احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
سال ۱۳۳۸، آن #مجسمه_فردوسی را بردند به محوطه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران (که هنوز هم هست) و این فردوسی ایستاده جایش را گرفت @ehsanname
تا اینکه سال ۱۳۵۰، #مجسمه_فردوسی معروف امروزی توسط استاد ابوالحسن صدیقی از سنگ مرمر ساخته شد و جای قبلی‌ها را گرفت @ehsanname
مردم با این یکی #مجسمه_فردوسی بیشتر از قبلی ها ارتباط گرفتند. این عکس برای راهپیمایی بزرگداشت ۱۵ خرداد در سال ۱۳۵۸ است @ehsanname
سال ۱۳۹۰ هم ماجرای جابجایی این #مجسمه_فردوسی برای تعمیر و نصب ماکت آن توسط سازمان زیباسازی شهرداری، حسابی سروصدا کرد @ehsanname
ضمیمه هفتگی روزنامه «شهرآرا» مشهد، سال پیش گفتگویی خواندنی با سرکارگر پروژه مرمت آرامگاه فردوسی در سال ۱۳۴۳ داشت، مردی که خودش استخوان‌های فردوسی را از قبر درآورده و در جای جدید گذاشته است
@ehsanname
گزیده حرفهای قاسم ارفع، سرکارگر پروژه مرمت بنای آرامگاه فردوسی، در گفتگو با شماره ۹۹ هفته‌نامه «شهرآرا محله» (ضمیمه هفتگی روزنامه «شهرآرا»)👇
@ehsanname
⬅️ دامادمان تعریف می‌کند سال ۱۳۰۵ گوسفندان را برای چرا برده بوده که ناگهان وسیله‌ای چهارچرخ می‌بیند و از ترس پا به فرار می‌گذارد. فردی از داخل ماشین صدا زد بیا بچه جان، ما آدمیم با تو کاری نداریم. ولی دامادمان میترسیده جلو برود. در نهایت آنها جلو آمدند و پرسیدند باغ فردوسی کجاست؟ دامادمان هم جواب می‌دهد همینجاست. از آن روز گروهی در باغ شروع به کاوش کرده و نهایتا محل مقبره فردوسی را پیدا می‌کنند.

⬅️ قبل از اینکه برم سربازی تو باغ آرامگاه، شاگرد گلکار بودم. موقع سربازبگیری اومدن من رو از همین باغ گرفتند و بردند. بردن. بعد از سربازی نزدیک به هفت سال داروغه‌گری و دوست‌بونی کردم. دوست‌بونی می‌دونی چیه؟ مشاور روستا بودم. از سال ۱۳۴۳ هم که آمدند آرامگاه را خراب کردند، شدم سرکارگر.

⬅️ مهندس سیحون [معمار آرامگاه] حدودا هر ماه یا ۴۰ روز می‌آمد. خیلی نمی‌ماند. سر می‌زد و می‌رفت. من کارگر بودم و او مهندس. وقتی می‌آمد تنها با مهندس جودت و مهندس کریستو صحبت می‌کرد. من تنها به او سلام می‌کردم، او هم خداقوتی می‌گفت و می‌رفت.

⬅️ تمام مجسمه‌های تالار پایین را که فریدون خان [پسر استاد ابوالحسن صدیقی] ساخته بود، خودم گذاشتم. نام من پشت مجسمه‌ها نوشته شده.

⬅️ [در زمان نبش قبر فردوسی] همه مسئولان دولتی آمده بودند. سبیل‌به‌سبیل هم نشسته بودند تا ببینند از قبر چی درمی‌آید. قبر را شکافتم و رفتم داخل. یک کوه استخوان بود با دو جمجمه. استخوان‌ها را داخل پارچه سفیدی گذاشتم و بیرون آمدم. وقتی فرماندار دو جمجمه را دید، به‌شوخی گفت فردوسی دو کله داشته! راستش را بخواهید من شنیدم اینجا قبلا قبرستان بوده. حتی بسیاری از مردم نوزادهایشان را می‌آوردند و کنار فردوسی دفن می‌کردند. احتمالا وقتی این مقبره را ساختند، همراه استخوان‌های فردوسی دیگر استخوان‌ها را نیز دفن کردند. خلاصه تمام استخوان‌ها را در پارچه پیچیدیم و در دفتر مدیریت گذاشتیم. بعد که کار بنای آرامگاه تمام شد، دوباره خودم استخوان‌ها را داخل قبر گذاشتم. حالا به هر کس می‌گویم فردوسی را من دفن کردم، باور نمی‌کند.

⬅️ کار آرامگاه که تمام شد، مهندس جودت گفت مش‌قاسم خودت دوست داری کجا بگذارمت؟ گفتم شما آزادید هرجا می‌خواهید. گفت تو قوی هستی، باید بگذارمت دمِ در. آرامگاه که افتتاح شد، روزی نبود که دم در دعوا نشود! می‌آمدند و می‌خواستند بدون بلیت وارد شوند. ما نمی‌گذاشتیم و دعوا می‌شد. یک‌بار حدود بیست‌تا ورزشکار از مشهد آمدند. قهرمانی، مدیر وقت آرامگاه گفت بروید بلیت بگیرید اما آنها در جواب گفتند ما کشتی می‌گیریم، اگر ما را به زمین زدید، بلیت می‌گیریم؛ درغیراین صورت بدون بلیت وارد می‌شویم!

⬅️ تا سال ۱۳۶۳ ساختمان فعلی موزه، کوپه کوپه بود. در اصل مهندس سیحون موزه را به عنوان سفره خانه برای عوام طراحی کرده بود تا خانواده‌ها بتوانند سفره غذای خود را داخل کوپه ها پهن کنند و پول به رستوران ندهند. اما بعد از انقلاب که در حفاری‌های متعدد اطراف آرامگاه اشیای عتیقه یافت شد، نیاز به موزه‌ای بود تا این اشیا را در آن بگذارند. کوپه‌ها را خراب کردیم.

⬅️ من همین‌جا به دنیا آمدم. همین‌جا زندگی و کار کردم. نزدیک به چهل سال از عمرم را در آرامگاه فردوسی بودم. چهار سال که ساخت آرامگاه زمان برد، بعد از آن هم سی سال نگهبانِ در بودم. من برای او خیلی زحمت کشیدم. قدرش را خوب می‌دانم. البته فردوسی هم به من کمک کرد. همان‌طور که خودش می‌گوید: «که رستم یلی بوده در سیستان/ منش کرده‌ام رستم داستان»، من هم یلی بودم که داروغه‌گری و دوست‌بونی می‌کردم، فردوسی من را پهلوان کرد.
اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴، روز خیام خجسته باد @ehsanname
احسان‌نامه
اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴، روز خیام خجسته باد @ehsanname
شاعر کوزه‌ها
احسان رضایی
@ehsanname
اسمش عمر بود، پسر ابراهیم. هیچ‌گاه ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. لقبش غیاث‌الدین و نصیرالدین بود و در اکثر منابع باقیمانده از عصر خودش با عناوینی مثل «خواجه امام» یا «حجت الحق» از او یاد شده.
مردی عجیب بود. گفته‌اند قدی بلند و سری بزرگ داشت. کم‌حرف بود و سرگرم شدن به رموز اعداد و ستارگان را به مصاحبت مردمان ترجیح می‌داد. چنان حافظه‌ای داشت که کتابی مفصل را در اصفهان خواند و در نیشابور تمامش را از حفظ نوشت. بیشتر عمرش را در نیشابور، در محله شادیاخ، یعنی همین‌جا که مدفون است گذراند.
در تمام علوم روزگارش یعنی در الهیات، فلسفه، کلام، ریاضیات، فیزیک، نجوم، پزشکی و موسیقی سرآمد بود. مورد احترام علما و شاهان بود. در یاد دادن خست داشت. هیچ کتابی ننوشت و ۱۳ رساله‌ای که از او مانده، همگی یادداشت‌های پراکنده‌اش هستند. در یکی از این یادداشت‌ها، روشی برای حل معادله درجه‌سه به دست داده که ویل دورانت می‌گوید شاهکار ریاضی بشر در قرون وسطی است. وقتی هم که تقویم رسمی کشور را اصلاح کرد، تقویمی از خود به یادگار گذاشت که دقیق‌ترین کار بشر در گاه‌شماری است. (تقویم میلادی، معروف به تقویم گریگوری باید هر ۳۳۲۰ سال به اندازه یک روز اصلاح شود؛ اما تقویم خیامی هر ۸۸۵۷۴ سال نیاز به یک روز تصحیح دارد.)
نابودی تدریجی دنیا عذابش می‌داد و هرچند می‌دانست زیبایی زندگی در همین نابودی است، همواره به فکر چاره‌ای برای گریز از جادوی زمان بود. این کار را رباعی‌هایش برایش کرد؛ همان چهار مصراعی‍هایی که هیچ وقت خودش در زندگی جدی‌شان نگرفت.

بخشی از اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴
در نیوزیلند، کتابی از قفسه کتابهای کودک، بعد از ۶۸سال به کتابخانه برگشت
@ehsanname
رویاهات رو از دست نده
احسان رضایی
@ehsanname
«بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما...» (اخوان‌ثالث)

برنامه «نود» این هفته، یکی از هیجان‌انگیزترین قسمتهای این برنامه در طول لیگ برتر بود. آن آیتم لب‌خوانی داوران بازی پرسپولیس-راه‌آهن و توضیحات بامزه عادل به کنار، نقد اشتباهات داوری که حتی در همین بازی آخر هم به ضرر پرسپولیس شد هم به کنار، حتی گذاشتن آهنگ آن سریال معروف بر روی کلیپ استقلال خوزستان که آخرش گفت «استقلال خوزززستان» را هم ندید بگیریم، آنالیزهای خاص برنامه نود را هم که نقطه تمایزش در این فصل با سایر برنامه‌های فوتبالی تلویزیون بود را هم بگوییم تکراری شده، ... باز با همه این حرفها نمی‌شود از بازپخش تصاویر مصاحبه سال ۷۸ نود با عبدالله ویسی گذشت که که خودش در لحظه آخر از فهرست تیم ملی خط خورده بود و داشت جلوی دوربین گریه می‌کرد. آن ویدیوی کوتاه نشان می‌داد که ویسی درست از همان روز و همان لحظه تلخ، مسیر قهرمانی‌اش را شروع کرده. از همان روزی که منصور پورحیدری او را از تیم ملی خط زد و محمد نوازی را به جایش برد، تصمیم گرفته که مربی بشود و بازیکن‌های گمنام اما با استعداد را به ستاره‌های گران‌قیمت ترجیح بدهد. آن ویدیو، درست خلاصه این دوره از لیگ برتر بود. جایی که باید به تقلید از تیم منچستر یونایتد، اسم «تئاتر رویاها» را برایش بگذاریم و در سالهای بعد، با این عنوان از آن یاد کنیم. لیگ پانزدهم، لیگی عجیب و غریب بود. لیگی که جوانها، جای چهره‌های قدیمی را گرفتند و درخشیدند و مربی‌ها را مجبور کردند ستاره‌ها را روی نیمکت بنشانند. لیگی که در آن هر کس که مصمم‌تر بود می‌توانست ادعای قهرمانی داشته باشد، نه هر کس که رتبه بهتری داشت. درس مهم این لیگ، همین بود. اینکه استقلال خوزستانی که در همان اوایل فصل، طرفداران تیم آبی‌پوش آن را به عنوان یک تیم صنعتی می‌شناختند، توانست خودش را ثابت کند و بشود باعث فخرفروشی آنها به تیم رقیب. اینکه برانکویی که تیمش با چهار ناداوری عجیب و غریب در آغاز لیگ، به انتهای جدول چسبیده بود، همانجا هم حرف از قهرمانی می‌زد و نشان داد که درست می‌گفته. این لیگ، البته که یکی از فوتبالی‌ترین دوره‌های لیگ بود. بازی‌هایش پر گل از آب درآمدند و ستاره‌های جدید و جوان کشف شدند. اما شاید بزرگترین دستاورد این لیگ همین بود که فقط تیم‌هایی تا لحظه آخر برای قهرمانی جنگیدند که رویاپردازترین‌ها بودند. دقیقا برعکسش، تیم‌هایی که با یک شکست ناامید می‌شدند و هوادرانش شعار «حیا کن، رها کن» سر می‌دادند، دست آخر بهره‌ای از افتخار و دغدغه قهرمانی نصیبشان نشد. درس این لیگ، یادآوری همین بود که نباید خسته شد. که نباید دست از تلاش برداشت. فوتبال به ما یادآوری کرد که به رویاهایمان، به رویاهایمان، به رویاهایمان باور داشته باشیم.

منتشرشده در شماره ۵۵۳ هفته‌نامه «همشهری جوان»
یا رب مباد کس را مخدومِ بی‌عنایت
احسان رضایی
@ehsanname
حتما عبارتش را شنیده‌اید که قدیمی‌ها می‌گفتند «علی الصباح نِشابور و خفتن بغداد». یعنی که هوای صبح نیشابور آن‌قدر خوب و خوش و فرحبخش است که ضرب‌المثل شده. اما از آن هوای خوش و آن دیار خوبان، این روزها خبرهای دیگری هم می‌رسد. توی هفته‌ای که گذشت، خبر لغو پیاپی کنسرت‌ها را شنیدیم که در شهر خیام و عطار به کیهان کلهر و شهرام ناظری مجوز خواندن ندادند. اینکه چه دلیلی داشته و ماجرا چی بوده، البته اعلام نشد و ماجرا هم طوری است که نمی‌شود حدسی داشت. واقعا نمی‌شود حدسی زد که عیب و ایراد کنسرت این دو استاد توی چی بوده. چون از این دو نفر، سنتی‌تر و ایرانی‌تر و اصیل‌تر، بعید می‌دانم که بشود پیدا کرد. هرچه می‌خوانند از سعدی و حافظ و مولانا و باقی بزرگان فرهنگ ماست و آن چیزی هم که می‌نوازند بیشتر به کار حزن و اندوه می‌آید. واقعا چرا نباید اینها بخوانند؟ و اگر اینها نخوانند، مخاطب به سمت چه نوع موسیقی خواهد رفت؟ وقتی راه‌های قانونی و رسمی و تحت کنترل را برای گذران اوقات فراغت ببندیم، جماعت سراغ چه نوع تفریح و سرگرمی خواهند رفت؟ همین هفته نتایج تحقیقی منتشر شد که ۶۵درصد تهرانی‌ها، رفتن به رستوران و سفره‌خانه و فست‌فود را سرگرمی عمده خودشان معرفی کرده‌اند. تازه این، قسمت بیرون‌زدۀ کوه یخ است و اموری که قابل ذکر است. وگرنه به قول آن رند نیشابوری «صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را». کارها و چیزهایی می‌شنویم و می‌خوانیم که باز صد رحمت به اشتغال به همین خور و خواب و خشم و باقی اموری که شَغَب هستند و جهل و ظلمت. خودتان یک سر به صفحات حوادث روزنامه‌ها بزنید و ببینید که چه خبر است. خیلی هم چیز عجیب و غریب و دور از ذهنی نیست. کیهان کلهر را که برادر شهید است (حسین علیزاده قطعه «سوگ» را که تیتراژ سریال «زیر تیغ» شد، برای شهید کامران کلهر ساخته) و خودش در زمان جنگ پادگان به پادگان می‌رفته و برای رزمندگان عزیزمان اجرا می‌کرده (همراهان او در گروه شمس، بعدا همین قطعات را با آواز شهرام ناظری در کاست «صدای سخن عشق» اجرا و ضبط کردند) که نگذاریم بخواند، به شهرام ناظری که سرودهای انقلابی‌اش مثل «کاروان شهید» را همه از حفظ داریم (این آواز در آلبوم «چاوش ۸» است) مجوز ندهیم، دیگر نباید تعجب کنیم که چرا ماجراهای زرد خواننده رَپِر ساکن مالزی، موضوع گپ و گعده‌های جوانان می‌شود. عوارض آن چنین آموزه‌هایی هم که نیاز به گفتن ندارد، دارد؟ نمی‌دانم دقیقا به کی باید اینها را گفت، اما از هر کسی که دستش به جایی و دهانش به گوش شنوایی می‌رسد، عاجزانه خواهش می‌کنم که به بزرگواران و سروران عزیز، این نکته را بگوید که قبل از اینکه به لغو شدن پی در پی کنسرتهای بامجوز و هل دادن همه به سمت زیرزمین وچیزهای بدون مجوز عادت کنیم، باید کاری کرد.

منتشرشده در شماره ۱۰۲ هفته‌نامه «تماشاگران امروز»
بعد از اعلام هک شدن پسوردهای لینکدین، جدول ۲۰۱۲ خود لینکدین از رایجترین پسوردهای کاربرانش دوباره پخش شد. جدولی که نشان می‌دهد در دنیای امروز، اسم «مگی» داستانی‌ترین است و حُکم لیلی را دارد @ehsanname
این روایت را در ماهنامه «داستان همشهری» شماره ۶۶ بخوانید @ehsanname
نمونه‌ای از گزارشهای قدیمی در بررسی موضوع کتابخوانی در جامعه ایران، مجله «زن روز» خرداد ۱۳۵۲ @ehsanname
برگی از دفتر یادداشتهای شخصی ملاصدرا، فیلسوف بزرگ، که در آن اشعاری از «منطق الطیر» عطار را نوشته است. این نسخه خطی گرانبها در کتابخانه ملی و به شماره ۱۹۱۶۴ نگهداری می‌شود @ehsanname
«دیروقت بود. خورشید به نوک کوه‌های مغرب نزدیک می‌شد، اما از حسنک خبری نبود...» خالق حسنک و شخصیت‌های دیگر آشنای کودکی ما، پرویز کلانتری نقاش، بر اثر عوارض سکته زمستان۹۳، درگذشت @ehsanname
درس «چوپان دروغگو»، یکی از بهترین طراحی‌های مرحوم پرویز کلانتری، درسی که خیلی‌ها یاد نگرفتند @ehsanname
پنج تصویر از انتظار
اندیشه مهدویت و انتظار کشیدن برای رسیدن امام آخرین که به ظلم و ستم پایان بدهد، همواره یکی از اندیشه‌های اصلی شیعیان و حتی اهل تسنن بوده است. انتظاری که در مواقع بروز بلاهای بزرگ تشدید هم می‌شده. این انتظار که باعث ایجاد انگیزه برای از سر گذراندن این گذرگاه‌های سخت تاریخی بوده، نمونه‌های متعدد و متنوعی دارد. پنج روایت از انتظار ایرانیان در روزگار بعد از حمله مغول را بخوانید: 👇
@ehsanname
یاقوت حموی، جغرافیدان معروف قرن هفتم هجری، در توضیحاتش راجع به شهر کاشان می‌نویسد که در سالهای تسلط مغولان بر ایران، مردم شهر کاشان، هرروز هنگام سپیده‌دم، از دروازه خارج می شدند و اسب زین‌کرده‌ای را همراه می‌بردند، تا حضرت(عج) در صورت ظهور بر آن اسب سوار شوند. «عده‌ای از علویان ساکن کاشان منتظرند که صبح فردا قائم آنان ظهور کند و در هر طلوع، مسلح، سوار بر اسب، به خارج از شهر می‌روند و متاسف برمی‌گردند.» (به نقل از: سیمای کاشان در معجم البلدان یاقوت حموی، عبدالرحیم قنوات، ص ۱۷۳)
@ehsanname
زکریای قزوینی، صاحب «عجایب‌نامه»، در تالیف جغرافیایی خود یعنی «آثار البلاد و اخبار العباد» آورده که شیعیان کاشان هر صبح جمعه «انتظار می‌برند ظهور قائم را بر خود و به محضِ انتظار، قانع نیستند بلکه همه سوار می‌شوند و شمشیرها را به گردن‌ها حمایل می‌سازند و جمیع اسلحه با خود می‌گیرند و برمی‌آیند از مساکن خود به بیرون شهر، به قصد استقبال امام، گویا قاصدی به آنها رسیده و خبر به قدوم و ظهور امام داده و چون آفتاب غروب می‌نماید، برمی‌گردند مأیوس و متأسف و می‌گویند امروز نیز امام ظهور نفرمود.» (آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه محمد مراد بن عبدالرحمان، تصحیح سیدمحمد شاهمرادی، ص ۲۱۵ – همان، ترجمه میرهاشم محدث، ص ۴۵۶)
@ehsanname
درزمان دولت سربداران نظیر همین برنامه در شهر سبزوار معمول بوده است و امیرانِ سربدار، آماده نگه داشتن اسبی برای آن حضرت به صورت شبانه‌روزی و در تمام ایام هفته را از وظایف خود می‌دانستند. این مطلب را هم تاریخ «حبیب السیر» آورده (جلد ۳ صفحه ۳۶۶) و هم تاریخ «روضة الصفا» (جلد ۵ صفحه ۶۲۴). عبارت میرخواند در «روضة الصفا» چنین است: «هر بامداد و شب، به انتظار صاحب الزمان(عج) اسب کشیدندی.»
@ehsanname
ابن‌بطوطه در سفرنامه معروفش، در وصف شهر حلّه آورده است: «در نزدیکی بازار بزرگ شهر، مسجدی قرار دارد که بر درِ آن پردۀ حریری آویزان است و آنجا را مشهد صاحب الزمان می‌خوانند. شبها پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشیرهای آخته، پیش امیر شهر می‌روند و از او اسبی یا استری زین‌کرده می‌گیرند و به سوی مشهد صاحب الزمان روانه می‌شوند. پیشاپیش این چارپا طبل و شیپور و بوق زده می‌شود و از آن صد تن، نیمی در جلو حیوان و نیمی دیگر در دنبال آن راه می‌افتند و سایر مردم در طرفین این دسته حرکت می‌کنند و چون به مشهد صاحب الزمان می‌رسند در برابر در ایستاده، آواز می‌دهند که: بسم الله، ای صاحب الزمان، بسم الله! بیرون آی که تباهی روی زمین را فراگرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است که برآیی تا خدا به وسیلۀ تو حق را از باطل جدا کند... و به همین ترتیب به نواختن بوق و شیپور و طبل ادامه می‌دهند تا نماز مغرب فرا رسد. مردم حلّه معتقدند که پسر امام حسن عسکری(ع) وارد این مسجد شده و در آنجا غیبت کرده و از همانجا ظهور خواهد کرد.» (سفرنامه ابن‌بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، جلد اول، ص ۲۷۲)
@ehsanname
در یکی از رسالات فرقه حروفیه با عنوان «محرم‌نامه» که سال ۸۳۱قمری به لهجه استرآبادی نوشته شده، آمده است که امام زمان(عج) خواهد آمد و «به نیروی شمشیر، ظلم را که تجاوز بعضی به بعضی دیگر است ریشه‌کن خواهد نمود» و به قوانین ظالمانه مغول و «یاسا»ی چنگیز پایان خواهد داد. (به نقل از: نهضت سربداران خراسان، ایلیا پطروشفسکی، ترجمه کریم کشاورز، ص ۱۵)
عید بر عاشقان مبارک باد @ehsanname
اصغر فرهادی برای فیلمنامه «فروشنده» برنده جایزه بهترین سناریو از شصت‌ونهمین جشنواره فیلم کن شد. تعدادی از فیلمنامه‌های فرهادی قبلا منتشر شده است، دیگر وقتش است این کتاب را بخوانیم @ehsanname
آن روز هم یکی از جشن‌های ملی ما بود، ولی از یک نوع دیگرش. هرچه بود برای این شهر، خون ریخته شده بود. خون. روایتی از آزادسازی خرمشهر و شکستن بغض یک ملت را از «هشمهری جوان» شماره ۳۵۹ بخوانید 👇