احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📚فرعون‌ها و معماها
@ehsanname
✍️احسان رضایی: از ۳۳۰۰ قبل میلاد که مصر تاریخ مدون دارد تا ۵۲۵ قبل میلاد که دولت مصر توسط هخامنشی‌ها برافتاد، ۲۶ سلسله پادشاهی در این کشور حکومت کردند که لقب همگی آنها «فرعون» بود. فرعون در زبان عِبرى یعنی خودخواه و متکبر، اما آن زمان‌ها انگار همچین چیزی اصلا بد نبوده. در بین فرعون‌ها، چند نفر از همه معروف‌تر هستند. اول آن سه فرعونی که هرم مقبره‌شان هنوز در جیزه هست (به ترتیب قد هرم‌ها: خئوپس و خفرن و مى‌کرینوس). بعد توت‌عنخ‌آتون که دستور داد ملت خورشید را بپرستند. و دست آخر رامسس دوم. این آخری از سلسله نوزدهم فرعون‌ها بود، بین ۱۳۰۲ تا ۱۲۱۳ قبل میلاد زندگی کرد و از این مدت ۶۷ سالش را فرعون بود. رامسس آخرِ خودشیفته بود. در تمام کتیبه‌های به‌جامانده از قد و قیافه و شمایل او تعریف شده و جوری دربارۀ فتوحات او نوشته‌اند که انگار کل دنیا زیر نظر او اداره می‌شده. اما راستش را بخواهید، او در جنگ با هیت‌ها (قومی که آن موقع ساکن شام و فلسطین بودند، یعنی اجداد یهودی‌ها) فقط با کمک بخت و اقبال و البته بیخیالی شاه هیت‌ها توانست از معرکه جان سالم به در ببرد. اما تا مدتها باستان‌شناس‌ها فکر می‌کردند او خیلی کاردرست بوده، درست تا وقتی که دیدند وقایع زندگی‌اش با هم نمی‌خورد و کم کم فهمیدند او هر لوح و کتیبه‌ای که از فرعون‌های قبلی بوده را داده بتراشند و اسم خودش را جای همۀ فرعون‌های قبلی بنویسند.
مصرشناسی از زمان جنگهای ناپلئون شروع شد. در حین جنگ او با دولت عثمانی در آگوست ۱۷۹۹ بود که سربازان فرانسوی، ضمن کندن سنگر در دهکده‌ای که عربها به آن «رشید» و فرانسوی‌ها «روزتا» می‌گفتند، سنگی را پیدا کردند که رویش با خطی عجیب و غریب چیزهایی نوشته بودند، خطی که حالا می‌دانیم اسمش هیروگلیف است. لوح روزتا به دستور ناپلئون، که علاقه فراوانی به مصر باستان داشت به پاریس برده شد. آنجا دانشمندها ذره ذره توانستند تا ۱۸۹۰ علایم خط هیروگلیف، گرامر و مجموعه لغاتش را رمزگشایی کنند و به داستان مصر باستان پی ببرند.
مصری‌ها بیشتر از صاحبان هر تمدن دیگری، نوشته، سنگ و لوح از خودشان به جا گذاشته‌اند اما مشکل اینجاست که کسی نمی‌توانست نوشته‌های آنها را بخواند و از آن سر در بیاورد. حتی بعد از کشف خط هیروگلیف هم چندین بار همۀ کشفیات و دانسته‌های ما از مصر باستان، عوض شد. مثلا در مورد فرعون توت‌عنخ‌آتون که ذکرش در بالا رفت. در نوامبر ۱۹۲۲، گروه عظیمی از باستان‌شناس‌ها در «دره پادشاهان» جمع شدند تا کشف یک مقبره دست‌نخورده را شاهد باشند. هوارد کارتر و آرچیبالد کریستی، همسر آگاتا کریستی پلیسی‌نویس معروف، مسئول این اکتشاف بودند. آن روز چیزهایی پیدا شد که باستان‌شناس‌ها خوابش را هم ندیده بودند؛ نتیجه اولیه این بود که توت‌عنخ‌آتون یکی از خفن‌ترین فرعون‌های تاریخ است. اما تازه بعد از این کشف بود که دانشمندها توانستند معنای ۳۵۰ لوحه گلی را که یک زن مصری، ۱۶ سال قبل از این تاریخ، به قیمت بارونکردنیِ نیم‌دلار به یک باستان‌شناس آمریکایی فروخته بود را بفهمند. در نتیجۀ مطالعه روی این لوحه‌ها که به همین توت عنخ‌آتون مربوط بود، معلوم شد سر کار آمدن توت‌عنخ‌آتون، یک‌جور کودتا علیه فرعون قبلی (آخناتون) بوده که می‌خواسته انقلاب مذهبی ایجاد کند. توت‌عنخ‌آتون را کاهن‌ها در ۹سالگی به تخت نشاندند و او که همیشه بیمار و بازیچۀ دست بود، در ۱۸سالگی مرد. در واقع توت‌عنخ‌آتون، علیرغم شهرت امروزی‌اش، اصلا هم شخصیت مهمی نبوده.
خودتان انصاف بدهید که چنین تمدنی با آن همه ماجرا و معمایی که هر لحظه ممکن است بفهمیم تا اینجا رودست خورده‌ایم، جان می‌دهد برای داستان پلیسی نوشتن. تا امروز فقط رمان «مرگ نقطۀ پایان» را از آگاتا کریستی خوانده بودیم که با توجه به اینکه همسر اول خانم کریستی، سرهنگ آرچیبالد کریستی جزو معروفترین مصرشناس‌های تاریخ بوده، طبیعی هست. اما به تازگی دوتا رمان از سری «کارآگاه برای همه قرون» نشر قطره منتشر شده که هر دو در مصر باستان می‌گذرند و مصداق برآمدن دو کار به یک کرشمه: «قتل در پرستشگاه آنوبیس» (نوشتۀ لیندا اس. رابینسون و ترجمۀ زهرا نی‌چین) و «دست راست آمون» (نوشتۀ لورِن هنی و ترجمۀ محمود کامیاب). این سری از داستان‌های پلیسی همگی در ادوار تاریخی مختلف می‌گذرد و این دو عنوان هم مربوط به مصر باستان هستند. درست است که در متن ترجمه‌ها، تلفظ بعضی اسمهای خاص با چیزی که قبلاً خوانده بودیم متفاوت است، مثلا (در «دست راست آمون») اسم «ملکه حتشپسوت» به شکل «هات‌شپ‌سوت» آمده، اما باز هم متن هر دو کتاب اطلاعات خوبی دربارۀ مصر باستان دارد که در دل معماهای مربوط به کشف یک قتل طرح می‌شوند. خواندن این دو کتاب برای همۀ کسانی که به تاریخ مصر، به اساطیر و به معما علاقمند هستند، یک پیشنهاد ویژه است.
bit.ly/2uYUJ12
📌معرفی کتاب از شماره ۹۰ هفته‌نامه «کرگدن»
🗓امروز (۲۶ جولای) زادروز آلدوس هاکسلی، نویسنده و فیلسوف است. بخشی از تفاوت پیش‌بینی‌های او در «دنیای قشنگ نو» با نظر جورج اورول در «۱۹۸۴» ببینید @ehsanname

📌اصل طرح از یک پزشک bit.ly/2LCVck1
🔺ماجرای سرودن شعر «آیدا در آینه» #احمد_شاملو به روایت بزرگمهر حسین‌پور - از روزنامه «سازندگی» (سه‌شنبه ۲مرداد) @ehsanname
🗞روزنامه «اورشلیم پست» کاریکاتویستی را که در فیسبوکش صحنۀ سلفی گرفتن نتانیاهو بعد از تصویب قانون‌نژادپرستانۀ «دولت یهود» را به داستان «مزرعه حیوانات» جورج اورول تشبیه کرده بود، اخراج کرد @ehsanname
🔸آزمون ورودی دبیرستان‌های تیزهوشان، بعد از کش و قوس فراوان و اظهارات متناقض مسئولان آموزش و پرورش، بالاخره روز پنجشنبه (۵ مرداد) برگزار شد. اما در این آزمون یک اتفاق عجیب افتاد. برخلاف رویۀ همیشگی طرح سؤال برای هر آزمون سراسری، بخش تستی این آزمون عیناً ۶۰ سؤال تصویریِ آزمون هوش ریون (Raven) بود. حالا سوای این بحث که روان‌شناسانِ جدید دربارۀ اعتبار این تست قدیمی (تست هوش ریون سال ۱۹۳۸ طراحی شده) حرفهایی دارند، اما نکته اینجا است که تست ریون، پیش از این بارها به صورت کتاب منتشر شده و انتشارات‌های مختلف (وزارت آموزش و پرورش، مبتکران، اندیشمند، روان‌سنجی، جندی‌شاپور و ... bit.ly/2uWsiSj) آن را منتشر کرده بودند. حالا این مسأله که گروهی از دانش‌آموزان قبلاً این تست‌ها را دیده‌اند، باعث اعتراض والدین دانش‌آموزان شده است.
@ehsanname
🔹نمونه‌ای از این اعتراض‌ها را در این فیلم ببینید که به کتاب چاپی آزمون ریون ارجاع داده است:
https://t.me/hrhesab/1315
📸تصویری متفاوت از ماه‌گرفتگی بر فراز تخت جمشید - عکس از امین فائضی @ehsanname

بقیه آلبوم، اینجا:
farsnews.com/photo/13970506000363/
🔹اگر هنوز از موزۀ لوور کوچک در موزۀ ایران باستان (خیابان ۳۰تیر) دیدن نکردید، آخرین مهلت بازدید دوشنبه ۸ مرداد است. تاکنون بیشتر از ۲۵۰هزار نفر از این موزه بازید کرده‌اند @ehsanname
📸 خانۀ پدری #فروغ_فرخزاد (در خیابان ولیعصر، قبل از چهارراه مولوی، کوچه خادم آزاد) هم در خطر تخریب قرار گرفت @ehsanname

📌آخرین وضعیت این خانه: bit.ly/2NRQH2x
📌گزارش تصویری از خانه: bit.ly/2uVVd8Y
💰کتاب و دلار
یکی از تبعات نوسانات قیمت ارز گرانی قیمت کاغذ است. وزارت ارشاد برای حل مشکل، نرخ مصوبی برای کاغذ اعلام کرده که ظاهراً هنوز مؤثر واقع نشده و مشکلات کاغذ تأثیر خودش را بر فرهنگ گذاشته. روزنامه‌های «همشهری» و «سازندگی» تعداد صفحاتشان را کم کرده‌اند، «هفت صبح» قیمتش را دوبرابر کرده، «شرق» خبر داده بخش اشتراکش را تعطیل می‌کند، «آفتاب یزد» برای جمع‌آوری کمک‌های مردمی شماره حساب داده، «همبستگی» تعطیل شده، ... و البته که ماجرا به بازار کتاب هم کشیده است. امروز خبرگزاری ایلنا با چند ناشر در این مورد حرف زده. نظرات مدیران سه نشر ثالث، چشمه و ققنوس را که از ناشران بزرگ هستند بخوانید و حدس بزنید ناشران کوچک چه می‌کنند.
@ehsanname
🔹حسن کیائیان (مدیر نشر چشمه): به‌طور سنتی بین ۲۵ تا ۳۰درصد هزینۀ تولید یک کتاب را هزینه تامین کاغذ تشکیل می‌دهد؛ بنابراین وقتی قیمت کاغذ به این صورت بالا می‌رود طبیعتاً این درصد هم تا ۴۰ و حتی ۵۰درصد افزایش می‌کند که این میزان از افزایش هزینه انتشار یک کتاب، قیمت تمام‌شده و پشت جلد آن را هم بالا می‌برد. مشکل اصلی در این شرایط نقدینگی ناشر است. ما مجبور هستیم نقدینگی خود را افزایش بدهیم و این یعنی ناشر به‌جای اینکه روی سود حاصل از انتشار کتاب‌هایش حساب کند باید یا از بانک وام بگیرد یا به واسطه چک و حتی استقراض، هزینۀ مازادی که به او تحمیل شده را تامین کند. متأسفانه در حال حاضر چنین اتفاقی برای ناشران افتاده که به شدت می‌تواند اذیت‌کننده باشد.

🔸امیر حسین‌زادگان (مدیر انتشارات ققنوس): مسئله فقط کاغذ نیست و در حال حاضر برای تهیۀ زینک و مرکّب و مقوای گلاسه و سلفون هم مشکل داریم. تمام اقلام مربوط به چاپ و نشر با دلار نرخ آزاد طرف است و عملاً ما ناشران امکان فعالیت نداریم. خیلی از کتاب‌هایمان آماده است ولی حتی کتاب‌هایی که پیش‌تر زینک شده‌اند را امکان چاپشان را نداریم و فعلاً کار را کنار گذاشته‌ایم تا ببینیم اوضاع چطور می‌شود.
اشکال عمده این است که کاغذ یا هر ماده اولیه دیگری را که می‌خواهی خریداری کنی، می‌گویند کارت بکش و ببر. یعنی باید نقد پرداخت کنیم. تازه اگر عرضه و فروشی باشد، چون خیلی‌ها که عملاً اجناس مورد نیاز ما را نمی‌فروشند، چون می‌گویند فردا گران‌تر می‌شود. این تاکید بر خرید نقد مواد اولیه چاپ و نشر در حالی است که کتاب وقتی تولید می‌شود بازپرداختش و دریافتی که ما از کتابفروشان داریم ۸ماه، ۹ماه و حتی یک سال ممکن است طول بکشد و اگر هم کتاب فروش نرود که کتاب در انبار ما می‌ماند. همۀ این موارد امکان فعالیت را از ناشران گرفته و ما هم سعی داریم فعلاً چاپ کاری را قبول نکنیم.

🔹محمدعلی جعفریه (مدیر نشر ثالث): کمبود کاغذ باعث شده ناشرانی که با برنامه‌ریزی کار می‌کردند و تولیداتشان را در طول سال و ماه‌های مختلف تقسیم کرده‌اند، زمان‌بندی‌هایشان همه به هم خورده است. کاغذهایی هم که این روزها استفاده شده کاغذهایی هستند که در انبار ناشر و چاپخانه‌ها موجود بوده که مصرف شده است. قیمت بالای کاغذ قیمت پشت جلد کتاب را بالا می‌برد و باعث می‌شود کتاب بیش از پیش از سبد خرید خانواده‌های ایرانی حذف شود.

📌 www.ilna.ir/fa/tiny/news-649527
احسان‌نامه
📸 خانۀ پدری #فروغ_فرخزاد (در خیابان ولیعصر، قبل از چهارراه مولوی، کوچه خادم آزاد) هم در خطر تخریب قرار گرفت @ehsanname 📌آخرین وضعیت این خانه: bit.ly/2NRQH2x 📌گزارش تصویری از خانه: bit.ly/2uVVd8Y
واکنش‌ها به خبر تخریب قریب‌الوقوع خانۀ پدری #فروغ_فرخزاد
bit.ly/2K86wQf
🔸محمد شهرآبادی، معاون شهرداری منطقه ۱۱ تهران: مالک فعلی این خانه برای تخریب و نوسازی ملک درخواست داده و برای این ملک پرونده‌ای تشکیل شده اما موضوع از لحاظ اداری و بررسی‌های لازم در حال پیگیری است. هنوز هیچ‌گونه پروانه تخریب و نوسازی برای این خانه صادر نشده است.
https://www.isna.ir/news/97050703767/

🔹حجت نظری، عضو شورای شهر تهران: درپیگیری بنده از شهردار منطقه اعلام شد که جواز ساخت این خانه صادر نشده است. توافق کردیم اگر سازمان میراث فرهنگی، بنا را ثبت و واجد ارزش اعلام کند، شهرداری منطقه آن را تملک کند
twitter.com/hojjat_nazari/status/1023601573493125127

📸 خانۀ پدری فروغ فرخزاد در خیابان ولیعصر، قبل از چهارراه مولوی، کوچه خادم آزاد است @ehsanname
Hengam Keh Geryeh Midahad Saz
Mohammad Nouri
🎧 «هنگام که گریه می دهد ساز» استاد محمد نوری در چنین روزی (۹ مرداد ۱۳۸۹) درگذشت. آواز او با شعر نیما را بشنویم همراه دکلمۀ #احمدرضا_احمدی و آهنگ فریبرز لاچینی از آلبوم «در شب سرد زمستانی» @ehsanname
Forwarded from کاغذ
دانش‌نامهٔ دانش‌گستر عکس لویی فردینان سلین را برای مدخل «فرهاد غبرایی» استفاده کرده است.
این عکس را مهران موسوی از ویراست اول این دایرة‌المعارف برداشته است.

@kaaghaz
آگهی فروش قلعۀ سی‌صدساله در دیوار!
(تا ما سرگرمِ دلار و امریکا بودیم، قلعه را گذاشتند برایِ فروش!)https://divar.ir/v/jS1kEIDlY?ref=android
Forwarded from شین ☔️
https://goo.gl/E7C6VD


🌱 همایون شجریان توییت کرده که
«عزیزان، در این ایام که چون سیاوش در گذر از آتش هستیم نمی‌دانم چه کنیم تا حالمان کمی به شود، چنانچه مشکل مجوز نباشد سراپا در خدمتم تا بدون هیچ انتفاعی کنسرت خیابانی گسترده برای شما عزیزان اجرا کنم، شاید دلمان در کنار یکدیگر آرام گیرد ...»

🌱 و سمیه توحیدلو چه خوب در این باره نوشته:
«هرچقدر بنویسیم و تحسین کنیم چنین همدلی‌هایی را کم است
جامعه نیازمند چنین همدلی‌هایی‌ست،
تشویق کنیم که فراگیر شود
هرکس هرچقدر که وسع امیدآفرینی دارد باید که به میدان بیاید»

🔶 @mmoeeni1
Forwarded from احسان‌نامه
😥کی برای شازده کوچولو گریه کرد؟
@ehsanname
امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته می‌شود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست می‌شود، ماجرای مرگ اگزوپری و گریه گزارشگر راديو آلمان در وقت اعلام خبر مرگ خلبان دشمن است. داستانی که می‌گوید روزی که هواپیمای اگزوپری هدفِ ضدهوایی نازی‌ها قرار گرفته، گوینده رادیو آلمان همچین متنی را خواند: «ساعاتی پیش هواپیماهای دشمن مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای دشمن توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...» بعد گزارشگر سکوت کرده و بعد از چند ثانیه با بغض ادامه داد: «... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتون دو سنت اگزوپری، نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود.» چون که آن افسر جوانی که خبر را می‌خواند، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.
داستان متاثرکننده‌ای است، اما متاسفانه واقعیت ندارد. اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ برای آخرین بار از باستیا، شهر کوچکی در جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. در این زمان یک سال از انتشار «شازده کوچولو» می‌گذشت. خودتان می‌توانید صفحه ویکیپدیای آلمانی‌زبان «شازده کوچولو» را ببینید که اولین ترجمه این داستان به زبان آلمانی، در ۱۹۵۰ یعنی شش سال بعد از مرگ اگزوپری و در سوئیس منتشر شده است. مترجم هم کسی به اسم ژوزف لایتگیب (Josef Leitgeb) است که در زمان جنگ جهانی، در اوکراین خدمت می‌کرده. اما از این مهمتر اینکه، اصلا معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده بود که کسی، مترجم یا غیرمترجم او، بخواهد خبرش را اعلام کند. در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند غواص و یک ماهیگیر، ادعا کرده بودند تکه‌های هواپیمایی را در اعماق آب پیدا کرده‌اند که متعلق به اگزوپری است، اما عاقبت در هفتم آوریل ۲۰۰۴، یعنی شصت سال بعد از ناپدید شدن اگزوپری بود که کارشناسان ارتش فرانسه رسما اعلام کردند قطعات هواپیمای مدل لاکهدلایتینگ P38 را در اعماق ۶۰متری ساحل نزدیک مارسی پیدا کردند و شماره سریال روی دم هواپیما (2734L) متعلق به هواپیمای اگزوپری است.
goo.gl/yUSSEJ
📌از یادداشت احسان رضایی در هفته‌نامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۰۹
📊 یک کم آمار
@ehsanname
🔹کتابخانه مرکزی بریتانیا، فهرستی از کتابهای امانت گرفته شده از نیمه ۲۰۱۶ تا نیمه ۲۰۱۷ در کتابخانه‌های این کشور منتشر کرده است. طبق این آمار در این بازۀ زمانی رمان پرفروش «دختری در قطار» اثر پائولا هاوکینز بیشتر از هر کتاب دیگری امانت رفته. با این حال، بین نویسندگان پرخواننده، جیمز پترسون، نویسندۀ آمریکایی با رمان‌های متعددش از نظر تعداد دفعات امانت کتابهایش رکورددار بوده. پترسون از آمار سال ۲۰۰۶-۲۰۰۷ همینطوری در صدر جدولِ بیشترین تعداد امانت از کتابهای یک نویسنده است و ظرف این ۱۱سال، کتابهایش ۲۲میلیون بار امانت رفته [یعنی سالی یک میلیون بار].
📌 www.bl.uk/press-releases/2018/july/plr-loans-announcement-2016-17

🔸برای مقایسه، آماری را که جناب علیرضا مختارپور، دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور، از نویسندگان محبوب ایرانی در کتابخانه‌های عمومی داده است بخوانید: یکی از ۱۰ کتاب پرامانت که از کتابخانه‌های عمومی دریافت می‌شود، مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» نوشته مرحوم مهدی آذریزدی است. در سال ۱۳۹۵ طبق آمار هر جلد از این کتاب ۱۲هزار بار امانت داده شد. [مجموعه «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» ۸ جلد است و با حساب ۱۲هزار بار امانت هر جلد، می‌شود ۹۶هزار بار امانت بردن کتابهای مرحوم آذریزدی.]
📌 farsnews.com/news/13970414000686/

🔺برای تکمیل این مقایسۀ ساده داشته باشید که جمعیت بریتانیا ۶۶میلیون نفر است و بیشترین تعداد امانت گرفتن کتابهای یک نویسنده در سال یک میلیون نوبت است، در برابر جمعیت ایران ۸۰میلیون نفر است و کتابهای نویسندۀ محبوبش ۹۶هزار بار در سال امانت می‌رود.
📚ماجرای مخفی کردن «کلیدر» و رمان گم‌شدۀ دولت‌آبادی
@ehsanname
محمود دولت‌آبادی، متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ در سبزوار است. خبرگزاری ایبنا به مناسبت تولد این نویسندۀ معروف سراغ او رفته و به بازخوانی ماجرای دستگیری و زندانی شدن او در سال ۱۳۵۳ که به یک حبس دو ساله منجر شد رفته است. دولت‌آبادی در آن زمان در کانون پرورش فکری و هنری کودکان کار می‌کرد و زمان دستگیری مشغول بازی در تئاتری با نام «در اعماق» (به کارگردانی خانم مهین اسکویی) هم بود. آیا اینها دلیل دستگیری او بود؟ نمی‌دانیم. خودش هم به اینبا گفته که دلیل زندان دو ساله‌اش را نفهمیده: «به من توضیحی ندادند که جرمم چیست! فقط وقتی من پرسیدم برای چه مرا گرفته‌اید، گفتند: کتاب‌هایی که تو نوشتی در خانه‌ی تمام کسانی که ما بازداشت کرده‌ایم، پیدا شده است.» دولت‌آبادی در این مصاحبه از جزئیات دستگیری و بازجویی‌هایش گفته و از نگرانی برای آثار منتشر نشده‌اش. بخشی را که مربوط به «کلیدر» و رمان گم‌شدۀ «پایینی‌ها» است، بخوانید:
bit.ly/2Ma5k0O
🔹حسین برادرم می‌دانست من دو اثر در دست نگارش دارم. یکی «کلیدر» و دیگری «پایینی‌ها» بود. راستش ابتدا نگران بودم؛ اما شنیدم حسین همان روز دویده و نوشته‌ها را برداشته برده تا ازشان مراقبت کند، دیگر خیالم راحت شد که حسین ترتیب کارها را می‌دهد. همسرم در آن ایام در بیمارستان کار می‌کرد، همسرم را پیدا کرده بود. به خانه ما رفته بودند و دو بسته از دست‌نوشته‌هایم را از خانه برداشته و آنها را به جایی امنی برده بود. من به حسین اطمینان داشتم و می‌دانستم که از آنها مراقبت می‌کند، اما تا بفهمم حسین کارها را برده، نگران سرنوشت داستان «کلیدر» بودم و می‌ترسیدم این اثر از دست برود. در واقع کاری از دستم برنمی‌آمد و در آن فاصله‌ مدام نگران بودم که نکند مامور‌ها زود‌تر به خانه برسند و «کلیدر» را ضبط کنند. این نگرانی تا دو سه ماه همراهم بود.

منتظر شدم تا زمان ملاقات برسد. کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک به هر کسی ملاقات نمی‌داد؛ اما بالاخره دو سه هفته‌ای گذشت و پدر عزیزم آمد. پدرم، مادر، همسر و پسرم سیاوش را آورد. سیاوش آن زمان کمتر از سه سال سن داشت و در تمام آن مدت به هم بازی‌‌هایش گفته بود، پدرم در کرمان است. شهری که یکی از اجرای من بود در نمایش. اولین ملاقات در هفته دوم بود در کمیته که می‌خواستند خانواده‌ام را مطمئن کنند که سالم هستم و شکنجه نشده‌ام. ملاقات بعدی در ماه دوم - سوم بازداشتم در زندان قصر بود.
ملاقات در آن زمان به این شکل بود که در دو طرف کوچۀ میله‌ها می‌ایستادیم و هر دو پشت میله بودیم و چند پاسبان هم در کوچۀ بین میله‌ها قدم می‌زدند. پدرم آمد و گفت فرش‌ها را فرستادم رفت. آنجا بود که فهمیدم دست‌نوشته‌ها از آن قضیه جان سالم به در برده و آن لحظه را همچنان در خاطر دارم. برادر عزیزم، حسین بعد از اینکه فهمید به من ملاقات دادند و پی‌برد که حالم خوب است و اذیت نشدم، می‌رود نوشته‌ها را به شهرستان می‌برد، آن‌جا داخل چند بسته نایلون و پارچه می‌گذارد تا آسیب نبیند و در یک پیت حلبی زیر خاک پنهان می‌کند و برمی‌گردد سرکارش. هنوز دست‌نوشته‌های اولیه «کلیدر» با آثاری از آب‌خوردگی و زنگ‌زدگی را دارم.

[...] بعد از چند روز از آزادی، حسین برادرم آثارم را برایم آورد. دو بسته را باز کردم و دیدم دست‌نوشته رمان «پایینی‌ها» نیست. پرسیدم: «پس رمان «پایینی‌ها» کجاست؟!» حسین رنگش مثل گچ سفید شد و گفت: «پایینی‌ها کدام است؟ من همین دو بسته را دیدم و برداشتم پنهان کردم.» گفتم: «برادر من آن یکی رمان جدا بود و یک حجمی ‌داشت در حدود چهارصد - پانصد صفحه آ‌چهار.» او گفت که می‌دانسته مشغول نوشتن دو رمان هستم و آن دو بسته را برداشته و از خانه زده بیرون. فکر کرده بود هر بسته یک کار است. دیگر نیافتمش و معلوم نشد که دست‌نوشته‌های آن رمان چه شد؟

«پایینی‌ها» داستان کارگری و زندگی پایین شهری بود. داستان آن به قول علما درباره اقشار پایینی جامعه بود و انصافا هم داستان جذابی بود. کارگران و مردم و قشر فقیر در آن بودند و الان دیگر چیز خاصی از آن در خاطرم نیست؛ یکی دو دفتر چرک‌نویس شاید مانده باشد ازش اما می‌دانم که در امور کار و زندگی طبقه‌های پایین جامعه بود. شاید ماموران در آن سال‌ها «پایینی‌ها»ی جامانده در خانه را پیدا کرده‌ و خوانده‌اند و به خاطر آن بود که یک سال اضافه حبس کشیدم. گاهی فکر می‌کنم وقتی آن را خواندند، احتمالاً گفته‌اند حبس او را افزایش دهید چون دادگاه اول یک سال حبس برید، دادگاه دوم افزوده شد به دوسال.

📌متن کامل مصاحبۀ شهاب دارابیان با دولت‌آبادی را اینجا بخوانید:
http://ibna.ir/fa/doc/longint/263836/

📸محمود دولت‌آبادی، در صحنه‌ای از فلیم «گاو» (داریوش مهرجویی، ۱۳۴۸)
Forwarded from یادداشت‌ها
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

این روزها همه از هم می‌پرسند چه باید کرد. این سؤال، پاسخ‌های روشنی دارد. کارهای بسیاری هست که از عهدۀ ما برمی‌آید و در بهبود اوضاع مؤثر است. معجزه‌ای رخ نخواهد داد؛ اما ما می‌توانیم به کمک یکدیگر این روزهای سخت‌ را که شاید سخت‌تر هم بشود، از سر بگذرانیم، تا نوبت به روزهای خوب هم برسد. به هر حال «مرغ زیرک چون به دام افتد، تحمل بایدش».
مهم‌ترین کاری که اکنون باید بکنیم، کنترل منفعت‌طلبی‌های شخصی و فردی است. بحران‌های اقتصادی و اضطراب‌های سیاسی، درک ملی را به حاشیه می‌رانند و جای آن را به سودهای پست و ناپایدار می‌دهند که نتیجۀ آن فاجعۀ ملی است. در تاریخ هر ملتی، سال‌هایی هست که به مثابۀ آزمون تاریخی برای آن ملت است. در این سال‌ها آنچه نجات‌بخش است، درک ملی و پرهیز از سودجویی‌های فردی است. در غیبت درک ملی، هر ایرانی تبدیل به بمبی ویرانگر برای اقتصاد و رفاه و آیندۀ کشور می‌شود. مهربانی و نوع‌دوستی، اگر وقت معینی داشته باشد، همین روزها و سال‌ها است. تا اطلاع ثانوی، مردم ایران هیچ دادرسی جز خودشان ندارند. از نصیحت مسئولان ناامید نمی‌شویم، اما آنان اگر هم بخواهند و اراده کنند، نمی‌توانند مسائل کشور را در کوتاه‌مدت حل کنند؛ چون نخست باید به تغییرات شناختی و ساختاری و سراسری تن دهند که فعلا ممکن نیست. توقع انصاف و انعطاف از عوامل برون‌مرزی بحران‌ها نیز بیهوده است. آنها اگر نوع‌دوست هم باشند، نوع‌دوستی‌شان را به پای مردم کشورشان می‌ریزند، نه کشوری بیگانه که شعار رسمی آن، مرگ‌خواهی برای کشورهای دیگر بوده است.
بیایید تا می‌توانیم بر هم آسان بگیریم؛ به یک‌دیگر اعتماد کنیم؛ دست‌های همدیگر را بگیریم و رها نکنیم؛ پشتیبان هم باشیم؛ شادی و برخورداری دیگری را شادی و برخورداری خود بدانیم و میهن‌‌پرستی را تجربه کنیم. همۀ ملت‌هایی که اکنون از رفاه و آسودگی بیشتری برخوردارند، چنین روزهایی را از سر گذرانده‌اند و اکنون به گذشتۀ خود افتخار می‌کنند. بیایید چنان رفتار کنیم که آیندگان به ما افتخار کنند. فراموش نکنیم که ما روزگارانی بسیار ناگوارتر از این نیز داشته‌ایم؛ اما در زمانی اندک، روزگاری دیگر آفریده‌ایم. از سقوط اصفهان، پایتخت سلسلۀ صفوی، در سال ۱۱۳۵ق، که جنگ و قحطی را به جایی رساند که یادآوری آن نیز دل‌ها را غرق بهت و اندوه می‌کند، تا پیروزی سپاه نادری بر لشکر ۸۰۰ هزار نفری گورکانیان هند، حدود ۱۶ سال فاصله است؛ یعنی کشوری که در برابر لشکر ۲۰ هزار نفری محمود افغان به زانو درآمد و یکی از سخت‌ترین و فاجعه‌آمیزترین دوران خود را آغاز کرد، ۱۶ سال بعد توانست یکی از بزرگ‌ترین امپراتوری‌های جهان را تسلیم کند و مرزهای کشور را به جایی برساند که تنها با مرزهای ایران باستان، قابل قیاس است.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

رضا بابایی

۹۷/۵/۸
@RezaBabaei43
☑️هست بالاتر از سیاهی رنگ
✍️احسان رضایی: امید؟ توی این وضعیت؟! یعنی تو این مملکت زندگی نمی‌کنید؟... خب بله، دقیقاً در همین وضعیت. ما هم در همین جامعه زندگی می‌کنیم و مثل شما هر روز و بلکه هر ساعت، خبرها را می‌شنویم و می‌فهمیم معنای این اعداد و ارقام یعنی چی و چه تعداد از مشاغل خرده‌پا و کار و کسب‌های کوچک توی این وضعیت صدمه می‌بینند و چند نفر شرمندگی پیش زن و بچه می‌برند. همه اینها درست، اما نکته اینجاست که دقیقاً همین وضعیت آشفته است که نیاز به امید و امیدواری را توجیه می‌کند. با بحرانی که شکل گرفته، می‌شود دو جور برخورد کرد‌. یک برخورد و واکنش، همین حرف ها و جوک‌هایی است که در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود و مدام وعدۀ بدتر شدن اوضاع را می‌دهد. یک روش هم آن است که بگردیم و ببینیم تا دیگران در چنین مواقعی چه کردند و چطور از طوفان بحران به سلامت گذشتند؟ خب از این حیث، دست و بال تاریخ پر است. نوشته‌اند روزولت در بزرگترین بحران اقتصادی امریکا با شعار «تنها چیزی که باید از آن بترسیم، خود ترس است» مردم را به همکاری دعوت کرد و چرچیل وقتی که در زمان جنگ جهانی دوم به نخست‌وزیری رسید خطاب به ملت گفت: «چیزی برایتان ندارم جز خون و اشک و عرق و کار سخت.» اصلاً بگذارید یک قصۀ دیگر برایتان بگویم. نلسون ماندلا، رهبری که آفریقای جنوبی را از شر آپارتاید خلاص کرد در زندگینامه‌اش تصویری عجیب از دوران زندانش تعریف کرده. می‌دانیم که ماندلا ۲۷سال در یک جزیرۀ خالی از سکنه زندانی بود. ۲۷سال شوخی نیست. خودش یک عمر است. آن هم نه زندان معمولی که بنا به نقل ماندلا شرایط زندانش طوری بوده که زندانبان‌ها حتی نمی‌گذاشته‌اند که زندانی‌ها سرود بخوانند و موقع خواندن شعر و آواز با باتوم به میله‌ها می‌کوبیدند، چون فکر می‌کردند ممکن بوده آواز خواندن به زندانی‌ها امید بدهد. اما ماندلا ناامید نشد. هر اسم مهم دیگری را هم که در تاریخ سراغ کنید، با امیدواری موفق شده است. البته که رنج‌های هیچ کس را نمی‌شود با دیگری مقایسه کرد، اما فرمول امیدواری را می‌شود همه جا به کار برد. من کارشناس اقتصادی نیستم و فقط می‌دانم که در مورد قضایای اقتصادی این روزها، مسئولان وظیفه دارند که تصمیمات درست بگیرند و بر روش‌های غلط اصرار نکنند. این درست، اما ما شهروندان هم وظیفه و مسئولیتی داریم. چیزهایی نظیر گران نفروختن کالاهایی که با قیمت قبلی تهیه شده، به دولت ربطی ندارد. این‌که حواسمان به همدیگر باشد. به فکر آیندۀ بچه‌هایمان باشیم و سهم کتاب و اقلام فرهنگی آنها را از بودجۀ خانواده کم نکنیم. مسئولیت‌های اجتماعی را فراموش نکنیم. به دیگران امید بدهیم‌. قدر کارها و مهربانی‌های کوچک را بدانیم ... و یادمان باشد آنها که بذر ناامیدی را می‌کارند، فقط به بحرانی‌تر شدن اوضاع کمک می‌کنند. گسترش چنین جوی به تلاش برای حفظ خود بدون توجه به موقعیت دیگران منجر می‌شود. همیشه در آتش‌سوزی‌ها، بخشی از آمار کسانی که جانشان را از دست می‌دهند، نه به خاطر آتش و بلکه به خاطر ازدحام و ماندن زیر دست و پای دیگران است. حداقل حواسمان به این قربانی‌ها باشد.
@ehsanname
📌یادداشت در روزنامه «ایران» پنج‌شنبه ۱۱ مرداد
http://iran-newspaper.com/newspaper/item/476518
🗓 اول آگوست، زادروز هرمان ملویل، شاعر و داستان‌نویس آمریکایی است که داستان «موبی دیک یا نهنگ سفید» او را همه می‌شناسیم. کتابی که جزو کلاسیک‌های ادبیات انگلیسی است، ویلیام فاکنر گفته آرزو داشته این کتاب را او نوشته بود، دی‌اچ لارنس آن را بهترین کتاب در مورد دریا لقب داده، خوزه مورینیو آن را الهام‌بخش زندگی‌اش دانسته، ... با این حال باور کنید یا نه، ملویل خودش هیچ خیری از این کتاب ندید و انتشار آن برایش یک شکست بزرگ بود.
@ehsanname
«موبی دیک» در اکتبر ۱۸۵۱ در لندن و نوامبر همان سال در نیویورک به چاپ رسید. ملویل هم سپتامبر ۱۸۹۱ درگذشت. در طول این ۴۰ سال، کل فروش این رمان در انگلستان ۵۰۰ نسخه و در آمریکا ۳۲۱۵ نسخه فروخت و کل درآمد ملویل از این کتاب شد ۱۲۶۰ دلار (یعنی سالی ۳۱.۵ دلار). در چاپهای ۱۸۹۲ و ۱۸۹۸ هم بیوۀ ملویل ۸۱ دلار دیگر دریافت کرد.
البته ملویل در زمان خودش چندان پرفروش نبود، اما «موبی دیک» وضعش از بقیه هم خرابتر بود. برای مقایسه، کتاب اول ملویل، یعنی «تایپه» و داستان زندگی در جزیرۀ آدمخوارها (در ایران توسط پرویز داریوش ترجمه شده) در انگلستان ۶۷۲۲ نسخه و در آمریکا ۹۵۹۸ نسخه فروخته بود.
با همۀ این حرفها «موبی دیک» یک نمونه از پایان خوشِ کلاسیک است. اقبال و توجه به این کتاب از دهۀ ۱۹۲۰ شروع شد و حالا هر سال چند ده‌هزار نسخه از آن فروش می‌رود.
bit.ly/2vw60Xg
📌آمار فروش کتابهای ملویل در زمان حیاتش، اینجا:
www.mhpbooks.com/herman-melvilles-book-sales-in-his-lifetime/
🔻لوگو گوگل برای سالگرد نشر «موبی دیک» در ۲۰۱۲
@ehsanname
🔹فرزانه ابراهیم‌زاده: اینجا خانۀ آقا سیدعبدالله بهبهانی، یکی از دو پیشوای بزرگ جنبش مشروطیت ایران است؛ مردی که تهرانیان، او و سیدمحمد طباطبایی -دیگر پیشوای بزرگ مشروطه- را «سیدین سندین و آیتین حجتین» می‌خواندند.
در خانه سیدعبدالله بهبهانی بود که جلسات مخفیانه مشروطه‌خواهان برگزار می‌شد؛ در همین خانه بود که روضه‌خوانی‌های مفصل با چاشنی اعتراض به استبداد قاجار ترتیب می‌یافت؛ در همین خانه بود که رایزنی‌های مربوط به انتخاب نمایندگان نخستین مجلس شورای ملی صورت گرفت.
در همین خانه بود که پیش‌نویس قانون اساسی مشروطه را بررسی کردند؛ در همین خانه بود که پس از فتح تهران «یک دولت بدون مسؤولیت يا یک اداره امور عمومی» به ریاست سیدعبدالله بهبهانی تشکیل شد. در همین خانه بود که آقا سیدعبدالله را به ضرب ۹ گلوله به قتل رساندند. همین خانه بود که رهبران مشروطه از باقرخان و ستارخان تا مشیرالدوله و سردار اسعد و سپهسالار اعظم و .... به مجلس تعزیت بهبهانی نشستند....
به عکس دوباره نگاه کنید. این عکس خانه سیدعبدالله بهبهانی در ۱۷ سال پیش است که حال و روزی به مراتب بهتر از امروز داشت! خانه‌ای که می‌توانست «خانه مشروطه» ایران در زادگاه مشروطه یعنی تهران باشد.
bit.ly/2LHWEm8
این عکس را حمیدرضا حسینی گرفته و توضیح داده: "آخرین بار این خانه را دو سال پیش، صبح یک روز تعطیل دیدم. پشت دیوارهای خانه در بازار آهنگران، یک مشت ساقی مشغول خرید و فروش مواد بودند و جماعتی معتاد، خرده‌ریزهای بی‌ارزش خود را می‌فروختند تا با پولش مواد بخرند.
در آن میان، زنی میان‌سال، چادر به سر و روگرفته از مقابلشان رژه می‌رفت و پیشنهاد می‌داد! از قرار ۱۵هزار تومان که پنج تومانش به «بپّا» می‌رسید. این آقای بپا، موبایل به دست سرِ بن‌بست مجاور خانه بهبهانی می‌ایستاد تا کار در دالان متروک انتهای کوچه تمام شود....
خلاصه، همه جز من و رفیقم که دوربین به دست، مات و مبهوت نظاره‌گر بودیم، در کار خرید و فروش بودند. بازار است دیگر! به طرفة‌العینی، دو مأمور نیروی انتظامی با موتور مقابلمان ترمز کردند و سؤال که این‌جا چه می‌کنید؟ مجوزی داشتیم که نشان دادیم.
پرسیدیم میان این جماعت، کسی را مستحق‌تر از ما برای سؤال و جواب نیافتید؟! گفتند: شما را از دور دیدیم و نگران شدیم که بلایی سرتان بیاورند. این‌جا روزهای جمعه در قرُق معتادان و جیب‌برها و روسپیان است و ما ناتوان از جمع کردنشان. آمدیم تا حداقل هوای شما را داشته باشیم."

«کاش کسی هم بود که هوای خاطرات این شهر را داشته باشد...» این را حمیدرضا حسینی در پایان یادداشتش نوشت و من اضافه می‌کنم چند قدم پایین‌تر خانۀ پدری یکی از اعضا و البته رییس چند دوره شورای شهر بود که به همتش موزۀ برادر نامدارش شد و دریغ از نگاهی به خانه همسایه.

📌رشته توئیت، شروع از اینجا:
twitter.com/febrahimzade/status/1024368652030812160