Forwarded from تاریخ معاصر علوم پزشکی در ایران
بازگشت دانشجویان پزشکی به دارالفنون
پس از ۹۴ سال، اولین کلاس دانشجویان پزشکی ( درس اخلاق پزشکی)، در دارالفنون برگزار شد.
دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، دی ماه امسال ۱۶۷ ساله می شود.
پس از ۹۴ سال، اولین کلاس دانشجویان پزشکی ( درس اخلاق پزشکی)، در دارالفنون برگزار شد.
دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، دی ماه امسال ۱۶۷ ساله می شود.
Forwarded from نشر اطراف
◾️به بهانهی سالروز درگذشت دکتر عبدالحسین زرینکوب
سالهای اول که به دانشکده میآمد جوانکی ریزنقش، سیهچرده و لاغراندام بود. بعد از چهلوپنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شدهایم. با انواع بیماریهای کلانسالی که نشان رد پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان باریک و نزار سالهای دانشکده نیست؛ وزنش افزوده شده، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشمهاش پف کردهاست. نگاه خستهاش، از پیری که هر دومان را غافلگیر کرده پرده برمیدارد. وقتی توی بارانی گشادش دست و پا میزند و سربهزیر از کنار خیابان رد میشود به نظر پدربزرگ آن جوان سالهای دانشکده است. طاس نشده اما موهای سرش ریخته. یک چیزش اما عوض نشده. بینظمی و شلوغی نومیدکنندهای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچهمدرسهایها دائم کاغذ و قلمش را گم میکند. مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشتها و دفترهای گمشدهش میگردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان میدهد حوصلهی خود، حوصلهی من و حوصلهی هر کس که در خانه ما است را سر میبرد. حالا که فکر میکنم، این شلوغی و بینظمی، حاصل کارش را غنیتر و سرشارتر کرده.
دکتر قمر آریان/ سخنرانی در بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرینکوب 1376
#نشر_اطراف
#روایتمستند
#روایتزندگی
#عبدالحسینزرینکوب
http://tiny.cc/atrafpub
سالهای اول که به دانشکده میآمد جوانکی ریزنقش، سیهچرده و لاغراندام بود. بعد از چهلوپنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شدهایم. با انواع بیماریهای کلانسالی که نشان رد پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان باریک و نزار سالهای دانشکده نیست؛ وزنش افزوده شده، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشمهاش پف کردهاست. نگاه خستهاش، از پیری که هر دومان را غافلگیر کرده پرده برمیدارد. وقتی توی بارانی گشادش دست و پا میزند و سربهزیر از کنار خیابان رد میشود به نظر پدربزرگ آن جوان سالهای دانشکده است. طاس نشده اما موهای سرش ریخته. یک چیزش اما عوض نشده. بینظمی و شلوغی نومیدکنندهای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچهمدرسهایها دائم کاغذ و قلمش را گم میکند. مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشتها و دفترهای گمشدهش میگردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان میدهد حوصلهی خود، حوصلهی من و حوصلهی هر کس که در خانه ما است را سر میبرد. حالا که فکر میکنم، این شلوغی و بینظمی، حاصل کارش را غنیتر و سرشارتر کرده.
دکتر قمر آریان/ سخنرانی در بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرینکوب 1376
#نشر_اطراف
#روایتمستند
#روایتزندگی
#عبدالحسینزرینکوب
http://tiny.cc/atrafpub
Forwarded from مجلهی سفید
🔥نطق آتشین گیمن در دفاع از کتابخواندن، کتابخانه و خیالپردازی
دوست دارم چند کلمهای هم دربارهی فرار از واقعیت بگویم. جوری این اصطلاح را به کار میگیرند که انگار چیز بدی است. انگار که فیکشن «فرار از واقعیت» مادهی مخدر بیارزشی است که فقط افراد سردرگم و احمق و فریبخورده استفادهاش میکنند و تنها فیکشنی که بدرد بزرگسالان و کودکان میخورد، فیکشنی است که بدترین جنبهی دنیایی که خواننده خودش را در آن میبیند، منعکس کند.
اگر شما در یک موقعیت سخت، در مکانی نامطلوب، با افرادی که بدخواهتان هستند گیر افتاده باشید و کسی به شما راه فراری موقت پیشنهاد دهد، چرا آن را نپذیرید؟ داستانهای تخیلی فقط همین هستند؛ تخیلی که دری را باز میکند، نور خورشیدی که آن بیرون میتابد را نشان میدهد، جایی را به شما میدهد که در آن کنترل اوضاع را برعهده دارید، با افرادی هستید که میخواهید با آنان باشید (و کتابها مکانهای واقعی هستند، فکری غیر از این اشتباه است) و از آن مهمتر، در طول فرارتان، کتابها میتوانند اطلاعتی دربارهی دنیا و دشواریهایتان به شما بدهند، به شما سلاح میدهند، به شما زره میدهند؛ چیزهای واقعی که میتوانید با خودتان به زندانتان برگردانید. مهارتها و دانش و ابزاری که میتوانید برای فرار از واقعیت از آنها استفاده کنید.
به قول جی. آر. آر تالکین، تنها کسانی که از فرار کردن هراسانند، زندانبانها هستند.
دوست دارم چند کلمهای هم دربارهی فرار از واقعیت بگویم. جوری این اصطلاح را به کار میگیرند که انگار چیز بدی است. انگار که فیکشن «فرار از واقعیت» مادهی مخدر بیارزشی است که فقط افراد سردرگم و احمق و فریبخورده استفادهاش میکنند و تنها فیکشنی که بدرد بزرگسالان و کودکان میخورد، فیکشنی است که بدترین جنبهی دنیایی که خواننده خودش را در آن میبیند، منعکس کند.
اگر شما در یک موقعیت سخت، در مکانی نامطلوب، با افرادی که بدخواهتان هستند گیر افتاده باشید و کسی به شما راه فراری موقت پیشنهاد دهد، چرا آن را نپذیرید؟ داستانهای تخیلی فقط همین هستند؛ تخیلی که دری را باز میکند، نور خورشیدی که آن بیرون میتابد را نشان میدهد، جایی را به شما میدهد که در آن کنترل اوضاع را برعهده دارید، با افرادی هستید که میخواهید با آنان باشید (و کتابها مکانهای واقعی هستند، فکری غیر از این اشتباه است) و از آن مهمتر، در طول فرارتان، کتابها میتوانند اطلاعتی دربارهی دنیا و دشواریهایتان به شما بدهند، به شما سلاح میدهند، به شما زره میدهند؛ چیزهای واقعی که میتوانید با خودتان به زندانتان برگردانید. مهارتها و دانش و ابزاری که میتوانید برای فرار از واقعیت از آنها استفاده کنید.
به قول جی. آر. آر تالکین، تنها کسانی که از فرار کردن هراسانند، زندانبانها هستند.
مجلهی سفید
نیل گیمن: آیندهی ما در گرو کتابخانهها و کتابخواندن و خیالبافیست
ما به کتابخانهها نیاز داریم. به کتابها نیاز داریم. به شهروندان با سواد نیاز داریم. برایم مهم نیست – باور هم ندارم که اهمیتی داشته باشد – که این کتابها کاغذی باشند یا دیجیتالی، که شما دارید آنها را روی کاغذ چاپی میخوانید یا روی صفحهی نمایش. محتواست…
📸دستفروشی کتاب در مترو تهران (تصویر از bit.ly/2MzxL7G). چه کار خوبی و چه حیف که بینشان کتابهای چاپ افستی و قاچاق هست @ehsanname
کآشوب-مهدی شادمانی.pdf
1 MB
✍️روایت عاشورایی مهدی شادمانی را در شب هشتم محرم بخوانید و برای بهبودیاش دعا کنید
@ehsanname
📕خرید اینترنتی کتاب «کآشوب» از اینجا
atraf.ir/product/کآشوب/
@ehsanname
📕خرید اینترنتی کتاب «کآشوب» از اینجا
atraf.ir/product/کآشوب/
💵فکر میکنید پرسودترین ناشر دنیا چقدر درآمد دارد؟ به گزارش پابلیشرز ویکلی، انتشارات پیرسون در انگلیس که کارش چاپ کتابهای آموزشی است، در سال ۲۰۱۷ درآمد ۶میلیارد و ۷۰میلیون دلار داشته @ehsanname
Forwarded from احساننامه
✅ غزلی عاشورایی از #حسین_منزوی
@ehsanname
ای خون اصیلت به شتکها ز غدیران
افشانده شرفها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده، آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزۀ تکثیر
ترکید بر آیینۀ خورشید ضمیران
ای جوهر سرداریِ سرهای بریده
وی اصلِ نمیرندگیِ نسل نمیران
خرگاه تو میسوخت در اندیشۀ تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشۀ شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟
و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بیتن،
تا شام شدی قافلهسالار اسیران؟
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حقِ سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکهگیران...
goo.gl/Rrey7y
@ehsanname
ای خون اصیلت به شتکها ز غدیران
افشانده شرفها به بلندای دلیران
جاری شده از کرب و بلا آمده، آنگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
تو اختر سرخی که به انگیزۀ تکثیر
ترکید بر آیینۀ خورشید ضمیران
ای جوهر سرداریِ سرهای بریده
وی اصلِ نمیرندگیِ نسل نمیران
خرگاه تو میسوخت در اندیشۀ تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشۀ شیران
آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟
و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بیتن،
تا شام شدی قافلهسالار اسیران؟
تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
باید که ز خون تو بنوشند کویران
تا اندکی از حقِ سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران
حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکهگیران...
goo.gl/Rrey7y
Yade Javani
Shahriar
🎧 «طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون میکند با ما، نهانی میکند»
@ehsanname
در سالروز درگذشت استاد #شهریار یکی از آخرین غزلهای او را با صدای خوش بشنوید
هر چه گردون میکند با ما، نهانی میکند»
@ehsanname
در سالروز درگذشت استاد #شهریار یکی از آخرین غزلهای او را با صدای خوش بشنوید
Forwarded from احساننامه
📸 عکس دستهجمعی ادیبان در محضر استاد شهریار: ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ (از راست) منوچهر آتشی، #شهریار، هوشنگ ابتهاج #سایه، شفیعی کدکنی و اصغر فردی @ehsanname
خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
Forwarded from احساننامه
🔸خاطره هوشنگ ابتهاج #سایه از یک عکس یادگاری با #شهریار👆
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که میخواین عکس بگیرین من خرقهام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوشهایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی میفروشن، بیآستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح بهعنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخرهایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچهای مثل شبکلاههایی که تو بالماسکهها میذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچههایی که برای پیژامه به کار میبرن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم میاومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمیخواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمیگرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه میکنه. شما اصلا نمیتونین حدس بزنین که چهجوری داشت منو نگاه میکرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمیشدم آخه! به اندازه هفت هشتتا شفیعی کدکنی جا میخواد تا من با این جثهام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکسها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف میزنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغضکرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونهام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس (به گریه میافتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون میکردیم؟ (با گریه میگوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که میخواین عکس بگیرین من خرقهام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوشهایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی میفروشن، بیآستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح بهعنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخرهایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچهای مثل شبکلاههایی که تو بالماسکهها میذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچههایی که برای پیژامه به کار میبرن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم میاومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمیخواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمیگرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه میکنه. شما اصلا نمیتونین حدس بزنین که چهجوری داشت منو نگاه میکرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمیشدم آخه! به اندازه هفت هشتتا شفیعی کدکنی جا میخواد تا من با این جثهام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکسها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف میزنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغضکرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونهام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بیکس (به گریه میافتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون میکردیم؟ (با گریه میگوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»
📌 «پیر پرنیاناندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
Karvan-e Karbala
Shahriar
🎧 ۲۷ شهریور سالروز درگذشت شهریار است. غزلنوحۀ «کاروان کربلا» از #شهریار با صدای شاعر و آوازِ سلیم مؤذنزاده، از آلبوم «عاشورا شِعری» @ehsanname
🔲 بر خوانِ غم، چو عالمیان را صَلا زدند
@ehsanname
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» این، مطلع یکی از معروفترین اشعار تاریخ ادبیات ماست: ترکیببندی از کمالالدین علی محتشم کاشانی، شاعر معاصر شاه طهماسب صفوی و متوفای سال ۹۹۶ قمری. دوازده بند شعری که محتشم کاشانی در مرثیه شهدای کربلا سروده آن قدر معروف است که حالا بخشهایی از آن را روی پارچههای کتیبه هر هیأت و مسجدی میبینیم. شاعران بسیاری پس از محتشم از ترکیببند او در شعرها و نوحههایشان استفاده کردند و از آن تقلید کردند، که تقریبا هیچکدامشان به شهرت و معروفیت ترکیببند محتشم نرسید. متن شعر محتشم را میتوانید در اینجا بخوانید 👇
ganjoor.net/mohtasham/divan-moh/tarjeeha/sh1/
این شعر بارها و بارها، توسط افراد مختلف خوانده شده است که نمونه از این نواهای محرمی را در ادامه میشنوید:
۱- از میان دکلمههای این شعر، دکلمه علی معلم دامغانی را بشنوید از آلبوم «کتیبه». اینجا بند هفتم شعر محتشم را روی موسیقی کیهان کلهر میشنویم.
۲- از مرحوم سیدجواد ذبیحی، مؤذن و خواننده معروف ادعیه مذهبی، فایلی را میشنوید که بند هشتم این شعر را در دستگاه بیات ترک به آواز خوانده است.
۳- سرود «صلای غم»، اجرایی بود که سال ۱۳۶۲ در تالار وحدت اجرا شد. در این سرود، محمد گلریز، احمد عزیزی، مرحوم رضا منفرد و احمد مرتضیپور همخوانی میکنند و امیر نوری، گویندۀ پیشکسوت، بخشهایی از شعر را دکلمه میکند. این فایل، بخشی از آن سرود است.
۴- ترکیب «گروه سرود بچههای آباده» برای کودکان دهه شصت بسیار آشنا هستند. اجرای این گروه از شعر محتشم برای سال ۱۳۶۷ است که معمولا در ایام محرم، کلیپش هم از تلویزیون بازپخش میشود.
۵- آلبوم «ذبح نور» سوگوارههایی موسیقی برای کربلاست. قطعه دوم این آلبوم، با عنوان «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم با ریتمی شبیه به سینهزنی شور است. این قطعه را عبدالرضا موسوی خوانده و بهروز پارسا برایش موسیقی ساخته. ◼️
@ehsanname
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» این، مطلع یکی از معروفترین اشعار تاریخ ادبیات ماست: ترکیببندی از کمالالدین علی محتشم کاشانی، شاعر معاصر شاه طهماسب صفوی و متوفای سال ۹۹۶ قمری. دوازده بند شعری که محتشم کاشانی در مرثیه شهدای کربلا سروده آن قدر معروف است که حالا بخشهایی از آن را روی پارچههای کتیبه هر هیأت و مسجدی میبینیم. شاعران بسیاری پس از محتشم از ترکیببند او در شعرها و نوحههایشان استفاده کردند و از آن تقلید کردند، که تقریبا هیچکدامشان به شهرت و معروفیت ترکیببند محتشم نرسید. متن شعر محتشم را میتوانید در اینجا بخوانید 👇
ganjoor.net/mohtasham/divan-moh/tarjeeha/sh1/
این شعر بارها و بارها، توسط افراد مختلف خوانده شده است که نمونه از این نواهای محرمی را در ادامه میشنوید:
۱- از میان دکلمههای این شعر، دکلمه علی معلم دامغانی را بشنوید از آلبوم «کتیبه». اینجا بند هفتم شعر محتشم را روی موسیقی کیهان کلهر میشنویم.
۲- از مرحوم سیدجواد ذبیحی، مؤذن و خواننده معروف ادعیه مذهبی، فایلی را میشنوید که بند هشتم این شعر را در دستگاه بیات ترک به آواز خوانده است.
۳- سرود «صلای غم»، اجرایی بود که سال ۱۳۶۲ در تالار وحدت اجرا شد. در این سرود، محمد گلریز، احمد عزیزی، مرحوم رضا منفرد و احمد مرتضیپور همخوانی میکنند و امیر نوری، گویندۀ پیشکسوت، بخشهایی از شعر را دکلمه میکند. این فایل، بخشی از آن سرود است.
۴- ترکیب «گروه سرود بچههای آباده» برای کودکان دهه شصت بسیار آشنا هستند. اجرای این گروه از شعر محتشم برای سال ۱۳۶۷ است که معمولا در ایام محرم، کلیپش هم از تلویزیون بازپخش میشود.
۵- آلبوم «ذبح نور» سوگوارههایی موسیقی برای کربلاست. قطعه دوم این آلبوم، با عنوان «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم با ریتمی شبیه به سینهزنی شور است. این قطعه را عبدالرضا موسوی خوانده و بهروز پارسا برایش موسیقی ساخته. ◼️
roozi ke shod be neyze
Ali Moallem
🎧بند هفتم شعر محتشم با صدای #علی_معلم_دامغانی و موسیقی کیهان کلهر، از آلبوم «کتیبه» @ehsanname
Audio
🎧بند هشتم شعر محتشم با صدا و آواز سیدجواد ذبیحی، اجرای رادیویی در دهه ۱۳۴۰ @ehsanname
Salaye Gham
🎼بند چهارم شعر محتشم، بخشی از سرود «صلای غم» با اجرای محمد گلریز و دیگران، ۱۳۶۲ @ehsanname
Audio
🎼 سرود «باز این چه شورش است» با استفاده از شعر محتشم، اجرای گروه سرود آباده، ۱۳۶۷ @ehsanname
Rooze Vaghe,e
sAbdoreza Moosavi
🎼قطعه «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم توسط عبدالرضا موسوی و با موسیقی بهروز پارسا، از آلبوم «ذبح نور» @ehsanname
bit.ly/2xhWNmK
✍️احسان رضایی: آخرین خروجیِ «همشهری جوان» ِ ما بود، شماره ۶۶۸. بین دوتا ضبط تلویزیونی خودم را رساندم. همان طور که بقیه قدیمیها آمده بودند، قاب عکس مهدی شادمانی را هم دست گرفتیم تا روز آخری همه با هم باشیم. مجلۀ ما از هفته دیگر مجلۀ ما نیست. مسئولان همشهری دلشان خواسته و «همشهری جوان» را همراه با ۷ مجله دیگر یکجا فروختهاند به جوانی که پولدار است و جویای نام. این دوست جوان هم که از صنعت پوشاک به فرهنگ آمده، میگوید «تحریریه فِلَت» (!) نمیخواهد. به همین راحتی ۹۳ نفر بیکار شدند تا دوستان ایشان بیایند. البته که تغییر در تحریریه یک مجله چیز عجیبی نیست. خود من چهار سال است که از تحریریه رفتهام و از راه دور مطلب میفرستادم. اما اصل، باقی ماندن تحریریه بود که روح هر مجلهای است و نوع نگاه و روش کاری هر نشریه را تعیین میکند و باعث تفاوت آن مجله با نمونههای دیگر میشود. برای مسئولان همشهری و خریدار مجلات اما ظاهراً این ظرایف مهم نبوده و تنها سود مالی مطرح است. اما همان هم واقعی نیست. در حالی برای واگذاری مجلات بحث زیاندهی را پیش میکشند که قاعدتاً روزنامه همشهری با ۱۳۰۰ کارمند، ضرر بیشتری دارد تا ۸ مجله با ۹۳ کارمند. به علاوه که روزنامه همشهری مدتهاست روزنامهای معمولی و غیرتأثیرگذار است. این روزنامه فقط دو مزیت نسبی نسبت به باقی جراید یومیه داشت: یکی «راهنمای همشهری» که زمانی تیراژهای افسانهای داشت و دوم، مجلاتی که رقیبی نداشتند و برند همشهری را مطرح نگه میداشتند. «راهنما» که با تعلل مدیران همشهری رقابت را به اپلیکیشنهایی مثل دیوار و شیپور باخته، ۸تا از مجلات را هم مسئولان جدید قبلاً تعطیل کرده و این ۸ مجله را هم مسئولان فروختند تا شعر خواجه یک مصداق دیگر هم پیدا کند: «ز گنجخانه شده، خیمه بر خراب زده»! بگذریم. خودمان حرفهای مهمتری داریم. ۱۴ سال در این مجله با دوستان تحریریه و با شما خوانندگان بودم و همواره از لطف و محبت شما سرشار. «به جان منتپذیرم و حقگزار».
https://www.instagram.com/p/Bn1vWeEBRoE/
✍️احسان رضایی: آخرین خروجیِ «همشهری جوان» ِ ما بود، شماره ۶۶۸. بین دوتا ضبط تلویزیونی خودم را رساندم. همان طور که بقیه قدیمیها آمده بودند، قاب عکس مهدی شادمانی را هم دست گرفتیم تا روز آخری همه با هم باشیم. مجلۀ ما از هفته دیگر مجلۀ ما نیست. مسئولان همشهری دلشان خواسته و «همشهری جوان» را همراه با ۷ مجله دیگر یکجا فروختهاند به جوانی که پولدار است و جویای نام. این دوست جوان هم که از صنعت پوشاک به فرهنگ آمده، میگوید «تحریریه فِلَت» (!) نمیخواهد. به همین راحتی ۹۳ نفر بیکار شدند تا دوستان ایشان بیایند. البته که تغییر در تحریریه یک مجله چیز عجیبی نیست. خود من چهار سال است که از تحریریه رفتهام و از راه دور مطلب میفرستادم. اما اصل، باقی ماندن تحریریه بود که روح هر مجلهای است و نوع نگاه و روش کاری هر نشریه را تعیین میکند و باعث تفاوت آن مجله با نمونههای دیگر میشود. برای مسئولان همشهری و خریدار مجلات اما ظاهراً این ظرایف مهم نبوده و تنها سود مالی مطرح است. اما همان هم واقعی نیست. در حالی برای واگذاری مجلات بحث زیاندهی را پیش میکشند که قاعدتاً روزنامه همشهری با ۱۳۰۰ کارمند، ضرر بیشتری دارد تا ۸ مجله با ۹۳ کارمند. به علاوه که روزنامه همشهری مدتهاست روزنامهای معمولی و غیرتأثیرگذار است. این روزنامه فقط دو مزیت نسبی نسبت به باقی جراید یومیه داشت: یکی «راهنمای همشهری» که زمانی تیراژهای افسانهای داشت و دوم، مجلاتی که رقیبی نداشتند و برند همشهری را مطرح نگه میداشتند. «راهنما» که با تعلل مدیران همشهری رقابت را به اپلیکیشنهایی مثل دیوار و شیپور باخته، ۸تا از مجلات را هم مسئولان جدید قبلاً تعطیل کرده و این ۸ مجله را هم مسئولان فروختند تا شعر خواجه یک مصداق دیگر هم پیدا کند: «ز گنجخانه شده، خیمه بر خراب زده»! بگذریم. خودمان حرفهای مهمتری داریم. ۱۴ سال در این مجله با دوستان تحریریه و با شما خوانندگان بودم و همواره از لطف و محبت شما سرشار. «به جان منتپذیرم و حقگزار».
https://www.instagram.com/p/Bn1vWeEBRoE/
📰آخرین تغییرات در مجلات همشهری
@ehsanname
با پایان کار تحریریههای مجلات همشهری، تیم علی رزاقی بهار کار خود را از اول مهر شروع میکنند. بر اساس آنچه که اعلام شده (مثل این bit.ly/2PQORjA) و نیز تماسهایی که با خبرنگار مختلف گرفته شده، دلایل معدود موافقان واگذاری مجلات همشهری را بهتر درک میکنیم. مثلاً احسان مازندرانی که از جوانگرایی در مؤسسه همشهری حمایت کرده بود (اینجا bit.ly/2MHzM1G) حالا شده است عضو شورای تازهتأسیسِ سردبیری کل مجلات همشهری. احسان صفاپور که دفاع بیشتری از این واگذاری کرد (و حتی خطاب به اعضای شورای شهر نوشت حق دخالت ندارید!: bit.ly/2Oz34Bg)، خودش عضو شورای سردبیری کل شده و همسرش، خانم آمنه فرخی، سردبیر «همشهری تندرستی».
یکی از استدلالهای موافقان واگذاری، باز شدن فضا برای حضور نویسندگان جدید بود. به نظر میرسد دوستان در این زمینه بیش از حد موفق بودهاند و نویسندگان «خیلی جدید» را هم آوردهاند. مثلاً مجله «۲۴» را به سلمان فرخنده دادهاند (بازیگر نقشهای کوتاه که شهرتش به این است که صدایش شبیه خسرو شکیبایی است، یا سعی میکند باشد) بدون هیچ سابقه مطبوعاتی. سردبیر جدید «داستان» حمید اسلامیراد البته سابقه روزنامهنگاری دارد، از جمله مدتی عضو بخش نظارت (تأیید/ممیزی پیش از چاپ) مجلات همشهری بود اما سابقه و تألیف داستانی ندارد. برای مقایسه، آرش صادقبیگی، سردبیر قبلی «داستان» تاکنون سه کتاب چاپ کرده: «خاطرات یک سرتق» (رمان نوجوان)، «چشمان باز» (یک داستان) و «بازار خوبان» (مجموعه داستان). کتاب «بازار خوبان» برندۀ جایزه جلال و کتاب سال شده. در تحریریه قبلی «داستان» ۲۰ کتاب داستان، ۲ جایزه جلال، یک جایزه گلشیری، ۲ کاندید ترجمه کتاب سال و ۳ دکترای ادبیات و مطالعات فرهنگی بود. در عوض در تیم جدید، مجله «سرنخ» را به خانم سارا غضنفری دادهاند که جای سابقۀ خبرنگاری حوادث، دفتر شعر دارد. ظاهراً بهزاد کاظمی، سردبیر جدید «سرزمین من» مرتبطترین فرد در این فهرست است؛ اسم او را اما در یک نامۀ جمعی فعالان میراث فرهنگی میشود دید (اینجا bit.ly/2D829Xj).
به هر حال برای این دوستان آرزوی موفقیت داریم و امیدوارم قدر موقعیتی را که به بهای بیکاری ۹۳ نفر از بهترین روزنامهنگاران این کشور به دست آمده، بدانند.
تحریریههای سابق مجلات همشهری هم بهزودی در نشریات جدید مستقر خواهند شد و اخبارشان را خواهیم شنید. فعلآ محمد طلوعی، داستاننویس و از اعضای تحریریه مجله «داستان»، از راهاندازی نشریهای با عنوان «ناداستان» خبر داده است (bit.ly/2Np8NwT).
@ehsanname
با پایان کار تحریریههای مجلات همشهری، تیم علی رزاقی بهار کار خود را از اول مهر شروع میکنند. بر اساس آنچه که اعلام شده (مثل این bit.ly/2PQORjA) و نیز تماسهایی که با خبرنگار مختلف گرفته شده، دلایل معدود موافقان واگذاری مجلات همشهری را بهتر درک میکنیم. مثلاً احسان مازندرانی که از جوانگرایی در مؤسسه همشهری حمایت کرده بود (اینجا bit.ly/2MHzM1G) حالا شده است عضو شورای تازهتأسیسِ سردبیری کل مجلات همشهری. احسان صفاپور که دفاع بیشتری از این واگذاری کرد (و حتی خطاب به اعضای شورای شهر نوشت حق دخالت ندارید!: bit.ly/2Oz34Bg)، خودش عضو شورای سردبیری کل شده و همسرش، خانم آمنه فرخی، سردبیر «همشهری تندرستی».
یکی از استدلالهای موافقان واگذاری، باز شدن فضا برای حضور نویسندگان جدید بود. به نظر میرسد دوستان در این زمینه بیش از حد موفق بودهاند و نویسندگان «خیلی جدید» را هم آوردهاند. مثلاً مجله «۲۴» را به سلمان فرخنده دادهاند (بازیگر نقشهای کوتاه که شهرتش به این است که صدایش شبیه خسرو شکیبایی است، یا سعی میکند باشد) بدون هیچ سابقه مطبوعاتی. سردبیر جدید «داستان» حمید اسلامیراد البته سابقه روزنامهنگاری دارد، از جمله مدتی عضو بخش نظارت (تأیید/ممیزی پیش از چاپ) مجلات همشهری بود اما سابقه و تألیف داستانی ندارد. برای مقایسه، آرش صادقبیگی، سردبیر قبلی «داستان» تاکنون سه کتاب چاپ کرده: «خاطرات یک سرتق» (رمان نوجوان)، «چشمان باز» (یک داستان) و «بازار خوبان» (مجموعه داستان). کتاب «بازار خوبان» برندۀ جایزه جلال و کتاب سال شده. در تحریریه قبلی «داستان» ۲۰ کتاب داستان، ۲ جایزه جلال، یک جایزه گلشیری، ۲ کاندید ترجمه کتاب سال و ۳ دکترای ادبیات و مطالعات فرهنگی بود. در عوض در تیم جدید، مجله «سرنخ» را به خانم سارا غضنفری دادهاند که جای سابقۀ خبرنگاری حوادث، دفتر شعر دارد. ظاهراً بهزاد کاظمی، سردبیر جدید «سرزمین من» مرتبطترین فرد در این فهرست است؛ اسم او را اما در یک نامۀ جمعی فعالان میراث فرهنگی میشود دید (اینجا bit.ly/2D829Xj).
به هر حال برای این دوستان آرزوی موفقیت داریم و امیدوارم قدر موقعیتی را که به بهای بیکاری ۹۳ نفر از بهترین روزنامهنگاران این کشور به دست آمده، بدانند.
تحریریههای سابق مجلات همشهری هم بهزودی در نشریات جدید مستقر خواهند شد و اخبارشان را خواهیم شنید. فعلآ محمد طلوعی، داستاننویس و از اعضای تحریریه مجله «داستان»، از راهاندازی نشریهای با عنوان «ناداستان» خبر داده است (bit.ly/2Np8NwT).
Forwarded from احساننامه
تابلو «علقمه» اثر حسن روحالامین، رنگ و روغن روی بوم، سال ۱۳۸۹، یکی از بهترین و معروفترین آثار عاشورایی معاصر @ehsanname
ketab Aah - Abbas
🎧 مقتلِ حضرت ماه، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱ از «کتاب آه» (بازنویسی «دَمَع السُّجوم» توسط یاسین حجازی)، با صدای حجتالاسلام عبدالله حقیقت @ehsanname