احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
Forwarded from احسان‌نامه
To ra Man chashm dar raham
Ghazale Alizade
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای غزاله علیزاده. از این داستان‌نویس دکلمه شعر «داروگ» نیما هم به جا مانده @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
To ra Man chashm dar raham
Esameil Jannati
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای اسماعیل جنتی و آهنگسازی بهرام دهقانیار از آلبوم «او را صدا بزن» (۱۳۷۴) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
Shabahengam
Khosro Shakibayi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای خسرو شکیبایی و آهنگسازی هوشنگ کامکار از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
Shabahengam
Bijan Kamkar
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز بیژن کامکار و همراهی گروه کامکارها از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
To ra Man chashm dar raham
Soheil Nafisi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز و گیتارِ سهیل نفیسی از آلبوم «چنگ و سرود» (۱۳۹۰) @ehsanname
در باب غلط‌نویسی جوان‌های امروز
@ehsanname
کتاب «آدم ما در قاهره» تازه‌ترین اثر محمد قائد، بازنویسی خاطرات دکتر قاسم غنی از ماموریت سال ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ قاهره (برای طلاق فوزیه، بازگرداندن جسد رضاخان و پس گرفتن جواهرات سلطنتی) است. در بخش‌هایی از مقدمه کتاب، محمد قائد در بررسی ویژگی‌های نثری این طبیبِ ادیبِ دیپلماتِ مصحح دیوان حافظ، گریزی هم به نقدهای وارد به نثر جوانان هم می‌زند و نکاتی می‌گوید که خواندنش خالی از لطف نیست:

🔹بزرگترها عادت دارند و حتی لازم می‌بینند جوانها را سرزنش کنند که از پیشینیهٔ زبان فارسی و مفاخر ادبی کشور خویش آگاهی ندارند و حواسشان دنبال زرق و برق مغرب زمین و نوشته‌های مهملی است زیر عنوان شعر و ادبیات نو، و کامنت‌گذاری در اینترنت. بزرگترها معمولاً استحضار دارند که این تمام واقعیت نیست اما عادت دارند خودشان را به آن راه بزنند زیرا تجاهل العارف را برای وعظ و نصیحت لازم می‌بینند، و بزرگتر اگر نصیحت نکند بزرگتر نیست.
محمدتقی بهار، در تعریضی تند به میرزاده عشقی، نوشت جوانهای پس از انقلاب مشروطیت، یعنی نسل به اصطلاح جدید، به برکت تجدد "از همان کودکی" شروع به "سیگار کشیدن و عرق خوردن و فحش دادن و روزنامه خواندن و شعر مهمل گفتن" می‌کنند. نمی‌دانیم بهار اهل آشامیدن هم بود یا نه، اما نشریه بیرون می‌داد و زمانی که یک جریده‌نگار او را متهم به تدخین افیون کرد باران ناسزا بر سر طرف و والده‌اش باراند. در هر حال، به عنوان دارندهٔ لقب ملک‌الشعرای موروثی، فارسی را غلط استعمال نمی‌کرد.

🔹منتقدانی سخت می‌گیرند که از فعل داشتن نباید برای دریافت نامه و پیام و مکالمهٔ تلفنی و برداشتن و گرفتن و خوردن و خریدن استفاده کرد و "ناهار را داشته باشیم" به نظرشان قابل تعقیب کیفری است، گرچه بین دریافت کردن یا
دریافت داشتن نامه و نامه داشتن از زمین تا آسمان تفاوت نیست و عرفاً همه‌فهم است (نامه دارید، تلفن دارید). فعلی مرکب خلاصه شده است. در هر حال، این یکی در نثر [قاسم] غنی نوبر است: "تعجب داشتم." بسیاری قالبهای بیانی که امروز نتیجهٔ سهل‌انگارى جریده‌نگاران و کم‌سوادی کاربران جوان اینترنت تلقی می‌شود، بدتر از همه "را"ی نابجا و مغایر نحو زبان و مخلّ معنی، در نثر قلمزنان نسلهای پیش هم به چشم می‌خورد. اما کمتر منتقدی به خودش اجازه می‌دهد به سنگین‌وزنهایی کلاسیک در حد عبدالله مستوفی و قاسم غنی و مهدیقلی هدایت و محمدعلی جمالزاده و علی‌اکبر دهخدا همان اندازه سخت بگیرد که به معاصران جوجه‌وزن خویش.
غنی با حشو قبیح و تکراری زائد می‌نویسد "ظهر اشخاص ذیل به ناهار دعوت دارند که در سفارت ناهار می‌زنند." استعمال فعل زدن برای مهمانی رسمی در نوشتهٔ هفتاد سال پیشِ ادیب فاضل و ستارهٔ آسمان ادب متولد قرن نوزدهم. جوان غیرفاضل امروزی اگر ناپرهیزی کند یک فروند همبر خفن بزند به بدن، فغان سره‌گرایان و داد پرستندگان زبان معیار و هوار منتقدان انحراف زبان بلند است که یک مشت جوانکِ از مکتب‌گریختهٔ جریده‌نگار با گرته‌برداری‌شان زبان فخیم و فاخرمان را تباہ کردند.

🔹قاسم غنی چند سال پیش از قتل ناصرالدین شاه زاده شد و در دههٔ آخر قرن نوزدهم به مکتب رفت. فارسی نوشتن او محصول عصری بود که معرکه‌گیرها در حسرتش آه جگرسوز می‌کشند و به چیزی که اسمش را مدرنیزاسیون گذاشته‌اند لعنت می‌فرستند: "ساعت ۷ کیف را درست کردم. خداحافظی نموده، ساعت ده و نیم به مطار رفته، ۱۲ حرکت کرد. طیاره جای پنجاه و دو نفر دارد با هفت نفر عملهٔ طیاره." در فارسی امروزی، چمدان را می‌بندند و ساک و کیف را آماده می‌کنند؛ خداحافظی نمودنی نیست؛ به مطار می‌گویند فرودگاه؛ جملهٔ حرکت طیارہ باید با فاعلی جدید و متفاوت شروع شود، و هواپیما خدمه دارد نه عمله.
خواهند گفت فارسی در آن روزگار غیر از زبان امروزی بود. پس برای از دست رفتن چه چیزی آه می‌کشند و چرا نسلهای بعدی را به گناه "گرته‌برداری" ملامت می‌کنند؟ انواع سبک در شعر وجود داشت اما نثر را تقریباً همه عین هم و به همین شلختگی و حتی بدتر می‌نوشتند.

🔹از نظر شکل و نثر، بسیاری چیزهای معاصر شبیه گذشته‌‌اند اما انسان و جهان و زبان همواره در حال دگرگونی‌اند. پس چه بهتر که بزرگترها قدری بزرگوارتر و بخشنده‌تر باشند و این قدر چماق "درست بنویسید، غلط ننویسید، عمیق فکر کنید، زود باشید کتاب بخوانید" بر سر جوانترها نکوبند. جوانترها البته بد نیست رعایت حال بزرگترها را بکنند اما لزومی ندارد نصایحشان را زیاد جدی بگیرند. دنیای سرشار از معنویت و انسونیت و اخلاق که فضلای سالمند و پرسوناژهای تهرونی فیلمهای نئولاتی با دریغ و درد می‌نالند که از دست رفت، در واقع هیچ‌گاه وجود نداشت.
goo.gl/3CE1cK
📌بخش‌هایی از مقدمه کتاب «آدم ما در قاهره»، محمد قائد، نشر کلاغ، ۱۳۹۶، صفحات ۴۰ تا ۵۶
#برچیده_ها
📚 کدام کتابهای این دهه بالای ۴۰ نوبت چاپ دارند؟
@ehsanname
⚠️بیشتر فروش حاصل تبلیغ، مسابقات کتابخوانی و خرید نهادها است. البته نکات خاصی هم هست مثل این توضیح برای رتبه۴ جدول
t.me/ehsanname/2441
📙 استاد میرجلال‌الدین کزازی، نویسنده سفرنامه «آنک پاریس»، مستندنگاری قابل تقدیر سال ۹۵ (بطور مشترک با «سفر دیدار») دهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
📙 خانم مریم جهانی، نویسنده «این خیابان سرعتگیر ندارد»، برنده مشترک رمان برتر سال ۹۵ (بطور مشترک با «بی‌کتابی») دهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
📙 محمدرضا شرفی خبوشان، نویسنده «بی‌کتابی»، برنده مشترک رمان برتر سال ۹۵ (بطور مشترک با «این خیابان سرعتگیر ندارد») دهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
Forwarded from الفیا
🔸نگاتیو نویسنده

🖋احسان رضایی

اولین مستند درباره جلال را خانم پریسا عشقی، در شهریور ۱۳۸۷ و به مناسبت چهلمین سالمرگ جلال ساخت. این مستند ۷۲ دقیقه‌ای با اسم ساده «جلال آل‌آحمد» برای شبکه دو تلویزیون ساخته شد. مستندی که با این جمله از دکتر علی شریعتی شروع می‌شود: «همه می‌پندارند که هر کسی آنچنان فهمیده می‌شود که هست، اما نه، آنچنان که فهمیده می‌شود هست.» انتخاب این جمله هدف مستندساز را نشان می‌دهد که سعی دارد بیشتر از روایت کردن زندگی و زمانه جلال، تلقی دیگران از جلال را نشان بدهد. این دیگران، شخصیت‌هایی هستند که با آنها مصاحبه شده: زنده‌یاد رضا سیدحسینی، علی‌اصغر خبره‌زاده، بهمن شعله‌ور، محمد صنعتی، غلامرضا امامی، مهدی آل‌احمد، خواهرزاده جلال و ایرج بابایی، پسر سرایدار جلال در اسالم. مستند با طرح مساله مرگ جلال شروع می‌شود و طرح مساله اینکه آیا او را ساواک کشته یا نه که به نتیجه مشخصی نمی‌رسیم. از اینجا وارد زندگی جلال و بعد اهمیت جلال در ادبیات معاصر و بررسی داستان‌ها و مقالات او می‌رسیم، نماهایی مانند خانه پدری جلال را می‌بینیم، معلمی را می‌بینیم که در ۱۷سالگی وقتی شنیده جلال در اسالم نزدیک خانه اقوامشان است با دوچرخه‌اش خودش را به جلال رسانده، به جمله سیدحسینی می‌رسیم که «جلال شدن کار هر کسی نیست» و در نهایت آرامگاه جلال در مسجد فیروزآبادی شهر ری را می‌بینیم و دکلمه شعر شاملو: «هرگز از مرگ نهراسیده‌ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود.»

ادامه‌ی این مطلب را در لینک زیر بخوانید🔻
📎http://alefyaa.ir/?p=7764

#احسان_رضایی
#جلال_در_آینه_مستند
#الفیا
@alefya
🔹نظرات پائولو کوئیلو درباره حوادث اخیر ایران، رضا پهلوی، کودتای ۲۸ مرداد و ... این نویسنده برزیلی از ۷۴ به فارسی ترجمه شد، ۷۹ به ایران سفر کرد و در ۸۸ نام یکی از مترجمانش هم در اخبار بود @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفته‌نامه طنز «توفیق»: در کاریکاتور طرح جلد، روحِ تختی به مردم ایران می‌گوید: «واسه من نمیخواد گریه کنین، واسه خودتون گریه کنین!» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفته‌نامه طنز «توفیق»: شعر روی جلد هم نقدی اجتماعی است: تختی می‌میرد «چون دید تفاوتی ندارد/ در این بر و بوم، سرو با بید» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفته‌نامه طنز «توفیق»: شعری در نقد سوءاستفاده از نام تختی که می‌رسد به اینجا: «حقیقت اینکه اشخاصی چو تختی/ نصیبش گوشه‌گیری است و سختی» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفته‌نامه طنز «توفیق»: طعنه به امامعلی حبیبی که مشی متفاوتی با تختی داشت و نمایندۀ دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی شد (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفته‌نامه طنز «توفیق»: اشارۀ ریز به سازمان تربیت بدنیِ وقت و پرویز خسروانی در مرگ مشکوک جهان‌پهلوان (شماره ۳ بهمن ۱۳۴۶) @ehsanname
🗞 #احمد_شاملو در «خوشه» جلد سمت راستی را برای تختی زده بود، اما مأموران امنیتی به چاپخانه رفتند و نتیجه کار جلد سمت چپی شد (از مصاحبه آیدا شاملو در کتاب «بام بلند همچراغی» صفحه ۸۸) @ehsanname
احسان‌نامه
اشتباه تایپی در اسم محمدعلی جمالزاده به عنوان کاندیدای نوبل ادبیات ۱۹۶۵ در سایت جایزه نوبل @ehsanname
🌕جمالزاده در رقابت با میگل آنخل آستوریاس
@ehsanname
آکادمی نوبل به عادت هر ساله اسناد مربوط به ۵۰ سال پیش خودش را آزاد کرد و از جمله فهرست ۷۰ کاندیدای نوبل ادبی ۱۹۶۷ هم منتشر شد.
جالب اینجاست که در بین کاندیداهای نوبل ادبیات ۱۹۶۷ نام ۳ ایرانی هم هست. اولین و مهمترین اسم ایرانی این فهرست، محمدعلی جمالزاده است (ردیف ۱۵) که از طرف احسان یارشاطر کاندیدای نوبل ادبیات شده. بسیج خلخالی (ردیف ۳۵) دیگر ایرانی این فهرست است که از طرف از طرف صادق رضازاده شفق پیشنهاد شده. بسیج خلخالی یک منظومه دارد با عنوان «حماسه هیزم‌شکن» که درباره آبراهام لینکلن آمریکایی است. زین‌العابدین رهنما (ردیف ۵۳) را هم انجمن قلم ایران (که آن موقع رئیسش علی‌اصغر حکمت بود) پیشنهاد داده است. رهنما روزنامه‌نگار معروفی بود که رضاخان او را به لبنان تبعید کرد و آنجا، تنها رمانش یعنی رمان تاریخی «پیامبر» را نوشت.
زین‌العابدین رهنما و محمدعلی جمالزاده در سال ۱۹۶۵ هم به عنوان کاندیدای جایزه به آکادمی نوبل معرفی شده بودند. فهرست همه نامزدهای ایرانی قبلی برای نوبل ادبیات را اینجا ببینید:
https://t.me/ehsanname/851

جمالزاده خودش (در «اسنادی از مشاهیر ادب معاصر ایران» جلد چهارم، صفحات ۴۲۵ تا ۴۲۸) مدعی است شانس نوبل بردنش زیاد بوده ولی دربار پهلوی مانع برنده شدن او شد و از بسیج خلخالی حمایت کرد. هرچند اسامی رقیبان جمالزاده صحت ادعایش را زیر سوال می‌برد، اما به‌هرحال یادداشت جمالزاده را اینجا بخوانید که نثر شیرینی دارد:
https://t.me/ehsanname/782

سال ۱۹۶۷ میگل آنخل آستوریاسِ گواتمالایی «به پاس دستاوردهای ارزنده ادبی، که ریشه در صفات ملی و سنت‌های مردم بومی آمریکای لاتین دارد» برنده جایزه نوبل شد. درحالی که بین کاندیداها اسامی چهره‌های بسیار معروفتر از او، مثل خورخه لوییس بورخس، جی‌آرآر تالکین، گراهام گرین، ساموئل بکت، اوژن یونسکو، آلبرتو موراویا، پابلو نرودا، ازرا پاوند، ژرژ سیمنون، ژان ژنه و لویی آراگون هم هست. از این جمع ساموئل بکت در ۱۹۶۹ و پابلو نرودا در ۱۹۷۱ نوبل ادبیات بردند.

📌فهرست ماشین‌شده اسامی ۷۰ کاندیدای نوبل ادبی ۵۰ سال پیش را اینجا ببینید:
http://www.svenskaakademien.se/sites/default/files/forslagslista_1967.pdf
🔹چند روایت معتبر از چخوف
@ehsanname
آنتون چخوف، یکی از استادان داستان، در ۱۵ جولای ۱۹۰۴ در هتلی در چشمهٔ آب معدنی بادِن‌وایلر آلمان درگذشت. او در این زمان ۴۴ساله بود و همین «جوان افتادن» مرگ او را تراژیک کرده است. طوری که دربارۀ این مرگ داستان‌ها نوشته‌اند. یک نمونۀ خوب و خواندنی از این داستان‌ها را ریموند کارور، یک نویسندۀ محبوب دیگر نوشته که ترجمۀ آن را در کتاب «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» ترجمه جعفر مدرس صادقی (صفحات ۱۱۸ تا ۱۳۱) می‌توانید بخوانید.
goo.gl/UJ4rxA
چخوف چطوری مرد؟ روایت رسمی این است که چخوف مبتلا به بیماری سل شد و آن زمان چون آنتی‌بیوتیکی در کار نبود (پنی‌سیلین سال ۱۹۲۸ کشف شد)، سل خیلی راحت جانِ مبتلایان را می‌گرفت. حالا اما پژوهشگران انگلیسی می‌گویند مرگ او علت دیگری داشته. آنها یک قرن بعد از مرگ این ذهن زیبا، خون خشک‌شده بر روی پیراهنش را آزمایش کرده‌اند و می‌گویند جز باکتری سل که باعث خون بالا آوردن بوده، پروتئین‌هایی هم در خونش پیدا کرده‌اند که نشانۀ خونریزی مغزی است. به گفته آنها علت اصلی مرگ، ترومبوزی بوده که باعث انسداد رگ‌های خونی و خونریزی مغزی شده است.
خبر را اینجا بخوانید:
📌 https://5hotnews.com/2018/01/06/british-scientists-have-named-the-real-cause-of-death-of-chekhov

🔸روایت همسر چخوف، اولگا کنیپر از ساعات آخر چخوف هم اینطوری است:
"شب آخر وحشتناک بود. هوا گرم بود و توفان به شدت می‌وزید. چخوف از من خواست درِ مشرف به بالکن را باز کنم. اما این کار درستی نبود. برای این که مِه غلیظی که تا طبقۀ بالا آمده بود به محض باز کردن در، اتاق را پر می‌کرد. لامپ چراغ برق را خاموش کرده بودیم چون نورش چشمان چخوف را می‌آزرد. فقط یک شمع در شمعدانی می‌سوخت و من نگران این بودم که تا سحر دوام نیاورد. ابری از مِه همه‌چیز را از دیده پنهان می‌کرد. وقتی شمع در حال مرگ دوباره جان گرفت منظرۀ عجیبی به وجود آمد... من کتابی به دست گرفتم تا چخوف احساس نکند بیدارم و او را می‌پایم. چشمانش را باز کرد و پرسید چه دارم میخوانم. یکی از کتاب‌هایش، قصۀ «یک داستان عجیب» دستم بود. لبخندی زد و با ضعف گفت «احمق کوچولویم تا حال شنیده‌ای کسی کتاب شوهرش را در سفر با خود ببرد؟» و دوباره از حال رفت. وقتی تکه‌ای یخ روی قلبش گذاشتم با حرکتی بسیار ضعیف آن را پس راند و درحالی‌که به زحمت می‌شد حرفهایش را شنید گفت: «قلب خالی یخ می‌خواهد چه کار؟»
بی‌صبرانه منتظر صبح بودم تا دکتر شورِر بیاید. فکر کردم اگر یک شب دیگر هم به این صورت بگذرد من می‌میرم. حال چخوف بهتر شد. کمی فرنی خورد و خواست او را کنار پنجره بگذارم.
سپیده‌دم رفتم از داروخانه اکسیژن بگیرم. آنتون از من خواست بروم شنا و کمی توی پارک قدم بزنم و هوا بخورم چون چند روز بود که از اتاق بیرون نیامده بودم. وقتی برگشتم و لبخند آرام را بر لبانش دیدم احساس راحتی کردم. گویی تمام نابسامانی و آن شب هولناک سپری شده بود. چون داشتیم حرف می‌زدیم وقت مقرر شام را از یاد بردم ولی پیشخدمت برایم چیزی آورد تا بخورم. چخوف از خود داستانی درآورد و گفت که عده‌ای از آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها که اضافه‌وزن داشتند قرار می‌گذارند برای وزن کم کردن همگی به انواع نرمش‌ها و ورزش‌ها بپردازند. یک روز خسته از ورزش و تمرینات جمع شدند و مشتاقانه منتظر شام شدند اما با نهایت وحشت دریافتند که آشپز دررفته و شامی در کار نیست. آنتون این داستان را چنان زیبا می‌گفت که من از خنده غش کرده بودم. از من خواست بالشش را بردارم. دراز کشید و طبق معمول لبخندی زد و گفت: «می‌بینی امروز حالم بهتر است، زیاد تنگی نفس ندارم.» نزدیک ساعت ۱۱ بود که بیدار شد. درد داشت و دراز کشیدن برایش دشوار بود. از شدت درد حالت تهوع به او دست داده بود. درد بسیار وحشتناک بود. برای نخستین بار دکتر خواست... خیلی عجیب بود. اما احساس این‌که باید کاری مثبت انجام شود باعث شد تا تمام توانم را یکجا جمع کنم. لِو رابِنِک، یک دانشجوی روسی را که در همان هتل بود بیدار کردم و از او خواستم دنبال دکتر برود.
دکتر شورِر آمد و مهربانانه درحالی‌که چخوف را در میان بازوانش می‌گرفت چیزی گفت. آنتون به طرزی غیرعادی یک‌مرتبه نشست و با صدای بلند و شمرده (هرچند که تقریباً آلمانی نمی‌دانست) گفت: Ich sterbe «دارم می‌میرم». دکتر او را آرام کرد. سرنگی برداشت و کامفور تزریق کرد و بعد دستور شامپاین داد. آنتون یک گیلاس پر برداشت. مزه‌مزه کرد و لبخندی به من زد و گفت «خیلی وقت است نخورده‌ام» آن را لاجرعه سر کشید. به‌آرامی به طرف چپ دراز کشید و من فقط توانستم به سویش بدوم و رویش خم شوم و صدایش کنم. اما او دیگر نفس نمی‌کشید. مانند کودکی آرام به خواب رفته بود."
@ehsanname
📌از کتاب «دلبند عزیزترینم» ترجمه احمد پوری (نشر نیماژ، ۱۳۹۴) صفحات ۳۴۰ و ۳۴۱
📸 کارت عضویت هاشمی رفسنجانی در کتابخانه مجلس در سال ۴۶. در این زمان، او مشغول نوشتن کتاب «امیرکبیر یا قهرمان مبارزه با استعمار» بود @ehsanname