◀️ مقایسه بین رازی و ابنسینا
@ehsanname
به گفته مورخان رازی در میانسالی (بین سی تا چهل سالگی) آموختن طبابت را آغاز كرد و فقط حدود شصت سال زندگی کرد که در اواخر آن کاملا نابینا بود. شگفتآور است که کسی در حدود بیست سال، علم پزشکی را از صفر تا صد (و بلکه خیلی بیشتر از آن!) طی کند و بتواند این حجم عظیم تجربه، ابداع و تالیف داشته باشد. در کنارش نیز، به طور مفصل به علوم دیگر از فلسفه و اخلاق گرفته تا موسیقی و ریاضیات و شیمی پرداخته باشد (شهرت رازی در شیمی از جمله برای کشف الکل خیلی بیشتر از پزشکی است). در مقام مقایسه، ابنسینا از پنج سالگی انواع معلمهای خصوصی را داشت، پزشکی را از شانزده سالگی شروع کرد، هیچوقت نیاز مالی نداشت، هرگز وقتش را صرف آوازخوانی یا دکانداری یا کیمیاگری نکرده بود، از نعمت بینایی کامل برخوردار بود و به علاوه، شاگردانی داشت که کتابهایش را برایش مینوشتند و تنظیم میکردند.
goo.gl/hyuFPz
📌از کتاب «سرگذشت پزشکی در ایران» نوشته احسان رضایی و یاسر مالی، نشر افق ۱۳۹۴، صفحه ۶۶
#برچیده_ها
@ehsanname
به گفته مورخان رازی در میانسالی (بین سی تا چهل سالگی) آموختن طبابت را آغاز كرد و فقط حدود شصت سال زندگی کرد که در اواخر آن کاملا نابینا بود. شگفتآور است که کسی در حدود بیست سال، علم پزشکی را از صفر تا صد (و بلکه خیلی بیشتر از آن!) طی کند و بتواند این حجم عظیم تجربه، ابداع و تالیف داشته باشد. در کنارش نیز، به طور مفصل به علوم دیگر از فلسفه و اخلاق گرفته تا موسیقی و ریاضیات و شیمی پرداخته باشد (شهرت رازی در شیمی از جمله برای کشف الکل خیلی بیشتر از پزشکی است). در مقام مقایسه، ابنسینا از پنج سالگی انواع معلمهای خصوصی را داشت، پزشکی را از شانزده سالگی شروع کرد، هیچوقت نیاز مالی نداشت، هرگز وقتش را صرف آوازخوانی یا دکانداری یا کیمیاگری نکرده بود، از نعمت بینایی کامل برخوردار بود و به علاوه، شاگردانی داشت که کتابهایش را برایش مینوشتند و تنظیم میکردند.
goo.gl/hyuFPz
📌از کتاب «سرگذشت پزشکی در ایران» نوشته احسان رضایی و یاسر مالی، نشر افق ۱۳۹۴، صفحه ۶۶
#برچیده_ها
📝 تصویر مرتضی ممیز از شیراز در طرح جلد کتاب «راهنمای شیراز»، سازمان جلب سیاحان، ۱۳۴۳
@ehsanname
از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران
@ehsanname
از گروه تلگرامیِ تاریخ طراحی گرافیک در ایران
✍ماجرای ۵۰۰تابلوی کذایی چی هست و آقای آغداشلو چی گفته و جناب معلم دامغانی چرا جوابیه داده برایم مهم نیست، اما واقعا «آغداش تو را سننه»؟! این نوشتۀ شاعر آن مثنویهاست؟ رئیس فرهنگستان «هنر»؟! @ehsanname
📝به مناسبت درگذشت دکتر ابراهیم یزدی، بخشی از خاطرات او را که مربوط به سال ۱۳۳۳ و کمیته انتشارات نهضت مقاومت ملی ایران است بخوانید. جایی که او شرایط تکثیر نشریات و اعلامیهها را توضیح میدهد:
@ehsanname
در کمیته انتشارات مسؤولیت امور فنی و چاپ و توزیع نشریه به عهده من بود. برای چاپ نشریات، ابتدا از یک ماشین تکثیر جوهری استفاده میشد. مطلب را روی اوراق خاصی نوشته یا تایپ و سپس روی استوانه توخالی دستگاه نصب میکردیم. جوهر مخصوصی را درون استوانه میریختیم و با اهرم یا دستهای استوانه را میچرخاندیم درحالیکه اوراق سفید در اندازهای معین از زیر استوانه و از زیر یک غلطک عبور و مطلب روی کاغذها چاپ میشدند. بازدهی این دستگاه تکثیر جوهری خیلی زیاد نبود و حداکثر از هر صفحه میتوانستیم ۱۰۰۰نسخه تکثیر کنیم و اگر تعداد بیشتری نیاز بود، باید چندین برگ اوراق تایپشده به کار میبردیم. اما حُسن این دستگاه در این بود که کوچک و سبک و جابهجایی آن راحت بود. این دستگاه را در زیرزمین مغازه خیاطی مرحوم فتوت، در خیابان خیام روبروی پاچنار، به کار انداختیم.
با این دستگاه بیانیهها و اطلاعیهها تکثیر میشدند. اما روزنامه «راه مصدق» ارگان نهضت مقاوت ملی جای دیگری چاپ میشد. این روزنامه ابتدا توسط مرحوم توانگر در یک چاپخانه مخفی چاپ میشد. احمد توانگر مردی تنومند و رشید و از بختیاریها بود و در اول خیایان سعدی جنوبی مغازه بزرگی داشت و کامیون وارد میکرد. بزودی آن چاپخانه لو رفت و توانگر دستگیر شد. روزنامه «راه مصدق» توسط افراد دیگر بطور مخفی تا هفت شماره (تیرماه ۱۳۳۳) چاپ شد. بعد از آن دیگر هیچ امکانی برای چاپ وجود نداشت. بنابراین قرار شد «راه مصدق» را با دستگاه پلیکپی جدید تکثیر کنیم. این دستگاه توسط مرحوم سحابی، از نمایندگی آن در فروشگاه خیابان فردوسی تهیه شد. برای راهاندازی این دستگاه من همکاری آقای محمدحسن عسگری را جلب کردم. مطالب در روی اوراق مخصوص پلیکپی، در قطع A4، تایپ و صفحات منظم و با قلم مخصوص خطکشی و روی دستگاه نصب میشدند، از مرکب مخصوص نظیر لولههای خمیردندان استفاده میشد.
آقای عسگری کارگر چاپخانه بانک ملی بود. پدرش را در نوجوانی از دست داده بود، مسئولیت اداره خانواده، شامل مادر و یک خواهر و برادر را بر عهده داشت. او دستگاه را به منزلش در محله امامزاده یحیی در خیابان ری منتقل کرد. منزل خانواده عسگری بسیار درویشی بود و با بودن همسایهها ادامه کار در آنجا به صلاح نبود. بنابراین با کمک نهضت مقاومت ملی منزلی نوساز، در منطقه سرسبیل-طرشت، پشت پادگان حر (باغشاه) خریداری کرده و خانواده عسگری به این منزل منتقل شدند. در اینجا کار از جهات مختلف راحتتر اما رعایت نکات ایمنی ضروریتر بود. زیرا اکثر ساکنین این منطقه گروهبانها و کارمندان پادگان بودند. هنگام کار با دستگاه تکثیر، گاهی خود من هم میرفتم کمک میکردم. موقع تکثیر، چون دستگاه کمی صدا میداد، مادرش میرفت جلوی در کوچه مینشست و خواهرش میرفت پشتبام و مواظب و مراقب اطراف بود. برادر کوچکترش محمدرضا، در کار تکثیر به او کمک میکرد.
وقتی نشریه به تعداد مورد درخواست تکثیر میشد، بر طبق لیست دادهشده، بستهبندی میشود و بهتدریج طی دو روز به مراکز و آدرسهای معیّن تحویل داده میشد. بعد از اتمام کار، وسایل را در یک یخدان یا صندوق گذاشته و در آن قفل میشد. این کار بخشی از امنیّت فعالیتهایمان بود.
اوایل سال ۱۳۳۲، قبل از کودتای ۲۸ مرداد سه نفر از دانشجویان شمال آفریقا به ایران آمدند و مهمان انجمن اسلامی دانشجویان بودند. از طرف انجمن من میزبان آنها بودم. از یکی از آنها، عبدالقادر، که از اعضای جنبش رهاییبخش الجزایر بود، درباره چگونگی کار جنبش در مقابله با ارتش فرانسه، بخصوص امنیت اعضا و فعالیتها پرسیدم. توضیحات فراوان و مفیدی داد. از جمله اینکه طبق دستورالعملهای جنبش، اگر عضوی بازداشت میشد میبایست تا ۲۴ساعت مقاومت کند و هیچ اطلاعی به بازجویان ندهد. بعد از ۲۴ساعت میتواند هر اطلاعی دارد بدهد. در این مدت در تمام شبکه ارتباطی سازمان با فرد بازداشتشده تغییر داده میشد، افراد و وسایل همه جابهجا میشدند بنابراین اطلاعات دادهشده، سوخته و فاقد ارزش میشد. آقای عسگری موظف بود در صورت دستگیری من یا خودش، صندوق را در همان ۲۴ساعت اول از منزل خارج کند. نام مستعار من «تربیت»، شغلم دلال و محل کارم بازار معین شده بود. آشنایی عسگری با تربیت در مسجد هدایت در جلسات قرآن شبهای جمعه مرحوم طالقانی بود. اگر هم مأمورین به منزل ریختند و صندوق را یافتند، جواب این بود که صندوق امانت آقای تربیت است که برای زیارت به عتبات رفته است. تمام اعضای خانواده، مادر و خواهر و برادر آقای عسگری توجیه شده بودند. با همین روش «راه مصدق» ۲۹شماره منتشر شد.
📌شصت سال صبوری و شکوری، جلد اول (انتشارات کویر، ۹۴) صفحه ۲۳۶ تا ۲۴۰
#برچیده_ها
@ehsanname
در کمیته انتشارات مسؤولیت امور فنی و چاپ و توزیع نشریه به عهده من بود. برای چاپ نشریات، ابتدا از یک ماشین تکثیر جوهری استفاده میشد. مطلب را روی اوراق خاصی نوشته یا تایپ و سپس روی استوانه توخالی دستگاه نصب میکردیم. جوهر مخصوصی را درون استوانه میریختیم و با اهرم یا دستهای استوانه را میچرخاندیم درحالیکه اوراق سفید در اندازهای معین از زیر استوانه و از زیر یک غلطک عبور و مطلب روی کاغذها چاپ میشدند. بازدهی این دستگاه تکثیر جوهری خیلی زیاد نبود و حداکثر از هر صفحه میتوانستیم ۱۰۰۰نسخه تکثیر کنیم و اگر تعداد بیشتری نیاز بود، باید چندین برگ اوراق تایپشده به کار میبردیم. اما حُسن این دستگاه در این بود که کوچک و سبک و جابهجایی آن راحت بود. این دستگاه را در زیرزمین مغازه خیاطی مرحوم فتوت، در خیابان خیام روبروی پاچنار، به کار انداختیم.
با این دستگاه بیانیهها و اطلاعیهها تکثیر میشدند. اما روزنامه «راه مصدق» ارگان نهضت مقاوت ملی جای دیگری چاپ میشد. این روزنامه ابتدا توسط مرحوم توانگر در یک چاپخانه مخفی چاپ میشد. احمد توانگر مردی تنومند و رشید و از بختیاریها بود و در اول خیایان سعدی جنوبی مغازه بزرگی داشت و کامیون وارد میکرد. بزودی آن چاپخانه لو رفت و توانگر دستگیر شد. روزنامه «راه مصدق» توسط افراد دیگر بطور مخفی تا هفت شماره (تیرماه ۱۳۳۳) چاپ شد. بعد از آن دیگر هیچ امکانی برای چاپ وجود نداشت. بنابراین قرار شد «راه مصدق» را با دستگاه پلیکپی جدید تکثیر کنیم. این دستگاه توسط مرحوم سحابی، از نمایندگی آن در فروشگاه خیابان فردوسی تهیه شد. برای راهاندازی این دستگاه من همکاری آقای محمدحسن عسگری را جلب کردم. مطالب در روی اوراق مخصوص پلیکپی، در قطع A4، تایپ و صفحات منظم و با قلم مخصوص خطکشی و روی دستگاه نصب میشدند، از مرکب مخصوص نظیر لولههای خمیردندان استفاده میشد.
آقای عسگری کارگر چاپخانه بانک ملی بود. پدرش را در نوجوانی از دست داده بود، مسئولیت اداره خانواده، شامل مادر و یک خواهر و برادر را بر عهده داشت. او دستگاه را به منزلش در محله امامزاده یحیی در خیابان ری منتقل کرد. منزل خانواده عسگری بسیار درویشی بود و با بودن همسایهها ادامه کار در آنجا به صلاح نبود. بنابراین با کمک نهضت مقاومت ملی منزلی نوساز، در منطقه سرسبیل-طرشت، پشت پادگان حر (باغشاه) خریداری کرده و خانواده عسگری به این منزل منتقل شدند. در اینجا کار از جهات مختلف راحتتر اما رعایت نکات ایمنی ضروریتر بود. زیرا اکثر ساکنین این منطقه گروهبانها و کارمندان پادگان بودند. هنگام کار با دستگاه تکثیر، گاهی خود من هم میرفتم کمک میکردم. موقع تکثیر، چون دستگاه کمی صدا میداد، مادرش میرفت جلوی در کوچه مینشست و خواهرش میرفت پشتبام و مواظب و مراقب اطراف بود. برادر کوچکترش محمدرضا، در کار تکثیر به او کمک میکرد.
وقتی نشریه به تعداد مورد درخواست تکثیر میشد، بر طبق لیست دادهشده، بستهبندی میشود و بهتدریج طی دو روز به مراکز و آدرسهای معیّن تحویل داده میشد. بعد از اتمام کار، وسایل را در یک یخدان یا صندوق گذاشته و در آن قفل میشد. این کار بخشی از امنیّت فعالیتهایمان بود.
اوایل سال ۱۳۳۲، قبل از کودتای ۲۸ مرداد سه نفر از دانشجویان شمال آفریقا به ایران آمدند و مهمان انجمن اسلامی دانشجویان بودند. از طرف انجمن من میزبان آنها بودم. از یکی از آنها، عبدالقادر، که از اعضای جنبش رهاییبخش الجزایر بود، درباره چگونگی کار جنبش در مقابله با ارتش فرانسه، بخصوص امنیت اعضا و فعالیتها پرسیدم. توضیحات فراوان و مفیدی داد. از جمله اینکه طبق دستورالعملهای جنبش، اگر عضوی بازداشت میشد میبایست تا ۲۴ساعت مقاومت کند و هیچ اطلاعی به بازجویان ندهد. بعد از ۲۴ساعت میتواند هر اطلاعی دارد بدهد. در این مدت در تمام شبکه ارتباطی سازمان با فرد بازداشتشده تغییر داده میشد، افراد و وسایل همه جابهجا میشدند بنابراین اطلاعات دادهشده، سوخته و فاقد ارزش میشد. آقای عسگری موظف بود در صورت دستگیری من یا خودش، صندوق را در همان ۲۴ساعت اول از منزل خارج کند. نام مستعار من «تربیت»، شغلم دلال و محل کارم بازار معین شده بود. آشنایی عسگری با تربیت در مسجد هدایت در جلسات قرآن شبهای جمعه مرحوم طالقانی بود. اگر هم مأمورین به منزل ریختند و صندوق را یافتند، جواب این بود که صندوق امانت آقای تربیت است که برای زیارت به عتبات رفته است. تمام اعضای خانواده، مادر و خواهر و برادر آقای عسگری توجیه شده بودند. با همین روش «راه مصدق» ۲۹شماره منتشر شد.
📌شصت سال صبوری و شکوری، جلد اول (انتشارات کویر، ۹۴) صفحه ۲۳۶ تا ۲۴۰
#برچیده_ها
Forwarded from هفتهنامهٔ کرگدن
رادیو کرگدن
• پروندهٔ دو؛ رادیو
• «رادیو زنده است»
به قلم احسان رضایی
روایت: مسعود خطیبی
شمارهٔ ۶۰
👇
@kargadanmagazine
• پروندهٔ دو؛ رادیو
• «رادیو زنده است»
به قلم احسان رضایی
روایت: مسعود خطیبی
شمارهٔ ۶۰
👇
@kargadanmagazine
Forwarded from هفتهنامهٔ کرگدن
رادیو زنده است
احسان رضایی
#رادیو_کرگدن
• پروندهٔ دو؛ رادیو
• «رادیو زنده است»
به قلم #احسان_رضایی
روایت: #مسعود_خطیبی
شمارهٔ #۶۰
👇
@kargadanmagazine
• پروندهٔ دو؛ رادیو
• «رادیو زنده است»
به قلم #احسان_رضایی
روایت: #مسعود_خطیبی
شمارهٔ #۶۰
👇
@kargadanmagazine
📖داستان بر دار کردن حسنک وزیر، یکی از بهترین و معروفترین بخشهای «تاریخ بیهقی» است. در زیر بخشی از این داستان را با دو خوانش بشنوید:
@ehsanname
📝تصویر مربوط به حلاج است و یک نسخه خطیِ دیوان خسرو دهلوی
@ehsanname
📝تصویر مربوط به حلاج است و یک نسخه خطیِ دیوان خسرو دهلوی
Vaziri Amir Hasanak
Mahmood DolatAbadi
🎧 بخشی از داستان بر دار کردن حسنک وزیر، با صدای محمود دولتآبادی، از کتاب صوتیِ «وزیری امیر حسنک» @ehsanname
Dastaane Bar Daar Kardane Hassanake Vazir
Ardalan Zargham
🎧 بخشی از داستان بر دار کردن حسنک وزیر، با صدای اردلان ضرغام و موسیقی بهزاد روشنپور، از کتاب صوتیِ «بر دار کردن حسنک وزیر» @ehsanname
📚دزدگیرهایی برای کتاب
✍احسان رضایی
@ehsanname
الان مدتی است که به هر چیزی که ذرهای ارزش مادی داشته باشد، دزدگیر وصل میکند. یک سر به فروشگاههای بزرگ بزنید تا ببینید که حتی شده است برچسبی را هم به اسم دزدگیر به اجناس بچسبانند، میچسبانند تا کلاس کار حفظ شود. این وسط به چیزهایی که نباید هم دزدگیر میزنند، مثلا به کتاب. مد شده است که کتابفروشیها برمیدارند یک کیت الکتریکی را با برچسب به پشت یا داخل صفحات کتابها میچسبانند تا اگر فروشنده آن را غیرفعال نکرد، موقع خروج از در فروشگاه، کیت مربوطه با گیت الکتریکی که در دو طرف در ورودی گذاشتهاند پیامهای لازم را رد و بدل کنند و دستگاه آژیر بکشد و عِرض و آبروی کسی که کتاب را بلند کرده است ببرند. اما این کار درستی است؟
این برچسبهای الکتریکی دزدگیر کتاب خودشان قیمتی دارند و فکر کنید مثلا بردارند پشت یک کتاب چندهزار تومانی، یک کیت چندهزار تومانی بچسبانند که کسی آن چندهزار تومان اول را نپیچیاند. خب آن کسی که نگران چندرغاز پول یک جلد کتاب است، منطقیاش این است که نگران هزینه خرید و نصب برچسبها و نگهداری سیستم هم باشد دیگر. بعد اینکه جز کتابهای هنری و نفیس و گرانقیمت، واقعا کتاب چیزی است که نگران دزدیدنش باشیم؟ تصویر معروفی هست که یک کتابفروش، کتابهایش را در فضای آزاد رها کرده و کنارشان هم یک پلاکارد گذاشته بود که «دزدها کتاب نمیخوانند و کتابخوانها هم دزدی نمیکنند». حالا نه اینکه مدینه فاضله باشد و توی کتابفروشیها هیچ خبط و خطایی نشود. نه، شاید یک نفر، دو نفر هم پیدا بشوند و بیایند چند جلد رمان را بلند کنند. اما مثلا بردن چند جلد رمان عاشقانه بدون پرداخت قیمتشان، اتفاقی است که صنعت نشر ما را مختل کند؟ دزدی اصلی در مورد کتاب، اتفاقی است که در پیادهروهای جلوی دانشگاه میافتد. جایی که کتابها به شکل افست تکثیر و فروخته میشود و هیچ چیزی هم از این فروش غیرقانونی نصیب نویسنده و مترجم و ناشر نمیشود.
میبینید که از این برچسبهای دزدگیر کتاب، در مقابله با پدیده قاچاق کتاب و فروش کتابهای قاچاقی هیچ کاری برنمیآید. این برچسبهای پت و پهن فقط کتاب را خراب میکنند و از شکل و شمایل میاندازند. خود من بارها برای کندن این برچسبهای بیقواره به دردسر افتادهام و کتابهایم هم خراب شدهاند. معمولا کتابهای گالینگور، یعنی آن جلد سختها را راحت میشود رفع و رجوع کرد، اما کتابهای جلد مقوایی یا شومیز مصیبتی هستند. یا جلد پاره میشود، یا چسبِ برچسب، پشت جلد میماند و به این طرف و آن طرف میمالد و گرفتاری.
نه فقط این دزدگیرهای جدید کتاب، که حتی آن دزدگیرهای سنتی کتاب هم چیزهای ضایعی بودند. دزدگیرهای سنتی، مُهرهایی بودند که ملت درست میکردند و اول و آخر و وسط کتاب، بلکه هر جایی از کتاب که سفید مانده را با آن سیاه میکردند که «این کتاب متعلق به کتابخانه شخصی فلانی است». بعضی مهرها یک جملات هشدار و انذاری هم ضمیمه داشت که مثلا «کتابهای ما را از ما جدا نکنید»، یا «کتابخوان واقعی کتاب دیگران را نمیبرد» و اصلا «لعنت بر پدر و مادر کسی که این کتاب را فلان». اما خب، این روش هم واقعا کارآیی خاصی ندارد. از دو حال خارج نیست، یا طرف کتابش را از جان دوستتر دارد و میخواهد پیش خودش آن را نگه دارد، که خب طرف خودش باید هر بار که کتاب را دست میگیرد، چند صفحه در میان این جملات لعن و نفرین را تحمل کند. اما یک حالت دیگر هم هست. اینکه طرف این کتاب را دیگر نخواهد، بهتر از آن گیرش بیاید، یا موضوع مطالعه و علاقهاش عوض شده باشد. آن وقت با چه رویی میخواهد کتاب را به کس دیگری هدیه بدهد یا آن را از کتابخانهاش بیرون بگذارد؟
به نظرم نکتهاش این است که اصلا دزدگیر گذاشتن برای کتاب، کار بیهودهای است. دزدگیر را باید برای چیزی گذاشت که ارزشش فقط مادی و قابل سنجش با پول است. اینجور چیزها هستند که اگر دزدیده شوند، کار دستش صاحبش میدهند. اما مقوله کتاب که فقط ارزش مادی ندارد. بخش مهمی از ارزش کتاب، برای کلمات داخلش است. کسی که کتاب را میخواند، چیزی به دست میآورد که هیچ کس نمیتواند آن را از او بگیرد و بدزدد. برای فکر توی سر که دزدگیر لازم نیست بگذاریم. برای کتاب هم.
goo.gl/aAb66r
📌از شماره ۶۱۶ هفتهنامه «همشهری جوان»
✍احسان رضایی
@ehsanname
الان مدتی است که به هر چیزی که ذرهای ارزش مادی داشته باشد، دزدگیر وصل میکند. یک سر به فروشگاههای بزرگ بزنید تا ببینید که حتی شده است برچسبی را هم به اسم دزدگیر به اجناس بچسبانند، میچسبانند تا کلاس کار حفظ شود. این وسط به چیزهایی که نباید هم دزدگیر میزنند، مثلا به کتاب. مد شده است که کتابفروشیها برمیدارند یک کیت الکتریکی را با برچسب به پشت یا داخل صفحات کتابها میچسبانند تا اگر فروشنده آن را غیرفعال نکرد، موقع خروج از در فروشگاه، کیت مربوطه با گیت الکتریکی که در دو طرف در ورودی گذاشتهاند پیامهای لازم را رد و بدل کنند و دستگاه آژیر بکشد و عِرض و آبروی کسی که کتاب را بلند کرده است ببرند. اما این کار درستی است؟
این برچسبهای الکتریکی دزدگیر کتاب خودشان قیمتی دارند و فکر کنید مثلا بردارند پشت یک کتاب چندهزار تومانی، یک کیت چندهزار تومانی بچسبانند که کسی آن چندهزار تومان اول را نپیچیاند. خب آن کسی که نگران چندرغاز پول یک جلد کتاب است، منطقیاش این است که نگران هزینه خرید و نصب برچسبها و نگهداری سیستم هم باشد دیگر. بعد اینکه جز کتابهای هنری و نفیس و گرانقیمت، واقعا کتاب چیزی است که نگران دزدیدنش باشیم؟ تصویر معروفی هست که یک کتابفروش، کتابهایش را در فضای آزاد رها کرده و کنارشان هم یک پلاکارد گذاشته بود که «دزدها کتاب نمیخوانند و کتابخوانها هم دزدی نمیکنند». حالا نه اینکه مدینه فاضله باشد و توی کتابفروشیها هیچ خبط و خطایی نشود. نه، شاید یک نفر، دو نفر هم پیدا بشوند و بیایند چند جلد رمان را بلند کنند. اما مثلا بردن چند جلد رمان عاشقانه بدون پرداخت قیمتشان، اتفاقی است که صنعت نشر ما را مختل کند؟ دزدی اصلی در مورد کتاب، اتفاقی است که در پیادهروهای جلوی دانشگاه میافتد. جایی که کتابها به شکل افست تکثیر و فروخته میشود و هیچ چیزی هم از این فروش غیرقانونی نصیب نویسنده و مترجم و ناشر نمیشود.
میبینید که از این برچسبهای دزدگیر کتاب، در مقابله با پدیده قاچاق کتاب و فروش کتابهای قاچاقی هیچ کاری برنمیآید. این برچسبهای پت و پهن فقط کتاب را خراب میکنند و از شکل و شمایل میاندازند. خود من بارها برای کندن این برچسبهای بیقواره به دردسر افتادهام و کتابهایم هم خراب شدهاند. معمولا کتابهای گالینگور، یعنی آن جلد سختها را راحت میشود رفع و رجوع کرد، اما کتابهای جلد مقوایی یا شومیز مصیبتی هستند. یا جلد پاره میشود، یا چسبِ برچسب، پشت جلد میماند و به این طرف و آن طرف میمالد و گرفتاری.
نه فقط این دزدگیرهای جدید کتاب، که حتی آن دزدگیرهای سنتی کتاب هم چیزهای ضایعی بودند. دزدگیرهای سنتی، مُهرهایی بودند که ملت درست میکردند و اول و آخر و وسط کتاب، بلکه هر جایی از کتاب که سفید مانده را با آن سیاه میکردند که «این کتاب متعلق به کتابخانه شخصی فلانی است». بعضی مهرها یک جملات هشدار و انذاری هم ضمیمه داشت که مثلا «کتابهای ما را از ما جدا نکنید»، یا «کتابخوان واقعی کتاب دیگران را نمیبرد» و اصلا «لعنت بر پدر و مادر کسی که این کتاب را فلان». اما خب، این روش هم واقعا کارآیی خاصی ندارد. از دو حال خارج نیست، یا طرف کتابش را از جان دوستتر دارد و میخواهد پیش خودش آن را نگه دارد، که خب طرف خودش باید هر بار که کتاب را دست میگیرد، چند صفحه در میان این جملات لعن و نفرین را تحمل کند. اما یک حالت دیگر هم هست. اینکه طرف این کتاب را دیگر نخواهد، بهتر از آن گیرش بیاید، یا موضوع مطالعه و علاقهاش عوض شده باشد. آن وقت با چه رویی میخواهد کتاب را به کس دیگری هدیه بدهد یا آن را از کتابخانهاش بیرون بگذارد؟
به نظرم نکتهاش این است که اصلا دزدگیر گذاشتن برای کتاب، کار بیهودهای است. دزدگیر را باید برای چیزی گذاشت که ارزشش فقط مادی و قابل سنجش با پول است. اینجور چیزها هستند که اگر دزدیده شوند، کار دستش صاحبش میدهند. اما مقوله کتاب که فقط ارزش مادی ندارد. بخش مهمی از ارزش کتاب، برای کلمات داخلش است. کسی که کتاب را میخواند، چیزی به دست میآورد که هیچ کس نمیتواند آن را از او بگیرد و بدزدد. برای فکر توی سر که دزدگیر لازم نیست بگذاریم. برای کتاب هم.
goo.gl/aAb66r
📌از شماره ۶۱۶ هفتهنامه «همشهری جوان»
📌«نام تمام مردگان یحیی است ...» امروز بر سردر خانه محمدعلی سپانلو شاعر، منتقد ادبی و مترجم درگذشته، کاشی ماندگار نصب شد @ehsanname
❤️فرخندهشبی بود که آن دلبرِ مست
آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست
غارتزدهام دید، خجل گشت و دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست
@ehsanname
این رباعی عاشقانه را شیخ بهایی در راه حج سال ۹۹۲قمری نوشته است
آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست
غارتزدهام دید، خجل گشت و دمی
با من ز پی رفع خجالت بنشست
@ehsanname
این رباعی عاشقانه را شیخ بهایی در راه حج سال ۹۹۲قمری نوشته است
احساننامه
📸 کتابخانه مسجد النبی(ص) در مدینه @ehsanname تصویر از کانال حجتالاسلام جعفریان
📸 کتابخانه مسجد الحرام در مکه. طبق اطلاعات تابلوی ورودی کتابخانه در زمان ملک عبدالله افتتاح شده - عکس از سلمان رضایی @ehsanname
📖 قرار است کتابخانه شخصی ویوین لی، بازیگر نقش اسکارلت اوهارا در فیلم «بر باد رفته» حراج شود. از کتابهای ارزشمند او، «بر باد رفته»ای است که نویسنده، مارگارت میچل به ویوین لی هدیه کرده @ehsannane
Vahdat
Farhad
🎼 در ایام حج و سالروز درگذشت فرهاد مهراد (۹ شهریور) چی بشنویم بهتر از ترانه «وحدت»؟
@ehsanname
شعر سیاوش کسرایی، موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای فرهاد
@ehsanname
شعر سیاوش کسرایی، موسیقی اسفندیار منفردزاده و صدای فرهاد
Forwarded from احساننامه
یادداشت فرهاد در مورد تحویل یک نسخه از کاستش به استاد شفیعی کدکنی در مرداد ۱۳۷۲ @ehsanname
احساننامه
Farhad – 2 ghazal az Hafez
Avaze Karak
Farhad
🎧بشنوید: شعر «آواز کرَک» از #مهدی_اخوان_ثالث با دکلمه فرهاد، از آلبوم «بازم صدای نی میاد» @ehsanname
📸 کاشی ماندگار به سردر خانه محمود دولتآبادی، خالق «کلیدر» رسید. یک کاشی هم بر سر خانۀ دیگر او در کُردان نصب شد @ehsanname
🙏برای روز عرفه
@ehsanname
و گفت به سینۀ ما آوازی دادند که: ای بایزید! خزاینِ ما از طاعتِ مقبول و خدمتِ پسندیده پر است، اگر ما را میخواهی چیزی بیاور که ما را نبُوَد.
گفتم: خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد؟
گفت: بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی.
📌تذکرة الاولیاء عطار، باب ۱۴، ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه
#برچیده_ها
@ehsanname
و گفت به سینۀ ما آوازی دادند که: ای بایزید! خزاینِ ما از طاعتِ مقبول و خدمتِ پسندیده پر است، اگر ما را میخواهی چیزی بیاور که ما را نبُوَد.
گفتم: خداوندا! آن چه بود که تو را نباشد؟
گفت: بیچارگی و عجز و نیاز و خواری و شکستگی.
📌تذکرة الاولیاء عطار، باب ۱۴، ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه
#برچیده_ها