🗳 تصویر دیگری از شرکت استاد هوشنگ ابتهاج #سایه در انتخابات، در شهر بن آلمان
@ehsanname
عکس از حسام جاننثار - یورونیوز
@ehsanname
عکس از حسام جاننثار - یورونیوز
Rendane Mast
Mohammad Reza Shajarian
🎼 «رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند» غزل مولانا با صدای محمدرضا شجریان از آلبوم «رندان مست» @ehsanname
Masti Salamat Mikonad
Shahram Nazeri
🎼 «رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند» غزل مولانا با صدای شهرام ناظری از آلبوم «مستی سلامت میکنند» @ehsanname
Shoore Masti
Hesamedin Seraj
🎼 «رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند» غزل مولانا با صدای حسامالدین سراج از آلبوم «بوی بهشت» @ehsanname
Mastan Salamat Mikonand
Bijan Kamkar
🎼 «رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند» غزل مولانا با صدای بیژن کامکار از آلبوم «مستان سلامت میکنند» @ehsanname
Az Eshgh
Ahmad Reza Ahmadi
🎼 امروز (۳۰ اردیبهشت) زادروز #احمدرضا_احمدی هم بود. عاشقانه کوتاهی از آقای شاعر بشنویم با صدای خودش و موسیقی کارن همایونفر در آلبوم «دوستت دارم» @ehsanname
احساننامه
🌕 خردهجنایتهای نوبلی @ehsanname امسال هم کمیته انتخاب نوبل، یکی دیگر از تردستیهایش را رو کرد و از بین غولهایی نظیر هاروکی موراکامی، کازوئو ایشیگورو، فیلیپ راث، جویس کرولاوتس، مارگارت اتوود، دن دلیلو و آدونیس، باب دیلن را انتخاب کرد تا موجی از موافقتها…
🌕«وگرنه هر که ببینی ستمگری داند»
@ehsanname
فهرست نامزدهای پیشنهادی برای نوبل ادبیات ۱۹۶۶ که به تازگی بر روی سایت آکادمی نوبل قرار گرفته، نشان میدهد در آن سال، این چهرهها به آکادمی پیشنهاد شده بودند: آنا آخماتووا، لویی آراگون، میگل آنخل آستوریاس، ساموئل بکت، هاینریش بل، خورخه لوئیس بورخس، عزرا پوند، رنه شار، ماکس فریش، یاسوناری کاواباتا، گونتر گراس، گراهام گرین، رابرت گریوز، آندره مارلو، آلبرتو موراویا، ولادیمیر ناباکف، پابلو نرودا و میکا والتاری. آن وقت فکر میکنید از میان اینهمه اسم معروف، کی برنده نوبل ادبی ۱۹۶۶ شد؟
متاسفم، نظر آکادمی علوم سوئد با همه شما متفاوت است. در آن سال نوبل ادبی را بطور مشترک به شاموئل یوسف آگنون، داستاننویس اسرائیلی و نِلی زاکس، شاعر آلمانی تبعیدشده به سوئد دادند.
از میان اسامیِ بالا، چند نفر بعد از اهدای جایزه به این دو ادیب برجسته، برنده نوبل ادبی شدند: میگل آنخل آستوریاس (نوبل ۱۹۶۷)، یاسوناری کاواباتا (۱۹۶۸)، ساموئل بکت (۱۹۶۹)، پابلو نرودا (۱۹۷۱)، هاینریش بل (۱۹۷۲) و گونتر گراس (۱۹۹۹). بقیه افراد آن فهرست، هرگز نوبل ادبیات نگرفتند.
📌nobelprize.org/nomination/archive/list.php?prize=4&year=1966
@ehsanname
فهرست نامزدهای پیشنهادی برای نوبل ادبیات ۱۹۶۶ که به تازگی بر روی سایت آکادمی نوبل قرار گرفته، نشان میدهد در آن سال، این چهرهها به آکادمی پیشنهاد شده بودند: آنا آخماتووا، لویی آراگون، میگل آنخل آستوریاس، ساموئل بکت، هاینریش بل، خورخه لوئیس بورخس، عزرا پوند، رنه شار، ماکس فریش، یاسوناری کاواباتا، گونتر گراس، گراهام گرین، رابرت گریوز، آندره مارلو، آلبرتو موراویا، ولادیمیر ناباکف، پابلو نرودا و میکا والتاری. آن وقت فکر میکنید از میان اینهمه اسم معروف، کی برنده نوبل ادبی ۱۹۶۶ شد؟
متاسفم، نظر آکادمی علوم سوئد با همه شما متفاوت است. در آن سال نوبل ادبی را بطور مشترک به شاموئل یوسف آگنون، داستاننویس اسرائیلی و نِلی زاکس، شاعر آلمانی تبعیدشده به سوئد دادند.
از میان اسامیِ بالا، چند نفر بعد از اهدای جایزه به این دو ادیب برجسته، برنده نوبل ادبی شدند: میگل آنخل آستوریاس (نوبل ۱۹۶۷)، یاسوناری کاواباتا (۱۹۶۸)، ساموئل بکت (۱۹۶۹)، پابلو نرودا (۱۹۷۱)، هاینریش بل (۱۹۷۲) و گونتر گراس (۱۹۹۹). بقیه افراد آن فهرست، هرگز نوبل ادبیات نگرفتند.
📌nobelprize.org/nomination/archive/list.php?prize=4&year=1966
احساننامه
📊 یک کتاب چقدر پول میخواهد؟ @ehsanname طبق محاسبه خبرگزاری آنا، قیمت متوسط یک کتاب در شش ماهه اول امسال، ۱۵هزار تومان، یا اگر دقیقترش را بخواهید ۱۴هزار و ۹۸۹تومان قیمت خورده. این عدد نسبت به نرخ متوسط کتاب در شش ماهه اول پارسال ۱۱ درصد و نسبت به کل سال ۹۴،…
💵 یک کتاب چقدر پول میخواهد؟
@ehsanname
خانه کتاب جداول آمار نشر در ماههای سال ۱۳۹۵ را منتشر کرده است. خبرگزاری آنا این آمارها را تجمیع کرده و حساب و کتابهای مختلفی رویشان انجام داده؛ از جمله در مورد قیمت کتاب. طبق آمار، بهای کل کتابهای منتشر شده در سال پیش ۱۸هزار و ۸۵۴میلیون ریال بوده است. با تقسیم این مبلغ بر شمارگان (تیراژ) کل کتابها معلوم میشود قیمت متوسط کتاب در سال ۹۵ حدود ۱۳هزار تومان، یعنی دقیقاً ۱۲۸۶۵تومان بوده. تفکیک گروههای مختلف هم اینطوری است: یک کتاب کمکدرسی بطور متوسط ۱۷۱۶۰تومان، یک کتاب کودک بطور متوسط ۵۶۱۱تومان و هر کتاب عمومی بطور متوسط ۱۳۷۸۰تومان قیمت داشته است.
بقیه حساب کتابها را اینجا ببینید
📌 ana.ir/news/216541
@ehsanname
خانه کتاب جداول آمار نشر در ماههای سال ۱۳۹۵ را منتشر کرده است. خبرگزاری آنا این آمارها را تجمیع کرده و حساب و کتابهای مختلفی رویشان انجام داده؛ از جمله در مورد قیمت کتاب. طبق آمار، بهای کل کتابهای منتشر شده در سال پیش ۱۸هزار و ۸۵۴میلیون ریال بوده است. با تقسیم این مبلغ بر شمارگان (تیراژ) کل کتابها معلوم میشود قیمت متوسط کتاب در سال ۹۵ حدود ۱۳هزار تومان، یعنی دقیقاً ۱۲۸۶۵تومان بوده. تفکیک گروههای مختلف هم اینطوری است: یک کتاب کمکدرسی بطور متوسط ۱۷۱۶۰تومان، یک کتاب کودک بطور متوسط ۵۶۱۱تومان و هر کتاب عمومی بطور متوسط ۱۳۷۸۰تومان قیمت داشته است.
بقیه حساب کتابها را اینجا ببینید
📌 ana.ir/news/216541
📊عادات مطالعه در ایران: مردان بیشتر کتاب میخوانند، ماهانه و کمتر از ۲۰هزار تومان کتاب میخرند
@ehsanname
این مطالعه را "نظربازار" با نظرسنجی از ۵۲۷۶ نفر انجام داده
nazarbazaar.ir/post/1396/02/25/
@ehsanname
این مطالعه را "نظربازار" با نظرسنجی از ۵۲۷۶ نفر انجام داده
nazarbazaar.ir/post/1396/02/25/
🙏برای اول خرداد، روز بزرگداشت ملاصدرا
@ehsanname
«ای برادر! خداوند بی نهایت است و لامکان و بیزمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک میشود، و به قدر نیاز تو فرود میآید؛ و به قدر آرزوی تو گسترده میشود؛ و به قدر ایمان تو، کارگشا میشود؛ و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک میشود؛ و به قدر دل امیدواران گرم میشود ... پدر میشود یتیمان را، و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود، عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. شمشیر میشود، رزمندگان را. عصا میشود پیران را. عشق میشود محتاجان به عشق را ...خداوند همه چیز میشود همه کس را ــ به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.»
📌 «مردی در تبعید ابدی» (زندگینامه داستانی ملاصدرا)، نادر ابراهیمی، صفحه ۲۰۶
#برچیده_ها
@ehsanname
«ای برادر! خداوند بی نهایت است و لامکان و بیزمان؛ اما به قدر فهم تو، کوچک میشود، و به قدر نیاز تو فرود میآید؛ و به قدر آرزوی تو گسترده میشود؛ و به قدر ایمان تو، کارگشا میشود؛ و به قدر نخ پیرزنان دوزنده، باریک میشود؛ و به قدر دل امیدواران گرم میشود ... پدر میشود یتیمان را، و مادر. برادر میشود محتاجان برادری را. همسر میشود بی همسر ماندگان را. طفل میشود، عقیمان را. امید میشود ناامیدان را. راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را. شمشیر میشود، رزمندگان را. عصا میشود پیران را. عشق میشود محتاجان به عشق را ...خداوند همه چیز میشود همه کس را ــ به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛ به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.»
📌 «مردی در تبعید ابدی» (زندگینامه داستانی ملاصدرا)، نادر ابراهیمی، صفحه ۲۰۶
#برچیده_ها
Forwarded from احساننامه
برگی از دفتر یادداشتهای شخصی ملاصدرا، فیلسوف بزرگ، که در آن اشعاری از «منطق الطیر» عطار را نوشته است. این نسخه خطی گرانبها در کتابخانه ملی و به شماره ۱۹۱۶۴ نگهداری میشود @ehsanname
📸 خانه ملاصدرا در کهَک قم، جایی که حکیم آخرین سالهای عمر را در آن گذراند و اثر معروفش «اسفار اربعه» را در آنجا نوشت @ehsanname
Roshantar az Khamooshi
Alireza Ghorbani
🎼 «ساقیا از سر بنه این خواب را / آب ده این سینۀ پر تاب را ...» اشعاری از ملاصدرا با صدای علیرضا قربانی، در تیتراژ سریال «روشنتر از خاموشی» (حسن فتحی، ۱۳۷۸) @ehsanname
📖 علی اعطا، معمار و منتخب مردم تهران برای شورای شهر پنجم، برادرزادۀ احمد محمود، نویسنده معروف است. رمان «زمین سوخته» به پدر او، شهید محمد اعطا هدیه شده. نام اصلیِ احمد محمود، احمد اعطاست @ehsanname
📌ماجرای تلاش برای ابطال انتخابات دوم خرداد و واکنش مقام معظم رهبری
@ehsanname
از کتاب «زندگی و زمانه آیتالله سیدعلی خامنهای»، جعفر شیرعلینیا، نشر سایان، ۹۴، صفحه ۵۸۷
@ehsanname
از کتاب «زندگی و زمانه آیتالله سیدعلی خامنهای»، جعفر شیرعلینیا، نشر سایان، ۹۴، صفحه ۵۸۷
Forwarded from غلامرضا طریقی
@gholamrezatarighi
منتشر شده در مجله ی کرگدن
⬅چهار سکانس از یک فیلم منزوی
⬅سکانس دوم
⬅غلامرضا طریقی
دو
گفت: "بلیط بخرید فردا بریم تهران، من کار دارم شمام که بالاخره باید از جایی شروع کنید تو برنامههای تهران شرکت کنید" با "علیرضا بازرگان" و دوست دیگری که سالهاست نیست رفتیم بلیط خریدیم. فردا صبح زود رفتیم به ایستگاه قطار و راهی شدیم به طرف تهران. کوپه پر بود ازطنازیها و شوخیهای منزوی.
آن روزهم سرحال بود. انگار وظیفهی خودش میدانست که سربهسر تک تکمان بگذارد. از قطار که پیاده شدیم رفتیم به یک قهوهخانه نزدیک راهآهن. منزوی قلیانش را کشید و بقیه سیگارشان را. بعد قرار شد منزوی برود کارش را انجام بدهد و عصر همدیگر را در انجمن غزل ببینیم. با بازرگان پیاده راه افتادیم از راهآهن تا پاسداران. الان که فکرش را میکنم پادرد میگیرم. آن روز هم زمان زیادی داشتیم هم پول کمی و این پیادهروی برای دوی اینها مفید بود.
دم در ورودی باهم قرار گذاشتیم. باهم رفتیم داخل. اغلب جمعیت به احترام منزوی بلند شدند. او روی یکی از معدود صندلیهایی که برای بزرگترها گذاشته شده بود نشست ما هم نشستیم کنار او روی زمین. ما ذوق زدهی دیدار صاحبان اسمهایی شده بودیم که تا آن روز فقط در نشریات عکس آنها را دیده بودیم. خودمان را باخته بودیم در بین آن همه آدم سرشناس.
روبروی ما چند جوان نشسته بودند که حالا از صاحب نامان و صاحب هیاهوهای عالم شعرند. هر کس شعر میخواند با متلک به استقبال و بدرقهاش میرفتند. منزوی از کیفش کاغذ و قلم درآورد و شروع کرد به نوشتن. فکر کردیم دارد شعرش را برای خواندن مینویسد اما وقتی نوشتنش تمام شد با اشاره مرا صدا زد و گفت که کاغذ را بگیرم. گرفتم و باز کردم. نوشته بود:
"وقتی به نام صدایتان کردند بروید و شعرهایتان را بخوانید. با اعتماد به نفس و محکم. مخصوصا چندتایی بچه پررو روبرویتان هستند که دلم میخواهد رویشان را کم کنید. آنهم فقط با شعر خوب"
روبرو را دوباره نگاه کردم. منظور منزوی همان چند نفری بود که اعتماد به نفسشان بیشتر از حدشان بود. قبل از اینکه بخواهند ما را صدا کنند مجری اسم منزوی را برای شعر خواندن خواند. وقتی پشت میز شعرخوانی نشست دربارهی ما چند دقیقه حرف زد. او تعریف کرد و ما سرمان را پایین انداختیم. آخرین جملهاش این بود که: "خلاصه غزلهای این جوانهای زنجانی را بشنوید تا بدانید غزل گفتن یعنی چه" بچههایی که روبروی ما نشسته بودند سکوت کردند. سکوت مطلقی که تا آخر برنامه ادامه داشت.
یکی یکی بعد از منزوی شعرهایمان را خواندیم با شرم و حجب شهرستانی البته. کم و بیش صدای تحسین از گوشه و کنار انجمن شنیده میشد. نمیدانم بهخاطر شعرهای خودمان بود یا رودربایستی ستایش منزوی. هرچه بود همه گوششان را سپرده بودند به شعرهای ما. برنامه که تمام شد گفت: "آفرین خوب بود. روشون کم شد." بعد رفت دورتر ایستاد. کاملا میشد حس کرد که وقتی بعضی از حاضران میآیند پیش ما و شعرمان را به عنوان یک نوجوان تحسین میکنند، چه کیفی میکند. خون زیر پوستش میدوید هربار که آن جملهها را میشنید.
حالا دلم نمیآید که به انجمن غزل بروم. یاد آن روز میافتم و آن ساعتهای غریب. یادداشت منزوی را هنوز نگهداشتهام.
@gholamrezatarighi
🔅سکانس اول این نوشته را می توانید در نوشته های پیشین بخوانید.
منتشر شده در مجله ی کرگدن
⬅چهار سکانس از یک فیلم منزوی
⬅سکانس دوم
⬅غلامرضا طریقی
دو
گفت: "بلیط بخرید فردا بریم تهران، من کار دارم شمام که بالاخره باید از جایی شروع کنید تو برنامههای تهران شرکت کنید" با "علیرضا بازرگان" و دوست دیگری که سالهاست نیست رفتیم بلیط خریدیم. فردا صبح زود رفتیم به ایستگاه قطار و راهی شدیم به طرف تهران. کوپه پر بود ازطنازیها و شوخیهای منزوی.
آن روزهم سرحال بود. انگار وظیفهی خودش میدانست که سربهسر تک تکمان بگذارد. از قطار که پیاده شدیم رفتیم به یک قهوهخانه نزدیک راهآهن. منزوی قلیانش را کشید و بقیه سیگارشان را. بعد قرار شد منزوی برود کارش را انجام بدهد و عصر همدیگر را در انجمن غزل ببینیم. با بازرگان پیاده راه افتادیم از راهآهن تا پاسداران. الان که فکرش را میکنم پادرد میگیرم. آن روز هم زمان زیادی داشتیم هم پول کمی و این پیادهروی برای دوی اینها مفید بود.
دم در ورودی باهم قرار گذاشتیم. باهم رفتیم داخل. اغلب جمعیت به احترام منزوی بلند شدند. او روی یکی از معدود صندلیهایی که برای بزرگترها گذاشته شده بود نشست ما هم نشستیم کنار او روی زمین. ما ذوق زدهی دیدار صاحبان اسمهایی شده بودیم که تا آن روز فقط در نشریات عکس آنها را دیده بودیم. خودمان را باخته بودیم در بین آن همه آدم سرشناس.
روبروی ما چند جوان نشسته بودند که حالا از صاحب نامان و صاحب هیاهوهای عالم شعرند. هر کس شعر میخواند با متلک به استقبال و بدرقهاش میرفتند. منزوی از کیفش کاغذ و قلم درآورد و شروع کرد به نوشتن. فکر کردیم دارد شعرش را برای خواندن مینویسد اما وقتی نوشتنش تمام شد با اشاره مرا صدا زد و گفت که کاغذ را بگیرم. گرفتم و باز کردم. نوشته بود:
"وقتی به نام صدایتان کردند بروید و شعرهایتان را بخوانید. با اعتماد به نفس و محکم. مخصوصا چندتایی بچه پررو روبرویتان هستند که دلم میخواهد رویشان را کم کنید. آنهم فقط با شعر خوب"
روبرو را دوباره نگاه کردم. منظور منزوی همان چند نفری بود که اعتماد به نفسشان بیشتر از حدشان بود. قبل از اینکه بخواهند ما را صدا کنند مجری اسم منزوی را برای شعر خواندن خواند. وقتی پشت میز شعرخوانی نشست دربارهی ما چند دقیقه حرف زد. او تعریف کرد و ما سرمان را پایین انداختیم. آخرین جملهاش این بود که: "خلاصه غزلهای این جوانهای زنجانی را بشنوید تا بدانید غزل گفتن یعنی چه" بچههایی که روبروی ما نشسته بودند سکوت کردند. سکوت مطلقی که تا آخر برنامه ادامه داشت.
یکی یکی بعد از منزوی شعرهایمان را خواندیم با شرم و حجب شهرستانی البته. کم و بیش صدای تحسین از گوشه و کنار انجمن شنیده میشد. نمیدانم بهخاطر شعرهای خودمان بود یا رودربایستی ستایش منزوی. هرچه بود همه گوششان را سپرده بودند به شعرهای ما. برنامه که تمام شد گفت: "آفرین خوب بود. روشون کم شد." بعد رفت دورتر ایستاد. کاملا میشد حس کرد که وقتی بعضی از حاضران میآیند پیش ما و شعرمان را به عنوان یک نوجوان تحسین میکنند، چه کیفی میکند. خون زیر پوستش میدوید هربار که آن جملهها را میشنید.
حالا دلم نمیآید که به انجمن غزل بروم. یاد آن روز میافتم و آن ساعتهای غریب. یادداشت منزوی را هنوز نگهداشتهام.
@gholamrezatarighi
🔅سکانس اول این نوشته را می توانید در نوشته های پیشین بخوانید.
📸 عکسهای بهمن جلالی از خرمشهر، عکسهایی که یک روز بعد از آزادی شهر گرفته، شاهکار هستند. همین را ببینید، شمایل مولا و تصاویر سه نسل که با آنهمه تیر و ترکش باقی ماندهاند. مثل خود خرمشهر @ehsanname
Forwarded from اتاق آینده / شیرعلینیا
اين جمله ها را به خاطر بسپاريد
نكته هايي كمترشنيده شده درباره ي آزادي خرمشهر/ همیشه کسانی باید دفاع کنند تا شادی مردم خراب نشود
١. جالب است بدانيد سوم خرداد سال ١٣٦١ كه در تمام ايران جشن بزرگ ملي براي آزادي خرمشهر بر پا بود چند كيلومتر آن طرفتر از شهر خرمشهر در نزديكي مرز شلمچه نبرد سنگيني در جريان بود.
ماجرا از اين قرار بود كه ارتش صدام ديوانه وار فشار مي آورد تا دوباره راهي به شهر آزادشده ی خرمشهر پيدا كند. فقط در مرحله ي آخر عمليات كه شهر آزاد شد ايرانيها بيش از ١٠ هزار اسير گرفته بودند كه در حال انتقال آنها به پشت جبهه بودند. تعداد اسيران عراقي بسيار بيشتر از نيروهايي بود كه ايرانيها در شهر داشتند، حتي شورش بدون اسلحه ي آنها ميتوانست ورق جنگ را برگرداند اما خودشان را باخته بودند. حالا اگر ارتش عراق مي توانست دوباره راهي به شهر پيدا كند اوضاع تغيير مي كرد و ممكن بود شهر از دست برود. ايران سوم خرداد و روزهاي پس از آن غرق جشن و سرور بود اما روزهاي سوم، چهارم و پنجم خرداد رزمنده هايي مردانه جنگيدند، شهيد و مجروح شدند تا جشن بزرگ خراب نشود. يكي از ان ها حسين اردستاني بود كه با چرخ دستي در قزوين ميوه مي فروخت و براي عمليات امده بود.
٢. دو موضوع پيروزي خرمشهر را خيلي شيرين كرده بود يكي سختيهاي عجيب اين عمليات در مراحل مختلف بود. پيش از عمليات نيروهاي شناسايي آنقدر شبانه پياده به منطقه ي دشمن رفته بودند كه پاهايشان تاول زده بود. يك بار سر اينكه يك شب استراحت كنند با فرمانده حسن باقري دعوايشان شد اما فرمانده اجازه ي استراحت نداد. مرحله ی اول عمليات نزديك جاده ي اهواز خرمشهر آنقدر فشار دشمن زياد بود كه نزديك بود عمليات در مرحله ي اول به شكست كامل تبديل شود اما يك گردان يك به یك شهيد شدند تا جاده ي آزادشده را حفظ كردند. فرمانده حسين قوجه اي آنقدر آرپيجي زده بود كه موج آن، از گوشش خون جاري كرده بود. مرحله ي دوم و سوم هم با سختي هاي فراوان انجام شد. يكي از گردان ها كه نفوذي ها در غذايشان مايع ظرفشويي ريخته بودند، مريض شده بودند. اسهال شديد آب بدنشان را خالي كرده بود آن هم در گرماي داغ خوزستان در آخر ارديبهشت. هوا گرم نبود داغ بود. اما همين گردان هم دست از جنگيدن نكشيدند. در مرحله ی سوم، دشمن به شدت مقاومت مي كرد، ١١ روز با كمترين پيشروي طی شد. زمين هاي زيادي آزاد شده بود اما كار شهر خرمشهر گره خورده بود. فرماندهان پيش امام رفتند و گفتند نمي توان شهر را آزاد كرد. آيت الله خميني گفته بود تا توكلتان چقدر باشد. يك بار ديگر شناسايي هاي جديد انجام شد و نيروهاي تازه نفس اضافه شدند. بر اساس شناسايي ها طرح مشتركي به ذهن صياد شيرازي و محسن رضايي رسيد. همان طرح گره كار را باز كرد و شهر آزاد شد.
اين سختي ها شيريني آزادي خرمشهر را زياد مي كرد اما در ١٩ ماهي كه خرمشهر دست ارتش صدام بود دو چيز سخت مردم ايران را آزار ميداد يكي شعاري كه روي ديوارهاي شهر نوشته بودند:"آمده ايم تا بمانيم" و ديگري سخنان تحقيرآميز صدام. به اين سخنان توجه كنيد:
زمستان ١٣٥٩، نيروهاي صدام بخشهاي زيادي از خاك ايران را در اشغال داشتند اما با مقاومت ایرانیها پیش روی شان متوقف شد. صدام می گفت توقف پيشروي ارتش بعث از روی ضعف نبوده بلکه به این خاطر بوده که او دوست نداشته مردم و ارتش ایران بیش از حد دچار عقده شوند.
از اين جنس صحبتهاي تحقيرآميز در آن ١٩ ماه زياد بود و صدام مي گفت ايراني ها براي حضور ما در مناطق اشغالي بايد حق و حقوق بپردازند كه خاكشان را نگه داشته ايم. مي گفت ايرانيها مدام وعده ي آزادي مناطق اشغالي را مي دهند اما ضعيفتر از اين حرفها هستند و ...
سوم خرداد كه خرمشهر آزاد شد، صدام ششم خرداد گفت:"خاك ايران هيچ ارزشي نداشت. نظاميان ما پس از انهدام ماشين نظامي ايران... خاك ايران را ترك كردند و دست به عقب نشيني زدند."
صدام مي گفت اين عقبنشيني نوعي پيروزي هم بوده و حالا امام مي توانست با اتكا به قدرت ملت بگويد:" مردیکه عقبش زدند، توی دهنش زدند، بیرونش کردند، میگوید ما پیروز شدیم."
اين قدرت و جشن و سرور را مديون سختي هاي آنان هستيم به ويژه آنها كه در موقع جشن سوم خرداد مشغول دفاع از شادي مردم بودند.
https://t.me/jafarshiralinia
نكته هايي كمترشنيده شده درباره ي آزادي خرمشهر/ همیشه کسانی باید دفاع کنند تا شادی مردم خراب نشود
١. جالب است بدانيد سوم خرداد سال ١٣٦١ كه در تمام ايران جشن بزرگ ملي براي آزادي خرمشهر بر پا بود چند كيلومتر آن طرفتر از شهر خرمشهر در نزديكي مرز شلمچه نبرد سنگيني در جريان بود.
ماجرا از اين قرار بود كه ارتش صدام ديوانه وار فشار مي آورد تا دوباره راهي به شهر آزادشده ی خرمشهر پيدا كند. فقط در مرحله ي آخر عمليات كه شهر آزاد شد ايرانيها بيش از ١٠ هزار اسير گرفته بودند كه در حال انتقال آنها به پشت جبهه بودند. تعداد اسيران عراقي بسيار بيشتر از نيروهايي بود كه ايرانيها در شهر داشتند، حتي شورش بدون اسلحه ي آنها ميتوانست ورق جنگ را برگرداند اما خودشان را باخته بودند. حالا اگر ارتش عراق مي توانست دوباره راهي به شهر پيدا كند اوضاع تغيير مي كرد و ممكن بود شهر از دست برود. ايران سوم خرداد و روزهاي پس از آن غرق جشن و سرور بود اما روزهاي سوم، چهارم و پنجم خرداد رزمنده هايي مردانه جنگيدند، شهيد و مجروح شدند تا جشن بزرگ خراب نشود. يكي از ان ها حسين اردستاني بود كه با چرخ دستي در قزوين ميوه مي فروخت و براي عمليات امده بود.
٢. دو موضوع پيروزي خرمشهر را خيلي شيرين كرده بود يكي سختيهاي عجيب اين عمليات در مراحل مختلف بود. پيش از عمليات نيروهاي شناسايي آنقدر شبانه پياده به منطقه ي دشمن رفته بودند كه پاهايشان تاول زده بود. يك بار سر اينكه يك شب استراحت كنند با فرمانده حسن باقري دعوايشان شد اما فرمانده اجازه ي استراحت نداد. مرحله ی اول عمليات نزديك جاده ي اهواز خرمشهر آنقدر فشار دشمن زياد بود كه نزديك بود عمليات در مرحله ي اول به شكست كامل تبديل شود اما يك گردان يك به یك شهيد شدند تا جاده ي آزادشده را حفظ كردند. فرمانده حسين قوجه اي آنقدر آرپيجي زده بود كه موج آن، از گوشش خون جاري كرده بود. مرحله ي دوم و سوم هم با سختي هاي فراوان انجام شد. يكي از گردان ها كه نفوذي ها در غذايشان مايع ظرفشويي ريخته بودند، مريض شده بودند. اسهال شديد آب بدنشان را خالي كرده بود آن هم در گرماي داغ خوزستان در آخر ارديبهشت. هوا گرم نبود داغ بود. اما همين گردان هم دست از جنگيدن نكشيدند. در مرحله ی سوم، دشمن به شدت مقاومت مي كرد، ١١ روز با كمترين پيشروي طی شد. زمين هاي زيادي آزاد شده بود اما كار شهر خرمشهر گره خورده بود. فرماندهان پيش امام رفتند و گفتند نمي توان شهر را آزاد كرد. آيت الله خميني گفته بود تا توكلتان چقدر باشد. يك بار ديگر شناسايي هاي جديد انجام شد و نيروهاي تازه نفس اضافه شدند. بر اساس شناسايي ها طرح مشتركي به ذهن صياد شيرازي و محسن رضايي رسيد. همان طرح گره كار را باز كرد و شهر آزاد شد.
اين سختي ها شيريني آزادي خرمشهر را زياد مي كرد اما در ١٩ ماهي كه خرمشهر دست ارتش صدام بود دو چيز سخت مردم ايران را آزار ميداد يكي شعاري كه روي ديوارهاي شهر نوشته بودند:"آمده ايم تا بمانيم" و ديگري سخنان تحقيرآميز صدام. به اين سخنان توجه كنيد:
زمستان ١٣٥٩، نيروهاي صدام بخشهاي زيادي از خاك ايران را در اشغال داشتند اما با مقاومت ایرانیها پیش روی شان متوقف شد. صدام می گفت توقف پيشروي ارتش بعث از روی ضعف نبوده بلکه به این خاطر بوده که او دوست نداشته مردم و ارتش ایران بیش از حد دچار عقده شوند.
از اين جنس صحبتهاي تحقيرآميز در آن ١٩ ماه زياد بود و صدام مي گفت ايراني ها براي حضور ما در مناطق اشغالي بايد حق و حقوق بپردازند كه خاكشان را نگه داشته ايم. مي گفت ايرانيها مدام وعده ي آزادي مناطق اشغالي را مي دهند اما ضعيفتر از اين حرفها هستند و ...
سوم خرداد كه خرمشهر آزاد شد، صدام ششم خرداد گفت:"خاك ايران هيچ ارزشي نداشت. نظاميان ما پس از انهدام ماشين نظامي ايران... خاك ايران را ترك كردند و دست به عقب نشيني زدند."
صدام مي گفت اين عقبنشيني نوعي پيروزي هم بوده و حالا امام مي توانست با اتكا به قدرت ملت بگويد:" مردیکه عقبش زدند، توی دهنش زدند، بیرونش کردند، میگوید ما پیروز شدیم."
اين قدرت و جشن و سرور را مديون سختي هاي آنان هستيم به ويژه آنها كه در موقع جشن سوم خرداد مشغول دفاع از شادي مردم بودند.
https://t.me/jafarshiralinia
Telegram
اتاق آینده / شیرعلینیا
دعوتيد به خواندن درباره آینده
ارتباط با مدير كانال:
@jafarshiraliniaa
ارتباط با مدير كانال:
@jafarshiraliniaa
Forwarded from شهرستان ادب
امروز، سوم خرداد، سالروز #آزادسازی_خرمشهر است. روز پرافتخار و شکوهمندی در تاریخ ایران، که همه را به شگفتی و شادمانی آورد. روزی که سربازان جوان و بی نام و نشانِ خمینی همۀ دشمنان ایران را مأیوس و همه دوستانِ ایران را امیدوار کردند.
زندهیاد #سیمین_بهبهانی از شاعران توانای سرزمینمان نیز از جمله هنرمندانی بود که آن زمان برای تحسین و ثبت این روز پر افتخار، شعری سروده بود. بهبهانی بر پیشانی شعر خود نوشته بود:
«به مدافعان دلیر خونین شهر و به همه شهرهای خونین وطنم»
بنویس! بنویس! بنویس: اسطورۀ پایداری
تاریخ! ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری
بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم هر چه داری
بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی
بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری
بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب میخورد
با روز، با هفته، با ماه، بر بام بیانتظاری
بنویس: کز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخۀ عاج
با دستبند طلایی، با ناخنانش، نگاری
بنویس: کآنجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود
این چشمهایش پر از خاک، آن شیشههایش غباری
بنویس: کآنجا کبوتر، پرواز را خوش نمیداشت
از بس که در اوج میتاخت رویینه باز شکاری
بنویس: کآن گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بیزار از جفتجویی، بی بهره از پختهخواری
نستوه! نستوه مردا! این شیر دل، این تکاور
بشکوه! بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری
بنویس از آنان که گفتند: «یا مرگ یا سرفرازی»
مردانه تا مرگ رفتند، بنویس! بنویس! آری
@Shahrestanadab
زندهیاد #سیمین_بهبهانی از شاعران توانای سرزمینمان نیز از جمله هنرمندانی بود که آن زمان برای تحسین و ثبت این روز پر افتخار، شعری سروده بود. بهبهانی بر پیشانی شعر خود نوشته بود:
«به مدافعان دلیر خونین شهر و به همه شهرهای خونین وطنم»
بنویس! بنویس! بنویس: اسطورۀ پایداری
تاریخ! ای فصل روشن! زین روزگارانِ تاری
بنویس: ایثار جان بود، غوغای پیر و جوان بود
فرزند و زن، خانمان بود، از بیش و کم هر چه داری
بنویس: پرتاب سنگی، حتی ز طفلی به بازی
بنویس: زخم کلنگی، حتی ز پیری به یاری
بنویس: قنداق نوزاد، بر ریسمان تاب میخورد
با روز، با هفته، با ماه، بر بام بیانتظاری
بنویس: کز تن جدا بود، آن ترد، آن شاخۀ عاج
با دستبند طلایی، با ناخنانش، نگاری
بنویس: کآنجا عروسک، چون صاحبش غرق خون بود
این چشمهایش پر از خاک، آن شیشههایش غباری
بنویس: کآنجا کبوتر، پرواز را خوش نمیداشت
از بس که در اوج میتاخت رویینه باز شکاری
بنویس: کآن گربه در چشم، اندوه و وحشت به هم داشت
بیزار از جفتجویی، بی بهره از پختهخواری
نستوه! نستوه مردا! این شیر دل، این تکاور
بشکوه! بشکوه مرگا! این از وطن پاسداری
بنویس از آنان که گفتند: «یا مرگ یا سرفرازی»
مردانه تا مرگ رفتند، بنویس! بنویس! آری
@Shahrestanadab
HJ359-Khoramshahr.pdf
1.1 MB
✍️خرمشهر چطور آزاد شد؟ روایتی از مراحل مختلف عملیات آزادسازی خرمشهر و شکستن بغض یک ملت، به قلم احسان رضایی، از شماره ۳۵۹ «هشمهری جوان» @ehsanname