احسان‌نامه
7.88K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📸 عکسهای بهمن جلالی از خرمشهر، عکسهایی که یک روز بعد از آزادی شهر گرفته، شاهکار هستند. همین را ببینید، شمایل مولا و تصاویر سه نسل که با آن‌همه تیر و ترکش باقی مانده‌اند. مثل خود خرمشهر @ehsanname
اين جملهها را به خاطر بسپاريد
نكتههايي كمترشنيدهشده دربارهي آزادي خرمشهر/ همیشه کسانی باید دفاع کنند تا شادی مردم خراب نشود
١. جالب است بدانيد سوم خرداد سال ١٣٦١ كه در تمام ايران جشن بزرگ ملي براي آزادي خرمشهر بر پا بود چند كيلومتر آنطرفتر از شهر خرمشهر در نزديكي مرز شلمچه نبرد سنگيني در جريان بود.
ماجرا از اين قرار بود كه ارتش صدام ديوانهوار فشار ميآورد تا دوباره راهي به شهر آزادشدهی خرمشهر پيدا كند. فقط در مرحلهي آخر عمليات كه شهر آزاد شد ايرانيها بيش از ١٠ هزار اسير گرفته بودند كه در حال انتقال آن‏ها به پشت جبهه بودند. تعداد اسيران عراقي بسيار بيشتر از نيروهايي بود كه ايراني‏ها در شهر داشتند، حتي شورش بدون اسلحه ‏ي آن‏ها مي‏توانست ورق جنگ را برگرداند اما خودشان را باخته بودند. حالا اگر ارتش عراق مي‏ توانست دوباره راهي به شهر پيدا كند اوضاع تغيير مي ‏كرد و ممكن بود شهر از دست برود. ايران سوم خرداد و روزهاي پس از آن غرق جشن و سرور بود اما روزهاي سوم، چهارم و پنجم خرداد رزمنده‏ هايي مردانه جنگيدند، شهيد و مجروح شدند تا جشن بزرگ خراب نشود. يكي از ان ها حسين اردستاني بود كه با چرخ دستي در قزوين ميوه مي فروخت و براي عمليات امده بود.
٢. دو موضوع پيروزي خرمشهر را خيلي شيرين كرده بود يكي سختي‏هاي عجيب اين عمليات در مراحل مختلف بود. پيش از عمليات نيروهاي شناسايي آن‏قدر شبانه پياده به منطقه ‏ي دشمن رفته بودند كه پاهايشان تاول زده بود. يك بار سر اين‏كه يك شب استراحت كنند با فرمانده حسن باقري دعوايشان شد اما فرمانده اجازه‏ ي استراحت نداد. مرحله‏ ی اول عمليات نزديك جاده ‏ي اهواز خرمشهر آن‏قدر فشار دشمن زياد بود كه نزديك بود عمليات در مرحله‏ ي اول به شكست كامل تبديل شود اما يك گردان يك‏ به‏ یك شهيد شدند تا جاده‌‏ ي آزاد‏شده را حفظ كردند. فرمانده حسين قوجه ‏اي آن‏قدر آرپي‏جي زده بود كه موج آن، از گوشش خون جاري كرده بود. مرحله ‏ي دوم و سوم هم با سختي ‏هاي فراوان انجام شد. يكي از گردان ‏ها كه نفوذي ‏ها در غذايشان مايع ظرفشويي ريخته بودند، مريض شده بودند. اسهال شديد آب بدنشان را خالي كرده بود آن هم در گرماي داغ خوزستان در آخر ارديبهشت. هوا گرم نبود داغ بود. اما همين گردان هم دست از جنگيدن نكشيدند. در مرحله‏ ی سوم، دشمن به‏ شدت مقاومت مي ‏كرد، ١١ روز با كمترين پيش‏روي طی شد. زمين‏ هاي زيادي آزاد شده بود اما كار شهر خرمشهر گره خورده بود. فرماندهان پيش امام رفتند و گفتند نمي‏ توان شهر را آزاد كرد. آيت ‏الله خميني گفته بود تا توكلتان چقدر باشد. يك بار ديگر شناسايي‏ هاي جديد انجام شد و نيروهاي تازه‏ نفس اضافه شدند. بر اساس شناسايي‏ ها طرح مشتركي به ذهن صياد شيرازي و محسن رضايي رسيد. همان طرح گره كار را باز كرد و شهر آزاد شد.
اين سختي ‏ها شيريني آزادي خرمشهر را زياد مي‏ كرد اما در ١٩ ماهي كه خرمشهر دست ارتش صدام بود دو چيز سخت مردم ايران را آزار مي‏داد يكي شعاري كه روي ديوارهاي شهر نوشته بودند:"آمده‏ ايم تا بمانيم" و ديگري سخنان تحقيرآميز صدام. به اين سخنان توجه كنيد:
زمستان ١٣٥٩، نيروهاي صدام بخش‏هاي زيادي از خاك ايران را در اشغال داشتند اما با مقاومت ایرانی‏ها پیش روی شان متوقف شد. صدام می‏ گفت توقف پيشروي ارتش بعث از روی ضعف نبوده بلکه به این خاطر بوده که او دوست نداشته مردم و ارتش ایران بیش از حد دچار عقده شوند.
از اين جنس صحبت‌‏هاي تحقيرآميز در آن ١٩ ماه زياد بود و صدام مي‏ گفت ايراني‏ ها براي حضور ما در مناطق اشغالي بايد حق و حقوق بپردازند كه خاكشان را نگه داشته ‏ايم. مي‏ گفت ايراني‏ها مدام وعده ‏ي آزادي مناطق اشغالي را مي‏ دهند اما ضعيف‏تر از اين حرف‏ها هستند و ...
سوم خرداد كه خرمشهر آزاد شد، صدام ششم خرداد گفت:"خاك ايران هيچ ارزشي نداشت. نظاميان ما پس از انهدام ماشين نظامي ايران... خاك ايران را ترك كردند و دست به عقب‏ نشيني زدند."
صدام مي ‏گفت اين عقب‏نشيني نوعي پيروزي هم بوده و حالا امام مي‏ توانست با اتكا به قدرت ملت بگويد:" مردیکه عقبش زدند، توی دهنش زدند، بیرونش کردند، می‏گوید ما پیروز شدیم."
اين قدرت و جشن و سرور را مديون سختي ‏هاي آنان هستيم به‏ ويژه آن‏ها كه در موقع جشن سوم خرداد مشغول دفاع از شادي مردم بودند.
https://t.me/jafarshiralinia
Forwarded from شهرستان ادب
امروز، سوم خرداد، سالروز #آزادسازی_خرمشهر است. روز پرافتخار و شکوهمندی در تاریخ ایران، که همه را به شگفتی و شادمانی آورد. روزی که سربازان جوان و بی نام و نشانِ خمینی همۀ دشمنان ایران را مأیوس و همه دوستانِ ایران را امیدوار کردند.
زنده‎یاد #سیمین_بهبهانی از شاعران توانای سرزمینمان نیز از جمله هنرمندانی بود که آن زمان برای تحسین و ثبت این روز پر افتخار، شعری سروده بود. بهبهانی بر پیشانی شعر خود نوشته بود:
«به مدافعان دلیر خونین شهر و به همه شهرهای خونین وطنم»

بنویس! بنویس! بنویس: اسطورۀ پایداری
تاریخ! ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری

بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم هر چه داری

بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی
بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری

بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب می‎خورد
با روز، با هفته، با ماه، بر بام بی‎انتظاری

بنویس: کز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخۀ عاج
با دستبند طلایی، با ناخنانش، نگاری

بنویس: کآنجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود
این چشم‎هایش پر از خاک، آن شیشه‎هایش غباری

بنویس: کآنجا کبوتر، پرواز را خوش نمی‎داشت
از بس که در اوج می‎تاخت رویینه باز شکاری

بنویس: کآن گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بیزار از جفت‎جویی، بی بهره از پخته‎خواری

نستوه! نستوه مردا! این شیر دل، این تکاور
بشکوه! بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری

بنویس از آنان که گفتند: «یا مرگ یا سرفرازی»
مردانه تا مرگ رفتند، بنویس! بنویس! آری

@Shahrestanadab
HJ359-Khoramshahr.pdf
1.1 MB
✍️خرمشهر چطور آزاد شد؟ روایتی از مراحل مختلف عملیات آزادسازی خرمشهر و شکستن بغض یک ملت، به قلم احسان رضایی، از شماره ۳۵۹ «هشمهری جوان» @ehsanname
📖 امیرجلال‌الدین اعلم، مترجم معروف کشورمان که دیروز درگذشت، از کسانی بود که فرانتس کافکا، نویسنده چک را به نسل ما شناساند. جالب است که اولین ترجمه او «سنجش هنر و انديشه كافكا» در ۱۳۵۱ بود @ehsanname
Forwarded from رسول جعفریان
درس سحر ماه رمضان در کتاب سوم ابتدایی سال 1308 شمسی
@jafarian1964
📝 شعر زنده است
احسان رضایی
@ehsanname
گاهی می‌شنویم که در روزگار جدید، شعر کارکردِ رسانه‌ای خود را از دست داده است. ایام انتخابات اخیر و شعرهایی که در فضاهای تبلیغاتی و شبکه‌های مجازی دهان به دهان و دست به دست گشت، نشان می‌دهد که این گزاره صحیح نیست. شعر معمولا برای تقویت نظر و فکر افراد به کار می‌رود و انتظاری نداریم که یک بیت بتواند رای کسی را تغییر دهد. اما واقعیت این است که سایر روشهای تبلیغی هم چنین قدرت اقناع بالایی ندارند و تغییر رای یک نفر، نیاز به استدلال‌های بسیار قوی دارد. به علاوه اینکه شعر در نمادسازی بسیار موفقتر از سایر روشهاست. چنان‌که مصرع «ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم» به تنهایی می‌تواند همه حوادث انتخابات‌های ۷۶ به بعد را در یک جمله بیان کند، یا تصنیف «برادر غرق خونه، برادر نوجوونه، برادر کاکلش آتشفشونه» می‌تواند برای کسی که هیچ چیزی از حوادث سال ۵۷ نمی‌داند هم حسی از آن ایام را تداعی کند. به همین دلیل است که شعر هنوز هم کاربرد دارد و بخصوص در ایام انتخابات هم پایش به میان می‌آید.
گروه اول از شعرهای انتخاباتی، شعارهای ساده هوادارن است که در میتینگها ساخته می‌شود. این شعارها معمولا عمر چندانی ندارند و فقط چندتایی از نمونه‌های بهترش، زبانزد می‌شود. مثل شعار آرزومندانه طرفداران آقای رئیسی در گردهمایی مصلای تهران: «آخر هفته، روحانی رفته» که تیتر یکشِ «وطن امروز» شد یا شعار حامیان خوزستانی آقای روحانی «ما که هوا نداریم، هنوز هوات رو داریم» که تیتر روزنامه «جمهوری اسلامی» هم شد و هر کدام، موضوع تحلیلهایی بودند.
دسته دوم شعارها، اشعار طنز است که معمولا هوادارن هر کاندیدایی برای کاندیدای رقیبشان می‌سازند و اغلب به سمت هجو می‌روند. روش سریع ساخت این اشعار، دستکاری در اشعار معروف و ساختن نقیضه، یا به اصطلاح پارودی است. مثلا بعد از مناظره سوم و استفاده از لغت «لوله» در این مناظره، چند نمونه با دستکاری در اشعار بزرگان ساخته شد: دلم رمیدۀ «لوله»وشی است شورانگیز ... (شعر حافظ) یا: در کارگهِ لوله‌گری رفتم دوش ... (رباعی خیام).
یک گروه دیگر از اشعار انتخاباتی، اشعار جدی‌تر برای مصارف تبلیغی، نظیر ترانه برای ساخت موسیقی است. معروفترین تصنیف انتخاباتی امسال، ترانه «دوباره ایران» بود که حجت اشرف‌زاده برای کمپین آقای روحانی خواند و شعرش را امیر شهرابی گفته بود: «در این بهاران که گل شکفته، که لاله خفته به زیر باران/ در این خموشی که نای خسته، که مِی شکسته ز جور طوفان...» هواداران آقای رئیسی هم با دستکاری مختصری در شعر معروف «یار دبستانی من»، ترانه «یار خراسانی من» را ساخته بودند و در مراسم‌ها می‌خواندند.
و بالاخره نوع چهارم شعرهای انتخاباتی، کشف‌هایی است که توسط هوادران فرهیخته، در اشعار معروف صورت می‌گیرد. در این روش کلمه یا کلماتی که به نامزد مورد نظر اشاره دارد را در این اشعار پیدا کرده، تبدیل به یک شعار سیاسی می‌کنند. مثلا طرفداران آقای رئیسی این مصرع معروف از شعر مقام معظم رهبری را در پوسترهایشان استفاده می‌کردند: «دلبستۀ یاران خراسانی خویشم». افراد فعال برای تشویق تحریمی‌ها به رای دادن، این مصرع از سعدی را پیدا کرده بودند: «رای ما سودی ندارد تا نباشد رای تو». هواداران آقای روحانی از غزلیات مولانا استفاده می‌کردند: «غوغای روحانی نگر، سیلاب طوفانی نگر/ خورشید ربانی نگر، مستان سلامت می‌کنند» یا این بیت که اشاره به مشی سیاسی ایشان دارد: «معتدل است او ... پیش کشیدش». یک شعر معاصر هم بود که به اشتباه به اسم حافظ شهرت پیدا کرد: «بیا که موسم شور و دم غزلخوانی است/ به قول حافظِ ما نوبت گل‌افشانی است/ دوباره پنجره را سمت عشق بگشاییم/ هوای آخر اردیبهشت روحانی است». این شعر البته جز ارجاع مصرع دومش به بیت «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم»، ربطی به خواجه حافظ ندارد و شاعرش هم خانم فاطمه وکیلی، گوینده رادیو شیراز است. با این حال همان راهنمایی غلطِ نظر حافظ درباره انتخابات، باعث شهرت آن شد و فقط در کانال تلگرامی که اولین بار آن را منتشر کرد، ۴میلیون بار دیده شد.

📌از روزنامه «تماشاگران امروز» پنجشنبه ۴ خرداد ۹۶
📚 ترجمه‌های مکرر و همزمان، این قسمت: کتاب خاطرات بنیانگذار شرکت نایک @ehsanname
@gholamrezatarighi
منتشر شده در مجله ی کرگدن
چهار سکانس از یک فیلم منزوی
غلامرضا طریقی

سکانس سوم

حسین منزوی اگر شاعر نمی‌شد می‌توانست یکی از بهترین و بزرگترین مفسرهای ورزشی باشد. اطلاعات ورزشی‌اش حرف نداشت. آنقدر که به راحتی می‌توانست درباره‌ی تاریخ کشتی ایران صحبت کند و بدون درنگ بگوید که در فلان سال و فلان المپیک چه کسانی برای ایران مدال گرفته‌اند. حتی می‌توانست بگوید مثلا در فینال بهمدان وزن نتیجه چند چند شده است. کشتی عشق منزوی بود اما اطلاعات او در دیگر رشته‌های ورزشی هم چندان کمتر نبود. این عشق آنقدر قوی بود که برای دیدن پخش زنده‌ی یک بازی فوتبال او را ساعتها راه ببرد و به جای دلخواهش برساند.
بخشی از علاقه‌ی منزوی، به شکل خواندن مجله‌ها و روزنامه‌های ورزشی بروز پیدا می‌کرد. در سال هفتاد و سه چهار تعداد روزنامه‌های ورزشی مثل این سالها زیاد نبود. فکر می‌کنم فقط "ابرار ورزشی" منتشر می‌شد، یا اگر منتشر می‌شد من آن را ندیده و نخوانده بودم. او ابرار ورزشی را همیشه می‌خواند. از خانه که بیرون می‌آمد سر راه "قهوه‌خانه‌ی سلطانی" از سبزه میدان ابرار ورزشی‌اش را می‌خرید و می‌رفت قهوه‌خانه. می‌نشست روزنامه را می‌خواند و می‌آمد بیرون.
چند وقتی حال و حوصله‌ی قهوه‌خانه نشینی را از دست داده بود. دوست نداشت هر روز از خانه بیرون بیاید. از طرفی دلش می‌خواست هر روز روزنامه‌ی ورزشی‌اش را بگیرد و بخواند. یک روز به من گفت: "تو چه ساعتی از کلاس میای بیرون؟" گفتم: "دوازده و نیم یک" گفت: "خب پس هر روز یه ابرار ورزشی بگیر سر راه بده به من بعد برو خونه" با کمال میل قبول کردم. هر روز ظهر خودم را می‌رساندم به "چهارراه سعدی" زنجان. از "خلیل چاپاری" خدا بیامرز که با منزوی هم میانه‌ی خوبی داشت یک ابرار ورزشی می‌خریدم. بعد راهم را کج می‌کردم به طرف "دروازه رشت" تا بروم به خیابان "استانداری" و کوچه‌ی "یددی بوروخلار" که معنی‌اش می شود "هفت پیچ". در را می‌زدم، روزنامه را تحویل می‌دادم و می‌رفتم به طرف "امامزاده سید ابراهیم" که محله‌ی خودمان بود.
این روند ادامه داشت تا یک روز که برایمان کلاس اضافه گذاشتند. تا کلاس تمام شود و من خودم را برسانم به مغازه‌ی خلیل، ساعت از دو گذشته بود و طبیعتا روزنامه تمام شده بود. آن وقتها تیراژ روزنامه‌ها یا حداقل روزنامه‌های ورزشی این‌قدر بالا نبود. یا اگر بود به زنجان نمی‌رسید. هر کدام از روزنامه فروشی‌ها چهار پنج نسخه روزنامه‌ی ورزشی می‌آوردند. از خلیل که ناامید شدم به روزنامه‌فروشی‌های دیگر هم سر زدم اما تلاشم بی‌فایده بود. همه می‌گفتند روزنامه تمام شده.
خسته شده بودم. خواستم بروم خانه اما به این فکر کردم که الان منزوی منتظر است و اگر نتوانسته‌ام روزنامه گیر بیاورم حداقل باید بروم به او خبر بدهم و توضیح بدهم که چه اتفاقی افتاده. به فکرم رسید زنگ بزنم اما سکه‌ی دوریالی نداشتم. رفتم به طرف خانه‌ی پدری منزوی. در را که باز کرد طبق عادت جواب سلامم را داد و راه افتاد طرف حیاط. پشت سرش وارد شدم وقتی به ورودی خانه رسید به دستم نگاه کرد و دید روزنامه دستم نیست. گفت: "پس روزنامه کو؟" ماجرا را که توضیح دادم عصبی شد. گفت: "اگه نمی‌خواستی بگیری به خودم خبر می‌دادی می‌رفتم می‌گرفتم. اصلا نمی‌خوام دیگه از این به بعد بگیری" و به حالت قهر گفت: "به سلامت"
از خانه بیرون آمدم. حالم خیلی گرفته بود. عصبانی بودم از دست او. با خودم می‌گفتم چرا باید اینهمه زحمت مرا بخاطر یک روز نرسیدن و روزنامه نخریدن ندیده بگیرد. خیلی طول کشید که خودم را آرام کنم به خودم که آمدم دیدم رسیده‌ام در خانه‌ی خودمان. رفتم داخل.
مادر آمد طرفم. می‌دانستم بخاطر دیرآمدن از دستم دلخور است. کمی نصیحتم کرد و بعد که آرام شد گفت: "تلفن را بردار به آقای منزوی زنگ بزن، دوسه باری زنگ زده سراغت را گرفته" با بی‌میلی و خستگی زنگ زدم. سلام که کردم نگذاشت حرف بزنم: "چیه؟ حالا دلخور شدی مثلا؟ بیجا کردی رفتی. من گفتم برو تو چرا باید می‌رفتی.... همین الان بلند شو بیا اینجا" هرچه گفتم تازه رسیده‌ام و نمی‌توانم، افاقه نکرد. نه اینکه نیازی به من داشته باشد، می‌دانستم دل نازکش فوری از رنجاندن من پشیمان شده و حالا می‌خواهد ماجرا را حل و فصل کند. روی اجازه گرفتن از مادر را نداشتم. در را باز کردم و آرام از خانه زدم بیرون. رفتم به طرف خانه‌ی منزوی. یکی دو ساعتی نشستیم و بعد باهم آمدیم بیرون. او رفت به قهوه‌خانه و من راه افتادم به طرف خانه.
حالا دلم نمی‌آید روزنامه‌ی ورزشی بخرم. دلم می‌گیرد وقتی به این فکر می‌کنم که اگر بود الان با چه شوقی تیترها را روی پیشخوان می‌خواند.
@gholamrezatarighi
#غلامرضا_طریقی
بخش های پیشین را می توانید در همین کانال بخوانید.
یک پیشنهاد
@ehsanname

… اسمِ تو از نیکُلای واسیلِویچ هم خوش‌آهنگ‌تر است. خوش‌آهنگ‌تر است چون اسمِ توست. چون اسمِ تو اسمِ کسی است که دوست دارمش. اسمِ تو را آن همه دوست دارم که می‌ترسم پیشِ کسی بر زبان بیاورمش. ترس دارم برای او هم خوش‌آهنگ باشد و در به در دنبالت بگردد و آن وقت که پیدات کند، من بمانم و سطحی صافِ صاف روی دلم. انگار که یکی با غلتَک رد شده باشد از روی دلم...


📻 این بخشی از قسمت ۵ «رادیو آکواریوم» است؛ کار جدیدی از یاسین حجازی. ساختارِ آکواریوم، تماس تلفنیِ دو نفر است که یکی کتابی را به دیگری پیشنهاد می‌کند. اینجا درباره داستان گوگول صحبت می‌کنند. بهتر است با 🎧 بشنوید.

https://t.me/radio_aqvarium/65
🔹یادبود جشن تولد ۷۷سالگی #احمدرضا_احمدی با یادداشتهای مرضیه برومند، امید روحانی، غزل شاکری، پری صابری، فرشته طائرپور، فریدون مجلسی و یارتا یاران @ehsanname
@gholamrezatarighi
چهار سکانس از یک فیلم منزوی
غلامرضا طریقی

سکانس چهارم


آن وقتها هنوز نمی‌شد نام منزوی را در اداره‌ی ارشاد برد. اواخر دهه‌ی هفتاد بود که فضا عوض شد و ادارات دولتی هم کم کم به بزرگی منزوی اعتراف کردند. در سالهای میانی دهه‌ی هفتاد هم هنوز نام بردن از منزوی و دیده شدن با او نقطه ضعف محسوب می‌شد. ما که تعدادی از پرورش یافته‌های جلسات منزوی بودیم انجمن شعر زنجان را هم به دست گرفته بودیم اما نمی‌توانستیم کاری از پیش ببریم. در حوزه های دیگر کارهایی کرده بودیم اما نام منزوی هم هنوز تابو محسوب می‌شد. نمی‌توانستیم برای برنامه‌های ارشاد دعوتش کنیم.
آن وقتها من و "علیرضا بازرگان" در هفته‌نامه‌ی "پیام زنجان" کار می‌کردیم و در کنار اداره‌ی صفحه‌های فرهنگی و ادبی جلسات شعری هم در دفتر هفته نامه برگزار می‌کردیم. یکبار با همراهی مسئولان نشریه تصمیم گرفتیم یک شب شعر برگزار کنیم. این شب شعر تقریبا اولین برنامه‌ی شعرخوانی خصوصی زنجان به حساب می‌آمد. همه‌ی مقدمات را فراهم کرده بودیم که از منزوی هم دعوت کنیم اما در آخرین لحظه‌ها به دیوار خورده بودیم. مسئولان ارشاد که سالن را به ما اجاره داده بودند فهمیده بودند که چه نقشه‌ای کشیده‌ایم. زنگ زده بودند که نباید از منزوی استفاده کنید والا سالنمان را پس می‌گیریم.
ما که از چند هفته قبل اطلاع رسانی کرده بودیم نمی‌توانستیم برنامه را لغو کنیم. سی چهل مهمان دعوت کرده بودیم که تا چند ساعت دیگر می‌آمدند به سالن "سهروردی" به ناچار قبول کردیم که منزوی را نیاوریم. با هزار شرم زنگ زدیم به منزوی و ماجرا را تعریف کردیم. از لحنش معلوم بود که ناراحت شده اما به رویمان نیاورد. با حس و حالی بد رفتیم به سالن. قبل از آنکه برنامه را شروع کنیم تصمیم گرفتیم بزنیم به سیم آخر و منزوی را بیاوریم. عملی کردن این کار مستلزم داشتن یک نقشه‌ی دقیق بود.
من مجری برنامه بودم. "علیرضا بازرگان" هم باید امور برنامه را سر و سامان می‌داد. "حامد صمدی" مامور آوردن منزوی شد. قرار شد برود دنبال منزوی و او را در ساعت مقرر و در میانه‌های برنامه به سالن بیاورد. وقتی که دیگر کار از کار گذشته باشد و مسئولان ارشاد و نشریه نتوانند برنامه را متوقف کنند. حامد رفت و من با استرس فراوان برنامه را شروع کردم. هر قدر به لحظه‌ی مقرر نزدیکتر می‌شدیم اضطرابم بیشتر می‌شد. وقتی بازرگان از پایین اشاره کرد فهمیدم که منزوی به سالن رسیده. وارد که شد دیدم با "علیرضا سلطانی" آمده.
آن پایین جو به هم ریخته‌بود اما ما برنامه‌ی دقیقی داشتیم. قرار بود بازرگان جلوی فشار پایینی‌ها بایستد و من برنامه را به نحوی که می‌خواهیم پیش ببرم. چند دقیقه از آمدن منزوی نگدشته بود که اولین یادداشتها به دست من رسید. نخوانده می‌دانستم که چه نوشته‌اند. هر کدام با ادبیات متفاوتی نوشته بودند که نباید منزوی را برای شعرخواندن دعوت کنم. راستش من نگرانی مسئولان نشریه را درک می‌کردم اما چون قرار بود مسئولیت این کار را خودمان به عهده بگیریم عذاب وجدان نداشتم. دردناکترین و در عین حال خنده‌دارترین یادداشت مال مسئول سالن بود.کسی که فقط موظف بود در سالنی را که اجاره کرده بودیم باز کند و به ما تحویل بدهد و در پایان برنامه آن را قفل کند. او هم با اعتماد به نفسی گستاخانه نوشته بود که اگر منزوی را برای شعرخواندن صدا کنید من میکروفون‌ها را قطع می‌کنم، چراغها را خاموش می‌کنم، زنگ می‌زنم به مدیر ارشاد و خلاصه ال وبل....
وقتی با غرور و افتخار منزوی را صدا زدم سکوت همه‌ی سالن را فراگرفت. به هیچ کس نگاه نمی‌کردم که اشاره‌هایشان را نبینم. یکی دو دقیقه‌ای درباره‌اش صحبت کردم و تریبون را در اختیارش گذاشتم. صدای ضبط شده‌ی آن شعرخوانی را هنوز دارم. منزوی با این جمله‌ها شروع کرد که:
"من شعرخوانی زیاد داشته‌ام اما افسوس می‌خورم که چرا تابه حال برای شما شعر نخوانده‌ام. شما و من که مادرهایمان با یک زبان برایمان لالایی خوانده‌اند. ای کاش دفتر شعرهای ترکی‌ام را هم آورده بودم اما چون به طور غیر مترقبه‌ای ناگهان قرار شد خدمت شما برسیم فقط غزلهای فارسی را که دم دستم بود آورده‌ام. شاید اگر فرصت شد در آینده‌ای نه چندان دور برایتان شعر ترکی هم خواندم. اینها را گفت و بیست سی شعرخواند.
در صدای ضبط شده‌ی برنامه حرفهای و درگیریهای من و مسئولان مختلف به گوش می‌رسد که هی تهدید می‌کنند و من می‌گویم اگر جراتش را دارید خودتان به ایشان بگویید که شعرخوانی‌شان را قطع کنند. برنامه که تمام شد برای همیشه از آنجا رفتیم.
حالا دلم نمی‌آید به سالن سهروردی زنجان بروم. وقتی می‌روم یاد طنین صدای او می‌افتم که در سالن پیچیده‌ بود.
@gholamrezatarighi
بخش های پیشین نوشته را می توانید در همین کانال بخوانید.
#غلامرضا_طریقی
یک ‌عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد...

#حامد_عسکری

@sherOtarane_ir
shiaarts.ir
✍️ دعای ماه مبارک رمضان به خط وصال شیرازی - آرشیو کتابخانه ملی @ehsanname
احسان‌نامه
شعرهای جدیدی از نیما می‌آید @ehsanname فرهنگستان زبان و ادب فارسی به زودی ۱۰۵ قطعه شعر جدید از نیما را در دفتری با عنوان «صد سال دگر» منتشر می‌کند. این شعرها از دستنوشته‌های نیما استخراج شده، دستنوشته‌هایی که سال ۷۳ شراگیم یوشیج، پسر نیما به مبلغ ۵میلیون…
📝 یک شعر از مجموعه اشعار منتشرنشده نیما
@ehsanname
کتاب «صد سال دگر» مجموعه‌ای از اشعار تازه‌یابِ نیما یوشیج است که به تازگی توسط فرهنگستان زبان و ادب فارسی منتشر شده است. در این دفتر ۱۱۵ قطعه شعر از نیما، از روی دستنویس‌های شاعر بازخوانی شده و به ترتیب تاریخ سرایش کنار هم جمع شده‌اند. در زیر قطعۀ «صد سال دگر» را که عنوانش را به کل مجموعه هم داده است، به نقل از صفحه ۱۶۰ کتاب می‌خوانید. تصویر دستنویسِ مربوط به این شعر، به تاریخ ۳ اسفند ۱۳۱۷، روی جلد کتاب هم هست.

صد سال دگر نه من به‌جا هستم و نه
این مرد که هست چشم من بر او وا
نه این سیهِ پلیدِ تیغش در مشت
آکنده شکم ز خونِ مظلوم و گدا
نه این گلۀ رمیده بیچاره‌شده
افتاده نگون چنین به گرد صحرا
نه این روشِ سخن که می‌گوید «نه»
نه این کششِ صدا که می‌گوید «ها»
نه آن که بگفت «نیست نیما شاعر»
نه آن که ازو به خشم آمد نیما
هر چیز به جای خویش ویرانه شده
ز افسانۀ آن زبان مردم گویا
مانده است به‌جا چه چیزِ این کوه و کمر؟
این ابرِ دونده در گذرگاه هوا؟
وز ما اثری که زشت باشد یا خوب،
کآن حامیِ ماست یا ملامت‌دهِ ما؟

goo.gl/MPNIZY
احسان‌نامه
ترامپ شبیه کدام دیکتاتور داستان‌هاست؟ @ehsanname روی کار آمدن دونالد ترامپ، بر روی دنیای ادبیات هم تاثیر گذاشته. از یک طرف فروش کتاب‌های پادآرمانشهری (Dystopian books) مثل «۱۹۸۴» و «دنیای قشنگ نو» زیاد شده و از سوی دیگر، ارجاع به کتابهای برای توصیف شخصیت…
ترامپ شبیه کدام شخصیت داستانی است؟
@ehsanname
ارجاع به داستان‌ها برای پیدا کردن شخصیتی مشابه دونالد ترامپ به یک سرگرمی تبدیل شده است. پیش از این ترامپ را با لرد ولدمورت در مجموعه «هری پاتر» و میول در سری «بنیاد» آیزاک آسیموف مقایسه کرده بودند.
هفته پیش، جورج آر. آر. مارتین، نویسنده مجموعه «نغمه آتش و یخ» در مصاحبه با ماهنامه اسکوایر پای یک کاراکتر جدید را پیش کشیده و گفته ترامپ شبیه بدترین و منفورترین پادشاه داستان او، یعنی جافری باراتیون است.
goo.gl/kXDldY
مارتین در این مصاحبه گفته است: «فکر می‌کنم الان جافری پادشاه آمریکا شده و درست همان‌قدر کج‌خلق و غیرمنطقی است که در ۱۳سالگی در کتاب بود.»
کیت هرینگتون، بازیگر انگلیسی نقشِ جان اسنو در سریال اقتباسی از این کتاب، یعنی سریال «بازی تاج و تخت» هم در مصاحبه حاضر بوده و گفته: «فکر می‌کنم این مرد که در بالاترین مقام کشور شما نشسته، یک فریبکار است.»
esquire.com/entertainment/a55226/kit-harington-after-game-of-thrones/

در داستان «نغمه آتش و یخ» جافری باراتیون، پس از مرگ پدرش و در ۱۳ سالگی به سلطنت می‌رسد، نزدیک به یک سال حکومت می‌کند و در این مدت کوتاه قساوت و بی‌کفایتی او به حدی می‌رسد که یکبار مردم پایتخت علیهش شورش می‌کنند. همان اوایل سلطنت، نامزدش سانسا التماس می‌کند تا پدرش را که وزیرِ پادشاه قبلی بوده و موافق سلطنت جافری نبوده رها کند. جافری قول می‌دهد بخشنده باشد، اما بعد دستور می‌دهد به نشانه بخشش، گردن او را سریع بزنند. همین اعدام ادارد استارک، کشور را درگیر جنگ داخلی گسترده‌ای می‌کند. در عوض جافری، مدام نگهبانانش را مجبور می‌کند تا سانسا را کتک بزنند. او تا روزی که در جشن عروسی‌اش مسموم می‌شود و می‌میرد، همه را آزار می‌دهد، قوانین عجیب وضع می‌کند و دستورات اشتباه می‌دهد. مثلا بزرگترین و مهمترین شوالیه سلطنتی را برکنار می‌کند تا به دشمنش ملحق شود. به قول یکی از شخصیت‌های کتاب: «تنها چیز خوبی که درمورد جافری می‌شود گفت این است که برای سن خودش بلندقد و قوی‌هیکل بود.»
@ehsanname
جورج آر. آر. مارتین، نویسنده آمریکایی سبک‌های فانتزی، علمی‌تخیلی و وحشت، در انتخابات سال گذشته به شدت علیه ترامپ فعالیت کرد‌. او روز بعد از پیروزی ترامپ (۹ نوامبر ۲۰۱۶) در وبلاگش به جمله مشهور رمان ارجاع داده و نوشته بود: «واقعا کلمه‌ای برای توصیف حس امروز صبح من وجود ندارد. فکر می‌کردم از این بهتر باشیم. لابد نیستیم. ترامپ نالایق‌ترین کاندیدای ریاست‌جمهوری یک حزب در تاریخ بود… طی چهار سال آینده، مشکلات ما بسیار بسیار بدتر خواهند شد. زمستان در راه است. بهتان که گفته بودم.»
grrm.livejournal.com/2016/11/09/
Rabanaa
Shajarian
🎼 آوای ربنا و مناجات مثنوی افشاری از استاد شجریان
@ehsanname
نماز و روزه‌تان قبول 🙏
Forwarded from جماران
🌙کتابدار کتابخانه روستای سردوش مریوان مراسم عروسی خود را در کتابخانه روستا برگزار و هزینه مراسم را به یک موسسه خیریه اهدا کرد

🕌 @jamarannews
📌 امروز، آقای محمدجواد لاریجانی، عضو شورای نظارت بر صداوسیما به نامه وزیر ارشاد برای پخش آوای «ربّنا»ی استاد شجریان پاسخ داده و ضمن بیان اینکه سیاسی شدن این موضوع، مانع از توجه به متن دعاست، از اجرای آن هم ایرادات فقهی گرفته است. البته متن کامل این اثر، شامل آواز افشاری بخشهایی از مثنوی معنوی و چهار آیه قرآن (آیات ۸ آل‌عمران، ۱۰۹ مؤمنون، ۱۰ کهف و ۲۵۰ بقره که با «ربّنا» شروع می‌شوند) است که طبیعتا مطالب آقای لاریجانی فقط شامل بخش دوم است. به علاوه که این اثر از تیرماه ۱۳۵۸ تا ۱۳۸۸ از رادیو و تلویزیون پخش شده و کسی این ایرادات فقهی را به آن نمی‌گرفت. به علاوه همان‌طور که آقای حمیدرضا نوربخش، مدیرعامل خانه موسیقی گفته است، طبق قاعده مورد نظر آقای لاریجانی اذان مرحوم مؤذن‌زاده اردبیلی هم نباید پخش شود!
@ehsanname
نظر تخصصی مقام معظم رهبری درباره این آهنگ و نظر آقای لاریجانی را بخوانید:

نظر مقام معظم رهبری درباره «ربّنا» (‌۱۳ اسفند ۱۳۷۰): این نکته‌یی که عرض کردم [رعایت موازین موسیقی عربی]، شامل دعاهایی که بعد از اذان صبح خوانده می‌شود، یا دعای روزها - که قبلاً خوانده می‌شد و الان مدتی است آن را قطع کرده‌اند و ما هم گفتیم که قطع نکنند - نمی‌شود. اگر این دعاها را با سبک قرآن‌خوانىِ فارسی بخوانند - همین سبکی که در مسجدها می‌خوانند - مطلوبتر است؛ آن آهنگهای کشیده خیلی مناسب نیست. البته همین دیروز یا پریروز بود که دیدیم بعد از اذان دعایی با لحن عربی خوانده شد که خوب و دلنشین بود؛ اما اگر بخواهند آن را بِکِشند، چیز مطلوبی نخواهد شد. البته استثناهایی هم وجود دارد؛ مثلاً آن «ربّنا»هایی که شجریان خوانده و در ماه رمضان قبل از اذان مغرب می‌گذارند، یک کار هنری است؛ یک کار حالی نیست.
farsi.khamenei.ir/speech-content?id=2603

نظر محمدجواد لاریجانی درباره «ربّنا» (‌ ۷ خرداد ۱۳۹۶): از آنجا که موضوع دفاع از ایشان یک مناقشه سیاسی شده است، لذا در تلاوت مذکور توجه به آیت تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد و این امر خلاف موازین شرعی تلاوت است؛ لذا خواهشمند است که سایر قطعات آوازی آن هنرمند را مطرح فرمائید که اتفاقا دارای ساختار موسیقیایی مهمتری هم هستند. حتما می‌دانید که تحت‌الشعاع قرار گرفتن توجه به آیات باهرات نسبت به مقارنات آن‌قدر مهم بوده که برخی از فقهای بزرگ تلاوت ملحون را مورد شبهه قرار داده‌اند.
البته این حساسیت در میان موسیقی‌دانان بزرگ و حرفه‌ای هم مطرح است و آنان غالبا ابا دارند که قطعات مهم ترکیبی آنان همراه با آواز پخش شود، زیرا معتقدند توجه به الحان و معانی (و گاه حرکات متناظر بدنی) توجه به رموز و ظرافت‌های نهفته در تناسب‌های ایقاعی را که جوهر اصلی هنر موسیقی است تحت‌الشعاع قرار می‌دهد.
isna.ir/news/96030704024/
🎼 داستان ضبط آوای «ربّنا» به روایت استاد هوشنگ ابتهاج #سایه
@ehsanname
از کتاب «پیر پرنیان‌اندیش» صفحه ۴۶۵
🔹در ایام ماه مبارک رمضان، کتابفروشی نشر نیماژ (کریمخان، خردمند جنوبی) شبها تا ساعت ۳ بامداد باز است @ehsanname