احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
🔹این روزها بحث آلبوم «ابراهیم» محسن چاوشی داغ است. امروز «فرهیختگان» متن دو قطعه‌ای را که دفتر موسیقی ارشاد به آنها مجوز نداده، منتشر کرد. این دو ترانه درکتاب «منجنیق» #حسین_صفا هم چاپ شده @ehsanname
📚مورد عجیب طرح نو
@ehsanname
گفت: جهان سر به سر عبرت و حکمت است. انتشارات طرح نو، یکی از ناشرهای خوب دهه ۷۰ و ۸۰ بود که کارهای خواندنی و زیادی تولید کرد و در زمینۀ علوم انسانی جریان‌ساز شد. دو مجموعۀ «کتابهای سیاه» (رمان‌های پلیسی برگزیده) و «بنیانگذاران فرهنگ امروز» (تک‌نگاری‌هایی درباره بزرگان فرهنگ و اندیشه) فقط دو نمونه از این کتابها بودند. این تجربۀ موفق اما داستان عجیبی پیدا کرده است. مدتی است که این نشر تعطیل شده (سال ۹۲ مدیر نشر خبر را به خبرگزاری‌ها داده بود)، اما از عجایب اینکه کتابهای طرح نو هنوز هم در بازار هستند، آن هم با قیمت روز. گزارش مرتضی کاردر در روزنامه «همشهری» (سه‌شنبه ۲۳ مرداد) دربارۀ همین ماجراست. خلاصه‌اش را در این سه نقل قول بخوانید:

🔹پوریا، کتابفروش در کریمخان: «کتاب‌های طرح نو سال‌هاست در بازار هست و هر بار هم قیمتش به‌روز می‌شود. این کتاب‌ها مشتریان زیادی دارد. زمانی اصل کتاب‌ها با قیمت روز در کتابفروشی‌ها بود. بعد نویسنده‌ها شکایت کردند. الان به شکل افست در بازار هست، ولی افست‌ِ تر و تمیز؛ افستی که قیمت شناسنامه‌ای کتاب در آن تغییر کرده و شبیه افست‌های معمولی هم نیست.»
🔸حسین پایا، مدیر انتشارات طرح نو: «هیچ‌کدام از کتاب‌های موجود در بازار کار این انتشارات نیست و سودجویان آنها را به بازار فرستاده‌اند. ما به اتحادیه ناشران شکایت کرده‌ایم اما سیستمی که قرار است جلوی پخش آثار غیرقانونی را بگیرد به سرعتِ سیستمی که آثار قانونی و رسمی را توزیع می‌کند، عمل نمی‌کند. کسانی هستند که کتاب‌های ما را به‌صورت دیجیتال چاپ و در بازار ارائه می‌کنند. هیچ‌کدام از این کتاب‌ها را من منتشر نکرده‌ام.»
🔺خشایار دیهیمی، مترجم: «من و ۱۱نفر دیگر از مؤلفان و مترجمان که به من وکالت داده بودند، علیه انتشارات طرح نو شکایت کردیم. کارشناسان تأیید کردند که چاپ‌های موجود در بازار، چاپ قدیم کتاب نیست. دادگاه علیه انتشارات طرح نو حکم داد، اما ارشاد در آن دوره اعتنایی نکرد. بعدها در دولت یازدهم مجوز انتشارات لغو شد. ما حکم پلمب انبار انتشارات را گرفتیم اما ناشر توانست پلمب را بشکند. الان کتاب‌ها دوباره به بازار آمده است. مدیر طرح نو مدعی است که چاپ دیجیتال را فرد دیگری می‌زند. من بیشتر کارهایم را به ناشران دیگر داده‌ام اما ناشر تازۀ آثار من متضرر می‌شود چون کارها در بازار موجود است.»

📌نسخۀ کامل در اینجا:
http://newspaper.hamshahri.org/id/27023/
📖 از کتاب «۱۹۷۰ روز در شماره شش ژان بارت»، خاطرات حجت‌الله ایوبی رایزن فرهنگی ایران در فرانسه (و بعدها رییس سازمان سینمایی):
@ehsanname
«اواخر سال ۲۰۰۲ قرار شد نمایشگاهی درباره اسب و اسب‌سواری در ایما برگزار شود. آنها (ایما) آرزو داشتند تعدادی از صفحات شاهنامه شاه‌طهماسبی از موزه هنرهای معاصر آورده شود. رییس موزه هنرهای معاصر پذیرفت و مسئولان ایما را غرق در شادی کرد. هر برگ شاهنامه چندین میلیون دلار قیمت داشت. آنها ماشین‌های مخصوص و اسکورت ویژه برای حمل شاهنامه پیش‌بینی کرده بودند. اما شاهنامه یک روز زودتر و بدون اطلاع هیچ‌کس به پاریس رسید. شنبه آقای حسینی و رجبی نقاش در فرودگاه اورلی بودند. تلفنی گفتند بدون مشکلی از گیت‌ها گذشته و چند میلیارد تومان در دست بیرون فرودگاه منتظرند.
به سرعت برق خودم را به فرودگاه رساندم. فرصت هیچ هماهنگی نبود. بی‌خبر به ایما رفتم. مدیران نمایشگاه با دیدن برگه‌های شاهنامه رنگ از رخسارشان پرید. باور نمی‌کردند. آنجا فهمیدند هنرهای مختلف نزد ایرانیان است و بس. خلاصه به خیر گذشت.»

bit.ly/2vP7QTY
🔹پیمان یزدانی در رشته توئیت زیر، بخش‌های جالب کتاب «۱۹۷۰ روز در شماره شش ژان بارت» را خوانده:
twitter.com/PeymanYazdani89/status/1028566333489917952
Forwarded from هفدانگ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 نوازندگی شنیدنی دوتار تربت جام در مقامِ الله، توسط همایون حامدی
#استعدادهای_جوان

🔸دوازدهمین جشنواره ملی موسیقی جوان از ۲۲ مرداد شروع شده و تا ۱۸ شهریور ۹۷ ادامه دارد

🔗 کیفیت FullHD

@hafdang
Forwarded from احسان‌نامه
📸 مارگارت میچل، نویسنده رمان معروف «بر باد رفته» هم از قربانیان تصادف رانندگی است. این تصویر صحنه تصادف او (۱۶ آگوست ۱۹۴۹) است @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
@ehsanname
🎬 در این ویدیو، عزت‌الله انتظامی (٣١خرداد١٣٠٣-٢۶مرداد١٣٩٧) گزارشی از زندگی و کارنامه خود می‌دهد. متن سخنرانی‌اش در یونسکو، پاریس، مهر ۱۳۸۵
📚 عزت‌الله انتظامی و ادبیات معاصر
@ehsanname
احسان رضایی: در سوگ آقای بازیگر، حرفهای زیادی گفته شد و می‌شود؛ از هنر و کار و شخصیت او. بین همۀ این حرفهای لازم، باید به این هم اشاره کرد که یکی از کارهای ویژه عزت‌خان انتظامی، خدمتی بود که او به ادبیات داستانی ما کرد. انتظامی با بازی‌های فوق‌العاده‌اش در چند فیلم اقتباسی، نشان داد که داستان‌های ایرانی چه ظرفیت تصویری بالایی دارند. اینجا، فهرست کوتاهی از شخصیت‌های ادبی که انتظامی به تصویر کشید را می‌بینید، بعضی‌هایشان (حتی با وجود کوتاه و فرعی بودن) جزو شاهکارهای سینمای ماست:
🔹نقش مشدحسن از داستان چهارم کتاب «عزاداران بَیَل» غلامحسین ساعدی در فیلم «گاو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۸). (قبلاً در تله‌تئاتری در سال ۱۳۴۴ با کاگردانی جعفر والی همین نقش را بازی کرده بود.)
🔸خون‌فروشِ داستان «آشغالدونی» (از کتاب «گور و گهواره») غلامحسین ساعدی در فیلم «دایره مینا» (داریوش مهرجویی، ۱۳۵۳). (در داستان اسم این خون‌فروش آقاگیلانی است، اما در فیلم شده: سامری)
🔹م.ل از رمان «ملکوت» بهرام صادقی در فیلمی به همین اسم (خسرو هریتاش، ۱۳۵۵)
🔸حاج‌اکبر از نمایشنامۀ «جعفرخان از فرنگ برگشته» اثر حسن مقدم در فیلمی به همین اسم (علی حاتمی، ۱۳۶۶). (در اجرای تئاتری همین نمایشنامه در سال ۱۳۴۴ نقش نوکر خانواده را بازی کرده بود که در فیلم، محمدعلی کشاورز آن را بازی می‌کند)
🔹پدر راحله در فیلمنامه «روز واقعه» بهرام بیضایی در فیلمی با همین نام (شهرام اسدی، ۱۳۷۳)
🔸پدر راویِ رمان «گاوخونی» جعفر مدرس صادقی در فیلمی به همین نام (بهروز افخمی، ۱۳۸۱).

▪️در دو اقتباس سینمایی، انتظامی نقش‌هایی بازی کرده که در داستان اصلی نیست. در «آقای هالو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۹) دو نقش او در نمایشنامۀ «هالو» علی نصیریان نیست. نقش معیر پیرنیا در فیلم «چهل سالگی» (علیرضا رئیسیان، ۱۳۸۸) هم در رمان خانم ناهید طباطبایی معادل ندارد.
bit.ly/2MUAlGp
📸 در فیلم «خانه خلوت» (مهدی صباغ‌زاده، ۱۳۷۰) انتظامی نقش پاورقی‌نویسِ بیکار را بازی می‌کند
Forwarded from اتچ بات
راز مشترک سعدی و ضیاءالدین دری در دفتر کرگدن

حامد یعقوبی

ویژه‌نامه سعدی کرگدن لنگ عکس جلد بود. یادداشت‌ها رسیده بودند، گفت‌وگوها انجام شده بود، به حد کافی مخاطبان را در جریان این ویژه‌نامه قرار داده بودیم و می‌دانستیم پرونده متفاوتی بسته‌ایم اما هنوز به نتیجه نرسیده بودیم که عکس جلد این شماره متفاوت چه چیزی می‌تواند باشد. دو سه شب قبل از خروجی در خانه آقای میرفتاح نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. ایشان ارادت مثال‌زدنی به شیخ دارد، یعنی تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند شب نشینی‌های ما بی سعدی‌خوانی نبوده است. مولانا و حافظ و سنایی و عطار و ابن عربی و عزیزالدین نسفی نیز جای مهمی در شب‌نشینی‌های ما داشته‌اند اما سعدی جایگاهی داشت که کسی را یارای رقابت با او نبود. خاطرم هست سید مشغول نوشتن سرمقاله‌اش بود که گفت: دقت کردی ضیاءالدین دری چقدر شبیه سعدی است؟ من خندیدم و چیزی به کشف سید اضافه کردم چون خیال می‌کردم دارد شوخی می‌کند و همه چیز را حول محور سعدی می‌بیند ولی وقتی به نقاشی‌هایی که به مدد خیال از روی چهره شیخ کشیده‌اند رجوع کردم دیدم راست می‌گوید‌. چشم‌ها، بینی، کشیدگی صورت و ابروهای تقریبا پرپشت می‌توانست از او یک سعدی معاصر درست کند. قرار شد ایشان موضوع را با آقای دری درمیان بگذارد و نتیجه را به ما اطلاع بدهد. ظاهرا آقای دری همان اول پذیرفته بود که بیاید و در دفتر مجله گریم شود به شرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود، یعنی به دلایلی که نزد خودشان باقی ماند تصمیم گرفته بودند کسی نفهمد این سعدی گریم شده روی جلد که بهروز غریب‌پور و احمد محیط طبابایی و احمد طالبی‌نژاد و بچه‌های کرگدن دورش را گرفته‌اند و پشت یک میز کوچک آخوندی نشسته و دارد به اطراف نگاه می‌کند، کارگردان کیف انگلیسی و کلاه‌پهلوی است. همه چیز طبق برنامه‌ریزی و پیش‌بینی جلو رفت، ایشان با لباس قدمایی گریم شد و دستاری شبیه دستار سعدی روی سرش گذاشت و آمد نشست روی فرشی که توی حیاط کرگدن پهن کرده بودیم. روز خوبی بود، جلد جذابی هم از کار درآمد طوری که هر کسی آن شماره مجله را دید طرح جلد متفاوتش را تحسین کرد. صبح که شنیدم آقای دری به رحمت خدا رفته یاد آن روز افتادم و دیدم بد نیست به این بهانه علاوه بر نوشتن این یادداشت خدابیامرزی، راز مشترک او و سعدی را فاش کنم و از زبان سعدی برای آن مرحوم و خودمان عفو و بخشش بخواهم:
همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا به درگاه مسکین نواز
چو شاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ از این بیش نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جود
که جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آید از بندهٔ خاکسار
به امید عفو خداوندگار

👇
@kargadanmagazine
.
🔹جلسه دفاع از پایان‌نامه در تیر ۵۱. عنوان پایان‌نامه «پیش‌پرده‌خوانی در ایران». با حضور اساتید بهرام بیضایی، حمید سمندریان، اسماعیل شنگله، پرویز ممنون و دانشجو عزت‌الله انتظامی @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
☑️ پیشینیانِ ما گفته بودند که نفت نشان از آشفتگی‌ها و درگیری‌ها دارد. هر که نفت در خواب بیند به مصیبتی گرفتار آید. نفت زنِ بی‌حفاظِ بلایه‌کار است که سر کردن با او دشوار است. اگر از دست بگذاری و غفلت کنی چه‌ها که نکند! نفت مالِ حرامِ بی‌سرانجام است. بدنامی دارد و عاقبت ندارد. خواب نفت خبر می‌دهد که گرفتاری سیاسی (نائبة من سلطان) در راه است! ... ما می‌گفتیم که این حرف‌ها خرافات است. می‌گفتیم که این مدعیانِ تعبیر خواب در دنیای قدیم، گرفتار اوهامِ خویش بوده‌اند. نفت و فساد و بدبختی؟ نفت و جنگ و زد و خورد؟ ... از آن‌گاه که در اوایل قرن بوی نفت از این منطقه برخاست، دیدیم که پیرانِ ما راست می‌گفته‌اند و آن‌گاه که در اواخر قرن درهای دوزخ بر فراز خلیج فارس باز شد و غریو سهمگینِ آتشبارها و نهیب سقوطِ موشک‌ها سایه وحشت و مرگ بر آبهای نیلگون افکند، نه تنها مسافران هواپیمای ایرباس، که همهٔ ماهیان دریا و اشتران صحرا و نخلستان‌های بصره و نیزارهای بطایح نیز دریافتند که نفت چگونه ممکن است به جنگ و زد و خورد و آفت و بلا تعبیر شود.
@ehsanname
از کتاب «خواب آشفتهٔ نفت»، دکتر محمدعلی موحد، نشر کارنامه، ۱۳۸۴، صفحه ۳۷ و ۳۸

#برچیده_ها
Radio 28 Mordad32.mp3
@ehsanname
🎧 ظهر ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ این مهدی میراشرافی، نماینده آن روزِ مشکین‌شهر بود که با «الو... الو...» خبر پیروزی کودتاگران و فرار «مصدق خائن» را از رادیوی فتح‌شده داد. بشنوید و بخندید @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📝 «مصدق و پیروانش... با حیرت شاهد قیام مردم که خواستار بازگشت من هستند می‌شوند.» روایت شاه از ۲۸ مرداد در کمیکِ سفارشی «عظمتِ بازیافته» که دینو آتاناسیو بلژیکی به سفارش دربار در ۱۳۵۵ کشید @ehsanname
Tasali o Salam
Mehdi Akhavan Sales
🎼 «تسلّی و سلام» شعر و صدای #مهدی_اخوان_ثالث با موسیقی مجید درخشانی از آلبوم «چاووشی». اخوان این شعر را برای «پیرمحمد احمدآبادی» یعنی مصدق گفته بود @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📘سرنوشت یکی از کتابهای شخصی مصدق که بعد از ۲۸ مرداد به غارت رفته، به خود مصدق برگشته و او به آورنده اهدا کرده. مصدق بیشتر کتابهایش را به کتابخانه دانشکده حقوق دانشگاه تهران هدیه کرده بود @ehsanname
احسان‌نامه
مدتی بود به وضع نگهدای خانۀ نیما اعتراض می‌شد. حالا میراث فرهنگی می‌گوید اصلا با شکایت مالکان، این خانه از ۱۵ آبان ۱۳۹۶ از فهرستِ آثار ملی خارج شده! @ehsanname منبع خبر: ilna.ir/fa/tiny/news-580311
⚠️خانه‌اش ابری است!
@ehsanname
دی ماه سال گذشته بود که میراث فرهنگی، در جواب اعتراض‌ها به وضعیت نگهداری از خانۀ نیما یوشیج، اعلام کرد با شکایت مالک به دیوان عدالت اداری، این خانه از ثبت ملی خارج شده است. انتشار این خبر همۀ دوستداران شعر و ادبیات فارسی را به تکاپو انداخت. در نتیجۀ اعتراض‌ها، شهرداری منطقه۱ وعدۀ خرید و حفظ خانه را داد، میراث فرهنگی مژده داد «خانه نیما واجد ارزش ثبت شناخته شده»، نمایندگان مجلس به وزیر ارشاد برای حفظ خانۀ پدر شعر نو تذکر دادند... اما گزارش امروز ایسنا از وضعیت این خانه نشان می‌دهد که «آن کرده ها، به کار نیامد» و مالک خانه که لابد می‌خواهد زودتر این ملک را به برجی تبدیل کند و پولش را بردارد و برود، حالا چند وقتی است در خانۀ نیما را باز و به امان خدا گذاشته تا بشود محل تجمع معتادها.
همان جوری که وقتی می‌خواهند یک خانۀ تاریخی را خراب کنند اول پای پی‌های خانه آب می‌اندازند، حالا هم کاری کرده‌اند تا هم دزدان در و دیوار خانه را غارت کنند و هم با تجمع معتادها و کارتن‌خواب‌ها، اهالی محله عاصی شوند و خود مردم از پلیس و شهرداری کمک بخواهند تا راه برای ساخت‌وساز در آن هموار شود. هرچه متولیان حفظ و حراست از میراث و هویت شهری سرشان صبر است و کاری به این کارها ندارند، عوضش بساز و بفروش‌ها کارشان را خوب بلد هستند!
bit.ly/2MnVSuL
📌گزارش ایسنا از خانۀ نیما (در دزاشیب، کوچه شهید تقی رفعت):
https://www.isna.ir/news/97052714417/
Forwarded from Ali Abdi
هر وقت در زندگی ناامید شدیم این اطلاعیه را بخوانیم.
اطلاعیه مربوط به مراسم فاتحه برای مدینه لعلی یکی از دانش‌آموزان کشته‌شده در حمله‌‌ی کابل است. توضیح اضافی نیاز ندارد.
📖کتاب «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» در ایران پرخواننده است. از سال ۱۳۹۲ تاکنون چهار ترجمۀ مختلف شده و دو ترجمۀ آن (ترجمۀ محسن میردامادی و محمدحسین نعیمی‌پور، نشر روزنه و ترجمۀ پویا جبل‌عاملی و محمدرضا فرهادی‌پور، انتشارات دنیای اقتصاد) هر کدام ۷ بار تجدید چاپ شده. بحثهای زیادی در موردش شد و حتی مرکز پژوهش‌های مجلس هم نقدی بر آن منتشر کرد. تازگی هم خبر آمد که این کتاب کادوی تولد میرحسین موسوی به همسرش بوده.
@ehsanname
«چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» نوشتۀ دو اقتصاددان آمریکایی، دارون عجم‌اوغلو استاد دانشگاه MIT و جیمز رابینسون استاد دانشگاه هاروارد است. این کتاب که سال ۲۰۱۲ چاپ شده، سعی می‌کند به این سؤال جواب بدهد که چرا همۀ کشورها به یک اندازه ثروت ندارند؟ چرا بعضی کشورها، مثلاً نروژ، در حال شکوفایی اقتصادی هستند ولی بعضی کشورها، مانند مالی، در حال سقوط؟ نویسندگان کتاب تأثیر عواملی مثل جغرافیا، آب‌وهوا، منابع طبیعی و فرهنگ را در فقیر یا غنی شدن ملت‌ها رد می‌کنند و در عوض نهادهای سیاسی و اجتماعی را عامل پیشرفت اقتصادی می‌دانند. آنها می‌گویند اصلاً چیزی که به اسم سیاست‌های اقتصادی معروف است، موضوعیت ندارد و موضوع اصلیِ توسعۀ جوامع، توسعۀ سیاسی است. یعنی ایجاد مشارکت برای گروه‌های بیشتر و مقابله با الیگارشی یا انحصار افراد معدود.

کتاب دیگری که موضوع مشابهی دارد، «اسلحه، میکروب و فولاد» است که آن هم به فارسی ترجمه شده (توسط حسن مرتضوی، انتشارات بازتاب‌نگار). «اسلحه، میکروب و فولاد» را جَرد دایموند، استاد جغرافیا و فیزیولوژیِ دانشگاه کالیفرنیا در ۱۹۹۷ نوشت و سعی کرد در آن به این پرسش جواب بدهد که چرا تاریخ در کشورهای مختلف در مسیرهای متفاوتی حرکت کرده؟ اتفاقاً جرد دایموند که برای کتابش جایزۀ پولیتزر ۱۹۹۸ را هم برده، جزو منتقدین «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند؟» است و در یک مقاله، به این مطلب پرداخته که نادیده گرفتن نقش جغرافیا در این کتاب درست نیست. کتاب «اسلحه، میکروب و فولاد» بر مبنای سیر تاریخی است. اما در «چرا ملت‌ها...» تجربۀ کشورهای مختلف، از اروپای شرقی تا آفریقا و آمریکای لاتین بررسی شده است. هر دوی این کتابها در عین صحبت از موارد تخصصی، متنی داستان‌وار و قابل فهم برای عموم دارند.
bit.ly/2MswXGF
امانت دادن کتاب*

امروز یک یادداشت از ایرج افشار خواندم که مرا به یاد مادرم انداخت:
مادرم خورۀ رمان بود. مثل مستسقی می‌خواند و می‌خواند و عطشش فرونمی‌نشست! چشمش‌ می‌شد کاسۀ خون و می‌خواند. روغن توی ماهی‌تابه می‌سوخت، دود می‌کرد و سیب‌زمینی‌ها می‌شدند چوب سیاه و می‌خواند. برنجش می‌شد آش و می‌خواند. تلفن از بس زنگ می‌زد خون‌به‌جگر می‌شد و می‌خواند!
البته که پول نداشت به اندازۀ دلخواهش رمان بخرد. پس هر ماه چند تایی کتاب می‌خرید و تمام که می‌شد شروع می‌کرد به غارت دیگران! خودش به هیچ‌کس کتاب امانت نمی‌داد، به من هم سفارش کرده بود به هیچ کس نگویم در خانه کتاب داریم اما تا جایی که می‌شد از دیگران می‌گرفت. دیگر حرفه‌ای شده بود. با هر که حرف می‌زد ظرف یک دو دقیقه دست طرف را می‌خواند و آمار کتابهایش را درمی‌آورد. بوی رمان را از چند متری می‌شنید و چشمش برق می‌زد. زیرپوستی می‌خندید و نقشه می‌کشید. تمام رمانهای یکی از همسایه‌ها را که آن سال‌ها نمایندۀ مهاباد بود در مجلس و کتابخانۀ پر و پیمانی هم داشت گرفت و مدّتها طول کشید تا همسایۀ نگون‌بخت ما دوزاری‌اش بیفتد و بفهمد چه بلایی بر سرش آمده! تمام رمانهای عمۀ کوچکم را گرفت. تمام رمانهای برادر یکی از دوستانش را هم که رمان خوان بود گرفت!
خمار که می‌شد لباس می‌پوشید و می‌رفت کنار در خانه. با همسایه‌ها سر صحبت باز می‌کرد که ببیند رمان دارند یا نه. می‌رفت نانوایی و در صف نان با زنان محل دوست می‌شد. دیگر از قیافۀ آدم‌ها می‌فهمید رمان دارند یا نه!! ناامید که می‌شد می‌رفت پشت شیشۀ کتاب‌فروشی محل و رمان‌ها را نگاه می‌کرد. می‌رفت تو و ورقشان می‌زد. به کیف پولش نگاه می‌کرد. حساب‌کتاب می‌کرد ببیند تا آخر ماه چند روز مانده. آخر هم دلش نمی‌آمد از خرجی ما بچّه‌ها بزند. نان و میوه می‌خرید و برمی‌گشت خانه. از من و دو برادرم می‌خواست که در مدرسه از همشاگردی‌هایمان و فک‌وفامیلشان و دوست‌و‌آشنایشان برایش رمان بگیریم و البته پس نمی‌داد. یعنی دلش نمی‌خواست پس بدهد و تا جایی که ممکن بود پس دادن آنها را عقب می‌انداخت. کتاب‌ها را نگه می‌داشت که اگر بی‌کتاب ماند دوباره و دوباره بخواندشان. زمان پس دادن که می‌شد هزار بهانه می‌آورد که سر امانت‌دهنده شیره بمالد. خاطرم هست یک بار رمان یکی از دوستان مرا گرفته بود و پس نمی‌داد. چند هفته مرا سردواند و وعد و وعید داد. آخر کار به جایی کشید که با او دعوایم شد. کتاب را که پس دادم مادرم تا چند روز با من حرف نمی‌زد و محلّ سگ نمی‌داد! طوری نگاهم می‌کرد انگار ابله‌ترین موجود کرۀ زمین منم!
مادر من زنی دست‌ودل پاک و اخلاقی بود. برای من نقطۀ مرکزی تمام خوبی‌ها و مهربانی‌ها بود. نمی‌دانم چه جنونی وامیداشتش به این کار! اصلا رمان که می‌دید از خود بی‌خود می‌شد. دیگر خودش نبود و می‌شد یک نفر دیگر! یک نفر که شبیه مادرم نبود. یک نفر که نمی‌شناختمش. نه می‌شناختمش نه درکش می‌کردم. آن روزها این رفتار او برایم بسیار عجیب بود. حالا هم عجیب است اما نه به اندازۀ آن روزها! حالا می‌دانم که این رشته سر دراز دارد و تا بوده بوده.
ای کاش حالا بود تا تمام کتاب‌های میلاد را به او بدهم😜

ایرج افشار در کتاب «یکی قطره باران» ذیل یادداشتی خواندنی با عنوان «امانت دادن کتاب» آورده:
«کتاب به امانت دادن میان پیشینیان مسئله‌ای غامض بوده است. به همین ملاحظات گفته‌اند و مثل سائر شده است که هر کس کتابی به قرض دهد باید یک دستش را برید و آنکه کتاب باز پس دهد هر دو دستش را!!»

افشار در همان یادداشت نوشته:
«چهل سال می‌گذرد که با زریاب نشست‌وخاست داشته‌ام و بارها انیس و جلیس روز و شب بوده‌ایم. کوه و بیابان ایران و کشورهای دیگر را با هم گشته‌ایم. اما هر چه فکر کردم یادم نیامد که کتابی از یکدیگر به امانت گرفته باشیم»

*افشار، ایرج، «امانت دادن کتاب»، یکی‌قطره‌باران، جشن نامۀ استاد عباس زریاب خویی، به کوشش احمد تفضلی، ۱۳۷۰، ص ۲۳۵

#عاطفه_طیه

@atefeh_tayyeh
#تبلیغات_کتاب: آگهی کتاب «در راه خانه خدا» اثر استاد سیدجعفر شهیدی در روزنامه «اطلاعات» ۱۳۵۷، با طراحیِ محمد عرفانیان - از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران @ehsanname