🔺جورج اورول رمان «۱۹۸۴» را ۳۵سال زودتر از تاریخ وقایع کتابش نوشت (در سال ۱۹۴۹). روزنامه کانادایی استار هم در ۱۹۸۴ از آیزاک آسیموف، دانشمند معروف و یکی از غولهای ادبیات علمی-تخیلی، خواست تا ۳۵سال بعد را برایشان پیشبینی کند. الان همان ۳۵سال بعد است. استار در اول ژانویه ۲۰۱۹ آن مقاله را بازنشر کرده. مقالهای که در آن آسیموف پیشبینی کرده: آمریکا و شوروی میتوانند جلوی جنگ اتمی را بگیرند؛ کامپیوترها و روباتها زندگی ما را متحول میکنند؛ مدارس هنوز هستند اما سوادی که آموزش میدهند سواد آیتی است؛ به خاطر افزایش جمعیت ناچار از اکتشافات فضایی هستیم؛ بشر دوباره به ماه سفر میکند و در آنجا معدن و نیروگاه خورشیدی میزند؛ و این، مقدمۀ تغییرات بزرگ بیشتر است @ehsanname
📸 استاد شفیعی کدکنی - که نفسش شکفته بادا و نگهش خجسته بادا - پشت در بستۀ دانشگاه تهران (سهشنبه ۱۱ دی). بعضی منابع نوشتهاند استاد را به دلیل همراه نداشتن کارت شناسایی راه ندادهاند. این اتفاق در بین فرهنگدوستان بازتاب گستردهای داشت. دانشگاه تهران بیانیه داده که خود استاد «احساس کردهاند امکان ورود ایشان به دانشگاه فراهم نیست». مسئول انتظامات دانشگاه تهران هم به ایلنا گفته «اتفاق خاصی نبوده». تصویر از کانال دوستداران استاد.
@shafiei_kadkani
@ehsanname
@shafiei_kadkani
@ehsanname
➖دکتر ابوالفضل خطیبی در فیسبوک نوشته است:
🔸"یکی از آثار ارزشمند استاد گرانمایه، دکتر محمود عابدی، تصحیح انتقادی و شرح مشکلات «کشف المحجوب» هُجویری است که سالها پیش در انتشارات سروش به چاپ رسید. پس از انتشار کتاب، انتشارات از دکتر عابدی دعوت میکند تا برای قدردانی از کار درخشان او، جایزهای به ایشان اهدا شود. یکی از مسئولانِ وقتِ سروش از دکتر عابدی میپرسد: این کتاب را چه کسی نوشته؟ پاسخ میدهد: هجویری. جناب مسئول میگوید: پس چرا شما جایزه را میگیرید؟ این جایزه مالِ آقای هجویری است!!!!! گویا چکِ حقالتألیف کتاب را هم به نامِ دکتر هجویری کشیده بودند!!!!!!
🔹 سالها پیش یکی از همکاران ما در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی که دبیر آموزش و پرورش هم بود، از پایاننامۀ دکتری خود در تصحیح یکی از آثار رشیدالدین وطواط دفاع کرد. وزارت آموزش و پرورش در منطقۀ خدمت همکار ما، مجلسی برای قدردانی از او پرپا میکند و در این مجلس لوح تقدیری هم به امضای وزیرِ وقتِ آموزش و پرورش تقدیم ایشان میشود که در آن نوشته شده بود: همکار محترم، جناب آقای دکتر رشیدالدین وطواط! به پاس تلاش شبانهروزی شما در نگارش کتاب .... الخ."
@ehsanname
⬅️ پینوشت: البته در اینکه کسی هُجویری عارف قرن پنجمی، یا وطواط شاعر و ادیب قرن ششمی را نشناسد، اشکالی نیست. بزرگمهر حکیم گفت: «همه چیز را همگان دانند». مشکل از جایی شروع میشود که از کسی که میداند نپرسیم. و البته، مشکل بزرگتر آنجاست که آموزش و پرورش قرار است همین نکته را یاد بدهد!
🔸"یکی از آثار ارزشمند استاد گرانمایه، دکتر محمود عابدی، تصحیح انتقادی و شرح مشکلات «کشف المحجوب» هُجویری است که سالها پیش در انتشارات سروش به چاپ رسید. پس از انتشار کتاب، انتشارات از دکتر عابدی دعوت میکند تا برای قدردانی از کار درخشان او، جایزهای به ایشان اهدا شود. یکی از مسئولانِ وقتِ سروش از دکتر عابدی میپرسد: این کتاب را چه کسی نوشته؟ پاسخ میدهد: هجویری. جناب مسئول میگوید: پس چرا شما جایزه را میگیرید؟ این جایزه مالِ آقای هجویری است!!!!! گویا چکِ حقالتألیف کتاب را هم به نامِ دکتر هجویری کشیده بودند!!!!!!
🔹 سالها پیش یکی از همکاران ما در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی که دبیر آموزش و پرورش هم بود، از پایاننامۀ دکتری خود در تصحیح یکی از آثار رشیدالدین وطواط دفاع کرد. وزارت آموزش و پرورش در منطقۀ خدمت همکار ما، مجلسی برای قدردانی از او پرپا میکند و در این مجلس لوح تقدیری هم به امضای وزیرِ وقتِ آموزش و پرورش تقدیم ایشان میشود که در آن نوشته شده بود: همکار محترم، جناب آقای دکتر رشیدالدین وطواط! به پاس تلاش شبانهروزی شما در نگارش کتاب .... الخ."
@ehsanname
⬅️ پینوشت: البته در اینکه کسی هُجویری عارف قرن پنجمی، یا وطواط شاعر و ادیب قرن ششمی را نشناسد، اشکالی نیست. بزرگمهر حکیم گفت: «همه چیز را همگان دانند». مشکل از جایی شروع میشود که از کسی که میداند نپرسیم. و البته، مشکل بزرگتر آنجاست که آموزش و پرورش قرار است همین نکته را یاد بدهد!
احساننامه
📸 استاد شفیعی کدکنی - که نفسش شکفته بادا و نگهش خجسته بادا - پشت در بستۀ دانشگاه تهران (سهشنبه ۱۱ دی). بعضی منابع نوشتهاند استاد را به دلیل همراه نداشتن کارت شناسایی راه ندادهاند. این اتفاق در بین فرهنگدوستان بازتاب گستردهای داشت. دانشگاه تهران بیانیه…
🗞روزنامههای «آرمان»، «آفتابیزد»، «ابتکار» و «سازندگی» امروز عکسِ یکشان را به ماجرای برگزار نشدن کلاس استاد شفیعی کدکنی در روز سهشنبه (۱۱دی) اختصاص دادند. احترام به یک شخصیت ادبی و پیگیری اخبارش بسیار ارزشمند است، ولی حیف که مطالب این روزنامهها خبر تازهای ندارد و همانهایی را منتشر کردهاند که تا دیروز میدانستیم @ehsanname
صدغیها (شعر و ادبیات عربی)
«إلی حبيبتي في رأس السنة» أنقل حبي لك من عامٍ إلى عام كما ينقل التلميذ فروضه المدرسية إلى دفترٍ جديد أنقل صوتك و رائحتك و رسائلك ورقم هاتفك و صندوق بريدك وأعلقها في خزانة العام الجديد وأمنحك تذكرة إقامة دائمة في قلبي.. إنني أحبك ولن أتركك وحدك على ورقة…
🔺به محبوبم؛ در آغاز سال
@ehsanname
❤️عشقم به تو را از سالی به سالی دیگر میبَرم
همانطور که دانشآموزی تکالیفش را واردِ دفترِ جدید میکُند
صدایت را میبَرم و عطرت را و نامههایت را
و شمارهتلفنت و صندوقپستیات را
و در گنجخانۀ سالِ نو میآویزمشان
و اقامتِ دائمت میدهم در دلم
❤️دوستت دارم
و تنها رهات نمیکنم بر صفحۀ ۳۱ دسامبر
در آغوشم میبَرم تو را
از فصلی از سال به فصلی دیگرت میبرم
در زمستان کلاهِ پشمِ سُرخیت بر سر مینهم
تا سردت نشود
و در پاییز تنها بارانیام را به تو میدهم
که خیس نشوی
و در بهار
مینهم که بر سبزۀ تازه بیارامی
و صبحانهات را با سیرسیرکها و گنجشکها بخوری
و در تابستان
تورِ ماهیگیریِ کوچکی میخرم تو را
که صدفها را صید کنی
و مرغانِ دریایی را
و ماهیانِ بینام را
❤️دوستت دارم
و نمیخواهم که به حافظۀ فعلهای ماضی ربطت دهم
یا به حافظۀ قطارهای مسافربری
که تو آن آخرینقطاری که شب و روز
در رگانِ دستانم بهسفر است
تو آخرین قطارِ منی
و من آخرین ایستگاهت
❤️دوستت دارم
و نمیخواهم که به آب ربطت دهم یا باد
یا به تاریخِ میلادی یا هجری
یا به حرکاتِ جزر و مد
یا ساعاتِ خورشیدگرفتگی و ماهگرفتگی
مهم نیست که زیجها چه میگویند
و خطوطِ فنجانهای قهوه
که چشمانت بهتنهایی پیشگویانند
و عهدهدارانِ شادمانیِ دنیا
❤️دوستت دارم
و دوست دارم که به تسلسلِ تاریخم ربطت دهم و به آبوهوایم
و ستارهایت کُنم در مدارِ استوایم
میخواهم که شکلِ کلمه بگیری
و مساحتِ کاغذ
که هنگام که کتابی منتشر میکنم و مَردُم میخوانندش
به تو بازخورند
چون گُلی میانِ آن
میخواهم که شکلِ دهانم را بگیری
که هنگام که سخن میگویم
به شستوشو بازیابندت مَردُم در صدایم
میخواهم که شکلِ دستانم را بگیری
که هنگام که بر میز مینهمش
تو را ببینند خفته میانش
چون پروانهای در دستِ کودکی
با آیینهای شادباش کاریم نیست
عشقْ همه کارِ من
و تو
عشق روی پوستم پرسه میزند
و تو زیرِ پوستم
اما من
خیابانها و پیادهروهای بارانشُسته را بر دوش میبَرم
و تو را جستوجو میکُنم
❤️با باران چرا همپیمان میشوی علیهِ من؟ هنگام که میدانی
همۀ تاریخم با تو، همنشینِ ریزشِ باران است
و تنها حسی که بر من فرو میریزد عطرِ پستانهایت را که نفس میکشم
حسِ باران است
همپیمان چرا میشوی؟ هنگام که میدانی
تنها کتابی که بعدِ تو میخوانم
کتابِ باران است
❤️دوستت دارم
این است آن تنهاپیشهای که در آن اُستادم
و دوستانم را به حسادت میآرد
و دشمنانم را
پیش از تو خورشید و کوهها و جنگلها به بیهودگی بودند
و کلامْ به بیهودگی بود و گنجشکانْ به بیهودگی
تو را سپاس که به مدرسهام آوردی
و تو را سپاس که الفبای عشقم آموختی
و تو را سپاس که محبوبم شدی
#نزار_قبانی
ترجمۀ رضا والی
@ehsanname
@ehsanname
❤️عشقم به تو را از سالی به سالی دیگر میبَرم
همانطور که دانشآموزی تکالیفش را واردِ دفترِ جدید میکُند
صدایت را میبَرم و عطرت را و نامههایت را
و شمارهتلفنت و صندوقپستیات را
و در گنجخانۀ سالِ نو میآویزمشان
و اقامتِ دائمت میدهم در دلم
❤️دوستت دارم
و تنها رهات نمیکنم بر صفحۀ ۳۱ دسامبر
در آغوشم میبَرم تو را
از فصلی از سال به فصلی دیگرت میبرم
در زمستان کلاهِ پشمِ سُرخیت بر سر مینهم
تا سردت نشود
و در پاییز تنها بارانیام را به تو میدهم
که خیس نشوی
و در بهار
مینهم که بر سبزۀ تازه بیارامی
و صبحانهات را با سیرسیرکها و گنجشکها بخوری
و در تابستان
تورِ ماهیگیریِ کوچکی میخرم تو را
که صدفها را صید کنی
و مرغانِ دریایی را
و ماهیانِ بینام را
❤️دوستت دارم
و نمیخواهم که به حافظۀ فعلهای ماضی ربطت دهم
یا به حافظۀ قطارهای مسافربری
که تو آن آخرینقطاری که شب و روز
در رگانِ دستانم بهسفر است
تو آخرین قطارِ منی
و من آخرین ایستگاهت
❤️دوستت دارم
و نمیخواهم که به آب ربطت دهم یا باد
یا به تاریخِ میلادی یا هجری
یا به حرکاتِ جزر و مد
یا ساعاتِ خورشیدگرفتگی و ماهگرفتگی
مهم نیست که زیجها چه میگویند
و خطوطِ فنجانهای قهوه
که چشمانت بهتنهایی پیشگویانند
و عهدهدارانِ شادمانیِ دنیا
❤️دوستت دارم
و دوست دارم که به تسلسلِ تاریخم ربطت دهم و به آبوهوایم
و ستارهایت کُنم در مدارِ استوایم
میخواهم که شکلِ کلمه بگیری
و مساحتِ کاغذ
که هنگام که کتابی منتشر میکنم و مَردُم میخوانندش
به تو بازخورند
چون گُلی میانِ آن
میخواهم که شکلِ دهانم را بگیری
که هنگام که سخن میگویم
به شستوشو بازیابندت مَردُم در صدایم
میخواهم که شکلِ دستانم را بگیری
که هنگام که بر میز مینهمش
تو را ببینند خفته میانش
چون پروانهای در دستِ کودکی
با آیینهای شادباش کاریم نیست
عشقْ همه کارِ من
و تو
عشق روی پوستم پرسه میزند
و تو زیرِ پوستم
اما من
خیابانها و پیادهروهای بارانشُسته را بر دوش میبَرم
و تو را جستوجو میکُنم
❤️با باران چرا همپیمان میشوی علیهِ من؟ هنگام که میدانی
همۀ تاریخم با تو، همنشینِ ریزشِ باران است
و تنها حسی که بر من فرو میریزد عطرِ پستانهایت را که نفس میکشم
حسِ باران است
همپیمان چرا میشوی؟ هنگام که میدانی
تنها کتابی که بعدِ تو میخوانم
کتابِ باران است
❤️دوستت دارم
این است آن تنهاپیشهای که در آن اُستادم
و دوستانم را به حسادت میآرد
و دشمنانم را
پیش از تو خورشید و کوهها و جنگلها به بیهودگی بودند
و کلامْ به بیهودگی بود و گنجشکانْ به بیهودگی
تو را سپاس که به مدرسهام آوردی
و تو را سپاس که الفبای عشقم آموختی
و تو را سپاس که محبوبم شدی
#نزار_قبانی
ترجمۀ رضا والی
@ehsanname
🎧 ترا من چشم در راهم شباهنگام
كه میگيرند بر شاخِ تُلاجَن سايهها رنگِ سياهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم،
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام،
در آن دم كه بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند،
در آن نوبت كه بندد دستِ نيلوفر به پای سروِ كوهی دام،
گرَم ياد آوری يا نه، من از يادت نمیكاهم
ترا من چشم در راهم
@ehsanname
در سالروز درگذشت نیما (۱۳ دی) شعر معروفِ او را با صداهای مختلف بشنوید👇
كه میگيرند بر شاخِ تُلاجَن سايهها رنگِ سياهی
وزآن دلخستگانت راست اندوهی فراهم،
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام،
در آن دم كه بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند،
در آن نوبت كه بندد دستِ نيلوفر به پای سروِ كوهی دام،
گرَم ياد آوری يا نه، من از يادت نمیكاهم
ترا من چشم در راهم
@ehsanname
در سالروز درگذشت نیما (۱۳ دی) شعر معروفِ او را با صداهای مختلف بشنوید👇
To ra Man chashm dar raham
Hosein Ghavami
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز حسین قوامی و آهنگسازی عماد رام از آلبوم «نغمه فاخته» (۱۳۶۶) @ehsanname
Chashm Be Rah
Shahram Nazeri
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز شهرام ناظری و آهنگسازی عطا جنگوک از آلبوم «چشم به راه» (۱۳۷۰) @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Ahmadeza Ahmadi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای #احمدرضا_احمدی و آهنگسازی فریبرز لاچینی از آلبوم «در شب سرد زمستانی» (۱۳۶۸) @ehsanname
Nima
Ahmad Shamloo
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای #احمد_شاملو و آهنگسازی فرهاد فخرالدینی از آلبوم «شعرهای نیما» (۱۳۷۳) @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Ghazale Alizade
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای غزاله علیزاده. از این داستاننویس دکلمه شعر «داروگ» نیما هم به جا مانده @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Esameil Jannati
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای اسماعیل جنتی و آهنگسازی بهرام دهقانیار از آلبوم «او را صدا بزن» (۱۳۷۴) @ehsanname
Shabahengam
Khosro Shakibayi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای خسرو شکیبایی و آهنگسازی هوشنگ کامکار از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
Shabahengam
Bijan Kamkar
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز بیژن کامکار و همراهی گروه کامکارها از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Soheil Nafisi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز و گیتارِ سهیل نفیسی از آلبوم «چنگ و سرود» (۱۳۹۰) @ehsanname
احساننامه
⚠️خانهاش ابری است! @ehsanname دی ماه سال گذشته بود که میراث فرهنگی، در جواب اعتراضها به وضعیت نگهداری از خانۀ نیما یوشیج، اعلام کرد با شکایت مالک به دیوان عدالت اداری، این خانه از ثبت ملی خارج شده است. انتشار این خبر همۀ دوستداران شعر و ادبیات فارسی را به…
📸 تجمع دوستداران میراث فرهنگی در جلوی خانه نیما یوشیج در محله دزاشیب برای جلوگیری از تخریب این خانه، در عصر برفیِ پنجشنبه ۱۳ دی و سالروز خاموشی نیما / ایسنا @ehsanname
🔹دومین جایزه احمد محمود، رمان «بند محکومین» و مجموعه داستان «زخم شیر» را به عنوان برگزیده و رمان «آلوت» را به عنوان تقدیری انتخاب کرد. «زخم شیر» برگزیدۀ جایزه جلال هم بود @ehsanname
📖 شناسنامه، شابک و نوبت چاپ این دو کتاب، یکی است. فقط یکی قیمتش گرانتر شده. ظاهراً ناشر دیده چه کاری است کتاب را به همان قیمت پارسال بفروشد؟ خیلی شیک و تمیز، شناسنامه جدید چاپ کردهاند! @ehsanname
🔹عاموس عوز، داستاننویس منتقد اسرائیلی، یک هفته پیش (۲۸ دسامبر) درگذشت. او به دفاع از حقوق فلسطینیها و تلاش برای صلح شهرت داشت. کورش علیانی نوشته: "او انسانی آگاه، متعهد، تلاشگر و شریف بود که در هیچ مقطعی از زندگیش از دست و پنجه نرم کردن با تناقض «اسرائیلی بودن - انسان ماندن» دست برنداشت." رمان «ناگهان در دل جنگل» او به فارسی ترجمه شده است @ehsanname
🔸اولین ترجمۀ «سفرهای گالیور» (یا به قول مترجم: گولیور) از زبان فرانسه، در عهد مظفرالدین شاه، به تاریخ ربیعالثانی ۱۳۱۹ قمری (مرداد ۱۲۸۰ شمسی) همراه با تصویری از لیلیپوتیها در این چاپ - از اینستاگرام مهدی گنجوی @ehsanname
🕵♂رازهای مردی که نبود
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)