احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
🔹میدان #قیصر_امین_پور غیب شد! شهرداری منطقه۲ میدانی را که در سعادت‌آباد (تقاطع سرو غربی-شهرداری) به نام آقای شاعر بود، چهارراه کرد و اسم و مجسمۀ او را هم برداشت @ehsanname
bit.ly/2CYs2Zr
🔹رسول کشت‌پور، شهردار منطقه ۲ تهران در واکنش به انتقادات از حذف میدان #قیصر_امین_پور به ایرنا گفته است برای اجرای طرح اصلاح هندسی میدان را تبدیل به تقاطع کرده‌اند و حالا در نظر دارند در صورت تأیید شورای شهر نام بلوار شهرداری را به نام قیصر امین‌پور کنند.
http://www.irna.ir/fa/News/83033389
این منوط کردن ماجرا به نظر شورای شهر درحالی است که نامگذاری این میدان به نام آقای شاعر مصوبۀ شورای شهر سوم بوده و مصاحبۀ اعضای شورای شهر، از جمله احمد مسجدجامعی و خانم فاطمه ذوالقدر در اعتراض به حذف نام و خاطرۀ قیصر نشان می‌دهد تصمیم شهرداری نقض مصوبۀ شورای شهر بدون اطلاع شورا است.
@ehsanname
📸تصویری از مراسم نصب تندیس قیصر امین‌پور (اثر حسین علی عسکری) در میدانش، آذر ۱۳۹۲. در جریان حذف نام قیصر، این مجسمه هم برداشته شد
Forwarded from شین ☔️
⚖️ لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید

... ماجرای عجیب، متاثرکننده و حتی جانسوز به نظر من، دقیقا ماجراهای قبل از روز عاشورا است. جانسوز، حالِ آن کسی است که توی سپاه رو به رو ایستاده بودند. آدم دلش باید برای آنها بسوزد. بیشتر از آنها، برای خودش که معلوم نیست اگر ماشین زمانی اختراع می‌شد و پرت می‌شد به سال 61 هجری، تو کدوم سپاه بود. شما خودتان می‌دانید که اگر آن روز بودید کجا ایستاده بودید؟ لطفا شعار ندهید. چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید و فکر بکنید، بعد جواب بدهید و حسابش را بکنید، اگر شما و من در سال 61 هجری زندگی می‌کردیم، در عصری زندگی می‌کردیم که هیچ خبری از روزنامه و تلویزیون و اینترنت نبود، کانال‌های خبری محدود بود به شایعات و اعلان‌های رسمی که جارچی‌ها حکومت توی محله‌ها جار می‌زدند. آن موقع هم مثل حالا نبود که یزید و ابن‌زیادی ملعون باشند و معاویه برای خلافت پسرش یزید از مردم بیعت هم گرفته بود ولو به زور، ولی بیعت گرفته بود. اصلا حرفی که طرفداران حکومت به امام حسین (ع) می‌زدند همین بوده که چرا نظر عموم مردم را قبول نمی‌کنی؟ بعد هم هر روز هر روز، جارچی‌ها می‌آمدند و شعر خلیفه را برای مردم می‌خواندند که می‌گفت: «مردم قریش! بین من و حسین داوری کنید و به او بگویید که بین ما خدا هست و سابقه خویشاوندی. بگویید ما می‌دانیم که تو فضیلتی داری که احدی ندارد. می دانیم فرزند پیامبری و بهترین مردم اما چرا می‌خواهی جنگ کنی؟» ... این را مدام می‌خواندند و همه‌اش دعوت به خیر و صلاح و اجتناب از آشوب و فتنه؛ «به او بگویید آتش جنگ را که خاموش است شعله‌ور نکند، به راه خیر چنگ بزند. جنگ، اقوام گذشته را مغرور کرد و جمعیت‌ها را پراکنده ساخت. در حق خویشان خود نیکی کند ...». بعد یک روز دیگر اعلام می‌کردند شریح قاضی که معروف‌ترین قاضی کل قلمروی اسلامی هست و نیم قرن می‌شود قاضی کوفه است و همانی که پدر امام حسین برای شکایت از دزد زره‌اش پیش او می‌رفته، او هم گفته که حسین از دین جدش خارج شده. بعد عمر پسر سعد ابی وقاص، همسایه و همبازی خود امام حسین در کودکی و پسر یکی از با فضیلت‌ترین اصحاب پیامبر مامور مذاکره با امام حسین می‌شده. بعد همین مامور مذاکره به این نتیجه می‌رسید که مذاکره فایده ندارد و باید جنگید. راستش را بگویید؛ شما بودید شک نمی‌کردید؟ پایتان سست نمی‌شد؟ با خودمان که رودربایستی نداریم، شما اگر توی آن شرایط بودید چه کار می‌کردید؟ آن قدر عقیده محکمی داشتید که نظرتان عوض نشود؟ ...


🔷 این بخشی از یادداشتی است که احسان رضایی ِ عزیز، دی‌ماه سال 88 در مجله «همشهری جوان» منتشر کرد؛ یادداشتی که کهنه نمی‌شود کما این‌که پاسخ پرسش‌هایش هم آسان نمی‌شود ... یادداشتی که امّا، هر محرّم باید در یادهامان زنده شود.


🔶 @mmoeeni1
🎯 خالد حسینی، رمان‌نویس موفق افغانستانی، یک هفتۀ عجیب و تکان‌دهنده را پای صحبت آوارگان سوری و افغان گذراند. پایان آن چند روز، آرزو می‌کرد ای کاش تمام عالَم جمع شوند و حرف‌هایی را بشنوند که او از زبان مهاجران شنیده. می‌گوید «اعداد بی‌روحی که دائم از اخبارِ کشته‌شدگان به گوشمان می‌خورد، ما را به تکه‌سنگ‌هایی بی‌احساس مسخ کرده‌اند. قصه‌ای که زبان مهاجری درمانده تعریف می‌کند سنگدلیِ این روزهایمان را شفا می‌دهد. عجیب است: انگار، در این قصه‌ها، خودمان و تمام عزیزانمان آواره می‌شویم».

🔖 ۲۲۰۰ کلمه
زمان مطالعه: ۱۴ دقيقه

📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9124/

🔗 @tarjomaanweb
بازگشت دانشجویان پزشکی به دارالفنون

پس از ۹۴ سال، اولین کلاس دانشجویان پزشکی ( درس اخلاق پزشکی)، در دارالفنون برگزار شد.
دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، دی ماه امسال ۱۶۷ ساله می شود.
Forwarded from نشر اطراف
◾️به بهانه‌ی سالروز درگذشت دکتر عبدالحسین زرین‌کوب

سال‌های اول که به دانشکده می‌آمد جوانکی ریزنقش، سیه‌چرده و لاغراندام بود. بعد از چهل‌وپنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شده‌ایم. با انواع بیماری‌های کلان‌سالی که نشان رد پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان باریک و نزار سال‌های دانشکده نیست؛ وزنش افزوده شده، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشم‌هاش پف کرده‌است. نگاه خسته‌اش، از پیری که هر دومان را غافلگیر کرده پرده برمی‌دارد. وقتی توی بارانی گشادش دست و پا می‌زند و سربه‌زیر از کنار خیابان رد می‌شود به نظر پدربزرگ آن جوان سال‌های دانشکده است. طاس نشده اما موهای سرش ریخته. یک چیزش اما عوض نشده. بی‌نظمی و شلوغی نومیدکننده‌ای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دائم کاغذ و قلمش را گم می‌کند. مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشت‌ها و دفترهای گمشده‌ش می‌گردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصله‌ی خود، حوصله‌ی من و حوصله‌ی هر کس که در خانه ما است را سر می‌برد. حالا که فکر می‌کنم، این شلوغی و بی‌نظمی، حاصل کارش را غنی‌تر و سرشارتر کرده.

دکتر قمر آریان/ سخنرانی در بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرین‌کوب 1376

#نشر_اطراف
#روایت‌مستند
#روایت‌زندگی
#عبدالحسین‌زرین‌کوب
http://tiny.cc/atrafpub
Forwarded from مجله‌ی سفید
🔥نطق آتشین گیمن در دفاع از کتاب‌خواندن، کتاب‌خانه و خیال‌پردازی

دوست دارم چند کلمه‌ای هم درباره‌ی فرار از واقعیت بگویم. جوری این اصطلاح را به کار می‌گیرند که انگار چیز بدی است. انگار که فیکشن «فرار از واقعیت» ماده‌ی مخدر بی‌ارزشی است که فقط افراد سردرگم و احمق و فریب‌خورده استفاده‌اش می‌کنند و تنها فیکشنی که بدرد بزرگسالان و کودکان می‌خورد، فیکشنی است که بدترین جنبه‌ی دنیایی که خواننده خودش را در آن می‌بیند، منعکس کند.

اگر شما در یک موقعیت سخت، در مکانی نامطلوب، با افرادی که بدخواهتان هستند گیر افتاده باشید و کسی به شما راه فراری موقت پیشنهاد دهد، چرا آن را نپذیرید؟ داستان‌های تخیلی فقط همین هستند؛ تخیلی که دری را باز می‌کند، نور خورشیدی که آن بیرون می‌تابد را نشان می‌دهد، جایی را به شما می‌دهد که در آن کنترل اوضاع را برعهده دارید، با افرادی هستید که می‌خواهید با آنان باشید (و کتاب‌ها مکان‌های واقعی هستند، فکری غیر از این اشتباه است) و از آن مهم‌تر، در طول فرارتان، کتاب‌ها می‌توانند اطلاعتی درباره‌ی دنیا و دشواری‌هایتان به شما بدهند، به شما سلاح می‌دهند، به شما زره می‌دهند؛ چیزهای واقعی که می‌توانید با خودتان به زندانتان برگردانید. مهارت‌ها و دانش و ابزاری که می‌توانید برای فرار از واقعیت از آن‌ها استفاده کنید.

به قول جی‌. آر. آر تالکین، تنها کسانی که از فرار کردن هراسانند، زندان‌بان‌ها هستند.
📸دستفروشی کتاب در مترو تهران (تصویر از bit.ly/2MzxL7G). چه کار خوبی و چه حیف که بین‌شان کتابهای چاپ افستی و قاچاق هست @ehsanname
کآشوب-مهدی شادمانی.pdf
1 MB
✍️روایت عاشورایی مهدی شادمانی را در شب هشتم محرم بخوانید و برای بهبودی‌اش دعا کنید
@ehsanname
📕خرید اینترنتی کتاب «کآشوب» از اینجا
atraf.ir/product/کآشوب/
💵فکر می‌کنید پرسودترین ناشر دنیا چقدر درآمد دارد؟ به گزارش پابلیشرز ویکلی، انتشارات پیرسون در انگلیس که کارش چاپ کتابهای آموزشی است، در سال ۲۰۱۷ درآمد ۶میلیارد و ۷۰میلیون دلار داشته @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
غزلی عاشورایی از #حسین_منزوی
@ehsanname
ای خون اصیلت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا آمده، آن‌گاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزۀ تکثیر
ترکید بر آیینۀ خورشید ضمیران

ای جوهر سرداریِ سرهای بریده
وی اصلِ نمیرندگیِ نسل نمیران

خرگاه تو می‌سوخت در اندیشۀ تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشۀ شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟

و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بی‌تن،
تا شام شدی قافله‌سالار اسیران؟

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
باید که ز خون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حقِ سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران

حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران...
goo.gl/Rrey7y
Yade Javani
Shahriar
🎧 «طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون می‌کند با ما، نهانی می‌کند»
@ehsanname
در سالروز درگذشت استاد #شهریار یکی از آخرین غزلهای او را با صدای خوش بشنوید
Forwarded from احسان‌نامه
📸 عکس دسته‌جمعی ادیبان در محضر استاد شهریار: ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ (از راست) منوچهر آتشی، #شهریار، هوشنگ ابتهاج #سایه، شفیعی کدکنی و اصغر فردی @ehsanname

خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
Forwarded from احسان‌نامه
🔸خاطره هوشنگ ابتهاج #سایه از یک عکس یادگاری با #شهریار👆
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که می‌خواین عکس بگیرین من خرقه‌ام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوش‌هایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی می‌فروشن، بی‌آستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح به‌عنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخره‌ایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچه‌ای مثل شب‌کلاه‌هایی که تو بالماسکه‌ها می‌ذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچه‌هایی که برای پیژامه به کار می‌برن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم می‌اومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمی‌خواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمی‌گرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه می‌کنه. شما اصلا نمی‌تونین حدس بزنین که چه‌جوری داشت منو نگاه می‌کرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمی‌شدم آخه! به اندازه هفت هشت‌تا شفیعی کدکنی جا می‌خواد تا من با این جثه‌ام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکس‌ها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف می‌زنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغض‌کرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونه‌ام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس (به گریه می‌افتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟ (با گریه می‌گوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»

📌 «پیر پرنیان‌اندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
Karvan-e Karbala
Shahriar
🎧 ۲۷ شهریور سالروز درگذشت شهریار است. غزل‌نوحۀ «کاروان کربلا» از #شهریار با صدای شاعر و آوازِ سلیم مؤذن‌زاده، از آلبوم «عاشورا شِعری» @ehsanname
🔲 بر خوانِ غم، چو عالمیان را صَلا زدند
@ehsanname
«باز این چه شورش است که در خلق عالم است/ باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟» این، مطلع یکی از معروفترین اشعار تاریخ ادبیات ماست: ترکیب‌بندی از کمال‌الدین علی محتشم کاشانی، شاعر معاصر شاه طهماسب صفوی و متوفای سال ۹۹۶ قمری. دوازده بند شعری که محتشم کاشانی در مرثیه شهدای کربلا سروده آن قدر معروف است که حالا بخش‌هایی از آن را روی پارچه‌های کتیبه هر هیأت و مسجدی می‌بینیم. شاعران بسیاری پس از محتشم از ترکیب‌بند او در شعرها و نوحه‌هایشان استفاده کردند و از آن تقلید کردند، که تقریبا هیچ‌کدامشان به شهرت و معروفیت ترکیب‌بند محتشم نرسید. متن شعر محتشم را می‌توانید در اینجا بخوانید 👇
ganjoor.net/mohtasham/divan-moh/tarjeeha/sh1/
این شعر بارها و بارها، توسط افراد مختلف خوانده شده است که نمونه از این نواهای محرمی را در ادامه می‌شنوید:

۱- از میان دکلمه‌های این شعر، دکلمه علی معلم دامغانی را بشنوید از آلبوم «کتیبه». اینجا بند هفتم شعر محتشم را روی موسیقی کیهان کلهر می‌شنویم.

۲- از مرحوم سیدجواد ذبیحی، مؤذن و خواننده معروف ادعیه مذهبی، فایلی را می‌شنوید که بند هشتم این شعر را در دستگاه بیات ترک به آواز خوانده است.

۳- سرود «صلای غم»، اجرایی بود که سال ۱۳۶۲ در تالار وحدت اجرا شد. در این سرود، محمد گلریز، احمد عزیزی، مرحوم رضا منفرد و احمد مرتضی‌پور همخوانی می‌کنند و امیر نوری، گویندۀ پیشکسوت، بخشهایی از شعر را دکلمه می‌کند. این فایل، بخشی از آن سرود است.

۴- ترکیب «گروه سرود بچه‌های آباده» برای کودکان دهه شصت بسیار آشنا هستند. اجرای این گروه از شعر محتشم برای سال ۱۳۶۷ است که معمولا در ایام محرم، کلیپش هم از تلویزیون بازپخش می‌شود.

۵- آلبوم «ذبح نور» سوگواره‌هایی موسیقی برای کربلاست. قطعه دوم این آلبوم، با عنوان «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم با ریتمی شبیه به سینه‌زنی شور است. این قطعه را عبدالرضا موسوی خوانده و بهروز پارسا برایش موسیقی ساخته. ◼️
roozi ke shod be neyze
Ali Moallem
🎧بند هفتم شعر محتشم با صدای #علی_معلم_دامغانی و موسیقی کیهان کلهر، از آلبوم «کتیبه» @ehsanname
Audio
🎧بند هشتم شعر محتشم با صدا و آواز سیدجواد ذبیحی، اجرای رادیویی در دهه ۱۳۴۰ @ehsanname
Salaye Gham
🎼بند چهارم شعر محتشم، بخشی از سرود «صلای غم» با اجرای محمد گلریز و دیگران، ۱۳۶۲ @ehsanname
Audio
🎼 سرود «باز این چه شورش است» با استفاده از شعر محتشم، اجرای گروه سرود آباده، ۱۳۶۷ @ehsanname
Rooze Vaghe,e
sAbdoreza Moosavi
🎼قطعه «روز واقعه»، بازخوانی شعر محتشم توسط عبدالرضا موسوی و با موسیقی بهروز پارسا، از آلبوم «ذبح نور» @ehsanname