🕓 چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظههای سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرۀ ساعت
گشوده شد
و آن قناریِ غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت ...
@ehsanname
🎧 «امروز، روز اول دیماه است» پس جا دارد در ساعت ۴ عصر، شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» #فروغ_فرخزاد را که برای همین ساعت و روز است، بخوانیم. متن شعر را اینجا پیدا کنید و اگر دوست داشتید، آن را با اجراهایی از خود شاعر، زندهیاد خسرو شکیبایی و خانم الهام پاوهنژاد هم بشنوید 👇
تمام لحظههای سعادت میدانستند
که دستهای تو ویران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجرۀ ساعت
گشوده شد
و آن قناریِ غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت ...
@ehsanname
🎧 «امروز، روز اول دیماه است» پس جا دارد در ساعت ۴ عصر، شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» #فروغ_فرخزاد را که برای همین ساعت و روز است، بخوانیم. متن شعر را اینجا پیدا کنید و اگر دوست داشتید، آن را با اجراهایی از خود شاعر، زندهیاد خسرو شکیبایی و خانم الهام پاوهنژاد هم بشنوید 👇
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Forogh Farokhzad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر و صدای #فروغ_فرخزاد از آلبوم «شعرهای فروغ فرخزاد» کانون پرورش فکری، ۱۳۴۴ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Khosro Shakibaei
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خسرو شکیبایی، از آلبوم «پری خوانی»، ۱۳۸۲ @ehsanname
Iman Biavarim be Aghaze Fasle Sard
Elham Pavenejad
«ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای الهام پاوهنژاد، از آلبوم «کجاست خانۀ باد؟»، ۱۳۹۳ @ehsanname
Forwarded from احساننامه
❄️سردترین زمستانهای ادبیات کدامند؟
احسان رضایی
@ehsanname
🔟 سرود کریسمس (چارلز دیکنز)
معمولا داستانهای کریسمسی، سرمایشان آنقدرها هم زیاد نیست. اما چون در این داستان، ابنزر اسکروچِ طماع و پولپرست با روحِ سه کریسمس برخورد میکند که به او زندگی سخت مردم در شبهای سرد زمستان را نشان میدهند، پس میشود این رمان را هم جزو دستۀ سردها گذاشت. سرمایی که ممکن بود جان تیم کوچولو، پسر آقای کریچت را هم بگیرد که شکر خدا به خیر گذشت.
9⃣ بینوایان (ویکتور هوگو)
چند صحنه اساسی این رمان طولانی، در زمستان است: ژان والژان به خاطر کار گیر نیاوردن در سوز و سرمای زمستان بود که دست به دزدی نان میزند، در یک زمستان سرد به کوزت برخورد میکند، فانتین مادر کوزت بر اثر سرما مریض میشود و میمیرد، صحنههای انقلاب در زمستان میگذرد و... خلاصه زمستان است.
8⃣ دخترک کبریتفروش (هانس کریستین آندرسن)
داستان معروف طفل دستفروشی در شب سال نو، که ملت دنبال رفت و آمدهای خودشان هستند و کسی از او کبریت نمیخرد تا عاقبت یکه و تنها در خیابان میماند و سعی میکند با روشن کردن یکییکی کبریتها و دیدن چهره مادربزرگش در نور آنها، گرم شود که نمیشود. آندرسن یک داستان سردِ دیگر هم دارد: «ملکه برفی» سنگدلی که دنیا را زیر برف برده. با این حال عمق احساسات «دخترک کبریتفروش» به قدری است که راحت میشود گفت این داستان، سردتر است.
7⃣ نیروی اهریمنیاش (فیلیپ پولمن)
ایده اصلی این داستان، وجود دنیاهای موازی است. تعدادی از این دنیاها، گرم و استوایی هستند، اما در یکی از دنیاها به قطب شمال سفر میکنیم، جایی که شفقِ قطبی پلی است برای سفر میان دنیاها. در اینجا، حضور خرسهای قطبی، عنصر پیشبرنده داستان است. توصیفی که پولمن از خرسهای قطبی، زرههایی که خودشان میسازند و روحیه جنگندگی آنها به دست داده، فوقالعاده است.
6⃣ میشل استروگف (ژول ورن)
فرمانده ارتباطات تزار، مأمور میشود پیام مهمی را به شهر دورافتاده ایرکوتسک در شرق سیبری برساند. دیگر خودتان حسابش را بکنید رمانی که در دشتهای سیبری میگذرد چقدر سرد است. کتاب چنان در توصیف جغرافیای یخی سیبری و مردمانِ زمخت این منطقه موفق است که وقتی ژول ورن قبل از چاپ، نسخهای از کتاب را به سفیرِ روسیه در فرانسه داد، آقای سفیر متن را بدون حتی یک کلمه تغییر برگرداند و گفت: «هیچ نکتهٔ غیرعادی در آن به چشم نخورد».
5⃣ دکتر ژیواگو (بوریس پاسترناک)
متخصص اصلی توصیف سرما، روسها هستند. نمونهاش همین کتاب: داستان پزشکی که تا عاشق شد انقلاب اکتبر میشود و حوادث بین او و معشوقش فاصله میاندازد و باقی رمان، شرح جستجوهای این دو نفر برای وصال دوباره همدیگر است. توصیف سرمای شدید در کنار فقر و تنگدستی طبقه متوسط روسیه که دو جنگ جهانی را از سر گذراندهاند، این رمان را به اثری درخشان، سرد و سوزناک تبدیل کرده است.
4⃣ جنگ و صلح (لئو تولستوی)
اگر در سینما، تصویر تحلیل رفتن ارتش هیتلر در زمستان سخت استالینگراد به خوبی تصویر شده، در دنیای ادبیات، تصویر گیر کردن ارتش ناپلئون در سرمای سخت سال ۱۸۱۲ روسیه را با قلم جادویی تولستوی داریم. در جنگ ارتش روسیه با ناپلئون، بعضی قهرمانان داستان مثل پرنس آندره و نیکلای روستوف درگیر هستند و صحنه مرگ ژنرال کوتوزوف در زیر بارش برف از صحنههای معروف ادبیات است. بجز «جنگ و صلح»، داستان «آنا کارنینا» هم در زمستان میگذرد، ولی آنجا سرما نقش کلیدی ندارد.
3⃣ سپیددندان (جک لندن)
جک لندن دوتا رمان «سگی» دارد، یعنی رمانهایی که روای آنها یک سگ است: در اولی (آوای وحش) باک، سگ اهلی و سربهزیرِ یک قاضی از انسانها جدا میشود و سر از محیط خشن طبیعت درمیآورد. در دومی، یک سگ-گرگی از میان گرگها به دنیای انسانها وارد میشود. این دومی کلا در سرزمینهای یخبندان قطب میگذرد و سپیددندانِ نیمهوحشی اما وفادار، جزو سگهای سورتمه میشود.
2⃣ نارنیا (سی. اس. لوییس)
ایده ملکه یخی آندرسن، اینجا کامل شده و جادوگر، سرتاسر سرزمین مخفیِ نارنیا را در تاریکی و یخبندان اسیر کرده و باعث شده نارنیا صدها سال در زمستان فرو برود. دشمن او، شیری با اسم شرقیِ اصلان است که غرشش میتواند یخ و برف را آب کند، اما جادوگر خود اصلان را هم اسیر کرده و حالا بچهها که شاگرد مدرسههایی معمولی هستند، باید به نارنیا بروند و اصلان را بیدار کنند تا نارنیا را نجات بدهد.
1⃣ ترانه آتش و یخ (جورج آر. آر. مارتین)
و بالاخره میرسیم به یکی از هولناکترین تصاویر سرما و زمستان. جایی که بشر، دیواری جلوی سرزمینهای یخبندان کشیده تا موجودات آن سوی دیوار نتوانند حمله کنند، اما حالا «زمستان طولانی» فرارسیده و هفت قلمرو در خطر است و جز نگهبانان دیوار هم کسی حواسش نیست. بله، وینتر ایز کامینگ.
@ehsanname
📌 از شماره ۱۲۸ «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
🔟 سرود کریسمس (چارلز دیکنز)
معمولا داستانهای کریسمسی، سرمایشان آنقدرها هم زیاد نیست. اما چون در این داستان، ابنزر اسکروچِ طماع و پولپرست با روحِ سه کریسمس برخورد میکند که به او زندگی سخت مردم در شبهای سرد زمستان را نشان میدهند، پس میشود این رمان را هم جزو دستۀ سردها گذاشت. سرمایی که ممکن بود جان تیم کوچولو، پسر آقای کریچت را هم بگیرد که شکر خدا به خیر گذشت.
9⃣ بینوایان (ویکتور هوگو)
چند صحنه اساسی این رمان طولانی، در زمستان است: ژان والژان به خاطر کار گیر نیاوردن در سوز و سرمای زمستان بود که دست به دزدی نان میزند، در یک زمستان سرد به کوزت برخورد میکند، فانتین مادر کوزت بر اثر سرما مریض میشود و میمیرد، صحنههای انقلاب در زمستان میگذرد و... خلاصه زمستان است.
8⃣ دخترک کبریتفروش (هانس کریستین آندرسن)
داستان معروف طفل دستفروشی در شب سال نو، که ملت دنبال رفت و آمدهای خودشان هستند و کسی از او کبریت نمیخرد تا عاقبت یکه و تنها در خیابان میماند و سعی میکند با روشن کردن یکییکی کبریتها و دیدن چهره مادربزرگش در نور آنها، گرم شود که نمیشود. آندرسن یک داستان سردِ دیگر هم دارد: «ملکه برفی» سنگدلی که دنیا را زیر برف برده. با این حال عمق احساسات «دخترک کبریتفروش» به قدری است که راحت میشود گفت این داستان، سردتر است.
7⃣ نیروی اهریمنیاش (فیلیپ پولمن)
ایده اصلی این داستان، وجود دنیاهای موازی است. تعدادی از این دنیاها، گرم و استوایی هستند، اما در یکی از دنیاها به قطب شمال سفر میکنیم، جایی که شفقِ قطبی پلی است برای سفر میان دنیاها. در اینجا، حضور خرسهای قطبی، عنصر پیشبرنده داستان است. توصیفی که پولمن از خرسهای قطبی، زرههایی که خودشان میسازند و روحیه جنگندگی آنها به دست داده، فوقالعاده است.
6⃣ میشل استروگف (ژول ورن)
فرمانده ارتباطات تزار، مأمور میشود پیام مهمی را به شهر دورافتاده ایرکوتسک در شرق سیبری برساند. دیگر خودتان حسابش را بکنید رمانی که در دشتهای سیبری میگذرد چقدر سرد است. کتاب چنان در توصیف جغرافیای یخی سیبری و مردمانِ زمخت این منطقه موفق است که وقتی ژول ورن قبل از چاپ، نسخهای از کتاب را به سفیرِ روسیه در فرانسه داد، آقای سفیر متن را بدون حتی یک کلمه تغییر برگرداند و گفت: «هیچ نکتهٔ غیرعادی در آن به چشم نخورد».
5⃣ دکتر ژیواگو (بوریس پاسترناک)
متخصص اصلی توصیف سرما، روسها هستند. نمونهاش همین کتاب: داستان پزشکی که تا عاشق شد انقلاب اکتبر میشود و حوادث بین او و معشوقش فاصله میاندازد و باقی رمان، شرح جستجوهای این دو نفر برای وصال دوباره همدیگر است. توصیف سرمای شدید در کنار فقر و تنگدستی طبقه متوسط روسیه که دو جنگ جهانی را از سر گذراندهاند، این رمان را به اثری درخشان، سرد و سوزناک تبدیل کرده است.
4⃣ جنگ و صلح (لئو تولستوی)
اگر در سینما، تصویر تحلیل رفتن ارتش هیتلر در زمستان سخت استالینگراد به خوبی تصویر شده، در دنیای ادبیات، تصویر گیر کردن ارتش ناپلئون در سرمای سخت سال ۱۸۱۲ روسیه را با قلم جادویی تولستوی داریم. در جنگ ارتش روسیه با ناپلئون، بعضی قهرمانان داستان مثل پرنس آندره و نیکلای روستوف درگیر هستند و صحنه مرگ ژنرال کوتوزوف در زیر بارش برف از صحنههای معروف ادبیات است. بجز «جنگ و صلح»، داستان «آنا کارنینا» هم در زمستان میگذرد، ولی آنجا سرما نقش کلیدی ندارد.
3⃣ سپیددندان (جک لندن)
جک لندن دوتا رمان «سگی» دارد، یعنی رمانهایی که روای آنها یک سگ است: در اولی (آوای وحش) باک، سگ اهلی و سربهزیرِ یک قاضی از انسانها جدا میشود و سر از محیط خشن طبیعت درمیآورد. در دومی، یک سگ-گرگی از میان گرگها به دنیای انسانها وارد میشود. این دومی کلا در سرزمینهای یخبندان قطب میگذرد و سپیددندانِ نیمهوحشی اما وفادار، جزو سگهای سورتمه میشود.
2⃣ نارنیا (سی. اس. لوییس)
ایده ملکه یخی آندرسن، اینجا کامل شده و جادوگر، سرتاسر سرزمین مخفیِ نارنیا را در تاریکی و یخبندان اسیر کرده و باعث شده نارنیا صدها سال در زمستان فرو برود. دشمن او، شیری با اسم شرقیِ اصلان است که غرشش میتواند یخ و برف را آب کند، اما جادوگر خود اصلان را هم اسیر کرده و حالا بچهها که شاگرد مدرسههایی معمولی هستند، باید به نارنیا بروند و اصلان را بیدار کنند تا نارنیا را نجات بدهد.
1⃣ ترانه آتش و یخ (جورج آر. آر. مارتین)
و بالاخره میرسیم به یکی از هولناکترین تصاویر سرما و زمستان. جایی که بشر، دیواری جلوی سرزمینهای یخبندان کشیده تا موجودات آن سوی دیوار نتوانند حمله کنند، اما حالا «زمستان طولانی» فرارسیده و هفت قلمرو در خطر است و جز نگهبانان دیوار هم کسی حواسش نیست. بله، وینتر ایز کامینگ.
@ehsanname
📌 از شماره ۱۲۸ «تماشاگران امروز»
🍎امروز (۲۵ دسامبر) علاوه بر میلاد مسیح پیامبر، روز تولد آیزاک نیوتن هم هست. بعضی محافل علمی، این روز را شبیه کریسمس، «نیوتنمَس» Newtonmas نامگذاری کردهاند. در نیوتنمس به جای کاج کریسمس، یک درخت سیب (معمولاً مصنوعی) را تزئین میکنند و به هم فیلم و سی دی و کتابهای علمی هدیه میدهند.
@ehsanname
📗یک ارتباط دیگر نیوتن و کتاب، شعر و داستانهای دربارۀ اوست. مثلا نیوتن در نمایشنامه «فیزیکدانها» فردریش دورنمات حضور دارد، یا در «قصه آقای جرمی ماهیگیر» بئاتریکس پاتر، سوسماری به اسم آیزاک نیوتن هست. شعرهای زیادی هم دربارۀ نیوتن و قوانین معروفش سروده شده.
bit.ly/2AeA0tP
🔹یکی از معروفترین اشعار دربارۀ نیوتن بیتی است که الکساندر پوپ، شاعر قرن هجدهم انگلیس دربارۀ اهمیت او در تاریخ علم گفته: «طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی پنهان بود، خدا گفت: نیوتن باشد و همه جا روشن شد».
Nature and Nature's laws lay hid in night:
God said, "Let Newton be!" and all was light.
🔸جان اسکوایر، شاعر قرن بیستم انگلیس، بعدها این بیت را به شعر پوپ اضافه کرد تا پایان عصر فیزیک نیوتنی را نشان بدهد: «اما چندان طول نکشید که شیطان فریاد زد: اینشتین باشد و همه چیز به وضع اولش برگشت! »
It did not last: the devil, shouting "Ho.
Let Einstein be," restored the status quo.
@ehsanname
📗یک ارتباط دیگر نیوتن و کتاب، شعر و داستانهای دربارۀ اوست. مثلا نیوتن در نمایشنامه «فیزیکدانها» فردریش دورنمات حضور دارد، یا در «قصه آقای جرمی ماهیگیر» بئاتریکس پاتر، سوسماری به اسم آیزاک نیوتن هست. شعرهای زیادی هم دربارۀ نیوتن و قوانین معروفش سروده شده.
bit.ly/2AeA0tP
🔹یکی از معروفترین اشعار دربارۀ نیوتن بیتی است که الکساندر پوپ، شاعر قرن هجدهم انگلیس دربارۀ اهمیت او در تاریخ علم گفته: «طبیعت و قوانین طبیعت در تاریکی پنهان بود، خدا گفت: نیوتن باشد و همه جا روشن شد».
Nature and Nature's laws lay hid in night:
God said, "Let Newton be!" and all was light.
🔸جان اسکوایر، شاعر قرن بیستم انگلیس، بعدها این بیت را به شعر پوپ اضافه کرد تا پایان عصر فیزیک نیوتنی را نشان بدهد: «اما چندان طول نکشید که شیطان فریاد زد: اینشتین باشد و همه چیز به وضع اولش برگشت! »
It did not last: the devil, shouting "Ho.
Let Einstein be," restored the status quo.
📚سهم کتاب از بودجه: امروز لایحه بودجه پیشنهادی ۹۸ به مجلس رفت. در پیوست۴ لایحه بودجه، بخش وزارت ارشاد، دو قسمت هم برای هزینه در مورد کتاب پیشبینی شده. یکجا با عنوان «برنامه توسعه نشر و ترویج کتابخوانی»، یکی هم در «برنامه حمایت از نشر، کتاب و مطبوعات». اعتبار درنظر گرفته شده برای توسعه نشر و ترویج کتابخوانی ۴۳میلیارد و ۸۰میلیون تومان است. در این بخش، بودجه مواردی مثل بررسی (همان ممیزی) کتاب (۴میلیارد تومان)، برگزاری نمایشگاه کتاب تهران (۹.۳میلیارد تومان)، سیاستگذاری نشر، برگزاری مسابقهها و جشنوارهها، ... و حمایت از انجمنهای ادبی (۳.۵ میلیارد تومان) لحاظ شده. در بخش حمایت از نشر، کتاب و مطبوعات هم، اعتبار مدنظر برای حمایت از نشر و ترویج کتابخوانی ۱۱۸میلیارد و ۵۰۰میلیون تومان است. در این بخش مواردی مثل بُن کتاب (۴۰میلیارد تومان)، تخفیفهای نمایشگاههای کتاب استانی (۷.۶میلیارد تومان) و تخفیف ارزی برای کتاب خارجی در نمایشگاه کتاب تهران (۵.۱میلیارد تومان) آمده. (جداول بالا را ببینید🔍)
@ehsanname
🔺در مجموع سهم کتاب از بودجۀ سال۹۸، ۱۶۱میلیارد و ۵۸۰میلیون تومان است. تقریباً یکصدم درصد از کل بودجۀ مصرفی.
@ehsanname
🔺در مجموع سهم کتاب از بودجۀ سال۹۸، ۱۶۱میلیارد و ۵۸۰میلیون تومان است. تقریباً یکصدم درصد از کل بودجۀ مصرفی.
⬅️ بخشهایی از مصاحبۀ احسان رضایی با ایرنا در مورد برنامههای کتابیِ تلویزیون:
@ehsanname
🔸مردم ایران کتاب نمیخوانند. از نوجوان گرفته تا پزشک جامعه علاقهای به کتاب ندارند، باورتان میشود یکی از مدیران کتابخانهای مهم در کشور، در یک مراسم رسمی زمانی که میخواست نام یکی از کتابهای جلال آلاحمد به نام «اورازن» را پشت میکروفن بگوید گفت تارزان؟ یعنی این فرد نه فیلم تارزان را دیده بود و نه کتاب اورازن را خوانده بود که بداند تارزان ربطی به جلال آلاحمد ندارد! خب از مردم عادی چه انتظاری میتوان داشت؟
🔹کودکان ما نه در سطح اول آموزش، یعنی خانواده میبینند که مادر و یا پدری کتاب بخوانند، نه در سطح دوم آموزش یعنی مدارس زنگ کتابخوانی و معلم علاقمند به کتاب دارند و نه در سطح سوم، یعنی رسانه و همین تلویزیون، در کارتونها و سریالها با کتاب به عنوان یک مسأله مواجه نمیشوند. خب این کودک با خواندن بیگانه است.
🔸چرا باید «تاریخ طبری»، با همۀ اهمیت و اعتبارش، در کتابخانه مدرسهای جا بگیرد که دانشآموزانش کمتر از ۱۵سال دارند؟ این دانشآموزها باید رمانهای خوب بخوانند، حتی همان رمانهای ماجراجویانه که به نظرمان کمارزش میآید. برخی از ما رمانخوانها را مسخره میکنیم و باعث میشویم مردم عامه همان رمان را هم نخوانند. در همه جای جهان رمانهای پلیسی و درام مخاطب بیشتری دارد و اوج هنر یک داستاننویس عامهپسند بودن آن رمان است، اما ما با برچسب عامهپسند، خیلی از رمانها را بیارزش تلقی میکنیم و هیچ وقت در موردشان حرف نمیزنیم.
🔹همان کتابهای خاصپسند و مورد توافق جمعی ما هم مناسبسازیِ سنی نشده است. برای مثال یک دانشآموز در انگلیس، شکسپیرِ مناسب سن خودش را میخواند و یک استاد، شکسپیر قرن شانزدهم را. خب معلوم است که یک دانشآموز کلاس اول دبیرستان ادبیات عالی «شاهنامه» را نمیفهمد. خیلیها به خاطر تجربۀ نفهمیدن یک کتاب عالی، دیگر کتاب نمیخرند.
🔸ما قبلاً در یکی از آیتمهای برنامه تلویزیونی به اسم «کاغذ رنگی»، کتاب «شاهنامه» فردوسی را به یک مدرسه بردیم و از بچهها خواستیم از رویش بخوانند، خب واکنشها بامزه بود، خیلی از نوجوانها نمیتوانستند درست بخوانند، حتی یکی از دانشآموزها از روی اسم فردوسی گفت «این کتاب عادل فردوسیپور است؟» همین گزارش که نشان میداد ما کتابنخوان هم داریم و باید وجودشان را به رسمیت بشناسیم، مورد پسند قرار نگرفت. ما باید وجود این افراد را بپذیریم، آن وقت است که میشود برای این قشر کار مناسب و متناسبی ساخت. وگرنه افراد کتابخوان جامعه، بدون این برنامهها باز هم کتاب میخوانند.
http://www.irna.ir/fa/News/83145855
@ehsanname
🔸مردم ایران کتاب نمیخوانند. از نوجوان گرفته تا پزشک جامعه علاقهای به کتاب ندارند، باورتان میشود یکی از مدیران کتابخانهای مهم در کشور، در یک مراسم رسمی زمانی که میخواست نام یکی از کتابهای جلال آلاحمد به نام «اورازن» را پشت میکروفن بگوید گفت تارزان؟ یعنی این فرد نه فیلم تارزان را دیده بود و نه کتاب اورازن را خوانده بود که بداند تارزان ربطی به جلال آلاحمد ندارد! خب از مردم عادی چه انتظاری میتوان داشت؟
🔹کودکان ما نه در سطح اول آموزش، یعنی خانواده میبینند که مادر و یا پدری کتاب بخوانند، نه در سطح دوم آموزش یعنی مدارس زنگ کتابخوانی و معلم علاقمند به کتاب دارند و نه در سطح سوم، یعنی رسانه و همین تلویزیون، در کارتونها و سریالها با کتاب به عنوان یک مسأله مواجه نمیشوند. خب این کودک با خواندن بیگانه است.
🔸چرا باید «تاریخ طبری»، با همۀ اهمیت و اعتبارش، در کتابخانه مدرسهای جا بگیرد که دانشآموزانش کمتر از ۱۵سال دارند؟ این دانشآموزها باید رمانهای خوب بخوانند، حتی همان رمانهای ماجراجویانه که به نظرمان کمارزش میآید. برخی از ما رمانخوانها را مسخره میکنیم و باعث میشویم مردم عامه همان رمان را هم نخوانند. در همه جای جهان رمانهای پلیسی و درام مخاطب بیشتری دارد و اوج هنر یک داستاننویس عامهپسند بودن آن رمان است، اما ما با برچسب عامهپسند، خیلی از رمانها را بیارزش تلقی میکنیم و هیچ وقت در موردشان حرف نمیزنیم.
🔹همان کتابهای خاصپسند و مورد توافق جمعی ما هم مناسبسازیِ سنی نشده است. برای مثال یک دانشآموز در انگلیس، شکسپیرِ مناسب سن خودش را میخواند و یک استاد، شکسپیر قرن شانزدهم را. خب معلوم است که یک دانشآموز کلاس اول دبیرستان ادبیات عالی «شاهنامه» را نمیفهمد. خیلیها به خاطر تجربۀ نفهمیدن یک کتاب عالی، دیگر کتاب نمیخرند.
🔸ما قبلاً در یکی از آیتمهای برنامه تلویزیونی به اسم «کاغذ رنگی»، کتاب «شاهنامه» فردوسی را به یک مدرسه بردیم و از بچهها خواستیم از رویش بخوانند، خب واکنشها بامزه بود، خیلی از نوجوانها نمیتوانستند درست بخوانند، حتی یکی از دانشآموزها از روی اسم فردوسی گفت «این کتاب عادل فردوسیپور است؟» همین گزارش که نشان میداد ما کتابنخوان هم داریم و باید وجودشان را به رسمیت بشناسیم، مورد پسند قرار نگرفت. ما باید وجود این افراد را بپذیریم، آن وقت است که میشود برای این قشر کار مناسب و متناسبی ساخت. وگرنه افراد کتابخوان جامعه، بدون این برنامهها باز هم کتاب میخوانند.
http://www.irna.ir/fa/News/83145855
🔺اسفند ۱۳۷۶، اتوبوس دانشجویان دانشکده ریاضی شریف در مسیر بازگشت از اهواز در جاده سقوط کرد و ٦ دانشجوی المپیادی درگذشتند. پروفسور مریم میرزاخانی، یکی از بازماندگان آن حادثه بود که در گزارش نشریه دانشجویی «نقطه سر خط» از راویان حادثه است. چقدر تلخ که بعد از ۲۱سال، باید خبر مشابهی را دربارۀ سقوط اتوبوس حامل دانشجویان دانشگاه آزاد در تهران بشنویم @ehsanname
🔺 ۴ دیماه به نام استاد رودکی است. بیایید به این مناسبت، چند اجرا از شعر معروف او را ببینیم و بشنویم و مثل حافظ بخوانیم: «خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم/ کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی». تصویر از آرامگاه رودکی در شهر پنجکنت، در تاجیکستان است @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 ماجرای سرودن شعر «بوی جوی مولیان آید همی» از فیلم «سرنوشت یک شاعر» (بوریس کیمیاگاروف، تاجیکستان، ۱۹۵۹) @ehsanname
Boye joye Moliyan
Manoochehr Anvar
🎧 دکلمۀ شعر «بوی جوی مولیان» با صدای منوچهر انور و موسیقی فریدون شهبازیان، از آلبوم «شعرهای رودکی» کانون پرورش فکری، ۱۳۵۲ @ehsanname
Booy Jooy Molian
Banan & Marzie
🎼 تصنیف «چنگ رودکی» با صدای غلامحسین بنان و مرضیه، با آهنگسازی روحالله خالقی، اجرا در برنامۀ رادیویی «گلهای رنگارنگ» شماره ۲۵۴ @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹بازخوانی تصنیف «بوی جوی مولیان» توسط ارکستر مجلسی سیلک به تنظیم و رهبری لوریس هویان، با خوانندگی مجتبی عسگری، ۱۳۸۵ @ehsanname
Booye Jooye Moolian
Davlatmand Kholov
🎼 تصنیف «بوی جوی مولیان» با صدا و موسیقی دولتمند خالاُف، هنرمند تاجیکستانی از آلبوم «بهار آمد»، ۱۳۸۸ @ehsanname
⚡️خردهروایتهای زلزله
۵دیماه سالگرد زلزلۀ مهیب بم است. حامد عسکریِ شاعر که خودش اهل بم است، اخیراً در توییترش به نگارش خردهروایتهایی از آن واقعۀ تلخ پرداخته. برخی از این خردهروایتها را در زیر بخوانید:
🔸صبح جمعه پنجم دی زلزله همه استان کرمان را لرزاند. همه فرمانداریهای استان زنگ میزنند به استانداری خبر بدهند شهرشان زلزله آمده. همه زنگ میزنند الا فرماندار بم. استانداری کرمان میفهمد بم مرکز زلزله بوده.
🔹تا خونه عمهم راهی نبود، خونواده را که دیدم سالماند، بدو رفتم سمت اونا. توی کوچه یکی صدام کرد. گفت: سالمم فقط لگنم در رفته. دودستی یه جا رو گرفت، گفت: پامو بکش جا بیافته، شاید از درد بیهوش شم نترسی. پارچهای گذاشت تو دهنش. کشیدم. از حال رفت.
🔸سیدحسين مرعشی از اولین کسانی بود که وارد بم شد. زنگ میزدند که کمک چه بفرستیم؟، جوابش سه کلمه بود: بیل... کلنگ... کفن...
🔹میگفت: خواهرم و بچه تو همینجا پشت درند. شروع کردیم به کندن، نوزادی توی بغل مادری که نشسته شیر میداد را یافتیم. بچه را جدا کردم، بردم توی ملحفه پیچیدم، برگشتم. مادر زیر آوار، موها پر از خاک... در همین چند دقیقه شیر از سینهاش چکیده بود، زمین را گِل کرده بود.
🔸پدربزرگم همیشه میگفت: یه جوری میمیرم نه ختم برام بگیرین، نه مشکی بپوشین، نه سرخاکم بیاین. رفت زیر آوار، درش آوردیم، گذاشتیمش سر کوچه که برویم ماشین بیاوریم. رسیدیم جنازه نبود، هلال احمر جنازه را برده بود دفن کرده بود. باباقنبر ما هنوز گم است...
🔹گرگ و میش غروب روز سوم بعد از زلزله بود، یه هیجده چرخ پر از پتو داشت میرفت. پونصد متری دویدم دنبالش. یه سرباز روی پتوها وایساده بود. با دست اشاره کردم دوتا بنداز، ماسکشو کشید پایین با گریه و عربده گفت: اینا جنازه لاشونه برو ... زانوهام خالی کرد.
🔸شوهرخالهام یزد بود که زلزله آمد، شب دور آتش بودیم که رسید بم. نگفتیم پدر، مادر، خواهر، خواهرزاده، داماد و برادرش زیر آوارند، ظلمات بود، گفت: فردا بریم دور میدون چندتا کارگر بگیریم وسایلمونو دربیاریم. همه دور آتش خندیدیم. خندههایی که بلااستثنا منتهی به گریه شد.
🔹نصف پاکت سیمان و یک فرغون ماسه جور کردم جلوی چادرمان را یک فضای یک در یک سیمان کردم. شش نفر بودیم. صبحها نمیشد همه توی چادر نماز بخوانیم. من و پدر و برادرم به نوبت روی سجاده سیمانی نماز میخواندیم.
🔸جمعی از بازیگرها آمده بودند برای همدردی. به عنوان عضوی از جامعه هنری بم رفتم استقبالشان. با اتوبوس آمدند توی بم چرخیدند، سر مزار ایرج فاتحهای خواندند، عکس گرفتند، رفتند هتل ارگ جدید ناهار خوردند. یکیشان استخوانهای مرغ را جمع کرد با پرواز عصر برد برای سگش.
@ehsanname
۵دیماه سالگرد زلزلۀ مهیب بم است. حامد عسکریِ شاعر که خودش اهل بم است، اخیراً در توییترش به نگارش خردهروایتهایی از آن واقعۀ تلخ پرداخته. برخی از این خردهروایتها را در زیر بخوانید:
🔸صبح جمعه پنجم دی زلزله همه استان کرمان را لرزاند. همه فرمانداریهای استان زنگ میزنند به استانداری خبر بدهند شهرشان زلزله آمده. همه زنگ میزنند الا فرماندار بم. استانداری کرمان میفهمد بم مرکز زلزله بوده.
🔹تا خونه عمهم راهی نبود، خونواده را که دیدم سالماند، بدو رفتم سمت اونا. توی کوچه یکی صدام کرد. گفت: سالمم فقط لگنم در رفته. دودستی یه جا رو گرفت، گفت: پامو بکش جا بیافته، شاید از درد بیهوش شم نترسی. پارچهای گذاشت تو دهنش. کشیدم. از حال رفت.
🔸سیدحسين مرعشی از اولین کسانی بود که وارد بم شد. زنگ میزدند که کمک چه بفرستیم؟، جوابش سه کلمه بود: بیل... کلنگ... کفن...
🔹میگفت: خواهرم و بچه تو همینجا پشت درند. شروع کردیم به کندن، نوزادی توی بغل مادری که نشسته شیر میداد را یافتیم. بچه را جدا کردم، بردم توی ملحفه پیچیدم، برگشتم. مادر زیر آوار، موها پر از خاک... در همین چند دقیقه شیر از سینهاش چکیده بود، زمین را گِل کرده بود.
🔸پدربزرگم همیشه میگفت: یه جوری میمیرم نه ختم برام بگیرین، نه مشکی بپوشین، نه سرخاکم بیاین. رفت زیر آوار، درش آوردیم، گذاشتیمش سر کوچه که برویم ماشین بیاوریم. رسیدیم جنازه نبود، هلال احمر جنازه را برده بود دفن کرده بود. باباقنبر ما هنوز گم است...
🔹گرگ و میش غروب روز سوم بعد از زلزله بود، یه هیجده چرخ پر از پتو داشت میرفت. پونصد متری دویدم دنبالش. یه سرباز روی پتوها وایساده بود. با دست اشاره کردم دوتا بنداز، ماسکشو کشید پایین با گریه و عربده گفت: اینا جنازه لاشونه برو ... زانوهام خالی کرد.
🔸شوهرخالهام یزد بود که زلزله آمد، شب دور آتش بودیم که رسید بم. نگفتیم پدر، مادر، خواهر، خواهرزاده، داماد و برادرش زیر آوارند، ظلمات بود، گفت: فردا بریم دور میدون چندتا کارگر بگیریم وسایلمونو دربیاریم. همه دور آتش خندیدیم. خندههایی که بلااستثنا منتهی به گریه شد.
🔹نصف پاکت سیمان و یک فرغون ماسه جور کردم جلوی چادرمان را یک فضای یک در یک سیمان کردم. شش نفر بودیم. صبحها نمیشد همه توی چادر نماز بخوانیم. من و پدر و برادرم به نوبت روی سجاده سیمانی نماز میخواندیم.
🔸جمعی از بازیگرها آمده بودند برای همدردی. به عنوان عضوی از جامعه هنری بم رفتم استقبالشان. با اتوبوس آمدند توی بم چرخیدند، سر مزار ایرج فاتحهای خواندند، عکس گرفتند، رفتند هتل ارگ جدید ناهار خوردند. یکیشان استخوانهای مرغ را جمع کرد با پرواز عصر برد برای سگش.
@ehsanname
Forwarded from احساننامه
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔹در زادروز استاد بهرام بیضایی (۵ دی)، بخشی از نمایشنامه «سهرابکُشی» بیضایی را ببینیم که مویهٔ تهمینه بر مرگ سهراب است و خانم مژده شمسایی در ۵ دی ۱۳۸۵ خوانده است @ehsanname
📗یکی از بهترین آثار استاد بهرام بیضایی، فیلمنامه «سیاوشخوانی» (چاپ اول ۱۳۷۵) است؛ ماجرای گروهی از بازیگران (به قول بیضایی: هنگامهسازان) که برای اجرای مراسم سنتی سیاوشخوانی به روستایی میروند. بین جوانهای روستا سر سیاوش شدن و سودابه نشدن رقابتی درمیگیرد. در کنار داستان اصلی سیاوشخوانی، ماجرای این رقابت هم ادامه دارد، تا عاقبت یکی از جوانها که سیاوش نشده، از سر حسادت، متن دستنویس حرفهای سیاوش را درون آتش میسوزاند. اینجاست که جوانی که سیاوش شده، همه را شگفتزده میکند. او در حین ایفای نقشش، بدون متن، حرفهایی میزند که گروه بازیگرها را حیرتزده میکند. گویی این خود سیاوش است که از زبان او حرف میزند. صحنۀ زیر، مربوط به گفتگوهای سیاوش و همسرش فرنگیس (در این متن: فریگیس، دختر افراسیاب) در آخرین شب عمر سیاوش، بخشی از همین قسمت داستان است:
bit.ly/2CC5dIY
(فریگیس از خواب میپرد.)
▪️فریگیس: سیاوش چرا نمیخوابد؟
▫️سیاوش: زیرا که زندگی بیدار است! کِی دیگر این ستاره را که تابید و گذشت دوباره میبینم؟
▪️فریگیس: سیاوش از چه پریشانی؟ از نیزههای تورانی؟
▫️سیاوش: درد سیاوش از خویش است! چون همه خوابند و زندگی میگذرد، چرا بیدار نباشم، کِش از دست ندهم؟ چون چشم میبندم و ترا نمیبینم، چرا به دیدنت چشم نوازش نکنم؟ کِی دیگر ترا دوباره خواهم دید؟
▪️فریگیس: از چه میگویی؟ از چه میترسی و مرا میترسانی؟
▫️سیاوش: ترسم این است که جهان را ندیده از آن بگذرم. کاش مرا میراندی فریگیس! چرا چنین نکردی؟ اکنون تو نیز بهرهای از سرنوشت مرا داری!
▪️فریگیس: از آن پشیمان نیستم!
▫️سیاوش: خوابی دیدم؛ تو پسری خواهی داشت!
▪️فریگیس: نیک است.
▫️سیاوش: من او را نمیبینم.
▪️فریگیس (هراسان پس میکشد): نه! به این کوتاهی؟
▫️سیاوش: برای همین است که نمیخوابم!
▪️فریگیس: پس خواب از فریگیس دور!
▫️سیاوش: تو که ایرانیان را به هیچ نشمردی؛ بر تو نوشتهاند که مادر پادشاه ایران باشی.
▪️فریگیس (غرّان): من آن کودک را میکُشم که تیغ به روی توران کِشد.
▫️سیاوش: نه، نمیکُشی؛ چون پدرش را پیش چشمت سر از تن جدا کنند!
(فریگیس هراسان جیغ میکشد.)
▫️سیاوش: آری او را به جان میپروری و به کین آنها که خون مرا میریزند برمیآوری. تو او را میسازی - آری؛ آری برای روزی که ساخته باید بود!
▪️فریگیس (میگریزد): نه، اینها نخواهد شد. چگونه فرزند چون منی خون پدرم میریزد که نیای وی است!
▫️سیاوش: همچنان که نیای من و پدر تو، اینک به خون من تيغها تیز میکنند.
▪️فریگیس (خیره): چنین مباد!
▫️سیاوش: از کسانی که این ستم برپا میکنند کسی سودی نخواهد برد. وگر پرسند این که برپا کرد؟، هر کسی گویند من نکردم. مگر جهانِ خونخوار را میرسد گلویی به خون تازه کند.
(فریگیس ضجه میزند. سیاوش ناتوان از همدردی.)
▪️فریگیس (مینالد): آه ای ایزدان بر زمین! (میغرّد) مرا چرا باید این بهره کرد؟ شویی میخواستم و فرزندی - نه بیشتر. مرا اینهمه چیست که بر دوش مینهند؟ آه فریگیس در آینۀ بخت خود نگر. ترا گله از خود بایست که وی را برگزیدی - و جهانت بدین برگزید!
▫️سیاوش: درود بر پادشاه سپیدهدم که مژدۀ خورشید میدهد!
▪️فریگیس: نفرین بر پیک پگاه که نمیداند گیتی را به مرگ سیاوش بیدار میکند!
▫️سیاوش: و آفرین بر هر روز که برآید؛ وگر بی سیاوش! که مرا خوشخوانی مژدهبخش خروس بهتر از مویۀ کلاغ!
▪️فریگیس: آه سیاوش ترا درد از توست!
@ehsanname
bit.ly/2CC5dIY
(فریگیس از خواب میپرد.)
▪️فریگیس: سیاوش چرا نمیخوابد؟
▫️سیاوش: زیرا که زندگی بیدار است! کِی دیگر این ستاره را که تابید و گذشت دوباره میبینم؟
▪️فریگیس: سیاوش از چه پریشانی؟ از نیزههای تورانی؟
▫️سیاوش: درد سیاوش از خویش است! چون همه خوابند و زندگی میگذرد، چرا بیدار نباشم، کِش از دست ندهم؟ چون چشم میبندم و ترا نمیبینم، چرا به دیدنت چشم نوازش نکنم؟ کِی دیگر ترا دوباره خواهم دید؟
▪️فریگیس: از چه میگویی؟ از چه میترسی و مرا میترسانی؟
▫️سیاوش: ترسم این است که جهان را ندیده از آن بگذرم. کاش مرا میراندی فریگیس! چرا چنین نکردی؟ اکنون تو نیز بهرهای از سرنوشت مرا داری!
▪️فریگیس: از آن پشیمان نیستم!
▫️سیاوش: خوابی دیدم؛ تو پسری خواهی داشت!
▪️فریگیس: نیک است.
▫️سیاوش: من او را نمیبینم.
▪️فریگیس (هراسان پس میکشد): نه! به این کوتاهی؟
▫️سیاوش: برای همین است که نمیخوابم!
▪️فریگیس: پس خواب از فریگیس دور!
▫️سیاوش: تو که ایرانیان را به هیچ نشمردی؛ بر تو نوشتهاند که مادر پادشاه ایران باشی.
▪️فریگیس (غرّان): من آن کودک را میکُشم که تیغ به روی توران کِشد.
▫️سیاوش: نه، نمیکُشی؛ چون پدرش را پیش چشمت سر از تن جدا کنند!
(فریگیس هراسان جیغ میکشد.)
▫️سیاوش: آری او را به جان میپروری و به کین آنها که خون مرا میریزند برمیآوری. تو او را میسازی - آری؛ آری برای روزی که ساخته باید بود!
▪️فریگیس (میگریزد): نه، اینها نخواهد شد. چگونه فرزند چون منی خون پدرم میریزد که نیای وی است!
▫️سیاوش: همچنان که نیای من و پدر تو، اینک به خون من تيغها تیز میکنند.
▪️فریگیس (خیره): چنین مباد!
▫️سیاوش: از کسانی که این ستم برپا میکنند کسی سودی نخواهد برد. وگر پرسند این که برپا کرد؟، هر کسی گویند من نکردم. مگر جهانِ خونخوار را میرسد گلویی به خون تازه کند.
(فریگیس ضجه میزند. سیاوش ناتوان از همدردی.)
▪️فریگیس (مینالد): آه ای ایزدان بر زمین! (میغرّد) مرا چرا باید این بهره کرد؟ شویی میخواستم و فرزندی - نه بیشتر. مرا اینهمه چیست که بر دوش مینهند؟ آه فریگیس در آینۀ بخت خود نگر. ترا گله از خود بایست که وی را برگزیدی - و جهانت بدین برگزید!
▫️سیاوش: درود بر پادشاه سپیدهدم که مژدۀ خورشید میدهد!
▪️فریگیس: نفرین بر پیک پگاه که نمیداند گیتی را به مرگ سیاوش بیدار میکند!
▫️سیاوش: و آفرین بر هر روز که برآید؛ وگر بی سیاوش! که مرا خوشخوانی مژدهبخش خروس بهتر از مویۀ کلاغ!
▪️فریگیس: آه سیاوش ترا درد از توست!
@ehsanname
🔹طرح جلد کتاب «دنیای مطبوعاتی آقای اسراری» بهرام بیضایی، کاری از استاد مرتضی ممیز ۱۳۴۴ - از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران @ehsanname
Forwarded from هفتهنامهٔ کرگدن
رادیو کرگدن
•پرونده شخصیت/ ریشوها
• «رستم، داستایفسکی، تولستوی و دیگران»
به قلم احسان رضایی
روایت پریا یاراحمدی
شماره۱۰۵
👇
@kargadanmagazine
•پرونده شخصیت/ ریشوها
• «رستم، داستایفسکی، تولستوی و دیگران»
به قلم احسان رضایی
روایت پریا یاراحمدی
شماره۱۰۵
👇
@kargadanmagazine
رستم، داستایفسکی، تولستوی و دیگران
احسان رضایی
#رادیو_کرگدن
•پرونده شخصیت/ ریشوها
• «رستم، داستایفسکی، تولستوی و دیگران»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #پریا_یاراحمدی
شماره۱۰۵
👇
@kargadanmagazine
•پرونده شخصیت/ ریشوها
• «رستم، داستایفسکی، تولستوی و دیگران»
به قلم #احسان_رضایی
روایت #پریا_یاراحمدی
شماره۱۰۵
👇
@kargadanmagazine