین شانسی در فرونشاندن خشم فلوبر ندارند. اینها همچنان به چکشکاری کردن عقاید مخاطبشان در قالبهای استاندارد مشغولاند....
@ehsanname
📌از کتاب «خبر: راهنمای کاربران»، آلن دوباتن، ترجمۀ شقایق نظرزاده، نشر فرمهر، ۱۳۹۷، صفحات ۵۱-۵۴
bit.ly/2tsxM6p
@ehsanname
✍️آلن دو باتن: مهمترین وعدۀ خبر پایین آوردن سطح نادانی، غلبه بر تعصب و ارتقای هوشمندی افراد و ملتهاست.
أما از بعضی جهات، نهادهای خبری همواره به قابلیت متضاد آنچه در بالا ذکر شد متهماند. به این که در راستای تحمیق بشريت قدم برمیدارند. یکی از سازشناپذیرترین منتقدان خبر در این راستا گوستاو فلوبر بود. فلوبر متعلق به نسلی بود که توزیع انبوه روزنامهها را بهصورت دست اول تجربه کرده است. در دوران کودکی او اخبار از طریق شایعه و یا از طریق روزنامههای تکبرگی با چاپ بد به دست مردم میرسید، اما وقتی به ۳۰سالگی رسیده بود به واسطۀ اختراع مطبوعات چایی، توسعه راهآهن، و تسهیل قوانین ناظر بر سانسور، روزنامههای پشتوانهدار و موثق رواج بسیار یافتند که مدعی بودند در سراسر فرانسه خوانندۀ میلیونی دارند.
فلوبر از آنچه به زعم او این روزنامهها به سر هوش و کنجکاوی هموطنانش میآوردند منزجر بود. او باور داشت که روزنامهها در حال انتشار نوع جدیدی از حماقت (که او «la betise» مینامید) در هر گوشه و کنار فرانسهاند. حماقتی که به مراتب از بیاطلاعی که پیش از روزنامه وجود داشت بدتر است. چرا که به اعتقاد او ناآگاهی انگیزۀ کسب فعالانۀ دانش است، اما آنچه روزنامهها میکنند عبارت است از پر کردن منفعلانۀ جای خالی دانش. از نگاه فلوبر تأثیر مطبوعات بهحدی مسموم بود که صرفا آدمهای کاملاً بیسواد و تحصیلنکرده از شانس تفکر صحیح برخوردار بودند: «چوپانان از سهچهارم طبقۀ متوسط فرانسه باشعورترند، چون اینها خودشان را گرفتار جنونِ آنچه در روزنامهها خواندهاند نکرده و مثل فرفره به بادِ آنچه این یا آن روزنامه گفته نمیچرخند.»
منفورترین شخصیت رمان «مادام بواری»، داروساز اومه، در همان ابتدای رمان به عنوان مصرفکنندۀ مشتاق خبر معرفی میشود که هر روز زمانی خاص را برای خواندن «le journal» (روزنامه) کنار میگذارد. اومه عصرها به باری به نام شیر طلایی میرود تا در حضور جمع بورژواهای محل رخدادهای جاری را نشخوار کنند: «بعد به بحث دربارۀ آنچه در روزنامه بود میپرداختند». تا آن ساعت اومه هر آنچه در خبر آمده را از بر بود و همه را تمام و کمال گزارش میکرد، از سرمقاله گرفته تا فاجعههای انسانی که در گوشه و کنار فرانسه یا دنیا اتفاق افتاده بود.
فلوبر از روزنامهها تنفر داشت چون بر این باور راسخ بود که اینها موذیانه خوانندگانشان را بر آن میدارند وظیفهای را به دیگران محوّل کنند که هیچ آدم صادقی هیچگاه آن را به گردن دیگری نمیاندازد: تفکر. رسانهها تلویحاً این امر را به اذهان متبادر میکنند که شکلگیری باورهای هوشمندانه و پیچیده در باب موضوعات مهم را اکنون میتوان به سادگی به کارکنان رسانه محوّل ساخت. و اینکه ذهن خواننده میتواند دست از مداقه، تفکر و کنکاش بکشد و تماماً به نتیجهگیریهای پرزرق و برق نویسندههای فیگارو و عمله و اکرهشان بسنده کند.
در دهه ۱۸۷۰، فلوبر بنا کرد به ضبط کردن آنچه به تعبير او الگوی حماقتبار تفکر برخاسته از دنیای مدرن بهصورت کلی و روزنامهها بالأخص بود. این مجموعۀ لغات که تحت عنوان «لغتنامۀ ایدههای متداول» بعد از مرگ فلوبر به چاپ رسید، از نظر او فرهنگنامۀ حماقت بشری است. به چند نمونه از مدخلهای این لغتنامه نگاهی میاندازیم:
▫️بودجه: آنچه هیچگاه تراز نمیشود.
▫️مسیحیت: آنچه بردگان را آزاد ساخت.
▫️جنگ صلیبی: آنچه برای تجارت ونیز منافع بیشمار داشت.
▫️الماس: همان زغال است، اگر در وضعیت طبیعی با آن مواجه شویم اصلاً به خودمان زحمت از زمین برداشتنش را هم نمیدهیم!
▫️ورزش: آنچه از تمام بیماریها جلوگیری میکند، همواره پیشنهاد میشود.
▫️عکاسی: آنچه نقاشی را از رواج میاندازد.
فلوبر میگوید در گذشته احمقها هیچ ایدهای نداشتند که ساختار کربنی الماس چگونه چیزی است. سطحی بودنشان بهوضوح و بهقوّت مشهود بود. اما امروزه مدیا این امر را ممکن کرده که شخصی همزمان هم فاقد تخیل و خلاقیت و خشکمغز باشد، هم بسیار بامعلومات. احمقِ مدرن بهطور روتین از این امکان برخوردار است که چیزهایی را بداند که در قدیم فقط نوابغ میدانستند و با اینهمه باز احمق بماند. و این ترکیبی یأسآور از خصلتهایی است که قرون قبل هیچ نگرانی از بابت آن نداشتند. از نگاه فلوبر، خبر حماقت را تجهیز کرده و به احمقها قدرت بخشیده است.
رسانههای عصر ما هم کمترین شانسی در فرونشاندن خشم فلوبر ندارند. اینها همچنان به چکشکاری کردن عقاید مخاطبشان در قالبهای استاندارد مشغولاند....
@ehsanname
📌از کتاب «خبر: راهنمای کاربران»، آلن دوباتن، ترجمۀ شقایق نظرزاده، نشر فرمهر، ۱۳۹۷، صفحات ۵۱-۵۴
bit.ly/2tsxM6p
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
@ehsanname
🗞گزارش روزنامه «اطلاعات» ۲۵ بهمن ۱۳۴۵ از جزئیات درگذشت #فروغ_فرخزاد @ehsanname
گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق میافتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
@ehsanname
🗞گزارش روزنامه «اطلاعات» ۲۵ بهمن ۱۳۴۵ از جزئیات درگذشت #فروغ_فرخزاد @ehsanname
Forwarded from احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبودهاید و به زمین سفت نرسیدهاید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر میتواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمیتر از چیزی است که فکر میکنید. مثلا با جین آستنها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانوادهای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان میآید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر میافتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش میرود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش میشود و میافتد مشکلها. اگر پرشورترش را میخواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» میخواند و خوش میگذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کردهاند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش میکرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه میکند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف میکند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار میشود و عشق و عاشقی پدرش را درمیآورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یککم داستانش کند پیش میرود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاهطلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش میرود که دل خواننده برایش کباب میشود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونتهها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقتهای عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا میفهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگپریده، «بلندیهای بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد میدهد. هیثکلیف کولیزادهای است که پیش خانواده کاترین بزرگ میشود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق میشود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد میشنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا میآید و اول میرود پولدار میشود و بعد میزند از همه انتقام میگیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم میشود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بیحاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان میگذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشقپیشه میدهد و وقتی خودش و زندگیاش را نابود کرد، تازه میفهمد طرف چه آدم بیبتهای بوده است و خودش را سر به نیست میکند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمیآورد.
خیال میکنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم میآورد؟ اینقدر ساده نباشد، «رنجهای ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر میافتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار میشود. شارلوت هم از او خوشش میآید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانهای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقیتان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخیبرداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفتهنامه «کرگدن»
احساننامه
از عشق و دیگر اهریمنان احسان رضایی @ehsanname اگر از آنهایی هستید که فکر میکنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافیشاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانهای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان…
⬆️⬆️⬆️ بازتاب
@ehsanname
دوست عزیزم، محمد نجابتی که از مترجمان جوان و خوشآتیه است، دربارۀ مطلب فوق نکاتی را عنوان کرد و یه داستان عاشقانه دیگر هم معرفی کرد. شما هم بخوانید:
✍سلام آقای رضایی
جملۀ آخر متنی که در کانالتون گذاشتید («عشق شوخی بردار نیست») من رو یاد عنوان نمایشنامهای از آلفرد دو موسه انداخت. آلفرد دو موسه از نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه ست و اتفاقاً ماجرای عشقش به ژُرژ ساند (یکی دیگر از نویسندگان فرانسوی) و نامههای عاشقانهای که این دو برای هم فرستادند، در تاریخ ادبیات فرانسه بسیار مشهوره. پس از چند سال عشقوعاشقی، حین مسافرت به ونیز، ژرژ ساند شوخیش میگیره و برای همیشه آلفرد دو موسه رو ترک میکنه. از هجرِ ژرژ، موسه چنان ضربهای میخوره که یه به یک رمانتیک چندآتیشه تبدیل میشه و تا آخر عمر فقط دربارۀ عشق و بیوفایی معشوق مینویسه.
موسه «عشق شوخی بردار نیست» رو در سال ۱۸۳۴ نوشت، یعنی درست همون سالی که ساند ترکش کرد. این نمایشنامۀ کوتاه داستان یک پسرعمو دخترعمو رو روایت میکنه که از بچگی عاشق هم بودند و به قول معروف «عقدشون رو در آسمونها بستند». پردیکان (پسرعمو) چند سالی برای تحصیل از روستای محل زندگیشون دور بوده و حالا با یه دکترا زیر بغل برگشته. پدرِ جناب دکتر تصمیم داره که هرچه سریعتر برای پسرش آستین بالا بزنه و مراسم عروسی پردیکان و کامی رو برپا کنه. از طرفی، کامی بر اساس حرفهایی که از اطرافیان شنیده، نسبت به جنس مخالف بدبین شده و به خواستگاری پسرعمو جواب مثبت نمیده. پردیکان برای برانگیختن حسادت کامی و انتقامجویی، به دختر دیگهای به اسم روزِت ابراز علاقه میکنه. این اتفاق باعث میشه که هم کامی به ازدواج رضایت بده و هم روزت به پردیکان علاقهمند بشه و حالا بیا و درستش کن... این نمایشنامه اخیراً به فارسی ترجمه شده. (عشق شوخی بردار نیست/ترجمۀ فرخ صادقی/نشر خاموش)
bit.ly/2DDDZAX
در ضمن خدمتتون عرض کنم که موسه بر اساس عشقش به ژرژ ساند رمانی نوشته با عنوان «اعترافات یک کودک زمانه» که یک شاهکار عاشقانۀ به تمام معناست. پس از انتشار این کتاب، ژرژ ساند هم دست به قلم میبره و رمان «دلدار و دلباخته» رو مینویسه و شرح میده که چه اتفاقاتی بینشون افتاده، به هر حال از قدیم گفتن یک طرفه نباید به قاضی رفت. هم اعترافات یک کودک زمانه و هم دلدار و دلباخته به فارسی ترجمه و اخیراً بدست انتشارات علمی فرهنگی تجدید چاپ شدند.
@ehsanname
دوست عزیزم، محمد نجابتی که از مترجمان جوان و خوشآتیه است، دربارۀ مطلب فوق نکاتی را عنوان کرد و یه داستان عاشقانه دیگر هم معرفی کرد. شما هم بخوانید:
✍سلام آقای رضایی
جملۀ آخر متنی که در کانالتون گذاشتید («عشق شوخی بردار نیست») من رو یاد عنوان نمایشنامهای از آلفرد دو موسه انداخت. آلفرد دو موسه از نویسندگان قرن نوزدهم فرانسه ست و اتفاقاً ماجرای عشقش به ژُرژ ساند (یکی دیگر از نویسندگان فرانسوی) و نامههای عاشقانهای که این دو برای هم فرستادند، در تاریخ ادبیات فرانسه بسیار مشهوره. پس از چند سال عشقوعاشقی، حین مسافرت به ونیز، ژرژ ساند شوخیش میگیره و برای همیشه آلفرد دو موسه رو ترک میکنه. از هجرِ ژرژ، موسه چنان ضربهای میخوره که یه به یک رمانتیک چندآتیشه تبدیل میشه و تا آخر عمر فقط دربارۀ عشق و بیوفایی معشوق مینویسه.
موسه «عشق شوخی بردار نیست» رو در سال ۱۸۳۴ نوشت، یعنی درست همون سالی که ساند ترکش کرد. این نمایشنامۀ کوتاه داستان یک پسرعمو دخترعمو رو روایت میکنه که از بچگی عاشق هم بودند و به قول معروف «عقدشون رو در آسمونها بستند». پردیکان (پسرعمو) چند سالی برای تحصیل از روستای محل زندگیشون دور بوده و حالا با یه دکترا زیر بغل برگشته. پدرِ جناب دکتر تصمیم داره که هرچه سریعتر برای پسرش آستین بالا بزنه و مراسم عروسی پردیکان و کامی رو برپا کنه. از طرفی، کامی بر اساس حرفهایی که از اطرافیان شنیده، نسبت به جنس مخالف بدبین شده و به خواستگاری پسرعمو جواب مثبت نمیده. پردیکان برای برانگیختن حسادت کامی و انتقامجویی، به دختر دیگهای به اسم روزِت ابراز علاقه میکنه. این اتفاق باعث میشه که هم کامی به ازدواج رضایت بده و هم روزت به پردیکان علاقهمند بشه و حالا بیا و درستش کن... این نمایشنامه اخیراً به فارسی ترجمه شده. (عشق شوخی بردار نیست/ترجمۀ فرخ صادقی/نشر خاموش)
bit.ly/2DDDZAX
در ضمن خدمتتون عرض کنم که موسه بر اساس عشقش به ژرژ ساند رمانی نوشته با عنوان «اعترافات یک کودک زمانه» که یک شاهکار عاشقانۀ به تمام معناست. پس از انتشار این کتاب، ژرژ ساند هم دست به قلم میبره و رمان «دلدار و دلباخته» رو مینویسه و شرح میده که چه اتفاقاتی بینشون افتاده، به هر حال از قدیم گفتن یک طرفه نباید به قاضی رفت. هم اعترافات یک کودک زمانه و هم دلدار و دلباخته به فارسی ترجمه و اخیراً بدست انتشارات علمی فرهنگی تجدید چاپ شدند.
احساننامه
⬆️⬆️⬆️ بازتاب @ehsanname دوست عزیزم، محمد نجابتی که از مترجمان جوان و خوشآتیه است، دربارۀ مطلب فوق نکاتی را عنوان کرد و یه داستان عاشقانه دیگر هم معرفی کرد. شما هم بخوانید: ✍سلام آقای رضایی جملۀ آخر متنی که در کانالتون گذاشتید («عشق شوخی بردار نیست») من…
⬆️⬆️⬆️ بازتاب
@ehsanname
دوست گرامی، خانم دکتر لیلا قالیچی از استادان دانشگاه علوم پزشکی ایران، این نکته را یادآوری کردند که دو موسه فوقالذکر، علاوه بر ادبیات، در دنیای پزشکی هم نامآشناست.
آلفرد دو موسه (۱۸۱۰-۱۸۵۷) شاعر و نمایشنامهنویس سبک رومانتیسم، مع الاسف، به علت ابتلا به بیماری سیفلیس جوانمرگ شد. از عوارض این بیماری، نوعی نارسایی آئورت است. در بعضی از مبتلایان به نارسایی آئورت، علامت خاصی به وجود میآید که با هر ضربان قلب، سر یا گردن بیمار کمی باد میکند. این حالت را اولین بار پل دو موسه، در زندگینامۀ برادر شاعرش توصیف کرد و به همین دلیل حالا به اسم علامت دو موسه (de Musset's sign) در پزشکی معروف است.
@ehsanname
دوست گرامی، خانم دکتر لیلا قالیچی از استادان دانشگاه علوم پزشکی ایران، این نکته را یادآوری کردند که دو موسه فوقالذکر، علاوه بر ادبیات، در دنیای پزشکی هم نامآشناست.
آلفرد دو موسه (۱۸۱۰-۱۸۵۷) شاعر و نمایشنامهنویس سبک رومانتیسم، مع الاسف، به علت ابتلا به بیماری سیفلیس جوانمرگ شد. از عوارض این بیماری، نوعی نارسایی آئورت است. در بعضی از مبتلایان به نارسایی آئورت، علامت خاصی به وجود میآید که با هر ضربان قلب، سر یا گردن بیمار کمی باد میکند. این حالت را اولین بار پل دو موسه، در زندگینامۀ برادر شاعرش توصیف کرد و به همین دلیل حالا به اسم علامت دو موسه (de Musset's sign) در پزشکی معروف است.
احساننامه
🗞جایگزین «همشهری داستان» (بعد واگذاری فلهای مجلات همشهری) معرفی شد: فصلنامه داستانی «سان» با مدیرمسئولی ناهید طباطبایی و سردبیری آرش صادقبیگی. اولین شمارۀ «سان» آذر و با موضوعِ شب میآید @ehsanname
🗞شماره اول مجله «ناداستان» ۱۵ اسفند منتشر میشود. «ناداستان» دومین محصول تحریریۀ «همشهری داستان» سابق (در کنار نشریه «سان») است و اختصاص به روایتهای غیرداستانی دارد @ehsanname
✉️ "امیدم! پوران جانِ عزیزِ مهربانِ بداخلاقِ خوشقلبِ «کافرغضبِ» «مؤمن رضا»ی بدخرجِ خسیسِ حواسپرتِ جمعکنِ جیغبنفشیِ ژوکوندلبخندِ نُهمنشیرِ لگدزنِ صبورِ تندجوشِ فرشتهدیوِ سوهانعمرِ تسلیتبخشِ دیوانزنجیرِ خردمندِ پُر«بریز و بپاشِ» «جمع و جوریِ» قایمکنِ گمکنِ پیدانکنِ بینظمِ دقيقِ صد تومان گمکنِ چهارپولی پاکروحِ پلیددهنِ «مرد بیرونِ» «زن خانۀ» «همسر خوبِ» «همدم بدِ» «اهوراییذاتِ» «اهرمنیدادِ» امیدبخشِ یأسآورِ پر حرفِ حرفنشنوِ خونگرمِ پر جوش و خروشِ یخکنِ چون مرگ موشِ زودقهرِ زودآشتیِ گـَه بهشتیخصال و گـَه دوزخیروالِ ترش و شیرینِ تلخانگبینِ جمع ضدینِ رفع نقیضینِ بدترین بدِ خوبترین خوبِ «با وی نتوان زیستنِ» «بی وی نتوان بودنِ» روح مرگدهندۀ مرگ روحدمندۀ رحمت پرزحمتِ رنج پر از لذتِ هم شراب هم ۱شرنگِ هندوانۀ بدلرزِ اشکنۀ سرشکنِ خوشنوازشِ بدسرزنشِ جور به جورِ همیشه یکجورِ درهم برهمِ شلوغ پلوغِ قروقاطی! عزیزی که تو را نمیتوانم تحمل کنم و دنیا هم بی تو تحملناپذیر است!"
bit.ly/2GtaNR4
🔺شصت سال پیش، این نامه را علی شریعتی از پاریس برای همسرش نوشت. یکی از آن دست عاشقانههای که پیچیدگی عشق را نشان میدهد. مخاطب نامه، خانم دکتر پوران شریعت رضوی، امروز و در سن ۸۴سالگی درگذشت.
@ehsanname
bit.ly/2GtaNR4
🔺شصت سال پیش، این نامه را علی شریعتی از پاریس برای همسرش نوشت. یکی از آن دست عاشقانههای که پیچیدگی عشق را نشان میدهد. مخاطب نامه، خانم دکتر پوران شریعت رضوی، امروز و در سن ۸۴سالگی درگذشت.
@ehsanname
🔺ماجرای درختِ اینچهبرون در «آتش بدون دود» نادر ابراهیمی یادتان هست؟ تصویرسازی استاد قباد شیوا برای درخت مقدس، یکی از کارهایی است که در نمایشگاه تصویرسازیهای این استاد در گالری دیلمان به نمایش درآمده. برای بازدید از این نمایشگاه تا ۲۴ اسفند فرصت دارید
@ehsanname
📍گالری دیلمان: شریعتی، بالاتر از ظفر، خیابان پورمشکانی(کودکان غزه)، شماره ۵۰
@ehsanname
📍گالری دیلمان: شریعتی، بالاتر از ظفر، خیابان پورمشکانی(کودکان غزه)، شماره ۵۰
📸 طارق قاسمی، کتابفروش کابلی، گزارش نوشته از وضعیت فروش کتاب در افغانستان و پیرمرد ۷۸ سالهای که عاشق کتاب است و چون پول خرید ندارد، کتابفروشهای کابل به او کتاب امانت میدهند. خواندنی است:
https://www.hushdar.com/2018/03/06/kaka-sadiq-an-old-mane-in-kabul/
https://www.hushdar.com/2018/03/06/kaka-sadiq-an-old-mane-in-kabul/
🔺دفاع ادمین یکی از کانالهای دانلود غیرقانونی کتاب از ضرری که به ناشرها و پدیدآورندگان میزند، با منطقی عجیب: «پولش رو دادم!» @ehsanname
احساننامه
✅طالقانی به روایت داستاننویس @ehsanname محمود دولتآبادی، خالق «کلیدر» هم روزگاری را در زندان قصر گذرانده. او در اسفند ۱۳۵۳ بازداشت شد، یک شب مانده به پایان اجرای تئاتر «در اعماق» که یک ملودرامی اجتماعی روس بود. قبل از آن هم در تئاتر «حادثه درویشی» اثر ضدفاشیستی…
📗 یکی دیگر از آثار محمود دولتآبادی بعد از یک دهه مجوز نشر گرفت. کتاب «عبور از خود؛ از سرگذشت» مجموعهای از مصاحبهها و یادداشتهای آقای نویسنده است که روایتی از زندگی او به دست میدهد. از جمله مطالب کتاب مصاحبه دولت آبادی با مجله «یادآور» (۱۳۹۱) است دربارۀ دوران زندان و همبند بودن با آیتآلله طالقانی @ehsanname
📚 ماجرای رمان خواندن زنان قاجاری
bit.ly/2SYeX9z
استاد رسول جعفریان در کانال خود تصویری منتشر کرده از یادداشتی در پشت نسخهای خطی از کتاب «اسرار پاریس» اثر اوژن سو (۱۸۰۴-۱۸۵۷) که به خط دوستعلی خان معیرالممالک (نوۀ محبوبِ ناصرالدین شاه) است و نکاتی دربارۀ ترجمه و رواج رمانهای اروپایی در دوره ناصری دارد که برای اطلاع از تاریخ ترجمه و جنبههای اجتماعی آن جالب است:
@jafarian1964
«... مادرم عصمتالدوله محترمهترین دختر ناصرالدین شاه میل مفرطی داشت به خواندن قصص و حکایات.
در آن زمان، از رمانهای فرنگی در تهران ترجمه نمیشد و به طبع نمیرسید. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات، رئیس دارالترجمۀ دولتی بود و به امرِ شاه از تواریخ و قصص فرنگی ترجمه میکرد و به عرض میرسانید. از جمله این کتاب بود. زن اعتمادالسلطنه، اشرفالسطنه، چون میل مادر مرا به این قِسم کتُب میدانست، برای مادرم فرستاد که بخواند. چون کتاب مفصل بود و خواندنش به طول میانجامید، علی هذا مادرم کتاب را اوراق کرده به کُتّابِ عدیده داد، در زمان قلیلی استنساخ شد. علت اختلاف خطوط در کتاب این است.
در اطراف مادرم، همیشه از شاهزاده خانمها و خانمهای محترمه دیگر و پیرهزنهای خوشصبحت ده پانزده نفر بودند. در زمستانها کرسی بزرگی که در اطاق آئینه مینهادند، همه در اطراف کرسی نشسته به صحبتهای شیرین و خواندن کتاب وقت عزیز را میگذراندند. (وای بر امروز و تفریحات امروز و عبارات دلخراش مهوّع که در مجالس امروز برپا میباشد) (نعوذ بالله). این کتاب را در آن زمان مادرم میخواند. به این معنا که یکی از خانمها میخواند، پس از خسته شدن دیگری میخواند، و در ضمنِ خواندن تحقیقات مینمودند که بسیار شنیدنی و لذید بود. بعضی اوقات هم بنده در گوشهای قرار گرفته و گوش میدادم ولی چیزی نمیفهمیدم. روزگاری شیرینتر و بهتر از آن نمیشد...»
@ehsanname
bit.ly/2SYeX9z
استاد رسول جعفریان در کانال خود تصویری منتشر کرده از یادداشتی در پشت نسخهای خطی از کتاب «اسرار پاریس» اثر اوژن سو (۱۸۰۴-۱۸۵۷) که به خط دوستعلی خان معیرالممالک (نوۀ محبوبِ ناصرالدین شاه) است و نکاتی دربارۀ ترجمه و رواج رمانهای اروپایی در دوره ناصری دارد که برای اطلاع از تاریخ ترجمه و جنبههای اجتماعی آن جالب است:
@jafarian1964
«... مادرم عصمتالدوله محترمهترین دختر ناصرالدین شاه میل مفرطی داشت به خواندن قصص و حکایات.
در آن زمان، از رمانهای فرنگی در تهران ترجمه نمیشد و به طبع نمیرسید. محمدحسن خان اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات، رئیس دارالترجمۀ دولتی بود و به امرِ شاه از تواریخ و قصص فرنگی ترجمه میکرد و به عرض میرسانید. از جمله این کتاب بود. زن اعتمادالسلطنه، اشرفالسطنه، چون میل مادر مرا به این قِسم کتُب میدانست، برای مادرم فرستاد که بخواند. چون کتاب مفصل بود و خواندنش به طول میانجامید، علی هذا مادرم کتاب را اوراق کرده به کُتّابِ عدیده داد، در زمان قلیلی استنساخ شد. علت اختلاف خطوط در کتاب این است.
در اطراف مادرم، همیشه از شاهزاده خانمها و خانمهای محترمه دیگر و پیرهزنهای خوشصبحت ده پانزده نفر بودند. در زمستانها کرسی بزرگی که در اطاق آئینه مینهادند، همه در اطراف کرسی نشسته به صحبتهای شیرین و خواندن کتاب وقت عزیز را میگذراندند. (وای بر امروز و تفریحات امروز و عبارات دلخراش مهوّع که در مجالس امروز برپا میباشد) (نعوذ بالله). این کتاب را در آن زمان مادرم میخواند. به این معنا که یکی از خانمها میخواند، پس از خسته شدن دیگری میخواند، و در ضمنِ خواندن تحقیقات مینمودند که بسیار شنیدنی و لذید بود. بعضی اوقات هم بنده در گوشهای قرار گرفته و گوش میدادم ولی چیزی نمیفهمیدم. روزگاری شیرینتر و بهتر از آن نمیشد...»
@ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹ویدیویی از یک کانال یوتیوبی پرطرفدار زبانشناسی، که ریشۀ مشترک واژههای زبان فارسی با زبانهای اروپایی را نشان میدهد و باعث تعجب کاربران غیرایرانی شده @ehsanname
➖نقل این مطلب از + ، نسخۀ کامل ویدیو را هم اینجا + میتوانید ببینید
➖نقل این مطلب از + ، نسخۀ کامل ویدیو را هم اینجا + میتوانید ببینید
📚 ترجمههای مکرر و همزمان: با وجود ترجمههایی از رمان «خانه خاموش» اورهان پاموک، امسال هم ترجمۀ جدیدی از این رمان عرضه شد. جالب است که در ۳۰ سال اولی که از نشر این رمان میگذشت، ناشران ایرانی توجهی به آن نشان ندادند، اما از سال ۹۳ تاکنون این اثر ۶بار ترجمه شده @ehsanname
📸 امروز اتحادیه ناشران، عکاسان و خبرنگاران را به بازدید از انبار نگهداری کتابهای قاچاق کشفشده در تهران برد. در این انبار بیشتر از ۵۰۰ هزار جلد کتاب بود، یعنی بیشتر از تولید سالانه خیلی از ناشران معروف. کتاب قاچاق، اصطلاحی است برای فرآیندی که کتاب را خارج از اجازۀ ناشر و مولف/مترجم تکثیر میکند و سود فروشش را به جیب میزند. در بین کتابهای قاچاق، همه جور محصولی، از کتابهای بدون مجوز تا آثار پرفروش این سالها هست @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 مستند «نجف دریابندری، یک دور تمام»، ساختۀ شمیم مستقیمی از اول اسفند در سایت hashure.com اکران میشود و عواید فروشش صرفِ ساخت مستندی دیگری دربارۀ بزرگان ادبیات ایران خواهد شد @ehsanname