احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📚نکات و پیشنهادهایی در باب امانت کتاب
@ehsanname
🔹مهدی اسدزاده
گمانم سعدی باشد که سروده:

کتاب از دست دادن سست‌رائی است
که اغلب خوی مردم بی‌وفایی است
گرو بستان نه پایندان و سوگند
که پایندان نباشد همچو پابند

من گوش ندادم. به هر ناکس بوالهوسی امانت دادم، بی‌هیچ ضمانی. چنین است که شماری از عزیزترین کتابهایم را باخته‌ام.

امانت ندهید آقا
ندهید.

🔹عاطفه طیه
ایرج افشار در کتاب «یکی قطره باران» ذیل یادداشتی خواندنی با عنوان «امانت دادن کتاب» آورده:
«کتاب به امانت دادن میان پیشینیان مسئله‌ای غامض بوده است. به همین ملاحظات گفته‌اند و مَثلِ سائر شده است که هر کس کتابی به قرض دهد باید یک دستش را برید و آن که کتاب باز پس دهد هر دو دستش را!!»

🔹سیمجور
اگر دوستاتون کتابخونه‌تون رو زیاد غارت می‌کنند، بدید این دو بیت رو بخط خوش و زیبا بنویسند و رو کتابخونه نصب کنید:

ای آنکه کتاب خواهی از من
گر من ندهم تو را بد آید
معشوقۀ عارفان کتابست
"معشوقه به عاریت نشاید"

نسخۀ مجربی است اگر طرفتان اهل دل باشد.

🔹آقای ه‍
بالای کتابخانه تان بنویسید: کتابی که ارزش خواندن دارد ارزش خریدن هم دارد.
گویا از جرج برنارد شاو است.
@ehsanname
🔹امروز استاد محسن ابوالقاسمی، زبان‌شناس و یکی از آخرین چهره‌های نسل طلایی ایران‌شناسی، در ۸۲سالگی درگذشت. دکتر ابوالقاسمی متخصص زبان‌های باستانی ایران بود و از شیفتگان فرهنگ این مملکت. کتابهایش، «تاریخ مختصر زبان فارسی»، «راهنمای زبان‌های باستانی ایران»، «شعر در ایران پیش از اسلام، «دستور تاریخی زبان فارسی»، «ریشه‌شناسی»، ... همگی آثاری در عین حجم کمشان، سرشار از نکته و آموزش هستند. بخصوص که در این کتابها خبری از تعلقات و تعارف‌های ناسیونالیستی نیست و به جایش، دقت در بحث علمی را شاهدیم.
bit.ly/2BrLjiR
🔸برای یادبود این دانشی‌مرد، بخشی از سخنان یک استاد دیگر ادبیات، دکتر تقی پورنامداریان را دربارۀ او بخوانید که دو سال پیش در مراسم بزرگداشت دکتر ابوالقاسمی ایراد شده و زی و زندگی یک استاد را نشان می‌دهد.
@ehsanname
🔺دکتر تقی پورنامداریان: «استاد ابوالقاسمی به شدت از نمایش و خودنمایی بیزار بود. با همه فضلی که داشت به کتاب نوشتن چندان علاقه‌ای نداشت. آثار او که نوشتنش با نوعی خواهش و تحمیل همراه بوده است اگرچه از عمق دانش و تخصص او حکایت دارد، نسبت به میزان فضل و دانش او نمونه‌ای اندک از بسیار است. گویی که تألیف و تصنیف هم برای او نمایش بود که از آن پرهیز می‌کرد.

فکر نمی‌کنم او تا به حال نزد کسی درددل کرده باشد و از شادی و غم‌هایش سخن گفته باشد. هر چه بود در چهره‌اش پیدا می‌شد. آزاده‌ای بود که به جای سلوک با عقل منفعت‌اندیش، به اقتضای عواطفش زندگی می‌کرد. لطف و قهرش در حرکات و سکناتش و در حرف‌هایش با صمیمیت تمام و بدون پرده‌پوشی و تظاهر، حال روحی‌اش را افشا می‌کرد. فقط در جمع دانشجویان بود که تعریف‌هایش گل می‌کرد و با صدای بلند می‌خندید. در آن سال‌ها که در پژوهشکده فرهنگ ایران بخشی زیاد از روز را با ایشان در زیرزمین کتابخانه بودم، هیچ وقت یادم نمی‌آید کت و شلوار یک‌دست یا اطوکشیده پوشیده باشد. بعدها که به سفارش ایشان و توسط دکتر خانلری از آموزش و پرورش به فرهنگستان ادب و هنر منتقل، و مأمور کار در بنیاد فرهنگ ایران شدم به استاد بیشتر نزدیک شدم. استاد در بنیاد فرهنگ ایران با پنج شش نفر در کار نوشتن فرهنگ تاریخی بودند، از جمله دکتر جویا، استاد رضوی، استاد محمد روشن، استاد محق و دکتر امیری.

من و چهار پنج نفر دیگر از دانشجویان روی فیش‌ها کار می‌کردیم. استاد حلّال تمام مشکلات بود. معمولا صبح زود می‌آمد. صبحانه را غالباً در بنیاد می‌خورد. عباس، مستخدم بنیاد، یک روز سیرابی، یک روز کله‌پاچه و یک روز املت می‌آورد. استاد به سلیقه عباس صبحانه می‌خورد. یادم می‌آید در آن زمان که ما به بنیاد می‌رفتیم برای کارآموزی، استاد مفصل‌های دستش درد می‌کرد. از دایرةالمعارف پزشکی، دارویی به نام کلشی‌سین برای دردش پیدا کرده بود، و از کتاب‌های «الابنیه» و «هدایة المتعلمین»، سورنجان را. آن روزها هنوز به جایی نرسیده بود که ناز طبیبان را تحمل کند. بعد از مدتی فهمید که کلشی‌سین همان سورنجان است. ظهرها، بعد از این عارضه دیگر به چلوکبابی نمی‌رفتیم. پروتئین حیوانی برای دست استاد خوب نبود. به دکانی کاه‌گلی و محقر که مرکب از دو دایره مطبق بود می‌رفتیم. کارگرهای ساختمان هم برای خوردن دیزی آن‌جا می‌آمدند. در طبقه گرد پایین دیزی‌ها را بار می‌گذاشتند و در طبقه گرد بالا مشتری‌ها روی گلیم و حصیری دیزی صرف می‌کردند. طبقه پایین را پلکانی آهنی و تقریباً عمودی به طبقه بالا مربوط می‌کرد. برآمدن از این پله‌ها از طبقه پایین به بالا خیلی آسان نبود، به بندبازی شبیه بود. استاد از جلو می‌رفت و بقیه هم به دنبال ایشان. کسی ما را مجبور نکرده بود برای خوردن دیزی که نخود و لوبیایش پروتئین گیاهی داشت و برای نقرس مفید بود چنان بندبازی دشواری را تجربه کنیم، اما همه فکر می‌کردیم باید استاد را همراهی کنیم.
 استاد چندان پروای شأن و مقام را نداشت و هیچ آداب و ترتیبی را رعایت نمی‌کرد. تابستان وقتی هوای بنیاد گرم می‌شد گاهی از عباس قیچی می‌خواست. عباس که هرچه استاد می‌خواست از زیر سنگ هم شده پیدا می‌کرد و می‌آورد، قیچی می‌آورد. استاد با قیچی آستین پیراهنش را تا نزدیک بازو می‌برید و پیرهن آستین ‌بلندش را آستین‌کوتاه می‌کرد. معمولا کج و معوج از آب در می‌آمد. اما بالاخره آستین‌ کوتاه، آستین‌ کوتاه بود.

حقیر اگرچه پیراهن آستین ‌کوتاه درست کردن و در کلبه‌ای از آن دست آبگوشت خوردن را خیلی از استاد یاد نگرفتم، اما از فضل و دانش استاد بسیار آموختم. گاهی هم که عملی منافی با اقتضای اخلاق غالب عصر از بنده سر می‌زند، بی‌ارتباط با اخلاق و رفتار عجیب این مرد بسیاردانِ آزادۀ یکسره تهی از ریا و تظاهر نیست.»
@ehsanname
📸 از چپ: دکتر #شفیعی_کدکنی، خانم دکتر ژاله آموزگار و دکتر محسن ابوالقاسمی، در مراسم بزرگداشت ابوالقاسمی (۱ دی ۹۵)
با هیچ زن جز تو دلِ دریا شدن نیست
یاراییِ درگیر توفان‌ها شدن نیست

در خورد تو، ای هم تو موج و هم تو ساحل!
جز ناخدای کشتی مولا شدن نیست

تو نور چشم مصطفی و کس بجز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نیست

تو مادر سبطینی و غیر از تو کس را
اهلیّت صدیقۀ کبری شدن نیست

جز تو زنی را شوکتِ در باغ هستی
سرو چمان عالم بالا شدن نیست

جز با تو شأن گم شدن از چشم مردم
وآنگاه در چشم خدا پیدا شدن نیست

نخلی که تو در سایه‌اش آسودی او را
در سایۀ تو، حسرت طوبا شدن نیست

ای عالم امکان خبر، تو مبتدایش
آن جمله‌ای که در خور معنا شدن نیست

سنگ صبور مردی از آن‌گونه بودن
با هیچ زن ظرفیت زهرا شدن نیست

#حسین_منزوی
@ehsanname
🎨 تابلوی «لاهوت در تابوت» اثر حسن روح‌الامین، روایتی از تشییع شبانه حضرت زهرا (س)
bit.ly/2tdrKGk
ترجمه بند هفتم از منظومۀ مانویِ «انگدروشنان» کار دکتر محسن ابوالقاسمی:

توضیح: در منظومهٔ انگدروشنان، دل که اسیر ماده شده آرزو می‌کند نجات‌دهنده‌ای به رهانیدن او از اسارت ماده بپردازد. انگدروشنان واژه‌های آغازی منظومه است که بر منظومه اطلاق شده است. «انگــَد» به معنی غنی است و «روشنان» به معنی موجودات نوری است، روی هم: دوست غنی موجودات الهی.

ترجمه:
بیا تو ای دل و دیگر مترس
مرگ فروافتاد و بیماری گریخت

و پایان گرفت پیمانهٔ روزهای آشفته
و ترسش رفت به میغهای آذرین

بیا تو ای دل و فراز چم
و مباد آرزو بر کدهٔ دشواری

که همه نابودی رنج مرگ است
و خود بیرون افگنده شدی از آرامگاه اصلی تو

و همهٔ رنج که تو بردی به دوزخ
برای آن بردی از ازل و آغاز

دیگر اینجا بیا به شادی بی‌زاری
و خرم منشین به آرامگاه مرگ‌آور

برمگرد و ببین چهرهٔ تن‌ها را
که نشسته‌اند به دشواری آنها با دوستان

و بنگر بازگردند به هر تولد دوباره
و به هر رنج و زندان خفه‌کننده

و بنگر دوباره تولد یابند به همهٔ آفریده‌ها
و شنیده شود بانگ آنها به آه سوزان

دیگر اینجا بیا و مباش عاشقِ
این زیبایی که به هرگونه نابود شود

و افتد و گداخته‌ گردد چون برف در آب
و هر شکل زیبایی را ماندن نیست

و پژمرد و میرد چون گل بریده
که به آفتاب خوشَد و آن شکل نابود شود

دیگر بیا تو ای دل و مباش عاشقِ
شمار زمانها و روزهای کم

و برمگرد به سوی هر شکلی
مرگ است آرزو که به نابودی می‌کشاند.

📌از کتاب «شعر در ایران پیش از اسلام»، (انتشارات طهوری، ۱۳۸۳)، صفحات ۱۴۹-۱۶۲
@ehsanname
🔹مطلب را از توئیتر نیما جم نقل کردم. ترجمۀ دیگری از این شعر بلندِ مانوی (نسخه کامل) کارِ دکتر ایرج وامقی را می‌توانید اینجا بخوانید
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖 تاریخ چاپ کتاب در ایران در ۳ دقیقه - کاری از خانه کتاب
@khaneyeketab
@ehsanname
▪️رجب ابراهیمی (فرهاد) شاعر آذربایجانیِ معروف روز گذشته (۲۰ بهمن) درگذشت. معروفترین سرودۀ او «آیریلیق» (جدایی) است که آن را سال ۱۳۳۵ گفته بود که با اجرای آن توسط رشید بهبودف در سال ۱۳۴۲ شهرتی جهانی پیدا کرد @ehsanname
Ayriliq
Rashid Behbudov
🎼 تصنیف «آیرلیق» سرودۀ رجب ابراهیمی با صدای رشید بهبودف
@ehsanname
🔹فیکریندن گئجه‌لر یاتا بیلمیرم
بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم
نئیله‌ییم کی سنه چاتا بیلمیرم
آیریلیق، آیریلیق، آمان آیریلیق
هر بیر درد‌دن اولار یامان آیریلیق...
@ehsanname
🔸از فکر تو شب‌ها خوابم نمی‌برد
نمی‌توانم این فکر را از سرم بیرون کنم
چه کنم که نمی‌توانم به تو برسم
جدایی، جدایی، امان از جدایی
از هر دردی بدتر جدایی...
📊در فاصله سالهای ۱۳۵۷ تا پایان ۱۳۹۶، یک میلیون و ۲۳۲هزار و ۵۱۰ عنوان کتاب چاپ شده است. بیشترین موضوع این کتابها چی بوده؟ ۱۸درصد کتابهای درسی و کمک‌آموزشی، ۱۶درصد کتابهای گروه دین، ۱۴درصد کتابهای کودک و ۱۳درصد کتابهای حوزۀ ادبیات شامل شعر و رمان و پژوهش‌های ادبی @ehsanname
📷 نمای دیروز: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از مریم زندی @ehsanname
📷 نمای دیروز: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از مریم زندی @ehsanname
📷 نمای دیروز: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از مریم زندی @ehsanname
📷 نمای دیروز: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از مریم زندی @ehsanname
📷 نمای دیروز: فروش کتابهای انقلابی معروف به کتابهای «جلد سفید» در روزهای انقلاب، بهمن ۱۳۵۷، دانشگاه تهران – عکس از آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
احسان‌نامه
🎬فیلم های اقتباسی جشنواره امسال: در جشنواره فجر ۳۷م دو اثر اقتباسی داریم. فیلم «۲۳نفر» مهدی جعفری اقتباسی است از خاطرات احمد یوسف‌زاده در کتاب «آن بیست و سه نفر» (و با نگاهی به کتاب «ملاصالح» نوشته رضیه غبیشی). فيلم «تیغ و ترمه» كيومرث پوراحمد هم برداشتی است…
🎬 سی‌وهفتمین جشنواره فیلم فجر، با برگزاری اختتامیه و اهدای سیمرغ‌ها به پایان رسید. یکی از نکات این جشنواره، اقتباس سینمایی از رمان یک نویسندۀ جوان توسط کارگردانی باسابقه بود، هرچند فیلم «تیغ و ترمه» پوراحمد چندان کار قابل قبولی از آب درنیامد. به هر حال یادداشت اعتراضی گلرنگ رنجبر، مؤلف «کی از این چرخ و فلک پیاده می‌شوم؟» در خبرآنلاین بحثی دربارۀ روند حقوقی اقتباس دارد: «آقای پوراحمد گفتند که قرارداد نهایی بین نشر چشمه و ایشان است و چه من موافق باشم یا نه،‌ این پروژه ساخته می‌شود. متأسفانه قراداد امضاشده بین نشر چشمه و آقای پوراحمد، هیچ بندی برای رضایت بودن نویسنده از محصول نهایی پیش‌بینی نکرده بود...» @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹این‌که جشنواره فیلم فجر بالاخره در سی و هفتمین دوره‌اش به استاد علی نصیریان سیمرغ داده، در واقع افتخاری برای خود این جشنواره است. وگرنه درجه یکی چون او، چه نیاز به این جوایز دارد؟ به قول بیهقی: «فضل جای دیگر نشیند.» @ehsanname
احسان‌نامه
⚠️خانه‌اش ابری است! @ehsanname دی ماه سال گذشته بود که میراث فرهنگی، در جواب اعتراض‌ها به وضعیت نگهداری از خانۀ نیما یوشیج، اعلام کرد با شکایت مالک به دیوان عدالت اداری، این خانه از ثبت ملی خارج شده است. انتشار این خبر همۀ دوستداران شعر و ادبیات فارسی را به…
📸 بعد از یک سال پیگیری دوستداران ادبیات و میراث فرهنگی، ماجرای خانۀ نیما یوشیج انگار بالاخره دارد به نتیجه می‌رسد. در جدیدترین خبر سازمان زیباسازی شهر تهران برای خریداری این خانۀ تاریخی اعلام آمادگی کرده است. کانال انتشارات سرزمین اهورایی هم عکسی از پاکسازی خانۀ نیما و تخلیه زباله‌های انباشته از سال‌های بی‌توجهی منتشر کرده @ehsanname
احسان‌نامه
📚غلامرضا عطاری، جورج واشنگتن و چارلز داروین @ehsanname ✍️احسان رضایی: در خبرهای هفته پیش بود که یک شهروند طبسی، دو جلد کتاب را بعد از ۴۰ سال صحیح و سالم دوباره به کتابخانه برگرداند. goo.gl/uV8mqt آقای غلامرضا عطاری، یک هفته قبل از زلزله طبس (۲۵ شهریور ۱۳۵۷)…
📗یک زن ۷۵ساله کانادایی، کتابی را که مادرش در ۲سالگی او، یعنی سال ۱۹۴۶ از کتابخانه‌ای در آمریکا امانت گرفته بود با ۷۳سال تأخیر برگرداند. جالب است که این کتاب دربارۀ یک پستچی و داستانِ رسیدن است. سال گذشته هم دو جلد کتاب بعد از ۴۰سال به کتابخانه کانون پرورش فکری طبس برگشت @ehsanname
🗞چرا فلوبر از رسانه‌ها متنفر بود؟
@ehsanname
✍️آلن دو باتن: مهمترین وعدۀ خبر پایین آوردن سطح نادانی، غلبه بر تعصب و ارتقای هوشمندی افراد و ملت‌هاست.
أما از بعضی جهات، نهادهای خبری همواره به قابلیت متضاد آنچه در بالا ذکر شد متهم‌اند. به این که در راستای تحمیق بشريت قدم برمی‌دارند. یکی از سازش‌ناپذیرترین منتقدان خبر در این راستا گوستاو فلوبر بود. فلوبر متعلق به نسلی بود که توزیع انبوه روزنامه‌ها را به‌صورت دست اول تجربه کرده است. در دوران کودکی او اخبار از طریق شایعه و یا از طریق روزنامه‌های تک‌برگی با چاپ بد به دست مردم می‌رسید، اما وقتی به ۳۰سالگی رسیده بود به واسطۀ اختراع مطبوعات چایی، توسعه راه‌آهن، و تسهیل قوانین ناظر بر سانسور، روزنامه‌های پشتوانه‌دار و موثق رواج بسیار یافتند که مدعی بودند در سراسر فرانسه خوانندۀ میلیونی دارند.

فلوبر از آنچه به زعم او این روزنامه‌ها به سر هوش و کنجکاوی هموطنانش می‌آوردند منزجر بود. او باور داشت که روزنامه‌ها در حال انتشار نوع جدیدی از حماقت (که او «la betise» می‌نامید) در هر گوشه و کنار فرانسه‌اند. حماقتی که به مراتب از بی‌اطلاعی که پیش از روزنامه وجود داشت بدتر است. چرا که به اعتقاد او ناآگاهی انگیزۀ کسب فعالانۀ دانش است، اما آنچه روزنامه‌ها می‌کنند عبارت است از پر کردن منفعلانۀ جای خالی دانش. از نگاه فلوبر تأثیر مطبوعات به‌حدی مسموم بود که صرفا آدم‌های کاملاً بی‌سواد و تحصیل‌نکرده از شانس تفکر صحیح برخوردار بودند: «چوپانان از سه‌چهارم طبقۀ متوسط فرانسه باشعورترند، چون اینها خودشان را گرفتار جنونِ آنچه در روزنامه‌ها خوانده‌اند نکرده و مثل فرفره به بادِ آنچه این یا آن روزنامه گفته نمی‌چرخند.»

منفورترین شخصیت رمان «مادام بواری»، داروساز اومه، در همان ابتدای رمان به عنوان مصرف‌کنندۀ مشتاق خبر معرفی می‌شود که هر روز زمانی خاص را برای خواندن «le journal» (روزنامه) کنار می‌گذارد. اومه عصرها به باری به نام شیر طلایی می‌رود تا در حضور جمع بورژواهای محل رخدادهای جاری را نشخوار کنند: «بعد به بحث دربارۀ آنچه در روزنامه بود می‌پرداختند». تا آن ساعت اومه هر آنچه در خبر آمده را از بر بود و همه را تمام و کمال گزارش می‌کرد، از سرمقاله گرفته تا فاجعه‌های انسانی که در گوشه و کنار فرانسه یا دنیا اتفاق افتاده بود.

فلوبر از روزنامه‌ها تنفر داشت چون بر این باور راسخ بود که اینها موذیانه خوانندگان‌شان را بر آن می‌دارند وظیفه‌ای را به دیگران محوّل کنند که هیچ آدم صادقی هیچگاه آن را به گردن دیگری نمی‌اندازد: تفکر. رسانه‌ها تلویحاً این امر را به اذهان متبادر می‌کنند که شکل‌گیری باورهای هوشمندانه و پیچیده در باب موضوعات مهم را اکنون می‌توان به سادگی به کارکنان رسانه محوّل ساخت. و این‌که ذهن خواننده می‌تواند دست از مداقه، تفکر و کنکاش بکشد و تماماً به نتیجه‌گیری‌های پرزرق و برق نویسنده‌های فیگارو و عمله و اکره‌شان بسنده کند.

در دهه ۱۸۷۰، فلوبر بنا کرد به ضبط کردن آنچه به تعبير او الگوی حماقت‌بار تفکر برخاسته از دنیای مدرن به‌صورت کلی و روزنامه‌ها بالأخص بود. این مجموعۀ لغات که تحت عنوان «لغت‌نامۀ ایده‌های متداول» بعد از مرگ فلوبر به چاپ رسید، از نظر او فرهنگنامۀ حماقت بشری است. به چند نمونه از مدخل‌های این لغت‌نامه نگاهی می‌اندازیم:
▫️بودجه: آنچه هیچ‌گاه تراز نمی‌شود.
▫️مسیحیت: آنچه بردگان را آزاد ساخت.
▫️جنگ صلیبی: آنچه برای تجارت ونیز منافع بی‌شمار داشت.
▫️الماس: همان زغال است، اگر در وضعیت طبیعی با آن مواجه شویم اصلاً به خودمان زحمت از زمین برداشتنش را هم نمی‌دهیم!
▫️ورزش: آنچه از تمام بیماری‌ها جلوگیری می‌کند، همواره پیشنهاد می‌شود.
▫️عکاسی: آنچه نقاشی را از رواج می‌اندازد.

فلوبر می‌گوید در گذشته احمق‌ها هیچ ایده‌ای نداشتند که ساختار کربنی الماس چگونه چیزی است. سطحی بودنشان به‌وضوح و به‌قوّت مشهود بود. اما امروزه مدیا این امر را ممکن کرده که شخصی همزمان هم فاقد تخیل و خلاقیت و خشک‌مغز باشد، هم بسیار بامعلومات. احمقِ مدرن به‌طور روتین از این امکان برخوردار است که چیزهایی را بداند که در قدیم فقط نوابغ می‌دانستند و با این‌همه باز احمق بماند. و این ترکیبی یأس‌آور از خصلت‌هایی است که قرون قبل هیچ نگرانی از بابت آن نداشتند. از نگاه فلوبر، خبر حماقت را تجهیز کرده و به احمق‌ها قدرت بخشیده است.

رسانه‌های عصر ما هم کمترین شانسی در فرونشاندن خشم فلوبر ندارند. اینها همچنان به چکش‌کاری کردن عقاید مخاطبشان در قالب‌های استاندارد مشغول‌اند....
@ehsanname
📌از کتاب «خبر: راهنمای کاربران»، آلن دوباتن، ترجمۀ شقایق نظرزاده، نشر فرمهر، ۱۳۹۷، صفحات ۵۱-۵۴
bit.ly/2tsxM6p
به مادرم گفتم: «دیگر تمام شد»
گفتم: «همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می‌افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم»
@ehsanname
🗞گزارش روزنامه «اطلاعات» ۲۵ بهمن ۱۳۴۵ از جزئیات درگذشت #فروغ_فرخزاد @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 من از نهایت شب حرف می‌زنم ...» شعری از #فروغ_فرخزاد با صدای #مهدی_اخوان_ثالث @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
از عشق و دیگر اهریمنان
احسان رضایی
@ehsanname
اگر از آنهایی هستید که فکر می‎کنید عشق و نامزدی به این است که از صبح تا شب بروید پارک و سینما و کافی‌شاپ و یک گل دستتان بگیرید و با هم قرار بگذارید خانه‌ای بسازید در و دیوارش همه نور، معلوم است که در کل عمرتان یک روز هم عاشق نبوده‎اید و به زمین سفت نرسیده‌اید. برای شما، شاید بهترین کار، خواندن چندتا کتاب عاشقانه درست و حسابی باشد تا بفهمید این عشق و عاشقی چقدر می‌تواند خوب، خوشایند و خطرناک باشد.
برای شروع باید بروید سراغ کلاسیکها. عشق، قدیمی‌تر از چیزی است که فکر می‌کنید. مثلا با جین آستن‌ها، بخصوص «غرور و تعصب»ش شروع کنید. ماجرای خانواده‌ای که چهارتا دختر دارند و همسایۀ جدیدی برایشان می‌آید که بِه از شما نباشد، آقای جوان برازنده پولدار و مهمتر از همه مجردی است. پر واضح است که مادر خانواده به فکر می‌افتد از این نمد، برای دخترها کلاهی بسازد. جریان برو و بیا و قالیچه لب بوم تکان بده دارد خوب پیش می‌رود که دوستِ ازخودراضی آقای همسایه پیدایش می‌شود و می‌افتد مشکلها. اگر پرشورترش را می‌خواهید، بروید سراغ «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. داستان یک راننده آمبولانس در زمان جنگ جهانی اول که دارد برای خودش «دل ای، دل ای ...» می‌خواند و خوش می‌گذراند و عقیده دارد عشق چیز مزخرفی است که شاعرها بیخودی بزرگش کرده‌اند. به قول بیهقی اما «قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد». یک سال بعد، راننده قصه ما کاملا عوض شده، پرستاری که موقع بستری او در بیمارستان دلش را برده، کشته شده و حالا او به جهان جور دیگری نگاه می‌کند. درست مثل «خداحافظ گری کوپر» رومن گاری که داستان جوانی آمریکایی را تعریف می‌کند که به پیستهای اسکی شمال اروپا پناه آورده تا از جنگ ویتنام در امان باشد، اما آنجا به بدتر از جنگ گرفتار می‌شود و عشق و عاشقی پدرش را درمی‌آورد، که بسوزد پدرش. در همین قسمت از برنامه، از «گتسبی بزرگ» اسکات فیتزجرالد هم غفلت نکنید. درست است که یک‌کم داستانش کند پیش می‌رود اما عشق آتشین گتسبی، شخصیت جاه‌طلب، ماجراجو و رمانتیک قصه یک جور ناجوری پیش می‌رود که دل خواننده برایش کباب می‌شود.
البته مصایب عشق، فقط مردانه نیست. قبول ندارید «جین ایر» شارلوت برونته را بردارید و خودتان ملاحظه بفرمایید. خواهر بزرگه برونته‌ها، خودش یک تجربه وحشتناک داشت و وقتی خواست درباره مشقت‌های عشق بنویسد، حق مطلب را ادا کرد. داستان دل بستن جین ایر به اربابش، آقای روچستر که بعدا می‌فهمیم همسرش را زندانی کرده همان ماجرایی که سر نویسنده آمد. از دیگر محصولات کارخانه ادبی خواهران رنگ‌پریده، «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته است. داستان یک عشق آتشین و نافرجام که جماعتی را به باد می‌دهد. هیثکلیف کولی‌زاده‌ای است که پیش خانواده کاترین بزرگ می‌شود، جایی که همه جز کاترین با او چپ هستند. طبیعتا هیثکلیف به او عاشق می‌شود ولی از تنها امیدش در زندگی هم جواب رد می‌شنود. از اینجا بعد است که آن روی عشقِ هیثکلیف بالا می‌آید و اول می‌رود پولدار می‌شود و بعد می‌زند از همه انتقام می‌گیرد.
گفت: «روز اول که دیدمش گفتم/ آن که روزم کند سیه، این است!» این یک خط را هم می‌شود جای خلاصه «بر باد رفته» مارگارت میچل و عشق بی‌حاصل اسکارلت به اشلی ویلکز، که هم خودش و هم رَت باتلر را سفیل و سرگردان می‌گذارد جا زد. ماجرای «آنا کارنینا» لئو تولستوی بزرگ هم همچین چیزهایی است: جستجوی عشق در مسیری غلط. درست مثل آنا که دل به ورونسکی عاشق‌پیشه می‌دهد و وقتی خودش و زندگی‌اش را نابود کرد، تازه می‌فهمد طرف چه آدم بی‌بته‌ای بوده است و خودش را سر به نیست می‌کند. عشق، بخصوص عشقی چنین اشتباه و در مسیر غلط، بدجوری پدر درمی‌آورد.
خیال می‌کنید فقط عشق در جای اشتباه، این بلاها را سر آدم می‌آورد؟ این‌قدر ساده نباشد، «رنج‌های ورتر جوان» گوته، داستان جوان پولدار، خوشتیپ و باکمالاتی است که بعد از تمام شدن درس و دانشگاه، برای هواخوری به یک شهر ییلاقی آمده. آنجا چشمش به شارلوت، دختر قاضی شهر می‌افتد و طبق فرمول هرچه دیده بیند، گرفتار می‌شود. شارلوت هم از او خوشش می‌آید و فقط یک مشکل کوچک در کار است: اینکه شارلوت قبلا به کس دیگری جواب بله داده و آن بابا هم، مرد خوبی است و بهانه‌ای برای به هم زدن ندارد و خلاصه که هیچی به هیچی! حالا گیریم هم که طرف جواب مثبت را داد، آن وقت اگر مثل «دکتر ژیواگو» بوریس پاسترناک، عدل وسط عشق و عاشقی‌تان، جنگ جهانی شد و انقلاب اکتبر هم علیحده در همان ایام افتاد و هر کسی به یک طرف رفت و «نگار من به لهاورد و من به نیشابور»، آن وقت تکلیف چیست؟ داستان معروف پاسترناک شرح تلاش ژیواگو و همسرش برای رسیدن دوباره به همدیگر است تا بدانید که عشق، اصلا مقوله شوخی‌برداری نیست. خلاصه که «این است نصیحت سنایی: عاشق نشوید، اگر توانید!»
@ehsanname
از شماره ۲۴ هفته‌نامه «کرگدن»