این طرح جلد یک کتاب درسی ریاضی است، که آدمهای داخلش هم کتابی دقیقا با همین جلد دستشان دارند، فضایی شبیه فیلم Inception. حالا هافینگتونپست خبر از جنجالی شدن این طرح بین کارابران توئیتر داده @ehsanname
تصویری از شماره ۵۰ مجله «روزهای زندگی بچهها» که در آن چوپان، سگ گله را به خاطر همدستی با گرگ اعدام میکند، باعث اعتراض طرفداران حقوق حیوانات و روانشناسان کودک شده است @ehsanname
انتشارات نار کوچِک ترکیه در سایت اینترنتی خود نوشته حق انتشار ترجمه ترکی آثار صمد بهرنگی را از سینا بهرنگی، برادرزاده صمد خریده است @ehsanname
استیون کینگ و ۶۰۰ نویسنده آمریکایی علیه دونالد ترامپ کمپین تشکیل دادند. این نویسندگان در نامه سرگشادهای خطاب به مردم آمریکا در سایت معروف Literary Hub به نامزدی ترامپ برای ریاستجمهوری آمریکا اعتراض کردهاند و نوشتهاند «تاریخ دیکتاتوری، تاریخ دستکاری و تقسیم، عوامفریبی و دروغ است». این نامه روز سهشنبه با ۴۵۰ امضا روی سایت قرار گرفته بود که ظرف یک روز ۱۵۰ امضای جدید به آن اضافه شد.
البته بیشتر این فهرست در ایران ناشناخته هستند و جز استیون کینگ، جنایینویس معروف، از این لیست فقط توبیاس وولف، دنیل هندلر (با اسم مستعار لمونی اسکیت در سری «ماجراهای بچههای بدشانس»)، لیدیا دیویس، جنیفر ایگان و دیو ایگرز هستند که کتابی از آنها به فارسی ترجمه شده است.
@ehsanname
استیون کینگ، از منتقدان جدی دونالد ترامپ است و ماه پیش گفته بود که به جریان رای آوردن هیلاری کلینتون کمک خواهد کرد. او چهار بار علیه ترامپ نوشته است، از جمله در دسامبر ۲۰۱۵ او را کایوت (گرگ بومی آمریکای شمالی) خواند، در آگوست ۲۰۱۵ این شعار را به کمپین تبلیغاتی ترامپ پیشنهاد کرد: «اگه سفیدپوستی، حق با تو است! اگه هر رنگ دیگری هستی، من بهت اعتماد ندارم!» و پریروز هم او را «بیشعوری بدون هیچ اطلاع از سیاست خارجی» لقب داد. به قول ستوننویس دیلی تلگراف، استیون کینگ تعدادی از مخوفترین چهرههای ادبیات مدرن را خلق کرده و چیزهایی درباره هیولاها میداند، برای همین است که چشمانداز ریاستجمهوری ترامپ او را وادار به واکنش کرده است.
@ehsanname
متن نامه نویسندگان آمریکایی علیه ترامپ و امضاهایشان را در لینک زیر ببینید 👇
http://lithub.com/an-open-letter-to-the-american-people/
البته بیشتر این فهرست در ایران ناشناخته هستند و جز استیون کینگ، جنایینویس معروف، از این لیست فقط توبیاس وولف، دنیل هندلر (با اسم مستعار لمونی اسکیت در سری «ماجراهای بچههای بدشانس»)، لیدیا دیویس، جنیفر ایگان و دیو ایگرز هستند که کتابی از آنها به فارسی ترجمه شده است.
@ehsanname
استیون کینگ، از منتقدان جدی دونالد ترامپ است و ماه پیش گفته بود که به جریان رای آوردن هیلاری کلینتون کمک خواهد کرد. او چهار بار علیه ترامپ نوشته است، از جمله در دسامبر ۲۰۱۵ او را کایوت (گرگ بومی آمریکای شمالی) خواند، در آگوست ۲۰۱۵ این شعار را به کمپین تبلیغاتی ترامپ پیشنهاد کرد: «اگه سفیدپوستی، حق با تو است! اگه هر رنگ دیگری هستی، من بهت اعتماد ندارم!» و پریروز هم او را «بیشعوری بدون هیچ اطلاع از سیاست خارجی» لقب داد. به قول ستوننویس دیلی تلگراف، استیون کینگ تعدادی از مخوفترین چهرههای ادبیات مدرن را خلق کرده و چیزهایی درباره هیولاها میداند، برای همین است که چشمانداز ریاستجمهوری ترامپ او را وادار به واکنش کرده است.
@ehsanname
متن نامه نویسندگان آمریکایی علیه ترامپ و امضاهایشان را در لینک زیر ببینید 👇
http://lithub.com/an-open-letter-to-the-american-people/
Literary Hub
An Open Letter to the American People
AN OPEN LETTER TO THE AMERICAN PEOPLE Because, as writers, we are particularly aware of the many ways that language can be abused in the name of power; Because we believe that any democracy worthy …
یادداشتهای کاپولا درحاشیه رمان «پدرخوانده» ماریو پوزو. اینجا مایکل کورلئونه، سولونزو و سروان مککلاسکی را در یک رستوران میکشد. قرار است کتاب حواشی کاپولا بر «پدرخوانده» در نوامبر منتشر شود @ehsanname
پله پله تا ملاقات طلا
احسان رضایی
@ehsanname
خبر جایزه بردن شهاب حسینی و اصغر فرهادی، حال همه ما را خوب کرد. از گعدههای دوستانه تا بحثهای توی تاکسی، از ستونهای روزنامهها تا پستهای فضای مجازی، برای چند روز همه چیز درباره همین یک موضوع بود و نشان داد که این جوایز چطور به دل ملت نشسته و به تنشان گوشت شده. حالا خود موضوع و فیلم «فروشنده» به کنار، لابلای این حرفها و شوخیها، یک نکته ریز هم بود که اگر اجازه بدهید بدم نمیآید کمی دربارهاش گپ بزنیم. آن هم ارجاعی بود که بعضی از خوشحافظهها به اولین ظهور و بروز شهاب حسینی، یعنی اجرای برنامه تلویزیونی «اکسیژن» میدادند، برنامهای که در دهه فجر سال ۷۷ از برنامه کودک شبکه دو پخش میشد و در آن شهاب حسینی در معیت تعدادی جوان سفیدپوش میایستاد و حرفهای کلیشهای میزد. عرضی که میخواهم بکنم، دقیقا همین است. اینکه برای تماشای آن شهاب حسینی که در جشنواره کن سال ۹۵ درخشید، باید مسیری را که از همان برنامه کودک سال ۷۷ شروع شد پی گرفت و تماشا کرد. مسیری که به یادمان میآورد به قول آن تبلیغ تلویزیونی «موفقیت، اتفاقی نیست». یک سر به ویکیپدیا یا سایت سوره که بزنید و دنبال اسم سید شهابالدین حسینی بگردید، میبینید که کمتر سالی است که حسینی فیلم یا سریالی بازی نکرده باشد. بلکه بعضی از سالها چندتا چندتا کار داشته است. کارهایی که به تدریج بهتر و بهتر شدهاند و از سریال «خانواده محبوب» که کسی حتی یادش هم نمیآید چه بود و چطور بود، به «شهرزاد» پرطرفدار و «فروشنده» تحسینشده رسیدهاند. این، مهمترین نکتهای است که میشود از مرور همین کارنامه فهمید. اینکه شهاب حسینی اگر مثل بعضی ستارگان دیگر، به واسطه چیزهایی غیر از کار و تلاش شخصی وارد سینما شده بود، تب تندش قاعدتا زود هم به عرق مینشست. اما او مسیر رو به رشدش را از دل فعالیت و کار مداوم به دست آورده است. این مداومت و کاری به حواشی نداشتن و تلاش و تلاش و باز هم تلاش، حالا او را به جایی رسانده است که با خاویر باردم و ستارگان جهانی میتواند رقابت کند. درس اصلی جایزه کن امسال، چون نیک بنگری همین است. اینکه استثناهایی مثل علی کریمی و استعداد غریبش، فقط به درد لذت بردن میخورند، اما قاعدههایی مثل علی دایی که با ممارست و پشتکار تا فینال لیگ قهرمانان اروپا هم رفت به کار الگو گرفتن میآیند. شکی اگر دارید، جایزه بهترین بازیگر مرد شهاب حسینی را ببینید. هان ای دل عبرتبین، این جایزۀ کن را آیینه عبرت دان!
یادداشت در شماره ۵۵۴ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
خبر جایزه بردن شهاب حسینی و اصغر فرهادی، حال همه ما را خوب کرد. از گعدههای دوستانه تا بحثهای توی تاکسی، از ستونهای روزنامهها تا پستهای فضای مجازی، برای چند روز همه چیز درباره همین یک موضوع بود و نشان داد که این جوایز چطور به دل ملت نشسته و به تنشان گوشت شده. حالا خود موضوع و فیلم «فروشنده» به کنار، لابلای این حرفها و شوخیها، یک نکته ریز هم بود که اگر اجازه بدهید بدم نمیآید کمی دربارهاش گپ بزنیم. آن هم ارجاعی بود که بعضی از خوشحافظهها به اولین ظهور و بروز شهاب حسینی، یعنی اجرای برنامه تلویزیونی «اکسیژن» میدادند، برنامهای که در دهه فجر سال ۷۷ از برنامه کودک شبکه دو پخش میشد و در آن شهاب حسینی در معیت تعدادی جوان سفیدپوش میایستاد و حرفهای کلیشهای میزد. عرضی که میخواهم بکنم، دقیقا همین است. اینکه برای تماشای آن شهاب حسینی که در جشنواره کن سال ۹۵ درخشید، باید مسیری را که از همان برنامه کودک سال ۷۷ شروع شد پی گرفت و تماشا کرد. مسیری که به یادمان میآورد به قول آن تبلیغ تلویزیونی «موفقیت، اتفاقی نیست». یک سر به ویکیپدیا یا سایت سوره که بزنید و دنبال اسم سید شهابالدین حسینی بگردید، میبینید که کمتر سالی است که حسینی فیلم یا سریالی بازی نکرده باشد. بلکه بعضی از سالها چندتا چندتا کار داشته است. کارهایی که به تدریج بهتر و بهتر شدهاند و از سریال «خانواده محبوب» که کسی حتی یادش هم نمیآید چه بود و چطور بود، به «شهرزاد» پرطرفدار و «فروشنده» تحسینشده رسیدهاند. این، مهمترین نکتهای است که میشود از مرور همین کارنامه فهمید. اینکه شهاب حسینی اگر مثل بعضی ستارگان دیگر، به واسطه چیزهایی غیر از کار و تلاش شخصی وارد سینما شده بود، تب تندش قاعدتا زود هم به عرق مینشست. اما او مسیر رو به رشدش را از دل فعالیت و کار مداوم به دست آورده است. این مداومت و کاری به حواشی نداشتن و تلاش و تلاش و باز هم تلاش، حالا او را به جایی رسانده است که با خاویر باردم و ستارگان جهانی میتواند رقابت کند. درس اصلی جایزه کن امسال، چون نیک بنگری همین است. اینکه استثناهایی مثل علی کریمی و استعداد غریبش، فقط به درد لذت بردن میخورند، اما قاعدههایی مثل علی دایی که با ممارست و پشتکار تا فینال لیگ قهرمانان اروپا هم رفت به کار الگو گرفتن میآیند. شکی اگر دارید، جایزه بهترین بازیگر مرد شهاب حسینی را ببینید. هان ای دل عبرتبین، این جایزۀ کن را آیینه عبرت دان!
یادداشت در شماره ۵۵۴ هفتهنامه «همشهری جوان»
سهراب سپهری، باز هم رکورددار شد. تابلوی بدون عنوان او، لحظاتی پیش در پنجمین حراج تهران ۳میلیارد تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۲میلیارد و ۸۰۰میلیون تومان هم برای آقای شاعر بود @ehsanname
نقاشی بدون عنوان دیگری از سهراب سپهری که سال گذشته در حراج تهران به ۲ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان فروش رفت. درختهای سهراب در سالهای اخیر طرفدار پیدا کرده است @ehsanname
سرمربیهای منچستر یونایتد چه کتابی میخوانند؟
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
news.bbc.co.uk
BBC NEWS | England | Lancashire | Soccer bosses reveal book tastes
The literary favourites of football managers such as Sir Alex Ferguson or Jose Mourinho are revealed.
و دیگر هرگز نخندید
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
«مطالعه باعث آسیب جدی به حماقت میشود.» تابلوی هشداری در کتابخانه دبیرستان مِنونیت (یک فرقه مسیحی)، در شهر ابتوسفوردِ کانادا @ehsanname
شعر «خداوند رنگینکمان» از محمود پوروهاب، در کتاب فارسی سوم دبستان. شعری که سکینه الماسی، نماینده کنگان نطق امروزش در مجلس را با آن شروع کرد و باعث خنده لاریجانی شد. خانم الماسی معلم است @ehsanname
چطور میتوانیم اثری را که خودمان نمیشناسیم، به دنیا معرفی کنیم؟ «عرفات العاشقین و عرَصات العارفین»، برخلاف اسمش، ربطی به عرَفا و آداب طریقت ندارد و تذکره ادبی و معرفی ۳۵۰۰شاعر پارسیگو است @ehsanname
احساننامه
شعر «خداوند رنگینکمان» از محمود پوروهاب، در کتاب فارسی سوم دبستان. شعری که سکینه الماسی، نماینده کنگان نطق امروزش در مجلس را با آن شروع کرد و باعث خنده لاریجانی شد. خانم الماسی معلم است @ehsanname
توضیحات محمود پوروهاب، شاعر کودک و نوجوان درباره شعرش که دیروز توسط خانم الماسی در مجلس خوانده شد 👇
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950310000785
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13950310000785
بعد از هشت سال، بالاخره سرطان باعث همدلی و مهربانی شد. مدیر شبکه یک سیما، امروز به ایلنا گفته است: «ماه رمضان امسال احتمالا صدای ربنای استاد شجریان هنگام افطار از تلویزیون پخش میشود.» @ehsanname
کتاب «دسرهای سمیرا جنتدوست»، برای دومین سال پیاپی، جایزه معتبر گورمند برای بهترین کتابهای آشپزی را نصیب این سرآشپز تبریزی کرد @ehsanname
طومار ۱۵متری که شیخ بهایی در آن نقشه زایندهرود را کشیده و نحوه تقسیم حقابه آن را مشخص کرده است؛ یکی از مهمترین اسناد موجود در کتابخانه ملی @ehsanname
قرار است دو هفته بعد در حراج کریستی نیویورک، یکی از ۲۲ نسخه موجود از چاپ اول «آلیس در سرزمین عجایب» (۱۸۶۵) با قیمت پایه دو میلیون دلار فروخته شود @ehsanname
صدا همون صداست
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
گفته بود آن خانم شاعر «تنها صداست که میماند» و حالا کجاست ببینید که حتی همین یک مورد هم وضعیتش مشخص نیست و هر روز، هر روز روایت جدیدی درباره نحوه استفاده از یک اثر صوتی میشنویم. اول رییس محترم شبکه یک سیما با خبرگزاری ایلنا مصاحبه میکند و میگوید که: «هفته گذشته، در جلسه مدیران سیما با ریاست آقای پورمحمدی صحبتهایی انجام گرفت مبنی بر اینکه که ماه رمضان امسال ربنای استاد شجریان از تلویزیون پخش شود.» بعد ملت سر این خبر، حرف و تحلیل از خودشان ارایه دادند که لابد این مهربانی بعد هشت سال قهر و غضب، به خاطر سرطانی است که خبرش از خود صداوسیما هم پخش شد. بعد که خوب خبر در شهر پیچید، همان مدیر محترم شبکه یک به خبرگزاری صداوسیما میگویند: «خبری را که خبرگزاری ایلنا درباره پخش ربنای شجریان در ایام ماه مبارک رمضان منتشر کردهاند تکذیب میکنم.» خب واقعا ماجرا از چه قرار است؟ اگر شورای مدیران صحبت کردند و مثل ما از این آوای قرآنی و خاطره رمضانی خوششان میآمده، خب چرا انکارش میکنند؟ اگر هم ترس ملاحظه این و آن و رعایت همه جوانب را دارند، خب چرا همچین تصمیمی میگیرند؟ و اصلا اینهمه بحث بیهوده درباره یک قطعه صوتی سرِ چیست؟ هشت سال است که پخش آوای «ربنا» ممنوع شده، اما هنوز هم درباره این اثر حرف زده میشود. آن یکی دو سال اول که خود سریالهای تلویزیونی هم برای فضاسازی، در کنار تصویر سفره افطار از همین صدا استفاده میکردند و بعد هم انواع تلاشها را برای تولید اثری که هرچه بیشتر به «ربنا»ی شجریان شبیه باشد به کار بردند. خب، همه اینها نشان میدهد که این صوت و صدای خاص، کیفیتی دارد فراتر از اشخاص. نوای «ربنا»، به خاطر دعاهای قرآنی و مفهوم والایش، تبدیل شده است به یک خاطره جمعی مشترک بین ملت ما که همه ما را به یاد ایام ماه مبارک و سفره پربرکت افطار میاندازد و جمع شدن همه فامیل و آشناها حول محور دعا و عبادت را یادآوری میکند. خیلی بدیهی است که وقتی یک اثر به نوستالژی و خاطره جمعی تبدیل میشود، دیگر باید منفک از پدیدآورندهشان ارزیابی بشوند و اگر هم با خواننده «ربنا» مشکل و موردی هست، این قضیه چه ربطی به خود آوای «ربنا» دارد؟ این نیایش عزیز به این دلیل اینقدر دوستداشتنی شده که یک ملت آن را در گذشتهها پسندیدهاند. هشت سال ممنوعیت پخشش هم چیزی را در این پسند و سلیقه ملی تغییر نداد. حالا این تایید و تکذیبها قرار است چکار بکند؟
یادداشت در شماره ۱۰۴ هفتهنامه «تماشاگران امروز»