احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
Channel created
صد سال به این سالها
احسان رضایی
@ehsanname
حال همه اهالی ادبیات و کتاب، از خبر درگذشت قاسم هاشمی‌نژاد گرفته است. مردی که اگرچه تا وقتی هم که بود، گوشه گیر و منزوی و دور از اجتماع خشمگین بود، اما هر از چند وقتی با یک کتاب تازه به میان ما می‌آمد و همه‌مان را با دقت نظر و قوت قلمش شگفت‌زده می‌کرد و واقعا هم جای شگفتی داشت که چطور این آدم درویش مسلک که مدام در اقیانوس ادبیات عرفانی غوطه‌ور بود، بهترین رمان پلیسی فارسی (فیل در تاریکی) را نوشته و رمان مهم چندلر (خوابِ گران) را به فارسی ترجمه کرده است و ... اول می‌خواستم درباره همین مرد حرف بزنم و ستون این هفته را به کتابهای او اختصاص بدهم، ولی بعد دیدم حیف است اولین سلام سال را غمگین خدمتتان ادا کنم. اینها را اجازه بدهید بگذارم برای دفعات بعدی و یکبار دیگر تلاشم را بکنم تا کمی شادتر بنویسم. بخصوص که امسال بهار، حسابی پرفروغ شروع کرده است با این‌همه بارندگی و برکت که به قول سعدی، «تو گر به وجد نیایی شگفت جانوری/ ازین هوا که درخت آمده‌ست در جولان». اما جز اینها، بهار امسال یک ویژگی دیگر هم داشت: اینکه یکی از فرهنگی‌ترین بهارهای این خاک را شاهد بودیم. هم کتابفروشی‌ها، به واسطه طرح عیدانه کتاب، غلغله بودند و هم سینماها، 24ساعته در کار نمایش فیلم و رکوردشکنی. فقط خودتان عدد و رقم‌ها را داشته باشید: طبق اعلام خانه کتاب، از 15 اسفند ماضی تا 15 فروردین جاری، در 327 فروشگاهی که طرح عیدانه کتاب اجرا می‌شد، 4 میلیارد و 375 میلیون تومان کتاب فروش رفته است، یک قلم تخفیفی که وزارت ارشاد تقبل کرده، شده است 875 میلیون تومان و ملت 286هزار و 744 جلد کتاب خریده‌اند. آمار فروش سینما که از این هم بیشتر است و فروش اکران نوروزی 7 فيلم روی پرده، از 16 میلیارد و 420 میلیون تومان هم گذشت. و تازه اگر کتاب، تخفیف هم داشته، در مورد سینما که دیگر تخفیفی در کار نبود و با این حال، سانس‌های 2 و نیم نصفه شب، جای سوزن‌انداز نداشت. خب ماجرا چیست؟ چی شد که جماعت در کنار همه آداب و سنن نوروزی، به سمت کتابفروشی و سینما هم هجوم بردند؟ آیا 20هزار تومان عیدانه کتاب، چنین تاثیری داشت؟ گمان نمی‌کنم. نشانش هم همان یک‌کلام بودن قیمت بلیت سینما. به گمانم، آن اعلام 20هزار تومان یا اکران نیمه‌شب، حکم تلنگری را داشته تا مثل کاتالیزور، واکنش‌ها را تشدید کند و ملت شروع کنند به حرف زدن و پست گذاشتن و خبر دادن به همدیگر که چه نشسته‌ای؟ فلان‌جا تخخفیف می‌دهد یا سانس خاص دارد و بعد، همین خبر و اطلاع و تبادل نظر، قطره قطره جمع شده است و شده است همان موجی که تا به حال در هیچ عیدی سابقه نداشته است. همچین عیدی، تبریک گفتن ندارد؟ پس دوباره شروع می‌کنم: سلام، سال نو مبارک، صد سال به این سالها.

یادداشت منتشر شده در شماره 547 هفته نامه «همشهری جوان»
عاشقانه‌های #دربی❤️💙
@ehsanname
لبانت سرخِ سرخ است و دو چشمت آبیِ آبی
سرت دعواست بین عقل و عشق، ای چهره‌ات دِربی!
#احسان_پرسا

لطف کن لب‌های خود را بیش از این قرمز نکن
رحم کن بر این دل ویران استقلالی‌ام …
#کنعان_محمدی

باز شهرآوردِ بینِ نه و آری گفتنت
بازی لب‌های قرمز، چشمِ آبی، خب که چه؟
#شهراد_میدری

روسری آبی به سرکردی و رژ قرمز زدی
لعنتی من علم غیبم کو؟ کدامین تیم را ... ؟!
#حسین_مرادی

گونه‌هایت قرمز و آن چشم‌هایت آبی است
صورتت آزادیِ این جمعـه‌های دربی است
#عقیل_پورجمالی

امروز مساوی شده این دربیِ نمناک
خون است دل سرخم و تر آبیِ چشمم …
#باربد_بهرامی

شال آبی روی سر، با رژ قرمز بر لبت،
مثل دربی نازنین، امشب مساوی کرده‌ای
#حسن_جهانی

خسته‌ام بس که دلم را به دری بسته زدم
لعنتی! عشق تو دروازه‌ی عابدزاده است!
#علی_صفری

شعرها از کانال تلگرامی تک‌بیت @tbeyt
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
از اسناد مهم تاریخ معاصر @ehsanname
ما کور نیستیم، پروفسور
احسان رضایی
@ehsanname
نه سال پیش و در همین مجله (در شماره 72) یادداشتی نوشتم و در آن از برانکو که آن موقع سرمربی تیم ملی فوتبال بود، انتقاد کردم که چرا تیمش این‌قدر محتاط بازی می‌کند و شور و هیجان ندارد و سرد است بازی‌اش. این روزها که برانکو و تیمش، بیشترین ضربه‌های ممکن –و چه بسا ناممکن، قبل از شروع این لیگ- را از داوری خورده‌اند، دیدم اخلاقی‌اش این است که در همین مجله بنویسم که برانکو ایوانکوویچ، این بار تیمی ساخته که هیچ‌کدام از آن عیب و ایرادهایی را که گفتم ندارد. پرسپولیس برانکو، هم جسور است و هجومی بازی می‌کند، هم هیجان‌انگیزترین بازی‌های این فصل را به نمایش گذاشته و هم پرشور و احساساتی است. عجیب اینکه آن نوبت، برانکو در تیمش هیچ مشکل و معضل بخصوصی نداشت و این بار، با تمام بلاهایی که می‌شده، یکباره مواجه شده است: تعویض مدیرعامل، نداشتن اسپانسر، عدم موفقیت کامل در نقل و انتقالات، محرومیت و مصدومیت مکرر بازیکنان، اشتباه‌های داوری تاثیرگذار که همه‌شان هم علیه تیم بوده‌اند، ... و از همه بدتر، از دست دادن ناگهانی کاپیتان و رهبر تیم. هر کدام از این مشکلات، می‌توانست برای از هم پاشیدن هر تیمی کافی باشد. یادم هست بعد از درگذشت هادی نوروزی، سایت ورزش3 سراغ چند روانشناس رفته بود و آنها گفته بودند این خلا عاطفی می‌تواند ضربه‌های شدیدی به پرسپولیس بزند. اما برانکو با هوشمندی، از همین عامل هم برای احیای تیمش استفاده کرد و به شاگردانش آموخته که باید برای شادی روح کاپیتان بجنگند. او در تمام این مدت بر سر اصولش ایستادگی کرد، تمرین‌هایش را به صورت علمی دنبال کرد، برای هر بازی یک نقشه جدید طراحی کرد و در عین حال همبستگی تیمی را در حد اعلا تقویت کرد. طوری که در تصویرها دیدیم که جری بنگستون در سر تمرین تیم ملی کشورش، با پیراهن پرسپولیس ظاهر می‌شود. اعتراف می‌کنم که سالهاست پرسپولیسی به این زیبایی و شادابی و برازندگی ندیده بودم. آقای برانکو، داورها حق تیمت را پایمال می‌کنند؟ سرت سلامت باشد، ما هوادارها حق تو را در ساختن یکی از بهترین تیم‌های تاریخ لیگ برتر، انکار نمی‌کنیم و ممنونت هستیم. متشکر، آقای پروفسور.

یادداشت منتشر شده در شماره 529 «همشهری جوان»
از عجایب بازار نشر ما، چاپ کتابهای 20 و 30 نسخه ای است، آن هم از نویسندگان معروف و برجسته
@ehsanname
تکرار تاریخ بعد از 45 سال و پایان افسانه چهار @ehsanname
متنی که عتیق رحیمی، درباره ترجمه آثار فارسی‌اش از روی ترجمه انگلیسی آنها در ایسنا منتشر کرده، چقدر غم‌انگیز است: «من هم از این تمدنم، از این زبان فرهنگی و از این فرهنگ زبانی» @ehsanname
25 فروردین، روز بزرگداشت عطار @ehsanname
قدر من، همین است
احسان رضایی
@ehsanname
خیام و عطار نزدیک هم هستند. بین آرامگاه‌هایشان فقط یک بلوار سرسبز است که از بین مزارع گندم می‌گذرد. پیاده هم می‌شود رفت. اما معمولا مسافران از کالسکه‌های تک‌اسبی استفاده می‌کنند که پانصد تومان کرایه می‌گیرند. باغ آرامگاه عطار، سبز و فیروزه‌ای است. گنبد کوچک آرامگاه، از همان جلوی باغ، پیداست. یک دکة کتابفروشی کوچک، قبر کمال‌الملک و یک حوض را باید رد کرد تا به آرامگاه رسید. آرامگاه یک اتاق هشت‌ضلعی است که در بالا به گنبد ختم می شود. انگار که این هشت ضلع دارند به وحدت و یگانگی می‌رسند؛ شبیه چیزی که خود عطار آموزش می‌داد. قبر عطار همان وسط اتاق زیر مرکز گنبد است. می‌گویند اینجا درست همان جایی است که عطار به دست سرباز مغول کشته شد و به خاک افتاد.
درباره عطار (مثل تمام بزرگان) افسانه‌ها و داستان‌های زیادی وجود دارد که هرچند بیشترشان را محققان نادرست می دانند، ولی به هر حال تصویر عطار در ذهن عامه مردم را همین قصه‌ها می‌سازند. مثلا درباره علت روی آوردن عطار به عالم عرفان، می‌گویند که روزی درویشی سراغ داروخانه (عطاری) او رفت و چیزی خواست. عطار به او محل نگذاشت. درویش گفت: مرد، آخر تو [با این خسّت] چطور خواهی مُرد؟ عطار هم جواب داد: همان‌طور که تو می‌میری. درویش گفت: اگر می‌توانی، مثل من بمیر. و همان‌جا کفشش را گذاشت زیر سرش و دراز کشید و مرد. حالا هر چقدر هم که استادان بگویند این داستان درست نیست و عطار از بچگی و از طریق پدرش با عوالم عرفان آشنایی داشته است، باز هم نمی‌توان انکار کرد که تصویر آن عارف بزرگی که در ذهن همه ماست، نیاز به چنین شروع تکان‌دهنده‌ای هم دارد.
بزرگی و عظمت عطار در روحیۀ معلمی اوست. عطار بیشتر از تمام عرفای قبل از خودش، در انتقال آموزه‌ها و مفاهیم عرفانی به مردم عادی کوشید. عرفای قبلی و حتی بعدی، می‌گفتند مفاهیم والا و الهی را نباید در دسترس عموم و کسانی که ارزش آن را نمی‌فهمند، گذاشت. اما عطار معتقد بود که همه می‌توانند این مفاهیم را درک کنند و فقط باید این آموزه‌ها را درست و کامل منتقل کرد.
کار دیگری که عطار کرد، این بود که شعر را از دربار شاهان به میان مردم آورد. پیش از عطار اغلب شخصیت‌های شعر فارسی، یا شاهان و شاهزادگان مورد مدح بودند و یا قهرمانان حماسه ملی و داستان های مذهبی. اما عطار، مردم عادی را به شعرش راه داد. تمام عمر عطار در میان همین مردم گذشت. او راه می‌رفت و درس توحید می داد. می‌گویند آخرین درس عطار، درسی بود که در هنگام مرگش داد. وقتی که نیشابور به چنگ مغولان افتاد، سربازی عطار را به اسارت گرفت تا اهالی شهر برای آزادی شیخشان به او پول بدهند. اما هر کس که پول می‌آورد، عطار به سرباز می‌گفت: ارزش من بیش از اینهاست، مرا به کم نفروش. تا این‌که مردی آمد که تمام دارایی‌اش را که یک کیسه کاه بود، با خود آورده بود. عطار خندید و گفت: بله، قیمت من همین قدر است. سرباز مغول که راز درس عطار را نگرفته بود، عصبانی شد و عطار را کشت و عارف بزرگ نیشابوری، همان جایی به خاک افتاد که حالا آرامگاه‌اش است.
@ehsanname
یادداشت منتشره در شماره 62 هفته نامه «همشهری جوان»
رباعی برای ۴تایی‌ها 😄
@ehsanname

دیدیم به چشم خویش افسردنتان
چون باغچه‌ی بنفشه پژمردنتان

آغاز دو نیمه چارقل خواندنتان
پایان دو نیمه چار گل خوردنتان...!

#سعید_بیابانکی
شیطنت‌های دانشجویی در قدیمی‌ترین نشریه دانشجویی دانشگاه تهران. بریده‌ای از «آئین دانشجویان»، شماره 4، تیر 1324 @ehsanname
این داستانم را شب چله سال گذشته، برای کانال دوست داشتنی داستان شب @Dastaneshab خوانده بودم، عجالتا همین را گوش بدهید 👇
سندی از تاریخ دانشگاه، معرفی این کتاب را در پست بعدی بخوانید @ehsanname