🎬مستند «توران خانم»، ساختۀ رخشان بنیاعتماد و مجتبی میرطهماسب از زندگی توران میرهادی، ۲۶ تا ۲۸ خرداد در سایت hashure.com اکران میشود و عواید فروشش به شورای کتاب کودک میرسد @ehsanname
Hooshang Golshiri - sher Nima
🔸 در سالگرد درگذشت هوشنگ گلشیری (۱۶ خرداد) صدای او را بشنوید که شعر نیما را در شب ششم از شبهای شعر گوته، مهر ۱۳۵۶ میخواند @ehsanname
Naame 21
Nader Ebrahimi
🎧 در سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی (۱۶ خرداد) صدای او را بشنوید که نامه ۲۱ از کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» را میخواند @ehsanname
Naame 21
Payam Dehkordi
🎧 در سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی (۱۶ خرداد) نامه ۲۱ از کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» را با صدای پیام دهکردی بشنوید @ehsanname
📸 نمایی از کتابخانه و محل کار نادر ابراهیمی که بعد از تهدید خانم فرزانه منصوری، همسر ابراهیمی به سوزاندن آنها، بالاخره شهرداری منطقه ۶ قول داد که آن را حفظ و تبدیل به موزه کند @ehsanname
احساننامه
📸 گورستان خالد نبی در شمال گنبد کاووس آتش گرفت. این گورستان به خاطر سنگ قبرهای عمودی و اسرارآمیزش معروف است. علت آتشسوزی ظاهراً بیتوجهی مسافران بوده - عکس از ایرنا @ehsanname
📸 گورستان اسرارآمیز خالد نبی در شمال گنبد کاووس دوباره آتش گرفت. از سال پیش که این محوطه باستانی ثبت ملی شد، حفاظت از آن کمی بهتر شده - عکس از ایسنا @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📖چند روز مانده به جام جهانی چی بخوانیم؟ رمان «جام جهانی در جوادیه» داوود امیریان داستان فوتبالی جذابی است، مسابقه هم دارد
@ehsanname
@ghahremansho97
@ehsanname
@ghahremansho97
📘«نوش جان» نام کتابی است دربارۀ غذا و آشپزی افغانها - از توئیتر حسن کریمی @ehsanname
✍ یادداشتی در مجله معروف Nature توضیح میدهد که چرا متخصصان باید مطالب علمی را در قالب داستان ارایه بدهند.
@ehsanname
نویسندۀ این یادداشت خانم آماندا سی. نیهاس، بیولوژیست آمریکایی-استرالیایی است. او ضمن یادآوری این نکته که مغز داستانها را به خاطر میسپارد، تجارب شخصی خودش را ذکر کرده و نوشته است: «در طول پنج سالی که در دانشگاه استرالیا تحقیق کردم نمیخواستم فاصله خود را با مردم عادی بیشتر کنم چون احساس میکنم تمام هدف از تحقیقات علمی در جهت رفاه مردم است و اگر این تحقیقات به صورت کلمات تخصصی در مجلات تخصصیتر بماند، چه فایدهای برای مردم دارد؟ به نظر من داستان و ادبیات آنطور که در اذهان عمومی وجود دارد، آنقدرها هم از علوم فاصله ندارند. هر دو مطالب علمی و داستانی با هدف عمیق کردن نگاه و درک عمومی نسبت به زندگی نوشته میشوند. پس چرا باید این دو را از هم جدا نگه داشت؟»
📌اصل یادداشت را اینجا بخوانید:
https://www.nature.com/articles/d41586-018-05089-x
@ehsanname
نویسندۀ این یادداشت خانم آماندا سی. نیهاس، بیولوژیست آمریکایی-استرالیایی است. او ضمن یادآوری این نکته که مغز داستانها را به خاطر میسپارد، تجارب شخصی خودش را ذکر کرده و نوشته است: «در طول پنج سالی که در دانشگاه استرالیا تحقیق کردم نمیخواستم فاصله خود را با مردم عادی بیشتر کنم چون احساس میکنم تمام هدف از تحقیقات علمی در جهت رفاه مردم است و اگر این تحقیقات به صورت کلمات تخصصی در مجلات تخصصیتر بماند، چه فایدهای برای مردم دارد؟ به نظر من داستان و ادبیات آنطور که در اذهان عمومی وجود دارد، آنقدرها هم از علوم فاصله ندارند. هر دو مطالب علمی و داستانی با هدف عمیق کردن نگاه و درک عمومی نسبت به زندگی نوشته میشوند. پس چرا باید این دو را از هم جدا نگه داشت؟»
📌اصل یادداشت را اینجا بخوانید:
https://www.nature.com/articles/d41586-018-05089-x
افسوس که غم چهره من کاهی کرد
فریاد که روز عمر کوتاهی کرد
ما را غم بی عنایتیهای تو کُشت
وقت است اگر عنایتی خواهی کرد
@ehsanname
🙏در حال و هوای شب قدر: رباعی خواجه عبدالله مروارید با خط میرعماد
فریاد که روز عمر کوتاهی کرد
ما را غم بی عنایتیهای تو کُشت
وقت است اگر عنایتی خواهی کرد
@ehsanname
🙏در حال و هوای شب قدر: رباعی خواجه عبدالله مروارید با خط میرعماد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔸«بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است» شعری از #محمود_درویش شاعر بزرگ فلسطینی @ehsanname
🔖اعلانات: یادبود دکتر مجید ساسانی که جوان افتاد، فردا ساعت۶، دانشگاه تهران @ehsanname
📌دربارۀ مجید، یادداشت بهمن دارالشفایی: t.me/bahmanshafa/4993
و یادداشت احسان رضایی: instagram.com/p/BiPjUk0hytn
📌دربارۀ مجید، یادداشت بهمن دارالشفایی: t.me/bahmanshafa/4993
و یادداشت احسان رضایی: instagram.com/p/BiPjUk0hytn
1228.قفسه روشن (قسمت دوازدهم)
Mohammad Amin Chitgaran
دوستان شب بخير
شماره هزار و دویست و بیست و هشتم
۱۸ خرداد ۱۳۹۷
مجموعهی «#قفسه_روشن (۱۲)»
کتاب «#شهرزاد_خسته_س»
نویسنده: #احسان_رضایی
اجرا : #محمدامین_چیت_گران
#داستان_شب :
@dastaneshab
شماره هزار و دویست و بیست و هشتم
۱۸ خرداد ۱۳۹۷
مجموعهی «#قفسه_روشن (۱۲)»
کتاب «#شهرزاد_خسته_س»
نویسنده: #احسان_رضایی
اجرا : #محمدامین_چیت_گران
#داستان_شب :
@dastaneshab
Forwarded from احساننامه
🔹ذبیحالله منصوری، مترجم معروف، به پیشگویی علاقه داشت و از جمله زمان مرگ خودش را حدس زده بود. در این مصاحبه، که آبان ۱۳۵۲ انجام شده، میگوید ۴سال دیگر. منصوری عاقبت در ۱۹ خرداد ۱۳۶۵ درگذشت @ehsanname
📚 ذبیحالله منصوری و معجزه بسط
@ehsanname
در مقدمۀ ترجمه «لولیتا» نوشت: «من برای این که کوچکترین اشکال در فهم مضامین کتاب به وجود نیاید، ترجمه را منبسط کردم و صریح میگویم که اگر کتاب را تحتاللفظی ترجمه کنند، به مناسبت سبک انشای مخصوص نویسنده، خوانندۀ فارسیزبان حتی یک صفحه از مضامین کتاب را نخواهد فهمید. در ترجمۀ این کتاب، سطری از قلم نیفتاده اما چیزهایی به عنوان توضیح مترجم و گاهی جهت منبسط کردن ترجمه، به قصد این که خواننده بهتر بفهمد، بر آن افزوده شده است.» همین هنر منبسط کردن با قلم جادویی فرانسویاش بود که از مقاله یا جزوههایی چندده صفحهای، خوراک پاورقیهای چندسالهاش را میساخت. بعدِ مرگش کریم امامی نشان داد چطور فقط همین یک جملۀ «فرزند چهارمش به دنیا آمد» از «استالین»ِ ایزاک دویچر را در «تزار سرخ» تبدیل به نمایشنامهای ۶صفحهای کرده که پر از توصیف فضای اتاق و حیاط خانه و وضعیت اقتصادی خانواده است، پدر و مادر جوزف استالین در آن شخصیتپردازی شدهاند، و حتی کاراکتر قابله با اسم و مشخصات در آن آمده.
بلد بود چطور از مقالۀ ۱۵صفحهای هانری کربن دربارۀ ملاصدرا، کتابی ۴۰۰صفحهای بیرون بکشد. وقتی هم فهمیدند و قضیه را به رویش آوردند که این بحثها در کتاب کربن نبوده، اول از همه پرسید: «مگر کربن زنده است؟» بعد هم گفت: «نبوده باشد. کربن نتوانسته این را پیدا کند، من پیدا کردم. اسم خودش را هم آوردم که حقی از او ضایع نشود.» از ۳۱۲صفحه «شیعه امامیه» که فقط ۲۴صفحهاش دربارۀ زندگی امام ششم بود، ۶۲۱صفحه «مغز متفکر جهان شیعه» را ترجمه کرد. میگفت کتاب را «مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ» منتشر کرده. با چه مکافاتی به اصلش رسیدند. محقق سمجی از تهران پاشد رفت فرانسه و کتابفروشیها و کتابخانههای پاریس را دنبالش گشت، اما سرنخی هم پیدا نکرد. بعد نامه نوشت به اسلامشناسهای فرانسوی تا دست آخر، یکی گفت که در «شیعه امامیه» مقالهای کوتاه در این باره نوشته است. همان شده بود ۶۰۰صفحه «مغز متفکر جهان شیعه». سراغ منصوری که رفتند، گفت کتابش فقط حاصل ترجمه از یک منبع نبوده، و از تحقیق و تتبع در «الله كامن ولث» تالیف پطرز، استاد و صاحب کرسی تاریخ خاور نزدیک در دانشگاه نیویورک و «۶۵سال در بازداشتگاه انگلیس» حبیبالله نوبخت در روزنامه «پارس» شیراز هم استفاده کرده. یکی دیگر باید تا نیویورک میرفت تا پطرز را پیدا کند.
«تیمور جهان گشا»ی «سپید و سیاه» هم وضعی از این بهتر نداشت. «خاطرات تیمور لنگ به قلم خود او، نوشتۀ مارسل بریون عضو فرهنگستان فرانسه» دل نخستوزیر وقت را ربود. هویدا از بهزادی سردبیر خواست اصل فرانسۀ کتاب را برایش بفرستند. بعد از سر دواندنهای مدام منصوری و پیگیریهای مصرانۀ نخستوزیر، بالاخره از جزوهای سی، چهل صفحهای رونمایی شد با فونت درشت مخصوص کودکان، که ترجمهاش ۶۰ شمارۀ پیاپی از پاورقیهای مجله را ساخته بود. به بهزادی گفت: «که رستم یلی بود در سیستان» بعد یکی از آن خندههای معروفش کرد که دهانش تابناگوش باز میشد اما صدایی از آن بیرون نمیآمد و قسم خورد که «به سر مبارک، یک کلمه از آنچه دربارۀ تیمور نوشتم خلاف نیست.»
خوانندهها بی توجه به این شعبدهها، حرف او را از هر کتاب و منبع دیگری بیشتر قبول داشتند. اسمش و نثرش مهرۀ مار داشت. حتی به «دانستنیها» معترض شدند که چرا قتل خواجه نظامالملک را جور دیگری غیر از آنچه در «خداوند الموت» آمده، نوشته است. کشفیات منحصر به فرد منصوری از زندگی ابنسینا را تا فرانسه پیش استادان تاریخ پزشکی بردند تا نشانههای حیرت را در چهرههایشان ببینند؛ بعد هم در جواب این سوال که «محقق این پژوهشها وابسته به کدام دانشگاه است؟»، خیلی ساده گفتند: «دانشگاه عشق و پشتکار». یک بار که میخواستند «سپید و سیاه» را توقیف کنند و بهزادی به هرکه میشناخت رو انداخته بود و به جایی نرسیده بود، دست آخر گره کار به دست رئیس مجلس باز شد که میخواست ببیند «سرنوشت عشاق نامدار» در شمارۀ بعد به کجا میکشد. حتی از دربار رضاخانی هم پیجوی پاورقی مترلینگش شدند؛ چند روزی مریض شده و گوشۀ خانه افتاده و پاورقی معطل مانده بود؛ آگهی «کوشش» را (که از شهربانی میرسید) قطع کردند که «پس مترلینگش کو؟»، و از تحریریه دنبالش فرستادند که «بیا، شاه منتظر است.» ناشرها هم همینها را میدیدند که با کیسۀ پول به دفتر خواندنیها میرفتند تا او از میان گونی مجلات دور و بر، یک دورۀ «خواندنیها» یا «سپید و سیاه» بهشان بدهد که پاورقی تویش را کپی بگیرند و کتاب کنند. موریس مترلینگ بود یا الکساندر دوما یا میکا والتاری، فرقی نداشت. هیچ کدام بدون اسم منصوری نمیفروختند!
bit.ly/2HwztE9
✍️ سیداحسان عمادی، ماهنامه «همشهری داستان» شماره ۵۶ (خرداد ۹۴)
@ehsanname
در مقدمۀ ترجمه «لولیتا» نوشت: «من برای این که کوچکترین اشکال در فهم مضامین کتاب به وجود نیاید، ترجمه را منبسط کردم و صریح میگویم که اگر کتاب را تحتاللفظی ترجمه کنند، به مناسبت سبک انشای مخصوص نویسنده، خوانندۀ فارسیزبان حتی یک صفحه از مضامین کتاب را نخواهد فهمید. در ترجمۀ این کتاب، سطری از قلم نیفتاده اما چیزهایی به عنوان توضیح مترجم و گاهی جهت منبسط کردن ترجمه، به قصد این که خواننده بهتر بفهمد، بر آن افزوده شده است.» همین هنر منبسط کردن با قلم جادویی فرانسویاش بود که از مقاله یا جزوههایی چندده صفحهای، خوراک پاورقیهای چندسالهاش را میساخت. بعدِ مرگش کریم امامی نشان داد چطور فقط همین یک جملۀ «فرزند چهارمش به دنیا آمد» از «استالین»ِ ایزاک دویچر را در «تزار سرخ» تبدیل به نمایشنامهای ۶صفحهای کرده که پر از توصیف فضای اتاق و حیاط خانه و وضعیت اقتصادی خانواده است، پدر و مادر جوزف استالین در آن شخصیتپردازی شدهاند، و حتی کاراکتر قابله با اسم و مشخصات در آن آمده.
بلد بود چطور از مقالۀ ۱۵صفحهای هانری کربن دربارۀ ملاصدرا، کتابی ۴۰۰صفحهای بیرون بکشد. وقتی هم فهمیدند و قضیه را به رویش آوردند که این بحثها در کتاب کربن نبوده، اول از همه پرسید: «مگر کربن زنده است؟» بعد هم گفت: «نبوده باشد. کربن نتوانسته این را پیدا کند، من پیدا کردم. اسم خودش را هم آوردم که حقی از او ضایع نشود.» از ۳۱۲صفحه «شیعه امامیه» که فقط ۲۴صفحهاش دربارۀ زندگی امام ششم بود، ۶۲۱صفحه «مغز متفکر جهان شیعه» را ترجمه کرد. میگفت کتاب را «مرکز مطالعات اسلامی استراسبورگ» منتشر کرده. با چه مکافاتی به اصلش رسیدند. محقق سمجی از تهران پاشد رفت فرانسه و کتابفروشیها و کتابخانههای پاریس را دنبالش گشت، اما سرنخی هم پیدا نکرد. بعد نامه نوشت به اسلامشناسهای فرانسوی تا دست آخر، یکی گفت که در «شیعه امامیه» مقالهای کوتاه در این باره نوشته است. همان شده بود ۶۰۰صفحه «مغز متفکر جهان شیعه». سراغ منصوری که رفتند، گفت کتابش فقط حاصل ترجمه از یک منبع نبوده، و از تحقیق و تتبع در «الله كامن ولث» تالیف پطرز، استاد و صاحب کرسی تاریخ خاور نزدیک در دانشگاه نیویورک و «۶۵سال در بازداشتگاه انگلیس» حبیبالله نوبخت در روزنامه «پارس» شیراز هم استفاده کرده. یکی دیگر باید تا نیویورک میرفت تا پطرز را پیدا کند.
«تیمور جهان گشا»ی «سپید و سیاه» هم وضعی از این بهتر نداشت. «خاطرات تیمور لنگ به قلم خود او، نوشتۀ مارسل بریون عضو فرهنگستان فرانسه» دل نخستوزیر وقت را ربود. هویدا از بهزادی سردبیر خواست اصل فرانسۀ کتاب را برایش بفرستند. بعد از سر دواندنهای مدام منصوری و پیگیریهای مصرانۀ نخستوزیر، بالاخره از جزوهای سی، چهل صفحهای رونمایی شد با فونت درشت مخصوص کودکان، که ترجمهاش ۶۰ شمارۀ پیاپی از پاورقیهای مجله را ساخته بود. به بهزادی گفت: «که رستم یلی بود در سیستان» بعد یکی از آن خندههای معروفش کرد که دهانش تابناگوش باز میشد اما صدایی از آن بیرون نمیآمد و قسم خورد که «به سر مبارک، یک کلمه از آنچه دربارۀ تیمور نوشتم خلاف نیست.»
خوانندهها بی توجه به این شعبدهها، حرف او را از هر کتاب و منبع دیگری بیشتر قبول داشتند. اسمش و نثرش مهرۀ مار داشت. حتی به «دانستنیها» معترض شدند که چرا قتل خواجه نظامالملک را جور دیگری غیر از آنچه در «خداوند الموت» آمده، نوشته است. کشفیات منحصر به فرد منصوری از زندگی ابنسینا را تا فرانسه پیش استادان تاریخ پزشکی بردند تا نشانههای حیرت را در چهرههایشان ببینند؛ بعد هم در جواب این سوال که «محقق این پژوهشها وابسته به کدام دانشگاه است؟»، خیلی ساده گفتند: «دانشگاه عشق و پشتکار». یک بار که میخواستند «سپید و سیاه» را توقیف کنند و بهزادی به هرکه میشناخت رو انداخته بود و به جایی نرسیده بود، دست آخر گره کار به دست رئیس مجلس باز شد که میخواست ببیند «سرنوشت عشاق نامدار» در شمارۀ بعد به کجا میکشد. حتی از دربار رضاخانی هم پیجوی پاورقی مترلینگش شدند؛ چند روزی مریض شده و گوشۀ خانه افتاده و پاورقی معطل مانده بود؛ آگهی «کوشش» را (که از شهربانی میرسید) قطع کردند که «پس مترلینگش کو؟»، و از تحریریه دنبالش فرستادند که «بیا، شاه منتظر است.» ناشرها هم همینها را میدیدند که با کیسۀ پول به دفتر خواندنیها میرفتند تا او از میان گونی مجلات دور و بر، یک دورۀ «خواندنیها» یا «سپید و سیاه» بهشان بدهد که پاورقی تویش را کپی بگیرند و کتاب کنند. موریس مترلینگ بود یا الکساندر دوما یا میکا والتاری، فرقی نداشت. هیچ کدام بدون اسم منصوری نمیفروختند!
bit.ly/2HwztE9
✍️ سیداحسان عمادی، ماهنامه «همشهری داستان» شماره ۵۶ (خرداد ۹۴)
📚 آماری عجیب از ترجمههای مکرر و همزمان: در سه سال اخیر ۳۳ ناشر مختلف از ۱۲ رمان جوجو مویز، ۱۱۳ ترجمه مختلف عرضه کردهاند! @ehsanname
📌گزارش هادی حسینینژاد:
ibna.ir/fa/doc/report/261931
📌گزارش هادی حسینینژاد:
ibna.ir/fa/doc/report/261931
🕓 ساعت تاریخی عمارت شمسالعماره تهران که برای چند دهه روی ۶ و ۱۰ دقیقه مانده بود، دوباره و از شهریور راه خواهد افتاد.
@ehsanname
✍️احسان رضایی: عمارت شمس العماره، با ۵ طبقه و ۳۵ متر ارتفاع، اولین ساختمان بلندمرتبه (برج) تهران بود که زمان ناصرالدین شاه ساخته شد. نام عمارت را به دلیل واقع شدن در سمت شرقی کاخ گلستان، جایی که خورشید از آن سمت طلوع میکند، «شمس العماره» گذاشتند. ساعت این عمارت را ملکه ویکتوریا در سال ۱۲۵۲ (ظاهراً همراه با ساعت قدیمیِ حرم حضرت عبدالعظیم) به ناصرالدین شاه هدیه کرد. ساعت پیشکشی بر بلندای شمسالعماره نصب شد و صدای ناقوسش، همهٔ تهران کوچک آن روز را از گذر زمان آگاه میکرد و به عنوان ابزاری برای تنظیم وقت به کار میرفت. حتی گاهی وقایع تاریخی را با ذکر صدای زنگ آن یادداشت کردهاند (مثلاً «سه سال در ایران»، دکتر فوریه، ترجمه عباس اقبال، ص ۲۳۲).
این ساعت آنقدر معروف بود که داستانهایی هم برایش ساخته بودند. میگفتند در برج ساعت یک جفت جغد زندگی میکنند که هر وقت این دو جغد بیرون بیایند، سلطنت تغییر میکند. زمان کشته شدن ناصرالدین شاه، جغدها سه روز بیرون از لانهشان بودند و روز سوم شاه تیر خورد. این دو جغد روزهای ۱۶ تا ۱۹ شهریورماه ۱۳۲۰ هم از لانه بیرون آمدند و در شهر میگشتند تا متفقین به ایران حمله کردند و رضاخان برکنار شد (جعفر شهری در «طهران قدیم»، جلد اول، ص ۱۰۷، می گوید خودش این جغدها را در شهریور ۱۳۲۰ دیده).
حتی برای این ساعت شعرهایی گفتهاند. از جمله سرودۀ استاد محمد محیط طباطبایی (مندرج در مجله «محیط»، شماره ۱، شهریور ۱۳۲۱، ص ۵۷ تا ۶۰):
bit.ly/2sIAMva
شب تیره رسید از ره دوباره/ بجای خور پدید آمد ستاره
دلم میجوید از عالم کناره/ ز بام ارگ میگوید نقاره
بزن ای ساعت شمس العماره! ...
بزن! تا چرخ در گشتن شتابد/ بزن! تا ماه از گردون بتابد
بزن! تا دل در آغوشم بخوابد/ چو خفته کودکی در گاهواره
بزن ای ساعت شمس العماره! ...
بزن! تا اختری از نو برآید/ بزن! تا روزگاری خوشتر آید
بزن! تا شهریاری دیگر آید/ گشاید از کمر خونین ستاره
بزن ای ساعت شمس العماره!...
برای خاطر شبزندهداری/ جوانی، بینوایی، دلفگاری
غریبی، ناخوشی، بی غمگساری/ محصلشاعری، دل پاره پاره
بزن ای ساعت شمسالعماره
بعضی منابع نوشتهاند به خاطر شکایت اهالی قصر به ناصرالدین شاه از صدای بلند ساعت آن را تعمیر کردند و همان دستکاری خرابش کرد، اما شعر بالا را محیط طباطبایی در آبان ۱۳۰۴ گفته بود و معلوم است در آن زمان ساعت مرتب و به قول شاعر «با شماره» (زنگهایی به عدد هر ساعت) مینواخته ولی در زمان انتشار شعر، یعنی شهریور ۱۳۲۱ دیگر ساعت از کار افتاده بوده. مرحوم جعفر شهری هم در دوران کودکی صدای این ساعت را شنیده: «آنچه که در کودکی به سمع این نگارنده رسید ... در شبها و خلوتیها به گوش میرسید» («تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم»، ج ۳، ص ۲۳۵) بنابراین ساعت حداقل تا ۱۳۰۴ کار میکرده. بعد کم کم ساعت بزرگ شهر از کار افتاده بود و لابهلای بوق ماشینها کسی سراغش را نگرفت. تا اینکه در سال ۱۳۹۱ و برای ثبت مجموعه کاخ گلستان در میراث جهانی یونسکو این ساعت دوباره تعمیر شد و از ۲۲ آبان ۹۱، دوباره صدای ساعت درآمد.
📸گزارش تصویری تعمیر ساعت در سال ۱۳۹۱ را اینجا ببینید:
farsnews.com/imgrep.php?nn=13910225001667
🎼صدای ساعت شمس العماره را هم اینجا بشنوید:
yjc.ir/fa/news/4159260/
آن بار هم ساعت فقط ۱۰ ماه کار کرد و بعد به خاطر نپرداختن ماهی ۵۰۰هزار تومان هزینه نگهداری دوباره از کار افتاد (گزارش صدرا محقق در روزنامه «شرق» ۱۷ شهریور ۱۳۹۲، ص ۶). حالا خبر جدید این است که مدیریت کاخ گلستان میخواهد این ساعت تاریخی را دوباره راه بیاندازد. به گفتۀ مسعود نصرتی، مدیر کاخ گلستان برای راه اندازی این ساعت از دو سال پیش ۳۰ میلیون تومان هزینه شده و هزینه نگهداری آن هم ماهی ۱۵ میلیون تومان است.
mehrnews.com/news/4313150/
@ehsanname
✍️احسان رضایی: عمارت شمس العماره، با ۵ طبقه و ۳۵ متر ارتفاع، اولین ساختمان بلندمرتبه (برج) تهران بود که زمان ناصرالدین شاه ساخته شد. نام عمارت را به دلیل واقع شدن در سمت شرقی کاخ گلستان، جایی که خورشید از آن سمت طلوع میکند، «شمس العماره» گذاشتند. ساعت این عمارت را ملکه ویکتوریا در سال ۱۲۵۲ (ظاهراً همراه با ساعت قدیمیِ حرم حضرت عبدالعظیم) به ناصرالدین شاه هدیه کرد. ساعت پیشکشی بر بلندای شمسالعماره نصب شد و صدای ناقوسش، همهٔ تهران کوچک آن روز را از گذر زمان آگاه میکرد و به عنوان ابزاری برای تنظیم وقت به کار میرفت. حتی گاهی وقایع تاریخی را با ذکر صدای زنگ آن یادداشت کردهاند (مثلاً «سه سال در ایران»، دکتر فوریه، ترجمه عباس اقبال، ص ۲۳۲).
این ساعت آنقدر معروف بود که داستانهایی هم برایش ساخته بودند. میگفتند در برج ساعت یک جفت جغد زندگی میکنند که هر وقت این دو جغد بیرون بیایند، سلطنت تغییر میکند. زمان کشته شدن ناصرالدین شاه، جغدها سه روز بیرون از لانهشان بودند و روز سوم شاه تیر خورد. این دو جغد روزهای ۱۶ تا ۱۹ شهریورماه ۱۳۲۰ هم از لانه بیرون آمدند و در شهر میگشتند تا متفقین به ایران حمله کردند و رضاخان برکنار شد (جعفر شهری در «طهران قدیم»، جلد اول، ص ۱۰۷، می گوید خودش این جغدها را در شهریور ۱۳۲۰ دیده).
حتی برای این ساعت شعرهایی گفتهاند. از جمله سرودۀ استاد محمد محیط طباطبایی (مندرج در مجله «محیط»، شماره ۱، شهریور ۱۳۲۱، ص ۵۷ تا ۶۰):
bit.ly/2sIAMva
شب تیره رسید از ره دوباره/ بجای خور پدید آمد ستاره
دلم میجوید از عالم کناره/ ز بام ارگ میگوید نقاره
بزن ای ساعت شمس العماره! ...
بزن! تا چرخ در گشتن شتابد/ بزن! تا ماه از گردون بتابد
بزن! تا دل در آغوشم بخوابد/ چو خفته کودکی در گاهواره
بزن ای ساعت شمس العماره! ...
بزن! تا اختری از نو برآید/ بزن! تا روزگاری خوشتر آید
بزن! تا شهریاری دیگر آید/ گشاید از کمر خونین ستاره
بزن ای ساعت شمس العماره!...
برای خاطر شبزندهداری/ جوانی، بینوایی، دلفگاری
غریبی، ناخوشی، بی غمگساری/ محصلشاعری، دل پاره پاره
بزن ای ساعت شمسالعماره
بعضی منابع نوشتهاند به خاطر شکایت اهالی قصر به ناصرالدین شاه از صدای بلند ساعت آن را تعمیر کردند و همان دستکاری خرابش کرد، اما شعر بالا را محیط طباطبایی در آبان ۱۳۰۴ گفته بود و معلوم است در آن زمان ساعت مرتب و به قول شاعر «با شماره» (زنگهایی به عدد هر ساعت) مینواخته ولی در زمان انتشار شعر، یعنی شهریور ۱۳۲۱ دیگر ساعت از کار افتاده بوده. مرحوم جعفر شهری هم در دوران کودکی صدای این ساعت را شنیده: «آنچه که در کودکی به سمع این نگارنده رسید ... در شبها و خلوتیها به گوش میرسید» («تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم»، ج ۳، ص ۲۳۵) بنابراین ساعت حداقل تا ۱۳۰۴ کار میکرده. بعد کم کم ساعت بزرگ شهر از کار افتاده بود و لابهلای بوق ماشینها کسی سراغش را نگرفت. تا اینکه در سال ۱۳۹۱ و برای ثبت مجموعه کاخ گلستان در میراث جهانی یونسکو این ساعت دوباره تعمیر شد و از ۲۲ آبان ۹۱، دوباره صدای ساعت درآمد.
📸گزارش تصویری تعمیر ساعت در سال ۱۳۹۱ را اینجا ببینید:
farsnews.com/imgrep.php?nn=13910225001667
🎼صدای ساعت شمس العماره را هم اینجا بشنوید:
yjc.ir/fa/news/4159260/
آن بار هم ساعت فقط ۱۰ ماه کار کرد و بعد به خاطر نپرداختن ماهی ۵۰۰هزار تومان هزینه نگهداری دوباره از کار افتاد (گزارش صدرا محقق در روزنامه «شرق» ۱۷ شهریور ۱۳۹۲، ص ۶). حالا خبر جدید این است که مدیریت کاخ گلستان میخواهد این ساعت تاریخی را دوباره راه بیاندازد. به گفتۀ مسعود نصرتی، مدیر کاخ گلستان برای راه اندازی این ساعت از دو سال پیش ۳۰ میلیون تومان هزینه شده و هزینه نگهداری آن هم ماهی ۱۵ میلیون تومان است.
mehrnews.com/news/4313150/