💵باز کن حنجره را
✍احسان رضایی
@ehsanname
مثل همه چیزهایی که سر و شکل مدرنشان آدم را به این خیال اشتباه میاندازد که اختراع جدیدی هستند، ریموت کنترلِ در پارکینگ هم از قدیم الایام وجود داشته و حتی در قصهها و افسانههای قدیمی هم میشود ردش را گرفت. یک نمونۀ شاخص از ریموت کنترلهای داستانی، نوع صوتی آن است. اینطوری که سردستۀ چهل دزد بغداد جلوی در غار افسار اسب را میکشید، دقیق روبروی در قرار میگرفت، از محل مناسب، چندتا سرفه کوچک میکرد تا گلویش صاف شود، بعد با صدای رسا و واضح و رادیویی، سه بار پشت سر هم میگفت: «سِسمی باز شو». این نوع از ریموت کنترل که بعدا توسط علیبابا هم مورد استفاده قرار گرفت، معمولاَ در گنجهای مخفی را باز میکند. یک نوع دیگری از ریموت کنترل هست که روش کارش دستی است و باید ابتدا دست را توی جیب مبارک کرده، سِسمی را توی مشت گرفته و بعد آن را به صورت نامحسوس در کف دست طرف مقابل بگذارید. در الواح سومری که مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد است، نمونهای از این روش را میبینیم که چون شاگرد مدرسهای درسنخوان و بیخاصیت بوده، مادرش صبحها علاوه بر خوراکیِ گلپسر، مقداری غذا و میوه هم برای آقامعلم میفرستاده. از آن زمان تا به امروز، ریموت کنترلهای نقدی درب بعضی از ادارات دولتی، آن هم در کشورهای خارجه را باز میکند. یک دسته دیگر از ریموت کنترلها، انواع سفارشی هستند. این مدل هم صوتی است، اما برای استفاده از آن قبل از رسیدن به در، باید بروی سراغ متصدی در. مثلا میروی پیش رئیس شعبه بانک که مسئول در گاوصندوق است و بعد کمی خم میشوی و صدایت را نازک میکنی و طوری که بقیه نشنوند، به طرف میگویی: «جناب سِسمی سلام رسوندند، در مورد اون قضیۀ وام سفارش کردند.» این روش هم کاربردش مثل سسمیِ قبلی است، یکهوا مؤثرتر و مناسب درهای بزرگتر و رقمهای درشتتر. اما از این مدل بهتر، یک نوعی از ریموت کنترل هست که «سِسمی درون» نام دارد. توی این مدل، کافی است در شبکه مارپیچی ژنهایت کمی سِسمی داشته باشی که اگر داشته باشی، دیگر هیچ دری به رویت بسته نخواهند ماند. لامصب «ژنِ خوب» یک حالتی دارد که هر دری به محض دیدن دارندۀ آن ژن، خودش سِسمیگویان باز میشود و از سر راه کنار میرود. تقریباً بیخاصیتترین نوع ریموت کنترلهایی که میشناسیم، همین ریموتهایی است که امثال ما آدمهای عادی در اختیار داریم. این نوع از ریموتها با فشار دادن دکمه کار میکند و فقط در خانۀ خودمان را باز میکند و چندان کارآیی خاصی ندارد. با این نوع از ریموت کنترلها میشود برویم توی خانه و بعد از ورود، بنشینیم پای تلویزیون یا موبایل و اخبار مربوط به سسمیهای مردم را دنبال کنیم.
goo.gl/6BiKHR
📌یادداشت در «همشهری جوان» شماره ۶۳۰
✍احسان رضایی
@ehsanname
مثل همه چیزهایی که سر و شکل مدرنشان آدم را به این خیال اشتباه میاندازد که اختراع جدیدی هستند، ریموت کنترلِ در پارکینگ هم از قدیم الایام وجود داشته و حتی در قصهها و افسانههای قدیمی هم میشود ردش را گرفت. یک نمونۀ شاخص از ریموت کنترلهای داستانی، نوع صوتی آن است. اینطوری که سردستۀ چهل دزد بغداد جلوی در غار افسار اسب را میکشید، دقیق روبروی در قرار میگرفت، از محل مناسب، چندتا سرفه کوچک میکرد تا گلویش صاف شود، بعد با صدای رسا و واضح و رادیویی، سه بار پشت سر هم میگفت: «سِسمی باز شو». این نوع از ریموت کنترل که بعدا توسط علیبابا هم مورد استفاده قرار گرفت، معمولاَ در گنجهای مخفی را باز میکند. یک نوع دیگری از ریموت کنترل هست که روش کارش دستی است و باید ابتدا دست را توی جیب مبارک کرده، سِسمی را توی مشت گرفته و بعد آن را به صورت نامحسوس در کف دست طرف مقابل بگذارید. در الواح سومری که مربوط به سه هزار سال قبل از میلاد است، نمونهای از این روش را میبینیم که چون شاگرد مدرسهای درسنخوان و بیخاصیت بوده، مادرش صبحها علاوه بر خوراکیِ گلپسر، مقداری غذا و میوه هم برای آقامعلم میفرستاده. از آن زمان تا به امروز، ریموت کنترلهای نقدی درب بعضی از ادارات دولتی، آن هم در کشورهای خارجه را باز میکند. یک دسته دیگر از ریموت کنترلها، انواع سفارشی هستند. این مدل هم صوتی است، اما برای استفاده از آن قبل از رسیدن به در، باید بروی سراغ متصدی در. مثلا میروی پیش رئیس شعبه بانک که مسئول در گاوصندوق است و بعد کمی خم میشوی و صدایت را نازک میکنی و طوری که بقیه نشنوند، به طرف میگویی: «جناب سِسمی سلام رسوندند، در مورد اون قضیۀ وام سفارش کردند.» این روش هم کاربردش مثل سسمیِ قبلی است، یکهوا مؤثرتر و مناسب درهای بزرگتر و رقمهای درشتتر. اما از این مدل بهتر، یک نوعی از ریموت کنترل هست که «سِسمی درون» نام دارد. توی این مدل، کافی است در شبکه مارپیچی ژنهایت کمی سِسمی داشته باشی که اگر داشته باشی، دیگر هیچ دری به رویت بسته نخواهند ماند. لامصب «ژنِ خوب» یک حالتی دارد که هر دری به محض دیدن دارندۀ آن ژن، خودش سِسمیگویان باز میشود و از سر راه کنار میرود. تقریباً بیخاصیتترین نوع ریموت کنترلهایی که میشناسیم، همین ریموتهایی است که امثال ما آدمهای عادی در اختیار داریم. این نوع از ریموتها با فشار دادن دکمه کار میکند و فقط در خانۀ خودمان را باز میکند و چندان کارآیی خاصی ندارد. با این نوع از ریموت کنترلها میشود برویم توی خانه و بعد از ورود، بنشینیم پای تلویزیون یا موبایل و اخبار مربوط به سسمیهای مردم را دنبال کنیم.
goo.gl/6BiKHR
📌یادداشت در «همشهری جوان» شماره ۶۳۰
◾️صاحب خاطرۀ این درس از کتاب فارسی سوم دبستانِ ما دهه شصتیها، ریزعلی (یا آنطور که خودش تاکید داشت: ازبرعلی) خواجوی، امشب درگذشت. خداحافظ دهقان فداکار @ehsanname
Forwarded from احساننامه
وقتی دهقان فداکار ارزش خبری کمتری از سیاسیون داشت. از تیترهای روزنامه «اطلاعات» ۱۶ آبان ۱۳٤۰ فقط ریزعلی خواجوی است که هنوز هم همه میشناسندش. سیاستمدارها میروند، مهربانی میماند @ehsanname
📸 ۱۲ آذر ۱۳۵۸ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به همهپرسی گذاشته شد. تصویری متفاوت از این انتخابات را از آرشیو ایرنا ببینید @ehsanname
بقیه تصاویر ایرنا، اینجا👇
http://www.irna.ir/fa/Photo/3546229
بقیه تصاویر ایرنا، اینجا👇
http://www.irna.ir/fa/Photo/3546229
احساننامه
🔸برای روز معلولان - در جشنواره کتاب با موضوع معلولیت(۲۳ آبان) این داستانها برگزیده شدند که قهرمانهایشان مبتلا به کمشنوایی، نابینایی (بالا)، نقص مادرزادی چهره و اختلال تکلّم (پایین) هستند @ehsanname
بسته_چهارم_لاکپشت_پرنده.pdf
856.6 KB
📚پیشنهاد کتاب: ۱۲ آذر (۳ دسامبر) روز جهانی معلولان است. اینجا دبیرخانه لاکپشت پرنده، فهرستی از کتابهای برگزیده را که به کودکان با نیازهای ویژه پرداختهاند معرفی کرده.
@lakposhtparandeh
@ehsanname
@lakposhtparandeh
@ehsanname
Forwarded from رسول جعفریان
مبارک قدم آن عروسی است که جهازش کتابخانه اش باشد... درس 183 از کفایه التعلیم میرزا حسن رشدیه... ارتقاء به معارج تمدن و ترقی غیر از پله علم ممکن نیست...
@jafarian1964
@jafarian1964
احساننامه
📝 تصویر مرتضی ممیز از شیراز در طرح جلد کتاب «راهنمای شیراز»، سازمان جلب سیاحان، ۱۳۴۳ @ehsanname از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران
📝 طراحی جلد کتاب راهنمای گردشگری «اصفهان نصف جهان»، هوشنگ کاظمی، ۱۳۴۷
@ehsanname
از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران
@ehsanname
از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران
احساننامه
📸 تقدیر از ۵۰سال داستاننویسی هوشنگ مرادی کرمانی در کنفرانس آموزش زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه کمبریج – عکس از اینستاگرام حمید بعیدینژاد، سفیر ایران در لندن @ehsanname
🔹چند قصۀ ایرانی
متن سخنرانی استاد هوشنگ مرادی کرمانی در کنفرانس آموزش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کمبریج، به نقل از کانال آقای حمید بعیدینژاد (@Baeidinejad) سفیر ایران:
✍️خانمها، آقایان، دوستداران زبان و ادبیات
دلتان میخواهد چند قصۀ کوچولوی ایرانی برایتان تعریف کنم؟
همین حالا که من اینجا روبهروی شما ایستادهام، توی روستای من کلاغی سر شاخ درخت گردویی نشسته و قارقار میکند. کودکیِ من با صدای بلند به او میگوید: "چه خبر؟ اگر برایم خبر خوشی داری، بهت شیرینی میدهم و نوکت را شیرین میکنم. رنگ میآورم پر و بالت را رنگین میکنم. بر سرت تاجی طلایی میگذارم. اگر خبر بدی برای من و روستایم داری زود بپر و برو که جلوی چشمم نباشی. اگر نپری و نروی با قلوه سنگی به حسابت میرسم. میپرانمت.”
ما در روستایمان با پرندهها حرف میزنیم. با درختها، با جانوران، با کوههای بلند و سنگی، با ستارهها، با تکههای ابر که در آسمان بلند و آبی شناورند، حرف میزنیم.
ما در روستایمان پرندههای کوچکی را میشناسیم که هر سال اواخر بهار، موقع رسیدن توتها میآیند، روی شاخههای درخت این ور و آن ور میپرند، بیتابی میکنند، جیغ و ویغ میکنند، هراسانند و انگار عزیزی را گم کردهاند، صدایش میکنند. توتهای رسیده را نمیخورند، انگار خودشان هم گم شدهاند. ما برای آنها داستانی ساختهایم و میگوییم آنها دو برادر ویا خواهر و برادر یا عاشقانی هستند که از جای دور، خیلی دور، از روی شنهای تشنۀ کویر آمدهاند که توت بخورند. یکیشان گم شده و حالا ترسان و لرزان، و پریشان و گرسنه و تشنه به دنبال جفت یا خواهر و برادرش میگردد و هی میگوید: "کاکو مهدیا، توت خوردی بیا." یعنی: "برادر، مهدی، توت خوردی بیا، من میترسم، تنهایم." نام این پرنده "کاکو مهدیا"ست.
پرندۀ گیج و شلخته و بیبندوباری داریم که هر جا رسید تخم میگذارد، سر راه، توی کوچه، روی دیوار، روی ظرفهای شستهشده و از این و آن میخواهد به تخمهایش دست نزنند. روی سرش پرهایی است شکل کلاه، به او "هودیکلاه" میگوییم. او مدام شعر میخواند. برای جوجههاش، بچههایی که هنوز از تخم درنیامدهاند، آواز میخواند و میگوید: "منم منم هودیکلاه، تخم میکنم وَر سر راه، هر که تخمهای مرا وردارد، واگذارش میکنم به خدا، نفرینش میکنم که آواره و بیخان و مان شود."
پرندۀ بسیار لاغر و بانمک و شیرینزبانی داریم که پاهایش تُرد و شکننده و نازک است. به نازکی سوزن خیاطی. او هر جا در روستا، خانه و دیوار بلندِ قدیمی و خراب و ترکخوردهای میبیند، میرود و پایین آن میخوابد، پاهایش را ستون دیوار میکند و میگوید: "اگر پاهایم را بردارم دیوار و خانه خراب میشود. من قهرمان فداکاری هستم."
در آبادی ما چوپانی بوده است که توی شیر گوسفندانش آب فراوان میریخته و به مردم به جای شیر، آب میفروخته و به اعتماد آنها خیانت میکرده. یک روز کاسۀ شیر از دستش میافتد و دَمر میشود و ناگهان به صورت حیوان زشت و ترسناک و عجیب و غریبی درمیآید. این همان لاکپشت یا به لهجۀ روستایی ما "کاسهپشت" است.
روزی تکه ابری، میخواهد با خورشید، که داغ و بیرحم بر روستای تشنه و درختها میتابیده، کشتی بگیرد و او را تنبیه کند. میرود و روبهروی خورشید میایستد و میگوید: "نتاب، درختها، پرندهها، حیوانها و آدمها از دست تو خسته شدهاند." خورشید، پشت تکه ابر میماند و هرچه میگوید "از جلوی من کنار برو"، تکه ابر همچنان لج میکند. از هر طرف خورشید میرود که تیغههای آتشین خود را به روستا بتاباند، ابر جلوی او را میگیرد. خورشید ابر را میسوزاند. از همان زمان اینها دشمن یکدیگر میشوند. خورشید که قوی و سوزنده است، خشکسالی میسازد، ابرها را میتاراند، باران و برف نمیبارد، گرسنگی و بدبختی میآید.
ما ایرانیان در سرزمین قصهها و تصویرهای ناب و تلخ و شیرین و رنگین، خیالهای شاعرانه و تفسیرهای شعرگونه زندگی میکنیم. پشتِ زندگی و کار و بار هر پرنده، هر حیوان و هر درخت، قصه و شعر و خیالی پنهان کردهایم. خیام، شاعر و فیلسوف معروف ایرانی، کوزه را زیبارویی میبیند که دستهاش دستی است که روزگاری بر گردن معشوقی بوده است و حافظ، شاعر و عارف کشور من، قد و بالا و حرکات نرم و رقصگونۀ سرو را در باد، در نسیم صبحگاهی، نشانه انسان بلندبالا و خوشاندامی میداند که روزگاری جسمش در خاک شده.
این زبان نرم و شیرین و زیبا، این تصویرها و تعبیرها، تا کی برای انسان خواهد ماند؟ قصهها و شعرهای ما در هجوم ابزارها، ارتباطات سخت و خشک و فراگیر جهان امروز، خشونتها و دندانهای تیز و کشنده، گم و فراموش خواهند شد. طبیعت مهربان و قصهگو، روایت خودش را برای نسلهای بعدی، برای بچهها، برای جوانها خواهد گفت؟ رابرت براونینگ شاعر میگوید:
عشق را، مهر را، از زمین بگیرید
چه میماند، جز یک گور بزرگ
برای دفن کردن همۀ ما؟
@ehsanname
متن سخنرانی استاد هوشنگ مرادی کرمانی در کنفرانس آموزش زبان و ادبیات فارسی دانشگاه کمبریج، به نقل از کانال آقای حمید بعیدینژاد (@Baeidinejad) سفیر ایران:
✍️خانمها، آقایان، دوستداران زبان و ادبیات
دلتان میخواهد چند قصۀ کوچولوی ایرانی برایتان تعریف کنم؟
همین حالا که من اینجا روبهروی شما ایستادهام، توی روستای من کلاغی سر شاخ درخت گردویی نشسته و قارقار میکند. کودکیِ من با صدای بلند به او میگوید: "چه خبر؟ اگر برایم خبر خوشی داری، بهت شیرینی میدهم و نوکت را شیرین میکنم. رنگ میآورم پر و بالت را رنگین میکنم. بر سرت تاجی طلایی میگذارم. اگر خبر بدی برای من و روستایم داری زود بپر و برو که جلوی چشمم نباشی. اگر نپری و نروی با قلوه سنگی به حسابت میرسم. میپرانمت.”
ما در روستایمان با پرندهها حرف میزنیم. با درختها، با جانوران، با کوههای بلند و سنگی، با ستارهها، با تکههای ابر که در آسمان بلند و آبی شناورند، حرف میزنیم.
ما در روستایمان پرندههای کوچکی را میشناسیم که هر سال اواخر بهار، موقع رسیدن توتها میآیند، روی شاخههای درخت این ور و آن ور میپرند، بیتابی میکنند، جیغ و ویغ میکنند، هراسانند و انگار عزیزی را گم کردهاند، صدایش میکنند. توتهای رسیده را نمیخورند، انگار خودشان هم گم شدهاند. ما برای آنها داستانی ساختهایم و میگوییم آنها دو برادر ویا خواهر و برادر یا عاشقانی هستند که از جای دور، خیلی دور، از روی شنهای تشنۀ کویر آمدهاند که توت بخورند. یکیشان گم شده و حالا ترسان و لرزان، و پریشان و گرسنه و تشنه به دنبال جفت یا خواهر و برادرش میگردد و هی میگوید: "کاکو مهدیا، توت خوردی بیا." یعنی: "برادر، مهدی، توت خوردی بیا، من میترسم، تنهایم." نام این پرنده "کاکو مهدیا"ست.
پرندۀ گیج و شلخته و بیبندوباری داریم که هر جا رسید تخم میگذارد، سر راه، توی کوچه، روی دیوار، روی ظرفهای شستهشده و از این و آن میخواهد به تخمهایش دست نزنند. روی سرش پرهایی است شکل کلاه، به او "هودیکلاه" میگوییم. او مدام شعر میخواند. برای جوجههاش، بچههایی که هنوز از تخم درنیامدهاند، آواز میخواند و میگوید: "منم منم هودیکلاه، تخم میکنم وَر سر راه، هر که تخمهای مرا وردارد، واگذارش میکنم به خدا، نفرینش میکنم که آواره و بیخان و مان شود."
پرندۀ بسیار لاغر و بانمک و شیرینزبانی داریم که پاهایش تُرد و شکننده و نازک است. به نازکی سوزن خیاطی. او هر جا در روستا، خانه و دیوار بلندِ قدیمی و خراب و ترکخوردهای میبیند، میرود و پایین آن میخوابد، پاهایش را ستون دیوار میکند و میگوید: "اگر پاهایم را بردارم دیوار و خانه خراب میشود. من قهرمان فداکاری هستم."
در آبادی ما چوپانی بوده است که توی شیر گوسفندانش آب فراوان میریخته و به مردم به جای شیر، آب میفروخته و به اعتماد آنها خیانت میکرده. یک روز کاسۀ شیر از دستش میافتد و دَمر میشود و ناگهان به صورت حیوان زشت و ترسناک و عجیب و غریبی درمیآید. این همان لاکپشت یا به لهجۀ روستایی ما "کاسهپشت" است.
روزی تکه ابری، میخواهد با خورشید، که داغ و بیرحم بر روستای تشنه و درختها میتابیده، کشتی بگیرد و او را تنبیه کند. میرود و روبهروی خورشید میایستد و میگوید: "نتاب، درختها، پرندهها، حیوانها و آدمها از دست تو خسته شدهاند." خورشید، پشت تکه ابر میماند و هرچه میگوید "از جلوی من کنار برو"، تکه ابر همچنان لج میکند. از هر طرف خورشید میرود که تیغههای آتشین خود را به روستا بتاباند، ابر جلوی او را میگیرد. خورشید ابر را میسوزاند. از همان زمان اینها دشمن یکدیگر میشوند. خورشید که قوی و سوزنده است، خشکسالی میسازد، ابرها را میتاراند، باران و برف نمیبارد، گرسنگی و بدبختی میآید.
ما ایرانیان در سرزمین قصهها و تصویرهای ناب و تلخ و شیرین و رنگین، خیالهای شاعرانه و تفسیرهای شعرگونه زندگی میکنیم. پشتِ زندگی و کار و بار هر پرنده، هر حیوان و هر درخت، قصه و شعر و خیالی پنهان کردهایم. خیام، شاعر و فیلسوف معروف ایرانی، کوزه را زیبارویی میبیند که دستهاش دستی است که روزگاری بر گردن معشوقی بوده است و حافظ، شاعر و عارف کشور من، قد و بالا و حرکات نرم و رقصگونۀ سرو را در باد، در نسیم صبحگاهی، نشانه انسان بلندبالا و خوشاندامی میداند که روزگاری جسمش در خاک شده.
این زبان نرم و شیرین و زیبا، این تصویرها و تعبیرها، تا کی برای انسان خواهد ماند؟ قصهها و شعرهای ما در هجوم ابزارها، ارتباطات سخت و خشک و فراگیر جهان امروز، خشونتها و دندانهای تیز و کشنده، گم و فراموش خواهند شد. طبیعت مهربان و قصهگو، روایت خودش را برای نسلهای بعدی، برای بچهها، برای جوانها خواهد گفت؟ رابرت براونینگ شاعر میگوید:
عشق را، مهر را، از زمین بگیرید
چه میماند، جز یک گور بزرگ
برای دفن کردن همۀ ما؟
@ehsanname
🔹۱۰ روز از طرح پاییزه کتاب گذشت. در این مدت ۱۵۷هزار نفر، ۳۷۳هزار جلد کتاب خریدهاند. بین پرفروشترین آثار نویسندگان ایرانی، دفتر شعر «سیاهمشق» #سایه و کتاب خاطرات «سلام بر ابراهیم» هم هست @ehsanname
🔸در ۱۰ روز اول طرح پاییزه کتاب، ۱۵۷هزار نفر، ۳۷۳هزار جلد کتاب خریدند. پرفروشترین آثار ترجمه تاکنون اینها هستند. تهرانیها و مرکز استانیها برای استفاده از تخفیف این طرح تا ۲۲ آذر وقت دارند @ehsanname
📸 درست مثل یک فیلم والت دیزنی، هانری لونِی ۹۰ساله، دکتر عروسکهاست. او از ۱۹۶۴ در پاریس، در همین مغازهها حال عروسکها را خوب میکند
@ehsanname
بقیه عکسهای گاردین از دکتر عروسکها، اینجا👇
goo.gl/4CZ6Q8
@ehsanname
بقیه عکسهای گاردین از دکتر عروسکها، اینجا👇
goo.gl/4CZ6Q8
✅ امروز صبح ۲۳ عنوان کتاب داستان کودک به خط بریل رونمایی شد. کانون پرورش فکری از سال ۱۳۸۲ تا امروز ۱۵۷ عنوان کتاب بریل برای کودکان نابینا منتشر کرده @ehsanname
❤️بیانصاف هنوز که زندهام
@ehsanname
امروز (۱۴ آذر) سالگرد درگذشت خدابیامرز علی حاتمی است که روحش شاد. در بین آثار حاتمی شاید جز «دلشدگان» کار دیگری را نشود راحت گفت «عاشقانه»، اما توی قصههای او همیشه یک صحنه نگاه از لای دری (مثل حمید جبلی در «مادر»)، زدن زیر آوازی (امین تارخ در «دلشدگان»)، چیزی هست که از آن عاشقیت بچکد. اصلا یکی از بهترین دیالوگهای عاشقانهای که در تایخ سینمای ما خلق شده، سکانسی از «هزاردستان» است که بدون حتی یک «دوستت دارم» یا الفاظ مشابه، دل آدم را مچاله میکند. صحنه مال جایی است که ابوالفتح صحّاف (علی نصیریان) که فهمیده قرار است کلکش کنده شود، دارد زنش جیران (مینو ابریشمی) را راهی میکند و با آن لهجه شیرین آذری (با دوبله زیبایِ ناصر طهماسب) مطلب را یواشیواش حالیاش میکند. مرحوم حاتمی میدانست مردم روزگار قدیم چطور زندگی میکردند و از جمله در مقوله عشق، بیشتر از ما امروزیها به عشق احترام میگذاشتند و حرف را لای زرورقِ گوشه و کنایه میپیچیدند. یکجور حجب و حیا که شور و شوق و اشتیاق و بیقراری، مدام از لابهلایش میزند بیرون.
@ehsanname
▫️همسر ابوالفتح: برای چی برمیگردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگِ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هر کدام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترکِ دیار کردیم.
➖ابوالفتح: این سفر بی منه. تو با اصلان میری تبریز. دیشب نشد برات بگم. خواب بودی.
▫️همسر ابوالفتح: شما مدتیه که دیر خانه میآیید. دیشب بسیار پریشان بودین. هیچ نخوابیدین. چه پیش آمده؟
➖ابوالفتح: تو هم بیدار بودی؟
▫️همسر ابوالفتح: چطور میشه به دریا خوابید، وقتِ طوفان؟
➖ابوالفتح: نگران نباش. مسئلهای نیست.
▫️همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون باخبر باشه، من کنجکاوی ندارم.
➖ابوالفتح: مرض من چند وقته شدّت پیدا کرده. اصلان نازکتنه. بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقتی دور باشیم، حکیمدوا میکنم، پروار میشم، میام پیشتون.
▫️همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین. برای کمی سرفه کردن ظرف و اتاقتون رو جدا کردین. حالا باید شهرمون جدا باشه؟
➖ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامتِ اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم، گفته مریضخونه باشی درستتره. با زن راستگویی درسته.
▫️همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بیکس، اگه برای سلامتی اصلانه میفرستمش شیراز، خانه خواهرم.
➖ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.
▫️همسر ابوالفتح: جوان، اما خام.
➖ابوالفتح: جوان و قشنگ. من هم اگر از مریضخانه نتیجهای نگرفتم، دکان رو میفروشم پولش میفرستم بابت مهریه. اگر چیزی موند، اندوختهای باشد برای اصلان.
▫️همسر ابوالفتح: از طلاق حرف میزنین؟
➖ابوالفتح: بله.
▫️همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟
➖ابوالفتح: نه، نه.
▫️همسر ابوالفتح: پس انشاءالله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع میشیم؟
➖ابوالفتح: من طالبِ شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمرِ من نمیرسه.
▫️همسر ابوالفتح: پس شما، رهسپار راهِ پدرانمون هستین.
➖ابوالفتح: بله، دخترعمو.
▫️همسر ابوالفتح: بیانصاف هنوز که همسرت هستم پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.
➖ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.
▫️همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه. تهرانم شد خاک این پسرعمو.
➖ابوالفتح: بیانصاف حالا که زندهام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.
▫️همسر ابوالفتح: شب که آمدید بدرقه پسرعموی مهربان. شب که آمدید. شب.
@ehsanname
📌مجموعه آثار علی حاتمی (چاپ نشر مرکز، ۱۳۷۶، جلد دوم، صفحات ۱۰۱۷ و ۱۰۱۸)
#برچیده_ها
goo.gl/QCfwWj
📸 علی حاتمی در پشت صحنه «هزاردستان»
@ehsanname
امروز (۱۴ آذر) سالگرد درگذشت خدابیامرز علی حاتمی است که روحش شاد. در بین آثار حاتمی شاید جز «دلشدگان» کار دیگری را نشود راحت گفت «عاشقانه»، اما توی قصههای او همیشه یک صحنه نگاه از لای دری (مثل حمید جبلی در «مادر»)، زدن زیر آوازی (امین تارخ در «دلشدگان»)، چیزی هست که از آن عاشقیت بچکد. اصلا یکی از بهترین دیالوگهای عاشقانهای که در تایخ سینمای ما خلق شده، سکانسی از «هزاردستان» است که بدون حتی یک «دوستت دارم» یا الفاظ مشابه، دل آدم را مچاله میکند. صحنه مال جایی است که ابوالفتح صحّاف (علی نصیریان) که فهمیده قرار است کلکش کنده شود، دارد زنش جیران (مینو ابریشمی) را راهی میکند و با آن لهجه شیرین آذری (با دوبله زیبایِ ناصر طهماسب) مطلب را یواشیواش حالیاش میکند. مرحوم حاتمی میدانست مردم روزگار قدیم چطور زندگی میکردند و از جمله در مقوله عشق، بیشتر از ما امروزیها به عشق احترام میگذاشتند و حرف را لای زرورقِ گوشه و کنایه میپیچیدند. یکجور حجب و حیا که شور و شوق و اشتیاق و بیقراری، مدام از لابهلایش میزند بیرون.
@ehsanname
▫️همسر ابوالفتح: برای چی برمیگردیم تبریز؟ ما در تبریز چیزی نداریم، غیر از گورستان تبریز که خاک کسان ماست. بعد از مرگِ پدر و برادرت، مادرا از غصه مردن و دخترا هر کدام رفتن به شهری خانه شوهر. ما ترکِ دیار کردیم.
➖ابوالفتح: این سفر بی منه. تو با اصلان میری تبریز. دیشب نشد برات بگم. خواب بودی.
▫️همسر ابوالفتح: شما مدتیه که دیر خانه میآیید. دیشب بسیار پریشان بودین. هیچ نخوابیدین. چه پیش آمده؟
➖ابوالفتح: تو هم بیدار بودی؟
▫️همسر ابوالفتح: چطور میشه به دریا خوابید، وقتِ طوفان؟
➖ابوالفتح: نگران نباش. مسئلهای نیست.
▫️همسر ابوالفتح: اگر صلاح نیست زنتون باخبر باشه، من کنجکاوی ندارم.
➖ابوالفتح: مرض من چند وقته شدّت پیدا کرده. اصلان نازکتنه. بیم دارم بیماری من به او سرایت کنه. چند وقتی دور باشیم، حکیمدوا میکنم، پروار میشم، میام پیشتون.
▫️همسر ابوالفتح: به نظر من شما وسواس زیادی دارین. برای کمی سرفه کردن ظرف و اتاقتون رو جدا کردین. حالا باید شهرمون جدا باشه؟
➖ابوالفتح: وقتی این جدایی ضامن سلامتِ اصلانه، باید تحمل کرد. با طبیب صحبت کردم، گفته مریضخونه باشی درستتره. با زن راستگویی درسته.
▫️همسر ابوالفتح: شوهرم ناخوش و غریب و بیکس، اگه برای سلامتی اصلانه میفرستمش شیراز، خانه خواهرم.
➖ابوالفتح: به خاطر تو هم هست، تو هم هنوز جوانی.
▫️همسر ابوالفتح: جوان، اما خام.
➖ابوالفتح: جوان و قشنگ. من هم اگر از مریضخانه نتیجهای نگرفتم، دکان رو میفروشم پولش میفرستم بابت مهریه. اگر چیزی موند، اندوختهای باشد برای اصلان.
▫️همسر ابوالفتح: از طلاق حرف میزنین؟
➖ابوالفتح: بله.
▫️همسر ابوالفتح: حالا حق دارم بپرسم، همین بیماری باعث این جداییه؟
➖ابوالفتح: نه، نه.
▫️همسر ابوالفتح: پس انشاءالله باز با شفای شما زیر یه سقف جمع میشیم؟
➖ابوالفتح: من طالبِ شفای کاملم نه عاجل و شفای کامل در این عصر به عمرِ من نمیرسه.
▫️همسر ابوالفتح: پس شما، رهسپار راهِ پدرانمون هستین.
➖ابوالفتح: بله، دخترعمو.
▫️همسر ابوالفتح: بیانصاف هنوز که همسرت هستم پس جیران صدام کن. در لحظه وداع.
➖ابوالفتح: شب که برای تودیع میام به کاروانسرا.
▫️همسر ابوالفتح: شاید تقدیر منه که گورستان هر شهری خاک یکی از اقوام من باشه. تهرانم شد خاک این پسرعمو.
➖ابوالفتح: بیانصاف حالا که زندهام و شوهرتم، ابوالفتح صدام کن.
▫️همسر ابوالفتح: شب که آمدید بدرقه پسرعموی مهربان. شب که آمدید. شب.
@ehsanname
📌مجموعه آثار علی حاتمی (چاپ نشر مرکز، ۱۳۷۶، جلد دوم، صفحات ۱۰۱۷ و ۱۰۱۸)
#برچیده_ها
goo.gl/QCfwWj
📸 علی حاتمی در پشت صحنه «هزاردستان»
Forwarded from همشهری
🔘کتاب متری چند؟
🔅 #یادداشت احسانرضایی/نویسنده و کارشناس کتاب
◽️توی کتابفروشی بودم و مشغول بررسی قفسه تازهها و مقایسه دو ترجمه متفاوت از یک رمان که کدامیکی بهتر است. توی همین حال و احوال بود که صدای جر و بحث فروشنده با یک خریدار خانم توجهم را جلب کرد. فروشنده مدام اصرار داشت: «بابا اینا همه یه چیز هستن... این کتاب، تکجلدیه خانوم... ایناهاش! بقیهش هم همینه؛ خودتون ببینین فهرستو...». خریدار هم اصرار داشت که از همان یک جلد کتاب خاص، به تعداد لازم برایش بیاورند. معلوم شد خانم از رنگ عطف کتاب خوشاش آمده و حالا سفارش داده یک متر و 20سانتیمتر از همان کتاب برایش بیاورند.
◽️فروشنده هم طبیعتا نمیتوانست سفارش خانم را درک کند و بحثشان شده بود. تا اینکه عاقبت آن خانم توضیح داد که کتابها را برای ردیف بالای دکور سالن پذیراییاش میخواهد و اصلا هم برایش مهم نیست که تمامشان یکی باشند. این، داستانی واقعی بود که خودم به چشم دیدم و لابدشما هم نمونههایش را بهعنوان شوخی شنیدهاید.
◽️اما عجله نکنید! قبل از ایرادگرفتن به آن خریدار، این خبر را به نقل از «واشنگتنپست» بخوانید که چهارشنبه گذشته نوشت بانوی اول کاخ سفید هم «بعله»! قبل از این دونالد ترامپ گفته بود که وقتی برای کتابخواندن ندارد؛ حالا و طبق این خبر، خانم ملانیا ترامپ هم علاقهای به کتابخریدن ندارد و از کتاب، فقط برای تزیین استفاده میکند. اصل خبر این است که عکسهایی از سالن کتابخانه کاخ سفیدمنتشر شد که نشان میداد در میانه سالن، تعدادی کتاب سبزرنگ به شکلی روی هم چیده شدهاند که شبیه درخت کریسمس به نظر برسند. خبرنگار این روزنامه رفته سراغ مدیر ارتباطات ملانیا ترامپ و او تأیید کرده که این کتابها تازه خریده شدهاند، ملاک خریدشان طیف رنگ سبز جلدشان بوده، مخصوص درستکردن درخت کریسمس هستند و فقطوفقط برای کاربرد دکوری تهیه شدهاند!
🔴 @hamshahrinews
🔅 #یادداشت احسانرضایی/نویسنده و کارشناس کتاب
◽️توی کتابفروشی بودم و مشغول بررسی قفسه تازهها و مقایسه دو ترجمه متفاوت از یک رمان که کدامیکی بهتر است. توی همین حال و احوال بود که صدای جر و بحث فروشنده با یک خریدار خانم توجهم را جلب کرد. فروشنده مدام اصرار داشت: «بابا اینا همه یه چیز هستن... این کتاب، تکجلدیه خانوم... ایناهاش! بقیهش هم همینه؛ خودتون ببینین فهرستو...». خریدار هم اصرار داشت که از همان یک جلد کتاب خاص، به تعداد لازم برایش بیاورند. معلوم شد خانم از رنگ عطف کتاب خوشاش آمده و حالا سفارش داده یک متر و 20سانتیمتر از همان کتاب برایش بیاورند.
◽️فروشنده هم طبیعتا نمیتوانست سفارش خانم را درک کند و بحثشان شده بود. تا اینکه عاقبت آن خانم توضیح داد که کتابها را برای ردیف بالای دکور سالن پذیراییاش میخواهد و اصلا هم برایش مهم نیست که تمامشان یکی باشند. این، داستانی واقعی بود که خودم به چشم دیدم و لابدشما هم نمونههایش را بهعنوان شوخی شنیدهاید.
◽️اما عجله نکنید! قبل از ایرادگرفتن به آن خریدار، این خبر را به نقل از «واشنگتنپست» بخوانید که چهارشنبه گذشته نوشت بانوی اول کاخ سفید هم «بعله»! قبل از این دونالد ترامپ گفته بود که وقتی برای کتابخواندن ندارد؛ حالا و طبق این خبر، خانم ملانیا ترامپ هم علاقهای به کتابخریدن ندارد و از کتاب، فقط برای تزیین استفاده میکند. اصل خبر این است که عکسهایی از سالن کتابخانه کاخ سفیدمنتشر شد که نشان میداد در میانه سالن، تعدادی کتاب سبزرنگ به شکلی روی هم چیده شدهاند که شبیه درخت کریسمس به نظر برسند. خبرنگار این روزنامه رفته سراغ مدیر ارتباطات ملانیا ترامپ و او تأیید کرده که این کتابها تازه خریده شدهاند، ملاک خریدشان طیف رنگ سبز جلدشان بوده، مخصوص درستکردن درخت کریسمس هستند و فقطوفقط برای کاربرد دکوری تهیه شدهاند!
🔴 @hamshahrinews
📜مجلس ولادت حضرت رسول(ص) از نسخه خطی «جامع التواریخ». کاری از هنرمندان تبریزی در سال ۷۱۴هجری که حالا در کتابخانه دانشگاه ادینبورگ نگهداری میشود
@ehsanname
عیدتان مبارک باد 🌺
@ehsanname
عیدتان مبارک باد 🌺
📸 نمایی از کتابخانه تیانجین بیهای (Tianjin Binhai) در پکن با معماری خاصی که تعداد زیادی کتاب (۱/۲ میلیون جلد) را در دسترس مراجعان میگذارد @ehsannsme
📖 پیشنهاد کتاب: اَبوالعاص بن رَبیع بن عَبدُالعُزّی بن عَبد شَمس، خواهرزادۀ حضرت خدیجه بود که پیش از آغاز رسالت با زینب، دختر بزرگ پیامبر(ص) ازدواج کرد. ابوالعاص تاجری موفق بود که در بین مردم مکه هم محترم و سرشناس بود. بعد از بعثت، ابوالعاص برخلاف سایر اعضای خانواده، ایمان نیاورد. حتی در جنگ بدر شرکت کرد و اسیر شد. زینب، فدیهای برای آزادی او فرستاد. پیامبر(ص) او را به شرط فرستادن زینب به مدینه آزاد کرد. چند سال بعد، در سال ۶ قمری ابوالعاص اسلام آورد و از مکه به مدینه مهاجرت کرد تا دوباره با زینب ازدواج کند.
@ehsanname
در کتاب «مشرکی در خانواده پیامبر» دکتر حسن محدثی و دکتر بیژن عبدالکریمی، دو پژوهشگر دین، از ماجرای عاشقانۀ زینب و ابوالعاص یک روایت داستانی ارایه کردهاند. کتابی خواندنی است.
yon.ir/1K5ic
@ehsanname
در کتاب «مشرکی در خانواده پیامبر» دکتر حسن محدثی و دکتر بیژن عبدالکریمی، دو پژوهشگر دین، از ماجرای عاشقانۀ زینب و ابوالعاص یک روایت داستانی ارایه کردهاند. کتابی خواندنی است.
yon.ir/1K5ic
◼️مجتبی عبداللهنژاد، نویسنده و مترجم پرکار و بسیاردان کشورمان، صبح امروز در ۴۸سالگی درگذشت. بیشتر کتابهای او ترجمه هستند. بعضی از مقالات خواندنی او را در کانال @makhoolia میشود دید. یادش گرامی
قصیده مسعود سعد
مجتبی عبداللهنژاد
🎧بخشی از قصیدۀ مسعود سعد خطاب به بونصر پارسی، در ایامی که در زندان نای محبوس بود، با صدای مجتبی عبداللهنژاد. آن مرحوم کتاب خواندنی «گفتگو با مسعود سعد سلمان» را تالیف کرده است
@makhoolia
@ehsanname
@makhoolia
@ehsanname