سهراب سپهری، باز هم رکورددار شد. تابلوی بدون عنوان او، لحظاتی پیش در پنجمین حراج تهران ۳میلیارد تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۲میلیارد و ۸۰۰میلیون تومان هم برای آقای شاعر بود @ehsanname
نقاشی بدون عنوان دیگری از سهراب سپهری که سال گذشته در حراج تهران به ۲ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان فروش رفت. درختهای سهراب در سالهای اخیر طرفدار پیدا کرده است @ehsanname
سرمربیهای منچستر یونایتد چه کتابی میخوانند؟
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
news.bbc.co.uk
BBC NEWS | England | Lancashire | Soccer bosses reveal book tastes
The literary favourites of football managers such as Sir Alex Ferguson or Jose Mourinho are revealed.
و دیگر هرگز نخندید
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
«مطالعه باعث آسیب جدی به حماقت میشود.» تابلوی هشداری در کتابخانه دبیرستان مِنونیت (یک فرقه مسیحی)، در شهر ابتوسفوردِ کانادا @ehsanname
شعر «خداوند رنگینکمان» از محمود پوروهاب، در کتاب فارسی سوم دبستان. شعری که سکینه الماسی، نماینده کنگان نطق امروزش در مجلس را با آن شروع کرد و باعث خنده لاریجانی شد. خانم الماسی معلم است @ehsanname
چطور میتوانیم اثری را که خودمان نمیشناسیم، به دنیا معرفی کنیم؟ «عرفات العاشقین و عرَصات العارفین»، برخلاف اسمش، ربطی به عرَفا و آداب طریقت ندارد و تذکره ادبی و معرفی ۳۵۰۰شاعر پارسیگو است @ehsanname
احساننامه
شعر «خداوند رنگینکمان» از محمود پوروهاب، در کتاب فارسی سوم دبستان. شعری که سکینه الماسی، نماینده کنگان نطق امروزش در مجلس را با آن شروع کرد و باعث خنده لاریجانی شد. خانم الماسی معلم است @ehsanname
توضیحات محمود پوروهاب، شاعر کودک و نوجوان درباره شعرش که دیروز توسط خانم الماسی در مجلس خوانده شد 👇
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950310000785
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950310000785
بعد از هشت سال، بالاخره سرطان باعث همدلی و مهربانی شد. مدیر شبکه یک سیما، امروز به ایلنا گفته است: «ماه رمضان امسال احتمالا صدای ربنای استاد شجریان هنگام افطار از تلویزیون پخش میشود.» @ehsanname
کتاب «دسرهای سمیرا جنتدوست»، برای دومین سال پیاپی، جایزه معتبر گورمند برای بهترین کتابهای آشپزی را نصیب این سرآشپز تبریزی کرد @ehsanname
طومار ۱۵متری که شیخ بهایی در آن نقشه زایندهرود را کشیده و نحوه تقسیم حقابه آن را مشخص کرده است؛ یکی از مهمترین اسناد موجود در کتابخانه ملی @ehsanname
قرار است دو هفته بعد در حراج کریستی نیویورک، یکی از ۲۲ نسخه موجود از چاپ اول «آلیس در سرزمین عجایب» (۱۸۶۵) با قیمت پایه دو میلیون دلار فروخته شود @ehsanname
صدا همون صداست
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
اژدهای درون
احسان رضایی
@ehsanname
دارم لابهلای تماشای آخرین برنامه «نود» این فصل، یادداشتم را مینویسم. آمدهام سراغ دعای جوشن کبیر و اسامی و صفات ذکرشده از قول معصوم(ع) برای حضرت حق را دارم میخوانم و ماندهام کدامش را نمونه بیاورم تا نشان بدهم که «به نام خداوند رنگین کمان» نه تنها خنده ندارد، که یاد ذات جلاله، به هر شکل و نوعی که باشد نیکوست. گفت: «هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید/ بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». اما راستش را بخواهید، این بحث آنقدر واضح است که نیازی به این حرفها هم نیست. آن بزرگوارانی که میخواهند بهانه برای تمسخر و سوژه کردن رقیب پیدا کنند، این یکی را هم مجابشان کنی، دوباره یک حرف و ماجرای جدید را داستان می کنند. عیبی هم ندارد، بکنند، اما کاش آقایان، چیزهایی غیر از امور مرتبط با اعتقادات و باورهای ما را برای آتو گرفتن انتخاب میکردند و حیفشان میآمد که ارزشها، اینقدر ساده خرج شوند. نمیدانم دیدهاید یا نه، یک ویدیوی کوتاهی جدیدا دست به دست میشود که در واقع تبلیغ یک مارکِ تلفن موبایل است. توی فیلم به چندتا نوجوان میگویند حاضری ده دقیقه از اطلاعات موبایلت استفاده کنیم و در ازایش ده روز به هر سفری که خواستی بروی؟ خب ملت هم قبول میکنند و سفارشهایشان برای مقصد سفر را هم میگویند. لعد یکباره در باز میشود و پدر و مادرهایشان میآیند داخل و موبایل طرف را دست میگیرند و آن وقت است که ملت دادشان بلند میشود و توی سر و کله خودشان میزنند و ماجرای سفرهای دور و درازشان توجیه پیدا میکند. بعد، شعار تبلیغاتی ظاهر میشود که «گوشی موبایل شما، نشاندهنده شخصیت شماست» که یعنی گوشی ما را بخرید. اینها همه را تعریف کردم که بگویم جز موبایل، همین گیر دادن ما به یک چیز خاص و سوژه دعوا پیدا کردن هم هست که معرفی شخصیت ماست. میخواهیم به موضوعی هم بند کنیم، لااقل چیزی باشد بیارزد. نه اینکه توی شعر «به نام خداوند رنگین کمان» که در کتاب درسیها هم آمده، چیزی را بگردیم و پیدا کنیم که ... ولش کن اصلا؛ بگذار برنامه «نود»مان را ببینیم.
یادداشت در شماره ۵۵۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
دارم لابهلای تماشای آخرین برنامه «نود» این فصل، یادداشتم را مینویسم. آمدهام سراغ دعای جوشن کبیر و اسامی و صفات ذکرشده از قول معصوم(ع) برای حضرت حق را دارم میخوانم و ماندهام کدامش را نمونه بیاورم تا نشان بدهم که «به نام خداوند رنگین کمان» نه تنها خنده ندارد، که یاد ذات جلاله، به هر شکل و نوعی که باشد نیکوست. گفت: «هر کس به زبانی صفتِ حمدِ تو گوید/ بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه». اما راستش را بخواهید، این بحث آنقدر واضح است که نیازی به این حرفها هم نیست. آن بزرگوارانی که میخواهند بهانه برای تمسخر و سوژه کردن رقیب پیدا کنند، این یکی را هم مجابشان کنی، دوباره یک حرف و ماجرای جدید را داستان می کنند. عیبی هم ندارد، بکنند، اما کاش آقایان، چیزهایی غیر از امور مرتبط با اعتقادات و باورهای ما را برای آتو گرفتن انتخاب میکردند و حیفشان میآمد که ارزشها، اینقدر ساده خرج شوند. نمیدانم دیدهاید یا نه، یک ویدیوی کوتاهی جدیدا دست به دست میشود که در واقع تبلیغ یک مارکِ تلفن موبایل است. توی فیلم به چندتا نوجوان میگویند حاضری ده دقیقه از اطلاعات موبایلت استفاده کنیم و در ازایش ده روز به هر سفری که خواستی بروی؟ خب ملت هم قبول میکنند و سفارشهایشان برای مقصد سفر را هم میگویند. لعد یکباره در باز میشود و پدر و مادرهایشان میآیند داخل و موبایل طرف را دست میگیرند و آن وقت است که ملت دادشان بلند میشود و توی سر و کله خودشان میزنند و ماجرای سفرهای دور و درازشان توجیه پیدا میکند. بعد، شعار تبلیغاتی ظاهر میشود که «گوشی موبایل شما، نشاندهنده شخصیت شماست» که یعنی گوشی ما را بخرید. اینها همه را تعریف کردم که بگویم جز موبایل، همین گیر دادن ما به یک چیز خاص و سوژه دعوا پیدا کردن هم هست که معرفی شخصیت ماست. میخواهیم به موضوعی هم بند کنیم، لااقل چیزی باشد بیارزد. نه اینکه توی شعر «به نام خداوند رنگین کمان» که در کتاب درسیها هم آمده، چیزی را بگردیم و پیدا کنیم که ... ولش کن اصلا؛ بگذار برنامه «نود»مان را ببینیم.
یادداشت در شماره ۵۵۵ هفتهنامه «همشهری جوان»
یک نفر از ما باید به او میگفت
احسان رضایی
@ehsanname
🔸دارم توی صفحه جستجوی گوگل، عکسش را کنار خبرهای باربط و بیربط نگاه میکنم و توی ذهنم سعی میکنم تصویر ۱۹سال پیش خداداد را بعد از آن گل تاریخی به یاد بیاورم. میدانم که این چهره یک فرقی با آن موقعش کرده است که به پیری و سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها ربط ندارد. اما دقیقا چه فرقی؟ نمیدانم. به برق شیطنتی که یک روز توی این چشمها بود و حالا رفته، ربط دارد؟ مطمئن نیستم.
🔸توی آن ۱۱ دقیقه آخر چشمهای همهمان میدرخشید. تا قبلش فقط احمدرضا عابدزاده بود که با لجبازی تمام داشت آدامس میجوید و لبخند میزد و روی سر مهاجمهای حریف دست میکشید. ما و بقیه بازیکنهای توی زمین اما داشتیم دل خودمان را به این خوش میکردیم که همین هم خوب است. برای اولین بار پایمان را از آسیا گذاشته بودیم بیرون و جلوی هری کیول و مارک بوسنیچ و کلی بازیکن معروف داشتیم بازی میکردیم و باور کنید برای آن موقع، همین هم خوب بود. آن موقع که میگویم ۱۹سال پیش بود و باور کنید ۱۹سال پیش، نه از پخش مستقیم فوتبالهای خارجی خبری بود، نه هیچ تیم اروپایی به ایران میآمد، نه هیچ مربی خارجیتری از ویهرا به خودمان دیده بودیم. آدمها و چیزها با امروز فرق داشتند. وقتی بعدتر یک نشریه دانشجویی، گزارش آن ۱۱ دقیقه طولانی را درج کرد، کنار چیزهایی مثل نمره اضافه کردن استادها به دانشجوها، خوشحالی یک (توجه دارید که: یک) خانم در سالن عمومی دانشگاه را هم از عجایب آن روز آورده بود. همه چیز نو بود و جدید بود و تازگی داشت و بادها خبر از تغییر فصل میدادند و حتی باورکنید صدای جواد خیابانی هم که داد میکشید «این غزال تیزپای ایرانه....» دلنشین بود.
خداداد که گل را زد، ریخته بودیم توی خیابانها و یاد شادیهای پدرهایمان را زنده کرده بودیم و به همه نشان داده بودیم که ما، جوانها، نسل نو آمدهایم. نشان نسل ما هم شد همان توپی که خداداد از روی پاهای بوسنیچ استرالیایی رد کرده بود و بعدش جواد خیابانی داد کشیده بود «این غزال تیزپای....»
🔸بعد چی شد؟ نسل نو، نسل ما، بعد که آمد و اعلام حضور کرد چه کار کرد؟ هان؟ بعد انگار همه چیز را گذاشته باشند روی دور تند، آن هم توی یکی از این دستگاههایی که همهچیز را با هم قاطی میکند، یک چیزی مثل همزن یا چرخگوشت. ظرف ۱۹سال، همه چیز طوری فرق کرد که حالا دیگر نه مسابقه با یک تیم اروپایی هیجانانگیز است، نه جواد خیابانی گزارشگر خوبی به شمار میآید و نه حال و هوای خبر آن نشریه دانشجویی واقعی به نظر میرسد. اینها را نسل ما انجام داده؟ نمیدانم. مطمئن نیستم. حتی شک هم دارم. ما خودمان توی همان چرخگوشتی افتاده بودیم که گذاشته بودندش روی دور تند.
🔸زندگی در دور تند، چیز وحشتناکی است. کمتر کسی است که یادش میماند وسط دور تند بایستد و مکث بکند و لبخند بزند و لج بکند با همه چرخگوشتها. حتی همان روز شیرین ۱۹سال پیش هم فقط عابدزاده بود که از سر شیطنت این کار را میکرد. ما اما خیلی وقتها یادمان میرود. جواد خیابانی هم خیلی وقت است یادش رفته. خداداد هم یادش رفت. یادش رفت و یادمان رفت و حالا عکس او که یک وقتی نماینده شروع دوران ما بود، کنار خبرهایی میآید که اصلا در خورِ آن جوان خندان آن روزها و من نمیدانم که توی این عکس جز سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها و باقی نشانههای گذشت روزگار، چه فرقی نسبت به ۱۹ سال پیش هست؟ به نشانه شروع و پایان یک دوران ربط دارد؟ نمیدانم.
یادداشت در شماره ۱۴۶۵ روزنامه «هفت صبح»
احسان رضایی
@ehsanname
🔸دارم توی صفحه جستجوی گوگل، عکسش را کنار خبرهای باربط و بیربط نگاه میکنم و توی ذهنم سعی میکنم تصویر ۱۹سال پیش خداداد را بعد از آن گل تاریخی به یاد بیاورم. میدانم که این چهره یک فرقی با آن موقعش کرده است که به پیری و سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها ربط ندارد. اما دقیقا چه فرقی؟ نمیدانم. به برق شیطنتی که یک روز توی این چشمها بود و حالا رفته، ربط دارد؟ مطمئن نیستم.
🔸توی آن ۱۱ دقیقه آخر چشمهای همهمان میدرخشید. تا قبلش فقط احمدرضا عابدزاده بود که با لجبازی تمام داشت آدامس میجوید و لبخند میزد و روی سر مهاجمهای حریف دست میکشید. ما و بقیه بازیکنهای توی زمین اما داشتیم دل خودمان را به این خوش میکردیم که همین هم خوب است. برای اولین بار پایمان را از آسیا گذاشته بودیم بیرون و جلوی هری کیول و مارک بوسنیچ و کلی بازیکن معروف داشتیم بازی میکردیم و باور کنید برای آن موقع، همین هم خوب بود. آن موقع که میگویم ۱۹سال پیش بود و باور کنید ۱۹سال پیش، نه از پخش مستقیم فوتبالهای خارجی خبری بود، نه هیچ تیم اروپایی به ایران میآمد، نه هیچ مربی خارجیتری از ویهرا به خودمان دیده بودیم. آدمها و چیزها با امروز فرق داشتند. وقتی بعدتر یک نشریه دانشجویی، گزارش آن ۱۱ دقیقه طولانی را درج کرد، کنار چیزهایی مثل نمره اضافه کردن استادها به دانشجوها، خوشحالی یک (توجه دارید که: یک) خانم در سالن عمومی دانشگاه را هم از عجایب آن روز آورده بود. همه چیز نو بود و جدید بود و تازگی داشت و بادها خبر از تغییر فصل میدادند و حتی باورکنید صدای جواد خیابانی هم که داد میکشید «این غزال تیزپای ایرانه....» دلنشین بود.
خداداد که گل را زد، ریخته بودیم توی خیابانها و یاد شادیهای پدرهایمان را زنده کرده بودیم و به همه نشان داده بودیم که ما، جوانها، نسل نو آمدهایم. نشان نسل ما هم شد همان توپی که خداداد از روی پاهای بوسنیچ استرالیایی رد کرده بود و بعدش جواد خیابانی داد کشیده بود «این غزال تیزپای....»
🔸بعد چی شد؟ نسل نو، نسل ما، بعد که آمد و اعلام حضور کرد چه کار کرد؟ هان؟ بعد انگار همه چیز را گذاشته باشند روی دور تند، آن هم توی یکی از این دستگاههایی که همهچیز را با هم قاطی میکند، یک چیزی مثل همزن یا چرخگوشت. ظرف ۱۹سال، همه چیز طوری فرق کرد که حالا دیگر نه مسابقه با یک تیم اروپایی هیجانانگیز است، نه جواد خیابانی گزارشگر خوبی به شمار میآید و نه حال و هوای خبر آن نشریه دانشجویی واقعی به نظر میرسد. اینها را نسل ما انجام داده؟ نمیدانم. مطمئن نیستم. حتی شک هم دارم. ما خودمان توی همان چرخگوشتی افتاده بودیم که گذاشته بودندش روی دور تند.
🔸زندگی در دور تند، چیز وحشتناکی است. کمتر کسی است که یادش میماند وسط دور تند بایستد و مکث بکند و لبخند بزند و لج بکند با همه چرخگوشتها. حتی همان روز شیرین ۱۹سال پیش هم فقط عابدزاده بود که از سر شیطنت این کار را میکرد. ما اما خیلی وقتها یادمان میرود. جواد خیابانی هم خیلی وقت است یادش رفته. خداداد هم یادش رفت. یادش رفت و یادمان رفت و حالا عکس او که یک وقتی نماینده شروع دوران ما بود، کنار خبرهایی میآید که اصلا در خورِ آن جوان خندان آن روزها و من نمیدانم که توی این عکس جز سفید شدن موها و چروک افتادن پای چشمها و باقی نشانههای گذشت روزگار، چه فرقی نسبت به ۱۹ سال پیش هست؟ به نشانه شروع و پایان یک دوران ربط دارد؟ نمیدانم.
یادداشت در شماره ۱۴۶۵ روزنامه «هفت صبح»
در شماره ۴۰۹ «همشهری جوان» و به مناسبت سالگرد ارتحال امام، از چند نویسنده پرسیدیم کدام عکس و تصویر امام را بیشتر دوست دارند و چرا؟ جوابهای آقایان هدایتالله بهبودی، حجتالاسلام زائری، رضا امیرخانی، محمدحسین جعفریان، سعید بیابانکی، عباس براتیپور، هادی مقدمدوست، جواد کامور، کیوان امجدیان و این بنده را بخوانید 👇
محمد علی کلی، بوکسور محبوب ایرانیها، در سن ۷۴سالگی درگذشت. تصویری از یک قهوهخانه در تهران دهه پنجاه و وعده پذیرایی مجانی در صورت پیروزی کلی @ehsanname
احساننامه
محمدعلی کلی در ششمین نمایشگاه کتاب تهران، اردیبهشت ۱۳۷۲، در میان هوادارن @ehsanname
تصویری دیگر از حضور محمدعلی کلی در ششمین نمایشگاه کتاب تهران و در جمع طرفدارانش، اردیبهشت ۱۳۷۲ @ehsanname
به گزارش ایرنا، صبح امروز ۵ کاشی هفت رنگ از کنار در مسجد نصیرالملک شیراز به سرقت رفته. جای خالی کاشیها در تصویر پیداست @ehsannsme