Forwarded from چهار خطی
▪️ قدم زدن در هوای رباعی
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
[معرفی کتاب چهارخطی]
احسان رضایی
بارها شنیده و دیدهایم که در برنامههای تلویزیونی یا رادیویی از کارشناس مربوطه میپرسند: به نظر شما فضای مجازی به کتاب و کتاب خواندن آسیب میزند یا نه؟ بعضیها جواب را هم از قبل آماده دارند و فقط میپرسند: به نظر شما فضای مجازی... چقدر آسیب میزند؟ به این دوستان باید نصیحت خواجه شیراز را یادآوری کرد که فرمود: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی. فضای مجازی و شبکههای اجتماعی هزار عیب و ایراد دارند، اما در عمل به کتاب آسیبی نمیرسانند. مخاطب هر کدام از این دو ابزار متفاوت است و بلکه بعضی کتابها به مدد همین شبکههای اجتماعی شکل گرفته و نوشته شدهاند. در همین دو ساله، چند رمان داشتیم که اول پاورقی اینترنتی و تلگرامی بودند. به علاوه، شبکههای اجتماعی و موبایلی امکان تشکیل گروههای مجازی تخصصی برای بحث و بررسی را دادهاند و همین به نویسندگان کتابهای تخصصی کمک میکند موضوع کتابهایشان را پیش از انتشار به نقد و داوری بگذارند. یا نویسندگانی که مطالبشان را ابتدا در همین فضاها منتشر میکنند و بعد، شور و شوق مخاطبان سر ذوقشان میآورد تا کار را ادامه بدهند.
«کتاب چهارخطی» از استاد سید علی میرافضلی یکی از همين نمونههای دستۀ آخر است. این کتاب، مجموعۀ ۱۰۱ یادداشت است که استاد قبلاً در کانالی به همین نام منتشر کرده بود و البته چندتاییاش هم در همین «مجلۀ کرگدن» چاپ شده بود و حالا مجموعهشان، به اضافه نکاتی که از زمان انتشار تا به حال به آنها اضافه شده، یکجا جمع شده است. کتاب همان طور که از عنوانش پیداست، درباره رباعی یا همان شعر «چهارخطی» است. سیدعلی میرافضلی سالهاست که به صورت تخصصی درباره رباعی و رباعی سرایان تاریخ ادبیات فارسی کار میکند و این جا هم بخشی از همان دانش تخصصی خود را با خواننده در میان گذاشته است.
مطالب کتاب به خاطر همان که ابتدا در فضای مجازی و در فواصل مختلف و گاهی هم به مناسبتهای روز نوشته شده، بسیار متنوع است. اما نخ تسبیح کتاب و نقطه وصل تمام این مطالب به ظاهر پراکنده، ارتباط آنها با رباعی است. یعنی اگر درباره یک آلبوم موسیقی صحبت شده، به رباعیهایی که در آن خوانده شده پرداخته است و اگر بحث درباره کتابی است، با توجه به رباعیات موجود در آن کتاب است و اگر نقل شخص یا شخصیتی تاریخی است، باز هم از رباعیات او یا تضمين اشعارش در قالب رباعی میخوانیم. چنان که دلیل حضور پهلوان پوریای ولی در این کتاب، رباعیات منسوب به اوست و در مورد سهراب سپهری، استفاده از عبارات معروف اشعارش در رباعیات معاصر جایی است که او را به رباعی وصل میکند. این تنوع موضوعی گسترده، هم به دلیل محدوده وسیع موضوعاتی است که ادب فارسی و به خصوص قالب رباعی در طول تاریخ با خود حمل کرده است و هم به خاطر عمری که مؤلف محترم به صورت تخصصی روی یک قالب، یعنی رباعی گذاشته است و درباره آن موضوع و هرچه به آن مربوط است، مطالعه کرده. طوری که کتاب علاوه بر همان زیرعنوان خودش، یعنی «کندوکاوی در تاریخ رباعی فارسی» به ارائه پیشنهاداتی برای آینده و ادامۀ رباعی فارسی (مثل قافيه متفاوت برای مصرع چهارم) هم می پردازد. خلاصه که کتاب، تنوّع موضوعی و مضمونی فراوانی دارد. از نکات فرمی، سیر تاریخی رباعی، رباعیهای با مضمون مشترک، کاربردهای عجیب رباعی (مثلا رباعی به عنوان خطبه عقد)، اقتباسها و گاهی سرقتهای ادبی شاعران از هم، رباعیهای سرگردانی که به چند شاعر منسوب است، ردیفهای خاص در رباعی، تأملهای لغوی، دستور زبان در رباعی، ضرب المثل در رباعی (یک یادداشت درباره این است که «گرگ باران دیده» درست است یا «بالان دیده»؟ و آن هم با مدد رباعیات کهن)... و خلاصه هر چیزی که به رباعی و ادبیات مربوط باشد، در این کتاب هست. حتی یکی از یادداشتهای کتاب، درباره رباعیهایی است که بعضی شاعران دم مرگ و هنگام جان دادن سرودهاند.
همه اینها، کتاب را به یک جُنگ و کشکول تبدیل کرده است که میشود فال فال از آن خواند، به خصوص که هر يادداشت هم چند صفحه بیشتر نیست و دیگر نیازی به آداب و ترتیبی نیست. هر وقت که دلتان خواست یک نکته از تاریخ شعر و ادبیات و شیرین سخنی بخوانید، کافی است سر کتاب را باز کنید و حظش را ببرید و دعایش را به جان جناب میرافضلی بکنید و بقیه کسانی که به نصیحت خواجه شیراز عمل کردند و از همین فضای مجازی هم ماهیهای چنين درشت صید کردند.
http://mirafzali.persiangig.com/4Xatti.jpg
◘ مجلۀ کرگدن، شماره هشتاد وهشتم، دوم تیر۹۷، ص ۸۵
●●
"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
Forwarded from احساننامه
🗞 امروز (۲ جولای) سالمرگ ارنست همینگوی است. بازتاب درگذشت این نویسنده بزرگ را در صفحه اول روزنامه «اطلاعات» ۱۲ تیر ۱۳۴۰ ببینید @ehsanname
Forwarded from احساننامه
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
✉️ نامههای بیپاسخ
bit.ly/2IK689S
✉️ در خبر بود که ۱۶۰هزار نامهای که هرگز به مقصد نرسید، در آرشیو ملی انگلیس گشوده و بازخوانی میشوند. این نامهها در فاصله سالهای ۱۶۵۲ تا ۱۸۱۵ میلادی توسط کشتیهایی حمل میشدند که ناوگان دریایی انگلیس آنها را تصرف کرده بود. (abcn.ws/2KAQY8v) اما این تنها نمونۀ تاریخی از نامههای بی پاسخ نیست. در ادبیات فارسی، شاعران از «صد نامه»هایی گفتهاند که برای معشوق فرستادند و هرگز، هرگز جوابی دریافت نکرد. چند نمونه از این نامههای بی پاسخ را ببینید:
@ehsanname
صد نامه فرستادم، یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
(انوری)
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
(مولانا)
پندار که: صد نامه و قاصد بفرستم
در شهر شما قصهٔ درویش که خوانَد؟
(اوحدی مراغهای)
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
(حافظ)
تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب
صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند
(فروغی بسطامی)
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننویسند، جوابیست
(راغب تبریزی)
@ehsanname
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامهرسان را
#غلامرضا_طریقی
bit.ly/2IK689S
✉️ در خبر بود که ۱۶۰هزار نامهای که هرگز به مقصد نرسید، در آرشیو ملی انگلیس گشوده و بازخوانی میشوند. این نامهها در فاصله سالهای ۱۶۵۲ تا ۱۸۱۵ میلادی توسط کشتیهایی حمل میشدند که ناوگان دریایی انگلیس آنها را تصرف کرده بود. (abcn.ws/2KAQY8v) اما این تنها نمونۀ تاریخی از نامههای بی پاسخ نیست. در ادبیات فارسی، شاعران از «صد نامه»هایی گفتهاند که برای معشوق فرستادند و هرگز، هرگز جوابی دریافت نکرد. چند نمونه از این نامههای بی پاسخ را ببینید:
@ehsanname
صد نامه فرستادم، یک نامهٔ تو نامد
گویی خبر عاشق هرگز نرساند کس
(انوری)
صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی، یا نامه نمیخوانی
(مولانا)
پندار که: صد نامه و قاصد بفرستم
در شهر شما قصهٔ درویش که خوانَد؟
(اوحدی مراغهای)
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد
(حافظ)
تا چند ز خون مژه در کوی تو احباب
صد نامه نویسند و جواب از تو نخواهند
(فروغی بسطامی)
صد نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننویسند، جوابیست
(راغب تبریزی)
@ehsanname
روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد
ترسید که دیوانه کنی نامهرسان را
#غلامرضا_طریقی
🔺ساعدی به روایت طباطبایی
@ehsanname
از حجتالاسلام سیدمهدی طباطبایی، خطیب و معلم اخلاق معروف، کتاب خاطراتی منتشر شده که هفتۀ گذشته در حسینیه جماران منتشر شد. در بخشهایی از کتاب خاطرات دو جلدی «اخلاق و مبارزه»، از شخصیتهای فرهنگی معاصر هم یاد شده است. خاطرۀ حجتالاسلام طباطبایی از غلامحسین ساعدی، نویسندۀ معروف یک نمونه است. ماجرای این دیدار را به نقل از کتاب «اخلاق و مبارزه» (انتشارات عروج، جلد اول، صفحات ۴۱۱ تا ۴۱۳) بخوانید که اطلاعاتی هم دربارۀ احسان نراقی و علی شریعتی دارد:
bit.ly/2NibVXP
🔹«اوایل سال ۱۳۵۰ من و محمد سعیدی خدمت آیتالله منتظری در نجفآباد رفتیم. آن جلسه منجر شد به دید و بازدیدهای چشمه آبعلی که در آنجا آقای منتظری من را کنار کشید و در اتاقی دربارۀ دکتر غلامحسین ساعدی صحبت کرد و گفت که ایشان مردی پر کار است، اطلاعاتش قوی است و اگر شما صلاح میدانی دوست دارم شما را ببیند. من برای ایشان خیلی احترام قائل بودم، گوش دادم. آقای غلامحسین ساعدی آمد. اینها تقریباً چپگرا بودند اما به آقای خمینی اظهار ارادت میکردند. من اطلاعات خوبی راجع به تودهایها داشتم، چون قبلاً در این زمینه کتاب خوانده بودم و در زندان قزلقلعه سال ۱۳۴۷ از آقای رفیعی اهل کاشان که اطلاعات وسیعی در باب کمونیزم داشت شنیده بودم و قبلاً با خسرو روزبه ارتباط داشتم و حرفهای او را هم قبلاً میدانستم.
آقای ساعدی بیشتر حرفش این بود که ما باید کمی در رابطه با عدالت اسلامی و گسترش عدالت از طریق منابع مالی مواردی را مطرح کنیم. با خود گفتم این چه ارتباطی به من دارد؟ گفت: اشتغالیابی شما طوری که گفتهاند قوی است، ما یک دسته از جوانهایی را داریم که بیکارند و میتوان از سرمایۀ سرمایهداران جمع کنیم و اینها را به کار اشتغال دهیم. گفتم: کار سراغ دارید؟ پول پیدا میشود. ایشان پیشنهاد کار کارخانه دستمال کاغذی که تازه میخواست دربیاید و دیگری هم کار کاشی را داد. متوجه شدم که کمک مالی میطلبد و نه کمک سیاسی، و حرفش را به دین میچسباند که من را راضی کند. خب ناقص هم حرف میزد، تقریباً اصول تودهایها را خوب بلد نبود که سرمایه حرف اول را میزند و نیرو حرف دوم، چیزهایی که میگفت به هم مربوط نبود و از پاسخ به حرفهای من عاجز ماند. اجازه گرفت که دکتر احسان نراقی را بیاورد.
هفتۀ بعد با دکتر نراقی در منزل آقای دکتر ابوالقاسم مجد که شمالی و پدرش روحانی بود، در منطقه قلهک، ملاقات کردیم. ایشان به مسائل آقای منتظری آشنایی داشتند و از طریق زندان با مهندس داوودی که تودهای بود و در سال ۱۳۴۹ با آقای سعیدی او را کشتند، رفت و آمد داشت و دوست آقای منتظری بود. نراقی به من گفت: با دکتر شریعتی رابطه دارید؟ گفتم: ما با هم قطع رابطه کردیم، با دکتر شریعتی دعوایمان شد و تمام خاطرات را پاره کرد و گفت میخواهم اصلا اسمت در زندگی من نباشد، ما درگیر شدیم. آقای نراقی این قضیه را میدانست. گفت: قضیه را برایم تعریف کن. گفتم: ضرورتی ندارد. احسان نراقی هم با دکتر درگیری داشت. گفت: نه برایم مهم است، میخواهم به کسی که خودش را متفکر میداند یک امتیاز منفی بدهم. گفتم: تو بد کاری میکنی، بالاخره مسلمان است. گفت: مگر من کافرم؟ گفتم: نه شما هم مسلمانید.
ایشان اجمالاً این ماجرا را نقل کرد و اصل حرف سر کاریابی بود. احسان نراقی آدم قوی بود، آقای مجد دست به سینه کنار او مینشست، ساعدی هم همینطور. دکتر ساعدی پزشک بود و در خیابان دلگشا مطب داشت، بیماران را مجانی ویزیت میکرد، دارو هم مجانی میداد. خیلی آدم خوبی بود.»
@ehsanname
از حجتالاسلام سیدمهدی طباطبایی، خطیب و معلم اخلاق معروف، کتاب خاطراتی منتشر شده که هفتۀ گذشته در حسینیه جماران منتشر شد. در بخشهایی از کتاب خاطرات دو جلدی «اخلاق و مبارزه»، از شخصیتهای فرهنگی معاصر هم یاد شده است. خاطرۀ حجتالاسلام طباطبایی از غلامحسین ساعدی، نویسندۀ معروف یک نمونه است. ماجرای این دیدار را به نقل از کتاب «اخلاق و مبارزه» (انتشارات عروج، جلد اول، صفحات ۴۱۱ تا ۴۱۳) بخوانید که اطلاعاتی هم دربارۀ احسان نراقی و علی شریعتی دارد:
bit.ly/2NibVXP
🔹«اوایل سال ۱۳۵۰ من و محمد سعیدی خدمت آیتالله منتظری در نجفآباد رفتیم. آن جلسه منجر شد به دید و بازدیدهای چشمه آبعلی که در آنجا آقای منتظری من را کنار کشید و در اتاقی دربارۀ دکتر غلامحسین ساعدی صحبت کرد و گفت که ایشان مردی پر کار است، اطلاعاتش قوی است و اگر شما صلاح میدانی دوست دارم شما را ببیند. من برای ایشان خیلی احترام قائل بودم، گوش دادم. آقای غلامحسین ساعدی آمد. اینها تقریباً چپگرا بودند اما به آقای خمینی اظهار ارادت میکردند. من اطلاعات خوبی راجع به تودهایها داشتم، چون قبلاً در این زمینه کتاب خوانده بودم و در زندان قزلقلعه سال ۱۳۴۷ از آقای رفیعی اهل کاشان که اطلاعات وسیعی در باب کمونیزم داشت شنیده بودم و قبلاً با خسرو روزبه ارتباط داشتم و حرفهای او را هم قبلاً میدانستم.
آقای ساعدی بیشتر حرفش این بود که ما باید کمی در رابطه با عدالت اسلامی و گسترش عدالت از طریق منابع مالی مواردی را مطرح کنیم. با خود گفتم این چه ارتباطی به من دارد؟ گفت: اشتغالیابی شما طوری که گفتهاند قوی است، ما یک دسته از جوانهایی را داریم که بیکارند و میتوان از سرمایۀ سرمایهداران جمع کنیم و اینها را به کار اشتغال دهیم. گفتم: کار سراغ دارید؟ پول پیدا میشود. ایشان پیشنهاد کار کارخانه دستمال کاغذی که تازه میخواست دربیاید و دیگری هم کار کاشی را داد. متوجه شدم که کمک مالی میطلبد و نه کمک سیاسی، و حرفش را به دین میچسباند که من را راضی کند. خب ناقص هم حرف میزد، تقریباً اصول تودهایها را خوب بلد نبود که سرمایه حرف اول را میزند و نیرو حرف دوم، چیزهایی که میگفت به هم مربوط نبود و از پاسخ به حرفهای من عاجز ماند. اجازه گرفت که دکتر احسان نراقی را بیاورد.
هفتۀ بعد با دکتر نراقی در منزل آقای دکتر ابوالقاسم مجد که شمالی و پدرش روحانی بود، در منطقه قلهک، ملاقات کردیم. ایشان به مسائل آقای منتظری آشنایی داشتند و از طریق زندان با مهندس داوودی که تودهای بود و در سال ۱۳۴۹ با آقای سعیدی او را کشتند، رفت و آمد داشت و دوست آقای منتظری بود. نراقی به من گفت: با دکتر شریعتی رابطه دارید؟ گفتم: ما با هم قطع رابطه کردیم، با دکتر شریعتی دعوایمان شد و تمام خاطرات را پاره کرد و گفت میخواهم اصلا اسمت در زندگی من نباشد، ما درگیر شدیم. آقای نراقی این قضیه را میدانست. گفت: قضیه را برایم تعریف کن. گفتم: ضرورتی ندارد. احسان نراقی هم با دکتر درگیری داشت. گفت: نه برایم مهم است، میخواهم به کسی که خودش را متفکر میداند یک امتیاز منفی بدهم. گفتم: تو بد کاری میکنی، بالاخره مسلمان است. گفت: مگر من کافرم؟ گفتم: نه شما هم مسلمانید.
ایشان اجمالاً این ماجرا را نقل کرد و اصل حرف سر کاریابی بود. احسان نراقی آدم قوی بود، آقای مجد دست به سینه کنار او مینشست، ساعدی هم همینطور. دکتر ساعدی پزشک بود و در خیابان دلگشا مطب داشت، بیماران را مجانی ویزیت میکرد، دارو هم مجانی میداد. خیلی آدم خوبی بود.»
📸پروفسور فؤاد سِزگین، مورّخ و محقق تاریخ علمِ ترک درگذشت. کتاب معروف او «تاریخ نگارشهای عربی» است که در ایران هم ترجمه و منتشر شد. در مراسم تشییع او، اردوغان، رئیسجمهور ترکیه حاضر بود @ehsanname
🔹ماشین تایپ، از نمادهای نویسندگی است اما عمر طولانی ندارد. اولین بار مارک تواین «تام سایر» را در ۱۸۷۶ تایپشده به ناشر تحویل داد @ehsanname
📌تاریخچۀ ماشین تایپ اینجا
ibna.ir/fa/doc/longtrans/262765
📌تاریخچۀ ماشین تایپ اینجا
ibna.ir/fa/doc/longtrans/262765
🔸تبلیغ ماشین تایپ در یک نشریه آمریکایی در ۱۹۰۱، با مظفرالدین شاه. شاه قاجار در اولین سفر خود به اروپا، این ماشین تحریر را از پاریس خریده بود @ehsanname
🔖اعلانات: نشست رونمایی و نقد و بررسیِ رمان «پشت در بهشت»، عصر چهارشنبه ۱۳ تیر، خبرگزاری تسنیم @ehsanname
احساننامه
🌕امسال نوبل ادبیات نداریم @ehsanname در سال ۲۰۱۸ هیچ نویسندهای نوبل ادبیات نخواهد گرفت. این خبری است که روز پنجشنبه آکادمی سوئد که اهداکننده نوبل ادبیات است، اعلام کرد. ماجرا برمیگردد به رسوایی همسرِ خانم کاترینا فورستِنسِن، شاعر و عضو آکادمی که از نوامبر…
🌕نوبل جایگزین هم به بازار آمد
@ehsanname
لابد در جریان هستید که بعد از انتشار آن خبر شنیع، نوبل ادبیات ۲۰۱۸ رفت روی هوا. جریان از این قرار است که زمستان گذشته ۱۸ زن رفتند عارض شدند که مدیر یک باشگاه کتابخوانی در استکهلم آن کار دیگر میکند. دست بر قضا این آقا همسرِ یک خانم شاعر از آب درآمد که عضو آکادمی سوئد یعنی بانیِ نوبل ادبیات بود. چند نفر از اعضای آکادمی گفتند باید این خانم اخراج شود، بین علما اختلاف افتاد، چند نفر قهر کردند و استعفا دادند، خود آن خانم را پادشاه سوئد اخراج کرد، دبیر آکادمی در اعتراض به دخالت دیگران استعفا داد و خلاصه تعداد اعضای آکادمی از ۱۸ نفر، به ۱۱نفر رسید و از رسمیت افتاد و دیدند چه کاری است که وسط این هیر و ویری نوبل هم بدهند؟ قرار شد سال ۲۰۱۸ نوبل ادبیات اهدا نشود و به جایش سال بعدی دوتا نوبل بدهند که بعداً گفتند آن هم معلوم نیست و اصلاح وضعیت آکادمی خیلی کار میبرد.
از جنگ جهانی دوم تا به امروز، این اولینباری است که در نوبل ادبیات وقفه میافتد و برای همین، قضیه به روشنفکرهای سوئد بر خورد. حالا صد نفر از نویسندگان، بازیگرها، روزنامهنگارها و باقی اصحاب فرهنگ در سوئد بیانیهای امضا کردهاند که «نوبل را سقف بشکافیم و اعضا را براندازیم» و «نوبلی دیگر بیاید ساخت وزنو کادِمی» (متاسفانه آکادمی در این وزن جا نمیگیرد).
bit.ly/2NiQx4K
آنها آکادمی خودشان را راه انداختهاند و میخواهند نسخۀ خودشان از نوبل را ارایه کنند. روش کار اینطوری است که کتابدارهای سوئدی میتوانند هر نویسندهای از هر کجای دنیا را که حداقل ۲کتاب و یکیاش را در ۱۰سال اخیر نوشته، به عنوان نامزد معرفی کنند. اسامی نامزدها برای رأیگیری عمومی میرود روی سایت و بعد هیأت داورانی از اساتید دانشگاه گوتنبرگ یکی از ۴نویسندهای که بیشترین رأی را داشت انتخاب میکنند. نتیجه مثل هر سال در ماه اکتبر اعلام میشود و ۱۱ دسامبر و یک روز بعد از اعطای جایزه، این آکادمی تازهتأسیس منحل خواهد شد.
این روش رأیگیری اینترنتی البته برای ما ایرانیها خوب است که نمایندههای خودمان را بفرستیم جزو ۴تا. اما مشکل اصلی اینجاست که معلوم نیست بنیاد نوبل قبول میکند جایزه ۹۹۰هزار دلاری را به برندۀ نوبل جایگزین بدهد، یا نه؟ مسأله این است!
@ehsanname
📌خبر نوبل جایگزین را در گاردین بخوانید:
https://www.theguardian.com/books/2018/jul/02/alternative-nobel-literature-prize-planned-in-sweden
@ehsanname
لابد در جریان هستید که بعد از انتشار آن خبر شنیع، نوبل ادبیات ۲۰۱۸ رفت روی هوا. جریان از این قرار است که زمستان گذشته ۱۸ زن رفتند عارض شدند که مدیر یک باشگاه کتابخوانی در استکهلم آن کار دیگر میکند. دست بر قضا این آقا همسرِ یک خانم شاعر از آب درآمد که عضو آکادمی سوئد یعنی بانیِ نوبل ادبیات بود. چند نفر از اعضای آکادمی گفتند باید این خانم اخراج شود، بین علما اختلاف افتاد، چند نفر قهر کردند و استعفا دادند، خود آن خانم را پادشاه سوئد اخراج کرد، دبیر آکادمی در اعتراض به دخالت دیگران استعفا داد و خلاصه تعداد اعضای آکادمی از ۱۸ نفر، به ۱۱نفر رسید و از رسمیت افتاد و دیدند چه کاری است که وسط این هیر و ویری نوبل هم بدهند؟ قرار شد سال ۲۰۱۸ نوبل ادبیات اهدا نشود و به جایش سال بعدی دوتا نوبل بدهند که بعداً گفتند آن هم معلوم نیست و اصلاح وضعیت آکادمی خیلی کار میبرد.
از جنگ جهانی دوم تا به امروز، این اولینباری است که در نوبل ادبیات وقفه میافتد و برای همین، قضیه به روشنفکرهای سوئد بر خورد. حالا صد نفر از نویسندگان، بازیگرها، روزنامهنگارها و باقی اصحاب فرهنگ در سوئد بیانیهای امضا کردهاند که «نوبل را سقف بشکافیم و اعضا را براندازیم» و «نوبلی دیگر بیاید ساخت وزنو کادِمی» (متاسفانه آکادمی در این وزن جا نمیگیرد).
bit.ly/2NiQx4K
آنها آکادمی خودشان را راه انداختهاند و میخواهند نسخۀ خودشان از نوبل را ارایه کنند. روش کار اینطوری است که کتابدارهای سوئدی میتوانند هر نویسندهای از هر کجای دنیا را که حداقل ۲کتاب و یکیاش را در ۱۰سال اخیر نوشته، به عنوان نامزد معرفی کنند. اسامی نامزدها برای رأیگیری عمومی میرود روی سایت و بعد هیأت داورانی از اساتید دانشگاه گوتنبرگ یکی از ۴نویسندهای که بیشترین رأی را داشت انتخاب میکنند. نتیجه مثل هر سال در ماه اکتبر اعلام میشود و ۱۱ دسامبر و یک روز بعد از اعطای جایزه، این آکادمی تازهتأسیس منحل خواهد شد.
این روش رأیگیری اینترنتی البته برای ما ایرانیها خوب است که نمایندههای خودمان را بفرستیم جزو ۴تا. اما مشکل اصلی اینجاست که معلوم نیست بنیاد نوبل قبول میکند جایزه ۹۹۰هزار دلاری را به برندۀ نوبل جایگزین بدهد، یا نه؟ مسأله این است!
@ehsanname
📌خبر نوبل جایگزین را در گاردین بخوانید:
https://www.theguardian.com/books/2018/jul/02/alternative-nobel-literature-prize-planned-in-sweden
🔹بدتر از انتشار چنین آگهیهایی، این نکته است که چنین روشهای احمقانهای برای نویسنده شدن (لابد به نیت وام ۱۵میلیون تومانی!) مشتری دارد @ehsanname
🔹۴۵سال بعد از کودتای ۱۹۷۳ شیلی و قتل ویکتور خارا، خوانندۀ محبوب طرفدار آلنده، دادگاه ۸ افسر بازنشسته را برای قتل او به ۱۵سال زندان محکوم کرد @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎼 «به یاد میآرمت آماندا» ترانۀ عاشقانهای با صدا و گیتار ویکتور خارا. ویکتور خارا طرفدار آلنده بود و بعد از کودتای ۱۹۷۳ پینوشه، خارا را هم کشتند @ehsanname
📸 تصویری متفاوت از خانم لیلی گلستان در حرم امام رضا(ع). خانم گلستان عصر دوشنبه (۱۱ تیر) در کافه کتاب آفتاب، دیداری با خوانندگان مشهدی آثارش داشت - عکس از عابس قدسی @ehsanname
📸 وضعیت خانۀ معینالعلما، پدربزرگ دکتر محمد معین (استاد بزرگ ادبیات) در محله زرجوبِ رشت @ehsanname
✍روایت یک خبرنگار از این خانه
ibna.ir/fa/doc/report/262835
✍روایت یک خبرنگار از این خانه
ibna.ir/fa/doc/report/262835
Dasthaman
Fereydoun Moshiri
🎧شرف دست همین بس که نوشتن با اوست
خوشترین مایۀ دلبستگی من با اوست
@ehsanname
شعر و صدای #فريدون_مشيرى از آلبوم «شب شعر»
خوشترین مایۀ دلبستگی من با اوست
@ehsanname
شعر و صدای #فريدون_مشيرى از آلبوم «شب شعر»
🗓امروز (۱۴ تیر) دومین سالگرد درگذشت عباس کیارستمی است. دو نمونه از طرح جلدهای قدیمی او برای آثار دوستش احمدرضا احمدی را ببینید @ehsanname
احساننامه
🔹۴۵سال بعد از کودتای ۱۹۷۳ شیلی و قتل ویکتور خارا، خوانندۀ محبوب طرفدار آلنده، دادگاه ۸ افسر بازنشسته را برای قتل او به ۱۵سال زندان محکوم کرد @ehsanname
🔺یک کودتا، چند نویسنده
@ehsanname
✍احسان رضایی: این هفته، ۸ نظامی بازنشسته شیلی به اتهام دست داشتن در قتل ویکتور خارا، شاعر، خواننده و گیتاریست شیلیایی، در جریان کودتای ۱۹۷۳ ژنرال پینوشه در این کشور به ۱۵ سال زندان محکوم شدند. متهم نهم هم به خاطر پنهان کردن این قتل به ۵ سال زندان محکوم شد.
🔸ویکتور خارا (۱۹۳۲-۱۹۷۳) از طرفداران سالوادور آلنده بود که بعد از پیروزی آلنده در انتخابات ۱۹۷۰، به سراسر شیلی سفر کرد و کنسرتهایی در حمایت از دولت اجرا کرد. بعد از کودتا، ویکتور خارا را همراه دانشجویان دانشکده فنی دستگیر کردند و همراه ۵هزار نفر دیگر به استادیوم سانتیاگو (که حالا به نام خودش است) بردند و کشتند. سال ۲۰۰۹ که قبرش را نبش کردند، پزشکی قانونی اعلام کرد ویکتور خارا با شلیک ۴۴ گلوله به قتل رسیده. ۱۲ شکستگی در استخوانهای دستهای خارا هم گزارش شد.
🔹ویکتور خارا، تنها ادیبی نبود که اسمش با کودتای ۱۹۷۳ شیلی گره خورده. در مورد پابلو نرودا (۱۹۰۴-۱۹۷۳) هم این حدس مطرح است که کار، کار پینوشه است. این شاعر بزرگ و برنده نوبل ادبیات ۱۹۷۱ که میگویند شعرهایش صدای مردم آمریکای لاتین بود، از دوستان صمیمی آلنده بود. سال ۱۹۴۵ هر دو نماینده مجلس شدند شروع شد و در سال ۱۹۷۰ از کاندیداتوری ریاستجمهوری به نفع آلنده کنار رفت. در زمان آلنده سفیر شیلی در فرانسه بود. دو هفته بعد از کودتا، نرودا در پاریس در بیمارستان درگذشت. آن موقع گفتند علت مرگ، سرطان پروستات بوده، اما سال ۲۰۱۳ و با ادعای رانندۀ نرودا فرضیه مسمومیت او توسط عوامل پینوشه را مطرح کرد، نرودا را هم نبش قبر کردهاند و تحقیقات در موردش ادامه دارد.
🔸کودتای ژنرال پینوشه، ژنرال مرگ علیه آلنده، دستمایۀ خلق رمانهایی هم بوده است. گابریل گارسیا مارکز (۱۹۲۷-۲۰۱۴)، نویسنده معروف کلمبیایی و برنده نوبل ادبیات ۱۹۸۲ بعد از کودتا اعلام کرده بود تا پایان حکومت ژنرالها در شیلی، هرگز نخواهد نوشت. اما او دو سال بعد (۱۹۷۵) «پاییز پدرسالار» را منتشر کردکه در آن پینوشه را حسابی نواخته بود و عاقبت دیکتاتورها را برایش ترسیم کرده بود (این کتاب ۵ترجمه فارسی دارد). مارکز گزارش دقیقی هم از روز کودتا نوشته که در کتابی با عنوان «مرگ سالوادور آلنده» (و توسط یارتا یاران) به فارسی هم ترجمه شده.
🔹ایزابل آلنده (متولد ۱۹۴۲) دیگر نویسندهای است که سرنوشتش با این کودتا پیوند خورده. پدر او، پسرعموی سالوادور آلنده بود و بعد از کودتا، اسم ایزابل آلنده هم در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت؛ بنابراین او به ونزوئلا فرار کرد و ۱۳ سال در این کشور به حال تبعید به سر برد. او در أنجا اولین رمانش «خانه ارواح» را نوشت که سرنوشت چهار نسل از یک خانواده روایت میشود. کشور محل وقوع داستان ایزابل آلنده اسمی ندارد، اما در آنجا کودتایی علیه رئیسجمهور مردمی اتفاق میافتد که روایت هولناکش دقیقاً مشابه چیزی است که در شیلی گذشت.
🔸خوسه دونوسو (۱۹۲۴-۱۹۹۶)، دیگر نویسندۀ معروف شیلی هم بعد از کودتا به تبعیدی خودخواسته رفت و چند سالی را در مکزیک، آمریکا و اسپانیا گذراند، تا در ۱۹۸۱ به شیلی برگشت. او دو رمان دربارۀ کودتا دارد (که هر دو را استاد عبدالله کوثری به فارسی برگردانده). در «باغ همسایه» داستان یک استاد دانشگاه تبعیدشده از حکومت پینوشه را تعریف میکند که سعی دارد رمانی از کودتا بنویسد. در «حکومت نظامی» داستان یک گیتاریست را که کمی قبل از کودتا از شیلی خارج شده و سالها در پاریس با ترانههایش علیه پینوشه خوانده و حالا دیگر طاقت دوری ندارد و به وطن برمیگردد.
bit.ly/2MQxIEX
📸 عینک خورد و شکستۀ آلنده، حالا مجسمهای بزرگ در جلوی کاخ ریاستجمهوری شیلی شده است
@ehsanname
✍احسان رضایی: این هفته، ۸ نظامی بازنشسته شیلی به اتهام دست داشتن در قتل ویکتور خارا، شاعر، خواننده و گیتاریست شیلیایی، در جریان کودتای ۱۹۷۳ ژنرال پینوشه در این کشور به ۱۵ سال زندان محکوم شدند. متهم نهم هم به خاطر پنهان کردن این قتل به ۵ سال زندان محکوم شد.
🔸ویکتور خارا (۱۹۳۲-۱۹۷۳) از طرفداران سالوادور آلنده بود که بعد از پیروزی آلنده در انتخابات ۱۹۷۰، به سراسر شیلی سفر کرد و کنسرتهایی در حمایت از دولت اجرا کرد. بعد از کودتا، ویکتور خارا را همراه دانشجویان دانشکده فنی دستگیر کردند و همراه ۵هزار نفر دیگر به استادیوم سانتیاگو (که حالا به نام خودش است) بردند و کشتند. سال ۲۰۰۹ که قبرش را نبش کردند، پزشکی قانونی اعلام کرد ویکتور خارا با شلیک ۴۴ گلوله به قتل رسیده. ۱۲ شکستگی در استخوانهای دستهای خارا هم گزارش شد.
🔹ویکتور خارا، تنها ادیبی نبود که اسمش با کودتای ۱۹۷۳ شیلی گره خورده. در مورد پابلو نرودا (۱۹۰۴-۱۹۷۳) هم این حدس مطرح است که کار، کار پینوشه است. این شاعر بزرگ و برنده نوبل ادبیات ۱۹۷۱ که میگویند شعرهایش صدای مردم آمریکای لاتین بود، از دوستان صمیمی آلنده بود. سال ۱۹۴۵ هر دو نماینده مجلس شدند شروع شد و در سال ۱۹۷۰ از کاندیداتوری ریاستجمهوری به نفع آلنده کنار رفت. در زمان آلنده سفیر شیلی در فرانسه بود. دو هفته بعد از کودتا، نرودا در پاریس در بیمارستان درگذشت. آن موقع گفتند علت مرگ، سرطان پروستات بوده، اما سال ۲۰۱۳ و با ادعای رانندۀ نرودا فرضیه مسمومیت او توسط عوامل پینوشه را مطرح کرد، نرودا را هم نبش قبر کردهاند و تحقیقات در موردش ادامه دارد.
🔸کودتای ژنرال پینوشه، ژنرال مرگ علیه آلنده، دستمایۀ خلق رمانهایی هم بوده است. گابریل گارسیا مارکز (۱۹۲۷-۲۰۱۴)، نویسنده معروف کلمبیایی و برنده نوبل ادبیات ۱۹۸۲ بعد از کودتا اعلام کرده بود تا پایان حکومت ژنرالها در شیلی، هرگز نخواهد نوشت. اما او دو سال بعد (۱۹۷۵) «پاییز پدرسالار» را منتشر کردکه در آن پینوشه را حسابی نواخته بود و عاقبت دیکتاتورها را برایش ترسیم کرده بود (این کتاب ۵ترجمه فارسی دارد). مارکز گزارش دقیقی هم از روز کودتا نوشته که در کتابی با عنوان «مرگ سالوادور آلنده» (و توسط یارتا یاران) به فارسی هم ترجمه شده.
🔹ایزابل آلنده (متولد ۱۹۴۲) دیگر نویسندهای است که سرنوشتش با این کودتا پیوند خورده. پدر او، پسرعموی سالوادور آلنده بود و بعد از کودتا، اسم ایزابل آلنده هم در فهرست تحت تعقیب قرار گرفت؛ بنابراین او به ونزوئلا فرار کرد و ۱۳ سال در این کشور به حال تبعید به سر برد. او در أنجا اولین رمانش «خانه ارواح» را نوشت که سرنوشت چهار نسل از یک خانواده روایت میشود. کشور محل وقوع داستان ایزابل آلنده اسمی ندارد، اما در آنجا کودتایی علیه رئیسجمهور مردمی اتفاق میافتد که روایت هولناکش دقیقاً مشابه چیزی است که در شیلی گذشت.
🔸خوسه دونوسو (۱۹۲۴-۱۹۹۶)، دیگر نویسندۀ معروف شیلی هم بعد از کودتا به تبعیدی خودخواسته رفت و چند سالی را در مکزیک، آمریکا و اسپانیا گذراند، تا در ۱۹۸۱ به شیلی برگشت. او دو رمان دربارۀ کودتا دارد (که هر دو را استاد عبدالله کوثری به فارسی برگردانده). در «باغ همسایه» داستان یک استاد دانشگاه تبعیدشده از حکومت پینوشه را تعریف میکند که سعی دارد رمانی از کودتا بنویسد. در «حکومت نظامی» داستان یک گیتاریست را که کمی قبل از کودتا از شیلی خارج شده و سالها در پاریس با ترانههایش علیه پینوشه خوانده و حالا دیگر طاقت دوری ندارد و به وطن برمیگردد.
bit.ly/2MQxIEX
📸 عینک خورد و شکستۀ آلنده، حالا مجسمهای بزرگ در جلوی کاخ ریاستجمهوری شیلی شده است
📚نتایج اولین جایزه ادبی امسال: شانزدهمین جشنواره قلم زرین، این رمانها را به عنوان برگزیدۀ داستان بزرگسال (گیلداد) و قابل تقدیرهای رمان نوجوان انتخاب کرد @ehsanname
🔹محسن حسام مظاهری: داستان جنگ باید مثل خود جنگ باشد: قدرتمند، تلخ و ویرانگر. «هرس» (نسیم مرعشی) همه این ویژگیها را دارد.
تصادفاً مطالعه این کتاب همزمان شد باوقایع این روزهای خرمشهر. خرمشهر مثل نوال «هرس» است؛ که با جنگ ویران شد و دیگر به پیش از جنگش بازنگشت.
لعنت به جنگ که با هیچ قطعنامه و صلح و آتشبسی تمام نمیشود.
twitter.com/mohsenHmazaheri/status/1014351537701883904
تصادفاً مطالعه این کتاب همزمان شد باوقایع این روزهای خرمشهر. خرمشهر مثل نوال «هرس» است؛ که با جنگ ویران شد و دیگر به پیش از جنگش بازنگشت.
لعنت به جنگ که با هیچ قطعنامه و صلح و آتشبسی تمام نمیشود.
twitter.com/mohsenHmazaheri/status/1014351537701883904