احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
گزیده برنامه‌های شنبه ۲۵ اردیبهشت، روز آخر نمایشگاه کتاب:
@ehsanname

🔶 نشست شعرخوانی شاعران افغان، ساعت ۱۰ و نیم، سرای اهل قلم بین‌الملل

🔷 اختتامیه نمایشگاه، ساعت ۱۵، با حضور رئیس مجلس شورای اسلامی و وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی، سالن تشریفات نمایشگاه
یادداشتی از شماره ۴۴۸ هفته‌نامه «همشهری جوان» به مناسبت روز بزرگداشت حکیم فردوسی👇

یکی داستان است پر آب چشم
احسان رضایی
@ehsanname
چو خورشید بنمود بالای خویش
نشست از بر تند بالای خویش،
ز کشور برآمد سراسر خروش
زمین پرخروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گردِ سپاه
بشد قیرگون روی خورشید و ماه
زِ چاک سَلیح و زِ آوای پیل
تو گفتی بیاگند گیتی به نیل
هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش
زِ تابیدنِ کاویانی درفش
برفتند یکسر چو کوهی سیاه
گرازان و تازان به نزدیک شاه
چو لشکر همه نزد شاه آمدند
دََمان با درفش و کلاه آمدند
بدیشان چنین گفت بیدارشاه
که: «توسِ سپهبد به پیش سپاه
بپای است با اخترِ کاویان
بفرمان او بست باید میان»
بدو گفت: «مگذر ز پیمان من
نگه دار آیین و فرمان من
نیآزرد باید کسی را به راه
چنین است آیینِ تخت و کلاه
کشاورز یا مردم پیشه‌ور،
کسی کو به لشکر نبندد کمر،
نباید که بر وی وزَد بادِ سرد
مکوش ایچ جز با کسی همنبرد
نباید نمودن به بی‌رنج، رنج
که بر کس نماند سرای سپنج ...»

این بیت‌ها، مقدمه داستان «فرودِ سیاوش» است. این داستان، یکی از گمنام‌ترین و در عین‌حال بهترین داستان‌های شاهنامه است. یک تراژدی تمام‌عیار که چیزی از تراژدی‌های سوفوکل کم ندارد. با این حال، نه نویسندگان ما سراغ بازآفرینی‌ داستان‌هایی چنین درجه یک می‌‌روند و نه جوانترها حال و حوصله خواندنش را دارند. برای آن مورد اول که عجالتا کاری از دست ما برنمی‌آید، اما برای دومی عرض می‌کنم که چکار کنیم که داستان برایمان آشنا و زودفهم شود.
اول کمی توضیح درباره خود داستان: سیاوش، قهرمان ملی ما، وقتی که برای ایجاد صلح بین ایران و توران حاضر می‌شود گروگان تورانی‌ها بماند، آنجا هم دل همه را می‌برد. چنان‌که اول جریره، دختر پیران (وزیر افراسیاب) با او ازدواج می‌کند، بعد هم دختر خود افراسیاب، یعنی فرنگیس. حالا کاری نداریم. سیاوش دوتا پسر داشته، یکی کیخسرو از فرنگیس و یکی هم فرود از جریره. کیخسرو بعداً طی ماجراهایی شاه ایران می‌شود و اتفاقا شاه خوبی هم می‌‌شود و فردوسی انتظاراتش از یک حاکم آرمانی را در وجود او توضیح داده (همین بالا می‌بینید که دارد نظامی‌ها را نصیحت می‌کند). اما فرود و مادرش در قلعه‌ای در توران ماند‌ه‌اند. کیخسرو دارد جنگ‌های کین‌خواهی راه می‌اندازد و توس هم فرمانده لشگر است. (رستم کجاست؟ خب توی زابل. در شاهنامه ملت هر وقت گند می‌زنند یاد او می‌افتند.) آنها بعد از ورود به سرزمین دشمن، از کنار قلعه فرود رد می‌شوند. فرود هم شنیده سپاه ایران دارد می‌آید و منتظر است برود به کمکشان. توس می‌بیند یک بابایی بالای کوه سوار اسب ایستاده. اول یکی از پهلوان‌ها به اسم بهرام را که اتفاقا دوست صمیمی سیاوش بوده می‌فرستد تا برود ببینید طرف یک وقت جاسوس نباشد. آشنای فرود به اسم تَخوار که مثلا مشاورش است، می‌گوید خودت را به این سواری که دارد می‌آید اشتباه معرفی کن تا اگر طرف تورانی از آب درآمد، لو نروی. بهرام هم نمی‌فهمد این بابا پسر سیاوش است، اما می‌فهمد که آدم بیراهی نیست و می‌شود باهاش کنار آمد. پیش توس که برمی‌گردد، توس عصبانی می‌شود که من تو را برای مذاکره نفرستادم و گفتم دستگیرش کن. او را عزل می‌کند و بیژن (همان که داستانش با منیژه را بلدید) می‌فرستد. بیژن می‌رود تیر می‌اندازد. تخوار جوابش را می‌دهد و هیچی دیگر، جنگ می‌شود. عاقبت فرود، به دست کسانی که چشم‌انتظارشان بود کشته می‌شود و تراژدی با خودکشی مادرش جریره کامل می‌شود.
برگردیم سر اینکه چطور می‌شود با این داستان کهن ارتباط گرفت؟ جوابش این است: با امروزی کردن ماجراها و پیدا کردن قرینه‌ای از ماجراهای روز در دل آنها. چیزی که داستان‌های کهن شدیدا قابلیتش را دارند. مثلا اینجا می‌شود فرود را نمونه‌ای گرفت از جوان‌هایی که قصد کمک دارند، اما کسانی مثل توس که همه را عامل بیگانه می‌بینند، استعدادشان را نابود می‌کنند. نمونه‌اش که کم نیست. ها؟ حالا برگردید یک بار دیگر با این دید قصه را بخوانید. بهتر نشد؟
راستی می‌خواستم کمی هم درباره هنر شاعران و نویسندگان قدیمی بگویم که معمولا در مقدمه داستان‌هایشان، با هنرمندی خلاصه ماجرا را تعریف می‌کنند، بدون این‌که نگران لو رفتن قصه بشوند. مثلا همین بالا مابین نصیحت‌های کیخسرو به توس سپهدار، خلاصه ماجرا را داریم می‌خوانیم که نهی از اذیت افراد در سر راه، دارد ماجرای کشته شدن فرود را مقدمه‌چینی می‌کند. یا مثلا حافظ در همان بیت اول دیوانش، کل اشعارش را خلاصه کرده و توضیح داده «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها». یا مولانا در همان «نی‌نامه» اول مثنوی، ایده کل کتاب را که شرح هجران و شکایت از جدایی است توضیح داده و اینها، که جا کم آمد و فرصت نشد. باقی بقایتان.
در روستای پاژ، زادگاه فردوسی، در ۱۵کیلومتری شمال مشهد، خانه‌ای متروک است که محلی‌ها آن را به نام شاعر بزرگ می‌شناسند، ولی میراث فرهنگی آن را متعلق به دوره قاجار می‌داند @ehsanname
امروز سخنگوی ناجا، خبر از دستگیری مسعود کشمیری، عامل انفجار ۸ شهریور۶۰ و قاتل شهیدان رجایی و باهنر در تیرانا داد. روایتی از داستان عجیب او را در «همشهری جوان» شماره ۳۲۵ بخوانید👇
امیرمسعود شهرام‌نیا، قائم‌مقام رییس نمایشگاه کتاب، در گفتگو با تسنیم رقم خرید از پوزرهای بانک شهر در نمایشگاه امسال را ۷۸میلیارد تومان اعلام کرد. به این رقم، باید خرید نقدی را هم اضافه کرد @ehsannane
خبرگزاری ایبنا، در گزارشی میدانی از غرفه‌داران نمایشگاه کتاب امسال، آثار پرفروش داستانی در نمایشگاه کتاب را به این شرح معرفی کرده است: 👇

📕 داستان‌های ایرانی پرفروش نمایشگاه امسال
@ehsanname
🔶 نشر آموت: «بیوه‌کشی» یوسف علیخانی، «عاشقانه» فریبا کلهر، «ایراندخت» بهنام ناصح

♦️ انتشارات امیرکبیر:‌ «محاکمه آفتاب» سیدیحیی یثربی، «شلوارهای وصله‌دار» رسول پرویزی، «عمو غلام» عبدالحسین وجدانی

🔶 انتشارات بوتیمار: «خانه سوم داستان» مجموعه به انتخاب حسین آتش‌پرور، «خاک سور» حسین فاضلی

♦️ انتشارات به‌نگار: «سین‌شین» ضحی کاظمی، «آینه بامداد» جواد مجابی، «اصفهان نصف جهان» صادق هدایت

🔶 نشر چشمه: «پاییز فصل آخر سال است» نسیم مرعشی، «روزگار سپری‌شده‌ مردم سالخورده» و «بنی‌آدم» محمود دولت‌آبادی

♦️ انتشارات سوره مهر: «آبنبات هل‌دار» مهرداد صدقی، «سفر به گرای 270 درجه» احمد دهقان، «شطرنج با ماشین قیامت» حبیب احمدزاده

🔶 کتابسرای تندیس: سه‌گانه «جمشید و جمک»، «مشی و مشیانه» و «آدم و حوا» از محمد محمدعلی

♦️ کتاب کوله‌پشتی: «معلم پیانو» چیستا یثربی، «کافه فراموشی» مرتضی بخشایشی

🔶 انتشارات ققنوس: «سمفونی مردگان» عباس معروفی، «والس یک نفره» ماه‌منیر کهباسی، «سلام» تبسم غبیشی

♦️ انتشارات مروارید: «چه کسی باور می‌کند» و «کارت پستال» از روح‌انگیز شریفیان، «ساعت ویرانی» آرام روانشاد

🔶 انتشارات نگاه: «شوهر آهو خانم» محمدعلی افغانی، «کارنامه سپنج» محمود دولت‌آبادی، «چشم‌هایش» بزرگ علوی، «عزاداران بیل» غلامحسین ساعدی

♦️ انتشارات نیلوفر: «سنگر و قمقمه‌های خالی» بهرام صادقی، «همنوایی شبانه ارکستر چوب‌ها» رضا قاسمی، «چشم‌هایم آبی بود» محمدرضا کاتب

🔶 انتشارات نیماژ: «کوچه ابرهای گم شده» کوروش اسدی، «باد زن‌ها را می‌برد» حسن محمودی،‌ «دیر کردی ما شام خوردیم» رسول یونان

♦️ انتشارات هرمس: «در پس پرده» حمزه سردادور، «مرد بیست و چند انگشتی» مهدی رعنائی، «پنهان در آینه» مهدی مظفر‌ی‌ساوجی

📘 داستان‌های خارجی پرفروش نمایشگاه امسال
@ehsanname
🔶 نشر آموت: «من پیش از تو» و «پس از تو» از جوجو مویز ترجمه‌ مریم مفتاح، «زبان گل‌ها» ونسان دیفن‌باخ ترجمه فیروزه مهرزاد

🔷 انتشارات امیرکبیر: «اتاق» اثر اما دوناهیو با ترجمه حکیمه مردانی، «لبه تیغ» سامرست موام با ترجمه مهرداد نبیلی، «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز ترجمه بهمن فرزانه

🔶 انتشارات بوتیمار: «گرسنگی ابریشم» هرتا مولر ترجمه رباب محب، «مائوی دوم»دُن دلیلو ترجمه مجتبی ویسی، «جشن بی‌معنایی» میلان کوندرا ترجمه قاسم صنعوی

🔷 انتشارات به‌نگار: «آدم‌های خوشبخت کتاب می‌خوانند و قهوه می‌نوشند» آنیس مارتن ترجمه ابوالفضل الله‌دادی، «پیرمرد صد ساله‌ای که از پنجره بیرون پرید و ناپدید شد» یوناس یوناسن ترجمه شادی حامدی، «راز مزرعه چهار آبگیر» جین وبستر ترجمه لیدا صدرالعلمایی

🔶 نشر چشمه: «جزء از کل» استیو تولتز ترجمه‌ پیمان خاکسار، «اتحادیه ابلهان» جان کندی تول ترجمه پیمان خاکسار، «عقاید یک دلقک» هاینریش بُل ترجمه محمد اسماعیل‌زاده، «برفک» دن دلیلو ترجمه پیمان خاکسار

🔷 کتابسرای تندیس: «ما همیشه در قصر زندگی کرده‌ایم» شرلی جکسون ترجمه محمدرضا شکاری، «دختر پرتقالی» یاستین گوردر ترجمه مهوش خرمی‌پور، «کرم ابریشم» جی.کی.رولینگ ترجمه ویدا اسلامیه

🔶 کتاب کوله‌پشتی: «تارهای جادویی فرانکی پرستو» میچ آلبوم ترجمه سحر توکلی، « «دختری در قطار» پائولا هاوکینز ترجمه علی قانع

🔷 انتشارات ققنوس: «ملت عشق» الیف شافاک ترجمه ارسلان فصیحی، مجموعه آثار عزیز نسین، «مرفی» ساموئل بکت ترجمه سهیل سمی

🔶 نشر ماهی: «دوستش داشتم» آنا گاوالدا ترجمه ناهید فروغان، «شب‌های روشن» فئودور داستایفسکی ترجمه سروش حبیبی، «آس و پاس در پاریس و لندن» جورج اورول ترجمه بهمن دارالشفایی

🔷 انتشارات مروارید: «کوری» و «بینایی» از ژوزه ساراماگو ترجمه اسدالله امرایی، «بادبادک باز» خالد حسینی ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان‌زاده

🔶 انتشارات نگاه: «پابرهنه‌ها» زاهاریا استانکو ترجمه احمد شاملو، «کوه جادو» توماس مان ترجمه حسن نکوروح، «جنایت و مکافات» فئودور داستایوسکی ترجمه اصغر رستگار

🔷 نشر نی: «بار گران» جانت وینترسن ترجمه طهورا آیتی، «پنلوپیاد» مارگارت اتوود ترجمه طهورا آیتی، «بلندی‌های بادگیر» امیلی برونته ترجمه رضا رضایی

🔶 انتشارات نیلوفر: «جنگ و صلح» و «آناکارنیا» از لئو تولستوی ترجمه سروش حبیبی، «قمارباز» فئودور داستایوفسکی ترجمه صالح حسینی

🔷 انتشارات نیماژ: «ژتون قرمز» کارن جودی فاولر ترجمه ثنا نصاری، «جودک بیک و پسرانش» اورهان پاموک ترجمه علیرضا سیف‌الدینی، «ننگ بشری» فیلیپ روث ترجمه زهرا طراوتی

🔶 انتشارات هرمس: «دنیای سوفی»، «دختر پرتقال» و «راز فال ورق»، هر سه از یاستین گوردر ترجمه مهرداد بازیاری
اولش میدان فردوسی تهران اینطوری بود. این #مجسمه_فردوسی را پارسیان هند در ۱۳۲۴ آوردند و ملک‌الشعراء بهار برای مراسم نصبش، یک قصیده بلند خواند @ehsanname
سال ۱۳۳۸، آن #مجسمه_فردوسی را بردند به محوطه دانشکده ادبیات دانشگاه تهران (که هنوز هم هست) و این فردوسی ایستاده جایش را گرفت @ehsanname
تا اینکه سال ۱۳۵۰، #مجسمه_فردوسی معروف امروزی توسط استاد ابوالحسن صدیقی از سنگ مرمر ساخته شد و جای قبلی‌ها را گرفت @ehsanname
مردم با این یکی #مجسمه_فردوسی بیشتر از قبلی ها ارتباط گرفتند. این عکس برای راهپیمایی بزرگداشت ۱۵ خرداد در سال ۱۳۵۸ است @ehsanname
سال ۱۳۹۰ هم ماجرای جابجایی این #مجسمه_فردوسی برای تعمیر و نصب ماکت آن توسط سازمان زیباسازی شهرداری، حسابی سروصدا کرد @ehsanname
ضمیمه هفتگی روزنامه «شهرآرا» مشهد، سال پیش گفتگویی خواندنی با سرکارگر پروژه مرمت آرامگاه فردوسی در سال ۱۳۴۳ داشت، مردی که خودش استخوان‌های فردوسی را از قبر درآورده و در جای جدید گذاشته است
@ehsanname
گزیده حرفهای قاسم ارفع، سرکارگر پروژه مرمت بنای آرامگاه فردوسی، در گفتگو با شماره ۹۹ هفته‌نامه «شهرآرا محله» (ضمیمه هفتگی روزنامه «شهرآرا»)👇
@ehsanname
⬅️ دامادمان تعریف می‌کند سال ۱۳۰۵ گوسفندان را برای چرا برده بوده که ناگهان وسیله‌ای چهارچرخ می‌بیند و از ترس پا به فرار می‌گذارد. فردی از داخل ماشین صدا زد بیا بچه جان، ما آدمیم با تو کاری نداریم. ولی دامادمان میترسیده جلو برود. در نهایت آنها جلو آمدند و پرسیدند باغ فردوسی کجاست؟ دامادمان هم جواب می‌دهد همینجاست. از آن روز گروهی در باغ شروع به کاوش کرده و نهایتا محل مقبره فردوسی را پیدا می‌کنند.

⬅️ قبل از اینکه برم سربازی تو باغ آرامگاه، شاگرد گلکار بودم. موقع سربازبگیری اومدن من رو از همین باغ گرفتند و بردند. بردن. بعد از سربازی نزدیک به هفت سال داروغه‌گری و دوست‌بونی کردم. دوست‌بونی می‌دونی چیه؟ مشاور روستا بودم. از سال ۱۳۴۳ هم که آمدند آرامگاه را خراب کردند، شدم سرکارگر.

⬅️ مهندس سیحون [معمار آرامگاه] حدودا هر ماه یا ۴۰ روز می‌آمد. خیلی نمی‌ماند. سر می‌زد و می‌رفت. من کارگر بودم و او مهندس. وقتی می‌آمد تنها با مهندس جودت و مهندس کریستو صحبت می‌کرد. من تنها به او سلام می‌کردم، او هم خداقوتی می‌گفت و می‌رفت.

⬅️ تمام مجسمه‌های تالار پایین را که فریدون خان [پسر استاد ابوالحسن صدیقی] ساخته بود، خودم گذاشتم. نام من پشت مجسمه‌ها نوشته شده.

⬅️ [در زمان نبش قبر فردوسی] همه مسئولان دولتی آمده بودند. سبیل‌به‌سبیل هم نشسته بودند تا ببینند از قبر چی درمی‌آید. قبر را شکافتم و رفتم داخل. یک کوه استخوان بود با دو جمجمه. استخوان‌ها را داخل پارچه سفیدی گذاشتم و بیرون آمدم. وقتی فرماندار دو جمجمه را دید، به‌شوخی گفت فردوسی دو کله داشته! راستش را بخواهید من شنیدم اینجا قبلا قبرستان بوده. حتی بسیاری از مردم نوزادهایشان را می‌آوردند و کنار فردوسی دفن می‌کردند. احتمالا وقتی این مقبره را ساختند، همراه استخوان‌های فردوسی دیگر استخوان‌ها را نیز دفن کردند. خلاصه تمام استخوان‌ها را در پارچه پیچیدیم و در دفتر مدیریت گذاشتیم. بعد که کار بنای آرامگاه تمام شد، دوباره خودم استخوان‌ها را داخل قبر گذاشتم. حالا به هر کس می‌گویم فردوسی را من دفن کردم، باور نمی‌کند.

⬅️ کار آرامگاه که تمام شد، مهندس جودت گفت مش‌قاسم خودت دوست داری کجا بگذارمت؟ گفتم شما آزادید هرجا می‌خواهید. گفت تو قوی هستی، باید بگذارمت دمِ در. آرامگاه که افتتاح شد، روزی نبود که دم در دعوا نشود! می‌آمدند و می‌خواستند بدون بلیت وارد شوند. ما نمی‌گذاشتیم و دعوا می‌شد. یک‌بار حدود بیست‌تا ورزشکار از مشهد آمدند. قهرمانی، مدیر وقت آرامگاه گفت بروید بلیت بگیرید اما آنها در جواب گفتند ما کشتی می‌گیریم، اگر ما را به زمین زدید، بلیت می‌گیریم؛ درغیراین صورت بدون بلیت وارد می‌شویم!

⬅️ تا سال ۱۳۶۳ ساختمان فعلی موزه، کوپه کوپه بود. در اصل مهندس سیحون موزه را به عنوان سفره خانه برای عوام طراحی کرده بود تا خانواده‌ها بتوانند سفره غذای خود را داخل کوپه ها پهن کنند و پول به رستوران ندهند. اما بعد از انقلاب که در حفاری‌های متعدد اطراف آرامگاه اشیای عتیقه یافت شد، نیاز به موزه‌ای بود تا این اشیا را در آن بگذارند. کوپه‌ها را خراب کردیم.

⬅️ من همین‌جا به دنیا آمدم. همین‌جا زندگی و کار کردم. نزدیک به چهل سال از عمرم را در آرامگاه فردوسی بودم. چهار سال که ساخت آرامگاه زمان برد، بعد از آن هم سی سال نگهبانِ در بودم. من برای او خیلی زحمت کشیدم. قدرش را خوب می‌دانم. البته فردوسی هم به من کمک کرد. همان‌طور که خودش می‌گوید: «که رستم یلی بوده در سیستان/ منش کرده‌ام رستم داستان»، من هم یلی بودم که داروغه‌گری و دوست‌بونی می‌کردم، فردوسی من را پهلوان کرد.
اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴، روز خیام خجسته باد @ehsanname
احسان‌نامه
اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴، روز خیام خجسته باد @ehsanname
شاعر کوزه‌ها
احسان رضایی
@ehsanname
اسمش عمر بود، پسر ابراهیم. هیچ‌گاه ازدواج نکرد و فرزندی نداشت. لقبش غیاث‌الدین و نصیرالدین بود و در اکثر منابع باقیمانده از عصر خودش با عناوینی مثل «خواجه امام» یا «حجت الحق» از او یاد شده.
مردی عجیب بود. گفته‌اند قدی بلند و سری بزرگ داشت. کم‌حرف بود و سرگرم شدن به رموز اعداد و ستارگان را به مصاحبت مردمان ترجیح می‌داد. چنان حافظه‌ای داشت که کتابی مفصل را در اصفهان خواند و در نیشابور تمامش را از حفظ نوشت. بیشتر عمرش را در نیشابور، در محله شادیاخ، یعنی همین‌جا که مدفون است گذراند.
در تمام علوم روزگارش یعنی در الهیات، فلسفه، کلام، ریاضیات، فیزیک، نجوم، پزشکی و موسیقی سرآمد بود. مورد احترام علما و شاهان بود. در یاد دادن خست داشت. هیچ کتابی ننوشت و ۱۳ رساله‌ای که از او مانده، همگی یادداشت‌های پراکنده‌اش هستند. در یکی از این یادداشت‌ها، روشی برای حل معادله درجه‌سه به دست داده که ویل دورانت می‌گوید شاهکار ریاضی بشر در قرون وسطی است. وقتی هم که تقویم رسمی کشور را اصلاح کرد، تقویمی از خود به یادگار گذاشت که دقیق‌ترین کار بشر در گاه‌شماری است. (تقویم میلادی، معروف به تقویم گریگوری باید هر ۳۳۲۰ سال به اندازه یک روز اصلاح شود؛ اما تقویم خیامی هر ۸۸۵۷۴ سال نیاز به یک روز تصحیح دارد.)
نابودی تدریجی دنیا عذابش می‌داد و هرچند می‌دانست زیبایی زندگی در همین نابودی است، همواره به فکر چاره‌ای برای گریز از جادوی زمان بود. این کار را رباعی‌هایش برایش کرد؛ همان چهار مصراعی‍هایی که هیچ وقت خودش در زندگی جدی‌شان نگرفت.

بخشی از اینفوگرافی زندگی و زمانه خیام، از «همشهری جوان» شماره ۱۶۴
در نیوزیلند، کتابی از قفسه کتابهای کودک، بعد از ۶۸سال به کتابخانه برگشت
@ehsanname
رویاهات رو از دست نده
احسان رضایی
@ehsanname
«بهار اینجاست، در دلهای ما، آوازهای ما...» (اخوان‌ثالث)

برنامه «نود» این هفته، یکی از هیجان‌انگیزترین قسمتهای این برنامه در طول لیگ برتر بود. آن آیتم لب‌خوانی داوران بازی پرسپولیس-راه‌آهن و توضیحات بامزه عادل به کنار، نقد اشتباهات داوری که حتی در همین بازی آخر هم به ضرر پرسپولیس شد هم به کنار، حتی گذاشتن آهنگ آن سریال معروف بر روی کلیپ استقلال خوزستان که آخرش گفت «استقلال خوزززستان» را هم ندید بگیریم، آنالیزهای خاص برنامه نود را هم که نقطه تمایزش در این فصل با سایر برنامه‌های فوتبالی تلویزیون بود را هم بگوییم تکراری شده، ... باز با همه این حرفها نمی‌شود از بازپخش تصاویر مصاحبه سال ۷۸ نود با عبدالله ویسی گذشت که که خودش در لحظه آخر از فهرست تیم ملی خط خورده بود و داشت جلوی دوربین گریه می‌کرد. آن ویدیوی کوتاه نشان می‌داد که ویسی درست از همان روز و همان لحظه تلخ، مسیر قهرمانی‌اش را شروع کرده. از همان روزی که منصور پورحیدری او را از تیم ملی خط زد و محمد نوازی را به جایش برد، تصمیم گرفته که مربی بشود و بازیکن‌های گمنام اما با استعداد را به ستاره‌های گران‌قیمت ترجیح بدهد. آن ویدیو، درست خلاصه این دوره از لیگ برتر بود. جایی که باید به تقلید از تیم منچستر یونایتد، اسم «تئاتر رویاها» را برایش بگذاریم و در سالهای بعد، با این عنوان از آن یاد کنیم. لیگ پانزدهم، لیگی عجیب و غریب بود. لیگی که جوانها، جای چهره‌های قدیمی را گرفتند و درخشیدند و مربی‌ها را مجبور کردند ستاره‌ها را روی نیمکت بنشانند. لیگی که در آن هر کس که مصمم‌تر بود می‌توانست ادعای قهرمانی داشته باشد، نه هر کس که رتبه بهتری داشت. درس مهم این لیگ، همین بود. اینکه استقلال خوزستانی که در همان اوایل فصل، طرفداران تیم آبی‌پوش آن را به عنوان یک تیم صنعتی می‌شناختند، توانست خودش را ثابت کند و بشود باعث فخرفروشی آنها به تیم رقیب. اینکه برانکویی که تیمش با چهار ناداوری عجیب و غریب در آغاز لیگ، به انتهای جدول چسبیده بود، همانجا هم حرف از قهرمانی می‌زد و نشان داد که درست می‌گفته. این لیگ، البته که یکی از فوتبالی‌ترین دوره‌های لیگ بود. بازی‌هایش پر گل از آب درآمدند و ستاره‌های جدید و جوان کشف شدند. اما شاید بزرگترین دستاورد این لیگ همین بود که فقط تیم‌هایی تا لحظه آخر برای قهرمانی جنگیدند که رویاپردازترین‌ها بودند. دقیقا برعکسش، تیم‌هایی که با یک شکست ناامید می‌شدند و هوادرانش شعار «حیا کن، رها کن» سر می‌دادند، دست آخر بهره‌ای از افتخار و دغدغه قهرمانی نصیبشان نشد. درس این لیگ، یادآوری همین بود که نباید خسته شد. که نباید دست از تلاش برداشت. فوتبال به ما یادآوری کرد که به رویاهایمان، به رویاهایمان، به رویاهایمان باور داشته باشیم.

منتشرشده در شماره ۵۵۳ هفته‌نامه «همشهری جوان»
یا رب مباد کس را مخدومِ بی‌عنایت
احسان رضایی
@ehsanname
حتما عبارتش را شنیده‌اید که قدیمی‌ها می‌گفتند «علی الصباح نِشابور و خفتن بغداد». یعنی که هوای صبح نیشابور آن‌قدر خوب و خوش و فرحبخش است که ضرب‌المثل شده. اما از آن هوای خوش و آن دیار خوبان، این روزها خبرهای دیگری هم می‌رسد. توی هفته‌ای که گذشت، خبر لغو پیاپی کنسرت‌ها را شنیدیم که در شهر خیام و عطار به کیهان کلهر و شهرام ناظری مجوز خواندن ندادند. اینکه چه دلیلی داشته و ماجرا چی بوده، البته اعلام نشد و ماجرا هم طوری است که نمی‌شود حدسی داشت. واقعا نمی‌شود حدسی زد که عیب و ایراد کنسرت این دو استاد توی چی بوده. چون از این دو نفر، سنتی‌تر و ایرانی‌تر و اصیل‌تر، بعید می‌دانم که بشود پیدا کرد. هرچه می‌خوانند از سعدی و حافظ و مولانا و باقی بزرگان فرهنگ ماست و آن چیزی هم که می‌نوازند بیشتر به کار حزن و اندوه می‌آید. واقعا چرا نباید اینها بخوانند؟ و اگر اینها نخوانند، مخاطب به سمت چه نوع موسیقی خواهد رفت؟ وقتی راه‌های قانونی و رسمی و تحت کنترل را برای گذران اوقات فراغت ببندیم، جماعت سراغ چه نوع تفریح و سرگرمی خواهند رفت؟ همین هفته نتایج تحقیقی منتشر شد که ۶۵درصد تهرانی‌ها، رفتن به رستوران و سفره‌خانه و فست‌فود را سرگرمی عمده خودشان معرفی کرده‌اند. تازه این، قسمت بیرون‌زدۀ کوه یخ است و اموری که قابل ذکر است. وگرنه به قول آن رند نیشابوری «صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را». کارها و چیزهایی می‌شنویم و می‌خوانیم که باز صد رحمت به اشتغال به همین خور و خواب و خشم و باقی اموری که شَغَب هستند و جهل و ظلمت. خودتان یک سر به صفحات حوادث روزنامه‌ها بزنید و ببینید که چه خبر است. خیلی هم چیز عجیب و غریب و دور از ذهنی نیست. کیهان کلهر را که برادر شهید است (حسین علیزاده قطعه «سوگ» را که تیتراژ سریال «زیر تیغ» شد، برای شهید کامران کلهر ساخته) و خودش در زمان جنگ پادگان به پادگان می‌رفته و برای رزمندگان عزیزمان اجرا می‌کرده (همراهان او در گروه شمس، بعدا همین قطعات را با آواز شهرام ناظری در کاست «صدای سخن عشق» اجرا و ضبط کردند) که نگذاریم بخواند، به شهرام ناظری که سرودهای انقلابی‌اش مثل «کاروان شهید» را همه از حفظ داریم (این آواز در آلبوم «چاوش ۸» است) مجوز ندهیم، دیگر نباید تعجب کنیم که چرا ماجراهای زرد خواننده رَپِر ساکن مالزی، موضوع گپ و گعده‌های جوانان می‌شود. عوارض آن چنین آموزه‌هایی هم که نیاز به گفتن ندارد، دارد؟ نمی‌دانم دقیقا به کی باید اینها را گفت، اما از هر کسی که دستش به جایی و دهانش به گوش شنوایی می‌رسد، عاجزانه خواهش می‌کنم که به بزرگواران و سروران عزیز، این نکته را بگوید که قبل از اینکه به لغو شدن پی در پی کنسرتهای بامجوز و هل دادن همه به سمت زیرزمین وچیزهای بدون مجوز عادت کنیم، باید کاری کرد.

منتشرشده در شماره ۱۰۲ هفته‌نامه «تماشاگران امروز»
بعد از اعلام هک شدن پسوردهای لینکدین، جدول ۲۰۱۲ خود لینکدین از رایجترین پسوردهای کاربرانش دوباره پخش شد. جدولی که نشان می‌دهد در دنیای امروز، اسم «مگی» داستانی‌ترین است و حُکم لیلی را دارد @ehsanname
این روایت را در ماهنامه «داستان همشهری» شماره ۶۶ بخوانید @ehsanname