♦️محسن حججی، که بعد از دو روز اسارت، به دست تروریستهای تکفیری در سوریه به شهادت رسید، از خانواده نشر و از همکاران نشر شهید کاظمی بود. یادش گرامی @ehsanname
📊 وضعیت فرهنگی کشور از روی آمار، به نقل از برنامه دکتر سیدعباس صالحی برای تصدی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی - تعداد مجوزهای کتاب ظرف ۵سال نزدیک به دوبرابر شده @ehsannane
🗞 اینکه کابینه پیشنهادی برای دولت دوازدهم جوانتر شده یا پیرتر، یک جمع و تقسیم ساده برای پیدا کردن عدد میانگین است. اما روزنامههای دو جناح، سر همین هم توافق ندارند @ehsanname
📸 نمایی از تعمیرات در آرامگاه خواجه حافظ. دارند نماهای طرفین ایوان (بخش بالای پلکان) را مرمت میکنند - عکس از خبرگزاری میراث آریا @ehsanname
Forwarded from بریدهها و برادهها
همکار ارجمند | کاوه فیض اللهی
در سال 1975 جک هترینگتون و F.D.C.Willard مقالهای در یک ژورنال معتبر فیزیک چاپ کردند. مقاله مهمی درباره رفتار اتم که در پژوهشهای دیگر بارها به آن ارجاع داده شده است. اما تنها یکی از این دو نویسنده آدم بود. نویسنده دوم گربه است. صاحبش، هترینگتون، بعد از آنکه نوشتن مقاله را به پایان برد متوجه شد که گرچه تنها نویسنده مقاله است اما در سرتاسر آن از ضمایر جمع استفاده کرده است. در آن زمان اصلاح چنین اشتباهی به معنای تایپ کردن کل مقاله از ابتدا تا انتها بود. با ناامیدی نگاهی به اطرافش انداخت و چشمش به گربهاش چستر افتاد که به او زل زده بود. بعد لبخندی زد و نام او را به عنوان نویسنده همکار اضافه کرد. دو حرف نخست به نام لاتین گربه اهلی یعنی Felis domesticus اشاره دارد، حرف سوم به چستر که نام گربهاش بود و ویلارد هم نام پدر چستر. جالب آنکه وقتی مقاله چاپ شد، دعوتنامهای برای پیوستن به هیات علمی گروه فیزیک آن دانشگاه به دست چستر رسید. سه سال بعد در یک همایش بینالمللی جک نسخههایی از این مقاله را با امضای خودش و چستر (اثر پنجه) به دوستانش هدیه کرد. در سال 1980 نیز مقالهای به زبان فرانسه از چستر به چاپ رسید که تنها نویسندهاش بود. اما متاسفانه پس از آن در پنج سالگی درگذشت و دنیای فیزیک از سایر اندیشههایش محروم شد.
برای دریافت اصل مقاله:
https://journals.aps.org/prl/abstract/10.1103/PhysRevLett.35.1442
صفحه ویکیپدیای چستر:
https://en.wikipedia.org/wiki/F.D.C._Willard
در سال 1975 جک هترینگتون و F.D.C.Willard مقالهای در یک ژورنال معتبر فیزیک چاپ کردند. مقاله مهمی درباره رفتار اتم که در پژوهشهای دیگر بارها به آن ارجاع داده شده است. اما تنها یکی از این دو نویسنده آدم بود. نویسنده دوم گربه است. صاحبش، هترینگتون، بعد از آنکه نوشتن مقاله را به پایان برد متوجه شد که گرچه تنها نویسنده مقاله است اما در سرتاسر آن از ضمایر جمع استفاده کرده است. در آن زمان اصلاح چنین اشتباهی به معنای تایپ کردن کل مقاله از ابتدا تا انتها بود. با ناامیدی نگاهی به اطرافش انداخت و چشمش به گربهاش چستر افتاد که به او زل زده بود. بعد لبخندی زد و نام او را به عنوان نویسنده همکار اضافه کرد. دو حرف نخست به نام لاتین گربه اهلی یعنی Felis domesticus اشاره دارد، حرف سوم به چستر که نام گربهاش بود و ویلارد هم نام پدر چستر. جالب آنکه وقتی مقاله چاپ شد، دعوتنامهای برای پیوستن به هیات علمی گروه فیزیک آن دانشگاه به دست چستر رسید. سه سال بعد در یک همایش بینالمللی جک نسخههایی از این مقاله را با امضای خودش و چستر (اثر پنجه) به دوستانش هدیه کرد. در سال 1980 نیز مقالهای به زبان فرانسه از چستر به چاپ رسید که تنها نویسندهاش بود. اما متاسفانه پس از آن در پنج سالگی درگذشت و دنیای فیزیک از سایر اندیشههایش محروم شد.
برای دریافت اصل مقاله:
https://journals.aps.org/prl/abstract/10.1103/PhysRevLett.35.1442
صفحه ویکیپدیای چستر:
https://en.wikipedia.org/wiki/F.D.C._Willard
Physical Review Letters
Two-, Three-, and Four-Atom Exchange Effects in bcc $^{3}\mathrm{He}$
We have made mean-field calculations with a Hamiltonian obtained from two-, three-, and four-atom exchange in bcc solid $^{3}\mathrm{He}$. We are able to fit the high-temperature experiments as well as the phase diagram of Kummer et al. at low temperatures.…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 بخشی از اپرای عروسکی حافظ (بهروز غریبپور، ۱۳۹۱)
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
🐜مگس و عرصه سیمرغ
✍احسان رضایی
@ehsanname
میگویند اینکه ما اینقدر از حشرات بدمان میآید، نتیجه زندگی شهری است که ارتباط ما را با طبیعت قطع کرد و حشرات را ناقل بیماری دانست و حتی کار کرم ابریشم را هم به کارخانجات نایلونسازی سپرد. اما باور کنید همهاش هم این نیست. در همان ایام قدیم هم ملت رابطه خوبی با مور و ملخ نداشتند و حتی شیخ وارستهای مثل سعدی از مگس بدش میآمد و در وقت نصیحت، توضیح میداد: «این دغلدوستان که میبینی/ مگسانند گردِ شیرینی». واقعیتش همین است که ما آبمان با هم توی یک جوب نمیرود. آن یکی دوتا بیآزارشان مثل کرم شبتاب و پروانه و کفشدوزک را که بگذاریم کنار، باقی تاریخ را مشغول جنگ و جدال با انواع حشرات بودیم. گول این حرفهای شیک را نخورید که مثلا در ژاپن زنجره حیوان مقدسی است یا در چین عقیده دارند که بعضی کِرمها خاصیت جادویی دارند و باعث وفور نعمت و ثروت کسی میشوند که پیدایش کنند. همان چینیها هم میزنند کرم و سوسک و باقی حشرات را به سیخ میکشند و میخورند. حشرات هم البته کم نمیگذارند و گاهی چنان سماجتی به خرج میدهند که از دمپایی و مگسکش و پشهبند و امشی هم کاری پیش نمیرود و به قول فردوسی «اگر با تو یک پشه کین آورد/ ز تختت به روی زمین آورد». بیوجه نبود که شیخ ابوسعید ابوالخیر، تعارف رقیبش را پس فرستاد و گفت: «آن پشّه هم تویی». مرد خدا میداند که ما از دو جهان متفاوت هستیم که به اجبار باید در یک دنیا زندگی کنیم. این دو جهان آنقدر از هم فاصله دارد که کافکا وقتی خواست شدت تغییرات را نشان بدهد، در داستان معروف «مسخ» از مثال حشره استفاده کرد و گرگور سامسا را تبدیل به سوسکی درشت کرد. انبیاء و اولیای الهی را که عالم مسخّرشان بود از این بحث بگذارید کنار. آن سلیمان نبی بود که میتوانست با مورچه در باب ران ملخ گپ و گفتهای دلپذیر داشته باشد. آن موریانهای هم که پیماننامه قریش را خورد و عنکبوتی که جلوی غار تار تنید، همه در خدمت رسول خدا(ص) بودند. اینها حسابش جداست، در مورد ما آدمهای عادی شانسِ کنار آمدن با مگسی که نصفه شب توی اتاقمان وزوز میکند و مانع از خواب راحت شده، همانقدر است که احتمال دیدار دوباره با هزارپایی که توی «آلیس در سرزمین عجایب» قلیان میکشید و پند و نصیحت صادر میکرد. ما حتی با همان حشرات دوستداشتنی مثل جیرجیرک هم صنمی نداریم. فوقش بشود جیرجیرک را در کارتون «پینوکیو» برد و عصا و کلاه دستش داد، یا مثلا برای تشبیه از وجود حشرات استفاده کرد، چنانکه سنایی حرص و آز و طمع را به مورچهای که همه چیز را توی لانهاش جمع میکند تشبیه کرده و گفته: «مورِ حرص از درون سینه برآر/ چون که آن مور زود گردد مار». حسین منزوی هم سرنوشت بشر را مشابه یک پیله تنیدنِ ناتمام دیده: «چه سرنوشتِ غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود». یکجا هم بود که چاق و لاغر رمز ارتباطیشان را «از سوسک سیاه به خرمگس» گذاشته بودند. این، نهایت همزیستی مسالمتآمیز ما با حشرهجماعت است. وگرنه شما فرض کن زنبور عسل زحمتکش و مهربان هم اگر نزدیکش بشوی، بدون هیچ پرس و جویی از قصد و نیتت، نیشش را به جانت فرو میکند و خودش هم میمیرد. خب با همچین موجودی چه باید کرد؟ طبیعی است که خیلی وقتها آدمیزاد تصور کند این موجوداتِ متفاوت، حاصل یک آفرینش اشتباهی هستند. همانطور که در «اوستا» میخوانیم که اهریمن علاوه بر دیوها، موجوداتی مثل گرگ، مار، وزغ، مورچه، عنكبوت و باقی حشرات را هم خلق کرده. در فرهنگ عامه مارها و عقربها، فک و فامیل اجنه به حساب میآیند. یکی از پسرهای رمان ویلیام گولدینگ هم در خواب میبیند که شیطان «سالار مگسها»ست. حتی مومنین هم که خداوند را قادر متعال میدانند و برای شیطان چنین قدرتی قایل نیستند، باز نظر مثبتی به حشرات ندارند. در «تفسیر کشف الاسرار» میخوانیم که «ﷲ تعالی مگس را ضعیف آفرید و با ضعفِ وی وقاحت آفرید. اگر آن وقاحت که در مگس است در شیر بودی، در زمین کس از زخم وی نرستی.» بعد هم در ادامه این توضیحات، بحثی درباره فلسفه آفرینش مگس مطرح میشود: «گفت: ﷲ مگس را از بهر چه آفرید؟ شافعی گفت: خواری و بیچارگیِ ملوک زمین را.» که ارجاعی است به ماجرای نمرود که با آنهمه ادعا اسیر دست یک حشره شد. خب این هم از حکمت خداست که وقتی اراده میکند غرور بشر را بشکند و سر عقلش بیاورد، یک سوسک را میفرستد وسط آپارتمان تا ببینیم که همه دستاوردهای تمدن در مواجهه با دوتا شاخک جنبان این موجود، چقدر ناتوان است.
goo.gl/neAZu7
📌از شماره ۵۴ هفتهنامه «کرگدن» - بازنشر به مناسبت حضور دوبارهٔ مگسهای سفید در تهران
✍احسان رضایی
@ehsanname
میگویند اینکه ما اینقدر از حشرات بدمان میآید، نتیجه زندگی شهری است که ارتباط ما را با طبیعت قطع کرد و حشرات را ناقل بیماری دانست و حتی کار کرم ابریشم را هم به کارخانجات نایلونسازی سپرد. اما باور کنید همهاش هم این نیست. در همان ایام قدیم هم ملت رابطه خوبی با مور و ملخ نداشتند و حتی شیخ وارستهای مثل سعدی از مگس بدش میآمد و در وقت نصیحت، توضیح میداد: «این دغلدوستان که میبینی/ مگسانند گردِ شیرینی». واقعیتش همین است که ما آبمان با هم توی یک جوب نمیرود. آن یکی دوتا بیآزارشان مثل کرم شبتاب و پروانه و کفشدوزک را که بگذاریم کنار، باقی تاریخ را مشغول جنگ و جدال با انواع حشرات بودیم. گول این حرفهای شیک را نخورید که مثلا در ژاپن زنجره حیوان مقدسی است یا در چین عقیده دارند که بعضی کِرمها خاصیت جادویی دارند و باعث وفور نعمت و ثروت کسی میشوند که پیدایش کنند. همان چینیها هم میزنند کرم و سوسک و باقی حشرات را به سیخ میکشند و میخورند. حشرات هم البته کم نمیگذارند و گاهی چنان سماجتی به خرج میدهند که از دمپایی و مگسکش و پشهبند و امشی هم کاری پیش نمیرود و به قول فردوسی «اگر با تو یک پشه کین آورد/ ز تختت به روی زمین آورد». بیوجه نبود که شیخ ابوسعید ابوالخیر، تعارف رقیبش را پس فرستاد و گفت: «آن پشّه هم تویی». مرد خدا میداند که ما از دو جهان متفاوت هستیم که به اجبار باید در یک دنیا زندگی کنیم. این دو جهان آنقدر از هم فاصله دارد که کافکا وقتی خواست شدت تغییرات را نشان بدهد، در داستان معروف «مسخ» از مثال حشره استفاده کرد و گرگور سامسا را تبدیل به سوسکی درشت کرد. انبیاء و اولیای الهی را که عالم مسخّرشان بود از این بحث بگذارید کنار. آن سلیمان نبی بود که میتوانست با مورچه در باب ران ملخ گپ و گفتهای دلپذیر داشته باشد. آن موریانهای هم که پیماننامه قریش را خورد و عنکبوتی که جلوی غار تار تنید، همه در خدمت رسول خدا(ص) بودند. اینها حسابش جداست، در مورد ما آدمهای عادی شانسِ کنار آمدن با مگسی که نصفه شب توی اتاقمان وزوز میکند و مانع از خواب راحت شده، همانقدر است که احتمال دیدار دوباره با هزارپایی که توی «آلیس در سرزمین عجایب» قلیان میکشید و پند و نصیحت صادر میکرد. ما حتی با همان حشرات دوستداشتنی مثل جیرجیرک هم صنمی نداریم. فوقش بشود جیرجیرک را در کارتون «پینوکیو» برد و عصا و کلاه دستش داد، یا مثلا برای تشبیه از وجود حشرات استفاده کرد، چنانکه سنایی حرص و آز و طمع را به مورچهای که همه چیز را توی لانهاش جمع میکند تشبیه کرده و گفته: «مورِ حرص از درون سینه برآر/ چون که آن مور زود گردد مار». حسین منزوی هم سرنوشت بشر را مشابه یک پیله تنیدنِ ناتمام دیده: «چه سرنوشتِ غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم/ تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود». یکجا هم بود که چاق و لاغر رمز ارتباطیشان را «از سوسک سیاه به خرمگس» گذاشته بودند. این، نهایت همزیستی مسالمتآمیز ما با حشرهجماعت است. وگرنه شما فرض کن زنبور عسل زحمتکش و مهربان هم اگر نزدیکش بشوی، بدون هیچ پرس و جویی از قصد و نیتت، نیشش را به جانت فرو میکند و خودش هم میمیرد. خب با همچین موجودی چه باید کرد؟ طبیعی است که خیلی وقتها آدمیزاد تصور کند این موجوداتِ متفاوت، حاصل یک آفرینش اشتباهی هستند. همانطور که در «اوستا» میخوانیم که اهریمن علاوه بر دیوها، موجوداتی مثل گرگ، مار، وزغ، مورچه، عنكبوت و باقی حشرات را هم خلق کرده. در فرهنگ عامه مارها و عقربها، فک و فامیل اجنه به حساب میآیند. یکی از پسرهای رمان ویلیام گولدینگ هم در خواب میبیند که شیطان «سالار مگسها»ست. حتی مومنین هم که خداوند را قادر متعال میدانند و برای شیطان چنین قدرتی قایل نیستند، باز نظر مثبتی به حشرات ندارند. در «تفسیر کشف الاسرار» میخوانیم که «ﷲ تعالی مگس را ضعیف آفرید و با ضعفِ وی وقاحت آفرید. اگر آن وقاحت که در مگس است در شیر بودی، در زمین کس از زخم وی نرستی.» بعد هم در ادامه این توضیحات، بحثی درباره فلسفه آفرینش مگس مطرح میشود: «گفت: ﷲ مگس را از بهر چه آفرید؟ شافعی گفت: خواری و بیچارگیِ ملوک زمین را.» که ارجاعی است به ماجرای نمرود که با آنهمه ادعا اسیر دست یک حشره شد. خب این هم از حکمت خداست که وقتی اراده میکند غرور بشر را بشکند و سر عقلش بیاورد، یک سوسک را میفرستد وسط آپارتمان تا ببینیم که همه دستاوردهای تمدن در مواجهه با دوتا شاخک جنبان این موجود، چقدر ناتوان است.
goo.gl/neAZu7
📌از شماره ۵۴ هفتهنامه «کرگدن» - بازنشر به مناسبت حضور دوبارهٔ مگسهای سفید در تهران
Forwarded from ژیوارنامه
قدیمیترین کتابفروشی تهران
کتابفروشی اسلامیه، قدیمیترین کتابفروشی تهران است و در خیابان پانزده خرداد نرسیده به چهارراه سیروس در بازار آهنگران قرار گرفته است.
سیدمحمدعلی کتابچی در سال ۱۲۸۰ در تیمچهٔ حاجبالدولهٔ بازار تهران کتاب فروشی اسلامیه را افتتاح کرد. اما بعد از اینکه کتابفروشیهای تیمچهٔ حاجبالدوله آنجا را ترک کردند کتابفروشی را به مکان وزارت دارایی سابق در ناصرخسرو منتقل شد و در آخر فرزند او سید احمد کتابچی کتابفروشی کنونی را در خیابان پانزده خرداد خریداری کرد و کتابفروشی اسلامیه تا کنون در اینجا پابرجاست.
پیش از کتاب فروشی اسلامیه کتاب فروشی های دیگری هم در تهران وجود داشته اما اسلامیه قدیمی ترین کتابفروشی است که از آن زمان تا کنون به فعالیت خودش ادامه داده است.
#پیشنهاد_فرهنگی
@zhiwaartravel
https://goo.gl/CRvyJT
کتابفروشی اسلامیه، قدیمیترین کتابفروشی تهران است و در خیابان پانزده خرداد نرسیده به چهارراه سیروس در بازار آهنگران قرار گرفته است.
سیدمحمدعلی کتابچی در سال ۱۲۸۰ در تیمچهٔ حاجبالدولهٔ بازار تهران کتاب فروشی اسلامیه را افتتاح کرد. اما بعد از اینکه کتابفروشیهای تیمچهٔ حاجبالدوله آنجا را ترک کردند کتابفروشی را به مکان وزارت دارایی سابق در ناصرخسرو منتقل شد و در آخر فرزند او سید احمد کتابچی کتابفروشی کنونی را در خیابان پانزده خرداد خریداری کرد و کتابفروشی اسلامیه تا کنون در اینجا پابرجاست.
پیش از کتاب فروشی اسلامیه کتاب فروشی های دیگری هم در تهران وجود داشته اما اسلامیه قدیمی ترین کتابفروشی است که از آن زمان تا کنون به فعالیت خودش ادامه داده است.
#پیشنهاد_فرهنگی
@zhiwaartravel
https://goo.gl/CRvyJT
احساننامه
✅درباره وزیر پیشنهادی ارشاد @ehsanname امروز و در معرفی وزاری پیشنهادی برای کابینه دوازدهم به مجلس، نام سیدعباس صالحی هم به عنوان وزیر پیشنهادی ارشاد آمد. او که به احتمال قوی رأی اعتماد بالایی از مجلس خواهد گرفت، بهزودی سیزدهمین وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی…
➖امروز دو گفتگو با دکتر سیدعباس صالحی، وزیر پیشنهادی ارشاد، در ایسنا و روزنامه «شرق» منتشر شده که برای اطلاع از دیدگاههای او میشود به این دو مصاحبه مراجعه کرد.
@ehsanname
📸 متن صحبتها به کنار، یک نکته جالب در مصاحبه ایسنا، تصاویری است که از کتابخانه دفتر دکتر صالحی در پسزمینه تصاویر میبینیم. کتابخانهای که در آن «شاهنامه»، مجموعه اشعار حسین منزوی، سری سینماگران بزرگ نشر دیبایه، «حکایت دریاست زندگی» شمس لنگرودی و «سیاهمشق» و «تاسیان» سایه پیداست 👇 چیزی متفاوت با آنچه که از کتابخانههای مسئولان دیدهایم.
goo.gl/NPBvif
در مصاحبه «شرق» هم او فیلمها و موسیقیهای مورد علاقهاش را اینطوری معرفی کرده:
🔹در فاصله ١٠ تا ١٥سالگی خیلی کتاب خواندهام. خیلی از رمانها و داستانهای نویسندگان برجسته ایران را خواندهام. با سینما کمی دیرتر از ادبیات آشنا شدم. وقتی ۱۴ساله بودم اولین فیلم را در اوج دوران انقلاب دیدم. فیلم «بن هور» که خیلی برایم جذاب بود. با برادرم این فیلم را دیدیم و از اینجا به بعد بالاترین مصرف فرهنگی خانواده ما سینما شد، چون خیلی هم حال و حوصله سفر ندارم، تفریح خانوادگی ما سینماست. تقریبا فیلم متفاوت یا مورد بحثی نبوده که نرفته باشیم. یادم میآید که «دن آرام» را خوانده بودم، وقتی خبر رسید که فیلم دن آرام به مشهد آمده است، با زحمت زیاد بلیت فیلم را تهیه کردم. یا سالهای دهه۷۰ بهدلیل بیماری مادرم به تهران آمدیم، شاید در یک روز بارها از دکتری به دکتری دیگر میرفتیم، در فاصله همین دکتررفتنها از فرصت استفاده کردیم و در همین میدان ولیعصر به تماشای «دندان مار» رفتیم. یادم میآید یک بار در سرمای شدید مشهد به سینما رفتیم، هیچکس در آن سرما نیامده بود و من و همسرم تنها در سالن سینما بودیم و فیلم را دیدیم. در حوزه تئاتر هم سالها به تئاتر هلال احمر مشهد میرفتیم و آثار را دنبال میکردیم و تفسیر میکردیم. هر بار هم در دورههای مختلف از قم که به تهران میآمدیم به تئاترشهر میرفتیم یا در صفهای طولانی جشنواره فیلم میایستادیم تا فیلم ببینم... در زمینه موسیقی، شاید برای آنکه «ژان کریستف» را خوانده بودم، به موسیقی کلاسیک علاقهمند شدم. در کنار این موسیقی، البته موسیقی سنتی ایرانی جایگاه ویژهای داشت. اما در معدود اجراهای صحنهای موسیقی حضور داشتم، کمتر از سینما و تئاتر.
📌متن کامل گفتگوی «شرق» با دکتر صالحی را اینجا ببینید
http://sharghdaily.ir/News/138319/
📌متن گفتگوی ایسنا با دکتر صالحی را هم اینجا بخوانید
http://isna.ir/news/96052112252/
@ehsanname
📸 متن صحبتها به کنار، یک نکته جالب در مصاحبه ایسنا، تصاویری است که از کتابخانه دفتر دکتر صالحی در پسزمینه تصاویر میبینیم. کتابخانهای که در آن «شاهنامه»، مجموعه اشعار حسین منزوی، سری سینماگران بزرگ نشر دیبایه، «حکایت دریاست زندگی» شمس لنگرودی و «سیاهمشق» و «تاسیان» سایه پیداست 👇 چیزی متفاوت با آنچه که از کتابخانههای مسئولان دیدهایم.
goo.gl/NPBvif
در مصاحبه «شرق» هم او فیلمها و موسیقیهای مورد علاقهاش را اینطوری معرفی کرده:
🔹در فاصله ١٠ تا ١٥سالگی خیلی کتاب خواندهام. خیلی از رمانها و داستانهای نویسندگان برجسته ایران را خواندهام. با سینما کمی دیرتر از ادبیات آشنا شدم. وقتی ۱۴ساله بودم اولین فیلم را در اوج دوران انقلاب دیدم. فیلم «بن هور» که خیلی برایم جذاب بود. با برادرم این فیلم را دیدیم و از اینجا به بعد بالاترین مصرف فرهنگی خانواده ما سینما شد، چون خیلی هم حال و حوصله سفر ندارم، تفریح خانوادگی ما سینماست. تقریبا فیلم متفاوت یا مورد بحثی نبوده که نرفته باشیم. یادم میآید که «دن آرام» را خوانده بودم، وقتی خبر رسید که فیلم دن آرام به مشهد آمده است، با زحمت زیاد بلیت فیلم را تهیه کردم. یا سالهای دهه۷۰ بهدلیل بیماری مادرم به تهران آمدیم، شاید در یک روز بارها از دکتری به دکتری دیگر میرفتیم، در فاصله همین دکتررفتنها از فرصت استفاده کردیم و در همین میدان ولیعصر به تماشای «دندان مار» رفتیم. یادم میآید یک بار در سرمای شدید مشهد به سینما رفتیم، هیچکس در آن سرما نیامده بود و من و همسرم تنها در سالن سینما بودیم و فیلم را دیدیم. در حوزه تئاتر هم سالها به تئاتر هلال احمر مشهد میرفتیم و آثار را دنبال میکردیم و تفسیر میکردیم. هر بار هم در دورههای مختلف از قم که به تهران میآمدیم به تئاترشهر میرفتیم یا در صفهای طولانی جشنواره فیلم میایستادیم تا فیلم ببینم... در زمینه موسیقی، شاید برای آنکه «ژان کریستف» را خوانده بودم، به موسیقی کلاسیک علاقهمند شدم. در کنار این موسیقی، البته موسیقی سنتی ایرانی جایگاه ویژهای داشت. اما در معدود اجراهای صحنهای موسیقی حضور داشتم، کمتر از سینما و تئاتر.
📌متن کامل گفتگوی «شرق» با دکتر صالحی را اینجا ببینید
http://sharghdaily.ir/News/138319/
📌متن گفتگوی ایسنا با دکتر صالحی را هم اینجا بخوانید
http://isna.ir/news/96052112252/
📖شوخی تلگرامی است که پدرها با کولر مشکل دارند. شاه اما جدی جدی از کولر بدش میآمد!
@ehsanname
«یادداشتهای علم»، جلد اول، صفحه ۲۴۰ - از اینستاگرام احسان ناظمبکایی
@ehsanname
«یادداشتهای علم»، جلد اول، صفحه ۲۴۰ - از اینستاگرام احسان ناظمبکایی
Forwarded from شین ☔️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از فریدون مشیری میخواند:
«آسمان فرصت پرواز بلند است ولی
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی»
و بلند میشود و این برخاستنها هنر است.
#محسن_حججی
🔶 @mmoeeni1
«آسمان فرصت پرواز بلند است ولی
قصه این است چه اندازه کبوتر باشی»
و بلند میشود و این برخاستنها هنر است.
#محسن_حججی
🔶 @mmoeeni1
🔸 علیرضا یکرنگیان، مدیر انتشارات خجسته درباره تعطیلی کتابفروشیاش: با اینکه فروشمان هر سال کمتر میشد حاضر نشدم قفسههای این کتابفروشی را با کتابهای کمکآموزشی پر کنم!
mahaleman.ir/detail/news/28693
mahaleman.ir/detail/news/28693
📚 پرفروشترین کتابها، یک هفته بعد از شروع طرح تابستانه کتاب. در این یک هفته ۶۸۵۰۸ نفر ۱۶۶۱۴۸ جلد کتاب خریدهاند. برای استفاده از تخفیف ۲۰درصدی این طرح تا ۱۵ شهریور فرصت هست @ehsanname
📸دستگاه تلکس (تلهپرینتر) دریافت اخبار در خبرگزاری پارس (ایرنا)
@ehsanname
عکسهای آرشیوی از سیر تحول ایرنا از ۱۳۴۰ تا امروز
irna.ir/fa/Photo/3508958
irna.ir/fa/Photo/3509061
irna.ir/fa/Photo/3509129
@ehsanname
عکسهای آرشیوی از سیر تحول ایرنا از ۱۳۴۰ تا امروز
irna.ir/fa/Photo/3508958
irna.ir/fa/Photo/3509061
irna.ir/fa/Photo/3509129
Forwarded from رازیک
Mirzakhani.pdf
14.4 MB
⭕️ پرونده ويژه «دانستنیها» برای یادبود مریم میرزاخانی را دانلود کنید.
◀️ این پرونده یکی از کاملترین پروندههایی است که درباره مرحوم دکتر مریم میرزاخانی منتشر شده است.
@Danestanihamag
◀️ این پرونده یکی از کاملترین پروندههایی است که درباره مرحوم دکتر مریم میرزاخانی منتشر شده است.
@Danestanihamag
📸 نصب کاشی ماندگار بر سردر کتابخانه علامه جعفری در محله فردوس تهران. این مرکز منزل مسکونی استاد بوده که بعد از رحلت علامه در ۱۳۷۸ به کتابخانه تبدیل شد @ehsanname
📸 نصب کاشی ماندگار بر سردر خانه نادر ابراهیمی با حضور خانم فرزانه منصوری، همسر آن مرحوم. قرار است ۲۰۰ کاشی ماندگار بر سردر خانه پیشکسوتان فرهنگ و هنر نصب شود @ehsanname
⬅️ سه روایت از یک دیدار
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
@ehsanname
در شماره جدید (۴۴) ماهنامه «اندیشه پویا» بخشی از خاطرات دستنوشت اسماعیل فصیح منتشر شده است (صفحات ۱۳۴ تا ۱۳۷). یکی از این خاطرات دیدار او با ارنست همینگوی در آوریل ۱۹۶۱ یعنی دو ماه پیش از مرگ همینگوی است. این دیدار، اتفاق کلیدی زندگی اسماعیل فصیح بوده، طوری که در تنها مصاحبههای عمرش هم آن را تعریف کرده. جالب اینکه هر بار، جزئیات خاطره کمی با هم تفاوت دارد. جزئیاتی که انگار با احوالات آقای نویسنده مرتبط است. یکجا داستان را با طنز تمام میکند و جای دیگر با تراژدی.
goo.gl/ekw3v3
🔹روایت اول: سال۱۹۶۱ که من به مزولا آمده بودم و مدرک ادبیات انگلیسیام را میگرفتم، در آن موقع ایشان در شهر کوچک کچوم در آیداهو عمرش را میگذراند، جنوب مانتانا. دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه مانتانا در مزولا ایشان را دعوت کرد. بالاخره یک روز همینگوی آمد، در محوطه نشست ولی تو نیامد. در همانجا روی چمنها نشست و صحبت کرد، و دانشجوها و استادان هم دایرهوار جلوش توی چمن. یک روز بهاری آفتابی مانتانا بود.
این خاطره هم شاید به یادآوریاش بیارزد، گرچه با دلتنگی. من و یکی از دوستان، خیلی جلو تقریبا کنار همینگوی نشسته بودیم. او آن روز یک شلوار کوتاه نظامی پوشیده بود، یک پیراهن اسپرت و صندل. هرکس یک سؤالی میکرد و او جواب کوتاهی میداد، کمی با دلخستگی. من فقط محو خودش و کلام و صدایش بودم، که برای مردی به آن قوی هیکلی و عاشق شکار و تیراندازی، نازک و ظریف بود. خودش هرگز در این دانشگاه حضور پیدا نکرده بود، ولی من خوب یادم بود که رابرت جردن، قهرمان اصلی رمان بزرگش «زنگها برای که به صدا درمیآید» را یکی از استادان این دانشگاه انتخاب کرده بود.
در دقایق آخری که میخواست بلند شود نفس بلندی کشید، به اطراف بهصورت وداع نگاه کرد… بعد باز به من که نزدیکش بودم نگاه کرد و چون قیافهام زیاد مانتانائی نبود، به شوخی پرسید: «شما از کجاین؟» لابد فکر میکرد مال امریکای لاتین و آنجاها هستم که خودش چندین سال آخر را در آنجا، در کوبا گذرانده بود قبل از اینکه انقلاب ضد امریکایی فیدل کاسترو بشود و او بیاید به کچوم، آیداهو. من همانطور که نشسته بودم با لهجه خوب امریکایی گفتم: “Iran … Good old Persia.”
با لبخند سرش را تکان تکان داد و گفت: “Right…”
حالا نمیدانم مقصودش “Right” بود یا “Write” به هر حال گفتم: “I’m”
پرسید: “?Going back” گفتم: “I will”
بعد جملهای گفت که هنوز توی مغزم مثل ناقوس طلسمشده زنگ میزند و در آن لحظه نفهمیدم مربوط به آینده زندگی من بود یا زندگی خودش.
گفت: “There’s hard times in the end.”
این اواسط آوریل بود. اوایل ژوئیه، یک روز صبح از رادیو شنیدم همینگوی با شلیک گلوله تفنگ توی دهانش خودکشی کرده ... شب خاکسپاری او، من فکر میکردم آن جمله «hard times» آن روز توی میزولا، لابد مال آخرین ایام عمر خودش بوده، اما حالا مطمئن نیستم.
📌از ماهنامه «کلک» مهر و آبان ۱۳۷۳ (شماره ۵۵و۵۶) صفحه ۲۰۹ و ۲۱۰
@ehsanname
🔹روایت دوم: وقتی در سانفرانسیسکو ازدواج کردم، با همسرم رفتم به مزولا در مانتانا. یک روز دانشگاه همینگوی را دعوت کرد تا برای دانشجویان صحبت کند، همینگوی بعد از پانزده سال اقامت در کوبا آن وقتها در همان نزدیکی ایالت ما در مانتانا زندگی میکرد، مانتانا یکی از ایالتهای بزرگ آمریکا بود و همانجا بود که لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی گرفتم. همینگوی هم آمد، آن هم با یک شلوار کوتاه و زیرپوش. البته نیامد توی دانشگاه. جلوی در دانشگاه همه به شکل نیمدایره دور همینگوی نشستیم و به سؤالهای مختلف جواب داد. همینگوی وقتی چهره متفاوت و شرقی من را دید فکر کرد که احتمالا باید اهل کوبا یا کشورهای شرقی باشم، به من نگاه کرد و گفت: Where are you come from؟ به زبان انگلیسی خیلی خوب و همانطور که آمریکایی ها «ایران» را تلفظ میکنند، جواب دادم: Iran و او هم گفت: You ran؟ و من هم جواب دادم: Yes, from Iran. [فصیح با صدای بلند میخندد]
بعد گفت: Try very hard و من هم گفتم: Yes I’ll try و بعد پرسیدم: Writing or something else؟
گفت: Write یا شاید هم Right که آن موقع نفهمیدم منظورش کدامیک است، که البته احتمالا منظورش همان «نوشتن» بوده. بعد هم من مثل نظامیها دست راستم را بردم بالا و به او سلام نظامی دادم. یک نکته خیلی بامزهای هم که درباره همینگوی وجود دارد این است که یک روز صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید کبدم خیلی وضعش خراب است، تا شب باید فکری به حالش بکنم. همان روز بود که با گلوله خودش را کشت.
📌از روزنامه «اعتماد» ۲۷ فروردین ۱۳۸۶ (شماره ۱۳۶۸) صفحه ۱
🔹روایت سوم را هم اینجا بخوانید. به نقل از دفتر یادداشتهای فصیح، همراه تعریف از «پیرمرد و دریا» و یادِ آنابل کمبل، همسر نروژی فصیح که در همان دوران اقامت آمریکا درگذشت👇
khabgard.com/2534/
🔹مؤسسه نمایشگاههای فرهنگی ایران اعلام کرد نیمی از بازدیدکنندگان نمایشگاه کتاب امسال بالای ۱۳۰هزار تومان از نمایشگاه کتاب خریدهاند. ميانگين خرید از نمايشگاه کتاب هم ۲۲۹هزار تومان بوده است @ehsanname