احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
احسان‌نامه
📸آرش صادق‌بیگی و تحریریه «همشهری داستان» در آخرین خروجی. نسیم مرعشی در اینستاگرامش از رفتن تحریریه این مجله بعد از واگذاری مجلات همشهری خبر داده. شماره مهر۹۷ آخرین شمارۀ «داستان» فعلی است @ehsanname
📓دل تاریکی
✍️سیداحسان عمادی: این متن (عکس پایین🔻) درست مال هفت سال پیش است؛ شهریور ۹۰، اولین قسمت از «خرده‌روایت‌های زن و شوهری» که در «داستان» چاپ شد. از شش سال قبلش در «جوان» و از یکی دو سال قبلش در «۲۴» و «دانستنی‌ها» می‌نوشتم، اما جدا از اهمیتی و علاقه‌ای که به هر سه‌تا می‌داشتم و می‌دادم -دروغ چرا؟- داستان برایم چیز دیگری بود.
در این هفت سال، گاهی داستان گرفته‌ام، گاهی داستان خوانده‌ام، گاهی برای داستان نوشته‌ام. و از این گاهی‌ها، از داستان و با داستان و بودن در کنار داستان، چیزها یاد گرفتم. خیلی خیلی چیزها. از آن شبی که هرچه با آن متن لعنتی منصوری کلنجار رفتم، تهش به لحن و صدای درستی که دلم می‌خواست، نرسید و بعدش مثل بچه‌ها، واقعاً کمی گریه کردم که «تو هیچ وقت نخواهی تونست که چیزی بشی در زندگیت»، تا این متنِ یکی دو شماره قبل مجله درباره‌ی «شنا یاد نداشتن»م –به قول شاهرودی‌ها-، که دوستش داشتم و با خوشحالی به خیلی‌ها دادم که بخوانند و بعدش دیگر حس می‌کردم حالا انگار بالاخره یک چیزهایی را کمی بلد شده‌ام، یا حتی گاهی توی مشتم گرفته‌ام.
داستان در زندگی من «اتفاق» مهمی بود. بعد از چند سال احساسِ «روزنامه‌نگار بودن»، حالا بهم احساسِ «نویسنده بودن» می‌داد، که دست‌کم برای خودم احساس باارزش‌تر و مهم‌تری بود (هرچند «مردی که هرگز نشد»، همیشه به همین‌جور احساس‌ها بسنده می‌کند و هیچ‌وقت جرأت نخواهد کرد خودش را واقعاً «چیزی» بداند). بی هیچ مبالغه‌ای، فکر می‌کنم اگر داستان نبود زندگی حرفه‌ای‌ام طور دیگری پیش می‌رفت. نمی‌دانم کجا بودم و چکار می‌کردم، اما مطمئنم هر چه و هر جا بود، این دور و برها نبود؛ شاید برای همین است که با همه‌ی شلختگی و هر دم‌ بیلی‌ام، هنوز آرشیو یکی‌درمیان و ناقصش را در یکی دو قفسه‌ی خوب و توی دید کتاب‌خانه‌مان چیده‌ام، که آدم اگر آزار نبیند و اگر بتواند، هیچ‌وقت چیزهای مهم زندگی‌اش را از جلوی چشمش کنار نمی‌گذارد.
البته که داستان در عمرش خطا و اشتباه کم نداشته. بی‌راه و کژراهه کم نرفته بود و نمی‌رفت. اما به هر حال، بودنش به از نبود شدن بود، خاصه در خزان. خدا می‌داند چندتا آدم دیگر، به واسطه‌ی بودنش مسیر حرفه‌ای‌شان عوض شده بود، یا ممکن بود بعداً بشود.
این را زیاد در این سال‌ها گفته‌ام؛ ‌که در کشوری که حتی حمید درخشانش بر روی صندلی کی‌روش ادعا دارد، از له شدن هیچ بنای عظیم و زیبایی نباید تعجب کرد (و یحتمل به خاطر همین باور ناخودآگاه -که نمی‌دانم از کِی و کجا و چطور توی ذهنم جا خوش کرده-، خودم -هنوز- هیچ‌وقت هیچ‌جا پاگیر و جاگیر نشده‌ام و همیشه میز کارم را با خودم مثل بنفشه‌ها نه هر جا که خواسته‌ام، اما مدام این‌ور و آن‌ور برده‌ام)؛ با این همه ولی نمی‌شود اندوه نبرم و حسرت نخورم از تماشای ویرانی‌ مجموعه‌ی بزرگ و مهمی که خیلی از بهترین حرفه‌ای‌های این کار در این کشور، سال‌ها برایش ذره‌ذره عرق ریخته‌اند و جان کَنده‌اند و آجر به آجرش را سر جایش گذاشته‌اند و تا این‌جا برش کشیده‌اند.
محمد قائد یک بار در سوگ عزت سحابی نوشت: «نابود کردن روحی و جسمی‌ِ چنین آدمی، شریرانه‌ترین جنبه‌ی سیاه نهفته در اعماق تاریک یک ملت است.» بی هیچ قصد قیاسی بین آن روح و جسم پاک و شریف با این داستان -که از اصل و اساس مقایسه‌ی بی‌ربط و بی‌معنایی است- اما از این نابودی، دوباره بدجور یاد آن شریرانه‌ترین جنبه‌ی سیاه نهفته در اعماق تاریک یک ملت افتادم ...
bit.ly/2CQpkFw
پ.ن ١: دلم می‌خواهد به جای تگ کردن هر کدام از دوستانم در داستان در این پست، آن را به احسان لطفی تقدیم کنم؛ کسی که بیش از خیلی‌ها به پای داستان ایستاد و کم از خیلی‌ها اسمش شنیده شد و حالا حتی این‌جا هم نیست که بفهمد چیزی تقدیمش شده...
پ.ن ۲: این وسط فقط می‌ماند «بی‌صفتی»ِ آن‌ها که از این ویرانی، -آن هم به دست سردبیر تازه‌ای که «فوش می‌گوید و از گفته‌ی خود دل‌شاد است»-، خرسندند و حتی فرصت را مغتنم دانسته‌اند تا زخم‌زبان و لگدی بزنند و حساب‌های معوقه را درست سر بزنگاه تسویه کنند. حالا «آن‌که می‌خندد خبر هول‌ناک را نشنیده است» به کنار، اما کاش به قول «علی‌رضا»ی «درباره‌ی الی...»، دست‌کم صبر می‌کردند که بچه‌ها «یه پنج دیقه واسه خودشون باشن...»
@ehsanname
📚چه کسی، چه کتابی می‌خواند؟ - ویژه خوابگاهی‌ها
@ehsanname
رسم است که در ابتدای سال تحصیلی، رسانه‌ها ویژه‌نامه‌هایی برای دانشجویان جدیدالورود آماده می‌کنند تا به آنها چم و خم زندگی دانشجویی را یادآور شوند. سایت معروف LitHub هم همین کار را کرده و به دانشجویان خوابگاهی گفته چطور می‌شود از روی کتابی که هم‌اتاقی شما با خودش آورده، خصوصیات اخلاقی او را ارزیابی کنند. ترجمۀ مطلب را از ایبنا برداشته‌ایم.

📔اولیس (جیمز جویس): اگر این کتاب را بین آثار هم‌اتاقی‌تان مشاهده کردید شک نکنید فردی دروغگو است. هیچ فرد ۱۸ساله‌ای «اولیس» را نمی‌فهمد. این کتاب برای اینکه دیگران را تحت تأثیر قرار دهند با خود حمل می‌کنند. [در ایران فقط یکبار خلاصه داستانش و یکبار هم ترجمۀ فصل ۱۷ش منتشر شد، احتمالأ کسی آن را با خودش نمی‌آورد. خیالتان راحت!]

📕گتسبی بزرگ (اسکات فیتزجرالد): خود را آماده کنید تا صحبت‌های طولانی این فرد را با معشوقه‌اش را گوش کنید. معشوقه‌ای که هم‌اتاقی‌تان را ترک کرده و قصد بازگشت هم ندارد. این افراد در نهایت دوباره عاشق می‌شوند اما عاشق شدنشان هم مشکلی را حل نمی‌کند.

📗دلبند (تونی موریسون): این آدم سلیقه بسیار خوبی دارد و برای زندگی‌اش هدف دارد و می‌تواند دوست خوبی برای شما باشد.

📘دوست نابغۀ من (النا فرانته): این آدم کتاب‌های زیادی دارد اما به ندرت کتاب می‌خواند اما دوست وفاداری برای شما خواهد بود.

📕نام گل سرخ (اومبرتو اِکو): نگران نباشید. این نوع افراد را زیاد نمی‌بینید زیرا اکثر اوقات در کتابخانه حضور دارند.

📙پرتقال کوکی (آنتونی برجس): این نوع افراد علاقه زیادی به امتحان کردن مواد و داروهای مختلف موجود در جامعه دارد. از این دسته افراد تا جایی که می‌توانید دوری کنید.

📓شهرهای نامرئی (ایتالیو کالوینو): خوشحال باشید. مدت زیادی از ترم تحصیلی نخواهد گذشت که هم‌اتاقی‌تان تصمیم می‌گیرد رشته تحصیلی‌اش را عوض کند و برای تحصیل در رشته معماری تلاش می‌کند و جای شما در اتاق بیشتر می‌شود!

📔بر باد رفته (مارگارت میچل): یک جفت گوش‌گیر خوب برای خود بخرید چون هر روز یک داستان جدید با این فرد رخ می‌دهد و اتفاقات و موضوعات را بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن چیزی که هستند می‌پندارد.

📘موش و آدم‌ها (جان اشتاین‌بک): این نوع افراد هر وقت بخواهند احساساتشان را ابراز کنند خیلی سفت شما را در آغوش می‌گیرند!

📙حباب شیشه (سیلویا پلات): این گروه از افراد اوایل ورود به دانشگاه خیلی گریه می‌کنند و همیشه لباس مشکی می‌پوشند، اما اواخر ترم خودِ واقعی‌شان را کشف می‌کنند و لباس‌های روشن می‌پوشند و سپری کردن وقت با این گروه برایتان لذت‌بخش خواهد بود.

📕سالار مگس‌ها (ویلیام گلدینگ): فقط می‌توانم بگویم همیشه مراقب خودتان باشید! با توجه به موضوع این کتاب، دلیل را خودتان بهتر می‌دانید!

📗سرگذشت ندیمه (مارگارت آتوود): این نوع افراد در نهایت به گروه‌هایی می‌پیوندد که برای حقوق زنان فعالیت می‌کنند.

📔صد سال تنهایی (گابریل گارسیا مارکز): این نوع افراد کم‌حرف و ساکت هستند اما افکار زیادی در سر دارند. خودتان باید کشف‌شان کنید و اگر این کار را انجام دهید پشیمان نمی‌شوید.

📘در جست‌وجوی زمان از دست رفته (مارسل پروست): یک گروهِ دروغگوی دیگر!

📕غرور و تعصب (جین آستن): این فرد عاشق مفهومِ عشق است و ناگهان عاشق خواهد شد. علاوه بر این تلاش می‌کند فردی مناسب هم برای شما بیابد تا چهار نفری بیرون بروید و خوش بگذرانید. این افراد پنج سال پس از دانشگاه یا دوست خوبی برای شما هستند یا بدترین دشمن‌تان خواهند بود. حد وسطی ندارد!

📙بازماندۀ روز (کازوئو ایشی‌گورو): هیچ‌وقت نمی‌توانید بفهیمد در ذهن این دسته از افراد چه می‌گذرد اما هیشه مطمئن هستید که سلیقه بی‌نظیری دارند.

📗کافکا در کرانه (هاراکی موراکامی): یک تا دو سال اول دانشگاه از این فرد متنفر خواهید بود اما در نهایت به بهترین دوست‌تان تبدیل خواهد شد.
📌 lithub.com/what-your-new-roommates-favorite-book-says-about-them/
📌 ibna.ir/fa/doc/longtrans/265173/
احسان‌نامه
❗️از عجایب بازار کتاب ما یکی هم این است که با قیمت کتاب جدیدِ صابر ابر می‌شود دو دوره ۱۰جلدی پالتویی «کلیدر» محمود دولت‌آبادی خرید! @ehsanname
❗️هرچقدر می‌خواهیم از قضیۀ کتاب آقای صابر ابر بگذریم، نمی‌شود. نوشته‌اند از جمله قابلیت‌های این کتاب ۳۰۰هزار تومانی، رنگ‌بندی جلد آن است برای هر سلیقه‌ای و متناسب با هر دکوری! @ehsanname
🔖اعلانات: دوره جدید هفته‌نامه «صدا» با سردبیری محمدجواد روح منتشر می‌شود. شماره اول این نشریه، شنبه ۲۴ شهریور روی دکه‌هاست @ehsanname
📚 تا اینجای سال بیشترین تیراژ برای کدام کتاب بوده؟
@ehsanname
یکی از فواید آمارهای مؤسسه خانه کتاب، اطلاع از وضعیت بازار نشر و علایق فرهنگی جامعه ماست. طبق این آمارها از ابتدای امسال تا پایان مرداد ۹۶۳ كتاب بيشتر از يک نوبت چاپ داشته‌اند که کتاب «خاطرات سفیر» با ۲۴ بار تجدید چاپ، از لحاظ دفعات چاپ در این ۵ ماه رکورددار بوده. اما مهمتر از دفعات تجدید چاپ، تیراژ یک کتاب است. اینجا کتابهایی که بیشترین شمارگان و تیراژ را در فروردین تا مرداد ۹۷ داشتند، می‌بینید (که البته «طریق بسمل شدن» را با یک نوبت چاپ هم به آن اضافه کردیم):
@ehsanname
1️⃣ «خاطرات سفیر» خاطرات نیلوفر شادمهری (انتشارات سوره مهر، چاپ اول ۱۳۹۶، ۲۳ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ ۵ماه اول امسال ۵۷هزار و ۵۰۰ نسخه)

2️⃣ «ملت عشق» الیف شافاک، ترجمۀ ارسلان فصیحی (انتشارات ققنوس، چاپ اول ۱۳۹۳، ۱۳ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این ۵ماه ۵۷هزار و ۲۰۰ نسخه)

3️⃣ «چقدر خوبیم ما» ابراهیم رها (نشر مروارید، چاپ اول ۱۳۹۴، ۱۴ نوبت تجدید چاپ، مجموع تیراژ این ۵ماه ۴۶هزار و ۲۰۰ نسخه)

4️⃣ «طریق بسمل شدن» محمود دولت‌آبادی (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۷، ۱ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۳۰هزار نسخه)

5⃣ «گزیده اشعار فاضل نظری» (نشر مراورید، چاپ اول ۱۳۹۰، ۱۳ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۲۸هزار و ۶۰۰ نسخه)

6⃣ «سرباز کوچک امام» خاطرات مهدی طحانیان (انتشارات پیام آزادگان، چاپ اول ۱۳۹۲، ۱۰ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۲۵هزار نسخه)

7⃣ «هنر شفاف اندیشیدن» رولف دوبلی، ترجمۀ عادل فردوسی‌پور و همکاران (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۴، ۹ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۲۳هزار و ۵۰۰ نسخه)

8⃣ «هنر خوب زندگی کردن» رولف دوبلی، ترجمۀ عادل فردوسی‌پور و همکاران (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۷، ۹ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۲۲هزار و ۵۰۰ نسخه)

9⃣ «جزء از کل» استیو تولتز، ترجمهٔ پیمان خاکسار (نشر چشمه، چاپ اول ۱۳۹۳، ۸ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۲۰هزار نسخه)

🔟 «و آن که دیرتر آمد» الهه بهشتی (کتاب جمکران، چاپ اول ۱۳۷۷، ۷ نوبت تجدید چاپ، تیراژ این ۵ماه ۱۸هزار نسخه)
bit.ly/2NbvSmS
📌متن کامل گزارش ایبنا که به تفکیک گروه‌های موضوعی کتابهاست، اینجا:
http://ibna.ir/fa/doc/report/265092/
📸کانال مورخان این دو عکس را از سنگ مزار محمدعلی فروغی در ابن‌بابویه تهران، منتشر کرده. اولی برای هفته پیش است و دست چپی این هفته
@movarekhan
@ehsanname
🔹میدان #قیصر_امین_پور غیب شد! شهرداری منطقه۲ میدانی را که در سعادت‌آباد (تقاطع سرو غربی-شهرداری) به نام آقای شاعر بود، چهارراه کرد و اسم و مجسمۀ او را هم برداشت @ehsanname
bit.ly/2CYs2Zr
🔹رسول کشت‌پور، شهردار منطقه ۲ تهران در واکنش به انتقادات از حذف میدان #قیصر_امین_پور به ایرنا گفته است برای اجرای طرح اصلاح هندسی میدان را تبدیل به تقاطع کرده‌اند و حالا در نظر دارند در صورت تأیید شورای شهر نام بلوار شهرداری را به نام قیصر امین‌پور کنند.
http://www.irna.ir/fa/News/83033389
این منوط کردن ماجرا به نظر شورای شهر درحالی است که نامگذاری این میدان به نام آقای شاعر مصوبۀ شورای شهر سوم بوده و مصاحبۀ اعضای شورای شهر، از جمله احمد مسجدجامعی و خانم فاطمه ذوالقدر در اعتراض به حذف نام و خاطرۀ قیصر نشان می‌دهد تصمیم شهرداری نقض مصوبۀ شورای شهر بدون اطلاع شورا است.
@ehsanname
📸تصویری از مراسم نصب تندیس قیصر امین‌پور (اثر حسین علی عسکری) در میدانش، آذر ۱۳۹۲. در جریان حذف نام قیصر، این مجسمه هم برداشته شد
Forwarded from شین ☔️
⚖️ لطفا شعار ندهید، چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید

... ماجرای عجیب، متاثرکننده و حتی جانسوز به نظر من، دقیقا ماجراهای قبل از روز عاشورا است. جانسوز، حالِ آن کسی است که توی سپاه رو به رو ایستاده بودند. آدم دلش باید برای آنها بسوزد. بیشتر از آنها، برای خودش که معلوم نیست اگر ماشین زمانی اختراع می‌شد و پرت می‌شد به سال 61 هجری، تو کدوم سپاه بود. شما خودتان می‌دانید که اگر آن روز بودید کجا ایستاده بودید؟ لطفا شعار ندهید. چند لحظه خودتان را جای مردم آن زمان بگذارید و فکر بکنید، بعد جواب بدهید و حسابش را بکنید، اگر شما و من در سال 61 هجری زندگی می‌کردیم، در عصری زندگی می‌کردیم که هیچ خبری از روزنامه و تلویزیون و اینترنت نبود، کانال‌های خبری محدود بود به شایعات و اعلان‌های رسمی که جارچی‌ها حکومت توی محله‌ها جار می‌زدند. آن موقع هم مثل حالا نبود که یزید و ابن‌زیادی ملعون باشند و معاویه برای خلافت پسرش یزید از مردم بیعت هم گرفته بود ولو به زور، ولی بیعت گرفته بود. اصلا حرفی که طرفداران حکومت به امام حسین (ع) می‌زدند همین بوده که چرا نظر عموم مردم را قبول نمی‌کنی؟ بعد هم هر روز هر روز، جارچی‌ها می‌آمدند و شعر خلیفه را برای مردم می‌خواندند که می‌گفت: «مردم قریش! بین من و حسین داوری کنید و به او بگویید که بین ما خدا هست و سابقه خویشاوندی. بگویید ما می‌دانیم که تو فضیلتی داری که احدی ندارد. می دانیم فرزند پیامبری و بهترین مردم اما چرا می‌خواهی جنگ کنی؟» ... این را مدام می‌خواندند و همه‌اش دعوت به خیر و صلاح و اجتناب از آشوب و فتنه؛ «به او بگویید آتش جنگ را که خاموش است شعله‌ور نکند، به راه خیر چنگ بزند. جنگ، اقوام گذشته را مغرور کرد و جمعیت‌ها را پراکنده ساخت. در حق خویشان خود نیکی کند ...». بعد یک روز دیگر اعلام می‌کردند شریح قاضی که معروف‌ترین قاضی کل قلمروی اسلامی هست و نیم قرن می‌شود قاضی کوفه است و همانی که پدر امام حسین برای شکایت از دزد زره‌اش پیش او می‌رفته، او هم گفته که حسین از دین جدش خارج شده. بعد عمر پسر سعد ابی وقاص، همسایه و همبازی خود امام حسین در کودکی و پسر یکی از با فضیلت‌ترین اصحاب پیامبر مامور مذاکره با امام حسین می‌شده. بعد همین مامور مذاکره به این نتیجه می‌رسید که مذاکره فایده ندارد و باید جنگید. راستش را بگویید؛ شما بودید شک نمی‌کردید؟ پایتان سست نمی‌شد؟ با خودمان که رودربایستی نداریم، شما اگر توی آن شرایط بودید چه کار می‌کردید؟ آن قدر عقیده محکمی داشتید که نظرتان عوض نشود؟ ...


🔷 این بخشی از یادداشتی است که احسان رضایی ِ عزیز، دی‌ماه سال 88 در مجله «همشهری جوان» منتشر کرد؛ یادداشتی که کهنه نمی‌شود کما این‌که پاسخ پرسش‌هایش هم آسان نمی‌شود ... یادداشتی که امّا، هر محرّم باید در یادهامان زنده شود.


🔶 @mmoeeni1
🎯 خالد حسینی، رمان‌نویس موفق افغانستانی، یک هفتۀ عجیب و تکان‌دهنده را پای صحبت آوارگان سوری و افغان گذراند. پایان آن چند روز، آرزو می‌کرد ای کاش تمام عالَم جمع شوند و حرف‌هایی را بشنوند که او از زبان مهاجران شنیده. می‌گوید «اعداد بی‌روحی که دائم از اخبارِ کشته‌شدگان به گوشمان می‌خورد، ما را به تکه‌سنگ‌هایی بی‌احساس مسخ کرده‌اند. قصه‌ای که زبان مهاجری درمانده تعریف می‌کند سنگدلیِ این روزهایمان را شفا می‌دهد. عجیب است: انگار، در این قصه‌ها، خودمان و تمام عزیزانمان آواره می‌شویم».

🔖 ۲۲۰۰ کلمه
زمان مطالعه: ۱۴ دقيقه

📌 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9124/

🔗 @tarjomaanweb
بازگشت دانشجویان پزشکی به دارالفنون

پس از ۹۴ سال، اولین کلاس دانشجویان پزشکی ( درس اخلاق پزشکی)، در دارالفنون برگزار شد.
دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران ، دی ماه امسال ۱۶۷ ساله می شود.
Forwarded from نشر اطراف
◾️به بهانه‌ی سالروز درگذشت دکتر عبدالحسین زرین‌کوب

سال‌های اول که به دانشکده می‌آمد جوانکی ریزنقش، سیه‌چرده و لاغراندام بود. بعد از چهل‌وپنج سال زندگی مشترک حالا هر دو پیر شده‌ایم. با انواع بیماری‌های کلان‌سالی که نشان رد پای عمر بر تن و جان ما است درگیریم. عبدی دیگر آن جوان باریک و نزار سال‌های دانشکده نیست؛ وزنش افزوده شده، موهای سرش به سپیدی گراییده، دست و صورتش چروکیده و زیر چشم‌هاش پف کرده‌است. نگاه خسته‌اش، از پیری که هر دومان را غافلگیر کرده پرده برمی‌دارد. وقتی توی بارانی گشادش دست و پا می‌زند و سربه‌زیر از کنار خیابان رد می‌شود به نظر پدربزرگ آن جوان سال‌های دانشکده است. طاس نشده اما موهای سرش ریخته. یک چیزش اما عوض نشده. بی‌نظمی و شلوغی نومیدکننده‌ای که در کارهایش هست. هنوز مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دائم کاغذ و قلمش را گم می‌کند. مثل شاگردان دبستانی دایم دنبال یادداشت‌ها و دفترهای گمشده‌ش می‌گردد و با دستپاچگی و اضطرابی که همیشه در این جستجوها از خود نشان می‌دهد حوصله‌ی خود، حوصله‌ی من و حوصله‌ی هر کس که در خانه ما است را سر می‌برد. حالا که فکر می‌کنم، این شلوغی و بی‌نظمی، حاصل کارش را غنی‌تر و سرشارتر کرده.

دکتر قمر آریان/ سخنرانی در بزرگداشت دکتر عبدالحسین زرین‌کوب 1376

#نشر_اطراف
#روایت‌مستند
#روایت‌زندگی
#عبدالحسین‌زرین‌کوب
http://tiny.cc/atrafpub
Forwarded from مجله‌ی سفید
🔥نطق آتشین گیمن در دفاع از کتاب‌خواندن، کتاب‌خانه و خیال‌پردازی

دوست دارم چند کلمه‌ای هم درباره‌ی فرار از واقعیت بگویم. جوری این اصطلاح را به کار می‌گیرند که انگار چیز بدی است. انگار که فیکشن «فرار از واقعیت» ماده‌ی مخدر بی‌ارزشی است که فقط افراد سردرگم و احمق و فریب‌خورده استفاده‌اش می‌کنند و تنها فیکشنی که بدرد بزرگسالان و کودکان می‌خورد، فیکشنی است که بدترین جنبه‌ی دنیایی که خواننده خودش را در آن می‌بیند، منعکس کند.

اگر شما در یک موقعیت سخت، در مکانی نامطلوب، با افرادی که بدخواهتان هستند گیر افتاده باشید و کسی به شما راه فراری موقت پیشنهاد دهد، چرا آن را نپذیرید؟ داستان‌های تخیلی فقط همین هستند؛ تخیلی که دری را باز می‌کند، نور خورشیدی که آن بیرون می‌تابد را نشان می‌دهد، جایی را به شما می‌دهد که در آن کنترل اوضاع را برعهده دارید، با افرادی هستید که می‌خواهید با آنان باشید (و کتاب‌ها مکان‌های واقعی هستند، فکری غیر از این اشتباه است) و از آن مهم‌تر، در طول فرارتان، کتاب‌ها می‌توانند اطلاعتی درباره‌ی دنیا و دشواری‌هایتان به شما بدهند، به شما سلاح می‌دهند، به شما زره می‌دهند؛ چیزهای واقعی که می‌توانید با خودتان به زندانتان برگردانید. مهارت‌ها و دانش و ابزاری که می‌توانید برای فرار از واقعیت از آن‌ها استفاده کنید.

به قول جی‌. آر. آر تالکین، تنها کسانی که از فرار کردن هراسانند، زندان‌بان‌ها هستند.
📸دستفروشی کتاب در مترو تهران (تصویر از bit.ly/2MzxL7G). چه کار خوبی و چه حیف که بین‌شان کتابهای چاپ افستی و قاچاق هست @ehsanname
کآشوب-مهدی شادمانی.pdf
1 MB
✍️روایت عاشورایی مهدی شادمانی را در شب هشتم محرم بخوانید و برای بهبودی‌اش دعا کنید
@ehsanname
📕خرید اینترنتی کتاب «کآشوب» از اینجا
atraf.ir/product/کآشوب/
💵فکر می‌کنید پرسودترین ناشر دنیا چقدر درآمد دارد؟ به گزارش پابلیشرز ویکلی، انتشارات پیرسون در انگلیس که کارش چاپ کتابهای آموزشی است، در سال ۲۰۱۷ درآمد ۶میلیارد و ۷۰میلیون دلار داشته @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
غزلی عاشورایی از #حسین_منزوی
@ehsanname
ای خون اصیلت به شتک‌ها ز غدیران
افشانده شرف‌ها به بلندای دلیران

جاری شده از کرب و بلا آمده، آن‌گاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران

تو اختر سرخی که به انگیزۀ تکثیر
ترکید بر آیینۀ خورشید ضمیران

ای جوهر سرداریِ سرهای بریده
وی اصلِ نمیرندگیِ نسل نمیران

خرگاه تو می‌سوخت در اندیشۀ تاریخ
هر بار که آتش زده شد بیشۀ شیران

آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب
نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران؟

و آن روز که با بیرقی از یک سرِ بی‌تن،
تا شام شدی قافله‌سالار اسیران؟

تا باغ شقایق بشوند و بشکوفند،
باید که ز خون تو بنوشند کویران

تا اندکی از حقِ سخن را بگزارند
باید که ز خونت بنگارند دبیران

حدِ تو رثا نیست، عزای تو حماسه است
ای کاسته شأن تو از این معرکه‌گیران...
goo.gl/Rrey7y
Yade Javani
Shahriar
🎧 «طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
هر چه گردون می‌کند با ما، نهانی می‌کند»
@ehsanname
در سالروز درگذشت استاد #شهریار یکی از آخرین غزلهای او را با صدای خوش بشنوید
Forwarded from احسان‌نامه
📸 عکس دسته‌جمعی ادیبان در محضر استاد شهریار: ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ (از راست) منوچهر آتشی، #شهریار، هوشنگ ابتهاج #سایه، شفیعی کدکنی و اصغر فردی @ehsanname

خاطره سایه از این عکس را هم بخوانید 👇
Forwarded from احسان‌نامه
🔸خاطره هوشنگ ابتهاج #سایه از یک عکس یادگاری با #شهریار👆
@ehsanname
«۱۵ و ۱۶ خرداد ۱۳۶۶ دو روز پیش شهریار بودیم... روز دوم حضار محترم شروع کردن به عکس گرفتن. شهریار گفت حالا که می‌خواین عکس بگیرین من خرقه‌ام رو بپوشم... بعد رفت این بالاپوش‌هایی که از پوست گوسفنده و تو خیابون فردوسی می‌فروشن، بی‌آستین، مثل جلیقه، یکی از اینها رو به اصطلاح به‌عنوان خرقه پوشید... اصلا تمام تصور من از خرقه از عهد بایزید تا خواجه حافظ خراب شد! واقعا آب شد و رفت. دیدم عجب چیز مسخره‌ایه. یه پوست گوسفند! این شد خرقه؟! بعد هم یه کلاه پارچه‌ای مثل شب‌کلاه‌هایی که تو بالماسکه‌ها می‌ذارن؛ یه آبی چارخونه از پارچه‌هایی که برای پیژامه به کار می‌برن، گذاشت سرش! نشست و اینها هم رفتن باهاش عکس بگیرن. من هم تمام مدت کنار نشسته بودم. بدم می‌اومد از این صحنه، برام فکاهی بود. نمی‌خواستم تو بالماسکه شرکت کنم. شفیعی [کدکنی] یه مرتبه گفت سایه بیا و بعد میان خودش و شهریار به اندازه خودش جا باز کرد. خب من که تو او سولاخی تنگ جا نمی‌گرفتم! [محمد]رضا گفت سایه بیا، من نگاه کردم که بگم نه، دیدم شهریار داره با یه التماسی منو نگاه می‌کنه. شما اصلا نمی‌تونین حدس بزنین که چه‌جوری داشت منو نگاه می‌کرد. من رفتم و با چه زحمتی هی ستون کرد چپ را و خم کرد راست، یه پامو خوابوندم و یه زانوم رو بلند نگه داشتم تا نشستم اونجا وسط... جا نمی‌شدم آخه! به اندازه هفت هشت‌تا شفیعی کدکنی جا می‌خواد تا من با این جثه‌ام بنشینم. خلاصه با یه پا نشستم. تا نشستم در این تنگنای شب اول قبر، دیدم شهریار سرشو گذاشت روی شونه من. عکسش هست. تا عکس‌ها تمام شد، شفیعی از جاش پا شد. حضار محترم هم مثل حموم زنونه دارن باهم حرف می‌زنن و برای یک لحظه کوتاه من و شهریار رو فراموش کردن... دو روز سفر کردیم یک لحظه نشد من و شهریار با هم حرف بزنیم. در اون لحظه که همه به هم مشغول شده بودن، شهریار با یه حالت بغض‌کرده، اصلا از وقتی که سرش رو شونه‌ام گذاشته بود، حالش منقلب شده بود، گفت: سایه جان! چطوری؟ گفتم: دو تنها و دو سرگردان، دو بی‌کس (به گریه می‌افتد) خب هر دو زدیم به گریه. بعد شهریار گفت: اگه حافظ رو نداشتیم چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟ (با گریه می‌گوید) همین موقع دوباره حضار محترم برگشتن و من هم از جام پا شدم و دوباره همون صورت رسمی خشک رو به خودم گرفتم. بعد هم پا شدیم خداحافظی بکنیم...»

📌 «پیر پرنیان‌اندیش»، انتشارت سخن ۱۳۹۱، جلد اول، صفحه ۱۵۱
#برچیده_ها
Karvan-e Karbala
Shahriar
🎧 ۲۷ شهریور سالروز درگذشت شهریار است. غزل‌نوحۀ «کاروان کربلا» از #شهریار با صدای شاعر و آوازِ سلیم مؤذن‌زاده، از آلبوم «عاشورا شِعری» @ehsanname