احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📸 گورستان خالد نبی در شمال گنبد کاووس آتش گرفت. این گورستان به خاطر سنگ قبرهای عمودی و اسرارآمیزش معروف است. علت آتش‌سوزی ظاهراً بی‌توجهی مسافران بوده - عکس از ایرنا @ehsanname
Forwarded from آهستان
وداع آخر سیمین و جلال

۱۸ شهریور؛ سالروز درگذشت #جلال_آل_احمد
@ahestan_ir
Forwarded from احسان‌نامه
جلال آل‌احمد به روایت سیمین دانشور
@ehsanname
... جلال نه تنها در نوشته‌هایش بلکه در زندگی عادی، در حرکات و گفتار و شتابزدگیش نیز نشانه این حادثه‌جویی و مشکل‌طلبی هست. اگر مثلاً گردشی می‌رویم معمولاً گذارمان از جاده‌های پرسنگلاخ و احتمالاً تاریک است و در عین حال در چنین جاده‌هایی و در هر گونه جاده‌ای قدمهایش آن‌قدر بلند و شتابزده است که برای رسیدن به او باید بدوم. اما خودم چقدر جاده‌های پاک و روشن و جویهای پر آب زلال و درختهای سبز و بلند را دوست دارم و اگر با ماشین به جایی می‌رویم بی اینکه دیر کرده باشیم یا کسی منتظرمان باشد پا روی گاز می‌گذارد و به سرعت از لابلای ماشین‌ها با فاصله‌های کمتر از یک وجب ماشین را در می‌برَد. نمی‌دانم از چه چیز به چه چیز می‌خواهد برسد و یا از چه چیز به چه چیز فرار می‌کند؟ در این‌گونه مواقع چشمهایم را می‌بندم و پایم همواره روی یک ترمز خیالی است. فایده ندارد که بگویی می‌ترسم یا احتیاط کن، چرا که قرن بیستم قرن سرعت است و به علاوه زنی گفته‌اند و مردی و طبیعی است که زن معمولاً آرامش‌طلب و پذیرا و بردبار باشد و مرد نباشد.
با این همه تفصیل‌ها که دادم، بی اینکه شورش را درآورده باشم، مجموعاً که نگاه می‌کنم جلال در زندگی خصوصی خانوادگی مرد سر به‌راهی است به شرطی که پا روی دمش نگذارند. متأسفانه هیچکس فارغ از اثرات خارجی نمی‌تواند زندگیش را بکند. در تمام این سالهای زندگی مشترکمان کمتر دیده‌ام ایرادی به غذا بگیرد مگر آنکه خوراک مرغ دوست ندارد، چرا که در اوایل زندگیمان هر وقت مریض بوده است یک جوجۀ مردنی به خوردش داده‌ام، و یا وقتی مهمان داشته‌ایم، به خورد مهمان‌ها. اگر خط اتوی شلوارش پس و پیش باشد ندیده‌ام ابرو درهم بکشد. به اصرار من است که به سراغ خیاط می‌رود و گاه‌گداری یک دست لباس نو می‌دوزد وگرنه حاضر نمی‌شد دست از یک کت گشادِ برَکِ قهوه‌ای بردارد که چندین و چند سال است آن را پوشیده و دیگر به قول شیرازی‌ها از لمّات افتاده و مثل جگر زلیخا شده است. یک عبا و یک پوستین هم از پدرش به ارث برده است که در خانه می‌پوشد. برای آنها هم خط و نشان کشیده‌ام که به زودی از شرِ نفتالین زدنشان خودم را خلاص کنم.
در اوقات فراغت، با آرامش بی‌نظیری که از او بعید است (آیا همه مردها معجون تضادها هستند یا فقط جلال این‌طور است؟) به گلهای باغچه محقرمان ور می‌رود. مو حرَس می‎کند. شاخه‌های خشک درختها را می‌زند. یاسها را می‌پیراید و قلمه می‌زند. گلها را به گلخانه می‎برد یا از گلخانه درمی‌آورد. خسته که شد کنار یک حوض کاشی یک‌وجبی که وسط حیاطمان داریم می‌نشیند و ماهی‌های قرمز را که از تمام حیوانات دوست‌تر دارد شماره می‎کند. اگر زمستان‌ها مثل زمستان پارسال سخت باشد ماهی‌ها می‌میرند، اما به هر جهت در حوض ما همیشه ماهی‌های قرمز هست. فوری جای خالیشان را پر می‎کند. دشمنِ کلاغ و گربه است چه آنها با یخبندان رقابت می‌کنند و در کمین ماهی‌هایش می‌نشینند. یا شبهای زمستان، در بخاری دیواریِ کوچکی که داریم آتش می‌افروزد و کنار آن می‌نشیند و به شعله‌ها و جرقه‌ها نگاه می‎کند و به آتش‌پرستها حق می‎دهد که آتش می‌پرستند. در این شبهای دراز زمستان یا با هم و یا با پرویز صدیقی همسایه‌مان، دیوان شمس یا مثنوی و یا تذکرة الاولیا می‌خوانیم و واقعاً حالی می‌کنیم. غالب متون قدیمی را همین‌طوری با تفنّن و حال با هم خوانده‌ایم. یا به موسیقی گوش می‎دهیم و چه بهتر که کسی مثل حسینعلی ملّاح بنوازدش.
@ehsanname
📌بخشی از «شوهر من جلال»، نوشته‌شده برای نشریه «اندیشه و هنر» ویژه آل‌احمد در ۱۳۴۳، به نقل از کتاب «شناخت و تحسین هنر» (مجموعه مقالات سیمین دانشور)، صفحه ۵۸۶ و ۵۸۷
noon valghalam
Jalal AlAhmad
🎧 بخشی از مجلس اولِ داستان «نون و القلم» نوشته جلال آل‌احمد را بشنوید با صدای نویسنده. این فایل سال ۹۵ در آرشیوی قدیمی در شهر وین، توسط خانه فرهنگ ایران پیدا شد @ehsanname
چکیده: در سال ۱۹۵۷، ولادیمیر ناباکوف برای کرسی استادی ادبیات روسی در دانشگاه هاروارد پیشنهاد شده بود. اما رومن یاکوبسن، زبان‌شناسِ مشهور، از جملۀ مخالفین این تصمیم بود. او به همکارانش گفت «اگر قرار است ادبیات روسی را نویسندگان بزرگ روس تدریس کنند، پس فیل‌ها را هم بیاوریم تا در دانشکدۀ جانورشناسی درس بدهند.» اورهان پاموک که هم رمان‌نویس است و هم استاد ادبیات، از تفاوت‌های فیل‌بودن و استاددانشگاه‌بودن نوشته است. (۹۵۰ کلمه، زمان مطالعه ۶ دقیقه)

ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdcj.meofuqemosfzu.html

@tarjomaanweb
احسان‌نامه
اقامت ۱۰روزه در خانه ارنست همینگوی👆 جایزه مسابقه داستان کوتاهی است که هر ساله در جزایر کیز فلوریدا برگزار می‌شود. امسال این جایزه به دنیس وودز، بانوی نویسنده ۶۹ساله ایرلندی رسید @ehsanname
🏠 توفان دریایی ایرما به فلوریدا نزدیک می‌شود و حفاظت از خانه همینگوی در ساحل کی‌وست فلوریدا مهم شده. «داشتن یا نداشتن» و «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آیند» در این خانه نوشته شدند @ehsanname
طالقانی به روایت داستان‌نویس
@ehsanname
محمود دولت‌آبادی، خالق «کلیدر» هم روزگاری را در زندان قصر گذرانده. او در اسفند ۱۳۵۳ بازداشت شد، یک شب مانده به پایان اجرای تئا‌تر «در اعماق» که یک ملودرامی اجتماعی روس بود. قبل از آن هم در تئاتر «حادثه درویشی» اثر ضدفاشیستی آرتور میلر بازی کرده بود و همه اینها باعث گرفتاری بود. در دوران زندان، دولت‌آبادی با یک زندانی نامدار آن روزها آشنا شد: آیت‌الله سیدمحمود طالقانی. او نیم قرنی بعد خاطراتش از طالقانی را در گفتگو با مجله «یادآور» (شماره توأمان ۹تا۱۲ - ۱۳۹۱) روایت کرد. در سالروز درگذشت آیت‌الله طالقانی گزیده از این مصاحبه را بخوانید:
goo.gl/5KC9iq
🔹یکی از کارهایی که این دوستان [بعد از تغییرات ایدئولوژیک اعضای سازمان‌های چریکی] کردند و خیلی جالب نبود، این بود که بنا گذاشتند که از چهارشنبه سفره را جدا کنند. سه‌شنبه ملاقاتی می‌آمد و زندانی در هر ملاقاتی می‌توانست ۳۰تومن از خانواده دریافت کند. عده‌ای بودند که خانواده‌شان در تهران نبودند و بچه‌هایی که ملاقاتی داشتند، پول را می‌گرفتند و در جیب‌های لباس‌های زندان در اتاق‌ها می‌گذاشتند تا هر که به اندازه نیازش پول بردارد، مثلا برای خرید سیگار. من روزی دو سه نخ سیگار می‌کشیدم. فردا که سفره را جدا کردند، رفتم دست کردم و دیدم پول نیست. جیب‌ها را گشتم خبری نبود. خیلی حیرت کردم. رفتم توی اتاق بغلی و همه جیب‌ها را گشتم و پول نبود. سه تا اتاق گمانم این طرف بود به سمت انتهای راهرو، دو سه اتاق هم آن طرف به سمت در ورودی... بالاخره از کسانی پول گرفتم... اما این موضوع بر من سنگین آمد... معلوم بود بچه‌هایی که شهردار بودند، پول‌ها را برداشته‌اند. من همین که رسیدم به آقای طالقانی گفتم: آقا! اینها چه جور دوستانی هستند؟ ما همه زندانی هستیم و هرچه داریم مشترک است. آقای طالقانی گفت: متاسفانه جوانی است...

🔹یک حسی که از آقای طالقانی در روحیه‌ام مانده این است که در عین بزرگواری، انسان خیلی تنهایی بود و این تنهایی او هم مربوط می‌شد به اینکه او نمی‌خواست به نفع یک فکر، افکار دیگر و روحیات دیگر را ندیده بگیرد و احتمالاً پایمال کند. این چیزی بود که من فهمیده بودم و برای همین هم، خیلی وقت‌ها تنها قدم می‌زد و من می‌رفتم کنار او قدم می‌زدم و سپس می‌نشستیم. او سیگار همای کوچک می‌کشید.

🔹گاهی اوقات هم از پیشینه سیاسی و خاطراتش با ما صحبت می‌کرد. قاعدتاً می‌دانید که آقای طالقانی در دوره‌ای در زمان رضاشاه، در جوانی‌اش در قزل‌قلعه زندانی بوده. باز هم لابد می‌دانید که آقای طالقانی یک ضد کمونیستِ وجودی بود و با کمونیست‌ها در ماجرای آذربایجان جنگیده بود، با این‌همه از این هم ابایی نداشت که نقاط مثبت هم‌زندانی‌های کمونیست خود در دوران رضاشاه را با ارج‌گزاری بیان کند... می‌گفت که... ما جوان بودیم و [تقی] ارانی توی بند راه می‌رفت، به همه ما قوت قلب می‌داد... برای من خیلی اهمیت داشت. ارج‌گزاری به منش دیگری، اگرچه مغایر منش خودش بود. پرس‌وجو نکردم که دقیقا جزئیات قضیه چه بوده، اما این را یادم هست که می‌گفت با اینکه ارانی در وضعیت خوبی نبود - احتمالا اشاره به اثرات شکنجه می‌داشت - ولی به ما نیرو می‌داد. خودش هم در زندان چنین نقشی ایفا می‌کرد. به عنوان یک روحانی ابایی نداشت که به چپ‌ها بگوید باید روحیه‌تان را حفظ کنید و فشار‌ها را تحمل کنید.

🔹یادم هست همانجا در کنار دیوار بند که نشسته بودیم گفت: ‌شما‌ها باید بنویسید و بنویسید و بنویسید. این مساله از زاویه دیگری هم خیلی مهم بود، چون یک شخص منبری و کسی که می‌تواند با انبوهی از جمعیت صحبت کند چطور ممکن بود اینقدر به نوشتن اهمیت بدهد؟ اما گفت شما بنویسید...

🔹من با همه آقایان روحانی و غیرروحانی سلام و علیک داشتم ولی آقای طالقانی را دوست داشتم چون احساسی که به من منتقل کرده بود احساس بی‌طرفی بود و اینکه همه مردم ایران را در برابر پدیده‌ای می‌دید که فکر می‌کرد به ضرر همه است و آن هم دیکتاتوری و جهل بود...

🔹از زندان که بیرون آمدم بیشتر سرم توی کارم بود و داشتم «جای خالی سلوچ» را می‌نوشتم و رگبار مسلسل‌ها را هم می‌شنیدم... خبر درگذشت طالقانی که آمد مبهوت شدم، اما متعجب نه! آن تنهایی و رنجوری‌ که در ایشان دیده بودم، می‌دانستم که در آن هیاهوهای سیاسی و مطالبات و توقعات گوناگونی که ایشان در معرض آن بود دوام نمی‌آورد. انسانی با روحیه آقای طالقانی بیشتر عارف می‌شود وقتی مجال بیابد... آقای طالقانی اهل هیاهو و راه افتادن توی خیابان‌ها نبود؛ بیشتر توی خودش بود... ‍[خبر را که شنیدم] نیم‌ساعتی بهت‌زده بودم. آنجا بود که حس کردم ای کاش بعد از زندان رفته بودم و یک بار دیگر ایشان را دیده بودم... طالقانی خیلی عزیز بود، سعه صدر داشت و بزرگوار بود. آقای طالقانی واقعاً شبیه هیچکس نبود.
اخبار نگران‌کننده از معبدِ باستانی شَمی: رییس میراث فرهنگی ایذه در واکنش به خبر انفجار در این محوطه باستانی گفته فقط حفاری غیرمجاز بوده! سال ۱۳۱۲ مجسمه مرد پارتی در معبد شَمی پیدا شده بود @ehsanname
احسان‌نامه
📚 دختر جلیل بزرگمهر نوشته کتابخانه شخصی پدرش را که به کتابخانه آستارا هدیه کرده بود، برده‌اند بازیافت👇 ana.ir/news/272933 📸 سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل مصدق در دادگاه نظامی و از یاران او بود @ehsanname
🔹اطلاعیه اداره کل کتابخانه‌های عمومی استان گیلان درباره کتاب‌های اهدایی خاندان بزرگمهر: «مسئله بازیافت کتاب‌های اهدایی مربوط به سال‌های اخیر نیست. سال ۱۳۹۰ تعداد ۱۹۰ جلد کتاب از طرف خانم شیرین بزرگمهر، فرزند آقای جلیل بزرگمهر به کتابخانه عمومی شهر آستارا اهداء شده بود که ... در همان سال تعداد ۳۰ جلد از این کتاب‌ها در قفسه این کتابخانه قرار می‌گیرد و مابقی فاقد شرایط استفاده تشخیص داده شده و برای بازیافت به انبار منتقل می‌شوند.»
irna.ir/fa/News/82660741
Forwarded from احسان‌نامه
🏢🏢✈️ عاشقانه‌های ۱۱ سپتامبری
@ehsanname
تیرِ غمِ خویش و قلب من را بنگر
در ورطهٔ خون غرقه شدن را بنگر
خواهی که ز حال زارم آگاه شوی
برج دو قلوی منهتن را بنگر

من کیستم؟ آوارهٔ بی‌جا و مکان
نه پای گریزی و نه امّیدِ امان
دریاب کز آوار غمت گردیدم
چون برج تجارت جهانی ویران

گم‌گشته به زیر قدمِ بالایی
دردا که نماند از من و از دل نایی!
برجِ ستمِ یار به افلاک رسید
باید برباییم هواپیمایی

سرگشتهٔ هر دشت و دَمَن یعنی من
افتادهٔ بی گور و کفن یعنی من
طیارهٔ افسارْ رها یعنی تو
برج دو قلوی منهتن یعنی من
@ehsanname
همه رباعی‌ها از #محمدتقی_اکبری
به نقل از «گزیده نشریات دانشجویی، دفتر دوم: شعر»، ۱۳۸۱، صفحه ۱۶۷
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
📹 امروز دکتر جلال خالقی مطلق، برجسته‌ترین شاهنامه‌شناس حال حاضر ۸۰ساله شد. کار بزرگ او انجام تصحیحی جدید و علمی از شاهنامه است. او در این مصاحبه درباره کارش توضیح می‌دهد @ehsanname
📸 دکتر داریوش شایگان و آخرین وداع با دوستش، دکتر بزرگ نادرزاد. نادرزاد، دکترای فلسفه از دانشگاه سوربن و مترجم آثار فلسفی، روز پنجشنبه ۱۶ شهریور درگذشت - عکس از اینستاگرام علی دهباشی @ehsanname
📸 به مناسبت روز سینما: #فروغ_فرخزاد در پشت‌صحنه فیلم مستند «خانه سیاه است» ۱۳۴۲ @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ویدیو: لحظه اعلام پیروزی تیم پرسپولیس برابر الاهلی عربستان در نوزدهمین جشن خانه سینما توسط احسان کرمی و واکنش حضار @cinemadaily
📚 شما دوست دارید بقیه فکر کنند چه کتابی خوانده‌اید؟
@ehsanname
کتاب خواندن، چیزی است که حتی آنهایی هم که اهلش نیستند، آرزویش را دارند و دوست دارند خودشان را کتابخوان جا بزنند. امروز خبری را دیدم، متعلق به یک سال پیش که دیلی تلگراف تحقیق کرده مردم چه کتابهای را بیشتر و به دروغ ادعای خواندن می‌کنند. ده كتابى كه مردم انگلیس، بيشتر از بقیه به دروغ ميگویند «خونده‌ايم» و نخوانده‌اند، اینهاست:
1️⃣ آلیس در سرزمین عجایب (لوئیس کارول)
2️⃣ ۱۹۸۴ (جورج اورول)
3️⃣ سه‌گانه ارباب حلقه‌ها (جی آر آر تالکین)
4️⃣ جنگ و صلح (لئو تولستوی)
5️⃣ آنا کارنینا (لئو تولستوی)
6️⃣ ماجراهای شرلوک هولمز (آرتور کانن‌دویل)
7️⃣ کشتن مرغ مقلد (هارپر لی)
8️⃣ دیوید کاپرفیلد (چارلز دیکنز)
9️⃣ جنایت و مکافات (فئودور داستایوسکی)
🔟 غرور و تعصب (جین آستین)

این تحقیق که از مصاحبه با ۲۰۰۰ انگليسى به دست ‌آمده، رتبه‌های بعدی هم دارد که فقط رتبه ۱۴ آن یک اثر داستانی نیست:
۱۱- خانه متروک (چارلز دیکنز)
۱۲- سری هری پاتر (جی کی رولینگ)
۱۳- آرزوهای بزرگ (چارلز دیکنز)
۱۴- خاطرات آنه فرانک (آنه فرانک)
۱۵- اولیور توییسست (چارلز دیکنز)
۱۶- سه‌گانه پنجاه سایه آقای گری (ای ال جیمز)
۱۷- ده بچه‌زنگی (آگاتا کریستی)
۱۸- گتسبی بزرگ (اسکات فیتزجرالد)
۱۹- کچ۲۲ (جوزف هلر)
۲۰- ناتور دشت (جی دی سلینجر)

منبع این مطلب، اینجاست:
📌 telegraph.co.uk/books/what-to-read/the-book-most-people-have-lied-about-reading--and-its-not-war-an/

⚠️ شاید اگر در ایران و بین آثار ادبی فارسی تحقیق مشابهی انجام می‌شد، از بین کتابهای کلاسیک شاهنامه و مثنوی معنوی، و از بین آثار معاصر «بوف کور» و شعرهای شاملو به عنوان آثاری که نخوانده‌ایم ولی دوست داریم بقیه خیال کنند خوانده‌ایم، گزینه انتخاب باشند.
Forwarded from aradman
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اتفاقا این فیلم 8میلیمتری را در سکوت باید دید؛ ویدیوی رنگی و صامت ابراهیم گلستان از پیک نیکی با حضور فروغ فرخزاد، احمد شاملو، سهراب سپهری (با رفتار جالبش)، داریوش شایگان و داریوش مهرجویی
@aradmanpub
احسان‌نامه
Houshang Ebtehaj – Arghavan
✍️ شعری جدید از هوشنگ ابتهاج #سایه درباره درخت محبوبش ارغوان. در شمارۀ جدید (۱۲۰) «بخارا» سه شعر منتشرنشدۀ دیگر هم از سایه هست @ehsanname
🔸گفتگویی درباره کتاب «باغ وحش اساطیر» با روزنامه «فرهیختگان»
newspaper.fdn.ir/newspaper/page/2315/6/122004/0
📸 مزار محمدعلی جمالزاده و همسرش مارگرت فاطمه در قبرستان پتی‌ساکونه، شهر ژنو  سوئیس - عکس از ارسطو بهبهانی @ehsanname
🔹 مصایب یک فرهنگ لغت
@ehsanname
خانه کتاب سلسله نشست‌هایی با عنوان «تاریخ شفاهی کتاب» برگزار می‌کند. سه‌شنبه این هفته نوبت داود موسایی، مدیر نشر فرهنگ معاصر بود که درباره تاریخچه فعالیتهای انتشاراتش صحبت کند. بخشی از صحبت او به ماجرای تجدید چاپ فرهنگ انگلیسی به فارسی حییم اختصاص داشت و مشکلات عجیب و غریبی که بر سر راه تجدید چاپ این فرهنگ داشته. این بخش از صحبتهای موسایی را بخوانید و برای دست‌اندرکاران فرهنگ و کار فرهنگی آرزوی صبر و موفقیت کنید:
goo.gl/Lvr8di

«... یک روز که به انتشارات بروخیم رفته بودم، متوجه بحث میان فردی با بروخیم شدم که بعد از چند دقیقه فهمیدم بحث بر سر حق تالیف فرهنگ حییم است و فردی که با بروخیم بحث می‌کند، خواهرزاده و وصیّ سلیمان حییم است. کمی معطل کردم تا اطلاعات بیشتری از موضوع اختلاف به دست بیاورم. بعد با خواهرزاده حییم وارد گفت‌وگو شدم و خواهان گرفتن امتیاز چاپ فرهنگ حییم شدم، بابت آن حاضر شدم ۵۰درصد بیشتر از حق‌تالیفی بپردازم که بروخیم به آن‌ها پرداخت کرده بود. این، زمانی بود که انقلاب شده بود و بسیاری فرهنگ‌ها را قاچاقی منتشر می‌کردند و برخی این کار مرا درست و عاقلانه نمی‌دانستند. ضمن اینکه می‌خواستم این فرهنگ را به‌روز کنم.

گرفتن امتیاز چاپ فرهنگ حییم با حاشیه‌هایی همراه بود، از جمله اینکه برخی نادوستان و ناهمکاران شایعه کردند که من کلیمی هستم و برای همین خانواده حییم امتیاز آن‌را به من داده! این شایعه‌ها مصادف با زمانی بود که انتشارات بروخیم از سوی بنیاد مستضعفان مصادره شده و آنها بر این باور بودند که فرهنگ حییم متعلق به انتشارات مصادره‌شده بروخیم است. بر اساس این ادعا، کار ما به دادگاه کشید که بعدا توانستیم ثابت کنیم که حق چاپ حییم به بروخیم واگذار نشده است، اما به دلیل اینکه بروخیم فیلم و زینک برای این فرهنگ ایجاد کرده، باید خسارت آن جبران شود. در این میان رئیس بنیاد از من درباره شایعه کلیمی بودن سوال کرد و من مدارکی از جمله شناسنامه اعضای خانواده‌ام (محمود، مجید، فاطمه) و برگهٔ شهید شدن دو دایی‌زاده‌ام را ارایه کردم. رئیس بنیاد در صدد دلجویی برآمد، برای همین پول فیلم و زینک که یک میلیون و هفتصدهزار تومان برآورد شده بود، ۷۰۰هزار تومان نقد گرفتند و یک میلیون تومان را به صورت ماهی ۵۰هزار تومان تعیین کردند که برای پرداخت آن ۷۰۰هزار تومان کارگاه صحافی را فروختم.

نادوستان و ناهمکاران تنها به شایعه کلیمی اکتفا نکردند و در وزارت ارشاد مرا به صهیونیسم هم متهم کردند! از آن‌طرف تقریبا از سال ۵۸ تا ۶۴ رفع موانع چاپ فرهنگ حییم طول کشید. از طرفی با همه موانعی که طی کردم، فرهنگ حییم به صورت قاچاق چاپ می‌شد. پس سراغ این افراد رفتم و بدون شکایت، یکایک آنها را با پول، با دوستی و صحبت راضی کردم که از چاپ قاچاق فرهنگ حییم دست بکشند. ضمن اینکه وقتی فرهنگ حییم چاپ شد، کیفیت کار به شکلی بود که دیگر فرهنگ‌های قاچاق قدرت رقابت با آن را نداشتند و به‌زودی کنار رفتند.

یادم هست وقتی در یک آگهی و اعلان از افراد خواستیم که اگر فرهنگ قدیمی دارند آن را به ما تحویل دهند و با پرداخت یک مابه‌تفاوت یک فرهنگ جدید بگیرند، بازخوردهای متفاوتی از این آگهی دریافت کردیم. از جمله، یک روز مرد مسنّی درحالی‌که یک نسخه فرهنگ حییم سال ۴۵ را در دست داشت آمد و گفت که شما فرهنگ قدیمی را با نو تعویض می‌کنید؟ گفتم بله. گفتم شما کلیمی هستید؟ تعجب کردم و گفتم چرا می‌پرسید؟ برای شما چه اهمیتی دارد که من مسلمان باشم یا کلیمی؟ گفت شنیدم شما که کلیمی هستید، این فرهنگ‌های قدیمی را می‌گیرید و به عنوان عتیقه به چند برابر قیمت می‌فروشید! از وی خواستم که فرهنگش را به من بدهد، فرهنگ را گرفتم و از وسط پاره کردم و یک فرهنگ جدید به او دادم و فرهنگ پاره‌شده را هم تحویلش دادم.

خوشحالم که با پیمودن راهی دشوار و ناهموار فرهنگ حییم را چاپ کردم و طبق وصیتش نگذاشتم که این فرهنگ بمیرد، آن هم در جامعه‌ای که کوچک‌ترین حمایتی از این فعالیت‌ها نمی‌شود.»

📌 ibna.ir/fa/doc/report/251922/