نمونهای از گزارشهای قدیمی در بررسی موضوع کتابخوانی در جامعه ایران، مجله «زن روز» خرداد ۱۳۵۲ @ehsanname
برگی از دفتر یادداشتهای شخصی ملاصدرا، فیلسوف بزرگ، که در آن اشعاری از «منطق الطیر» عطار را نوشته است. این نسخه خطی گرانبها در کتابخانه ملی و به شماره ۱۹۱۶۴ نگهداری میشود @ehsanname
«دیروقت بود. خورشید به نوک کوههای مغرب نزدیک میشد، اما از حسنک خبری نبود...» خالق حسنک و شخصیتهای دیگر آشنای کودکی ما، پرویز کلانتری نقاش، بر اثر عوارض سکته زمستان۹۳، درگذشت @ehsanname
درس «چوپان دروغگو»، یکی از بهترین طراحیهای مرحوم پرویز کلانتری، درسی که خیلیها یاد نگرفتند @ehsanname
پنج تصویر از انتظار
اندیشه مهدویت و انتظار کشیدن برای رسیدن امام آخرین که به ظلم و ستم پایان بدهد، همواره یکی از اندیشههای اصلی شیعیان و حتی اهل تسنن بوده است. انتظاری که در مواقع بروز بلاهای بزرگ تشدید هم میشده. این انتظار که باعث ایجاد انگیزه برای از سر گذراندن این گذرگاههای سخت تاریخی بوده، نمونههای متعدد و متنوعی دارد. پنج روایت از انتظار ایرانیان در روزگار بعد از حمله مغول را بخوانید: 👇
@ehsanname
✅ یاقوت حموی، جغرافیدان معروف قرن هفتم هجری، در توضیحاتش راجع به شهر کاشان مینویسد که در سالهای تسلط مغولان بر ایران، مردم شهر کاشان، هرروز هنگام سپیدهدم، از دروازه خارج می شدند و اسب زینکردهای را همراه میبردند، تا حضرت(عج) در صورت ظهور بر آن اسب سوار شوند. «عدهای از علویان ساکن کاشان منتظرند که صبح فردا قائم آنان ظهور کند و در هر طلوع، مسلح، سوار بر اسب، به خارج از شهر میروند و متاسف برمیگردند.» (به نقل از: سیمای کاشان در معجم البلدان یاقوت حموی، عبدالرحیم قنوات، ص ۱۷۳)
@ehsanname
✅ زکریای قزوینی، صاحب «عجایبنامه»، در تالیف جغرافیایی خود یعنی «آثار البلاد و اخبار العباد» آورده که شیعیان کاشان هر صبح جمعه «انتظار میبرند ظهور قائم را بر خود و به محضِ انتظار، قانع نیستند بلکه همه سوار میشوند و شمشیرها را به گردنها حمایل میسازند و جمیع اسلحه با خود میگیرند و برمیآیند از مساکن خود به بیرون شهر، به قصد استقبال امام، گویا قاصدی به آنها رسیده و خبر به قدوم و ظهور امام داده و چون آفتاب غروب مینماید، برمیگردند مأیوس و متأسف و میگویند امروز نیز امام ظهور نفرمود.» (آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح سیدمحمد شاهمرادی، ص ۲۱۵ – همان، ترجمه میرهاشم محدث، ص ۴۵۶)
@ehsanname
✅ درزمان دولت سربداران نظیر همین برنامه در شهر سبزوار معمول بوده است و امیرانِ سربدار، آماده نگه داشتن اسبی برای آن حضرت به صورت شبانهروزی و در تمام ایام هفته را از وظایف خود میدانستند. این مطلب را هم تاریخ «حبیب السیر» آورده (جلد ۳ صفحه ۳۶۶) و هم تاریخ «روضة الصفا» (جلد ۵ صفحه ۶۲۴). عبارت میرخواند در «روضة الصفا» چنین است: «هر بامداد و شب، به انتظار صاحب الزمان(عج) اسب کشیدندی.»
@ehsanname
✅ ابنبطوطه در سفرنامه معروفش، در وصف شهر حلّه آورده است: «در نزدیکی بازار بزرگ شهر، مسجدی قرار دارد که بر درِ آن پردۀ حریری آویزان است و آنجا را مشهد صاحب الزمان میخوانند. شبها پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشیرهای آخته، پیش امیر شهر میروند و از او اسبی یا استری زینکرده میگیرند و به سوی مشهد صاحب الزمان روانه میشوند. پیشاپیش این چارپا طبل و شیپور و بوق زده میشود و از آن صد تن، نیمی در جلو حیوان و نیمی دیگر در دنبال آن راه میافتند و سایر مردم در طرفین این دسته حرکت میکنند و چون به مشهد صاحب الزمان میرسند در برابر در ایستاده، آواز میدهند که: بسم الله، ای صاحب الزمان، بسم الله! بیرون آی که تباهی روی زمین را فراگرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است که برآیی تا خدا به وسیلۀ تو حق را از باطل جدا کند... و به همین ترتیب به نواختن بوق و شیپور و طبل ادامه میدهند تا نماز مغرب فرا رسد. مردم حلّه معتقدند که پسر امام حسن عسکری(ع) وارد این مسجد شده و در آنجا غیبت کرده و از همانجا ظهور خواهد کرد.» (سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، جلد اول، ص ۲۷۲)
@ehsanname
✅ در یکی از رسالات فرقه حروفیه با عنوان «محرمنامه» که سال ۸۳۱قمری به لهجه استرآبادی نوشته شده، آمده است که امام زمان(عج) خواهد آمد و «به نیروی شمشیر، ظلم را که تجاوز بعضی به بعضی دیگر است ریشهکن خواهد نمود» و به قوانین ظالمانه مغول و «یاسا»ی چنگیز پایان خواهد داد. (به نقل از: نهضت سربداران خراسان، ایلیا پطروشفسکی، ترجمه کریم کشاورز، ص ۱۵)
اندیشه مهدویت و انتظار کشیدن برای رسیدن امام آخرین که به ظلم و ستم پایان بدهد، همواره یکی از اندیشههای اصلی شیعیان و حتی اهل تسنن بوده است. انتظاری که در مواقع بروز بلاهای بزرگ تشدید هم میشده. این انتظار که باعث ایجاد انگیزه برای از سر گذراندن این گذرگاههای سخت تاریخی بوده، نمونههای متعدد و متنوعی دارد. پنج روایت از انتظار ایرانیان در روزگار بعد از حمله مغول را بخوانید: 👇
@ehsanname
✅ یاقوت حموی، جغرافیدان معروف قرن هفتم هجری، در توضیحاتش راجع به شهر کاشان مینویسد که در سالهای تسلط مغولان بر ایران، مردم شهر کاشان، هرروز هنگام سپیدهدم، از دروازه خارج می شدند و اسب زینکردهای را همراه میبردند، تا حضرت(عج) در صورت ظهور بر آن اسب سوار شوند. «عدهای از علویان ساکن کاشان منتظرند که صبح فردا قائم آنان ظهور کند و در هر طلوع، مسلح، سوار بر اسب، به خارج از شهر میروند و متاسف برمیگردند.» (به نقل از: سیمای کاشان در معجم البلدان یاقوت حموی، عبدالرحیم قنوات، ص ۱۷۳)
@ehsanname
✅ زکریای قزوینی، صاحب «عجایبنامه»، در تالیف جغرافیایی خود یعنی «آثار البلاد و اخبار العباد» آورده که شیعیان کاشان هر صبح جمعه «انتظار میبرند ظهور قائم را بر خود و به محضِ انتظار، قانع نیستند بلکه همه سوار میشوند و شمشیرها را به گردنها حمایل میسازند و جمیع اسلحه با خود میگیرند و برمیآیند از مساکن خود به بیرون شهر، به قصد استقبال امام، گویا قاصدی به آنها رسیده و خبر به قدوم و ظهور امام داده و چون آفتاب غروب مینماید، برمیگردند مأیوس و متأسف و میگویند امروز نیز امام ظهور نفرمود.» (آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح سیدمحمد شاهمرادی، ص ۲۱۵ – همان، ترجمه میرهاشم محدث، ص ۴۵۶)
@ehsanname
✅ درزمان دولت سربداران نظیر همین برنامه در شهر سبزوار معمول بوده است و امیرانِ سربدار، آماده نگه داشتن اسبی برای آن حضرت به صورت شبانهروزی و در تمام ایام هفته را از وظایف خود میدانستند. این مطلب را هم تاریخ «حبیب السیر» آورده (جلد ۳ صفحه ۳۶۶) و هم تاریخ «روضة الصفا» (جلد ۵ صفحه ۶۲۴). عبارت میرخواند در «روضة الصفا» چنین است: «هر بامداد و شب، به انتظار صاحب الزمان(عج) اسب کشیدندی.»
@ehsanname
✅ ابنبطوطه در سفرنامه معروفش، در وصف شهر حلّه آورده است: «در نزدیکی بازار بزرگ شهر، مسجدی قرار دارد که بر درِ آن پردۀ حریری آویزان است و آنجا را مشهد صاحب الزمان میخوانند. شبها پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشیرهای آخته، پیش امیر شهر میروند و از او اسبی یا استری زینکرده میگیرند و به سوی مشهد صاحب الزمان روانه میشوند. پیشاپیش این چارپا طبل و شیپور و بوق زده میشود و از آن صد تن، نیمی در جلو حیوان و نیمی دیگر در دنبال آن راه میافتند و سایر مردم در طرفین این دسته حرکت میکنند و چون به مشهد صاحب الزمان میرسند در برابر در ایستاده، آواز میدهند که: بسم الله، ای صاحب الزمان، بسم الله! بیرون آی که تباهی روی زمین را فراگرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است که برآیی تا خدا به وسیلۀ تو حق را از باطل جدا کند... و به همین ترتیب به نواختن بوق و شیپور و طبل ادامه میدهند تا نماز مغرب فرا رسد. مردم حلّه معتقدند که پسر امام حسن عسکری(ع) وارد این مسجد شده و در آنجا غیبت کرده و از همانجا ظهور خواهد کرد.» (سفرنامه ابنبطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، جلد اول، ص ۲۷۲)
@ehsanname
✅ در یکی از رسالات فرقه حروفیه با عنوان «محرمنامه» که سال ۸۳۱قمری به لهجه استرآبادی نوشته شده، آمده است که امام زمان(عج) خواهد آمد و «به نیروی شمشیر، ظلم را که تجاوز بعضی به بعضی دیگر است ریشهکن خواهد نمود» و به قوانین ظالمانه مغول و «یاسا»ی چنگیز پایان خواهد داد. (به نقل از: نهضت سربداران خراسان، ایلیا پطروشفسکی، ترجمه کریم کشاورز، ص ۱۵)
اصغر فرهادی برای فیلمنامه «فروشنده» برنده جایزه بهترین سناریو از شصتونهمین جشنواره فیلم کن شد. تعدادی از فیلمنامههای فرهادی قبلا منتشر شده است، دیگر وقتش است این کتاب را بخوانیم @ehsanname
این طرح جلد یک کتاب درسی ریاضی است، که آدمهای داخلش هم کتابی دقیقا با همین جلد دستشان دارند، فضایی شبیه فیلم Inception. حالا هافینگتونپست خبر از جنجالی شدن این طرح بین کارابران توئیتر داده @ehsanname
تصویری از شماره ۵۰ مجله «روزهای زندگی بچهها» که در آن چوپان، سگ گله را به خاطر همدستی با گرگ اعدام میکند، باعث اعتراض طرفداران حقوق حیوانات و روانشناسان کودک شده است @ehsanname
انتشارات نار کوچِک ترکیه در سایت اینترنتی خود نوشته حق انتشار ترجمه ترکی آثار صمد بهرنگی را از سینا بهرنگی، برادرزاده صمد خریده است @ehsanname
استیون کینگ و ۶۰۰ نویسنده آمریکایی علیه دونالد ترامپ کمپین تشکیل دادند. این نویسندگان در نامه سرگشادهای خطاب به مردم آمریکا در سایت معروف Literary Hub به نامزدی ترامپ برای ریاستجمهوری آمریکا اعتراض کردهاند و نوشتهاند «تاریخ دیکتاتوری، تاریخ دستکاری و تقسیم، عوامفریبی و دروغ است». این نامه روز سهشنبه با ۴۵۰ امضا روی سایت قرار گرفته بود که ظرف یک روز ۱۵۰ امضای جدید به آن اضافه شد.
البته بیشتر این فهرست در ایران ناشناخته هستند و جز استیون کینگ، جنایینویس معروف، از این لیست فقط توبیاس وولف، دنیل هندلر (با اسم مستعار لمونی اسکیت در سری «ماجراهای بچههای بدشانس»)، لیدیا دیویس، جنیفر ایگان و دیو ایگرز هستند که کتابی از آنها به فارسی ترجمه شده است.
@ehsanname
استیون کینگ، از منتقدان جدی دونالد ترامپ است و ماه پیش گفته بود که به جریان رای آوردن هیلاری کلینتون کمک خواهد کرد. او چهار بار علیه ترامپ نوشته است، از جمله در دسامبر ۲۰۱۵ او را کایوت (گرگ بومی آمریکای شمالی) خواند، در آگوست ۲۰۱۵ این شعار را به کمپین تبلیغاتی ترامپ پیشنهاد کرد: «اگه سفیدپوستی، حق با تو است! اگه هر رنگ دیگری هستی، من بهت اعتماد ندارم!» و پریروز هم او را «بیشعوری بدون هیچ اطلاع از سیاست خارجی» لقب داد. به قول ستوننویس دیلی تلگراف، استیون کینگ تعدادی از مخوفترین چهرههای ادبیات مدرن را خلق کرده و چیزهایی درباره هیولاها میداند، برای همین است که چشمانداز ریاستجمهوری ترامپ او را وادار به واکنش کرده است.
@ehsanname
متن نامه نویسندگان آمریکایی علیه ترامپ و امضاهایشان را در لینک زیر ببینید 👇
http://lithub.com/an-open-letter-to-the-american-people/
البته بیشتر این فهرست در ایران ناشناخته هستند و جز استیون کینگ، جنایینویس معروف، از این لیست فقط توبیاس وولف، دنیل هندلر (با اسم مستعار لمونی اسکیت در سری «ماجراهای بچههای بدشانس»)، لیدیا دیویس، جنیفر ایگان و دیو ایگرز هستند که کتابی از آنها به فارسی ترجمه شده است.
@ehsanname
استیون کینگ، از منتقدان جدی دونالد ترامپ است و ماه پیش گفته بود که به جریان رای آوردن هیلاری کلینتون کمک خواهد کرد. او چهار بار علیه ترامپ نوشته است، از جمله در دسامبر ۲۰۱۵ او را کایوت (گرگ بومی آمریکای شمالی) خواند، در آگوست ۲۰۱۵ این شعار را به کمپین تبلیغاتی ترامپ پیشنهاد کرد: «اگه سفیدپوستی، حق با تو است! اگه هر رنگ دیگری هستی، من بهت اعتماد ندارم!» و پریروز هم او را «بیشعوری بدون هیچ اطلاع از سیاست خارجی» لقب داد. به قول ستوننویس دیلی تلگراف، استیون کینگ تعدادی از مخوفترین چهرههای ادبیات مدرن را خلق کرده و چیزهایی درباره هیولاها میداند، برای همین است که چشمانداز ریاستجمهوری ترامپ او را وادار به واکنش کرده است.
@ehsanname
متن نامه نویسندگان آمریکایی علیه ترامپ و امضاهایشان را در لینک زیر ببینید 👇
http://lithub.com/an-open-letter-to-the-american-people/
Literary Hub
An Open Letter to the American People
AN OPEN LETTER TO THE AMERICAN PEOPLE Because, as writers, we are particularly aware of the many ways that language can be abused in the name of power; Because we believe that any democracy worthy …
یادداشتهای کاپولا درحاشیه رمان «پدرخوانده» ماریو پوزو. اینجا مایکل کورلئونه، سولونزو و سروان مککلاسکی را در یک رستوران میکشد. قرار است کتاب حواشی کاپولا بر «پدرخوانده» در نوامبر منتشر شود @ehsanname
پله پله تا ملاقات طلا
احسان رضایی
@ehsanname
خبر جایزه بردن شهاب حسینی و اصغر فرهادی، حال همه ما را خوب کرد. از گعدههای دوستانه تا بحثهای توی تاکسی، از ستونهای روزنامهها تا پستهای فضای مجازی، برای چند روز همه چیز درباره همین یک موضوع بود و نشان داد که این جوایز چطور به دل ملت نشسته و به تنشان گوشت شده. حالا خود موضوع و فیلم «فروشنده» به کنار، لابلای این حرفها و شوخیها، یک نکته ریز هم بود که اگر اجازه بدهید بدم نمیآید کمی دربارهاش گپ بزنیم. آن هم ارجاعی بود که بعضی از خوشحافظهها به اولین ظهور و بروز شهاب حسینی، یعنی اجرای برنامه تلویزیونی «اکسیژن» میدادند، برنامهای که در دهه فجر سال ۷۷ از برنامه کودک شبکه دو پخش میشد و در آن شهاب حسینی در معیت تعدادی جوان سفیدپوش میایستاد و حرفهای کلیشهای میزد. عرضی که میخواهم بکنم، دقیقا همین است. اینکه برای تماشای آن شهاب حسینی که در جشنواره کن سال ۹۵ درخشید، باید مسیری را که از همان برنامه کودک سال ۷۷ شروع شد پی گرفت و تماشا کرد. مسیری که به یادمان میآورد به قول آن تبلیغ تلویزیونی «موفقیت، اتفاقی نیست». یک سر به ویکیپدیا یا سایت سوره که بزنید و دنبال اسم سید شهابالدین حسینی بگردید، میبینید که کمتر سالی است که حسینی فیلم یا سریالی بازی نکرده باشد. بلکه بعضی از سالها چندتا چندتا کار داشته است. کارهایی که به تدریج بهتر و بهتر شدهاند و از سریال «خانواده محبوب» که کسی حتی یادش هم نمیآید چه بود و چطور بود، به «شهرزاد» پرطرفدار و «فروشنده» تحسینشده رسیدهاند. این، مهمترین نکتهای است که میشود از مرور همین کارنامه فهمید. اینکه شهاب حسینی اگر مثل بعضی ستارگان دیگر، به واسطه چیزهایی غیر از کار و تلاش شخصی وارد سینما شده بود، تب تندش قاعدتا زود هم به عرق مینشست. اما او مسیر رو به رشدش را از دل فعالیت و کار مداوم به دست آورده است. این مداومت و کاری به حواشی نداشتن و تلاش و تلاش و باز هم تلاش، حالا او را به جایی رسانده است که با خاویر باردم و ستارگان جهانی میتواند رقابت کند. درس اصلی جایزه کن امسال، چون نیک بنگری همین است. اینکه استثناهایی مثل علی کریمی و استعداد غریبش، فقط به درد لذت بردن میخورند، اما قاعدههایی مثل علی دایی که با ممارست و پشتکار تا فینال لیگ قهرمانان اروپا هم رفت به کار الگو گرفتن میآیند. شکی اگر دارید، جایزه بهترین بازیگر مرد شهاب حسینی را ببینید. هان ای دل عبرتبین، این جایزۀ کن را آیینه عبرت دان!
یادداشت در شماره ۵۵۴ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
خبر جایزه بردن شهاب حسینی و اصغر فرهادی، حال همه ما را خوب کرد. از گعدههای دوستانه تا بحثهای توی تاکسی، از ستونهای روزنامهها تا پستهای فضای مجازی، برای چند روز همه چیز درباره همین یک موضوع بود و نشان داد که این جوایز چطور به دل ملت نشسته و به تنشان گوشت شده. حالا خود موضوع و فیلم «فروشنده» به کنار، لابلای این حرفها و شوخیها، یک نکته ریز هم بود که اگر اجازه بدهید بدم نمیآید کمی دربارهاش گپ بزنیم. آن هم ارجاعی بود که بعضی از خوشحافظهها به اولین ظهور و بروز شهاب حسینی، یعنی اجرای برنامه تلویزیونی «اکسیژن» میدادند، برنامهای که در دهه فجر سال ۷۷ از برنامه کودک شبکه دو پخش میشد و در آن شهاب حسینی در معیت تعدادی جوان سفیدپوش میایستاد و حرفهای کلیشهای میزد. عرضی که میخواهم بکنم، دقیقا همین است. اینکه برای تماشای آن شهاب حسینی که در جشنواره کن سال ۹۵ درخشید، باید مسیری را که از همان برنامه کودک سال ۷۷ شروع شد پی گرفت و تماشا کرد. مسیری که به یادمان میآورد به قول آن تبلیغ تلویزیونی «موفقیت، اتفاقی نیست». یک سر به ویکیپدیا یا سایت سوره که بزنید و دنبال اسم سید شهابالدین حسینی بگردید، میبینید که کمتر سالی است که حسینی فیلم یا سریالی بازی نکرده باشد. بلکه بعضی از سالها چندتا چندتا کار داشته است. کارهایی که به تدریج بهتر و بهتر شدهاند و از سریال «خانواده محبوب» که کسی حتی یادش هم نمیآید چه بود و چطور بود، به «شهرزاد» پرطرفدار و «فروشنده» تحسینشده رسیدهاند. این، مهمترین نکتهای است که میشود از مرور همین کارنامه فهمید. اینکه شهاب حسینی اگر مثل بعضی ستارگان دیگر، به واسطه چیزهایی غیر از کار و تلاش شخصی وارد سینما شده بود، تب تندش قاعدتا زود هم به عرق مینشست. اما او مسیر رو به رشدش را از دل فعالیت و کار مداوم به دست آورده است. این مداومت و کاری به حواشی نداشتن و تلاش و تلاش و باز هم تلاش، حالا او را به جایی رسانده است که با خاویر باردم و ستارگان جهانی میتواند رقابت کند. درس اصلی جایزه کن امسال، چون نیک بنگری همین است. اینکه استثناهایی مثل علی کریمی و استعداد غریبش، فقط به درد لذت بردن میخورند، اما قاعدههایی مثل علی دایی که با ممارست و پشتکار تا فینال لیگ قهرمانان اروپا هم رفت به کار الگو گرفتن میآیند. شکی اگر دارید، جایزه بهترین بازیگر مرد شهاب حسینی را ببینید. هان ای دل عبرتبین، این جایزۀ کن را آیینه عبرت دان!
یادداشت در شماره ۵۵۴ هفتهنامه «همشهری جوان»
سهراب سپهری، باز هم رکورددار شد. تابلوی بدون عنوان او، لحظاتی پیش در پنجمین حراج تهران ۳میلیارد تومان فروش رفت. رکورد قبلی حراج تهران با ۲میلیارد و ۸۰۰میلیون تومان هم برای آقای شاعر بود @ehsanname
نقاشی بدون عنوان دیگری از سهراب سپهری که سال گذشته در حراج تهران به ۲ میلیارد و ۸۰۰ میلیون تومان فروش رفت. درختهای سهراب در سالهای اخیر طرفدار پیدا کرده است @ehsanname
سرمربیهای منچستر یونایتد چه کتابی میخوانند؟
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
@ehsanname
سال ۲۰۰۶ موزه ملی فوتبال انگلیس در یک نظرسنجی، از مربیان و بازیکنان لیگ برتر، نام کتاب محبوبشان را پرسید. نکته جالب این لیست، حضور دو مربی سالهای بعد منیونایتد (مویس و مورینیو) در کنار سرمربی آن روز تیم سرخپوش، سرآلکس فرگوسنِ بزرگ است. کتابهای مورد علاقه این سه سرمربی تیم مچستر یونایتد از این قرار است:
🔴 آلکس فرگوسن: «جزیره گنج» نوشته رابرت لویی استیونسن
⚽️ دیوید مویس: «مزرعه حیوانات» نوشته جورج اورول
🔴 خوزه مورینیو: کتاب مقدس
در این فهرست، انتخابهای دو منچستر یونایتدی دیگر هم هست. استیو بروس، بازیکن دهه ۱۹۹۰ منیو و سرمربی آن روز بیرمنگام سیتی، کتاب «زندگینامه فرانک سیناترا» (نوشته مارتین اسمیت) را اسم برده و وین رونی، ستاره دهه بعدی شیاطین سرخ، گفته طرفدار سری هری پاتر (نوشته جی. کی. رولینگ) است. اطلاعات بیشتر را در لینک زیر بخوانید 👇
http://news.bbc.co.uk/2/hi/uk_news/england/lancashire/4780826.stm
news.bbc.co.uk
BBC NEWS | England | Lancashire | Soccer bosses reveal book tastes
The literary favourites of football managers such as Sir Alex Ferguson or Jose Mourinho are revealed.
و دیگر هرگز نخندید
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
احسان رضایی
@ehsanname
دربارۀ دانته نوشتهاند قدی متوسط، قامتی خمیده، پوستی تیره، صورتی دراز، پیشانی پرچین، بینی نازک عقابی و چانهای دراز داشت. تصدیق میفرمایید که از آدمی با اینهمه کج و کولگی بهخصوص که اشرافزاده هم باشد، جز شاعر یا فیلسوف چیز دیگری عمل نمیآید.
اسم دانته، فیالواقع دورانته (به معنای پرندۀ نامیرا) بود که خودش بعدها آن را مخفف کرد. دانته این مخففسازی را سر بقیه هم میآورد. مثلاً معشوقهاش، بئاتریس یا به قول ایتالیاییها بئاتریچه را بیچه صدا میزد. داروخانهاش را تبدیل به یک کتابفروشی کوچک کرد. و مهمتر از همه اینکه کل عالم ملکوت را در سه جلد جا کرد.
استاد از بچگی شاعرمسلک بود و در نه سالگی فهمید که برای سوز و گداز بهتر باید عاشق بشود. این بود که در یک مهمانی بئاتریس را که هم همسن خودش بود و هم رنگوارنگتر از بقیه دخترها پوشیده بود هدف گرفت و بعد کلی غزل پرشور و گداز در وصف او سرود. منتها چون بابای دانته جز بدهی ارث دیگری برایش نگذاشته بود، بابای بئاتریس هم او را داد به یک بانکدار. البته دانته هم بعدها با قراردادن بانکدارها و نزولخورها در طبقۀ هفتم جهنمش انتقام گرفت.
بعد از این شکست عشقی مفتضحانه، دانته رفت سراغ درس پزشکی و داروسازی تا بتواند وارد سیاست بشود. منتها چون خیلی تریپ دکتری حال نمیکرد به جای دارو فروختن، داروخانهاش را کرد پاتوق بروبچ شاعر. در همین دوران چند فقره عشق و عاشقی دیگر را هم تجربه کرد که همه به سرنوشت همان اولی دچار شدند. استاد هم برای درآوردن چشم همۀ بیوفایان عالم، رفت یک دختر زشت ولی بچهپولدار گرفت. (در این قسمت از برنامه، بئاتریس هم بعد از دو ازدواج متوالی میمیرد.) 35ساله بود که شد عضو شورای حکومتی فلورانس. از شاهکارهای این شورای حکومتی، تبعید دو یاغی بود که تنها خاصیتش این شد که آن دو نفر سال بعد به فلورانس لشکر کشیدند و دانته و بقیه اعضای شورا را گرفتند تا بابایشان را درآورند. اما چون پدر دانته قبلاً مرده بود، حکومت جدید به تبعیدشان رضایت داد. دانته اول بقیۀ تبعیدیها را به حمله به فلورانس تشویق کرد که جواب نداد. بعد در جریان حملۀ هانری هفتم، پادشاه آلمان، به ایتالیا رفت پیش او و حسابی خودشیرینی کرد. اما هانری هفتم هم بدون هیچ حملهای به فلورانس برگشت ولایت خودشان. دانته هم که دستش از همهجا کوتاه شده بود، به فکر افتاد دنیایش که زار است، لااقل برای آخرتش کاری کند. دشمنی با کلیسا را گذاشت کنار و رفت در صومعهای معتکف شد. منتها از آنجا که ایشان بالاخره هر کاری میکرد، باز شاعر بود، به جای دعا و عبادت، شعر عرفانی سراییدن آغاز کرد و بعد هم چون کار دیگری نداشت «کمدی الهی» را سرود. کمدی الهی سیزده سال وقت گرفت و بعد که معروف شد، یکباره همۀ ولایات، طالب شاعرش شدند، البته جز زادگاهش فلورانس. دانته هم برای همه کلاس گذاشت و خیلی زود مرد تا از ندانستن قدرش در طول زندگی پشیمان بشوند.
ویل دورانت در «تاریخ تمدن» داستان زندگی دانته را اینطوری خلاصه کرده است: «مرد مغرور و تبعیدشدهای که به دوزخ رفت و بازگشت و پس از آن هرگز نخندید.»
@ehsanname
منتشرشده در «همشهری جوان» شماره ۶۹، از مجموعه «چنین کنند متوسطان» که مثل همه طنزهای تاریخی دیگر، تحت تاثیر هنر استاد دریابندری است
«مطالعه باعث آسیب جدی به حماقت میشود.» تابلوی هشداری در کتابخانه دبیرستان مِنونیت (یک فرقه مسیحی)، در شهر ابتوسفوردِ کانادا @ehsanname