📚ماجرای مخفی کردن «کلیدر» و رمان گمشدۀ دولتآبادی
@ehsanname
محمود دولتآبادی، متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در سبزوار است. خبرگزاری ایبنا به مناسبت تولد این نویسندۀ معروف سراغ او رفته و به بازخوانی ماجرای دستگیری و زندانی شدن او در سال ۱۳۵۳ که به یک حبس دو ساله منجر شد رفته است. دولتآبادی در آن زمان در کانون پرورش فکری و هنری کودکان کار میکرد و زمان دستگیری مشغول بازی در تئاتری با نام «در اعماق» (به کارگردانی خانم مهین اسکویی) هم بود. آیا اینها دلیل دستگیری او بود؟ نمیدانیم. خودش هم به اینبا گفته که دلیل زندان دو سالهاش را نفهمیده: «به من توضیحی ندادند که جرمم چیست! فقط وقتی من پرسیدم برای چه مرا گرفتهاید، گفتند: کتابهایی که تو نوشتی در خانهی تمام کسانی که ما بازداشت کردهایم، پیدا شده است.» دولتآبادی در این مصاحبه از جزئیات دستگیری و بازجوییهایش گفته و از نگرانی برای آثار منتشر نشدهاش. بخشی را که مربوط به «کلیدر» و رمان گمشدۀ «پایینیها» است، بخوانید:
bit.ly/2Ma5k0O
🔹حسین برادرم میدانست من دو اثر در دست نگارش دارم. یکی «کلیدر» و دیگری «پایینیها» بود. راستش ابتدا نگران بودم؛ اما شنیدم حسین همان روز دویده و نوشتهها را برداشته برده تا ازشان مراقبت کند، دیگر خیالم راحت شد که حسین ترتیب کارها را میدهد. همسرم در آن ایام در بیمارستان کار میکرد، همسرم را پیدا کرده بود. به خانه ما رفته بودند و دو بسته از دستنوشتههایم را از خانه برداشته و آنها را به جایی امنی برده بود. من به حسین اطمینان داشتم و میدانستم که از آنها مراقبت میکند، اما تا بفهمم حسین کارها را برده، نگران سرنوشت داستان «کلیدر» بودم و میترسیدم این اثر از دست برود. در واقع کاری از دستم برنمیآمد و در آن فاصله مدام نگران بودم که نکند مامورها زودتر به خانه برسند و «کلیدر» را ضبط کنند. این نگرانی تا دو سه ماه همراهم بود.
منتظر شدم تا زمان ملاقات برسد. کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک به هر کسی ملاقات نمیداد؛ اما بالاخره دو سه هفتهای گذشت و پدر عزیزم آمد. پدرم، مادر، همسر و پسرم سیاوش را آورد. سیاوش آن زمان کمتر از سه سال سن داشت و در تمام آن مدت به هم بازیهایش گفته بود، پدرم در کرمان است. شهری که یکی از اجرای من بود در نمایش. اولین ملاقات در هفته دوم بود در کمیته که میخواستند خانوادهام را مطمئن کنند که سالم هستم و شکنجه نشدهام. ملاقات بعدی در ماه دوم - سوم بازداشتم در زندان قصر بود.
ملاقات در آن زمان به این شکل بود که در دو طرف کوچۀ میلهها میایستادیم و هر دو پشت میله بودیم و چند پاسبان هم در کوچۀ بین میلهها قدم میزدند. پدرم آمد و گفت فرشها را فرستادم رفت. آنجا بود که فهمیدم دستنوشتهها از آن قضیه جان سالم به در برده و آن لحظه را همچنان در خاطر دارم. برادر عزیزم، حسین بعد از اینکه فهمید به من ملاقات دادند و پیبرد که حالم خوب است و اذیت نشدم، میرود نوشتهها را به شهرستان میبرد، آنجا داخل چند بسته نایلون و پارچه میگذارد تا آسیب نبیند و در یک پیت حلبی زیر خاک پنهان میکند و برمیگردد سرکارش. هنوز دستنوشتههای اولیه «کلیدر» با آثاری از آبخوردگی و زنگزدگی را دارم.
[...] بعد از چند روز از آزادی، حسین برادرم آثارم را برایم آورد. دو بسته را باز کردم و دیدم دستنوشته رمان «پایینیها» نیست. پرسیدم: «پس رمان «پایینیها» کجاست؟!» حسین رنگش مثل گچ سفید شد و گفت: «پایینیها کدام است؟ من همین دو بسته را دیدم و برداشتم پنهان کردم.» گفتم: «برادر من آن یکی رمان جدا بود و یک حجمی داشت در حدود چهارصد - پانصد صفحه آچهار.» او گفت که میدانسته مشغول نوشتن دو رمان هستم و آن دو بسته را برداشته و از خانه زده بیرون. فکر کرده بود هر بسته یک کار است. دیگر نیافتمش و معلوم نشد که دستنوشتههای آن رمان چه شد؟
«پایینیها» داستان کارگری و زندگی پایین شهری بود. داستان آن به قول علما درباره اقشار پایینی جامعه بود و انصافا هم داستان جذابی بود. کارگران و مردم و قشر فقیر در آن بودند و الان دیگر چیز خاصی از آن در خاطرم نیست؛ یکی دو دفتر چرکنویس شاید مانده باشد ازش اما میدانم که در امور کار و زندگی طبقههای پایین جامعه بود. شاید ماموران در آن سالها «پایینیها»ی جامانده در خانه را پیدا کرده و خواندهاند و به خاطر آن بود که یک سال اضافه حبس کشیدم. گاهی فکر میکنم وقتی آن را خواندند، احتمالاً گفتهاند حبس او را افزایش دهید چون دادگاه اول یک سال حبس برید، دادگاه دوم افزوده شد به دوسال.
📌متن کامل مصاحبۀ شهاب دارابیان با دولتآبادی را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/longint/263836/
📸محمود دولتآبادی، در صحنهای از فلیم «گاو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۸)
@ehsanname
محمود دولتآبادی، متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در سبزوار است. خبرگزاری ایبنا به مناسبت تولد این نویسندۀ معروف سراغ او رفته و به بازخوانی ماجرای دستگیری و زندانی شدن او در سال ۱۳۵۳ که به یک حبس دو ساله منجر شد رفته است. دولتآبادی در آن زمان در کانون پرورش فکری و هنری کودکان کار میکرد و زمان دستگیری مشغول بازی در تئاتری با نام «در اعماق» (به کارگردانی خانم مهین اسکویی) هم بود. آیا اینها دلیل دستگیری او بود؟ نمیدانیم. خودش هم به اینبا گفته که دلیل زندان دو سالهاش را نفهمیده: «به من توضیحی ندادند که جرمم چیست! فقط وقتی من پرسیدم برای چه مرا گرفتهاید، گفتند: کتابهایی که تو نوشتی در خانهی تمام کسانی که ما بازداشت کردهایم، پیدا شده است.» دولتآبادی در این مصاحبه از جزئیات دستگیری و بازجوییهایش گفته و از نگرانی برای آثار منتشر نشدهاش. بخشی را که مربوط به «کلیدر» و رمان گمشدۀ «پایینیها» است، بخوانید:
bit.ly/2Ma5k0O
🔹حسین برادرم میدانست من دو اثر در دست نگارش دارم. یکی «کلیدر» و دیگری «پایینیها» بود. راستش ابتدا نگران بودم؛ اما شنیدم حسین همان روز دویده و نوشتهها را برداشته برده تا ازشان مراقبت کند، دیگر خیالم راحت شد که حسین ترتیب کارها را میدهد. همسرم در آن ایام در بیمارستان کار میکرد، همسرم را پیدا کرده بود. به خانه ما رفته بودند و دو بسته از دستنوشتههایم را از خانه برداشته و آنها را به جایی امنی برده بود. من به حسین اطمینان داشتم و میدانستم که از آنها مراقبت میکند، اما تا بفهمم حسین کارها را برده، نگران سرنوشت داستان «کلیدر» بودم و میترسیدم این اثر از دست برود. در واقع کاری از دستم برنمیآمد و در آن فاصله مدام نگران بودم که نکند مامورها زودتر به خانه برسند و «کلیدر» را ضبط کنند. این نگرانی تا دو سه ماه همراهم بود.
منتظر شدم تا زمان ملاقات برسد. کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک به هر کسی ملاقات نمیداد؛ اما بالاخره دو سه هفتهای گذشت و پدر عزیزم آمد. پدرم، مادر، همسر و پسرم سیاوش را آورد. سیاوش آن زمان کمتر از سه سال سن داشت و در تمام آن مدت به هم بازیهایش گفته بود، پدرم در کرمان است. شهری که یکی از اجرای من بود در نمایش. اولین ملاقات در هفته دوم بود در کمیته که میخواستند خانوادهام را مطمئن کنند که سالم هستم و شکنجه نشدهام. ملاقات بعدی در ماه دوم - سوم بازداشتم در زندان قصر بود.
ملاقات در آن زمان به این شکل بود که در دو طرف کوچۀ میلهها میایستادیم و هر دو پشت میله بودیم و چند پاسبان هم در کوچۀ بین میلهها قدم میزدند. پدرم آمد و گفت فرشها را فرستادم رفت. آنجا بود که فهمیدم دستنوشتهها از آن قضیه جان سالم به در برده و آن لحظه را همچنان در خاطر دارم. برادر عزیزم، حسین بعد از اینکه فهمید به من ملاقات دادند و پیبرد که حالم خوب است و اذیت نشدم، میرود نوشتهها را به شهرستان میبرد، آنجا داخل چند بسته نایلون و پارچه میگذارد تا آسیب نبیند و در یک پیت حلبی زیر خاک پنهان میکند و برمیگردد سرکارش. هنوز دستنوشتههای اولیه «کلیدر» با آثاری از آبخوردگی و زنگزدگی را دارم.
[...] بعد از چند روز از آزادی، حسین برادرم آثارم را برایم آورد. دو بسته را باز کردم و دیدم دستنوشته رمان «پایینیها» نیست. پرسیدم: «پس رمان «پایینیها» کجاست؟!» حسین رنگش مثل گچ سفید شد و گفت: «پایینیها کدام است؟ من همین دو بسته را دیدم و برداشتم پنهان کردم.» گفتم: «برادر من آن یکی رمان جدا بود و یک حجمی داشت در حدود چهارصد - پانصد صفحه آچهار.» او گفت که میدانسته مشغول نوشتن دو رمان هستم و آن دو بسته را برداشته و از خانه زده بیرون. فکر کرده بود هر بسته یک کار است. دیگر نیافتمش و معلوم نشد که دستنوشتههای آن رمان چه شد؟
«پایینیها» داستان کارگری و زندگی پایین شهری بود. داستان آن به قول علما درباره اقشار پایینی جامعه بود و انصافا هم داستان جذابی بود. کارگران و مردم و قشر فقیر در آن بودند و الان دیگر چیز خاصی از آن در خاطرم نیست؛ یکی دو دفتر چرکنویس شاید مانده باشد ازش اما میدانم که در امور کار و زندگی طبقههای پایین جامعه بود. شاید ماموران در آن سالها «پایینیها»ی جامانده در خانه را پیدا کرده و خواندهاند و به خاطر آن بود که یک سال اضافه حبس کشیدم. گاهی فکر میکنم وقتی آن را خواندند، احتمالاً گفتهاند حبس او را افزایش دهید چون دادگاه اول یک سال حبس برید، دادگاه دوم افزوده شد به دوسال.
📌متن کامل مصاحبۀ شهاب دارابیان با دولتآبادی را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/longint/263836/
📸محمود دولتآبادی، در صحنهای از فلیم «گاو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۸)
Forwarded from یادداشتها
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
این روزها همه از هم میپرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخهای روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمیآید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزهای رخ نخواهد داد؛ اما ما میتوانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت را که شاید سختتر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش».
مهمترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعتطلبیهای شخصی و فردی است. بحرانهای اقتصادی و اضطرابهای سیاسی، درک ملی را به حاشیه میرانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار میدهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سالهایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سالها آنچه نجاتبخش است، درک ملی و پرهیز از سودجوییهای فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور میشود. مهربانی و نوعدوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سالها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند. از نصیحت مسئولان ناامید نمیشویم، اما آنان اگر هم بخواهند و اراده کنند، نمیتوانند مسائل کشور را در کوتاهمدت حل کنند؛ چون نخست باید به تغییرات شناختی و ساختاری و سراسری تن دهند که فعلا ممکن نیست. توقع انصاف و انعطاف از عوامل برونمرزی بحرانها نیز بیهوده است. آنها اگر نوعدوست هم باشند، نوعدوستیشان را به پای مردم کشورشان میریزند، نه کشوری بیگانه که شعار رسمی آن، مرگخواهی برای کشورهای دیگر بوده است.
بیایید تا میتوانیم بر هم آسان بگیریم؛ به یکدیگر اعتماد کنیم؛ دستهای همدیگر را بگیریم و رها نکنیم؛ پشتیبان هم باشیم؛ شادی و برخورداری دیگری را شادی و برخورداری خود بدانیم و میهنپرستی را تجربه کنیم. همۀ ملتهایی که اکنون از رفاه و آسودگی بیشتری برخوردارند، چنین روزهایی را از سر گذراندهاند و اکنون به گذشتۀ خود افتخار میکنند. بیایید چنان رفتار کنیم که آیندگان به ما افتخار کنند. فراموش نکنیم که ما روزگارانی بسیار ناگوارتر از این نیز داشتهایم؛ اما در زمانی اندک، روزگاری دیگر آفریدهایم. از سقوط اصفهان، پایتخت سلسلۀ صفوی، در سال ۱۱۳۵ق، که جنگ و قحطی را به جایی رساند که یادآوری آن نیز دلها را غرق بهت و اندوه میکند، تا پیروزی سپاه نادری بر لشکر ۸۰۰ هزار نفری گورکانیان هند، حدود ۱۶ سال فاصله است؛ یعنی کشوری که در برابر لشکر ۲۰ هزار نفری محمود افغان به زانو درآمد و یکی از سختترین و فاجعهآمیزترین دوران خود را آغاز کرد، ۱۶ سال بعد توانست یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان را تسلیم کند و مرزهای کشور را به جایی برساند که تنها با مرزهای ایران باستان، قابل قیاس است.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
رضا بابایی
۹۷/۵/۸
@RezaBabaei43
این روزها همه از هم میپرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخهای روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمیآید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزهای رخ نخواهد داد؛ اما ما میتوانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت را که شاید سختتر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش».
مهمترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعتطلبیهای شخصی و فردی است. بحرانهای اقتصادی و اضطرابهای سیاسی، درک ملی را به حاشیه میرانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار میدهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سالهایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سالها آنچه نجاتبخش است، درک ملی و پرهیز از سودجوییهای فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور میشود. مهربانی و نوعدوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سالها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند. از نصیحت مسئولان ناامید نمیشویم، اما آنان اگر هم بخواهند و اراده کنند، نمیتوانند مسائل کشور را در کوتاهمدت حل کنند؛ چون نخست باید به تغییرات شناختی و ساختاری و سراسری تن دهند که فعلا ممکن نیست. توقع انصاف و انعطاف از عوامل برونمرزی بحرانها نیز بیهوده است. آنها اگر نوعدوست هم باشند، نوعدوستیشان را به پای مردم کشورشان میریزند، نه کشوری بیگانه که شعار رسمی آن، مرگخواهی برای کشورهای دیگر بوده است.
بیایید تا میتوانیم بر هم آسان بگیریم؛ به یکدیگر اعتماد کنیم؛ دستهای همدیگر را بگیریم و رها نکنیم؛ پشتیبان هم باشیم؛ شادی و برخورداری دیگری را شادی و برخورداری خود بدانیم و میهنپرستی را تجربه کنیم. همۀ ملتهایی که اکنون از رفاه و آسودگی بیشتری برخوردارند، چنین روزهایی را از سر گذراندهاند و اکنون به گذشتۀ خود افتخار میکنند. بیایید چنان رفتار کنیم که آیندگان به ما افتخار کنند. فراموش نکنیم که ما روزگارانی بسیار ناگوارتر از این نیز داشتهایم؛ اما در زمانی اندک، روزگاری دیگر آفریدهایم. از سقوط اصفهان، پایتخت سلسلۀ صفوی، در سال ۱۱۳۵ق، که جنگ و قحطی را به جایی رساند که یادآوری آن نیز دلها را غرق بهت و اندوه میکند، تا پیروزی سپاه نادری بر لشکر ۸۰۰ هزار نفری گورکانیان هند، حدود ۱۶ سال فاصله است؛ یعنی کشوری که در برابر لشکر ۲۰ هزار نفری محمود افغان به زانو درآمد و یکی از سختترین و فاجعهآمیزترین دوران خود را آغاز کرد، ۱۶ سال بعد توانست یکی از بزرگترین امپراتوریهای جهان را تسلیم کند و مرزهای کشور را به جایی برساند که تنها با مرزهای ایران باستان، قابل قیاس است.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
رضا بابایی
۹۷/۵/۸
@RezaBabaei43
☑️هست بالاتر از سیاهی رنگ
✍️احسان رضایی: امید؟ توی این وضعیت؟! یعنی تو این مملکت زندگی نمیکنید؟... خب بله، دقیقاً در همین وضعیت. ما هم در همین جامعه زندگی میکنیم و مثل شما هر روز و بلکه هر ساعت، خبرها را میشنویم و میفهمیم معنای این اعداد و ارقام یعنی چی و چه تعداد از مشاغل خردهپا و کار و کسبهای کوچک توی این وضعیت صدمه میبینند و چند نفر شرمندگی پیش زن و بچه میبرند. همه اینها درست، اما نکته اینجاست که دقیقاً همین وضعیت آشفته است که نیاز به امید و امیدواری را توجیه میکند. با بحرانی که شکل گرفته، میشود دو جور برخورد کرد. یک برخورد و واکنش، همین حرف ها و جوکهایی است که در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود و مدام وعدۀ بدتر شدن اوضاع را میدهد. یک روش هم آن است که بگردیم و ببینیم تا دیگران در چنین مواقعی چه کردند و چطور از طوفان بحران به سلامت گذشتند؟ خب از این حیث، دست و بال تاریخ پر است. نوشتهاند روزولت در بزرگترین بحران اقتصادی امریکا با شعار «تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است» مردم را به همکاری دعوت کرد و چرچیل وقتی که در زمان جنگ جهانی دوم به نخستوزیری رسید خطاب به ملت گفت: «چیزی برایتان ندارم جز خون و اشک و عرق و کار سخت.» اصلاً بگذارید یک قصۀ دیگر برایتان بگویم. نلسون ماندلا، رهبری که آفریقای جنوبی را از شر آپارتاید خلاص کرد در زندگینامهاش تصویری عجیب از دوران زندانش تعریف کرده. میدانیم که ماندلا ۲۷سال در یک جزیرۀ خالی از سکنه زندانی بود. ۲۷سال شوخی نیست. خودش یک عمر است. آن هم نه زندان معمولی که بنا به نقل ماندلا شرایط زندانش طوری بوده که زندانبانها حتی نمیگذاشتهاند که زندانیها سرود بخوانند و موقع خواندن شعر و آواز با باتوم به میلهها میکوبیدند، چون فکر میکردند ممکن بوده آواز خواندن به زندانیها امید بدهد. اما ماندلا ناامید نشد. هر اسم مهم دیگری را هم که در تاریخ سراغ کنید، با امیدواری موفق شده است. البته که رنجهای هیچ کس را نمیشود با دیگری مقایسه کرد، اما فرمول امیدواری را میشود همه جا به کار برد. من کارشناس اقتصادی نیستم و فقط میدانم که در مورد قضایای اقتصادی این روزها، مسئولان وظیفه دارند که تصمیمات درست بگیرند و بر روشهای غلط اصرار نکنند. این درست، اما ما شهروندان هم وظیفه و مسئولیتی داریم. چیزهایی نظیر گران نفروختن کالاهایی که با قیمت قبلی تهیه شده، به دولت ربطی ندارد. اینکه حواسمان به همدیگر باشد. به فکر آیندۀ بچههایمان باشیم و سهم کتاب و اقلام فرهنگی آنها را از بودجۀ خانواده کم نکنیم. مسئولیتهای اجتماعی را فراموش نکنیم. به دیگران امید بدهیم. قدر کارها و مهربانیهای کوچک را بدانیم ... و یادمان باشد آنها که بذر ناامیدی را میکارند، فقط به بحرانیتر شدن اوضاع کمک میکنند. گسترش چنین جوی به تلاش برای حفظ خود بدون توجه به موقعیت دیگران منجر میشود. همیشه در آتشسوزیها، بخشی از آمار کسانی که جانشان را از دست میدهند، نه به خاطر آتش و بلکه به خاطر ازدحام و ماندن زیر دست و پای دیگران است. حداقل حواسمان به این قربانیها باشد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «ایران» پنجشنبه ۱۱ مرداد
http://iran-newspaper.com/newspaper/item/476518
✍️احسان رضایی: امید؟ توی این وضعیت؟! یعنی تو این مملکت زندگی نمیکنید؟... خب بله، دقیقاً در همین وضعیت. ما هم در همین جامعه زندگی میکنیم و مثل شما هر روز و بلکه هر ساعت، خبرها را میشنویم و میفهمیم معنای این اعداد و ارقام یعنی چی و چه تعداد از مشاغل خردهپا و کار و کسبهای کوچک توی این وضعیت صدمه میبینند و چند نفر شرمندگی پیش زن و بچه میبرند. همه اینها درست، اما نکته اینجاست که دقیقاً همین وضعیت آشفته است که نیاز به امید و امیدواری را توجیه میکند. با بحرانی که شکل گرفته، میشود دو جور برخورد کرد. یک برخورد و واکنش، همین حرف ها و جوکهایی است که در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود و مدام وعدۀ بدتر شدن اوضاع را میدهد. یک روش هم آن است که بگردیم و ببینیم تا دیگران در چنین مواقعی چه کردند و چطور از طوفان بحران به سلامت گذشتند؟ خب از این حیث، دست و بال تاریخ پر است. نوشتهاند روزولت در بزرگترین بحران اقتصادی امریکا با شعار «تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است» مردم را به همکاری دعوت کرد و چرچیل وقتی که در زمان جنگ جهانی دوم به نخستوزیری رسید خطاب به ملت گفت: «چیزی برایتان ندارم جز خون و اشک و عرق و کار سخت.» اصلاً بگذارید یک قصۀ دیگر برایتان بگویم. نلسون ماندلا، رهبری که آفریقای جنوبی را از شر آپارتاید خلاص کرد در زندگینامهاش تصویری عجیب از دوران زندانش تعریف کرده. میدانیم که ماندلا ۲۷سال در یک جزیرۀ خالی از سکنه زندانی بود. ۲۷سال شوخی نیست. خودش یک عمر است. آن هم نه زندان معمولی که بنا به نقل ماندلا شرایط زندانش طوری بوده که زندانبانها حتی نمیگذاشتهاند که زندانیها سرود بخوانند و موقع خواندن شعر و آواز با باتوم به میلهها میکوبیدند، چون فکر میکردند ممکن بوده آواز خواندن به زندانیها امید بدهد. اما ماندلا ناامید نشد. هر اسم مهم دیگری را هم که در تاریخ سراغ کنید، با امیدواری موفق شده است. البته که رنجهای هیچ کس را نمیشود با دیگری مقایسه کرد، اما فرمول امیدواری را میشود همه جا به کار برد. من کارشناس اقتصادی نیستم و فقط میدانم که در مورد قضایای اقتصادی این روزها، مسئولان وظیفه دارند که تصمیمات درست بگیرند و بر روشهای غلط اصرار نکنند. این درست، اما ما شهروندان هم وظیفه و مسئولیتی داریم. چیزهایی نظیر گران نفروختن کالاهایی که با قیمت قبلی تهیه شده، به دولت ربطی ندارد. اینکه حواسمان به همدیگر باشد. به فکر آیندۀ بچههایمان باشیم و سهم کتاب و اقلام فرهنگی آنها را از بودجۀ خانواده کم نکنیم. مسئولیتهای اجتماعی را فراموش نکنیم. به دیگران امید بدهیم. قدر کارها و مهربانیهای کوچک را بدانیم ... و یادمان باشد آنها که بذر ناامیدی را میکارند، فقط به بحرانیتر شدن اوضاع کمک میکنند. گسترش چنین جوی به تلاش برای حفظ خود بدون توجه به موقعیت دیگران منجر میشود. همیشه در آتشسوزیها، بخشی از آمار کسانی که جانشان را از دست میدهند، نه به خاطر آتش و بلکه به خاطر ازدحام و ماندن زیر دست و پای دیگران است. حداقل حواسمان به این قربانیها باشد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «ایران» پنجشنبه ۱۱ مرداد
http://iran-newspaper.com/newspaper/item/476518
🗓 اول آگوست، زادروز هرمان ملویل، شاعر و داستاننویس آمریکایی است که داستان «موبی دیک یا نهنگ سفید» او را همه میشناسیم. کتابی که جزو کلاسیکهای ادبیات انگلیسی است، ویلیام فاکنر گفته آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود، دیاچ لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داده، خوزه مورینیو آن را الهامبخش زندگیاش دانسته، ... با این حال باور کنید یا نه، ملویل خودش هیچ خیری از این کتاب ندید و انتشار آن برایش یک شکست بزرگ بود.
@ehsanname
«موبی دیک» در اکتبر ۱۸۵۱ در لندن و نوامبر همان سال در نیویورک به چاپ رسید. ملویل هم سپتامبر ۱۸۹۱ درگذشت. در طول این ۴۰ سال، کل فروش این رمان در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در آمریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت و کل درآمد ملویل از این کتاب شد ۱۲۶۰ دلار (یعنی سالی ۳۱.۵ دلار). در چاپهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۸ هم بیوۀ ملویل ۸۱ دلار دیگر دریافت کرد.
البته ملویل در زمان خودش چندان پرفروش نبود، اما «موبی دیک» وضعش از بقیه هم خرابتر بود. برای مقایسه، کتاب اول ملویل، یعنی «تایپه» و داستان زندگی در جزیرۀ آدمخوارها (در ایران توسط پرویز داریوش ترجمه شده) در انگلستان ۶۷۲۲ نسخه و در آمریکا ۹۵۹۸ نسخه فروخته بود.
با همۀ این حرفها «موبی دیک» یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهۀ ۱۹۲۰ شروع شد و حالا هر سال چند دههزار نسخه از آن فروش میرود.
bit.ly/2vw60Xg
📌آمار فروش کتابهای ملویل در زمان حیاتش، اینجا:
www.mhpbooks.com/herman-melvilles-book-sales-in-his-lifetime/
🔻لوگو گوگل برای سالگرد نشر «موبی دیک» در ۲۰۱۲
@ehsanname
«موبی دیک» در اکتبر ۱۸۵۱ در لندن و نوامبر همان سال در نیویورک به چاپ رسید. ملویل هم سپتامبر ۱۸۹۱ درگذشت. در طول این ۴۰ سال، کل فروش این رمان در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در آمریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت و کل درآمد ملویل از این کتاب شد ۱۲۶۰ دلار (یعنی سالی ۳۱.۵ دلار). در چاپهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۸ هم بیوۀ ملویل ۸۱ دلار دیگر دریافت کرد.
البته ملویل در زمان خودش چندان پرفروش نبود، اما «موبی دیک» وضعش از بقیه هم خرابتر بود. برای مقایسه، کتاب اول ملویل، یعنی «تایپه» و داستان زندگی در جزیرۀ آدمخوارها (در ایران توسط پرویز داریوش ترجمه شده) در انگلستان ۶۷۲۲ نسخه و در آمریکا ۹۵۹۸ نسخه فروخته بود.
با همۀ این حرفها «موبی دیک» یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهۀ ۱۹۲۰ شروع شد و حالا هر سال چند دههزار نسخه از آن فروش میرود.
bit.ly/2vw60Xg
📌آمار فروش کتابهای ملویل در زمان حیاتش، اینجا:
www.mhpbooks.com/herman-melvilles-book-sales-in-his-lifetime/
🔻لوگو گوگل برای سالگرد نشر «موبی دیک» در ۲۰۱۲
@ehsanname
🔹فرزانه ابراهیمزاده: اینجا خانۀ آقا سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو پیشوای بزرگ جنبش مشروطیت ایران است؛ مردی که تهرانیان، او و سیدمحمد طباطبایی -دیگر پیشوای بزرگ مشروطه- را «سیدین سندین و آیتین حجتین» میخواندند.
در خانه سیدعبدالله بهبهانی بود که جلسات مخفیانه مشروطهخواهان برگزار میشد؛ در همین خانه بود که روضهخوانیهای مفصل با چاشنی اعتراض به استبداد قاجار ترتیب مییافت؛ در همین خانه بود که رایزنیهای مربوط به انتخاب نمایندگان نخستین مجلس شورای ملی صورت گرفت.
در همین خانه بود که پیشنویس قانون اساسی مشروطه را بررسی کردند؛ در همین خانه بود که پس از فتح تهران «یک دولت بدون مسؤولیت يا یک اداره امور عمومی» به ریاست سیدعبدالله بهبهانی تشکیل شد. در همین خانه بود که آقا سیدعبدالله را به ضرب ۹ گلوله به قتل رساندند. همین خانه بود که رهبران مشروطه از باقرخان و ستارخان تا مشیرالدوله و سردار اسعد و سپهسالار اعظم و .... به مجلس تعزیت بهبهانی نشستند....
به عکس دوباره نگاه کنید. این عکس خانه سیدعبدالله بهبهانی در ۱۷ سال پیش است که حال و روزی به مراتب بهتر از امروز داشت! خانهای که میتوانست «خانه مشروطه» ایران در زادگاه مشروطه یعنی تهران باشد.
bit.ly/2LHWEm8
این عکس را حمیدرضا حسینی گرفته و توضیح داده: "آخرین بار این خانه را دو سال پیش، صبح یک روز تعطیل دیدم. پشت دیوارهای خانه در بازار آهنگران، یک مشت ساقی مشغول خرید و فروش مواد بودند و جماعتی معتاد، خردهریزهای بیارزش خود را میفروختند تا با پولش مواد بخرند.
در آن میان، زنی میانسال، چادر به سر و روگرفته از مقابلشان رژه میرفت و پیشنهاد میداد! از قرار ۱۵هزار تومان که پنج تومانش به «بپّا» میرسید. این آقای بپا، موبایل به دست سرِ بنبست مجاور خانه بهبهانی میایستاد تا کار در دالان متروک انتهای کوچه تمام شود....
خلاصه، همه جز من و رفیقم که دوربین به دست، مات و مبهوت نظارهگر بودیم، در کار خرید و فروش بودند. بازار است دیگر! به طرفةالعینی، دو مأمور نیروی انتظامی با موتور مقابلمان ترمز کردند و سؤال که اینجا چه میکنید؟ مجوزی داشتیم که نشان دادیم.
پرسیدیم میان این جماعت، کسی را مستحقتر از ما برای سؤال و جواب نیافتید؟! گفتند: شما را از دور دیدیم و نگران شدیم که بلایی سرتان بیاورند. اینجا روزهای جمعه در قرُق معتادان و جیببرها و روسپیان است و ما ناتوان از جمع کردنشان. آمدیم تا حداقل هوای شما را داشته باشیم."
«کاش کسی هم بود که هوای خاطرات این شهر را داشته باشد...» این را حمیدرضا حسینی در پایان یادداشتش نوشت و من اضافه میکنم چند قدم پایینتر خانۀ پدری یکی از اعضا و البته رییس چند دوره شورای شهر بود که به همتش موزۀ برادر نامدارش شد و دریغ از نگاهی به خانه همسایه.
📌رشته توئیت، شروع از اینجا:
twitter.com/febrahimzade/status/1024368652030812160
🔹فرزانه ابراهیمزاده: اینجا خانۀ آقا سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو پیشوای بزرگ جنبش مشروطیت ایران است؛ مردی که تهرانیان، او و سیدمحمد طباطبایی -دیگر پیشوای بزرگ مشروطه- را «سیدین سندین و آیتین حجتین» میخواندند.
در خانه سیدعبدالله بهبهانی بود که جلسات مخفیانه مشروطهخواهان برگزار میشد؛ در همین خانه بود که روضهخوانیهای مفصل با چاشنی اعتراض به استبداد قاجار ترتیب مییافت؛ در همین خانه بود که رایزنیهای مربوط به انتخاب نمایندگان نخستین مجلس شورای ملی صورت گرفت.
در همین خانه بود که پیشنویس قانون اساسی مشروطه را بررسی کردند؛ در همین خانه بود که پس از فتح تهران «یک دولت بدون مسؤولیت يا یک اداره امور عمومی» به ریاست سیدعبدالله بهبهانی تشکیل شد. در همین خانه بود که آقا سیدعبدالله را به ضرب ۹ گلوله به قتل رساندند. همین خانه بود که رهبران مشروطه از باقرخان و ستارخان تا مشیرالدوله و سردار اسعد و سپهسالار اعظم و .... به مجلس تعزیت بهبهانی نشستند....
به عکس دوباره نگاه کنید. این عکس خانه سیدعبدالله بهبهانی در ۱۷ سال پیش است که حال و روزی به مراتب بهتر از امروز داشت! خانهای که میتوانست «خانه مشروطه» ایران در زادگاه مشروطه یعنی تهران باشد.
bit.ly/2LHWEm8
این عکس را حمیدرضا حسینی گرفته و توضیح داده: "آخرین بار این خانه را دو سال پیش، صبح یک روز تعطیل دیدم. پشت دیوارهای خانه در بازار آهنگران، یک مشت ساقی مشغول خرید و فروش مواد بودند و جماعتی معتاد، خردهریزهای بیارزش خود را میفروختند تا با پولش مواد بخرند.
در آن میان، زنی میانسال، چادر به سر و روگرفته از مقابلشان رژه میرفت و پیشنهاد میداد! از قرار ۱۵هزار تومان که پنج تومانش به «بپّا» میرسید. این آقای بپا، موبایل به دست سرِ بنبست مجاور خانه بهبهانی میایستاد تا کار در دالان متروک انتهای کوچه تمام شود....
خلاصه، همه جز من و رفیقم که دوربین به دست، مات و مبهوت نظارهگر بودیم، در کار خرید و فروش بودند. بازار است دیگر! به طرفةالعینی، دو مأمور نیروی انتظامی با موتور مقابلمان ترمز کردند و سؤال که اینجا چه میکنید؟ مجوزی داشتیم که نشان دادیم.
پرسیدیم میان این جماعت، کسی را مستحقتر از ما برای سؤال و جواب نیافتید؟! گفتند: شما را از دور دیدیم و نگران شدیم که بلایی سرتان بیاورند. اینجا روزهای جمعه در قرُق معتادان و جیببرها و روسپیان است و ما ناتوان از جمع کردنشان. آمدیم تا حداقل هوای شما را داشته باشیم."
«کاش کسی هم بود که هوای خاطرات این شهر را داشته باشد...» این را حمیدرضا حسینی در پایان یادداشتش نوشت و من اضافه میکنم چند قدم پایینتر خانۀ پدری یکی از اعضا و البته رییس چند دوره شورای شهر بود که به همتش موزۀ برادر نامدارش شد و دریغ از نگاهی به خانه همسایه.
📌رشته توئیت، شروع از اینجا:
twitter.com/febrahimzade/status/1024368652030812160
🔸جایی برای پیرمردها هست
@ehsanname
جامعه نویسندگان (Society of Authors) بریتانیا، جایزه جدیدی را برای رمان طراحی کرده که مخصوص رماننویسانی است که بعد از ۶۰سالگی اولین اثر خود را منتشر میکنند. این جایزه به یادبود پاول توردِی نامگذاری شده که در ۶۰سالگی رمان «صید ماهی آزاد در یمن» را نوشت.
bit.ly/2KlUseo
✍نوشتن در سنین بالا، چیز عجیب و بیسابقهای نیست و نمونههای فراوانی دارد. مثلاً جرج الیوت (۱۸۱۹-۱۸۸۰) نوشتن با اسم مستعار مردانه را از ۴۰سالگی و با «ادام بید» (۱۸۵۹) شروع کرد، اما مشهورترین کارش یعنی «میدل مارچ» را در ۵۲سالگی (۱۸۷۱) منتشر کرد. برام استوکر (۱۸۴۷-۱۹۱۲) نویسندۀ معروف ژانر وحشت هم اولین کتابش را در ۴۳سالگی (۱۸۹۰) منتشر کرد اما «دراکولا»ی مشهور را در ۵۰سالگی (۱۸۹۷) چاپ شد و به اوج شهرت رسید.
@ehsanname
مورد آنا سِوِل (۱۸۲۰-۱۸۷۸) هم جالب است. مادر او نویسندۀ داستانهای کودک بود و سِول در تمام عمر فقط کتابهای او را ویرایش کرد تا اینکه اثر خودش، یعنی «زیبای سیاه» را بعد از سالها کار در ۱۸۷۷، در ۵۷سالگی و فقط ۵ ماه قبل از مرگش منتشر کرد. این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای کودک در دنیا است.
ریموند چندلر (۱۸۸۸-۱۹۵۹)، یکی از مهمترین پلیسینویسان هم در یک شرکت نفتی حسابدار بود که در ۱۹۳۲ اخراج شد. اولین داستان کوتاهش را یک سال بعد از آن نوشت و اولین رمانش «خواب گران» را که اولین حضور کارآگاه مارلو است، در ۱۹۳۹ و در ۵۱سالگی منتشر کرد.
چارلز بوکوفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴) هم اگرچه شعر و داستانهای کوتاه پراکندهای چاپ کرده بود، اما تا ۱۹۶۹ که یک انتشاراتی با او قرارداد مادامالعمری با حقوق ماهی ۱۰۰ دلار بست، در اداره پست کار میکرد. اولین رمان بوکوفسکی هم اسمش «پُستخانه» است که در ۱۹۷۱ و ۵۱سالگی او منتشر شده.
سو مونک کید (متولد ۱۹۴۸) هم سالها به کار پرستاری و تدریس پرستاری مشغول بود تا اینکه در سال ۲۰۰۲ و ۵۴سالگی، اولین و مشهورترین رمانش «زندگی پنهان زنبورها» را نوشت که دو سال و نیم در فهرست پرفروشترینهای «نیویورک تایمز» بود.
@ehsanname
✍این هم چند نمونۀ ایرانی: محمد بهمنبیگی (۱۲۹۸-۱۳۸۹) معلم معروف عشایر، انتشار داستان-خاطرههایش را از ۷۰سالگی شروع کرد و «بخارای من ایل من» سال ۱۳۶۸ منتشر شد.
داریوش مهرجویی (متولد ۱۳۱۸) کارگردان معروف کشورمان هم بعد از موفقیتهای سینمایی اش در ۶۰سالگی به سمت رماننویسی آمد و اولین اثرش، «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» سال ۱۳۸۸ منتشر شد.
خانم فتانه حاج سیدجوادی (متولد ۱۳۲۴) هم اولین رمانش، «بامداد خمار» را در ۵۰سالگی و ۱۳۷۴ منتشر کرد که فروش و شهرت را یکجا برایش آورد.
@ehsanname
جامعه نویسندگان (Society of Authors) بریتانیا، جایزه جدیدی را برای رمان طراحی کرده که مخصوص رماننویسانی است که بعد از ۶۰سالگی اولین اثر خود را منتشر میکنند. این جایزه به یادبود پاول توردِی نامگذاری شده که در ۶۰سالگی رمان «صید ماهی آزاد در یمن» را نوشت.
bit.ly/2KlUseo
✍نوشتن در سنین بالا، چیز عجیب و بیسابقهای نیست و نمونههای فراوانی دارد. مثلاً جرج الیوت (۱۸۱۹-۱۸۸۰) نوشتن با اسم مستعار مردانه را از ۴۰سالگی و با «ادام بید» (۱۸۵۹) شروع کرد، اما مشهورترین کارش یعنی «میدل مارچ» را در ۵۲سالگی (۱۸۷۱) منتشر کرد. برام استوکر (۱۸۴۷-۱۹۱۲) نویسندۀ معروف ژانر وحشت هم اولین کتابش را در ۴۳سالگی (۱۸۹۰) منتشر کرد اما «دراکولا»ی مشهور را در ۵۰سالگی (۱۸۹۷) چاپ شد و به اوج شهرت رسید.
@ehsanname
مورد آنا سِوِل (۱۸۲۰-۱۸۷۸) هم جالب است. مادر او نویسندۀ داستانهای کودک بود و سِول در تمام عمر فقط کتابهای او را ویرایش کرد تا اینکه اثر خودش، یعنی «زیبای سیاه» را بعد از سالها کار در ۱۸۷۷، در ۵۷سالگی و فقط ۵ ماه قبل از مرگش منتشر کرد. این کتاب یکی از پرفروشترین کتابهای کودک در دنیا است.
ریموند چندلر (۱۸۸۸-۱۹۵۹)، یکی از مهمترین پلیسینویسان هم در یک شرکت نفتی حسابدار بود که در ۱۹۳۲ اخراج شد. اولین داستان کوتاهش را یک سال بعد از آن نوشت و اولین رمانش «خواب گران» را که اولین حضور کارآگاه مارلو است، در ۱۹۳۹ و در ۵۱سالگی منتشر کرد.
چارلز بوکوفسکی (۱۹۲۰-۱۹۹۴) هم اگرچه شعر و داستانهای کوتاه پراکندهای چاپ کرده بود، اما تا ۱۹۶۹ که یک انتشاراتی با او قرارداد مادامالعمری با حقوق ماهی ۱۰۰ دلار بست، در اداره پست کار میکرد. اولین رمان بوکوفسکی هم اسمش «پُستخانه» است که در ۱۹۷۱ و ۵۱سالگی او منتشر شده.
سو مونک کید (متولد ۱۹۴۸) هم سالها به کار پرستاری و تدریس پرستاری مشغول بود تا اینکه در سال ۲۰۰۲ و ۵۴سالگی، اولین و مشهورترین رمانش «زندگی پنهان زنبورها» را نوشت که دو سال و نیم در فهرست پرفروشترینهای «نیویورک تایمز» بود.
@ehsanname
✍این هم چند نمونۀ ایرانی: محمد بهمنبیگی (۱۲۹۸-۱۳۸۹) معلم معروف عشایر، انتشار داستان-خاطرههایش را از ۷۰سالگی شروع کرد و «بخارای من ایل من» سال ۱۳۶۸ منتشر شد.
داریوش مهرجویی (متولد ۱۳۱۸) کارگردان معروف کشورمان هم بعد از موفقیتهای سینمایی اش در ۶۰سالگی به سمت رماننویسی آمد و اولین اثرش، «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» سال ۱۳۸۸ منتشر شد.
خانم فتانه حاج سیدجوادی (متولد ۱۳۲۴) هم اولین رمانش، «بامداد خمار» را در ۵۰سالگی و ۱۳۷۴ منتشر کرد که فروش و شهرت را یکجا برایش آورد.
Forwarded from رسول جعفریان
شناخت شناسی و نشان دادن محل خیال و وهم و حافظه در مغز انسان از یک نسخه صفوی.
@jafarian1964
@jafarian1964
🔹۸۳سال پیش (مرداد ۱۳۱۴) هیأت دولت علاوه بر ممنوعیت استفاده از القاب، به کار بردن صفت بعد از عدد برای شمارش در اسناد رسمی را هم غیرضروری اعلام کرد تا مکاتبات ساده شود @ehsanname
🔸ماهنامۀ ادبیِ استرند، هفته آینده داستانی چاپنشده از ارنست همینگوی را منتشر میکند. داستان «اتاقی به سمت باغ» را همینگوی در ۱۹۵۶ نوشته و وقایعش در پاریس تحت اشغال نازیها میگذرد @ehsanname
Forwarded from احساننامه
❤️نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
@ehsanname
امروز ۱۳ مرداد سالگرد عاشق شدن شخصیت اصلی داستان «دایی جان ناپلئون» (سعید) است، یکی از معروفترین عشقهای ادبیات معاصر
چو دل به عشق دهی دلبران یغما را؟
@ehsanname
امروز ۱۳ مرداد سالگرد عاشق شدن شخصیت اصلی داستان «دایی جان ناپلئون» (سعید) است، یکی از معروفترین عشقهای ادبیات معاصر
Forwarded from احساننامه
وقایع مشروطه ما، تقریبا با انقلاب مکزیک و زاپاتا و پانچو ویلا مصادف است. روزنامه NewYorkTribune سال ۱۹۰۸ وقایع دوره استبداد صغیر محمدعلی شاه را با همین سوژه جلد کرده است @ehsanname
Forwarded from احساننامه
HJ 321 - mashroote.pdf
2 MB
🗞 گزارشی کوتاه از سیر روزنامهنگاری ایرانیان و نقش آن در پیدایش مشروطه را بخوانید، به نقل از هفتهنامه «همشهری جوان» شماره ۳۲۱ @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📓 علاقه مشروطهخواهان به رمان «سه تفنگدار»
@ehsanname
[خاطرات شوال تا ذیالحجه ۱۳۲۵قمری: ]
مملکت علم ندارد، ثروت ندارد، فقط از سه جلد کتاب سه تفنگدار ترجمۀ مرحوم محمدطاهر میرزا که رمان تاریخی است پرگرام و دستورالعمل برداشته و دنبال لوئی شانزدهم افتادهایم. ... شبها میگویند کلمۀ جواز دارند، اسم شب میدهند. خدا نیامرزد الکسندر دوما را. درست ترجمۀ سه تفنگدار را جلو گذاشته، فرنگیمآبهای ما از آن رو رفتار میکنند. هیچ کس بهتر از این تقلید بیرون نیاورده که ما آوردهایم. گور به گور بیفتد «پلانشه» دروغی، روح پدر «کواجتور» سگ... ظهیرالسلطان اسم خودش را هم «پرتوز» گذاشته، همانطور هم پرخور و گنده است.
روزنامه خاطرات عینالسلطنه (قهرمان میرزا سالور) - به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار - جلد سوم، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۶، صفحات ۱۸۰۷ و ۱۸۷۲
#برچیده_ها
@ehsanname
[خاطرات شوال تا ذیالحجه ۱۳۲۵قمری: ]
مملکت علم ندارد، ثروت ندارد، فقط از سه جلد کتاب سه تفنگدار ترجمۀ مرحوم محمدطاهر میرزا که رمان تاریخی است پرگرام و دستورالعمل برداشته و دنبال لوئی شانزدهم افتادهایم. ... شبها میگویند کلمۀ جواز دارند، اسم شب میدهند. خدا نیامرزد الکسندر دوما را. درست ترجمۀ سه تفنگدار را جلو گذاشته، فرنگیمآبهای ما از آن رو رفتار میکنند. هیچ کس بهتر از این تقلید بیرون نیاورده که ما آوردهایم. گور به گور بیفتد «پلانشه» دروغی، روح پدر «کواجتور» سگ... ظهیرالسلطان اسم خودش را هم «پرتوز» گذاشته، همانطور هم پرخور و گنده است.
روزنامه خاطرات عینالسلطنه (قهرمان میرزا سالور) - به کوشش مسعود سالور و ایرج افشار - جلد سوم، انتشارات اساطیر، ۱۳۷۶، صفحات ۱۸۰۷ و ۱۸۷۲
#برچیده_ها
gharib - bahane
Hosein Panahi
🎼 در سالروز درگذشت حسین پناهی (۱۴ مرداد ۱۳۸۳) دو قطعه از شعر و صدای او را بشنویم از آلبوم «ستارهها» @ehsanname
احساننامه
گزارش روزنامه ایران از تخریب قبرِ میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملکالمتکلمین👇 iran-newspaper.com/Newspaper/BlockPrint/144110
📸 مرمت مقبرۀ ملکالمتکلمین و جهانگیرخان صوراسرافیل، همزمان با سالگرد مشروطه آغاز شد. این مزار در یک ملک خصوصی در منطقه ۱۱ تهران قرار داشت و حسابی تخریب شده بود - از توئیتر احسان رستمیپور @ehsanname
🔸در دورۀ گرانی همه چیز، نشر کارنامه تجدید چاپ آثار هوشنگ ابتهاج #سایه را ارزانتر کرده (جلد شومیز و کاغذ سبکتر). منظومۀ «بانگ نی» که پیارسال ۴۵هزار تومان قیمت داشت، امسال ۲۵هزار تومان است @ehsanname
🔖اعلانات: صفر تا صدِ روایت (کارگاه روایتنویسی)
🔻 مدرس: احسان رضایی
📝 مهلت ثبتنام تا ۲۰ شهریور ماه ۱۳۹۷
@canoon_org
@ehsanname
🔻 مدرس: احسان رضایی
📝 مهلت ثبتنام تا ۲۰ شهریور ماه ۱۳۹۷
@canoon_org
@ehsanname
🔹صادق هدایت، فروغ فرخزاد، علی شریعتی، سهراب سپهری، حسین پناهی، ... اینها اسامی تعدادی از رکوردداران انتساب جملات و اشعارِ جعلی و بی اساس هستند. امروز، آنا پناهی، دخترِ زندهیاد حسین پناهی گفتگویی با ایرنا دربارۀ این موضوع داشته و از رنج بازماندگان به خاطر جملات جعلی گفته، تأثیر فضای مجازی و اینکه برای مبارزه با این وضعیت سراغ اقدام قضایی هم رفتهاند. حرفهای مهمی است:
@ehsanname
➖تنها مسئلهای که من را بعد از فوت پدرم خیلی ناراحت میکند و آزار میدهد، همین جملهها و اظهار نظرات جعلی است. شعرها و جملاتی که به پدر منسوب هستند، با فضای ذهنی و سبک نگارش او بسیار متفاوت است.
➖عامل اصلی این اتفاق را نمیشناسیم و شناسایی آن هم کار خیلی دشوار و سختی است. اما فضای مجازی تأثیر بسیاری در تحریف آثار پدر داشته است و به جرات میتوان گفت که نقشی مخرب در به وجود آمدن این قضیه داشته است. البته کسانی که برای خواندن مطالب و اشعار وی به این فضا رجوع میکنند هم به همین اندازه مقصر هستند.
bit.ly/2LWRWkg
➖یک کانال مطالب جعلی درباره پدرم منتشر میکرد که ما برای جلوگیری از اقدام این کانال به پلیس فتا شکایت کردیم. پلیس تلاشهای بسیاری در این زمینه انجام داد، اما در نهایت به هیچ نتیجهای نرسیدند. بعد از آن به ارشاد مراجعه کردیم که دوباره هم این اتفاق افتاد. در مجموع هیچ نهاد و سازمان خاصی که به این مسائل رسیدگی کند وجود ندارد.
📌 irna.ir/fa/News/82992218
🔸یک کانال خوب برای معرفی موارد جعلی، کانالِ «کمپین مبارزه با نشر جعلیات» است:
➡️ @jaliyat
@ehsanname
➖تنها مسئلهای که من را بعد از فوت پدرم خیلی ناراحت میکند و آزار میدهد، همین جملهها و اظهار نظرات جعلی است. شعرها و جملاتی که به پدر منسوب هستند، با فضای ذهنی و سبک نگارش او بسیار متفاوت است.
➖عامل اصلی این اتفاق را نمیشناسیم و شناسایی آن هم کار خیلی دشوار و سختی است. اما فضای مجازی تأثیر بسیاری در تحریف آثار پدر داشته است و به جرات میتوان گفت که نقشی مخرب در به وجود آمدن این قضیه داشته است. البته کسانی که برای خواندن مطالب و اشعار وی به این فضا رجوع میکنند هم به همین اندازه مقصر هستند.
bit.ly/2LWRWkg
➖یک کانال مطالب جعلی درباره پدرم منتشر میکرد که ما برای جلوگیری از اقدام این کانال به پلیس فتا شکایت کردیم. پلیس تلاشهای بسیاری در این زمینه انجام داد، اما در نهایت به هیچ نتیجهای نرسیدند. بعد از آن به ارشاد مراجعه کردیم که دوباره هم این اتفاق افتاد. در مجموع هیچ نهاد و سازمان خاصی که به این مسائل رسیدگی کند وجود ندارد.
📌 irna.ir/fa/News/82992218
🔸یک کانال خوب برای معرفی موارد جعلی، کانالِ «کمپین مبارزه با نشر جعلیات» است:
➡️ @jaliyat
Jamalzade about Mashroote
🎧 خاطرات محمدعلی جمالزاده از مشروطه با صدای خود او. این صدا سال ۱۳۶۷ ضبط شده و نسخه مکتوب آن را میتوانید در کتاب «انقلاب ایران به روایت رادیو بیبیسی» (طرح نو، ۷۲) صفحات ۶ تا ۱۷ بخوانید @ehsanname
Forwarded from الفیا
۱۲+۱ کتاب که هر غزلسرایی باید بخواند.
به انتخاب غلامرضا طریقی.
نکتههای طریقی درباره هر کتاب در نشانی زیر آمده است.
http://alefyaa.ir/?p=9524
#غلامرضا_طریقی
@alefya
به انتخاب غلامرضا طریقی.
نکتههای طریقی درباره هر کتاب در نشانی زیر آمده است.
http://alefyaa.ir/?p=9524
#غلامرضا_طریقی
@alefya
احساننامه
واکنشها به خبر تخریب قریبالوقوع خانۀ پدری #فروغ_فرخزاد bit.ly/2K86wQf 🔸محمد شهرآبادی، معاون شهرداری منطقه ۱۱ تهران: مالک فعلی این خانه برای تخریب و نوسازی ملک درخواست داده و برای این ملک پروندهای تشکیل شده اما موضوع از لحاظ اداری و بررسیهای لازم در حال…
🔹حجت نظری، عضو شورای شهر تهران، در دیدار امروز خبرنگاران و شهردار منطقه۱۱ از منزل پدری #فروغ_فرخزاد گفت این خانه چهارشنبه ثبت ملی میشود. شبکههای اجتماعی یکبار دیگر به دادِ فرهنگ رسیدند @ehsanname