احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نویسندگانی که از روزنامه‌نگاری شروع کردند، قسمت اول - نوشته احسان رضایی و صدای محی‌الدین تقی‌پور، بخشی از برنامه ۵۳ «کتاب‌باز» شبکه نسیم @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نویسندگانی که از روزنامه‌نگاری شروع کردند، قسمت دوم - نوشته احسان رضایی و صدای محی‌الدین تقی‌پور، بخشی از برنامه ۵۳ «کتاب‌باز» شبکه نسیم @ehsanname
🔹در روز خبرنگار، شنیدیم که نشریۀ قدیمی و خاطره‌انگیز «دنیای ورزش» هم به محاق تعطیل افتاده است. اگر مؤسسه اطلاعات دو سال دیگر طاقت می‌آورد، «دنیای ورزش» ۵۰ساله می‌شد (اولین شمارۀ این مجله در ۱۶ شهریور ۱۳۴۹ چاپ شده)، اما ظاهراً نشده و حالا با تعطیلی این نشریه، بخشی از خاطرات نوجوانی ما هم می‌رود. خواستم یادهایم از این مجله را بنویسم، دیدم دکتر مجیدی در «یک پزشک» پیشقدم شده است. یادداشت او را بخوانید:
@ehsanname
✍️علیرضا مجیدی: مطابق چیزهایی که امروز صبح در توییتر خواندم مجله «دنیای ورزش» در حال تعطیل شدن است. امیدوارم این خبر صحت نداشته باشد، اما با توجه به شرایط این روزها که بیشتر مردم اخبار را به صورت عام و اخبار ورزشی را به صورت خاص از طریق اینترنت دنبال می‌کنند، چنین چیزی دور از ذهن نیست.

«دنیای ورزش» من را پرت کند به سال‌های دوره دبیرستان و راهنمایی...

خب، یک زمانی بود که اخبار ورزشی خیلی محدود در صدا و سیما انعکاس پیدا می‌کرد. در آن دوره زمانی من شخصاً اخبار ورزشی را بسیاری اوقات از طریق رادیو دنبال می‌کردم. می‌خواهید باور کنید یا نه، آرزوی خیلی از ماها این بود که مسابقات ورزشی به صورت رادیویی پخش زنده شود و همین هم خیلی اوقات میسر نمی‌شد. یادم می‌آید که رادیوی سراسری یک جُنگ هفتگی، عصرهای جمعه پخش می‌کرد و در دقایق محدودی از آن مسابقه‌های ورزشی عصر جمعه، با تماس زنده با استادیوم‌ها بازتاب پیدا می‌کردند. خاطرۀ شاید جالب‌تر برای شما شاید این باشد: رادیوی تهران برنامه مستقل ورزشی عصر جمعه داشت. اما سیگنال‌های رادیو تهران به خطۀ شمال که من در آن ساکن بودم، نمی‌رسید. باید منتظر می‌ماندیم که غروب فرا برسد، تا با توجه به شرایط متفاوت لایه یونوسفر جو، امواج رادیوی تهران را بتوانیم بشنویم! حالا بماند که تصورات ذهنی دور از واقعیت از وضعیت مسابقات داشتیم و با توجه به رادیویی بودن گزارشات تصور می‌کردیم که هر اعلام موقعیتی از سوی گزارشگر، چه موقعیت صد درصدی بوده است.

اما برگردیم به مجلات، در آن زمان دو نشریه «کیهان ورزشی» و «دنیای ورزش» به نوعی رقیب هم بودند و هر کدام ایدئولوژی کمی متفاوت را دنبال می‌کردند. (البته شاید بیشتر از کمی!)
«کیهان ورزشی» با ایدئولوژی انقلابی خود، زیادی هم میانه‌ای با ستاره‌سازی نداشت؛ اما به حکم ورزشی بودن ناچار بود اخبار ستاره‌ها و عکس آنها را منتشر کند. نشریه «دنیای ورزش» رنگ و لعاب خیلی بهتری داشت. باورتان می‌شود که در آن دوره خیلی وقت‌ها «کیهان ورزشی» با روتوش‌های اولیه، با سختی و با مهارت کم، تبلیغات را از پیراهن تیم‌های فوتبال پاک می‌کرد؟

الان شما می‌توانید هر زمان که بخوانید نتایج زنده فوتبال، آمار و جداول رده‌بندی را ببینید. اما در آن دوره بعضی اوقات من شخصاً برای لیگ‌های فوتبال جدول رده‌بندی دستی درست می‌کردم.

محبوب‌ترین صفحۀ «دنیای ورزش» برای ما، پوسترهای وسط آن با کاغذی شبیه کاغذ گلاسه بود و محبوب‌ترین مقاله «کیهان ورزشی» هم برای من مقاله‌های ابراهیم افشار بود. گرچه به سبب هم‌عصر نبودن با این نویسندۀ خلاق و با قلم یکه کشورمان، خیلی از اشارات او را نمی‌توانستم رمزگشایی کنم. البته مقالات مهدی اسداللهی را هم بسیار دوست داشتم.
bit.ly/2M7RgJi
نام «دنیای ورزش» را که می‌شنوم یاد چند نفر از دوستان دوره دبیرستان خودم می‌افتم که مشتاقانه این نشریه را می‌خریدند. حتی گاهی صبح روزهای یکشنبه که این مجله به همراه «کیهان ورزشی» روی کیوسک‌ها می‌آمد، آنها به قیمت دیر رسیدن به دبیرستان یا راهنمایی، حتماً نشریه را تهیه می‌کردند و بعد زنگ‌های تفریح بود و ما و ورق زدن این نشریات و کل‌کل‌های دوستانه...
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺 در چنین روزی (۹ آگوست ۲۰۰۸) قلب #محمود_درویش، شاعر رنج‌های فلسطین و انسان معاصر از تپیدن ایستاد. شعر خداحافظی او را بشنوید که بعد از کشتار صبرا و شتیلا گفته بود @ehsanname
🔸اشتباه عجیب یک ناشر معتبر (علمی و فرهنگی) در پشت جلد رمان «وداع با اسلحه» ارنست همینگوی. وقایع این رمان در جنگ جهانی اول می‌گذرد، نه جنگ داخلی اسپانیا @ehsanname
📓اگر اعصاب ندارید این کتاب را نخوانید
@ehsanname
احسان رضایی: این کتاب را نخوانید. جدی عرض می‌کنم، اگر اعصابش را ندارید، سراغ این کتاب نروید. گول قیافۀ تر و تمیز و تعریفهای دیگران را نخورید. این‌که می‌گویند کتاب خواندنی است، البته که درست است. یووال نوح هراری، هم آدم شوخ‌طبعی است و هم قصه‌های فرعی زیادی لابه‌لای حرفهاش خودش تعریف می‌کند که این خرده‌روایتها باعث می‌شود در کل کتاب یک طنز زیرپوستی جریان داشته باشد که اگرچه کسی را به قهقهه نمی‌اندازد، اما لبخند را گوشۀ لبتان نگه می‌دارد. مثلا جایی از «انسان خردمند» (صفحه ۳۹۵ و ۳۹۶) دارد قضیۀ سفر انسان به ماه و مأموریت آپولو۱۱ را تعریف می‌کند که فضانوردان برای تطبیق بدنشان با شرایط کرۀ ماه، در یک صحرای دورافتاده شبیه به ماه تمرین می‌کردند که دست بر قضا سکونتگاه گروهی از سرخپوست‌ها بود. هراری می‌گوید که یک روز فضانوردان حین تمرین، به سرخپوستی پیر و سالخورده برمی‌خورند که از آنها می‌پرسد دارند چه کار می‌کنند؟ آنها هم دربارۀ سفر قریب‌الوقوعشان به ماه می‌گویند. سرخپوست پیر برای آنها تعریف می‌کند که طبق عقایدشان، ارواح درگذشتگان آن قبیله در کرۀ ماه ساکن هستند و خواهش می‌کند حالا که به ماه می‌روند، پیامی هم از طرف او برسانند. فضانوردهای قصه هم می‌گویند بگذار دل پیرمردی شاد شود و قول می‌دهند و سرخپوست پیر جمله‌ای به زبان خودشان می‌گوید و چندبار از آنها می‌خواهد تکراش کنند تا خیالش راحت شود که پیام را درست می‌رسانند. بعدها نیل آرمسترانگ و رفقایش، به کسی برمی‌خورند که زبان آن قبیله را می‌دانسته، جریان را برای او تعریف می‌کنند و طرف قاه قاه می‌خندد و توضیح می‌دهد معنی جمله‌ای که با دقت آن را از بر کرده‌اند، این است: «یک کلمه از حرفهایشان را باور نکنید. اینها آمده‌اند زمینهای شما را بدزدند.» همۀ اینها درست، اما خواندن این یکی کتاب اعصاب می‌خواهد. «انسان خداگونه» تاریخ آیندۀ بشر است و چیزی که هراری از ما و کارهایمان در آینده دارد حدس می‌زند، باور کنید چندان هم خوشایند نیست. حتی کتاب قبلی او، یعنی «انسان خردمند» هم که تاریخ گذشتۀ انسان بود و چیزی که می‌دانستیم، باز خواندنش این قدرها که تعریف می‌کنند ساده نبود. علیرغم همۀ آن طنازی‌ها که توضیح دادم، باز جاهایی از کتاب است که ذات بیرحم تمدن و کارهایی که نوع بشر برای رسیدن به اینجایی که هستیم را توضیح می‌دهد و می‌بینیم که ما چه موجودات وحشتناکی هستیم. مثلا جایی که در مورد انقلاب کشاورزی حرف می‌زند و از سرنوشت حیوانات اهلی، مرغ و گاو و گوسفند و... می‌گوید که قربانیان این انقلاب بودند، رسماً تاریخی از سلاخی و قساوت قلب را می‌خوانیم. یا فصل آخر کتاب که توضیح می‌دهد ما چطور هیولاهای فرانکشتاین خلق کرده‌ایم، تصویری به شدت ترسناک از انقلاب علمی به دست می‌دهد. آن کتاب با این توضیح که انسان خردمند ممکن است به پایان خود نزدیک باشد، تمام می‌شود و حالا کتاب جدید، «انسان خداگونه» که تازه چند هفته است ترجمه‌اش منتشر شده را در دست داریم، دنبالۀ کتاب «انسان خردمند». کتابی جسورانه که سعی کرده دنبالۀ تاریخ بشر را حدس بزند. این حدس، یک ایدۀ ساده اما وحشتناک است: ماهیت انسان در قرن ۲۱ دگرگون خواهد شد، چرا که هوش در حال جداشدن از شعور است. هراری مثل یک داستان علمی-تخیلی ضد آرمانشهری، از مؤسسات و دولتهایی می‌گوید که با شناخت کافی از بشر مدرن، تبدیل به فرعون‌های جدید می‌شوند و با ابزارهایی مثل شبکه‌های اجتماعی، از گردۀ بشر بیگاری و بردگی می‌کشند. فرقش این است که می‌دانیم هراری داستان‌نویس نیست و مورخ است. او در کتاب «انسان خردمند» نگاهی متفاوت از تاریخ‌های معمول و مرسوم، یعنی تاریخ‌نگاری‌های سیاسی که شرح روی کار آمدن سلسله‌ها و دولت‌هاست، به تاریخ بشر داشت. نگاهی که اتفاقاً ویژگی اصلی آن همین غیرمعمول و غیرکلیشه‌ای بودن است. مثلاً همه شنیده‌ایم که انقلاب کشاورزی و تبدیل آدمی از موجودی شکارچی به کشاورز، مرحلۀ بزرگی از تمدن بوده. هراری اما می‌نویسد انقلاب کشاورزی دستاورد بزرگی بوده، اما برای گندم، نه آدمی. چون گندم بود که بشر را متقاعد کرد از بین همهٔ گیاهان او را انتخاب کند، محیط زندگی‌اش را از سنگ و شن و گیاهان دیگر تمیز کند، برایش شبکه آبیاری درست کند، با آفاتش مبارزه کند، ... و آدمی را که در عصر شکار مِنوی غذایی بسیار متنوعی داشت، به چند غذای اصلی محدود کرد. خب، می‌شود با این حرفها مخالفت کرد. در مورد خیلی از نکات دیگر کتاب هم می‌شود اِن قُلت آورد، اما نمی‌شود تأثیری که کتاب در ذهن ما برای پیدا کردن جواب ایجاد می‌کند را انکار کرد. کتاب «انسان خداگونه» هم همین است. تصویری از فردا، که اصلا هم تصویر روشن و امیدبخشی نیست. اگر اعصابش را ندارید یا اگر حوصلۀ فکر کردن ندارید، سراغ این کتاب نروید.
bit.ly/2MbjvG2
📌معرفی کتاب از شماره ۹۲ هفته‌نامه «کرگدن»
🔹وقتی سیاستمدارها با کتاب «شازده کوچولو» برای هم پیام می‌فرستند. واکنش آقای ربیعی به استیضاحش، ارجاع به صحنۀ دیدار شازده کوچولو با پادشاهِ ساکن در اخترک ۳۲۵ است @ehsanname
🗓۱۱آگوست در کلمبیا به نام روز تنبلی خوانده می‌شود و جشن و جشنواره‌ای هم دارد. برای این روز، چی بهتر از بازخوانی «ابلوموف» کتابی که در ستایش تنبلی است؟
@ehsanname
✍️احسان رضایی: «تنبلی هنر است.» این جمله را فقط وقتی خوب می‌فهمید که کتاب «ابلوموف» را بخوانید. این اثر، یادتان می‌آورد تنبلی، کار پیش پا افتاده‌ای نیست، هنر است، پر از آیین‌ها و مناسک و جزئیات خاص خودش.
ما در این رمان زندگی و مرگ ایلیا ایلیچ ابلوموف را می‌خوانیم و زندگی و مرگ این آدم، فقط یک کلمه است؛ ابلومویسم. ابلومویسم لغتی است که خود گنچاروف در رمان آورده و به معنای راه و روش شخصیت داستانش است. ابلوموف یک اشراف‌زاده است که زندگی‌اش از عواید دهی به ارث مانده از اجدادش می‌گذرد. ابلوموف مردی مهربان، زودباور، بااحساس، فرهنگ‌دوست و نازنین است که فقط یک عیب دارد؛ تنبلی. سال‌هاست دایرةالمعارف روی تاقچه اتاق او، روی صفحه ۳۵۷ مانده و ۳۰ سال است که کسی کتاب را ورق نزده. پشت پنجره‌ها تار تنیده شده و ابلوموف فقط توی رختخواب یا روی صندلی راحتی است؛ وزن اضافه می‌کند و اجازه می‌دهد عشقش از دست برود و مباشرانش اموالش را از چنگش دربیاورند؛ اما حاضر نیست از جایش تکان بخورد. تنها حرکت ابلوموف در طول رمان، وقتی است که عاشق شده و حاضر می‌شود تا طبقه پایین هم بیاید.
ایوان گنچاروف، ابلوموف را در سال ۱۸۵۸ نوشت و سعی کرد کسالت جامعه روسیه تزاری را نشان بدهد. این کسالت و تنبلی چنان به خورد متن رفت که کتاب به مانیفست تنبلی تبدیل شد و واژه ابلومویسم به فرهنگ لغات روسی اضافه شد؛ طوری که حتی لنین هم از این واژه استفاده می‌کرد. در واقع ابلوموف یک خودآموز تنبلی است. ابلوموف برای فرار کردن از هر کاری، استدلال‌های خاص خودش را دارد و چون ابلوموف آدم باهوشی است، این استدلال‌ها معمولاً چیزهای به درد بخور و کاربردی هم هست. به این یک نمونه که استدلال ابلوموف برای سفر نرفتن است، توجه کنید: «صحنه های وحشی و باعظمت [طبیعت] به چه کار می‌آید؟ مثلاً دریا؛ خدا از بزرگی‌اش نکاهد؛ جز اندوه چیزی القا نمی‌کند و تماشای آن اشک در چشم می‌آورد. در پیشگاه سفره بی‌کران آب، دل پر از هراس می‌شود و هیچ نقطه‌ای نیست که نگاه خسته را از این یکنواختی بی‌حد دربیاورد. غرش و جنبش‌های خشمگین امواج، گوش‌های ضعیف را نوازش نمی‌دهد و از ازل تا امروز پیوسته همان آواز تاریک و مرموز را تکرار می‌کنند؛ همان غرش و همان ناله‌هایی که انگار از سینۀ دیوی محکوم به عذاب برمی‌آید. وای که چه نعره‌های دلخراشی!... تماشای ورطه‌ها و کوه‌ها نیز برای آدمی لذتبخش نیست؛ آنها همچون دندان نیش و چنگال درنده‌ای وحشی که برای دریدنش عریان شده باشد، او را تهدید می‌کنند و به وحشت می‌اندازند؛ آنها ناتوانی جسم ما را به وضوحی بیش از حد به یاد می‌آ ورند و ما را به وحشت و تشویش می‌اندازند. حتی آسمان بر فراز این صخره‌ها و مغاک‌ها، چنان بعید و دور از دسترس می‌نماید که گویی انسان‌ها را واگذاشته است». یا این نمونه، که در مذمت رویاپردازی و خیالبافی است؛ جایی که ابلوموف حتی خودش و تنبلانه‌ترین کار بشر را هم نقد می‌کند: «بیش از همه چیز از خیال‌پردازی بیزار بود و از این همراه دوچهرۀ زندگی ما گریزان بود. همسفری که در یک سو منظری دوستانه و در سوی دیگر صورتی خصمانه می‌نماید و تا زمانی که بر او اعتماد نکنیم دلداری زیباروی است، اما همین که زمزمۀ شیرین و اغواگرش را ساده‌دلانه به گوشی شنوا پذیره شویم، چهره‌ای کریه می‌نماید.»
ارباب ابلوموف، با همین توجیه‌ها زندگی کسالتبارش را به سر می‌برد و عمرش را در خانه‌ای آرام، در کنار همسری چاق و مهربان با میل بافتنی در دست و کودکانی سربه‌راه به پایان می‌رساند. صحنۀ پایانی جایی است که دوتا از کاراکترها از مرگ ابلوموف حرف می‌زنند و یکی‌شان از دیگری علت مرگ او را می‌پرسد و آن دیگری جواب می‌دهد: «او از ابلومیسم مرد.» ابلوموف بعد از مرگ و پایان رمان، شهرتی جهانی پیدا کرد. او از آن دست شخصیت‌های ادبی است که شهرتی بیش از نویسنده‌شان دارند.
ایوان گنچاروف، خالق ابلوموف، برخلاف کتابش شخصیتی پرجنب و جوش و فعال بود. برعکس ابلوموف که از اتاقش تکان نخورد، رفت و دور دنیا را گشت. بجز ابلوموف، ده رمان دیگر هم نوشت. اما تنها دلیل شهرت گنچاروف، این است که او ابلوموف را نوشت، اینکه او نوشتن در مورد تنبلی را به تنبلی برگزار نکرد.
@ehsanname
📘«ابلوموف» در ایران سال ۱۳۵۵ و با ترجمۀ سروش حبیبی آمد. آن موقع حبیبی هنوز روسی بلد نبود و داستان را از ترجمه‌های انگلیسی، فرانسوی و آلمانی برگردانده بود. آن چاپ یک یادداشت کوتاه هم داشت که حالا جنبۀ پیشگویانه پیدا کرده: «امیدوارم استقبال خوانندگان باعث شود صاحب ‌همت روسی‌دانی، با ترجمه دقیق‌تری این عیب را برطرف کند». این آرزو سال ۱۳۸۶ محقق شد که خود حبیبی ابلوموف را از زبان اصلی ترجمه کرد.
bit.ly/2vUY95C
🔳 وی. اس. نایپل، نویسندۀ معروف در ۸۵سالکی درگذشت. ویدیادار سوراجپراساد (Vidiadhar Surajprasad) نایپل، در پایتختِ ترینیداد و توباگو به دنیا آمده و به انگلستان مهاجرت کرده بود، پدربزرگش هم از هند به ترینیداد رفته بود، بنابراین ملیت او را هندوترینیداد-بریتانیایی می‌نویسند. این چندفرهنگی در آثار او هم بازتاب دارد. نایپل برندۀ بوکر ۱۹۷۱ و نوبل ادبیات ۲۰۰۱ بود، نویسنده‌ای پرکار بود و در پنج دهه فعالیتش حدود ۳۰ اثر داستانی خلق کرد. نایپل را احمد میرعلایی با ترجمۀ کتاب غیرداستانی «هند تمدن مجروح» به کتابخوان‌های ایرانی معرفی کرد. خود نایپل هم دوبار به ایران سفر کرد، دفعه اول تابستان ۱۳۵۸ و برای گرفتن گزارش از انقلاب و انقلابیون، یک بار هم در اردیبهشت ۱۳۷۶ که مهمان نمایشگاه کتاب شد و برنامۀ دیدار عمومی هم داشت و وقتی یکی از داستان‌های مجموعه «خیابان میگل» را می‌خواند به گریه هم افتاد...
@ehsanname
📖کتابخانه نایپل به فارسی:

🔹هند تمدن مجروح (ترجمه احمد میرعلایی، فاریاب، ۱۳۶۲)
▫️در کشور آزاد (ترجمه مهدی قراچه‌داغی، انتشارات خاتون، ۱۳۶۷ - نشر دایره، ۱۳۸۱)
▪️خانه‌ای برای آقای بیسواس (ترجمه مهدی غبرایی، نشر فرزان‌روز، ۱۳۷۶ - نشر نیلوفر، ۱۳۸۹)
▫️خم رودخانه (ترجمه مهدی قراچه‌داغی، انتشارات درسا، ۱۳۸۱)
▪️انتخابات الویرا (ترجمه مهدی غبرایی، انتشارات هاشمی، ۱۳۸۲)
▫️مشت‌مالچی عارف (ترجمه مهدی غبرایی، نشر ققنوس، ۱۳۸۳)
▪️نیم زندگی (ترجمه پری آزرم‌وند، انتشارات کتاب روشن، ۱۳۸۶)
🔹سفرنامه ایران (ترجمه بهرنگ رجبی، سایت تاریخ ایرانی، ۱۳۹۰)
🔹آدمهای یک نویسنده (ترجمه پری آزرم‌وند، نشر هرمس، ۱۳۹۱)
▫️آقای استون و شهسواران ملازم (ترجمه علی معصومی، نشر بوتیمار، ۱۳۹۳)
▪️خیابان میگل (ترجمه مهدی غبرایی، نشر نیماژ، ۱۳۹۴)
bit.ly/2B4D26A
در فهرست بالا سه اثر غیرداستانی نایپل با علامت 🔹 مشخص شده. داستان «عشق و مرگ در کشوری گرمسیر» (ترجمه مهدی غبرایی، نشر نیکا، ۱۳۹۰) برای شیوا نایپل، برادر نویسندۀ معروف است. و بالاخره اینکه اگر تابه حال اثری از نایپل نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم با «مشت‌مالچی عارف» شروع کنید.
📚طرح تابستانه کتاب اعلام شد: از ۳۰مرداد تا ۵ (در تهران) یا ۸شهریور (شهرستان‌ها)، در کتابفروشی‎های عضو طرح، برای کتاب ایرانی ۲۵ و برای کتاب ترجمه ۱۵درصد یارانه بگیرید، تا سقف ۱۰۰هزار تومان @ehsanname
📗کتاب «آن چنان که بودیم»، مجموعه‌ای است از مقالات و یادداشتهای مطبوعاتی خانم لیلی گلستان. این روزها کتاب به خاطر انتقاد جویا جهانبخش از یک بی‌دقتی در آن و در معرفی یک مینیاتور خبرساز شده. (اینجا را ببینید: bit.ly/2B1faB2). کتاب، مطالبی هم دربارۀ برخی نویسندگان و نیز ترجمه‌های خانم گلستان دارد. ازجمله در صفحات ۱۹۴ تا ۱۹۶ گزارشی از نظرات متفاوت ادارۀ کتاب در مورد آثار او در طول سال‌های مختلف هست. خود مجوز دادن به انتشار چنین گزارشی هم جالب است:
@ehsanname
✍️لیلی گلستان: اولین باری که با مقولۀ سانسور آشنا شدم چندی پس از انتشار کتاب «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» بود. حدود سال چهل و نه. پوسترهای کتاب به در و دیوار خیابان شاهرضا یعنی انقلاب فعلی و پشت ویترین کتابفروشی‌ها زده شده بود. شاید بار اولی بود که برای کتابی پوستر چاپ می‌شد. عکس روی پوستر هم همان عکس و جلد کتاب بود که تصویر معروفی بود. عکس ژنرالی که هفت‌تیر را به شقيقۀ ویت‌کنگ گذاشته بود، که بعد از این عکس ژنرال هفت‌تیر را شلیک می‌کند و مخ یارو پاشیده می‌شود به اطراف (فیلمش را دیدم). کتاب سروصدا کرده بود. از یک سو فالاچی بود و از سویی هنوز جنگ برقرار بود. خبر رسید که رییس‌جمهور آمریکا نیکسون دارد می‌آید به ایران و از فرودگاه مهرآباد تا پاستور را از خیابان شاهرضا با اسکورت می‌گذرد. پس ساواک دیوارها و ویترین کتابفروشی‌ها را از این پوستر پاکسازی کرد، تا نیکسون از دیدن جنایت خودش ناراحت نشود! به هیجان آمده بودم و دل توی دلم نبود که با کتاب چه خواهند کرد. که کاری نکردند. سر و صدای جمع کردن پوستر، به فروش کتاب کمک به‌سزایی کرد.
بعد کتاب «میرا» درآمد. پچپچه‌هایی شد که این دیوارهای شیشه‌ای در کتاب، عین ساواک است که می‌خواهد همه را ببیند و سر از کار همه در بیاورد. حرف توقیف کتاب شد، اما کتاب توقیف نشد.
انقلاب شد و انتشارات امیرکبیر مصادره شد و اولین کتابی که توقیف شد همین «میرا» بود. و بعد کتاب «زندگی در پیش رو». «میرا» برای سیاسی بودن و سکسی بودن‌اش! و «زندگی در پیش رو» به خاطر حرفهای بی‌ادبانۀ بچه‌ای که در فاحشه‌خانه بزرگ شده بود. به من گفتند «میرا» را فراموش کن و بچه «زندگی در پیش رو» را ادب کن تا دوباره دربیاید. گفتم من کارم تربیت بچه‌های مردم نیست. خیلی بلد باشم سه تا بچۀ خودم را تربیت می‌کنم. کتاب دوازده سال در محاق توقیف ماند.
بعد جنگ شد و یک روز دوست عزیزم سیروس طاهباز گفت کتاب «تیستوی سبز انگشتی» توقیف شد. تیستو؟ تیستو چرا؟؟ تیستو در جایی از کتاب می‌گوید: جنگ مال آدمهای احمق است. خب صدام احمق بود و ما دفاع می‌کردیم. دفاع مقدس. و نه جنگ. رفتم و گفتم و نوشتم، اما فایده‌ای نکرد. تیستو ده سال در توقیف ماند. جنگ تمام شد اما تیستو هنوز در توقیف بود.
همزمان با تیستو، «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» هم بدون ارایه هیچ دلیلی توقیف شد. گفتند کل کتاب مورد دارد! راستش را بخواهید هنوز هم نمی‌دانم کجایش مورد دارد. دوازده سال طول کشید. آن آدمها رفتند و آدمهای دیگری آمدند و کتاب بی هیچ حذفی از نو در آمد.
بعد نوبت «قصه‌ها و افسانه‌ها»ی لئوناردو داوینچی رسید. داد ناشر درآمد که چهارده قصه مورد دارد. قصه‌هایی که گل با برگ حرف می‌زند و سنگ با رود. این بار خودم شال و کلاه کردم و رفتم ارشاد. سه روز عین یک کارمند وظیفه‌شناس از هشت صبح تا دو بعد از ظهر می‌رفتم ارشاد تا بالاخره سیزده قصه را نجات دادم و یکی را بخشیدم.
آن یکی قصه‌اش این بود: سهره‌ای به لانه برمی‌گردد و می‌بیند جوجه‌هایش نیستند. متوجه می‌شود که آدمیزاده‌ای آنها را دزدیده و برده خانه. دور شهر می‌چرخد و می‌بیند جوجه‌ها در قفسی آهنین‌اند. می‌فهمد که کاری نمی‌تواند بکند. پس گیاهی سمّی تهیه می‌کند و از لای میله‌ها می‌اندازد داخل تا جوجه‌ها بخورند. و پند داستان این است که مردن بهتر است از در بند زیستن.
و بررس گفت، این آقای داوینچی دارد بدآموزی می‌کند. دارد به مادران مجاهدین یاد می‌دهد که وقتی می‌روند زندان اوین با خودشان سیانور ببرند و بدهند به بچه‌هایشان. آن چنان بهت‌زده شدم از این استدلال که عطای این قصه را به لقایش بخشیدم و کتاب بدون این قصه درآمد.
یک سال بعد، آن آدمها رفتند و آدم‌های دیگری آمدند و چاپ بعدی کتاب با این قصه درآمد. «زندگی در پیش رو» و «میرا» از نو منتشر شدند. و بعد از چند چاپ پیاپی، از نو توقیف شدند. امروز این دو کتاب را می‌توانید در بساط دوره‌گردها و برخی از کتابفروش‌ها به طور افستی پیدا کنید. [«میرا» پارسال مجوز گرفت.]
بعد کتاب «زندگی با پیکاسو» مورددار شد. گفتند چرا این زن به عقد پیکاسو درنیامده!!... فعلاً در آرامش‌ام. شاید آرامش پیش از طوفان باشد. اما دلم برای رفتن به ارشاد و سر و کله زدن با بررس‌ها تنگ شده... (۱۳۹۰)
bit.ly/2KN51Hy
🔻جلد کتاب «آن چنان که بودیم» و مینیاتور قتل مانی در صفحه ۱۸۷ آن که اشتباه معرفی شده
📚پرمخاطب‌ترین آثار داستانی ایرانی در دهه ۹۰
@ehsanname
مجله اینترنتی الفیا در مطلبی، به معرفی ۳۰+۱ کتاب پرفروش داستانی پرداخته که هم در دهۀ ۱۳۹۰ منتشر شده و هم یک نوبت چاپ در سال جاری داشته باشند (alefyaa.ir/?p=9680). این فهرست را به اضافۀ زمان چاپ اول هر اثر ببینید:

📔قهوه سردِ آقای نویسنده (روزبه معین، نشر نیماژ، ۱۳۹۶) با چاپ ۶۴۷۰۰ نسخه

📕پاییز فصل آخر سال است (نسیم مرعشی، نشر چشمه، ۱۳۹۳) با چاپ ۵۸۵۰۰ نسخه

📙دخیل عشق (مریم بصیری، نشر جمکران، ۱۳۹۱) با چاپ ۵۵۶۰۰ نسخه

📗کمی دیرتر (سیدمهدی شجاعی، کتاب نیستان، ۱۳۹۰) با چاپ ۵۵۰۰۰ نسخه

📘قیدار (رضا امیرخانی، نشر افق، ۱۳۹۱) با چاپ ۵۴۰۰۰ نسخه

📔رهش (رضا امیرخانی، نشر افق، ۱۳۹۶) با چاپ ۴۲۰۰۰ نسخه

📕طریق بسمل شدن (محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه، ۱۳۹۷) با چاپ ۴۰۰۰۰ نسخه

📙آب‌نبات هل‌دار (مهرداد صدقی، انتشارات سوره مهر، ۱۳۹۲) با چاپ ۳۵۵۰۰ نسخه

📗ناقوس‌ها به صدا درمی‌آیند (ابراهیم حسن‌بیگی، نشر عهد مانا، ۱۳۹۶) با چاپ ۳۴۰۰۰ نسخه

📘بنی‌آدم (محمود دولت‌آبادی، نشر چشمه، ۱۳۹۴) با چاپ ۳۱۰۰۰ نسخه

📔ته خیار (هوشنگ مرادی کرمانی، نشر معین، ۱۳۹۳) با چاپ ۲۷۵۰۰ نسخه

📕کوچه (منیر مهریزی مقدم، نشر شادان، ۱۳۹۰) با چاپ ۲۶۵۰۰ نسخه

📙پستچی (چیستا یثربی، نشر قطره، ۱۳۹۵) با چاپ ۲۶۰۰۰ نسخه

📗شاه بی‌شین (محمدکاظم مزینانی، انتشارات سوره مهر، ‏ ۱۳۸۹) با چاپ ۲۴۷۲۰ نسخه

📘سه گزارش درباره نوید و نگار (مصطفی مستور، نشر مرکز، ۱۳۹۰) با چاپ ۲۳۶۰۰ نسخه

📔بهترین شکل ممکن (مصطفی مستور، نشر چشمه، ۱۳۹۵) با چاپ ۲۳۰۰۰ نسخه

📕مدارا (منیر مهریزی‌مقدم، نشر شادان، ۱۳۹۱) با چاپ ۲۱۰۰۰ نسخه

📙هرس (نسیم مرعشی، نشر چشمه، ۱۳۹۶) با چاپ ۱۹۰۰۰ نسخه

📗اتفاق (گلی ترقی، نشر نیلوفر، ۱۳۹۳) با چاپ ۱۶۵۰۰ نسخه

📘پنج‌شنبه فیروزه‌ای (سارا عرفانی، کتاب نیستان، ۱۳۹۳) با چاپ ۱۶۳۰۰ نسخه

📔قدیس (ابراهیم حسن‌بیگی، کتاب نیستان، ‏ ۱۳۹۰) با چاپ ۱۶۰۰۰ نسخه

📕عشق و چیزهای دیگر (مصطفی مستور، نشر چشمه، ۱۳۹۶) با چاپ ۱۶۰۰۰ نسخه

📙ادواردو (بهزاد دانشگر، نشر آرما، ۱۳۹۵ - بعداً نشر عهد مانا) با چاپ ۱۵۰۰۰ نسخه

📗یک روز دلگیر ابری (تکین حمزه‌لو، نشر شادان، ۱۳۹۱) با چاپ ۱۳۵۰۰ نسخه

📘بعد از پایان (فریبا وفی، نشر مرکز، ۱۳۹۲) با چاپ ۱۲۶۰۰ نسخه

📔من منچستر یونایتد را دوست دارم (مهدی یزدانی‌خرم، نشر چشمه، ۱۳۹۱) با چاپ۱۲۵۰۰ نسخه

📕رنج مقدس (نرجس شکوریان‌فرد، نشر عهد مانا، ۱۳۹۵) با چاپ ۱۲۰۰۰ نسخه

📙معلم پیانو (چیستا یثربی، نشر کوله پشتی، ۱۳۹۵) با چاپ ۱۲۰۰۰ نسخه

📗بیوه‌کشی (یوسف علیخانی، نشر آموت، ۱۳۹۴) با چاپ ۱۱۵۵۰ نسخه

📘آدم‌ها (احمد غلامی، نشر ثالث، ۱۳۸۹) با چاپ ۱۰۷۹۰ نسخه

رویای نیمه‌شب (مظفر سالاری، نشر کتابستان معرفت، ۱۳۹۳) با چاپ ۱۱۹۰۰۰ نسخه (این رمان امسال تجدید چاپ نشده)
@ehsanname
🔺تحلیل این فهرست و بررسی دلایل فروش هر کدام از این آثار، بحث مفصلتری لازم دارد. فعلاً همین‌ها را داشته باشید که در این فهرست، پرمخاطب‌ترین نویسنده بعد از مظفر سالاری، رضا امیرخانی است و مصطفی مستور با ۳ کتاب بیشترین تعداد کتاب را در این سیاهه دارد. موفق‌ترین ناشر هم نشر چشمه است که در این فهرست ۷ کتاب با ۲۰۰هزار نسخه تیراژ دارد. ۷ اثر در رده داستان‌های مذهبی هستند. ۱۲ اثر را هم نویسندگان زن نوشته‌اند.
📓وقتی از قاچاق کتاب حرف می‌زنیم، از چی حرف می‌زنیم؟
@ehsanname
چیزی که به نام قاچاق کتاب یا کتاب‌های افستی می‌شناسیم پدیدۀ شگفت‌انگیزی است؛ نوعی سرقت آشکار که در آن چاپخانه‌داری کتاب پرفروش نویسنده و انتشارات دیگری را بدون اجازه و پرداخت حقوق آنها به چاپ می‌رساند و به بازار عرضه می‌کند. این اتفاق معمولاً برای کتابهای پرفروش یا کمیاب صورت می‌گیرد. جاعلان کتابی را که می‌بینند خوب می‌فروشد، تکثیر می‌کنند و خودشان را در سودی که هیچ حقی در آن ندارند، سهیم می‌کنند. معمولاً کتابهای افستی به قیمت ارزانتر فروخته می‌شود، اما حتی گاهی کتاب جعلی را با قیمت بالاتر هم می‌فروشند، با این ادعا که کتاب چاپ ناشر اصلی سانسور شده است و از ما بخرید! این وسط اما گاهی اتفاقات عجیب و غریب هم می‌افتد. نمونه‌اش مصاحبۀ محمدعلی کرایه‌چیان، استاد ریاضی دانشگاه فنی و حرفه‌ای با ایسنا خراسان که در آن از پروندۀ فروش افستی کتاب «ریاضیات عمومی یک» نوشتۀ خودش گفته و اینکه با شکایت به دادگاه، بعد از ۴ سال توانسته متهم به این تخلف را محکوم به پرداخت ۵۶میلیون تومان کند (که البته هنوز پرداخت نشده). اما نکتۀ اصلی اینجاست که در جریان شکایت او، بارها خودش، خانواده‌اش، ناشرش و یکی از توزیع‌کنندگان کتاب‌هایش تهدید شده‌اند، حتی به خاطر یکی از این تماس‌های تهدیدآمیز شکایت کرده و یکی از مجرمان این پرونده به ۷۴ضربه شلاق محکوم شده. به علاوه بعد از شکایت او، اسمش را از کتابهای افستی جدید حذف می‌کردند و اسم دیگری را به جای مؤلف می‌زدند. از همه غریب‌تر این که یک بار هم در مهر ۹۵ سارقان، کتاب‌ را مثل گذشته چاپ کرده و این بار توضیحات صفحه اول کتاب را حذف و به جای آن -محض نمایش قدرت- کتاب را به وکیل شاکی و مادر وکیل تقدیم کرده بودند!
bit.ly/2P2BRrg
📌این مصاحبه را حتماً بخوانید و ببینید که قاچاق کتاب، چطور کار می‌کند:
khorasan.isna.ir/default.aspx?NSID=5&SSLID=46&NID=136665
احسان‌نامه
📚پرمخاطب‌ترین آثار داستانی ایرانی در دهه ۹۰ @ehsanname مجله اینترنتی الفیا در مطلبی، به معرفی ۳۰+۱ کتاب پرفروش داستانی پرداخته که هم در دهۀ ۱۳۹۰ منتشر شده و هم یک نوبت چاپ در سال جاری داشته باشند (alefyaa.ir/?p=9680). این فهرست را به اضافۀ زمان چاپ اول هر…
⬆️⬆️⬆️ بازتاب
@ehsanname
به علت نداشتن سیستمهای دقیق توزیع و فروش کتاب، که آمار تمام کتابهای فروش‌رفته را مشخص کند، معمولاً تهیه هر فهرستی از پرفروش‌ها در اینجا نواقصی خواهد داشت. با این حال، رسانه‌ها باید این کار را تا رسیدن به نقطۀ نهایی و آمار قابل اتکا دنبال کنند. فهرست داستان‌های پرفروش دهه ۹۰ مجله اینترنتی «الفیا» (اینجا: alefyaa.ir/?p=9680) یک نمونه از این فعالیتها بود که ما هم در کانال خبر و فهرستش را منتشر کردیم. طبیعتاً این فهرست واکنش‌هایی هم داشت. مواردی که به این کانال ارجاع شده از این قرار است:

🔹حامد رضوی، روابط عمومی انتشارات به‌نشر: در این فهرست، حداقل دو موردی که بنده عجالتاً سراغ دارم، درج نشده است!
📔اعترافات غلامان (حمیدرضا شاه‌آبادی، به‌نشر، ۱۳۸۷) - ۵۵۰۰۰ نسخه
📙دعبل و زلفا (مظفر سالاری، به‌نشر،‏ ۱۳۹۶) - تیراژ ۱۵۰۰۰ نسخه


🔸محمد حقی، رئیس هیات‌مدیره انتشارات کتابستان معرفت: این کتابهای کتابستان هم باید اضافه می‌شد. که نشده:
📗پنجره چوبی (فهمیه پرورش) با ۱۰ نوبت چاپ
📕هفت جن (امید کوره‌چی) با ۸ نوبت چاپ
بعلاوه اینکه تیراژ «رویای نیمه شب» ۱۱۹هزار تا نیست و در آستانه ۱۵۰هزارتایی شدن است

🔺میثم امیری، سردبیر «الفیا» هم اینجا به این دو انتقاد پاسخ داده و گفته برای تهیه فهرست از آمارهای خانه کتاب استفاده کرده بودند که موارد مورد اشارۀ دو نشر بالا در آن (حداقل: به صورت کامل) نیست:
https://t.me/alefya/1220
📚 ترجمه‌های مکرر و همزمان. این قسمت: بی‌خیال ترجمۀ تکراری یک کتاب شدن هم خودش هنر ظریفی است! (هر دو ترجمه تابستان ۹۷ منتشر شده‌اند) @ehsanname
🔹این روزها بحث آلبوم «ابراهیم» محسن چاوشی داغ است. امروز «فرهیختگان» متن دو قطعه‌ای را که دفتر موسیقی ارشاد به آنها مجوز نداده، منتشر کرد. این دو ترانه درکتاب «منجنیق» #حسین_صفا هم چاپ شده @ehsanname
📚مورد عجیب طرح نو
@ehsanname
گفت: جهان سر به سر عبرت و حکمت است. انتشارات طرح نو، یکی از ناشرهای خوب دهه ۷۰ و ۸۰ بود که کارهای خواندنی و زیادی تولید کرد و در زمینۀ علوم انسانی جریان‌ساز شد. دو مجموعۀ «کتابهای سیاه» (رمان‌های پلیسی برگزیده) و «بنیانگذاران فرهنگ امروز» (تک‌نگاری‌هایی درباره بزرگان فرهنگ و اندیشه) فقط دو نمونه از این کتابها بودند. این تجربۀ موفق اما داستان عجیبی پیدا کرده است. مدتی است که این نشر تعطیل شده (سال ۹۲ مدیر نشر خبر را به خبرگزاری‌ها داده بود)، اما از عجایب اینکه کتابهای طرح نو هنوز هم در بازار هستند، آن هم با قیمت روز. گزارش مرتضی کاردر در روزنامه «همشهری» (سه‌شنبه ۲۳ مرداد) دربارۀ همین ماجراست. خلاصه‌اش را در این سه نقل قول بخوانید:

🔹پوریا، کتابفروش در کریمخان: «کتاب‌های طرح نو سال‌هاست در بازار هست و هر بار هم قیمتش به‌روز می‌شود. این کتاب‌ها مشتریان زیادی دارد. زمانی اصل کتاب‌ها با قیمت روز در کتابفروشی‌ها بود. بعد نویسنده‌ها شکایت کردند. الان به شکل افست در بازار هست، ولی افست‌ِ تر و تمیز؛ افستی که قیمت شناسنامه‌ای کتاب در آن تغییر کرده و شبیه افست‌های معمولی هم نیست.»
🔸حسین پایا، مدیر انتشارات طرح نو: «هیچ‌کدام از کتاب‌های موجود در بازار کار این انتشارات نیست و سودجویان آنها را به بازار فرستاده‌اند. ما به اتحادیه ناشران شکایت کرده‌ایم اما سیستمی که قرار است جلوی پخش آثار غیرقانونی را بگیرد به سرعتِ سیستمی که آثار قانونی و رسمی را توزیع می‌کند، عمل نمی‌کند. کسانی هستند که کتاب‌های ما را به‌صورت دیجیتال چاپ و در بازار ارائه می‌کنند. هیچ‌کدام از این کتاب‌ها را من منتشر نکرده‌ام.»
🔺خشایار دیهیمی، مترجم: «من و ۱۱نفر دیگر از مؤلفان و مترجمان که به من وکالت داده بودند، علیه انتشارات طرح نو شکایت کردیم. کارشناسان تأیید کردند که چاپ‌های موجود در بازار، چاپ قدیم کتاب نیست. دادگاه علیه انتشارات طرح نو حکم داد، اما ارشاد در آن دوره اعتنایی نکرد. بعدها در دولت یازدهم مجوز انتشارات لغو شد. ما حکم پلمب انبار انتشارات را گرفتیم اما ناشر توانست پلمب را بشکند. الان کتاب‌ها دوباره به بازار آمده است. مدیر طرح نو مدعی است که چاپ دیجیتال را فرد دیگری می‌زند. من بیشتر کارهایم را به ناشران دیگر داده‌ام اما ناشر تازۀ آثار من متضرر می‌شود چون کارها در بازار موجود است.»

📌نسخۀ کامل در اینجا:
http://newspaper.hamshahri.org/id/27023/
📖 از کتاب «۱۹۷۰ روز در شماره شش ژان بارت»، خاطرات حجت‌الله ایوبی رایزن فرهنگی ایران در فرانسه (و بعدها رییس سازمان سینمایی):
@ehsanname
«اواخر سال ۲۰۰۲ قرار شد نمایشگاهی درباره اسب و اسب‌سواری در ایما برگزار شود. آنها (ایما) آرزو داشتند تعدادی از صفحات شاهنامه شاه‌طهماسبی از موزه هنرهای معاصر آورده شود. رییس موزه هنرهای معاصر پذیرفت و مسئولان ایما را غرق در شادی کرد. هر برگ شاهنامه چندین میلیون دلار قیمت داشت. آنها ماشین‌های مخصوص و اسکورت ویژه برای حمل شاهنامه پیش‌بینی کرده بودند. اما شاهنامه یک روز زودتر و بدون اطلاع هیچ‌کس به پاریس رسید. شنبه آقای حسینی و رجبی نقاش در فرودگاه اورلی بودند. تلفنی گفتند بدون مشکلی از گیت‌ها گذشته و چند میلیارد تومان در دست بیرون فرودگاه منتظرند.
به سرعت برق خودم را به فرودگاه رساندم. فرصت هیچ هماهنگی نبود. بی‌خبر به ایما رفتم. مدیران نمایشگاه با دیدن برگه‌های شاهنامه رنگ از رخسارشان پرید. باور نمی‌کردند. آنجا فهمیدند هنرهای مختلف نزد ایرانیان است و بس. خلاصه به خیر گذشت.»

bit.ly/2vP7QTY
🔹پیمان یزدانی در رشته توئیت زیر، بخش‌های جالب کتاب «۱۹۷۰ روز در شماره شش ژان بارت» را خوانده:
twitter.com/PeymanYazdani89/status/1028566333489917952
Forwarded from هفدانگ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 نوازندگی شنیدنی دوتار تربت جام در مقامِ الله، توسط همایون حامدی
#استعدادهای_جوان

🔸دوازدهمین جشنواره ملی موسیقی جوان از ۲۲ مرداد شروع شده و تا ۱۸ شهریور ۹۷ ادامه دارد

🔗 کیفیت FullHD

@hafdang
Forwarded from احسان‌نامه
📸 مارگارت میچل، نویسنده رمان معروف «بر باد رفته» هم از قربانیان تصادف رانندگی است. این تصویر صحنه تصادف او (۱۶ آگوست ۱۹۴۹) است @ehsanname