احسان‌نامه
7.89K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
📖 در ستایش کم‌خواندن
@ehsanname
این روزها همه از خواندن، همه از کتاب، همه از کتابخانه و همه از نشر و طبع و مطبوعات سخن می‌گویند... آن‌قدر که حتی من کتابدار هم به امان می‌آیم و وقتی صدای سوزناک تبلیغات‌چی را از رادیو می‌شنوم که از کتاب حرف می‌زند بی‌اختیار رادیو را خاموش می‌کنم.
خواندن امروز همانگونه تبلیغ می‌شود که کالاهای تجارتی در رادیو و تلویزیون. ملاک همه چیز کمیت است نه کیفیت. زیاد پول داشته باشیم، زیاد بخوریم، زیاد بنوشیم، لباس زیاد داشته باشیم، زمین زیاد داشته باشیم، کتاب زیاد داشته باشیم. بهترین ناشر، ناشری است که تعداد کتابهای منتشرشده‌اش بیشتر باشد. روشنفکر به کسی گفته می‌شود که زیاد خوانده باشد. ملاک ارزشیابی در عالی‌ترین مدارج دانشگاهی، کثرت انتشار است و کثرت سابقهٔ کار. این است که آدمها، حتی استادان دانشگاه‌ها برای کسب مقام و شخصیت و به دست آوردن اعتبار بیشتر در سوپرمارکت روز مدام می‌نویسند. اینکه چه می‌نویسند مهم نیست. فکر می‌کنید از این‌همه کتابی که در سال در ایران منتشر می‌شود چندتای آن‌ها را واقعاً اندیشه‌ای جدید، فکری اصیل و هوشمندانه را عرضه می‌دارند؟

قدمای ما چگونه می‌خواندند؟ آنها با کتاب عشق می‌ورزیدند. با کتاب زندگی می‌کردند. با کتاب گفت‌وشنودی دوجانبه برقرار می‌کردند. آنها هر کتاب را ده‌ها و ده‌ها بار می‌خواندند. هر کلمهٔ آن برایشان متضمن معانی بی‌شمار بود و هر جمله‌ای دنیایی از رازهای سربه‌مهر که باید گشوده می‌شد. با هر کلمه حرف می‌زدند. این است که می‌بینیم بر کتاب‌ها، بر کلمات هر کتاب شروح و حواشی بسیار نوشته می‌شود. شروحی که خود دنیایی است از آنچه خواننده از این گفت‌وشنود دوجانبه تحصیل کرده است.

کدامیک از ما این روزگار می‌توانیم ادعا کنیم که یک کتاب را بیش از یک یا دوبار خوانده‌ایم؟
مردم بسیاری را دیده‌ام که غالباً به مطالعه نقدی که دربارهٔ کتابی نوشته می‌شود اکتفا می‌کنند و بدون اینکه اصل کتاب را خوانده باشند در مجالس و محافل از کتاب سخن می‌رانند. مسئله این نیست که به کشفی برسیم، به آگاهی و شناختی اصیل دست یابیم. مسئله بر سر کثرت است. زیاد بخوانیم یا تظاهر کنیم که زیاد خوانده‌ایم، زیرا که کثرت در بازار شخصیت اهمیت دارد. زیرا انسان با خودش با هم‌نوعش و با طبیعت بیگانه شده است و انرژی حیات خویش را چون نوعی سرمایه‌گذاری تلقی می‌کند که باید با آن بیشترین سودها را به چنگ آورد.

قدمای ما با کیفیت کار داشتند و عمقی می‌خواندند. ما با کمیت کار داریم و سطحی می‌خوانیم. مادران و پدران ما، مادربزرگ‌ها و پدربزرگهای شما آنچه را خوانده‌اند با زندگی‌شان عجین شده است و شما اغلب تعجب می‌کنید که چگونه برای هر مطلب شاهد مثالی از سعدی، حافظ، از قرآن، از مولانا و از ناصرخسرو دارند. و ما که این‌همه به‌ظاهر باسوادتریم و مدرسه‌رفته و دانشگاه‌دیده و کتاب‌خوانده چگونه چنین قدرتی نداریم؟ برای اینکه سواد برای آنها متاعی نبوده است که با آن به بازار بروند. سواد زندگیشان است. اگر شعری از حافظ برایتان می‌خوانند برای این است که سال‌ها با این دوست راز و نیازها داشته‌اند و حالا شناختشان از او خیلی بیشتر از شناسایی شما از دوست دیرینتان است. این است که وقتی بیتی را شاهد مثال می‌آورند در واقع حرف دلشان را می‌زنند، منتهی به زبانی زیباتر. درست همانند اینکه جزئی از تجربهٔ خاصی از زندگیشان را برایتان نقل می‌کنند. مادر من شاید بیش از بیست سی کتاب در عمر خود بیشتر نخوانده باشد ولی به مراتب، به معنای واقعی کلمه، از من باسواد کتابدار که غالب نویسندگان را می‌شناسم و از انتشارات روز باخبرم باسوادتر است.

سواد [امروز] سواد تلویزیونی است. سواد روزنامه‌ای و سواد زن روزی. تمام مطالب روزنامه فقط برای یک روز معتبر است و بعد از آن هیچ می‌ماند.
تند بخوانیم، تند بخوانیم که از اخبار روز عقب نمانیم. زیاد بخوانیم، زیاد کتاب بخریم. چگونه بخوانیم، چه بخوانیم و چه می‌خواهیم از خواندن، مطرح نیست. این است که مساله تندخوانی مد روز می‌شود. تدریس می‌کنند که به جای حروف کلمات و به جای کلمات سطور و به جای سطور اوراق را بخوانیم.
تندخوانی یعنی اینکه بتوان با یک نظر یک ورق را خواند. و این‌همه بجای تامّلی است که قدمای ما در هر کلمه، در هر جمله و در هر سطر می‌کردند. در چنین دنیایی دیگر چه جای حافظ است و مولانا؟ چه جای حلاج است که با خدا یکی شد؟ و چه جای فردوسی و سعدی و طبری و بیهقی؟

ناچار توضیح بدهم که وقتی من از کتاب حرف می‌زنم منظورم کتابهای علمی نیست. بگذریم که این روزگار در کتابهای علمی هم تکرار است و ازدیاد و کثرت به جای اصالت شامل اینگونه کتاب‌ها هم شده است.
@ehsanname
📌بخشهایی از سخنرانی خانم پوری سلطانی، کتابدار معروف در سالهای پیش از انقلاب که هنوز هم خواندنی است. نسخه کاملش را اینجا ببینید:
1pezeshk.com/archives/2017/04/about-reading.html
📚 به استقبال مناظره با کتابهای مهمترین مناظرات قبلی: مناظره دهه ۶۰ بر سر مفهوم ‌و حدود آزادی، مناظره دهه ۷۰ بر سر نفی یا جواز خشونت، مناظره دهه ۸۰ بر سر آداب سیاست @ehsanname
چرا کتابهای قاسم هاشمی‌نژاد را باید خواند؟
احسان رضایی
@ehsanname
اول می‌خواستم خدمتتان کتابهای مرحوم هاشمی‌نژاد را معرفی کنم و یکی یکی درباره هر کدام چند خطی توضیح بدهم. بعد دیدم چه کاری است؟ این را که جاهای دیگر هم می‌شود پیدا کرد. اهل فضای مجازی می‌توانند یک‌سر به ویکیپدیای فارسی بزنند و فهرست کتابهای او را ببینند، اهل خواندن و کتاب هم اگر «راه ننوشته» را که یک گفتگوی بلند است با آن مرحوم، دست بگیرند، کارشان راه می‌افتد. این است که به جای تکرار مکررات، بیایید کمی هم درباره لذت خواندن این آثار حرف بزنیم. درباره اینکه این مرد و کتابهایش چه حق بزرگی به گردن ما دارند. که چطور نگاه کردن دقیق و درست را به ما یاد داد. که دقت فراوانش در هر متنی (چه ترجمه رمان پلیسی و چه تحقیق در احوال صوفیان) یک کلاس درس بود. که چقدر برای هر کتاب وقت می‌گذاشت. که نشانمان داد واقعا می‌شود در زمینه‌های گوناگون (از فیلمنامه‌نویسی تا ترجمه متون پهلوی و خوانش متون کهن هندی) متخصص و صاحب‌نظر بود و در عین حال، هیچ فخر و فضلی نفروخت. که کتابهایش بهتر از هر کلاس و دوره و کارگاهی بود. که به ما یاد می‌داد طور دیگری ببینیم و متن‌ها را جور دیگری بخوانیم.
مرحوم قاسم هاشمی‌نژاد، نویسنده پرکار و در عین حال گزیده‌کاری بود. بیست و اندی عنوان کتاب داشت و در عین حال، در بیشتر حوزه‌ها، فقط یک کتاب منتشر کرد. مثلا فقط یک رمان نوشت (رمان پلیسی «فیل در تاریکی»)، یک رمان ترجمه کرد («خواب گران» از ریموند چندلر)، در حوزه مطالعات ایران باستان تنها یک اثر داشت (ترجمه «کارنامه اردشیر بابکان»)، در حوزه ادبیات تطبیقی یک کار آماده کرد («کتاب ایوب» که مقایسه متن عهد عتیق این داستان با پنج اثر قارسی کهن است) و یک کتاب هم در حوزه مطالعات دین‌پژوهی داشت («راه رستگاری» که ترجمه یکی از متون مذهبی هندو با نام «آوادوگیتا»ست). البته در حوزه مطالعات عرفانی، کتابهای متعددی از او مانده است. دلیلش هم اینکه نقطه وصل و نخ تسبیح همه بخشهای این کارنامه پراکنده، تلاش و جستجو برای رسیدن به پاسخ آن سوال اصلی و آن گم‌کرده ازلی و ابدی آدمی است. برای همین هم هست که در داستان هم به سراغ رمان پلیسی می‌رود. هاشمی‌نژاد، دنبال چیزی می‌گردد که آن را در مقدمه‌های کتابهایش بهتر از هر جایی می‌توان یافت. اگر در اغلب کتابها، بخش مقدمه را باید زودتر رد کرد تا به متن اصلی رسید، در کتابهای هاشمی‌نژاد، اتفاقا حرفهای مقدمه، حرفهای اصلی و اساسی است. جایی که او شرح جستجوهایش را می‌دهد. جستجوهایی که عاقبت او را به متون عرفانی و آرامش موجود در آموزه‌های آنها رساند. یکی از آخرین کتابهای او، «سیبی و دو آینه» است، مجموعه از حکایتها و گفته‌های عارفان مشهور ایرانی که به سبک داستان‌های مینی‌مال تنظیم شده. خود هاشمی‌نژاد در مقدمه کتابش نوشته «اگر از گوناگونی نام‌ها بگذریم که هم سبب شناسایی و هم سبب تمایز آن‌هاست، در واقع داریم از یک تن واحد، از یک روح رهایی‌یافته سخن می‌گوییم.» این، همان خطی است که در کل آثار هاشمی‌نژاد باید دید. از داستان مصایب ایوب، تا سرگشتگی‌های اردشیر بابکان، تا جستجوی فیل در تاریکی همه برای رهایی روح است. این‌همه چیزهای مختلف برای هاشمی‌نژاد در واقع یک چیز است. همان‌طور که در ابتدای رمان «خواب گران» از ریموند چندلرِ آمریکایی، این عبارت را از «نصیحت الملوک» امام غزالی نقل می‌کند که: «حکیمی را پرسیدند که مرگ چیست و خواب چیست؟ گفت خواب مرگِ سبک است و مرگ خوابِ گران» و بعد معادل عبارت انگلیسی Big sleep را از همین نقل انتخاب می‌کند تا نشان بدهد که می‌شود و می‌توان همه این چیزهای به ظاهر غیرمرتبط را طوری نگاه کرد که به هم مربوط باشند. حالا که بحث انتخاب عنوان کتاب شد، این را هم بگویم که درس‌های موجود در کتابهای هاشمی‌نژاد از همان روی جلد و انتخاب عنوان کتاب شروع می‌شود. اسم کتاب «سیبی و دو آینه» از اینجا آمده که در ابتدای مقدمه کتاب می‌خوانیم، روزی از شیخ نجیب‌الدین علی‌بن بُزغُشِ شیرازی، عارف قرن هفتمی و شاگرد سهروردی می‌پرسند معنای وحدت وجود و توحید را برایمان توضیح بده، می‌گوید دو آینه روبروی هم را تصور کنید و یک سیب بینشان. این پاسخ، با اینکه برای هشتصد سال پیش است، اما جوابی است کاملا مدرن و امروزی. انگار بحثی باشد که همین امروز صبح سر یک کلاس درس دانشگاه، از زبان یکی از آن استادهای کمیاب شنیده باشیم. آشنایی با این استاد باحال و شرکت در چنین کلاس درسی را مدیون قاسم هاشمی‌نژاد هستیم.

📌 از هفته‌نامه «کرگدن» شماره ۴۴
goo.gl/RFe30j
چهره بر ابر سیه کش خورشید!
بر تن خاک نگون شد سرباز
@khosroanjom_majid
Forwarded from کتاب قاف
کتاب «باغ‌وحش اساطیر»
نوشته احسان رضایی
نشر قاف
👁‍🗨
[رونمایی در نمایشگاه کتاب]
Forwarded from کتاب قاف
📖
@QaafBoook

🔻غول🔻

«هرکه گریزد ز خراجاتِ شهر
بارکشِ غول بیابان شود.»
می‌دانید فرق شما با یک غول چیست؟ شما وقتی کتری در حال جوش آشپزخانه‌تان سروصدا کند، یا سر بقیه داد می‌زنید بروند زیر کتری را کم کنند، یا ضبط را ولوم می‌دهید، یا شیر فلکه گاز را می‌بندید، یا برای چای می‌روید کافی‌شاپ یا کلاً چای را ترک می‌کنید؛ منتها فکر نمی‌کنید که با این سروصدا سرگرم شوید. غول‌ها اما این‌طور موجوداتی هستند. آنها معمولاً دور از مردم عادی و شهرها زندگی می‌کنند تا گیر آدم‌ها نیفتند. اما از آن‌طرف، هروقت یک آدمیزاد را گیر بیاندازند، سعی می‌کنند با انجام انواع آزمایش‌های ممکن بر روی آن بابا، بر روی صداهای صادره از حلقوم آدمیزاد تحقیق کنند.
▪️
البته بشر از وقتی که با ماشین و قطار و هواپیما به سفر رفت، کمتر غول می‌بیند و از این موجودات زشت، جز موقع دعوا سر چهارراه یا وقت سوژه کم آوردن در مهمانی‌های خانوادگی و بند کردن به مشغله جوان‌های فامیل، یاد نمی‌شود. با این حال، این باخت چیزی از ارزش‌های غول‌ها کم نمی‌کند. ما هنوز هم به آخرین و سخت‌ترین مرحله از یک بازی کامپیوتری یا یک تورنمنت ورزشی، می‌گوییم «غول آخر» و به احترام آن دوتا شاخ از بناگوش دررفته غول‌ها، کلاه از سرمان برمی‌داریم. البته می‌گویند غول‌ها گاهی می‌روند جراحی زیبایی می‌کنند و شاخ‌شان را برمی‌دارند. این مسأله ظاهرا در ایام قدیم هم رایج بوده که همدانی در «عجایب‌نامه» بَدلِ این فن را ارایه کرده:
«گویند غول خود را به همه صورت‌ها بنماید، مگر پای وی؛ که پایش به پای خر مانَد.»
پس هر وقت به یک بابای نتراشیده نخراشیده‌ای شک کردید، اول هلش بدهید توی حوض یا جوب آب محل، بعد بگویید: «ای وای ببخشید، کفش و جورابت را دربیار بروم برایت نو بیاورم.»
▪️
البته غول‌جماعت یک نقطه ضعف دیگر هم دارد، اینکه با نور مستقیم آفتاب مشکل دارد و بیشتر توی ساختمان و زیرزمین و پشت پرده قایم می‌شود. پس اگر روی‌تان نشد روش اول را پیاده کنید، یک پُلِتیکی بزنید، طرف را بردارید ببرید پشت‌بام و بگویید «حالا آواز بخوان». غول‌ها با اینکه استعداد عجیبی در تقلید صدا دارند، اما از حیث ادبیات چنته‌شان خالی است و معمولاً جز یکی دوتا بیت مثل «من غول بیابانم/ سرگشته و حیرانم» چیز دیگری بلد نیستند. باز غول‌های این حوالی خوبند. غول‌های اروپایی را بگو که بهترین آوازشان، همان تک‌مصراعی است که غول قصه «جک و لوبیای سحرآمیز» می‌خوانده: Fee-fi-fo-fum. شما را به خدا این هم شد شعر؟
حالا کاری نداریم. فرض کنید آمدیم و طرف با مدد عینک دودی و هندزفری، از این آزمون هم سربلند درآمد. ناامید نشوید، هنوز برای تشخیص ذات غول‌مُرده طرف راه‌های دیگری هست. غول‌ها یک فقره شیشه عمر دارند که معمولاً آن را جایی مخفی نگه می‌دارند. پس می‌توانید بروید و چندتایی شیشه مربا بردارید بیاورید جلوی طرف، هی بکوبید به زمین تا بشکند. لابه‌لایش هم چند بیتی در مذمت غول، مثل این بیت خواجه حافظ بخوانید:
«دور است سرِ آب از این بادیه، هُش دار
تا غول بیابان نفریبد به سرابت.»
در این مرحله دیگر غول مربوطه باید یک ابراز نگرانی و انزجاری، چیزی از خودش نشان بدهد. مگر اینکه غولش، چه غول خفن و خودداری باشد که در این‌صورت دیگر هیچ چاره‌ای ندارید جز جنگیدن با غول.
▪️
گفته‌اند غول را فقط با یک ضربه باید کشت و اگر با آن یک ضربه نشد، هزارتا ضربه هم بزنی غول نمی‌میرد. اگر این یک حرکت را هم زدید و اتفاقی نیفتاد، برای‌تان متأسفیم. شما اسیر غول شده‌اید. از آخرین ساعات حضورتان در اجتماع بشری لذت ببرید که به‌زودی تبدیل به اسباب‌بازی بچه‌غول‌ها خواهید شد. لطفاً آرامش خودتان را هم حفظ کنید، غول‌ها اصلاً از سروصدا بدشان نمی‌آید.
::

از:
باغ‌وحش اساطیر
#احسان_رضایی
#نشر_قاف

👁‍🗨
[رونمایی در نمایشگاه کتاب]


🔻به قاف بپیوندید🔻
@QaafBoook
مجید خسروانجم
چهره بر ابر سیه کش خورشید! بر تن خاک نگون شد سرباز @khosroanjom_majid
از آن اردیبهشت، اردیبهشت است
که می‌گویند «آوردی بهشت»است
دلم بگرفت از این اردیبهشتی
که در هر یک وجب صد لاله کشته‌است
#مهدی_اخوان_ثالث
@ehsanname
منزل مرزبان شهید مهدی امینی - روستای حکم‌آباد سبزوار
🔹فصلی از کتاب «هنر همیشه بر حق بودن»
@ehsanname
۱۴- به رغم شکست، مدعی پیروزی شو
این ترفند وقیحانه به این صورت اجرا می‌شود: وقتی جواب‌های خصمت به برخی از سؤالهایت مناسبِ نتیجۀ مطلوبت نبوده، نتیجۀ دلخواهت را طوری بیان کن – گرچه به‌هیچ‌وجه چنین نتیجه‌ای لازم نمی‌آید – که گویی به اثبات رسیده، و آن را با لحنی پیروزمندانه اعلام کن. اگر خصمت خجالتی یا احمق باشد، و تو بسیار وقیح و خوش‌بیان باشی، این ترفند به آسانی به سرانجام می‌رسد.

📌 هنر همیشه بر حق بودن، آرتور شوپنهاور، ترجمه عرفان ثابتی، انتشارات ققنوس، ۱۳۸۵، صفحه ۵۹
احسان‌نامه
📟 خبر کشف آرشیوی از صد ساعت صدای مفاخر فرهنگی کشورمان، از جمله قصه «نون و القلم» با صدای جلال آل‌احمد را در اینجا ببینید👇 icro.ir/index.aspx?fkeyid=&siteid=261&pageid=32423&newsview=659645
بی بی شهربانو
سیمین دانشور
🔊 صدای بانو سیمین دانشور در جوانی: قصه «بی‌بی شهربانو» نوشته و صدای دانشور. این فایل را ساعتی پیش کانال تلگرامیِ خانه فرهنگ ایران در وین، از یک آرشیو تازه‌یاب در اتریش منتشر کرد @ehsanname
کلاس دانشگاه برای یک داستان
@ehsanname
دانشگاه برکلی، دوره آموزش زبان خیالیِ قوم دوتراکی در سریال «بازی تاج و تخت» برگزار می‌کند. قبلا هم کتاب و سی‌دی آموزش این زبان، به عنوان یکی از محصولات جانبی کتاب و سریال منتشر شده بود (goo.gl/BwMEXq) ولی این بار یک دانشگاه معتبر این دوره را برگزار می‌کند و مدرس این دوره شش هفته‌ای تابستانه هم دیوید جی پیترسون، استاد زبانشناسی برکلی است. خبر کلاس را اینجا ببینید و یک نمونه از زبان دوتراکی‌ها را هم بشنوید:
news.berkeley.edu/2017/04/21/dothraki-developer-invented-language-leader-to-teach-summer-class/
زبان دوتراکی را اولین بار خود جرج آر. آر. مارتین، نویسندۀ مجموعه «نغمه آتش و یخ» ابداع کرد و بعد در ۲۰۰۵ موقع تبدیل کتاب به سریال، دیوید پترسونِ زبان‌شناس آن را گسترش داد. این زبان توسط قوم دوتراکی، قومی جنگجو که آن طرف دریا زندگی می‌کنند و ظاهراً نقش مستقیمی در حوادث داستان ندارند، استفاده می‌شود. زبان دوتراکی در حال حاضر از ۳۱۶۳ کلمه دارد. یکی از این کلمات «کالیسی» به معنای ملکه است که سال ۲۰۱۲ در ایالات متحده ۱۴۶ نوزاد دختر کالیسی نام‌گذاری شدند.
پترسون درباره کلاسش گفته در این دوره، قرار نیست به لغت معنی و از این قبیل بپردازد، بلکه هدفش آموزش ساخت و توسعه یک زبان است. ابداع یک زبان جدید برای نوشتن داستان، کاری بود که تالکین در «ارباب حلقه‌ها» انجام داد و بعدا توسط باقی فانتزی‌نویس‌ها دنبال شد.
خورشیدِ آسمان و زمین، نورِ مشرقین
پروردهٔ کنار رسول خدا حسین(ع)
@ehsanname
عید سوم شعبان مبارک
📝 غزلی از #عفیف_باختری شاعر و روزنامه‌نگار معروف افغان که دیروز در زادگاهش، مزارشریف درگذشت
@ehsanname
پشت تنهایی من کیست که پنهان شده است
دلم از سایۀ خود نیز گریزان شده‌است

تازه از آمدن سال دو روزی نشده
که سفر کرده پرستو و زمستان شده است

باد، خوابیده ولی راویِ بربادی‌هاست
برگِ زردی که رها روی خیابان شده است

پاره پاره دلِ توفان‌زدۀ غمگینم
گل سرخی‌ست که زیر لگدِ تان شده است

بی تو، بی صبحِ تن تو، چه حزین می‌سوزد
بر سر طاقچه شمعی که فروزان شده است

ردی از سایۀ یک سار در آن پیدا نیست
چقدَر پنجره لبریز کلاغان شده است

نیشخندی - چه گزنده - به سیهکاری ماست
پشت لبخندم اگر گریه نمایان شده است
goo.gl/UBVjlH
📸 امروز عصر در کتابخانه ملی از کتاب «صبر و پیروزی»، خاطرات سال ۱۳۷۳ آقای هاشمی رفسنجانی رونمایی شد. انتشار خاطرات آیت‌الله بعد از درگذشتش هم متوقف نشد @ehsanname
«من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو»
@ehsanname
عید میلاد ماهِ هاشمیان مبارک
Man Gholame Ghamaram
Ahmad Shamloo
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با دکلمه #احمد_شاملو از آلبوم «غزلیات مولوی» @ehsanname
Tasnif Gholame Ghamar
Alireza Ghorbani
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با آواز علیرضا قربانی از آلبوم «قاف عشق» @ehsanname
Tasnife Gholaame Ghamar
Salar Aghili/Salar Aghili
🎼 «من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو» شعر مولانا با آواز سالار عقیلی از آلبوم «هوای آفتاب» @ehsanname
هفت صبح در سالمرگ نزار قباني (دیروز 30 آوريل - 10 ارديبهشت) شعر مرا به نام نزار کرد:

خاورمیانه را آفرید
از روی چشم‌های شرقی‌ات
پرآشوب، رنجور، خسته، زیبا

#عباس_حسین_نژاد


✍️
@abbashosseinne
🗓۱۱ اردیبهشت - سالروز درگذشت کیومرث صابری فومنی «گل‌آقا»، مردی که مردمش را با لبخند می‌خواست (کاریکاتور از هادی حیدری) @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
و بعد، ميدان خلوت شد
احسان رضایی

@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سال‌ها/ بازگو رمزی از آن خوش حال‌ها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوش‌حالی و خوش‌عاقبتی خدابیامرز گل‌آقا نمی‌شناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجه‌گیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گل‌آقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانه‌اش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چه‌ها. ظاهرا از طرف موسسه گل‌آقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجه‌کبابی خوردیم و یک مراسم‌طوری هم بود. زرویی‌نصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گل‌آقا - که آن موقع هفته‌نامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان می‌داد و لبخند می‌زد و درگوشی به همکارانش چیزهایی می‌گفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمی‌دانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گل‌آقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید می‌ایستادیم عقب. آدم‌ها دسته دسته می‌آمدند. همکارهای گل‌آقا دم در ايستاده بودند مثل صاحب‌عزاها. استاد درمبخش و زرويی‌نصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گل‌آقا را بالا گرفته بود و به ماشين‌های در حال گذر نشان می‌داد. عكاس‌ها هم هی دنبال زاويه بهتر می‌گشتند و چه و چه‌ها. آدم‌های سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گل‌آقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه می‌کرد تا اسم‌هایی که آن روزها به اندازه الان وسواس‌برانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه می‌کردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله می‌زد «ای وای گل‌بابام» و بقیه گریه می‌کردند. گل‌آقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیم‌ساعت دوم، گل‌آقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
Forwarded from احسان‌نامه
بازخوانی توضیحات گل‌آقا در مورد شیوه کارش، در سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی @ehsanname