طومار ۱۵متری که شیخ بهایی در آن نقشه زایندهرود را کشیده و نحوه تقسیم حقابه آن را مشخص کرده است؛ یکی از مهمترین اسناد موجود در کتابخانه ملی @ehsanname
قرار است دو هفته بعد در حراج کریستی نیویورک، یکی از ۲۲ نسخه موجود از چاپ اول «آلیس در سرزمین عجایب» (۱۸۶۵) با قیمت پایه دو میلیون دلار فروخته شود @ehsanname
صدا همون صداست
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
اژدهای درون
احسان رضایی
@ehsanname
دارم لابهلای تماشای آخرین برنامه «نود» این فصل، یادداشتم را مینویسم. آمدهام سراغ دعای جوشن کبیر و اسامی و صفات ذکرشده از قول معصوم(ع) برای حضرت حق را دارم میخوانم و ماندهام کدامش را نمونه بیاورم تا نشان بدهم که «به نام خداوند رنگین کمان» نه تنها خنده ندارد، که یاد ذات جلاله، به هر شکل و نوعی که باشد نیکوست. گفت: «هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید/ بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». اما راستش را بخواهید، این بحث آنقدر واضح است که نیازی به این حرفها هم نیست. آن بزرگوارانی که میخواهند بهانه برای تمسخر و سوژه کردن رقیب پیدا کنند، این یکی را هم مجابشان کنی، دوباره یک حرف و ماجرای جدید را داستان می کنند. عیبی هم ندارد، بکنند، اما کاش آقایان، چیزهایی غیر از امور مرتبط با اعتقادات و باورهای ما را برای آتو گرفتن انتخاب میکردند و حیفشان میآمد که ارزشها، اینقدر ساده خرج شوند. نمیدانم دیدهاید یا نه، یک ویدیوی کوتاهی جدیدا دست به دست میشود که در واقع تبلیغ یک مارکِ تلفن موبایل است. توی فیلم به چندتا نوجوان میگویند حاضری ده دقیقه از اطلاعات موبایلت استفاده کنیم و در ازایش ده روز به هر سفری که خواستی بروی؟ خب ملت هم قبول میکنند و سفارشهایشان برای مقصد سفر را هم میگویند. لعد یکباره در باز میشود و پدر و مادرهایشان میآیند داخل و موبایل طرف را دست میگیرند و آن وقت است که ملت دادشان بلند میشود و توی سر و کله خودشان میزنند و ماجرای سفرهای دور و درازشان توجیه پیدا میکند. بعد، شعار تبلیغاتی ظاهر میشود که «گوشی موبایل شما، نشاندهنده شخصیت شماست» که یعنی گوشی ما را بخرید. اینها همه را تعریف کردم که بگویم جز موبایل، همین گیر دادن ما به یک چیز خاص و سوژه دعوا پیدا کردن هم هست که معرفی شخصیت ماست. میخواهیم به موضوعی هم بند کنیم، لااقل چیزی باشد بیارزد. نه اینکه توی شعر «به نام خداوند رنگین کمان» که در کتاب درسیها هم آمده، چیزی را بگردیم و پیدا کنیم که ... ولش کن اصلا؛ بگذار برنامه «نود»مان را ببینیم.
یادداشت در شماره ۵۵۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
دارم لابهلای تماشای آخرین برنامه «نود» این فصل، یادداشتم را مینویسم. آمدهام سراغ دعای جوشن کبیر و اسامی و صفات ذکرشده از قول معصوم(ع) برای حضرت حق را دارم میخوانم و ماندهام کدامش را نمونه بیاورم تا نشان بدهم که «به نام خداوند رنگین کمان» نه تنها خنده ندارد، که یاد ذات جلاله، به هر شکل و نوعی که باشد نیکوست. گفت: «هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید/ بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». اما راستش را بخواهید، این بحث آنقدر واضح است که نیازی به این حرفها هم نیست. آن بزرگوارانی که میخواهند بهانه برای تمسخر و سوژه کردن رقیب پیدا کنند، این یکی را هم مجابشان کنی، دوباره یک حرف و ماجرای جدید را داستان می کنند. عیبی هم ندارد، بکنند، اما کاش آقایان، چیزهایی غیر از امور مرتبط با اعتقادات و باورهای ما را برای آتو گرفتن انتخاب میکردند و حیفشان میآمد که ارزشها، اینقدر ساده خرج شوند. نمیدانم دیدهاید یا نه، یک ویدیوی کوتاهی جدیدا دست به دست میشود که در واقع تبلیغ یک مارکِ تلفن موبایل است. توی فیلم به چندتا نوجوان میگویند حاضری ده دقیقه از اطلاعات موبایلت استفاده کنیم و در ازایش ده روز به هر سفری که خواستی بروی؟ خب ملت هم قبول میکنند و سفارشهایشان برای مقصد سفر را هم میگویند. لعد یکباره در باز میشود و پدر و مادرهایشان میآیند داخل و موبایل طرف را دست میگیرند و آن وقت است که ملت دادشان بلند میشود و توی سر و کله خودشان میزنند و ماجرای سفرهای دور و درازشان توجیه پیدا میکند. بعد، شعار تبلیغاتی ظاهر میشود که «گوشی موبایل شما، نشاندهنده شخصیت شماست» که یعنی گوشی ما را بخرید. اینها همه را تعریف کردم که بگویم جز موبایل، همین گیر دادن ما به یک چیز خاص و سوژه دعوا پیدا کردن هم هست که معرفی شخصیت ماست. میخواهیم به موضوعی هم بند کنیم، لااقل چیزی باشد بیارزد. نه اینکه توی شعر «به نام خداوند رنگین کمان» که در کتاب درسیها هم آمده، چیزی را بگردیم و پیدا کنیم که ... ولش کن اصلا؛ بگذار برنامه «نود»مان را ببینیم.
یادداشت در شماره ۵۵۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
یک نفر از ما باید به او میگفت
احسان رضایی
@ehsanname
🔸دارم توی صفحه جستجوی گوگل، عکسش را کنار خبرهای باربط و بیربط نگاه میکنم و توی ذهنم سعی میکنم تصویر ۱۹سال پیش خداداد را بعد از آن گل تاریخی به یاد بیاورم. میدانم که این چهره یک فرقی با آن موقعش کرده است که به پیری و سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها ربط ندارد. اما دقیقا چه فرقی؟ نمیدانم. به برق شیطنتی که یک روز توی این چشمها بود و حالا رفته، ربط دارد؟ مطمئن نیستم.
🔸توی آن ۱۱ دقیقه آخر چشمهای همهمان میدرخشید. تا قبلش فقط احمدرضا عابدزاده بود که با لجبازی تمام داشت آدامس میجوید و لبخند میزد و روی سر مهاجمهای حریف دست میکشید. ما و بقیه بازیکنهای توی زمین اما داشتیم دل خودمان را به این خوش میکردیم که همین هم خوب است. برای اولین بار پایمان را از آسیا گذاشته بودیم بیرون و جلوی هری کیول و مارک بوسنیچ و کلی بازیکن معروف داشتیم بازی میکردیم و باور کنید برای آن موقع، همین هم خوب بود. آن موقع که میگویم ۱۹سال پیش بود و باور کنید ۱۹سال پیش، نه از پخش مستقیم فوتبالهای خارجی خبری بود، نه هیچ تیم اروپایی به ایران میآمد، نه هیچ مربی خارجیتری از ویهرا به خودمان دیده بودیم. آدمها و چیزها با امروز فرق داشتند. وقتی بعدتر یک نشریه دانشجویی، گزارش آن ۱۱ دقیقه طولانی را درج کرد، کنار چیزهایی مثل نمره اضافه کردن استادها به دانشجوها، خوشحالی یک (توجه دارید که: یک) خانم در سالن عمومی دانشگاه را هم از عجایب آن روز آورده بود. همه چیز نو بود و جدید بود و تازگی داشت و بادها خبر از تغییر فصل میدادند و حتی باورکنید صدای جواد خیابانی هم که داد میکشید «این غزال تیزپای ایرانه....» دلنشین بود.
خداداد که گل را زد، ریخته بودیم توی خیابانها و یاد شادیهای پدرهایمان را زنده کرده بودیم و به همه نشان داده بودیم که ما، جوانها، نسل نو آمدهایم. نشان نسل ما هم شد همان توپی که خداداد از روی پاهای بوسنیچ استرالیایی رد کرده بود و بعدش جواد خیابانی داد کشیده بود «این غزال تیزپای....»
🔸بعد چی شد؟ نسل نو، نسل ما، بعد که آمد و اعلام حضور کرد چه کار کرد؟ هان؟ بعد انگار همه چیز را گذاشته باشند روی دور تند، آن هم توی یکی از این دستگاههایی که همهچیز را با هم قاطی میکند، یک چیزی مثل همزن یا چرخگوشت. ظرف ۱۹سال، همه چیز طوری فرق کرد که حالا دیگر نه مسابقه با یک تیم اروپایی هیجانانگیز است، نه جواد خیابانی گزارشگر خوبی به شمار میآید و نه حال و هوای خبر آن نشریه دانشجویی واقعی به نظر میرسد. اینها را نسل ما انجام داده؟ نمیدانم. مطمئن نیستم. حتی شک هم دارم. ما خودمان توی همان چرخگوشتی افتاده بودیم که گذاشته بودندش روی دور تند.
🔸زندگی در دور تند، چیز وحشتناکی است. کمتر کسی است که یادش میماند وسط دور تند بایستد و مکث بکند و لبخند بزند و لج بکند با همه چرخگوشتها. حتی همان روز شیرین ۱۹سال پیش هم فقط عابدزاده بود که از سر شیطنت این کار را میکرد. ما اما خیلی وقتها یادمان میرود. جواد خیابانی هم خیلی وقت است یادش رفته. خداداد هم یادش رفت. یادش رفت و یادمان رفت و حالا عکس او که یک وقتی نماینده شروع دوران ما بود، کنار خبرهایی میآید که اصلا در خورِ آن جوان خندان آن روزها و من نمیدانم که توی این عکس جز سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها و باقی نشانههای گذشت روزگار، چه فرقی نسبت به ۱۹ سال پیش هست؟ به نشانه شروع و پایان یک دوران ربط دارد؟ نمیدانم.
یادداشت در شماره ۱۴۶۵ روزنامه «هفت صبح»
احسان رضایی
@ehsanname
🔸دارم توی صفحه جستجوی گوگل، عکسش را کنار خبرهای باربط و بیربط نگاه میکنم و توی ذهنم سعی میکنم تصویر ۱۹سال پیش خداداد را بعد از آن گل تاریخی به یاد بیاورم. میدانم که این چهره یک فرقی با آن موقعش کرده است که به پیری و سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها ربط ندارد. اما دقیقا چه فرقی؟ نمیدانم. به برق شیطنتی که یک روز توی این چشمها بود و حالا رفته، ربط دارد؟ مطمئن نیستم.
🔸توی آن ۱۱ دقیقه آخر چشمهای همهمان میدرخشید. تا قبلش فقط احمدرضا عابدزاده بود که با لجبازی تمام داشت آدامس میجوید و لبخند میزد و روی سر مهاجمهای حریف دست میکشید. ما و بقیه بازیکنهای توی زمین اما داشتیم دل خودمان را به این خوش میکردیم که همین هم خوب است. برای اولین بار پایمان را از آسیا گذاشته بودیم بیرون و جلوی هری کیول و مارک بوسنیچ و کلی بازیکن معروف داشتیم بازی میکردیم و باور کنید برای آن موقع، همین هم خوب بود. آن موقع که میگویم ۱۹سال پیش بود و باور کنید ۱۹سال پیش، نه از پخش مستقیم فوتبالهای خارجی خبری بود، نه هیچ تیم اروپایی به ایران میآمد، نه هیچ مربی خارجیتری از ویهرا به خودمان دیده بودیم. آدمها و چیزها با امروز فرق داشتند. وقتی بعدتر یک نشریه دانشجویی، گزارش آن ۱۱ دقیقه طولانی را درج کرد، کنار چیزهایی مثل نمره اضافه کردن استادها به دانشجوها، خوشحالی یک (توجه دارید که: یک) خانم در سالن عمومی دانشگاه را هم از عجایب آن روز آورده بود. همه چیز نو بود و جدید بود و تازگی داشت و بادها خبر از تغییر فصل میدادند و حتی باورکنید صدای جواد خیابانی هم که داد میکشید «این غزال تیزپای ایرانه....» دلنشین بود.
خداداد که گل را زد، ریخته بودیم توی خیابانها و یاد شادیهای پدرهایمان را زنده کرده بودیم و به همه نشان داده بودیم که ما، جوانها، نسل نو آمدهایم. نشان نسل ما هم شد همان توپی که خداداد از روی پاهای بوسنیچ استرالیایی رد کرده بود و بعدش جواد خیابانی داد کشیده بود «این غزال تیزپای....»
🔸بعد چی شد؟ نسل نو، نسل ما، بعد که آمد و اعلام حضور کرد چه کار کرد؟ هان؟ بعد انگار همه چیز را گذاشته باشند روی دور تند، آن هم توی یکی از این دستگاههایی که همهچیز را با هم قاطی میکند، یک چیزی مثل همزن یا چرخگوشت. ظرف ۱۹سال، همه چیز طوری فرق کرد که حالا دیگر نه مسابقه با یک تیم اروپایی هیجانانگیز است، نه جواد خیابانی گزارشگر خوبی به شمار میآید و نه حال و هوای خبر آن نشریه دانشجویی واقعی به نظر میرسد. اینها را نسل ما انجام داده؟ نمیدانم. مطمئن نیستم. حتی شک هم دارم. ما خودمان توی همان چرخگوشتی افتاده بودیم که گذاشته بودندش روی دور تند.
🔸زندگی در دور تند، چیز وحشتناکی است. کمتر کسی است که یادش میماند وسط دور تند بایستد و مکث بکند و لبخند بزند و لج بکند با همه چرخگوشتها. حتی همان روز شیرین ۱۹سال پیش هم فقط عابدزاده بود که از سر شیطنت این کار را میکرد. ما اما خیلی وقتها یادمان میرود. جواد خیابانی هم خیلی وقت است یادش رفته. خداداد هم یادش رفت. یادش رفت و یادمان رفت و حالا عکس او که یک وقتی نماینده شروع دوران ما بود، کنار خبرهایی میآید که اصلا در خورِ آن جوان خندان آن روزها و من نمیدانم که توی این عکس جز سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها و باقی نشانههای گذشت روزگار، چه فرقی نسبت به ۱۹ سال پیش هست؟ به نشانه شروع و پایان یک دوران ربط دارد؟ نمیدانم.
یادداشت در شماره ۱۴۶۵ روزنامه «هفت صبح»
در شماره ۴۰۹ «همشهری جوان» و به مناسبت سالگرد ارتحال امام، از چند نویسنده پرسیدیم کدام عکس و تصویر امام را بیشتر دوست دارند و چرا؟ جوابهای آقایان هدایتالله بهبودی، حجتالاسلام زائری، رضا امیرخانی، محمدحسین جعفریان، سعید بیابانکی، عباس براتیپور، هادی مقدمدوست، جواد کامور، کیوان امجدیان و این بنده را بخوانید 👇
محمد علی کلی، بوکسور محبوب ایرانیها، در سن ۷۴سالگی درگذشت. تصویری از یک قهوهخانه در تهران دهه پنجاه و وعده پذیرایی مجانی در صورت پیروزی کلی @ehsanname
احساننامه
محمدعلی کلی در ششمین نمایشگاه کتاب تهران، اردیبهشت ۱۳۷۲، در میان هوادارن @ehsanname
تصویری دیگر از حضور محمدعلی کلی در ششمین نمایشگاه کتاب تهران و در جمع طرفدارانش، اردیبهشت ۱۳۷۲ @ehsanname
به گزارش ایرنا، صبح امروز ۵ کاشی هفت رنگ از کنار در مسجد نصیرالملک شیراز به سرقت رفته. جای خالی کاشیها در تصویر پیداست @ehsannsme
برای افتخار یک نسل
احسان رضایی
@ehsanname
بازی را همینجا، توی دفتر مجله و لابهلای کار بستن صفحات دیدیم. یک جاییاش سیامک داد زد «ای ول، ای ول» و دویدیم توی اتاقی که تلویزیون دارد و دیدیم که وسط ست پنجم است و بعد میخکوب شدن برای چند امتیاز آخر و بالا و پایین پریدن و بگو و بخند و شوخیهایی که این جور وقتها مرسوم است. این، تیم ملی والیبال ماست. تیمی که دارد یکتنه جور همه کم و کسریهای دیگر را به دوش میکشد و کاری میکند که شب ها با لبخند سرمان را بگذرایم زمین. اینها پسرهای ایران هستند. تاکید دارم که لغت «پسرها» را به کار ببرم. تیمی که سنش از تیم ملی فوتبال خیلی کمتر است و تویش چندتایی از همان نسلی بازی میکنند که اسمشان را در محترمانهترین حالت گذاشتهایم «نسل چهارم». خودتان اطلاعات بیوگرافیکیشان را بخوانید: سید محمد موسوی متولد ۱۳۶۶ دزفول، شهرام محمودی متولد ۱۳۶۷ کرج، فرهاد قائمی متولد ۱۳۶۸ گنبد کاووس، امیر غفور متولد ۱۳۷۰ کاشان، مجتبی میرزاجانپور متولد ۱۳۷۰ بابل، رضا قراء متولد ۱۳۷۰ آمل، پوریا فیاضی متولد ۱۳۷۱ ارومیه، ... این نسل، نسل دهه هفتاد است. آنهایی که توی دوران بعد از جنگ، چشممشان را به روی دنیا باز کردند و بزرگ شدند و قد کشیدند. همانهایی که بزرگترها موقع عصبانیت، با عنوان تحقیرآمیز «این هفتادیا» از آنها یاد میکنند. همانهایی که میخواهند اینترنت پرسرعت را به رویشان بندند. همانهایی که دربارهشان فکر میکنند اگر ولشان کنند، با مخ میروند توی منجلاب فساد و تباهی. همانهایی که صدجا برایشان بپا و مراقب و نگهبان میگذاریم. همانهایی که فکر میکنیم لقمه راحتالحلقوم تبلیغات بیگانگان هستند. همانهایی که به هم میگوییم نه احترام میفهمند، نه مفهوم بزرگتر/کوچکتر و نه هیچ چیز دیگر. همانهایی که رییسجمهور روحانی مدام دارد دربارهشان به بقیه میگوید «به جوانهایمان اعتماد کنیم»... اینها همانها هستند. همان نسل دهه هفتادیها. همانها هستند. خود خودشان هستند. دهه هفتادیهای نسل چهارمی پر توقعی که نسل قبل را نمیفهمند و ارزشها را نمیشناسند و ضداقتدار هستند و پول برایشان ارزش است و برای هیچ چیزی حرمت قابل نیستند و هزار جور عیب و ایراد دیگر. همانها حالا دارند برای دل یک ملت دارند بازی میکنند و برای بالا بردن پرچم سه رنگمان خودشان را به آب و آتش میزنند و جلوی غولهایی دوبرابر قد خودشان درمیآیند. باور بفرمایید ماندهایم حیران. اگر این نسل همانی است که میگویند، پس این بازیها را چهکار کنیم؟ اگر هم بخواهیم بازیهای تیم ملی والیبال را در نظر بگیریم و بازیکنهایش را مشت نمونه خروار فرض کنیم، آن وقت آنهمه بد و بیراهی را که نثار نسل دهه هفتادی میشود کجای دلمان بگذاریم؟!
دنیای عجیبی است، نه؟
یادداشت در شماره ۲۳ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
بازی را همینجا، توی دفتر مجله و لابهلای کار بستن صفحات دیدیم. یک جاییاش سیامک داد زد «ای ول، ای ول» و دویدیم توی اتاقی که تلویزیون دارد و دیدیم که وسط ست پنجم است و بعد میخکوب شدن برای چند امتیاز آخر و بالا و پایین پریدن و بگو و بخند و شوخیهایی که این جور وقتها مرسوم است. این، تیم ملی والیبال ماست. تیمی که دارد یکتنه جور همه کم و کسریهای دیگر را به دوش میکشد و کاری میکند که شب ها با لبخند سرمان را بگذرایم زمین. اینها پسرهای ایران هستند. تاکید دارم که لغت «پسرها» را به کار ببرم. تیمی که سنش از تیم ملی فوتبال خیلی کمتر است و تویش چندتایی از همان نسلی بازی میکنند که اسمشان را در محترمانهترین حالت گذاشتهایم «نسل چهارم». خودتان اطلاعات بیوگرافیکیشان را بخوانید: سید محمد موسوی متولد ۱۳۶۶ دزفول، شهرام محمودی متولد ۱۳۶۷ کرج، فرهاد قائمی متولد ۱۳۶۸ گنبد کاووس، امیر غفور متولد ۱۳۷۰ کاشان، مجتبی میرزاجانپور متولد ۱۳۷۰ بابل، رضا قراء متولد ۱۳۷۰ آمل، پوریا فیاضی متولد ۱۳۷۱ ارومیه، ... این نسل، نسل دهه هفتاد است. آنهایی که توی دوران بعد از جنگ، چشممشان را به روی دنیا باز کردند و بزرگ شدند و قد کشیدند. همانهایی که بزرگترها موقع عصبانیت، با عنوان تحقیرآمیز «این هفتادیا» از آنها یاد میکنند. همانهایی که میخواهند اینترنت پرسرعت را به رویشان بندند. همانهایی که دربارهشان فکر میکنند اگر ولشان کنند، با مخ میروند توی منجلاب فساد و تباهی. همانهایی که صدجا برایشان بپا و مراقب و نگهبان میگذاریم. همانهایی که فکر میکنیم لقمه راحتالحلقوم تبلیغات بیگانگان هستند. همانهایی که به هم میگوییم نه احترام میفهمند، نه مفهوم بزرگتر/کوچکتر و نه هیچ چیز دیگر. همانهایی که رییسجمهور روحانی مدام دارد دربارهشان به بقیه میگوید «به جوانهایمان اعتماد کنیم»... اینها همانها هستند. همان نسل دهه هفتادیها. همانها هستند. خود خودشان هستند. دهه هفتادیهای نسل چهارمی پر توقعی که نسل قبل را نمیفهمند و ارزشها را نمیشناسند و ضداقتدار هستند و پول برایشان ارزش است و برای هیچ چیزی حرمت قابل نیستند و هزار جور عیب و ایراد دیگر. همانها حالا دارند برای دل یک ملت دارند بازی میکنند و برای بالا بردن پرچم سه رنگمان خودشان را به آب و آتش میزنند و جلوی غولهایی دوبرابر قد خودشان درمیآیند. باور بفرمایید ماندهایم حیران. اگر این نسل همانی است که میگویند، پس این بازیها را چهکار کنیم؟ اگر هم بخواهیم بازیهای تیم ملی والیبال را در نظر بگیریم و بازیکنهایش را مشت نمونه خروار فرض کنیم، آن وقت آنهمه بد و بیراهی را که نثار نسل دهه هفتادی میشود کجای دلمان بگذاریم؟!
دنیای عجیبی است، نه؟
یادداشت در شماره ۲۳ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
اقامت ۱۰روزه در خانه ارنست همینگوی👆 جایزه مسابقه داستان کوتاهی است که هر ساله در جزایر کیز فلوریدا برگزار میشود. امسال این جایزه به دنیس وودز، بانوی نویسنده ۶۹ساله ایرلندی رسید @ehsanname
در سالروز درگذشت نادر ابراهیمی، برگی از رمان «عاشقانه آرام» را به خط خود او ببینید @ehsanname
سایت پاترمور، تصاویری از تئاتر «هری پاتر و کودک نفرینشده» منتشر کرد. داستان این نمایش ۲۰سال پس از آخرین جلد هری پاتر میگذرد. قیافه هری میانسال را، در کنار جینی و پسرشان آلبوس میبینید @ehsanname
طبق گزارش مهر از نمایشگاه کتاب امسال، ۳۸درصد افراد با بن خرید کردند، ۲۷درصد از قیمت کتابها راضی بودهاند، ۳۱درصد بین ۵۰تا۱۰۰هزار تومان خریدند و فقط ۶درصد بالای ۴۰۰هزار تومان کتاب خریدهاند @ehsanname
بیچاره بهایی که دلش پر زغم توست*
احسان رضایی
@ehsanname
چند روز پیش، گروهی آمده بودند برای یک فیلم مستند درباره مرحوم قیصر امینپور و طبیعتا دوست جدانشدنیاش، مرحوم سیدحسن حسینی مصاحبهای کنند. بیشتر حرفهایی که توی آن مصاحبهطور، گفتیم و شنیدیم درباره این بود که قیصر خدابیامرز فراتر از خطکشیهای معمول و مرسوم بود و شعرش هم همینطور است و همهجور مخاطبی دارد و اینطور نیست که مخصوص و خاص بچههای هیاتی یا مثلا روشنفکرجماعت باشد. بعد هم کمی درباره این صحبت کردیم که قیصر شاعر ما نسل سومیها بود و چطور انتشار دفتر شعرهایش، با اتفاقات زندگی ما و اجتماع جفت و جور میشد و زبان حال ما میشد. همین دو محور، آنقدر وقت گرفت که جا برای حرفهای دیگر نماند. یکی از حرفهایی که آن موقع نرسیدم و حالا اجازه میخواهم توی همین ستون باریک بگویم، حرفی است که به یاد دارم توی یکی از شب شعرهای حوزه از مرحوم سيدحسن حسينی شنيدم که باری شعری خواند و بعد مجری مراسم رفت پشت تریبون و بهبه و چهچه کرد و اینکه چقدر شعر خلاقانه است و اینها، که صدای مرحوم سید که برخلاف قیصر همیشه رک بود و صریح، درآمد که: «نگید اینطوری، ماها هيچ کداممان خلاقيت نداريم. صفت خلاقيت فقط مخصوص ذات خداست که هم پشه را آفريد و هم فيل را.» این خاطره را از این باب گفتم که کم کم دارد سر و کله هلال رمضان پیدا میشود و باز داریم به عینه میبینیم که حقیقتا صفت خلاقیت مخصوص خداوند است که با چه حساب و کتاب پیچیدهای زمانها و مناسبتهای مختلف را با حال و احوالات مختلف خلق میکند. فکر کنید چقدر محرم با رمضان فرق دارد. و هردوی اینها مثلا با ایام نوروز. حتی خود رمضانها هم شبیه به هم نیستند و هر سال، ماه مبارک مخصوص خودش را دارد. انگار که هر کدامشان یک تابلوی متفاوت باشند. منظورم فقط اختلاف افق و ساعتهای روزهداری نیست، که البته خود همین هم مهم است. اما فقط این نیست. همین تغییرات خودمان را در نظر بگیرید. تغییرات فکری و درونی، به بیرون هم سرایت میکند و هر بار این ماه حال متفاوتی پیدا میکند برای آدم. اضافه کنید تغییرات بیرونی و اجتماعی را. مجموع همه رفتارهای همان بچه هیاتیها و روشنفکرجماعت، روی حس این ماه و درک و دریافت ما از آن تاثیر دارد. دقت که بکنید، میبینید تنظیم تقویم الهی طوری است که درست وقتی که جامعه از دروغ و غیبت و تهمت و خطکشی و بددلی و نامهربانی اشباع میشود، یکباره سر و کله ماه مبارک پیدا میشود و فرصت و بهانه میدهد دستمان تا یک دل سیر گریه کنیم و چیزهایی را به خاطر بیاوریم که از خاطر بردهایم. آن هم با روشهایی کاملا متفاوت و منحصر به فرد. یکی را با تماشای پشه، یکی را به دیدار فیل. من یکی روشم این است که یکی از این هدفونهایی که علامت مشخصه نسل چهارم است را بگذارم توی گوشم و صدای محزون شیخ ابوبکر شاطری را بگذارم تا به خورد گوش و بعد هم دلم برود. این صدای غمدار، این ترنم موزون حزن، با خود خود دل آدم کار دارد. شما هم امتحان کنید.
@ehsanname
* اول خواستم به مناسبت نقل قول مرحوم سید و ذکر پشه و فیل، این مصرع از مخمس شیخ بهایی را تیتر بزنم که «بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». منتها بلافاصله، بند بعدی شعر توی ذهنم دوید که: «بیچاره بهایی که دلش پر ز غم توست/ هرچند که عاصی است، ز خیل خدم توست/ امید وی از عاطفت دم به دم توست/ تقصیر خیالی به امید کرم توست/ یعنی که گنه را به از این نیست بهانه»
یادداشت قدیمی در شماره ۳۶۸ هفته نامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
چند روز پیش، گروهی آمده بودند برای یک فیلم مستند درباره مرحوم قیصر امینپور و طبیعتا دوست جدانشدنیاش، مرحوم سیدحسن حسینی مصاحبهای کنند. بیشتر حرفهایی که توی آن مصاحبهطور، گفتیم و شنیدیم درباره این بود که قیصر خدابیامرز فراتر از خطکشیهای معمول و مرسوم بود و شعرش هم همینطور است و همهجور مخاطبی دارد و اینطور نیست که مخصوص و خاص بچههای هیاتی یا مثلا روشنفکرجماعت باشد. بعد هم کمی درباره این صحبت کردیم که قیصر شاعر ما نسل سومیها بود و چطور انتشار دفتر شعرهایش، با اتفاقات زندگی ما و اجتماع جفت و جور میشد و زبان حال ما میشد. همین دو محور، آنقدر وقت گرفت که جا برای حرفهای دیگر نماند. یکی از حرفهایی که آن موقع نرسیدم و حالا اجازه میخواهم توی همین ستون باریک بگویم، حرفی است که به یاد دارم توی یکی از شب شعرهای حوزه از مرحوم سيدحسن حسينی شنيدم که باری شعری خواند و بعد مجری مراسم رفت پشت تریبون و بهبه و چهچه کرد و اینکه چقدر شعر خلاقانه است و اینها، که صدای مرحوم سید که برخلاف قیصر همیشه رک بود و صریح، درآمد که: «نگید اینطوری، ماها هيچ کداممان خلاقيت نداريم. صفت خلاقيت فقط مخصوص ذات خداست که هم پشه را آفريد و هم فيل را.» این خاطره را از این باب گفتم که کم کم دارد سر و کله هلال رمضان پیدا میشود و باز داریم به عینه میبینیم که حقیقتا صفت خلاقیت مخصوص خداوند است که با چه حساب و کتاب پیچیدهای زمانها و مناسبتهای مختلف را با حال و احوالات مختلف خلق میکند. فکر کنید چقدر محرم با رمضان فرق دارد. و هردوی اینها مثلا با ایام نوروز. حتی خود رمضانها هم شبیه به هم نیستند و هر سال، ماه مبارک مخصوص خودش را دارد. انگار که هر کدامشان یک تابلوی متفاوت باشند. منظورم فقط اختلاف افق و ساعتهای روزهداری نیست، که البته خود همین هم مهم است. اما فقط این نیست. همین تغییرات خودمان را در نظر بگیرید. تغییرات فکری و درونی، به بیرون هم سرایت میکند و هر بار این ماه حال متفاوتی پیدا میکند برای آدم. اضافه کنید تغییرات بیرونی و اجتماعی را. مجموع همه رفتارهای همان بچه هیاتیها و روشنفکرجماعت، روی حس این ماه و درک و دریافت ما از آن تاثیر دارد. دقت که بکنید، میبینید تنظیم تقویم الهی طوری است که درست وقتی که جامعه از دروغ و غیبت و تهمت و خطکشی و بددلی و نامهربانی اشباع میشود، یکباره سر و کله ماه مبارک پیدا میشود و فرصت و بهانه میدهد دستمان تا یک دل سیر گریه کنیم و چیزهایی را به خاطر بیاوریم که از خاطر بردهایم. آن هم با روشهایی کاملا متفاوت و منحصر به فرد. یکی را با تماشای پشه، یکی را به دیدار فیل. من یکی روشم این است که یکی از این هدفونهایی که علامت مشخصه نسل چهارم است را بگذارم توی گوشم و صدای محزون شیخ ابوبکر شاطری را بگذارم تا به خورد گوش و بعد هم دلم برود. این صدای غمدار، این ترنم موزون حزن، با خود خود دل آدم کار دارد. شما هم امتحان کنید.
@ehsanname
* اول خواستم به مناسبت نقل قول مرحوم سید و ذکر پشه و فیل، این مصرع از مخمس شیخ بهایی را تیتر بزنم که «بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». منتها بلافاصله، بند بعدی شعر توی ذهنم دوید که: «بیچاره بهایی که دلش پر ز غم توست/ هرچند که عاصی است، ز خیل خدم توست/ امید وی از عاطفت دم به دم توست/ تقصیر خیالی به امید کرم توست/ یعنی که گنه را به از این نیست بهانه»
یادداشت قدیمی در شماره ۳۶۸ هفته نامه «همشهری جوان»
احساننامه
سایت پاترمور، تصاویری از تئاتر «هری پاتر و کودک نفرینشده» منتشر کرد. داستان این نمایش ۲۰سال پس از آخرین جلد هری پاتر میگذرد. قیافه هری میانسال را، در کنار جینی و پسرشان آلبوس میبینید @ehsanname
چرا جی.کی. رولینگ نمیتواند هری پاتر را رها کند؟ استیون کینگ به «نیویورک تایمز» گفته است دلیلش این است که خود رولینگ هم شخصیتهای هری پاتر را دوست دارد. اصل مقاله را اینجا بخوانید 👇
http://www.nytimes.com/2016/06/05/theater/jk-rowling-just-cant-let-harry-potter-go.html?_r=0
http://www.nytimes.com/2016/06/05/theater/jk-rowling-just-cant-let-harry-potter-go.html?_r=0
یک نمایشگاه کتاب در شهر برکلی، ایالت کالیفرنیا، که نمایش و فروش کتاب در معابر شهری انجام میشود/ عکس: فرزانه فرید معیر
@ehsanname
@ehsanname
مینیمالی در حال و هوای ماه مبارک👇
@ehsanname
«و گفت در خانه بودم، در دلم آمد که جنید بر در است. آن خاطر را نفی کردم، تا سه بار این در خاطرم آمد. بعد از آن بیرون آمدم و جنید را دیدم بر در. گفت: چرا به خاطرِ اوّل بیرون نیامدی؟»
(تذکرةالاولیاء عطار، باب ۶۴، ذکر خیرِ نسّاج)
#برچیده_ها
@ehsanname
«و گفت در خانه بودم، در دلم آمد که جنید بر در است. آن خاطر را نفی کردم، تا سه بار این در خاطرم آمد. بعد از آن بیرون آمدم و جنید را دیدم بر در. گفت: چرا به خاطرِ اوّل بیرون نیامدی؟»
(تذکرةالاولیاء عطار، باب ۶۴، ذکر خیرِ نسّاج)
#برچیده_ها
❌ روزه نمیگیرم چون برای بدن ضرر دارد. اینهمه ساعت با معده خالی، همه اسیدها و آنزیمها هم دارند ترشح میشوند... خب معلوم است پدر صاحببچه بدن را درمیآورد! کم خوردن و پرهیز در رژیم غذایی، غیر از این اعتصاب غذای طولانیمدت است. هی نگویید فلان دکتر گفته روزه برای سلامتی ضرر ندارد، بهمان دکتر گفته تازه برای بدن مفید هم است. خب من هم میتوانم از بیسار دکتر برایتان فکت و نشانه بیاورم که اتفاقا خیلی هم به بدن ضرر میزند. این دکترها که صنار بدهی، عیساییاند، ده شاهی بدهی موسایی. کی حرفشان یکی بوده؟ مگر سر مضرات و فواید چای به توافقی رسیدند که سر روزه برسند؟ فردا روز، بعد ۱۰ سال روزهگیری، اگر من زخم معده گرفتم، کسی از این آقایان میآید خرج دوا دکتر و عکس و آزمایش و عمل بیمارستان من را بدهد؟
✅ روزه میگیرم چون موضوع روزه اصلا بحث سلامت نیست. درست است که اگر یک سرچ ساده توی گوگل اسکولار بزنیم، تحقیقات مختلفی درباره Fasting هست. اما اگر بنا به سلامت و فواید بهداشتی باشد، قبل از روزه خیلی چیزهای دیگر هست که به سلامتی لطمه میزنند. دود ترافیک، غذاهای فست فود و بدتر از همه سیگار. اگر درباره هر چیز دیگری مثل چای، نظر قطعی وجود ندارد، درباره این موارد که هست. در مورد خود روزه هم دستور دین همین است که هر وقت پزشک متخصص گفت برایت ضرر دارد، نیازی به گرفتنش نیست اما همه این حرفها به کنار، پیشفرض مهم روزه- فکری که پشت روزه است- این است که ما آدمها فقط همین بدن که میبینیم نیستیم. مخاطب روزه بیشتر بخش غیرفیزیکی ماست. همین میشود که حضرت امیر(ع) میفرمایند چه روزهدارهای ترحمبرانگیزی هستند آنهایی که از روزه فقط گرسنگی را میفهمند!
@ehsannsme
📂 یکی از بهترین پروندههایی که به اتفاق سیداحسان عمادی عزیز در «همشهری جوان» کار کردیم، پروندهای بود درباره شبهات و سوالاتی که درباره روزه گرفتن مطرح میشود. این پرونده را که در شماره ۴۱۷ مجله منتشر شد، ببینید 👇
✅ روزه میگیرم چون موضوع روزه اصلا بحث سلامت نیست. درست است که اگر یک سرچ ساده توی گوگل اسکولار بزنیم، تحقیقات مختلفی درباره Fasting هست. اما اگر بنا به سلامت و فواید بهداشتی باشد، قبل از روزه خیلی چیزهای دیگر هست که به سلامتی لطمه میزنند. دود ترافیک، غذاهای فست فود و بدتر از همه سیگار. اگر درباره هر چیز دیگری مثل چای، نظر قطعی وجود ندارد، درباره این موارد که هست. در مورد خود روزه هم دستور دین همین است که هر وقت پزشک متخصص گفت برایت ضرر دارد، نیازی به گرفتنش نیست اما همه این حرفها به کنار، پیشفرض مهم روزه- فکری که پشت روزه است- این است که ما آدمها فقط همین بدن که میبینیم نیستیم. مخاطب روزه بیشتر بخش غیرفیزیکی ماست. همین میشود که حضرت امیر(ع) میفرمایند چه روزهدارهای ترحمبرانگیزی هستند آنهایی که از روزه فقط گرسنگی را میفهمند!
@ehsannsme
📂 یکی از بهترین پروندههایی که به اتفاق سیداحسان عمادی عزیز در «همشهری جوان» کار کردیم، پروندهای بود درباره شبهات و سوالاتی که درباره روزه گرفتن مطرح میشود. این پرونده را که در شماره ۴۱۷ مجله منتشر شد، ببینید 👇